View Full Version : استاد شهريار
Hamseda
11-08-2005, 01:59 PM
الف. شرح مختصر احوال زندگاني شاعرانه ي او
سيد محمد حسين بهجت تبريزي فرزند حاج مير آقا خشكنابي ، مقارن انقلاب مشروطيت و بين سالهاي ۱۲۸۳-۱۲۸۵ شمسي در روستاي خشكناب نزديك بخش قره چمن متولد گرديد. پدرش كه در اغاز طلبه بود بعد مجتهد و سپس، از وكلاي برجسته و اوا وكيل آذربايجان مردمي بود فاضل خوشنويس كريم الطبع و با ايمان ، در سال ۱۳۱۳ شمسي مرحمو و در قم مدفون شد.
محمد جسين تحصيل را درمكتب خانه ي قريه زادگاهش با گلستان سعدي ، نصاب ، قرآن و حافظ آغاز كرد و نخستين مربي او ابتدا والد ما جدش و بعد مرحوم امير خيزي بود. تحصيلات ابتدائي را در مدرسه هاي متحده و فيوضات و متوسطه را در تبريز و دارالفنون تهران بپايان رساند. در سال ۱۳۰۳ شمسي وارد مدرسه ي طب(دانشكده ي پزشكي امروز) شد. تا آخرين سال پزشكي را با هر مشقتي كه داشت سپري كرد و در بيمارستان مراتب انترني را مي گذراند كه به سبب پيشامدهاي عاطفي و عشقي ، از ادامه ي تحصيل منصرف شد و كمي قبل از اخذ مدرك دكتري ، پزشكي را رها كرد و به خدمات دولتي پرداخت. بقول خود شهريار ، اين شكست و ناكامي عشق ، موهبت الهي بود كه از عشق مجازي به عشق حقيقي و معنوي رسيد.
در اوايل جواني و آغاز شاعري "بهجت" و پس از سال ۱۳۰۰ كه به تهران رفت "شيوا" تخلص مي كرد ولي به انگيزه ي ارادت قلبي و ايماني كه از همان كودكي و نوجواني به خواجه شيراز داشت ، براي يافتن تخلص بهتري وضو گرفت و نيت كرد و دوبار از ديوان حافظ تفأل زد كه هر دو بار كلمه شهريار آمد و چه تناسبي داشت ، با غريبي او ، و نيت تقاضاي تخلص از خواجه:
غم غريبي و محنت چو بر نمي تابم
روم به شهر خود و شهريار خود باشم
دوام عمر و ملك او بخواه از لطف حق حافظ
كه چرخ اين سكه دولت به نام شهرياران زد
هر چند خود نيتي درويشانه كرده بود و تخلصي خاكسارانه ، مي خواست ولي به احترام حافظ تخلص شهريار را پذيرفت.
ويژگيهاي شخصي او: شهريار شاعري مؤمن و مسلمان بود. عمق اعتقادات قلبي او از خلال بسياري از اشعارش بخوبي پيداست. از ديگر خصوصيات بارز او رقت و حساسيت فوق العاده فروتني و درويشي هميشگي. مهمان دوستي و مهمان نوازي دائمي ، اخلاص و صميميت ويژه با دوستان واقعي ، عصلاقه مفرط به تمامي هنرهاي بخصوص شعر ، موسيقي و خوشنويسي بود. او خط نسخ و نستعليق بويژه خط تحرير را خوب مي نوشت. در جواني سه تار مي زد و آنطور نيكو مي نواخت كه اشك استاد ابوالحسن صبا را جاري مي كرد و براي ساز خود مي سرود :
نالد به حال زار من امشب سه تار من
اين مايه ي تسلي شبهاي تار من
پس از مدتي ستار را براي هميشه كنار گذاشت.
خاطرات دوران كودكي و نوجواني شهريار، بيشتر در منظومه هاي : حيدر بابا (شاهكار كم نظير تركي) هذيان دل - موميائي و افسانه ي شب مندرج است و با خواندن آنها مي توان دورنماي كودكي و نوجواني او را كم و بيش مجسم كرد. تلخ ترين خاطره ي زندگي او مرگ مادر است كه در تاريخ ۳۱ تير ماه ۱۳۳۳ اتفاق افتاده و شاهكار خوب و ماندني "اي واي مادرم" يادگار آن دوران است. مادرش نيز همچون پدر در قم مدفون شد.
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله اي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول مي خورد
هر كنج خانه صحنه اي از داستان اوست
در ختم خويش هم به سر كار خويش بود
بيچاره مادرم...
از سال ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۴ در اداره ي ثبت اسناد نيشابور و مشهد خدمت كرد. در نيشابور بخدمت نقاش بزرگ كمال الملك رسيد و آن مثنوي معروف و زيبا را براي استاد سرود. در مشهد نيز همدم و معاشر استاد فرخ خراساني گلشن آزادي - نويد و ديگر شاعران گرانمايه آن خطه پر بركت بود در سال ۱۳۱۵ شمسي به تهران منتقل شد، مدتي در شهرداري و پيشه و هنر سپس در بانك كشاورزي به كار پرداخت. چند سالي در عوالم درويشي سير كرد و سرانجام به زادگاه اصلي خود تبريز بازگشت و تازمان بازنشستگي در بانك كشاورزي تبريز خدمت كرد.
عاقبت پس از هشتاد و سه سال زندگي شاعرانه ي پربار و با افتخار روح اين شاعر بزرگ در ۲۷ شهريور ماه ۱۳۶۷ به ملكوت اعلي پيوست و جسمش در مقبرة الشعراي تبريز كه مدفن بسياري از شعرا و هنرمندان آن ديار ارجمند است بخاك سپرده شد.
بمانسبت اولين سالگرد درگذشت او ، وزارت پست و تلگراف با ابتكاري هنري در سري تمبرهاي يادگاري خود با عنوان : بزرگداشت استاد محمد حسين شهريار شاعر شهير ايراني ، تصوير شهريار و مقبرة الشعراي تبريز را به همراه شعر معروف : "علي اي همار رحمت تو چه آيتي خدا را" به خط شكسته نستعليق انتشار داد. همچنين كتاب ياد نامه شهريار به خط خوشنويسان اصفهان و مجموعه ي نسبته مفصل ديگري به نام سوگنامه و ياد واره ي فارسي و تركي شهريار از سوي كتاب فروشي ارك تبريز منتشر گرديد.
ادامه دارد...
حيدر بابا يولوم سنن كج اولدي
عومروم كچدي گلممديم گج اولدي
هچ بيلمديم گوزلرين نج اولدي
بيلمزيديم دونگه لر وار دونم وار
ايريليق وار ايتقيننق وار اولوم وار
Nastaran-SH
11-08-2005, 03:29 PM
همصدای عزیز ممنون تاپیکی جالبی که زدی ;)
من یکی از طرفدارهای پرو پا قرص استاد شهریارم همه شعرهای استاد زیبا هستند ولی غزلیاتش چیز دیگه ایه
یارب مباد کزپا جانان من بیفتد
درد و بلای او کاش بر جان من بیفتد
من گر زپا بیفتم درمان درد من اوست
درد آن بود که از پا جانان من بیفتد
...............................................
Hamseda
11-08-2005, 08:38 PM
حالا چرا
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
نوشداروئي و بعد از مرگ سهراب آمدي
سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا
نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم
ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا
وه كه اكنون با اين عمرهاي كوته بي اعتبار
اين همه غافل شدن از چون مني شيدا چرا
شور فرهادم بپرسش سر بزير افكنده بود
اي لب شيرين جواب تلخ سر بالا چرا
اي شب هجران كه يكدم در تو چشم من نخفت
اينقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پريشان مي كند
در شگفتم من نمي پاشم زهم دنيا چرا
در خزان هجر گل اي بلبل طبع حزين
خامشي شرط وفا داري بود غوغا چرا
شهريارا بي حبيب خود نمي كردي سفر
اين سفر راه قيامت مي روي تنها چرا
...
Nastaran-SH
11-08-2005, 08:39 PM
من که عاشق این شعر استادم قربون دستت همصدا جون ;)
Hamseda
11-08-2005, 09:52 PM
خواهش نسترين جان :X
Baran e Del
11-08-2005, 10:03 PM
امشب اي ماه بدرد دل من تسکيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسکيني
....................
.............................................
(شهريارا)اگر آيين محبت باشد
چه حيايي وچه دنياي بهشت آييني
يا حق.....
Hamseda
11-09-2005, 08:44 PM
چه ميكشم!
در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شودي كه ببيني چه ميكشم
با عقل آب عشق به يك جو نمي روي
بيچاره من كه ساخته از آب و آتشم
ديشب سرم ببالش ناز وصال و باز
صحبت و سيل اشك بخون شسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو ميسوزم و خوشم
خلقم به روي زرد بخندند و باك نييست
شاهد شو اي شرار محبت كه بيغشم
باور مكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
سروي شدم به دولت آزادگي كه سر
با كس فرو نياورد اين طبع سركشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه خندان كه خامشم
هر شب چو مهتاب ببالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پريوشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمي چو ني
تا بشنوي نواي غزلهاي دلكشم
ساز صبا بناله شبي گفت شهريار
اين كار تست من همه جور تو مي كشم
...
Tabassom
12-03-2005, 08:02 PM
http://www.tebyan.net/Adabi-Honari/82/04/Image/ad_16_shahryar_main.jpgشهریار شاعری عاشق بود که شعر او جلوه ای از پاکی وجود و تبلور حقیقی احساس بود. با آن دلی که غزال چابک دشت های غزل بود، می خرامید و چشم زیبا دوستف «شاعـری» را به خود وا می داشت. آن جا که در دامـن دل انگیز «حیـدر بابا» طنیـن می افکند، دل هر عاشق وارسته ای به آن سو می شتافت. او در سیر پر دامنه خویش، در سلوک عاشقی تا بدان جا پیش رفت که سزاوار دریافت خرقه از دستان مرشد طریقت گشت؛ اما فروتنی و خاکساری اش او را به عالم شاعری فرا خواند. روح پر تلاطم و پر تکاپوی نغز پرور او را می ستاییم.
نيروانا
12-04-2005, 07:12 AM
در شعري كه استاد در مورد مرگ مادر سروده عناصر جان بخشي فراواني ديده مي شه كه شاعر در ابتداي اين شعر به چگونگي رسيدن خبر مرگ مادر اشاره ميكنه و بعد تمام احساسات خودش رو با بيان خاطرات بيان مي كنه
(گويي كه جيوه در دل من اب مي كنند)
و خود را ملامت مي كند :
(اما پسر برايت چه كرد ، هيچ)
در انتها در ميان ناله و زاري اقوام مادر به خاك سپرده مي شود
(اقوام امدند پي سر سلامتي
بس تسليتها كه به ما عرضه داشتند )
ولي به قول شاعر:
(اينها براي تو ولي مادر نمي شود)
وقتي شاعر با حالي نزار به خانه برمي گردد با روياگونه اي روبرو مي شود و گويي روح منتظر مادر همچنان با نگراني مراقب اوست
(پيراهن پليد مرا باز شسته بود)
ولي مادر با همان محبت بيكرانه اش به فرزند بيوفا چنين مي گويد
(رفني مرا به خاك سپردي و امدي؟
تنها نمي گذارمت اي بينوا پسر
اي واي مادرم!)
Tabassom
12-05-2005, 04:51 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/shaere_afsaneh.gif!!!!!!!!!!!!!!!
Tabassom
12-05-2005, 04:51 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/dar_rahe_zendegani.gif. . . . . . .
در حسرت تو مي رم ودانم تو بي وفا
روزي وفا كني كه نيايد به كار من
Hamseda
12-13-2005, 01:37 PM
تو بمان و دگران
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران
رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند
هر چه آفاق بجویند کران تا به کران
میروم تا که به صاحبنظری بازرسم
محرم ما نبود دیدهی کوته نظران
دل چون آینهی اهل صفا میشکنند
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران
دل من دار که در زلف شکن در شکنت
یادگاریست ز سر حلقهی شوریده سران
گل این باغ بجز حسرت و داغم نفزود
لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران
ره بیداد گران بخت من آموخت ترا
ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن
کاین بود عاقبت کار جهان گذران
شهریارا غم آوارگی و دربدری
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران
شهریار
...
