View Full Version : بهمن قره داغي محقق , نويسنده , شاعر
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:01 PM
بهمن قره داغي محقق , نويسنده , شاعر
http://www.bijariran.com/images/9%20bahman1.jpg
متولد : 1/7/1350 فوق ليسانس
رشته تحصيلي : مديريت آموزشي
بهمن قره داغي , صاحب ذوقي است از تبار پاكان در ديار ادب خيز و اديب پرور كردستان, همان سرزميني كه محمد فاضل خان گروسي و حسنعلي خان امير نظام گروسي و علامه نامور ذوفنون , شيخ عبدالحسين فاضل گروسي را در خود پرورده است . آثار شيواي وي كه پرتوي از طبع لطيف و روحي ظريف و قلم رساي يك دبير فاضل بيجاري است , عامليي مي باشد براي خلق آثار هنري ساير افراد پر شور ديار كردستان مخصوصا" گروس .
آثار بهمن:http://www.bijariran.com/images/9%20bahmanc.jpghttp://www.bijariran.com/images/9%20bahmanb.jpghttp://www.bijariran.com/images/9%20bahmana.jpg
- مجموعه شعر " نسيم ياد تو " نشر نهاوندي زمستان 1377
- ترجمه شعري جز, سي قران مجيد (1) . نشر تعاوني ايثارگران . زمستان 1379
- مجموعه شعر " فرداها فريا د ها" نشر امين . زمستان 80
- مجموعه شعر " گمان گيلاس و دهاني گس " نشر ژيار زمستان 82
- مجموعه شعر " ده لاقه ي ده ريا" (http://www.bijariran.com/bahman3.htm) . نخستين مجموعه شعر به زبان گروسي
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:01 PM
زندگي ...
مهرگان
به عادتي باستاني
چشمي پاي پنجره كاشته بودم
تمام كوچه را
به انتظار عبور قاصدكي مرور مي كردم
صدايي سرد مرا گرم به خويش خواند !!
هنوز هيچ دري به خلوتم باز نكرده بودم
هزار قاصدك مرا به دردي تازه تسليت گفتند !!!
آسمان لبريز از كركس بود و من
آشفته
ساعتي بر جنازه ي فرداهايم زخم ريختم
هيچ كس مرا يك كلمه عاشق نبود
تنها به هر طرفم پاييز مي وزيد و زنم
دور سرم اسپند دود مي كرد و مي گفت:
- « شناسنامه ي پدرم را باطل كردند
امسال پروانه ها را كسي مادر نخواهد بود
رفتي كوپن خوارو بار اهورا را بگيري ؟»
- خوار و بار ...
راستي بروم
زندگي
نان ، شناسنامه ، شعر ... مي خواهد
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:02 PM
كتاب "ده لاقه ي ده ريا " اولين مجموعه شعر به زبان كردي گروسي
برووم به ياني بوونيم ( از كتاب ده لاقه ي ده ريا )
تو ره نج ته نيايي تو زه ر ده دوونم دواره ئيلمه ئيلمه پاييز وريد!
ئه لسه با برووم به ياني بوونيم ئتي ته ون ته نيايي تو ,
فروش نه يري ئو و شن هه وا پر له وه هاره ئا سمان رميايه وه سه ر زه مينا
ده وره ي چوماق و چه قوو چال كر يايه !
هه ر كارگه ري له ئه رق تيولي تير دوو !
ئوو شن خوا به ش كه ن ئو و شن ...
ئه لسه با برووم .
برووم به ياني بوو نيم
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:03 PM
گزيده اي از آثار بهمن:http://www.bijariran.com/images/affliat%20down%20felesh.PNG
از مجموعه شعر نسيم ياد تو
شفق عشق
اي عشق سه بعدي شبابم در ذهن مني , ترا نيابم
در اين همه رد پا و تصوير پنهاني و مي دهي عذابم
روي از من و خود , نهان نمودي پس كي تو قدم نهي بخوابم
اي شكل تمام شادي من بر خيز و بيا بده جوابم
تا شور حضور سبز تو , گل هر لحظه اسير التهابم
در ذهن من است و من نيابم تصوير سه بعدي شبابم
شمع شام
به حياط دل نشستم , كه به بام دل چو آيي
خبرت دهم به شادي , كه