Hemaseh
02-08-2006, 07:07 PM
(به قـلم جـناب آقاي زاهـدي دوست استاد)
اصولاً شرح حال و خاطرات زندگي شهـريار در خلال اشعـارش خوانده مي شود و هـر نوع تـفسير و تعـبـيـري كـه در آن اشعـار بـشود به افسانه زندگي او نزديك است و حقـيـقـتاً حيف است كه آن خاطرات از پـرده رؤيا و افسانه خارج شود.
گو اينكه اگـر شأن نزول و عـلت پـيـدايش هـر يك از اشعـار شهـريار نوشـته شود در نظر خيلي از مردم ارزش هـر قـطعـه شايد ده برابر بالا برود، ولي با وجود اين دلالت شعـر را نـبايد محـدود كرد.
شهـريار يك عشق اولي آتـشين دارد كه خود آن را عشق مجاز ناميده. در اين كوره است كه شهـريار گـداخـته و تصـفيه مي شود. غالـب غـزل هـاي سوزناك او، كه به ذائـقـه عـمـوم خوش آيـنـد است، يادگـار اين دوره است. اين عـشـق مـجاز اسـت كـه در قـصـيـده ( زفاف شاعر ) كـه شب عـروسي معـشوقه هـم هـست، با يك قوس صعـودي اوج گـرفـتـه، به عـشق عـرفاني و الهـي تـبديل مي شود. ولي به قـول خودش مـدتي اين عـشق مجاز به حال سكـرات بوده و حسن طبـيـعـت هـم مـدتهـا به هـمان صورت اولي براي او تجـلي كرده و شهـريار هـم با زبان اولي با او صحـبت كرده است.
بعـد از عـشق اولي، شهـريار با هـمان دل سوخـته و دم آتـشين به تمام مظاهـر طبـيعـت عـشق مي ورزيده و مي توان گـفت كه در اين مراحل مثـل مولانا، كه شمس تـبريزي و صلاح الدين و حسام الدين را مظهـر حسن ازل قـرار داده، با دوستـان با ذوق و هـنرمـنـد خود نـرد عـشق مي بازد. بـيـشتر هـمين دوستان هـستـند كه مخاطب شعـر و انگـيزهًَ احساسات او واقع مي شوند. از دوستان شهـريار مي تـوان مرحوم شهـيار، مرحوم استاد صبا، استاد نـيما، فـيروزكوهـي، تـفـضـلي، سايه، و نگـارنده و چـند نـفر ديگـر را اسم بـرد.
شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده " پـرتـو پـايـنده " بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران ، نالـه نوميـدي ، و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان آن عـشق حكـايت مي كـند. شهـريار در ديوان خود از خاطرات آن عـشق غزل ها و اشعار ديگري دارد از قـبـيل حالا چـرا، دستم به دامانـت و ... كه مطالعـهً آنهـا به خوانندگـان عـزيز نـشاط مي دهـد.
عـشق هـاي عارفانه شهـريار را مي توان در خلال غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار، يوسف گـمگـشته، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشگ مريم، دو مرغ بـهـشتي، و غـزل هـاي ملال محـبت، نسخه جادو، شاعـر افسانه و خيلي آثـار ديگـر مشاهـده كرد. براي آن كه سينماي عـشقي شهـريار را تـماشا كـنيد، كافي است كه فـيلمهاي عـشقي او را كه از دل پاك او تـراوش كرده ، در صفحات ديوان بـيابـيد و جلوي نور دقـيق چـشم و روشـني دل بگـذاريـد. هـرچـه ملاحـظه كرديد هـمان است كه شهـريار مي خواسته زبان شعـر شهـريار خـيلي ساده است.
محـروميت و ناكامي هاي شهـريار در غـزل هـاي گوهـر فروش، ناكامي ها، جرس كاروان، ناله روح، مثـنوي شعـر، حكـمت، زفاف شاعـر، و سرنوشت عـشق به زبان خود شاعر بـيان شده و محـتاج به بـيان من نـيست.
خيلي از خاطرات تـلخ و شيرين شهـريار از كودكي تا امروز در هـذيان دل، حيدر بابا، موميايي و افسانه ي شب به نـظر مي رسد و با مطالعـه آنهـــا خاطرات مزبور مشاهـده مي شود.
شهـريار روشن بـين است و از اول زندگي به وسيله رويا هـدايت مي شده است. دو خواب او كه در بچـگي و اوايل جـواني ديده، معـروف است و ديگـران هـم نوشته اند.
اولي خوابي است كه در سيزده سالگي موقعـي كه با قـافله از تـبريز به سوي تهـران حركت كرده بود، در اولين منزل بـين راه - قـريه باسمنج - ديده است؛ و شرح آن اين است كه شهـريار در خواب مي بـيـند كه بر روي قـلل كوهـها طبل بزرگي را مي كوبـند و صداي آن طبل در اطراف و جـوانب مي پـيچـد و به قدري صداي آن رعـد آساست كه خودش نـيز وحشت مي كـند. اين خواب شهـريار را مي توان به شهـرتي كه پـيدا كرده و بعـدها هـم بـيشتر خواهـد شد تعـبـير كرد.
خواب دوم را شهـريار در 19 سالگـي مي بـيـند، و آن زماني است كه عـشق اولي شهـريار دوران آخري خود را طي مي كـند و شرح خواب به اختصار آن است كه شهـريار مـشاهـده مي كـند در استـخر بهـجت آباد (قـريه اي واقع در شمال تهـران كه سابقاً آباد و با صفا و محـل گـردش اهـالي تهـران بود و در حال حاضر جزو شهـر شده است) با معـشوقهً خود مشغـول شـنا است و غـفلتاً معـشوقه را مي بـيـند كه به زير آب مي رود، و شهـريار هـم به دنبال او به زير آب رفـته ، هـر چـه جسـتجو مي كـند، اثـري از معـشوقه نمي يابد؛ و در قعـر استخر سنگي به دست شهـريار مي افـتد كه چـون روي آب مي آيد ملاحظه مي
كـند كه آن سنگ، گوهـر درخشاني است كه دنـيا را چـون آفتاب روشن مي كند و مي شنود كه از اطراف مي گويند گوهـر شب چـراغ را يافته است. اين خواب شهـريار هـم بـدين گـونه تعـبـير شد كه معـشوقـه در مـدت كوتاهي از كف شهـريار رفت و در منظومهً ( زفاف شاعر ) شرح آن به زبان شهـريار به شعـر گـفـته شده است و در هـمان بهـجت آباد تحـول عـارفانه اي به شهـريار دست مي دهـد كه گـوهـر عـشق و عـرفان معـنوي را در نـتـيجه آن تحـول مي يابد.
شعـر خواندن شهـريار طرز مخصوصي دارد - در موقع خواندن اشعـار قافـيه و ژست و آهـنگ صدا ، هـمراه موضوعـات تـغـيـير مي كـند و در مـواقـع حسـاس شعـري ، بغـض گـلوي او را گـرفـته و چـشـمانـش پـر از اشك مي شود و شـنونده را كاملا منـقـلب مـي كـند.
شهـريار در موقعـي كه شعـر مي گـويد به قـدري در تـخـيل و انديشه آن حالت فرو مي رود كه از موقعـيت و جا و حال خود بي خـبر مي شود. شرح زير نمونهً يكي از آن حالات است كه نگـارنـده مشاهـده كرده است:
هـنـگـامي كه شهـريار با هـيچ كـس معـاشرت نمي كرد و در را به روي آشنا و بـيگـانه بـسته و در اطاقـش تـنـها به تخـيلات شاعـرانه خود سرگـرم بود، روزي سر زده بر او وارد شدم . ديـدم چـشـمهـا را بـسـته و دسـتـهـا را روي سر گـذارده و با حـالـتي آشـفـته مرتـباً به حـضرت عـلي عـليه السلام مـتوسل مي شود. او را تـكاني دادم و پـرسيدم اين چـه حال است كه داري؟ شهـريار نفـسي عـميـق كشيده، با اظهـار قـدرداني گـفت مرا از غرق شدن و خـفگـي نجات دادي. گـفـتم مگـر ديوانه شده اي؟ انسان كه در اطاق خشك و بي آب و غـرق، خفـه نمي شود. شهـريار كاغـذي را از جـلوي خود برداشتـه، به
دست من داد. ديدم اشعـاري سروده است كه جـزو افسانهً شب به نام سمفوني دريا ملاحظه مي كـنـيد.
شهـريار بجـز الهـام شعـر نمي گويد. اغـلب اتـفاق مي افـتد كه مـدتـهـا مي گـذرد، و هـر چـه سعـي مي كـند حتي يك بـيت شعـر هـم نمي تـواند بگـويد. ولي اتـفاق افـتاده كه در يك شب كه موهـبت الهـي به او روي آورده، اثـر زيـبا و مفصلي ساخته است. هـمين شاهـكار تخـت جـمشيد، كـه يكي از بزرگـترين آثار شهـريار است، با اينكه در حدود چـهـارصد بـيت شعـر است در دو سه جـلسه ساخـته و پـرداخـته شده است.
شهـريار داراي تـوكـلي غـيرقـابل وصف است، و اين حالت را من در او از بدو آشـنايي ديـده ام. در آن موقع كه به عـلت بحـرانهـاي عـشق از درس و مـدرسه (كـلاس آخر طب) هـم صرف نظر كرده و خرج تحـصيل او به عـلت نارضايتي، از طرف پـدرش قـطع شده بود، گـاه مي شد كه شهـريار خـيلي سخت در مضيقه قرار مي گـرفت. به من مي گـفت كه امروز بايد خرج ما برسد و راهي را قـبلا تعـيـيـن مي كرد. در آن راه كه مي رفـتـيم، به انـتهـاي آن نرسيده وجه خرج چـند روز شاعـر با مراجـعـهً يك يا دو ارباب رجوع مي رسيد. با آنكه سالهـاست از آن ايام مي گـذرد، هـنوز من در حيرت آن پـيشامدها هـستم. قابل توجه
آن بود كه ارباب رجوع براي كارهاي مخـتـلف به شهـريار مـراجـعـه مي كردند كه گـاهـي به هـنر و حـرفـهً او هـيچ ارتـباطي نـداشت - شخـصي مراجـعـه مي كرد و براي سنگ قـبر پـدرش شعـري مي خواست يا ديگـري مراجـعـه مي كرد و براي امـر طـبي و عـيادت مـريض از شهـريار استـمداد مي جـست، از اينـهـا مهـمـتر مراجـعـهً اشخـاص براي گـرفـتن دعـا بود.
خـدا شـناسي و معـرفـت شهـريار به خـدا و ديـن در غـزل هـاي جـلوه جانانه، مناجات، درس محـبت، ابـديـت، بال هـمت و عـشق، دركـوي حـيرت، قـصيده تـوحـيد، راز و نـياز، و شب و عـلي مـندرج است.
عـلاقـه به آب و خـاك وطن را شهـريار در غـزل عيد خون و قصايد مهـمان شهـريور، آذربايـجان، شـيون شهـريور و بالاخره مثـنوي تخـت جـمشـيد به زبان شعـر بـيان كرده است. الـبـته با مطالعه اين آثـار به مـيزان وطن پـرستي و ايمان عـميـقـي كه شهـريار به آب و خاك ايران و آرزوي تـرقـي و تـعـالي آن دارد، پـي بـرده مي شود.
تـلخ ترين خاطره اي كه از شهـريار دارم، مرگ مادرش است كه در روز 31 تـيرماه 1331 اتـفاق افـتاد - هـمان روز در اداره به اين جانب مراجعـه كرد و با تاثـر فوق العـاده خـبر شوم را اطلاع داد - به اتـفاق به بـيمارستان هـزار تخـتخوابي مراجـعـه كرديم و نعـش مادرش را تحـويل گـرفـته، به قـم برده و به خاك سپـرديم. حـالـتي كه از آن مـرگ به شهـريار دست داده ، در منظومه ي « اي واي مادرم » نشان داده مي شود. شيرين ترين خاطره براي شهـريار اين روزها دست مي دهـد و آن وقـتي است كه با دخـتر سه ساله اش شهـرزاد مشغـول و سرگـرم ا ست.
شهـريار در مقابل بچـه كوچك مخـصوصاً كه زيـبا و خوش بـيان باشد، بي اندازه حساس است؛ خوشبختانه شهـرزادش اين روزها همان حالت را دارد كه براي شهـريار 51 ساله نعـمت غـير مترقبه اي است. موقعي كه شهـرزاد با لهـجـه آذربايجاني شعـر و تصـنيف فارسي مي خواند، شهـريار نمي تواند كـثـرت خوشحالي و شادي خود را مخفي بدارد.
نام كامل شهـريار سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري (بهـجـت) تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را (شهـريار) تعـيـيـن كرد:
كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد
غم غريبي و غربت چو بر نمي تابم
به شهـر خود روم و شهـريار خود باشم
و شاعـر ما بهـجت را به شهـريار تـبـديل كرد و به هـمان نام هـم معـروف شد . تاريخ تـولـدش 1285 خورشيدي و نام پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي است كه از سادات خشگـناب (قـريه نزديك قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز، و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوش نويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بوده است و در سال 1313 مرحوم و در قـم به خاك سپرده شد.
شهـريار تحـصـيلات خود را در مدرسه متحده و فيوضات و متوسطه تـبـريز و دارالفـنون تهـران خوانده و تا كـلاس آخر مـدرسهً طب تحـصيل كرده است و در چـند مريضخانه هـم مدارج اكسترني و انترني را گـذرانده است ولي د رسال آخر به عـلل عـشقي و ناراحـتي خيال و پـيشامدهاي ديگر از ادامه تحـصيل محروم شده است و با وجود مجاهـدت هـايي كه بعـداً توسط دوستانش به منظور تعـقـيب و تكـميل اين يك سال تحصيل شد، معـهـذا شهـريار رغـبتي نشان نداد و ناچار شد كه وارد خـدمت دولتي بـشود. چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و در سال 1315 به بانك كـشاورزي تهـران داخل
شد و تا كـنون هـم در آن دستگـاه خدمت مي كند.
شهـرت شهـريار تـقـريـباً بي سابقه است ، تمام كشورهاي فارسي زبان و ترك زبان، بلكه هـر جا كه ترجـمه يك قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را مي سـتايـند. منظومه (حـيـدر بابا) نـه تـنـهـا تا كوره ده هاي آذربايجان، بلكه به تركـيه و قـفـقاز هـم رفـته و در تركـيه و جـمهـوري آذربايجان چـنـدين بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممكن نيست ترك زباني منظومه حـيـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
شهـريار در تـبـريز با يكي از بـستگـانش ازدواج كرده، كه ثـمره اين وصلت دخـتري سه ساله به نام شهـرزاد و دخـتري پـنج ماهـه بـه نام مريم است.
شهـريار غـير از اين شرح حال ظاهـري كه نوشته شد ، شرح حال مرموز و اسرار آميزي هـم دارد كه نويسنده بـيوگـرافي را در امر مشكـلي قـرار مي دهـد. نگـارنـده در اين مورد ناچار به طور خلاصه و سربـسته نكـاتي از آن احوال را شرح مي دهـم تا اگـر صلاح و مقـدور شد بعـدها مفـصل بـيان شود:
شهـريار در سالهـاي 1307 تا 1309 در مجالس احضار ارواح كه توسط مرحوم دكـتر ثـقـفي تـشكـيل مي شد شركت مي كـرد. شرح آن مجالس سابـقـاً در جرايد و مجلات چاپ شده است . شهـريار در آن مجالس كـشفـيات زيادي كرده است و آن كـشـفـيات او را به سير و سلوكاتي مي كـشاند. در سال 1310 به خراسان مي رود و تا سال 1314 در آن صفحات بوده و دنـباله اين افـكار را داشتـه است و در سال 1314 كه به تهـران مراجـعـت مي كـند، تا سال 1319 اين افـكار و اعمال را به شدت بـيـشـتـري تعـقـيب مـي كـند؛ تا اينكه در سال 1319 داخل جرگـه فـقـر و درويشي مي شود و سير و سلوك اين مرحـله را به سرعـت طي مي كـند و.......
Sheida_z
02-10-2006, 11:52 AM
استاد شهريار حرف نداره :X :X
مخصوصا شعرهاي ترکيش بي نظيره :X
Soheil_20
06-29-2006, 03:06 AM
عالی بود مرسی
ravra
07-12-2006, 06:06 PM
حیدربابا سلام!
آخشام باشى ناخيرينان گلنده
قوْدوخلارى چکيب ، ووراديق بنده
ناخير گئچيب ، گئديب ، يئتنده کنده
حيوانلارى چيلپاق مينيب ، قوْوارديق
سؤز چيخسايدى ، سينه گريب ، سوْوارديق
ترجمه فارسی:
وقتف غروب و آمدنف گلّة دَواب
در بندف ماست کفرّة خرها به پيچ و تاب
گلّه رسيده در ده و رفته است آفتاب
بر پشتف کرّه ، کرّه سوارانف دفه نگر
جز گريه چيست حاصل اين کار ؟ بهْ نگر
............
منيم آتام سفره لى بير کيشييدى
ائل اليندن توتماق اوْنون ايشييدى
گؤزللرين آخره قالميشييدى
اوْننان سوْرا دؤنرگه لر دؤنوْبلر
محبّتين چيراخلارى سؤنوْبلر
ترجمه فارسی:
آن سفره هاى باز پدر ياد کردنى است
آن ياريش به ايل من انشا کردنى است
روحش به ياد نيکى او شاد کردنى است
وارونه گشت بعدف پدر کار روزگار
خاموش شد چراغ محبت در اين ديار
............
باکى چى نين سؤزى ، سوْوى ، کاغيذى
اينکلرين بولاماسى ، آغوزى
چرشنبه نين گيردکانى ، مويزى
قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »
ترجمه فارسی:
با پيک بادکوبه رسد نامه و خبر
زايند گاوها و پر از شير ، بام و در
آجيلف چارشنبه ز هر گونه خشک و تر
آتش کنند روشن و من شرح داستان
خود با زبان ترکىف شيرين کنم بيان :
قيزلار دييه ر : « آتيل ماتيل چرشنبه
آينا تکين بختيم آچيل چرشنبه »
...............
حيدربابا ، ننه قيزين گؤزلرى
رخشنده نين شيرين-شيرين سؤزلرى
ترکى دئديم اوْخوسونلار اؤزلرى
بيلسينلر کى ، آدام گئدر ، آد قالار
ياخشى-پيسدن آغيزدا بير داد قالار
ترجمه فارسی:
چشمانف ننه قيز به مَثَل آهوى خفتَن
رخشنده را سخن چو شکر بود در دهن
ترکى سروده ام که بدانند ايلف من
اين عمر رفتنى است ولى نام ماندگار
تنها ز نيک و بد مزه در کام ماندگار
............
خشگنابى يامان گوْنه کيم ساليب ؟
سيدلردن کيم قيريليب ، کيم قاليب ؟
آميرغفار دام-داشينى کيم آليب ؟
بولاخ گنه گليب ، گؤلى دوْلدورور ؟
ياقورويوب ، باخچالارى سوْلدورور ؟
ترجمه فارسی:
امروز (خشگناب) چرا شد چنين خراب ؟
با من بگو : که مانده ز سادات (خشگناب) ؟
(اَمير غفار) کو ؟ کجا هست آن جناب ؟
آن برکه باز پر شده از آبف چشمه سار ؟
يا خشک گشته چشمه و پژمرده کشتزار ؟
.........
يومورتانى گؤيچک ، گوللى بوْيارديق
چاققيشديريب ، سينانلارين سوْيارديق
اوْيناماقدان بيرجه مگر دوْيارديق ؟
على منه ياشيل آشيق وئرردى
ارضا منه نوروزگوْلى درردى
ترجمه فارسی:
با تخم مرغ هاى گفلى رنگف پفرنگار
با کودکان دهکده مى باختم قفمار
ما در قفمار و مادرف ما هم در انتظار
من داشتم بسى گل وقاپف قمارها
از دوستان على و رضا يادگارها
.............
ياز گئجه سى چايدا سولار شاريلدار
داش-قَيه لر سئلده آشيب خاريلدار
قارانليقدا قوردون گؤزى پاريلدار
ايتر ، گؤردوْن ، قوردى سئچيب ، اولاشدى
قورددا ، گؤردوْن ، قالخيب ، گديکدن آشدى
ترجمه فارسی:
شبها خروشد آب بهاران به رودبار
در سيل سنگ غفرّد و غلتد ز کوهسار
چشمانف گرگ برق زند در شبانف تار
سگها شنيده بويف وى و زوزه مى کشند
گرگان گريخته ، به زمين پوزه مى کشند
............
گؤيرچينلر دسته قالخيب ، اوچاللار
گوْن ساچاندا ، قيزيل پرده آچاللار
قيزيل پرده آچيب ، ييغيب ، قاچاللار
گوْن اوجاليب ، آرتارداغين جلالى
طبيعتين جوانلانار جمالى
ترجمه فارسی:
پرواز دسته دستة زيبا کبوتران
گويى گشاده پردة زرّين در آسمان
در نور ، باز و بسته شود پرده هر زمان
در اوج آفتاب نگر بر جلال کوه
زيبا شود جمال طبيعت در آن شکوه
.............
بير سوْروشون بو قارقينميش فلکدن
نه ايستيوْر بو قوردوغى کلکدن ؟
دينه گئچيرت اولدوزلارى الکدن
قوْى تؤکوْلسوْن ، بو يئر اوْزى داغيلسين
بو شيطانليق قورقوسى بير ييغيلسين
ترجمه فارسی:
آخر چه شد بهانة نفرين شده فلک ؟
زين گردش زمانه و اين دوز و اين کلک ؟
گو اين ستاره ها گذرد جمله زين اَلَک
بگذار تا بريزد و داغان شود زمين
در پشت او نگيرد شيطان دگر کمين
Mohsen tanha
07-12-2006, 06:08 PM
ای بابا ای بابا
Nemayan
07-12-2006, 09:34 PM
كاش پيوسته گل وسبزه و صحرا باشد
گلرخان را سر گلگشت وتماشا باشد
اين شكر خواب جوانيست كه چون باد گذشت
واي از اين عمر كه افسانه و رويا باشد
رستخيز چمن وشاهد وساقي مخمور
چنگ وني باشدومي باشد و مينا باشد
شهريار از رخ احباب نظر باز مگير
كه دگر قسمت ديدار نه پيدا باشد
Kiarash
07-12-2006, 10:45 PM
روحش شاد :M26:
Nemayan
07-13-2006, 12:02 AM
سايه اي بود اين جهان پيچيد ورفت
يا كه مهماني شبي خوابيد ورفت
يا كه خوابي رهروي خوابيدوديد
يا كه برقي درافق خنديد ورفت
Nemayan
07-17-2006, 10:04 PM
lمايۀ حسن ندارم كه به بازار من آيي
جانفروش سر راهم كه خريدار من آيي
اي غزالي كه گرفتار كمند تو شدم باش
تا به دام غزل افتي وگرفتار من آيي
صيد راشرط نباشد همه در دام كشيدن
به كمند تو فتادم كه نگهدار من آيي
نسخۀ شعر تر آرم به شفا خانۀ لعلت
كه به يك خنده دواي دل بيمار من آيي
گفتمش نيشكر شعرازان پرورم از اشك
كه تو اي طوطي خوش لهجه شكر خوار من آيي :M26:
Hamseda
07-20-2006, 01:23 PM
وحشی شکار
تا کی در انتظار گذاری به زاریم
باز آی بعد از این همه چشم انتظاریم
دیشب بیاد زلف تو در پرده های ساز
جان سوز بود شرخ سیه روزگاریم
بس شکوه کردم از دل ناسازگار خود
دیشب که ساز داشت سر سازگاریم
شمعم تمام گشت و چراغ ستاره مرد
چشمی نماند شاهد شب زنده داریم
طبعم شکار آهوی سر در کمند نیست
ماند به شیر شیوره ی وحشی شکاریم
شرمم کفشد که بی تو نفس میکشم هنوز
تا زنده ام بس است همین شرمساریم
...
Hamid_38
07-20-2006, 01:41 PM
%%- حيدر بابا يولوم سنن كج اولدي
عومروم كچدي گلممديم گج اولدي
هچ بيلمديم گوزلرين نج اولدي
بيلمزيديم دونگه لر وار دونم وار
ايريليق وار ايتقيننق وار اولوم وار@};-
Hamseda
07-20-2006, 01:57 PM
ساغول:M26:
Kiarash
07-20-2006, 02:01 PM
yokh baba :D
Hamseda
08-01-2006, 11:18 PM
در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه بر افروخت شب تار کسی
سودش این بس که بههیچ بفروشند چون من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بار الها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
بهوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
گر کسی را نفکندیم بسر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم بپا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه ی دیوار کسی
Nemayan
08-04-2006, 10:27 PM
اي چشم خماري كه كشد سرمه خوابت؟
وي جام بلورين كه خورد بادۀ نابت ؟
خواهم همه شب خلق به ناليدن شبگير
از خواب بر آرم كه نبينند به خوابت
در پيچ وخم وتابم از آن زلف خدارا
اي زلف كه داد اين همه پيچ وخم و تابت؟
عكسي به خلايق فكن اي نقش حقايق
تا چند بخوانيم به اوراق كتابت ؟
Hamid_38
09-12-2006, 09:08 AM
اشعار نخستين شهريار عمدتا بزبان فارسي سروده شده است. شهريار خود مي گويد وقتي که اشعارم را براي مادرم مي خواندم وي به طعنه مي گفت: اوغلوم اؤز شئعرلريوي آناديلينده ياز کي سنين آنان دا اونلاري دوشونه بيلسين! (پسرم شعرهاي خودت را به زبان مادريت هم بنويس تا مادرت نيز اشعارت را متوجه شود!)
اين قبيل سفارشها از جانب مادر گراميش و نيز اطرافيان همزبانش، باعث شد تا شهريار طبع خود را در زبان مادريش به شيريني عسل و به رواني شير بيازمايد. اين تشويقها سبب شد تا از خامه زرين او يکي از بديعترين منظومه هاي مردمي جهان بر لوح سينه آذربايجانيان تقرير شود.
منظومه منوره «حيدر بابابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال عموم ترکان ايران قرار گرفت و اشعار پاک و صميمي اش چه در محافل عروسي و چه در مجالس عزا ورد زبان صغير و کبير گرديد.
...حيدر بابا گؤيلر بوتون دوماندي،
اشعار نخستين شهريار عمدتا بزبان فارسي سروده شده است. شهريار خود مي گويد وقتي که اشعارم را براي مادرم مي خواندم وي به طعنه مي گفت: اوغلوم اؤز شئعرلريوي آناديلينده ياز کي سنين آنان دا اونلاري دوشونه بيلسين! (پسرم شعرهاي خودت را به زبان مادريت هم بنويس تا مادرت نيز اشعارت را متوجه شود!)
اين قبيل سفارشها از جانب مادر گراميش و نيز اطرافيان همزبانش، باعث شد تا شهريار طبع خود را در زبان مادريش به شيريني عسل و به رواني شير بيازمايد. اين تشويقها سبب شد تا از خامه زرين او يکي از بديعترين منظومه هاي مردمي جهان بر لوح سينه آذربايجانيان تقرير شود.
منظومه منوره «حيدر بابابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال عموم ترکان ايران قرار گرفت و اشعار پاک و صميمي اش چه در محافل عروسي و چه در مجالس عزا ورد زبان صغير و کبير گرديد.
...حيدر بابا گؤيلر بوتون دوماندي،
(حيدر بابا آسمانها را تماما مه گرفته است،)
گونلريميز بير بيريندن ياماندي،
(روزگارمان روز به روز بدتر مي شود، )
بير بيريزدن آيريلمايين آماندي!
(مبادا از يکديگر جدا شويد !)
ياخشيليغي اليميزدن آليبلار!
(خوبيها را از ما گرفته اند!)
ياخشي بيزي يامان گونه ساليبلار! ...
(چه خوب ما را به روزگارسياه نشانده اند!)
شهريار خود در خاطراتش مي فرمايد: بعد از انتشار منظومه حيدر بابايا سلام ، اشعار اين منظومه با سرعت شگفت انگيزي در ميان آذربايجانيها رواج پيدا کرد. هر موقع و هر جا که اين اشعار را مي خواندم در و ديوار گريه مي کرد! روزي در منزل يکي از دوستان همراه با تعدادي از همشهريها نشسته بوديم که از من خواسته شد قطعاتي از حيدر بابا را بخوانم. در همان زمان خدمتکاري نيز در آن خانه مشغول آوردن چايي بود. هنگاميکه من اشعارم را براي حاضرين بلند بلند خواندم ، ناگهان ديدم که اين زن محجوب، سيني چايي از دست رها کرد و به پايم افتاد! او با صداي بلند گريه مي کرد و مي گفت: اشعارتو شرح درد دل من و وصف حال روزگار تلخ من است!
بير اوچايديم بو چيرپينان يئلينن!
(اي کاش مي توانستم با اين تند باد کوبنده پرواز کنم!)
باغلاشايديم داغدان آشان سئلينن!
(اي کاش مي توانستم با سيل خروشاني که از کوه به پايين مي تازد ممزوج شوم!)
آغلاشايديم اوزاق دوشه ن ائلينن!
(اي کاش مي توانستم با ملتي که از سرزمين خود دور شده است بگريم!)
بير گؤره يديم آيريليغي کيم سالدي!؟
(تا مي فهميدم مسبب اين جدايي ها و تلخيها کسيت!؟)
اؤلکه ميزده کيم قيريلدي کيم قالدي!؟
(و پي مي بردم که در سرزمين من چه کسي در حيات است وچه کسي در ممات !؟)
من سنين تک داغا سالديم نفسي،
((حيدر بابا) من نيز همانند تو نفسم را بر کوهها افکندم،)
سن ده قايتار گؤيلره سال بو سسي،
(تو نيز پژواک صدايم را بر آسمانها برگردان،)
بايقوشون دا دار اولماسين قفسي!
(که مبادا قفس جغد نيز تنگ شود!)
بوردا بير شئر داردا قاليب باغيرير !
(اينجا شيري در دام افتاده است و نعره مي کشد!)
مورووتسيز اينسانلاري چاغيرير!
(وانسانهاس بي مروت را به مدد طلب مي کند!)
بسياري از اديبان معتقدند منظومه منوره حيدربايا سلام شهريار عظيمترين اثر ادبي وي است. اين شاهکارادبي که به زبان شفاهي مردم آذربايجان نوشته شده است ، مشحون از موسيقي دلنشين و هارموني مشهود جريان زندگي طبيعي و ساده روستاييان در بخشي از کوهستانهاي دلافزاي خطه آذربايجان است. گفته مي شود اشعار منظومه منوره حيدر بابايا سلام شهريار تاکنون به 90 زبان ترجمه شده، در کتابهاي درسي کودکان چندين کشور وارد شده و همچنين بارها مورد بحث رساله هاي دکترا در دانشگاههاي معتبر جهان قرار گرفته است.
سهنديه ادامه دارد
Hamid_38
09-12-2006, 09:09 AM
سهنديه
اما منظومه سهنديه استاد شهريار نيز حال و صفاي ديگري دارد. برخي از منتقدين ادبي سهنديه را همپاي منظومه حيدر بابايا سلام و يا حتي برتر از آن دانسته اند! به يقين اشعار منظومه سهنديه معدن موسيقي ، کان حماسه و منبع معاني و مباني مشعشع بشري است.
شهريار اين منظومه بي نظير را در جواب مکتوب شاعري بزرگ بنام «بولود قارا چورلو» ي مراغه اي متخلص به «سهند» نوشته است. همو که با به نظم کشيدن کتاب هزاران ساله و جاودان «دده قورد» ، اشعار زيباي «سازيمين سؤزو» (سخن ساز من) را به جهان ادبيات عرض کرده است.
منظومه سهنديه پر است از صنايع ادبي و معاني بسيار عميق که ترجمه صحيح و روان آن به زبانهاي ديگر بسي سخت و اساسا آنرا خارج از بضاعت قلم راقم اين سطور کرده است:
شاه داغيم ،
چال پاپاغيم ،
ائل داياغيم ،
شانلي سهند'يم،
باشي طوفانلي سهند'يم ،
باشدا حئيدر بابا تک قارلا- قيروولا قاريشيبسان،
سن ايپک تئللي بولودلارلا اوفوقده ساريشيبسان،
ساواشارکن باريشيبسان،
گؤيدن ايلهام آلالي سئير-ي سماواتا دئيه رسن،
هله آغ کورکو بورون ، يازدا ياشيل دون دا گييه رسن،
قورادان حالوا يييه رسن!
دؤشلرينده سونالار سينه سي تک شوخ ممه لرده،
نه شيرين چشمه لرين وار!
او ياشيل تئللري يئل هورمه ده آينالي سحرده،
عيشوه لي ائشمه لرين وار،
قوي ياغيش ياغسا دا ياغسين،
سئل اولوب آخسا دا آخسين،
يانلاريندا دره لر وار!
قوي قلمقاشلارين اوچسون فره لرله، هامي باخسين،
باشلاريندا هئره لر وار،
سيلديريملار، سره لر وار،
او اتکلرده نه قيزلار ياناغي لاله لرين وار!
قوزولار اوتلاياراق نئيده نه خوش ناله لرين وار!
آي کيمي هاله لرين وار!
گول - چيچک ده بزه ننده ،نه گلينلر کيمي نازين!
يئل اسه نده او سولاردا نه درين راز-و نييازين!
اوينايار گوللو قوتازين...!
Roya1361
09-23-2006, 09:39 AM
شعري ازاستاد شهريار: گله يك سرباز آذربايجانيه(تهراني وتهراني)
الا اي داوردانا توميداني كه ايراني چه محنتها كشيدازدست اين تهراني وتهراني
چه طرفي بست ازاين جمعيت ايران جزپريشاني چه داندرهبري سرگشته صحراي ناداني
چرامردي كند دعوي كسي كوكمتر است اززن الاتهرانيا انصاف ميكن خرتويي يامن
تواي بيمار ناداني چه هذيان وهدر گفتي برشتي كله ماهي خور به طوسي كله خرگفتي
قمي رابدشمردي اصفهاني رابترگفتي جوانمردان آذربايجان راترك خر گفتي
تراآتش زدندوخود برآن آتش زدي دامن الا تهرانيا.................................... ...
تواهل پايتختي بايد اهل معرفت باشي بفكرآبرو وافتخارمملكت باشي
چرابيچاره مشدي وحشي وبي تربيت باشي به نقص من چه خندي خودسراپامنقصت باشي
مرااين بس كه ميدانم تميز دوست ازدشمن الا تهرانيا.................................... ...
توازاين كنج شيركخانه ودكان سيرابي بجزبدمستي ولاتي والواطي چه دريابي
دراين كولژكه ندهندت بجزليسانس تون تابي نخواهي بوعلي سينا شدوبونصرفارابي
بگاه ادعاگويي كه ديپلم داري ازلندن الاتهرانيا.............................. .......
گمان كردم كه بامن همدل وهمدين وهمدردي بمردي باتوپيوستم ندانستم كه نامردي
چه گويم برسرم باناجوانمردي چه اوردي اگر ميخواستي عيب زبان هم رفع ميكردي
ولي ماراندانستي بخود هم كيش وهم ميهن الاتهرانيا.............................. ..
توعقل وهوش خودديدي كه درغوغاي شهريور كشيدندازدوسوهمسايگان درخاك مالشگر
به نق ونال هم هرروزحال بدكني بدتر كنون تركيه بين ونازشست تركها بنگر
بشهريورمه پارين كه طيارات با تعجيل فروميريخت چون طيراابابيلم بسرسجيل
چه گويم اي همه سازتوبي قانون وهردمبيل تورايكشب نشدسازونوادرراديوتعطيل
تراتنبوروتنبك برفلك ميشد مراشيون الاتهرانيا.............................. ...
بقفقازم برادرخواندباخودمردم قفقاز چودرتركيه رفتم وه چه حرمت ديدم واعزاز
بتهران آمدم نشناختي ازدشمنانم باز من آخرسالها سربازايران بودم وجانباز
چراپس روز راشب خواني وافراشته اهريمن الاتهرانيا...........................
چواستاد دغل سنگ محك برسكه مازد ترا تنها پذيرفت ومراازامتحان وازد
سپس درچشم توتهران بجاي مملكت جازد چوتهراني كسي تنها ديدبا جمعي به تنهازد
تواين درس خيانت راروان بودي ومن كودن الا تهرانيا.......................
چرابادوستدارانت عنادوكين ولج باشد چرابيچاره آذربايجان عضوفلج باشد
مگرپنداشتي ايران زتهران تاكرج باشد هنوزازمات ايرانرااگر روزي فرج باشد
توگل راخار ميبيني وگلشن راهمه گلخن الا تهرانيا...............................
چوخواهد دشمني بنيادقومي رابراندازد نخست آن جمع راازهم پريشان وجداسازد
چوتنها كردهريك رابه تنهايي بدو تازد چنان اندازدش ازپاكه ديگرسرنيفرازد
توبودي آنكه دشمن راندانستي فريب وفن الاتهرانيا.............................. ....
تراتاترك آذربايجان بودوخراسان بود كجابارت بدين سنگيني وكارت بدينسان بود
چه شدكردولروياغي كزوهرمشكل آسان بود كجاشدايل قشقايي كزودشمن هراسان بود
كنون اي پهلوان چوني نه تيري ماندوني جوشن الا تهرانيا.............................
كنون گندم نه ازسمنان فرازآيد نه اززنجان نه ماهي وبرنج ازرشت وني چايي زلاهيجان
ازين قحط وغلامشكل تواني وارهاندن جان مگردرقصه هاخواني حديث زيره وكرمان
دگرانبانه ازگندم تهي شد ديزي ازبنشن الا تهرانيا انصاف ميكن خرتويي يا من
Hamid_38
09-23-2006, 10:52 AM
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriar1.jpg
بيست و هفتم شهريور ماه بدين سبب روز شعر و ادب فارسي ناميده شده كه مصادف است با سالروزدر گذشت استاد سيد محمدحسين بهجت تبريزي متخلص و مشهور به شهريار . شايد شهريار را بتوان آخرين شاعر غزلسراي چيره دست در ادب فارسي ناميد چرا كه پس از او ديگر قالب غزل ، شاعر بزرگي به خود نديده و علاوه بر اين رفته رفته غزل جاي خود را به شعر سپيد يا نيمايي سپرده و خود به شعراي سلف پيوسته است. شهريار شاعر شوريده اي است كه همچون بسياري از اسلاف خويش از عشق زميني و مجازي ، به عشق آسماني و حقيقي دست يافت و اين عشق سبب شد تا گوهر وجودش در كوره سختي ها بگدازد و بر عيار آن افزوده گردد.
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriar2.jpg
استاد شهريار در شهريور ماه 1286 هجري شمسي (1325 هجري قمري ) در بازارچه ميرزا نصراله تبريز واقع در چاي كنار چشم به جهان گشود . دوره كودكي استاد در آغوش طبيعت و روستا سپري شد كه منظومه حيدر بابا مولود آن خاطرات است. پـدرش حاجي ميرآقا خشگـنابي ، از سادات خشگـناب (روستايي در نزديكي قره چـمن) و از وكـلاي مبرز دادگـستـري تـبـريز و مردي فاضل و خوش محاوره و از خوشنويسان دوره خود و با ايمان و كريم الطبع بود. درسال 1331 (ق) پدر ، سيد محمد حسين را جهت ادامه تحصيل به تبريز بازآورد و او در نزد پدر شروع به فراگيري مقدمات ادبيات عرب نمود و در سال 1332 ( ق ) جهت تحصيل اصول جديد به مدرسه متحده وارد شد و در همين سال اولين شعر رسمي خود را سرود و سپس به آموختن زبان فرانسه و علوم ديني پرداخت و از فراگيري خوشنويسي نيز دريغ نكرد كه بعدها اين تجربه در كتابت قرآن ، ثمر داد .
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriar3.jpg
در سيزده سالگي ( سال 1299) اشعار شهريار با تخلص " بهجت" در مجله ادب به چاپ رسيد . در بهمن ماه همان سال براي اولين باربه تهران مسافرت كرده و در سال 1300 به واسطه لقمان الملك جراح در دارالفنون به تحصيل پرداخت . شهريار در تهران تخلص خود را پس از دو ركعت نماز و تفال به غزل حافظ به شهريار تغيير داد كه باهمان تخلص نيز به شهرت رسيد. تغيير تخلص شعري استاد شهريار را دوست ايشان آقاي زاهدي چنين تعريف مي كند : " شهـريار نامش سيد محـمـد حسين بهـجـت تـبـريـزي است. در اوايل شاعـري " بهـجـت " تخـلص مي كرد و بعـداً دوباره با فال حافظ تخـلص خواست كه دو بـيت زير شاهـد از ديوان حافظ آمد و خواجه تخـلص او را " شهـريار" تعـيـيـن كرد:
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriar4.jpg
كه چرخ سكه دولت به نام شهـرياران زد
روم به شهـر خود و شهـريار خود باشم "
شهريار در كنار سرودن شعر و تحصيل در دارالفنون به فراگيري موسيقي و علوم ديني نيز اشتغال داشت . وي از بدو ورود به تهران با استاد ابوالحسن صبا آشنا شد و نواختن سه تار و مشق رديف هاي سازي موسيقي ايراني را از او فرا گرفت ، و همزمان در مسجد سپهسالار و د رحوزه درس شهيد سيد حسن مدرس به ادامه تحصيل علوم ديني پرداخت.
در سال 1303 با ورود به مدرسه طب ، زندگي شورانگيز و پرفراز و نشيب او آغاز شد . در اين سال ها بود كه شهريار دل در گرو عشقي نهاد كه اگرچه فرجامي نداشت ولي وي را به عشقي والاتر و پرشكوه تر رهنمون شد. شهريار در نتيجه اين عشق بي فرجام تحصيل طب را رها ساخت و چـنـد سالي در اداره ثـبت اسناد نيشابور و مشهـد خـدمت كرد و از سال 1315 در بانك كـشاورزي تهـران شروع به كار كرد. رساترين بيوگرافي شهريار همانا اشعار اوست؛ شرح عـشق طولاني و آتـشين شهـريار در غـزل هـاي ماه سفر كرده، توشهً سفـر، پـروانه در آتـش، غـوغاي غـروب و بوي پـيراهـن مشـروح است و زمان سخـتي آن عـشق در قـصيده پـرتـو پـايـنده بـيان شده است و غـزل هـاي يار قـديم، خـمار شـباب، ناله ناكامي با مطلع :
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriarm2.jpg
برو اي تـفرك كه تـَرك تو ستمگر كردم
حيف از آن عمر كه در پاي تو من سر كردم
، شاهـد پـنداري، شكـرين پـسته خاموش، تـوبـمان و دگـران با مطلع :
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از كوي تو ليكن عقبف سر نگران
و نالـه نوميـدي و غـروب نـيـشابور حالات شاعـر را در جـريان هاي مخـتـلف آن عـشق حكـايت مي كـند و اشعاري نظير حالا چرا با مطلع :
آمدي جانم به قربانت ولي حالا چرا
بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا چرا
و دستم به دامانت با مطلع :
نه وصلت ديده بودم كاشكي اي گل نه هجرانت
كه جانم در جواني سوخت اي جانم به قربانت
خاطرات آن مهر جانگزا را در ميان ابيات خود حفظ كرده اند .
علاوه بر اين عـشق عارفانه شهـريار را مي توان در خلال اين اشعار مشاهده كرد : غـزل هـاي انتـظار، جمع و تـفريق، وحشي شكـار با مطلع :
تا كي در انتظار گذاري به زاريم
باز آي بعد از اين همه چشم انتظاريم
، يوسف گـمگـشته با مطلع :
يارب آن يوسف گمگشته به من باز رسان
تا طربخانه كني بيت حزن بازرسان
، مسافرهـمدان، حراج عـشق، ساز صبا، و ناي شـبان و اشك مريم، دو مرغ بـهـشتي و غـزل هـاي ملال محـبت با مطلع :
گاهي گر از ملال محبت برانمت
دوري چنان مكن كه به شيون ( بخوانمت ) *
http://www.tebyan.net/Monasebat/83/06/Image/ar_29_shahriarm1.jpg
*( در ديوان برانمت بود كه به زعم نگارنده و بر اساس معنا و قالب شعر بايد " بخوانمت" باشد )
، نسخه جادو، شاعـر افسانه كه خطاب به نيما سروده مشاهـده كرد.
نيما غم دل گو كه غريبانه بگرييم
سرپيش هم آريم و دو ديوانه بگرييم
من از دل اين غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتيم و به جانانه بگرييم
دوديست در اين خانه كه كوريم ز ديدن
چشمي به كف آريم و به اين خانه بگرييم
آخر نه چراغيم كه خنديم به ايوان
شمعيم كه در گوشه كاشانه بگرييم
من نيز چو تو شاعر افسانه خويشم
بازآ به هم اي شاعر افسانه بگرييم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نيست
باجوش وخروش خم وخمخانه بگرييم
با وحشت ديوانه بخنديم و نهاني
در فاجعه حكمت فرزانه بگرييم
با چشم صدف خيز كه بر گردن ايام
خرمهره ببينيم و به دردانه بگرييم
بلبل كه نبوديم بخوانيم به گلزار
جغدي شده شبگير و به ويرانه بگرييم
پروانه نبوديم در اين مشعله باري
شمعي شده در ماتم پروانه بگرييم
بيگانه كند در غم ما خنده ولي ما
با چشم خودي در غم بيگانه بگرييم
بگذار به هذيان تو طفلانه بگرييم
ما هم به تب طفل طبيبانه بگرييم
اين غزل و همچنين شعري كه شهريار در سوگ مادر خويش با عنوان اي واي مادرم به سبك سپيد سروده ، نشان از پيوند دو شاعر معاصر و به نام ايران زمين دارد كه يكي در قالب كهن و ديگري به سبك نو ، مي سرودند .
شايد معروف ترين شعرهاي شهريار كه نام او را در ميان خاص و عام پر آوازه كرد ، علي اي هماي رحمت و حيدر بابايه سلام است كه اولي به فارسي ، اوج ارادت شهريار را به مولاي متقيان بيان مي كند و دومي چيره دستي شهريار در سرودن شعر به هر دو زبان تركي و فارسي و اداي دين اين شاعر پارسي گو به زبان مادري خويش را به نمايش مي گذارد. نام شهريار به مدد اين شعر از مرزهاي جغرافياي ايران گذشته و در كشورهاي ترك زبان همجوار نيز بلندآوازه شده است . استاد شهريار سرانجام پس از 83 سال زندگى شاعرانه پربار در 27 شهريور ماه 1367 دار فاني را وداع گفت و پيكرش در مقبرةالشعراى تبريز كه مدفن بسيارى از شعرا و هنرمندان آن ديار است به خاك سپرده شد.
Samirra
09-25-2006, 11:34 AM
در ورود بمدينه طيبه
سلام اي سرزمين وحي و الهام سلام اي شهر شاهنشاه اسلام
سلام اي پايتــخت پادشاهــي سلام اي پايــه عرش الهـــي
سلام اي كان المــاس فتــوت سلام اي كـاخ سلطان نبــوت
سلام اي ســر در كاخ خدائــي حـــــريم بارگــــــاه كبريـــائي
سلام اي مشرق مشكوه ايــمان سلام اي عرشه قنــــديل رحـمان
چه روحــي خفتــه در آنيت تـو ملائك محــو روحانيـــت تـــــو
خبرداري كه با اين شوق مدهوش چه جائـــي را گرفتستي در آغوش
در اينجا خفتــه آن آرام جانـــها كـــــه دارد از ملائك پاسبانـــها
چه روحــي قدسي اينجا آرميــده چــــه روحانيتي در وي دميـــده
تو گوئي غرفه ها مهد فرشته است بهـــر در آيت غفران نوشته است
در و پيكـر همه آيــات و الـــواح شبستانهـــا عبـــادتگـــاه ارواح
چه شهري! جنت الماواست گوئــي چه نخلي! سدره و طوباست گوئي
چـه خاكــي و چـه اقبـالي خدا داد كه چنديـن بوسه در پاي نبـي داد
نشــــان پـاي پيغمبــر بخاكــش ثريا سرمه ساي از خاك پاكـــش
در اينجــا بـرق زد شمشير اسـلام شـــرار خـرمـن اضغاث و احـلام
نبــي اينجا شبــي را خفت مهمان سحر برخاست با شمشير و فرمـان
علــي اينجـا اميــرالمؤمنين شــد سپهسالار شاهنشــاه ديــن شــد
بلـي سلطان ديــن بــاراي سلمان به خندق كنــدن اينجا داده فرمان
خدايـــا ما هم از آن آب و خاكيـم ز آب و خاك اين سلمــان پاكيــم
صفــاي علم و ايــمان بخش ما را خداوندا به سلمــان بخـــش ما را
Samirra
09-25-2006, 11:35 AM
در راه زندگاني
جواني شمع ره كردم كه جويم زندگاني را نجستم زندگانـــي را و گم كـردم جواني را
كنون با بار پيــري آرزومندم كه برگـردم به دنبال جوانـــي كـوره راه زندگانــــي را
به ياد يار ديرين كاروان گم كـرده راهانـم كه شب در خــواب بيند همرهان كارواني را
بهاري بود و ما را هم شبابي و شكر خوابي چه غفلت داشتيم اي گل شبيخون جواني را
چه بيداري تلخي بود از خواب خوش مستي كه در كامم به زهر آلود شهد شادمانـــي را
سخن با من نمي گوئي الا اي همزبـان دل خدايــا بــا كـه گويم شكوه بي همزباني را
نسيم زلف جانان كو؟ كه چون برگ خزان ديده به پاي سرو خود دارم هواي جانفشانـــي را
به چشم آسمانـي گردشي داري بلاي جان خدايـــا بر مگردان اين بلاي آسمانـــي را
نميري شهريار از شعر شيرين روان گفتـن كه از آب بقا جوئيـــد عمــــر جاودانـي را
عموداود
04-11-2007, 11:38 AM
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دَ بير آديم گلسين ديلوْزه
*************************************
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غفرّد آسمان
سيلابهاى تفند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوکت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
شهريار
04-14-2007, 02:02 PM
ماشاء الله خيلي عاليه
Tabassom
11-24-2007, 10:19 AM
مهمان عرش
ای طلوع آیت والشمس در سیمای تو
سوره والطور وصف سینه سینای تو
دعوت معراج و مهمانی عرش کبریا
بوالعجب تشریف سلطانی است بر بالای تو
وه که در پیچید عرش و فرش در یک چشمزد
زیر پای رفرف کون و مکان پیمای تو
شهسوار ذی القران ، آن شاهباز دست غیب
چون عقابی در رکاب موکب والای تو
ما غریق لجه و کشتی و کشتیبان توئی
ای دل دریا دلان غرق دل دریای تو
گوش دل بگرفتی ازوای غراب کفر و کین
گر نخواندی بلبل توحید در آوای تو
آب حیوانی که خضرش چشمه در ظلمات یافت
قطره ای بود از دل دریای گوهر زای تو
آنچنان تأویل شد قران که در طی قرون
اهرمن را گفت هان یا جای من یا جای تو
وقت آن باشد که دژخیمان خود در خون کشند
خاک و خون آغشتگان روز عاشورای تو
منبر یک چند شد بازیچه بوزینگان
آسمان چرخید تا تعبیر شد رویای تو
خفتگان خاک و خون برخیزد از خواب قرون
و آسمان از صیحه بر پا می کند غوغای تو
دور جفدان نیز هم دارد بپایان می رسد
می رود کز قاف خود سر بر کند عنقای تو
چشم خود بین جهان دارد خدا بین می شود
توتیای چشم دل کردند خاک پای تو
( شهریارا ) گر حقایق وانمودی ، وای من
ور زبان و دل یکی با ما نبودی وای تو
Tabassom
11-24-2007, 10:23 AM
حیدر بابا ، آغا جلارون اوجالدی ،
اما حیف جوانلارین قوجالدی !
توخلیلارین آریخلیوب آجالدی!
کولگه دوندی ، گون باتدی قاش قرلدی!...
.......
قوردون گوزی قارانلیقدا برلدی!
.....
MaryaM
11-24-2007, 01:12 PM
یا خجی اولدی تلویزیون بیر سریال وردی و الا سن سوز تاپازدون دیسن.
حيدربابا ، يار و يولداش دؤندولر
بير-بير منى چؤلده قويوب ، چؤندولر
چشمه لريم ، چيراخلاريم ، سؤندولر
يامان يئرده گؤن دؤندى ، آخشام اولدى
دونيا منه خرابه شام اولدى
حيدربابا ، گروه رفيقان و دوستان
برگشته يک يک از من و رفتند بى نشان
مرد آن چراغ و چشمه بخشکيد همچنان
خورشيد رفت روى جهان را گرفت غم
دنيا مرا خرابة شام است دم به دم
tranom
03-16-2008, 12:41 PM
شهریار وغزلهای بی نظیر
حسی که وقت خواندن اشعارش دارم تو هیچ شعر دیگه ای تجربه نکردم فقط می تونم بگم ای کاش زنده بود...
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که سر به مهر آمدی و وفا کردی
منم که جور وجفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهرو وفا دیدی جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت ای ماه
خوش آمدی وگل آوردی وصفا کردی
بیا که چشم توتاشرم وناز دارد کس
نّّرسد از که این ماجرا چرا کردی
منت به یک نگه آهوانه می بخشم
هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی
اگرچه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم بجان لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزلهای شهریارتویی
بیا که بادشه ملک دل گدا کردی
tranom
03-16-2008, 12:42 PM
شهریار وغزلهای بی نظیر
حسی که وقت خواندن اشعارش دارم تو هیچ شعر دیگه ای تجربه نکردم فقط می تونم بگم ای کاش زنده بود...
چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
چه شد که شیوه ی بیگانگی رها کردی
به قهر رفتن و جور و جفا شعار تو بود
چه شد که سر به مهر آمدی و وفا کردی
منم که جور وجفا دیدم و وفا کردم
تویی که مهرو وفا دیدی جفا کردی
بیا که با همه نامهربانیت ای ماه
خوش آمدی وگل آوردی وصفا کردی
بیا که چشم توتاشرم وناز دارد کس
نّّرسد از که این ماجرا چرا کردی
منت به یک نگه آهوانه می بخشم
هر آنچه ای ختنی خط من خطا کردی
اگرچه کار جهان بر مراد ما نشود
بیا که کار جهان بر مراد ما کردی
هزار درد فرستادیم بجان لیکن
چو آمدی همه آن دردها دوا کردی
کلید گنج غزلهای شهریارتویی
بیا که بادشه ملک دل گدا کردی
.Behrooz.
03-16-2008, 03:07 PM
واقعاً یه استاد بود................یادش بخیر سال دو سه بود اون موقع شماها هنوز نبودین..........سیب بودین........!
Hanret
04-16-2008, 12:07 PM
4887
سید محمدحسین بهجت تبریزی (۱۲۸۵ - ۲۷ شهریور ۱۳۶۷) متخلص به شهریار (قبل از آن بهجت) شاعر ایرانی بود که شعرهایی به زبانهای فارسی و ترکی آذربایجانی دارد. از شعرهای معروف او میتوان به «علی ای همای رحمت» و «آمدی جانم به قربانت» به فارسی و «حیدر بابایه سلام» (به معنی سلام بر حیدر بابا) به ترکی آذربایجانی اشاره کرد. روز وفات این شاعر در ایران «روز ملی شعر» نامگذاری شدهاست.
زندگی
شهریار به سال ۱۲۸۵ در روستای خشگناب در بخش قرهچمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی نام داشت که در تبریز وکیل بود. پس از پایان سیکل اول متوسطه در تبریز در سال ۱۳۰۰ برای ادامهٔ تحصیل از تبریز به تهران رفت و در مدرسهٔ دارالفنون (تا ۱۳۰۳) و پس از آن در رشتهٔ پزشکی ادامهٔ تحصیل داد. حدود شش ماه پیش از گرفتن مدرک دکتری «به علل عشقی و ناراحتی خیال و پیشآمدهای دیگر» ترک تحصیل کرد (زاهدی ۱۳۳۷، ص ۵۹). پس از سفری چهارساله به خراسان برای کار در ادارهٔ ثبت اسناد مشهد و نیشابور، شهریار به تهران بازگشت و به سال ۱۳۱۵ در بانک کشاورزی استخدام و پس از مدتی به تبریز منتقل شد. بعدها دانشگاه تبریز وی را يکی از پاسداران شعر و ادب ميهن خواند و عنوان استاد افتخاری دانشکده ادبيات تبريز را نیز به وی اعطا نمود شهریار پس از انقلاب ۱۳۵۷، شعرهایی در مدح نظام جمهوری اسلامی و مسئولین آن، از جمله روح الله خمینی و سید علی خامنهای و نیز اکبر هاشمی رفسنجانی (انتشار پس از مرگ شهریار)سرود.
شهریار در روزهای آخر عمر به دلیل بیماری در بیمارستان مهر تهران بستری شد و پس از مرگ در ۱۳۶۷، بنا به وصیت خود در مقبرةالشعرا در تبریز دفن شد.
شهریار دو دختر به نامهای شهرزاد و مریم و یک پسر به نام هادی داشت.
عشق و شعر
گفته میشود، شهریار سال آخر رشته پزشکی بود که عاشق دختری شد. پس از مدتی خواستگاری نیز از سوی دربار برای دختر پیدا میشود. گویا خانواده دختر با توجه به وضع مالی محمدحسین تصمیم میگیرند که دختر خود را به خواستگار مرفهتر بدهند. این شکست عشقی بر شهریار بسیار گران آمد و با این که فقط یک سال به پایان دوره ۷ ساله رشته پزشکی مانده بود ترک تحصیل کرد. غم عشق حتی باعث مریضی و بستری شدن وی در بیمارستان میشود. ماجرای بیماری شهریار به گوش دختر میرسد و همراه شوهرش به عیادت محمد در بیمارستان میرود. شهریار پس از این دیدار در بیمارستان شعری را که دو بیت آن در زیر آمده است، در بستر میسراید. این شعر بعد ها با صدای غلامحسین بنان به صورت آواز خوانده شد.
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتادهام از پا چرا
...نازنینا ما به ناز تو جوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا
شعرها و کتاب ها
حیدر بابایه سلام، شعر ترکی
کلیات محمد حسین شهریار، مجموعه اشعار به زبان فارسی
Hanret
04-16-2008, 12:21 PM
لاله
بیـــــداد رفــت ((لالـه)) بـر باد رفــــته را یا رب خـــزان چــه بود بهار شـکفته را
هر لاله ای که از دل این خـــاکـدان دمـید نــو کــــرد داغ مـاتـــم یاران رفـــته را
جز در صفای اشک دلـــم وا نمـی شـود باران به دامن است هـوای گـــرفته را
وای ای مه دو هفته چه جای محاق بود آخر محاق نیست که ماه دو هفـته را
بر خــیز (( لاله)) بند گــلو بند خــود بتاب آورده ام به دیـده گُــهـر های سُفته را
ای کاش ناله های چو من بلـــبلی حزین بیـدار کـردی آن گـل در خـاک خفته را
گرسوزد استخوان جوانان شگفت نیست تب مـوم سازد آهــن و پولادِ تَفــته را
یا رب چه ها به سینه این خاکدان دَراَست کس نیست واقف این همه راز نهُفته را
لعــلی نسُفت کـلـک دُر افشان شـــهریار در رشته چون کشم دُر و لعل نسفته را
Hanret
04-16-2008, 12:24 PM
حيدربابا یه سلام
حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا
سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا
قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا
سلام اولسون شوْكتوْزه ، ائلوْزه !
منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه
حيدربابا ، كهليك لروْن اوچاندا
كوْل ديبينَّن دوْشان قالخوب ، قاچاندا
باخچالارون چيچكلنوْب ، آچاندا
بيزدن ده بير موْمكوْن اوْلسا ياد ائله
آچيلميان اوْركلرى شاد ائله
بايرام يئلى چارداخلارى ييخاندا
نوْروز گوْلى ، قارچيچكى ، چيخاندا
آغ بولوتلار كؤينكلرين سيخاندا
بيزدن ده بير ياد ائلييه ن ساغ اوْلسون
دردلريميز قوْى ديّكلسين ، داغ اوْلسون
حيدربابا ، گوْن دالووى داغلاسين !
اوْزوْن گوْلسوْن ، بولاخلارون آغلاسين !
اوشاخلارون بير دسته گوْل باغلاسين !
يئل گلنده ، وئر گتيرسين بويانا
بلكه منيم ياتميش بختيم اوْيانا
حيدربابا ، سنوْن اوْزوْن آغ اوْلسون !
دؤرت بير يانون بولاغ اوْلسون باغ اوْلسون !
بيزدن سوْرا سنوْن باشون ساغ اوْلسون !
دوْنيا قضوْ-قدر ، اؤلوْم-ايتيمدى
دوْنيا بوْيى اوْغولسوزدى ، يئتيمدى
حيدربابا ، يوْلوم سنَّن كج اوْلدى
عؤمروْم كئچدى ، گلممه ديم ، گئج اوْلدى
هئچ بيلمه ديم گؤزللروْن نئج اوْلدى
بيلمزيديم دؤنگه لر وار ، دؤنوْم وار
ايتگين ليك وار ، آيريليق وار ، اوْلوْم وار
سلام بر حيدربابا
حيدربابا چو ابر شَخَد ، غُرّد آسمان
سيلابهاى تُند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوكت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رَوَد مگر به زبان تو نام من
حيدربابا چو كبكِ تو پَرّد ز روى خاك
خرگوشِ زير بوته گُريزد هراسناك
باغت به گُل نشسته و گُل كرده جامه چاك
ممكن اگر شود ز منِ خسته ياد كن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن
چون چارتاق را فِكنَد باد نوبهار
نوروزگُلى و قارچيچگى گردد آشكار
بفشارد ابر پيرهن خود به مَرغزار
از ما هر آنكه ياد كند بى گزند باد
گو : درد ما چو كوه بزرگ و بلند باد
حيدربابا چو داغ كند پشتت آفتاب
رخسار تو بخندد و جوشد ز چشمه آب
يك دسته گُل ببند براى منِ خراب
بسپار باد را كه بيارد به كوى من
باشد كه بخت روى نمايد به سوى من
حيدربابا ، هميشه سر تو بلند باد
از باغ و چشمه دامن تو فرّه مند باد
از بعدِ ما وجود تو دور از گزند باد
دنيا همه قضا و قدر ، مرگ ومير شد
اين زال كى ز كُشتنِ فرزند سير شد ؟
حيدربابا ، ز راه تو كج گشت راه من
عمرم گذشت و ماند به سويت نگاه من
ديگر خبر نشد كه چه شد زادگاه من
هيچم نظر بر اين رهِ پر پرپيچ و خم نبود
هيچم خبر زمرگ و ز هجران و غم نبود
Hanret
04-16-2008, 12:29 PM
یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
خون دل می خورم و چشم نظر بازم جام
جرمم اینست که صاحبدل و صاحب نظرم
من که با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانی است به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
عشق و آزادگی و حُسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزد که بی سیم و زرم
هنرم کاش گرهبند زر و سیم بود
که به بازار تو کاری نگشود از هنرم
سیزده را همه عالم بدر امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم بدرم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه ی معشوقه خود می گذرم
تو از آن دگری ، رو که مرا یاد تو بس
خود تو دانی که من از کان جهانی دگرم
از شکار دگران چشم و دلی دارم سیر
شیرم و جوی شغالان نبود آنجوم
خون دل موج زند در جگرم چون یاقوت
شهریارا چه کنم لعلم و والا گهرم
.Behrooz.
04-16-2008, 01:00 PM
دست گلت درد نکنه.......!
Hanret
04-16-2008, 01:03 PM
خانواده استاد شهریار
4889
Hanret
04-16-2008, 01:08 PM
شهريار در اشعار ديگر شعرا:
هـ . ا. سايه
ترانه غزل دلكشم مگر نشنفتي
كه رام من نشدي آخر اي غزال دميده
خموش سايه كه شعر تو را دگر نپسندم
كه دوش گوش دلم شعر شهريار شنيد
***
نيما يوشيج
رازي ست كه آن نگار مي داند چيست
رنجي است كه روزگار مي داند چيست
آني كه چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانم و شهريار مي داند چيست
***
مفتون اميني
چون دل مفتون ترا مشكل به دست آورده است
كي رها مي سازدت اينگونه آسان شهريار
اولين استاد شعر و آخرين سلطان عشق
هر كجا نام تو در آغاز و پايان شهريار
***
پژمان بختياري
زين شهر مردپرور و زين شهر عشق زاي
برخيزد ْآنچه ماية غرور و وقار ماست
گه شهريار پرورد اين شهر، گاه شمس
كز نامشان تفاخر ملك و ديار ماست
***
مهرداد اوستا
شعر همان عشق كه با شهريار
كرد سرافرازي و نام آوري
شعر همان فتنه و آذرم و راز
كز نگه دوست كند دليري
***
بيژن ترقي
به شهريار بگو شهريار مي آيد
دوباره بخت ترا در كنار مي آيد
بگو كه عرصة شعر و ادب بپيرايند
كه از سواد دل آن شهسوار مي آيد
***
فريدون توللي
اي شهريار نغمه كه با چتر زرفشان
دستانسراي عشق و خداوند چامه اي
از من ترا به طبع گرانمايه، صد درود
ز آنرو، كه در بسيط سخني، پيش جامه اي
***
مهدي اخوان ثالث
شهريارا تو همان دلبر و دلدار عزيزي
نازنينا، تو همان پاك ترين پرتو جامي
اي براي تو بميرم، كه تو تب كردة عشقي
اي بلاي تو بجانم، كه تو جاني و جهاني
***
فريدون مشيري
در نيمه هاي قرن بشر سوزان
اشك مجسمي بود، در چشم روزگار
جان ماية محبت و رقت
ايواي شهريار
***
عمران صلاحي
شهريار حزن بودي، خانه ات بيت الحزن
پادشاه قلعة خاموش روح خويشتن
شهر ويراني سراسر خانه هايش سوخته
بادهاي در به در چرخان و بر در حلقه زن
Hanret
04-16-2008, 01:09 PM
غزال و غزل
امشب از دولت مي دفع ملالي كرديم
اين هم از عُمر شبي بود كه حالي كرديم
ما كجا و شب ميخانه خدايا چه عجب
كز گرفتاري ايام مجالي كرديم
تير از غمزة ساقي، سپر از جام شراب
با كماندار فلك جنگ و جدالي كرديم
غم به روئين تني جام مي انداخت سپر
غم مگو عربده با رستم زالي كرديم
باري از تلخي ايام به شور و مستي
شكوه با شاهد شيرين خط و خالي كرديم
نيمي از رخ بنمود و خمي از ابرويي
وسط ماه تماشاي هلالي كرديم
روزة هجر شكستيم و هلال ابرويي
منظر افروز شب عيد وصالي كرديم
بر گل عارض از آن زلف طلايي فامش
ياد پروانة زرين پر و بالي كرديم
مكتب عشق بماناد و سيه حجره غم
كه در او بود اگر كسب كمالي كرديم
چشم بوديم چومه شب همه شب تا چون صبح
سينه آئينة خورشيد جمالي كرديم
عشق اگر عمر نه پيوست بزلف ساقي
غالب آنست كه خوابي و خيالي كرديم
شهريار غزلم خوانده غزالي وحشي
بد نشد با غزلي سيد غزالي كرديم
Hanret
04-16-2008, 01:19 PM
دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام
دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس
من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیده ام
بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو
بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام
دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف
وین یک طرف که منت دونان کشیده ام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیده ام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام
از سر کشی طبع بلند است شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیده ام
Hanret
04-17-2008, 12:45 PM
سیری در آثار
شهـرت شهـریار تـقـریـباً بی سابقه است، تمام کشورهای فارسی زبان و ترک زبان، بلکه هـر جا که ترجـمه یک قـطعـه او رفته باشد، هـنر او را می سـتایـند.
منظومه «حیدر بابا سلام» در سال 1322 منتشر شد واز لحظه نشر مورد استقبال قرار گرفت.
"حـیـدر بابا" نـه تـنـهـا تا کوره ده های آذربایجان، بلکه به ترکـیه و قـفـقاز هـم رفـته و در ترکـیه و جـمهـوری آذربایجان چـنـدین بار چاپ شده است، بدون استـثـنا ممکن نیست ترک زبانی منظومه حـیـدربابا را بشنود و منـقـلب نـشود.
این منظومه از آثار جاویدان شهریار و نخستین شعری است که وی به زبان مادری خود سروده است.
شهریار در سرودن این منظومه از ادبیات ملی آذربایجان الهام گرفته است.
منظومه حیدربابا تجلی شور و خروش جوشیده از عشق شهریار به مردم آذربایجان است ، این منظومه از جمله بهترین آثار ادبی در زبان ترکی آذری است، و در اکثر دانشگاههای جهان از جمله دانشگاه کلمبیا در ایالات متحدهآمریکا مورد بحث رساله دکترا قرار گرفته است و برخی از موسیقیدانان همانند هاژاک آهنگساز معروف ارمنستان آهنگ جالبی بر آن ساخته است.
اشعار ولایی
عمق تعلقات دینی و توجهات مذهبی خانواده و نیز شخص استاد شهریار به حدی است که عشق به ائمه اطهار علیهالسلام در بسیاری از اشعارش عینا هویداست.
او در نعت حضرت رسول اکرم صلیاللهعلیهوآلهوسلم می فرماید:
ستون عرش خدا قائم ازقیام محمد------- ببین که سر بکجا می کشد مقام محمد
بجز فرشته عرش آسمان وحی الهی------- پرنده پر نتوان زد به بام محمد
به کارنامه منشور آسمانی قرآ ن-------- که نقش مهر نبوت بود بنام محمد...
شهریار در شعر یا علی علیهالسلام در مورد حضرت امیر المومنین علیهالسلام می فرماید:
مستمندم بسته زنجیروزندان یاعلی------- دستگیر ای دستگیر مستمندان یا علی
بندی زندان روباهانم ای شیر خدا--------- می جوم زنجیر زندان را به دندان یا علی
اشعار شهریار در ستایش امام اول شیعیان جهان سرآمد سلسله مداحان اهل بیت عصمت و طهارت علیهالسلام است.
علی ای همای رحمت توچه آیتی خدارا-------- که به ما سوا فکندی همه سایه هما را
دل اگرخداشناسی همه در رخ علی بین------- به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن-------- که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را ...
شهریار جانسوزترین اشعار خود را تقدیم حضرت سید الشهداء علیهالسلام و حماسه ابدی او کرده است:
شیعیان دیگر هوای نینوا دارد حسین --------- روی دل با کاروان کربلا دارد حسین
ازحریم کعبه جدش به اشکی شست دست ------مروه پشت سرنهاداماصفا دارد حسین... .
ویژگی سخن
شهریار روح بسیار حساسی دارد. او سنگ صبور غمهای نوع انسان است.اشعار شهریار تجلی دردهای بشری است.
او همچنین مقوله عشق را در اشعار خویش نابتر از هر شعری عرضه داشته است.
در ایام جوانی و تحصیل گرفتار عشق نا فرجام ، پر شرری می گردد. عشق شهریار به حدیست که او در آستانه فارغ التحصیلی از دانشکده پزشکی ،درس و بحث را رها می کند و دل در گرو عشقی نا فرجام می گذارد :
دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت
در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت
اما این عشق زمینی بال پرواز او را بسوی عشق نامحدود آسمانی می گشاید.
قفسم ساخته و بال و پرم سوخته اند
مرغ را بین که هنوزش هوس پرواز است!
سالها شمع دل افروخته و سوخته ام ------------- تا زپروانه کمی عاشقی آموخته ام
عجبا که این عشق مسیر زندگی شهریار را تغییر دادو تاثیری تکان دهنده بر روح و جان شهریار نهاد و جهان روان او را از هم پاشید.
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند----------- درشگفتم من چرا ازهم نمی پاشد جهان
این عشق نافرجام بحدی در روح و روان او ماندگار شد که حتی هنگام بازگشت معشوق، عاشق به وصل تن نداد .
آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا ------------ بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا!؟
شهریارهمانگونه که به سرزمین مادری و رسوم پدر خود عشق می ورزد اشعار بسیار نغزی در خصوص مقام مادر و پدر به زبانهای ترکی و فارسی سروده است:
گویند من آن جنین که مادر ------- از خون جگر بدو غذا داد
تا زنده ام آورد به دنیا ---------- جان کند و به مرگ خود رضا داد
هم با دم گرم خود دم مرگ --------- صبرم به مصیبت و عزا داد
من هرچه بکوشمش به احسان ------ هرگز نتوانمش سزا داد
جز فضل خدا که خواهد اورا --------- با جنت جاودان جزا داد
شهریار در شعر بسیار لطیف «خان ننه» آنچنان از غم فراق مادربزرگ عزیزش می نالد که گویی مادربزرگش نه بلکه مادرش را از دست داده است!
عـلاقـه به آب و خـاک وطن را شهـریار در غـزل عید خون و قصاید مهـمان شهـریور، آذربایـجان، شـیون شهـریور و بالاخره مثـنوی تخـت جـمشـید به زبان شعـر بـیان کرده است.
شهریار شاعر سه زبانه است. او به همه زبانها و ملتها احترامی کامل دارد. در اشعار او بر خلاف برخی از شعرای قومگرا نه تنها هیچ توهینی به ملل غیر نمی شود بلکه او در جای جای اشعارش می کوشد تا با هر نحو ممکن سبب انس زبانهای مختلف را فراهم کند. اشعار او به سه زبان ترکی آذربایجانی،فارسی و عربی است .
سبک شناسی آثار
اصولاْ شرح حال و خاطرات زندگی شهریار در خلال اشعارش خوانده میشود و هر نوع تفسیر و تعبیری که در آن اشعار بشود، به افسانه زندگی او نزدیک است.
عشقهای عارفانه شهریار را میتوان در خلال غزلهای انتظار؛ جمع وتفریق؛ وحشی شکار؛ یوسف گمگشته؛ مسافر همدان؛ حراج عشق؛ ساز صباء؛ ونای شبان و اشک مریم: دو مرغ بهشتی....... و خیلی آثار دیگر مشاهده کرد.
محرومیت وناکامیهای شهریار در غزلهای گوهرفروش: ناکامیها؛ جرس کاروان: ناله روح؛ مثنوی شعر؛ حکمت؛ زفاف شاعر و سرنوشت عشق بیان شده است. خیلی از خاطرات تلخ و شیرین او در هذیان دل: حیدربابا: مومیای و افسانه شب به نظر میرسد.
در سراسر اشعار وی روحی حساس و شاعرانه موج می زند, که بر بال تخیلی پوینده و آفریننده در پرواز است.و شعر او در هر زمینه که باشد از این خصیصه بهره مندست و به تجدد و نوآوری گرایشی محسوس دارد.شعرهایی که برای نیما و به یاد او سروده و دگرگونیهایی که در برخی از اشعار خود در قالب و طرز تعبیر و زبان شعر به خرج داده, حتی تفاوت صور خیال و برداشت ها در قال سنتی و بسیاری جلوه های دیگر حاکی از طبع آزماییها در این زمینه و تجربه های متعدد اوست
.قسمت عمده ای از دیوان شهریار غزل (http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php?page=%D8%BA%D8%B2%D9%84)است.سادگ و عمومی بودن زبان و تعبیر یکی از موجبات رواج و شهرت شعر شهریار است.
شهریار با روح تاثیرپذیر و قریحه ی سرشار شاعرانه که دارد عواطف و تخیلات و اندیشه های خود را به زبان مردم به شعر بازگو کرده است. از این رو شعر او برای همگان مفهوم و مأنوس و نیز موثر ست.
شهریار در زمینه های گوناگون به شیوه های متنوع شعر گفته است شعرهایی که در موضوعات وطنی و اجتماعی و تاریخی و مذهبی و وقایع عصری سروده, نیز کم نیست.
تازگی مضمون, خیال, تعبیر, حتی در قالب شعر دیوان او را از بسیاری شاعران عصر متمایز کرده است.
اغلب اشعار شهریار به مناسبت حال و مقال سروده شده و از این روست که شاعر همه جا در درآوردن لغات و تعبیرات روز و اصطلاحات معمول عامیانه امساک نمی کند و تنها وصف حال زمان است که شعر اورا از اشعار گویندگان قدیم مجزا میکند.
ماه من در پرده چون خورشید غماز غروب
گشت پنهان و مرا چون دشت رنگ از رخ پرید
چون شفق دریای چشمم موج خون میزد که شد
آفتاب جا و د ا نتابم ز چشمم ناپدید
سرانجام خورشید حیات شهریارملک سخن و افتاب زندگی ملک الشعرای بی بدیل ایران پس از هشتاد وسه سال تابش پر فروغ در کوهستانهای آذربایجان غروب کرد.
اما او هرگز نمرده است زیرا اکنون نام او زیبنده روز ملی شعر و ادب ایران و نیز صدها،میدان،خیابان،مرکز فرهنگی،بوستان و ... در کشورمان ونیز در ممالک حوزه های ترکستان(آسیای مرکزی) و قفقازیه و ترکیه می باشد.
27 شهریور ماه سال 1367 شمسی سالروز وفات آن شاعرعاشق و عارف بزرگ است.
در آنروز پیکرش بر دوش دهها هزار تن از دوستدارانش تا مقبره الشعرای تبریز حمل شد و در جوار افاضل ادب و هنر به خاک سپرده شد .
روز ملی شعر و ادب
بیست و هفتم شهریور ماه سالروز خاموشی شهریار شعر ایران با تصویب شورای عالی انقلاب فرهنگی " روز ملی شعر و ادب " نامیده شده است.
Hanret
04-20-2008, 07:46 AM
"زلف سنبل"
باغ باور را بهاري بود و نيست
زلف سنبل را قراري بود و نيست
چشمه خورشيد خوشيداي دريغ
گلشن جانرا هزاري بود و نيست
صبردار اي دل که در ملک سخن
شهريار نامداري بود و نيست
در غزالان غزل تابي نماند
شعر تر را اعتباري بود و نيست
راستي گل نغمه شيراز را
در تغزّل يادگاري بود و نيست
گفت "صائم" اشک ريزان همچو شمع
ملک جانرا شهرياري بود و نيست
Hanret
04-20-2008, 07:49 AM
دلم شکستی و جانم هنوز چشم براهتشبی سیاهمو در آرزوی طلعت ماهتدر انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیستاگر قبول توافتد فدای چشم سیاهت
mary-khosh
04-22-2008, 05:53 AM
الا ای داور دانا تو می دانی که ایرانی......چه محنتها کشید از دست این تهران و تهرانیچه طرفی بست از این جمعیت ایران جز پریشانی......چه داند رهبری سر گشته صحرای نادانیچرا مردی کند دعوی کسی که کمتراست از زن..... الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منتو ای بیمار نادانی چه هذیان و هدر گفتی..........به رشتی کله ماهی خور؛به طوسی کله خر گفتیقمی را بد شمردی اصفهانی را بتر شمردی.......جوانمردان آذربایجان را ترک خر گفتیتو را آتش زدند و خود بر آن آتش زدی دامن.....الا تهرانیا انصاف می کن خرتویی یا منتو اهل پایتختی باید اهل معرفت باشی........به فکر آبرو و افتخار مملکت باشیچرا بیچاره مشدی و بی تربیت باشی......به نقص من چه خندی خود سرا پا منقصت باشیمرا این بس که میدانم تمیز دوست از دشمن...الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منگمان کردم که با من همدل و همدین و همدردی....به مردی با تو پیوستم؛ندانستم که نا مردیچه گویم بر سرم با نا جوانمردی چه آوردی.....اگر می خواستی عیب زبان هم رفع می کردیولی ما را ندانستی به خود هم کیش و هم میهن...الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منبه شهریور مه پارین که طیارات با تعجیل.........فرو می ریخت چون طیر ابابیلم به سر سجیلچه گویم ساز تو بی قانون و هر دمبیل..........تو را یک شب نشد سازو نوا در رادیو تعطیلترا تنبور و تنبک بر فلک می شد مرا شیون....الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منبدستم تا سلاحی بود راه دشمنان بستم........عدو را تا که ننشاندم به جای از پا ننشستمبه کام دشمنان آخر گرفتی تیغ از دستم.........چنان پیوند بگسستی که پیوستن نیارستمکنون تنها علی مانده است و حوضش..........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منچو استاد دغل سنگ محک بر سکه ما زد........ترا تنها پذیرفت و مرا از امتحان وا زدسپس در چشم تو تهران به جای مملکت جا زد.......چو تهران نیز تنها دید با جمعی به تنها زدتو این درس خیانت را روان بودی و من کودن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منچو خواهد دشمن بنیاد قومی را بر اندازد..........نخست آن جمع را از هم پریشان و جدا سازدچو تنها کرد هر یک رابه تنهایی بدو تازد......چنان اندازدش از پا که دیگر سر نیفرازدتو بودی انکه دشمن را ندانستی فریب وفن.......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منچرا با دوستارانت عناد و کین و لج باشد.........چرا بیچاره آذربایجان عضو فلج باشدمگر پنداشتی ایران ز تهران تا کرج باشد......هنوز از ماست ایران را اگر روزی فرج باشدتو گل را خار بینی و گلشن را همه گلخن......الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا منتو را ترک آذربایجان بودو خراسان بود.........کجا بارت بدین سنگینی و کارت بدینسان بودچو شد کرد و لر و یاغی کزو هر مشکل آسان بود.......کجا شد ایل قشقایی کزو دشمن هراسان بودکنون ای پهلوان پنبه چونی نه تیر ماند و نی جوشن..الا تهرانیا انصاف می کن خرتویی یا منکنون گندم نه از سمنان فراز آید نه از زنجان........نه ماهی و برنج از رشت و نی چایی ز لاهیجاناز این قحط و غلا مشکل توانی وا رهاندن جان.....مگر در قصه ها خوانی حدیث زیره و کرماندگر انبانه از گندم تهی شد دیزی از بنشن...........الا تهرانیا انصاف می کن خر تویی یا من
Mohammad.H
04-22-2008, 06:14 AM
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بی وفا حالا که من افتاده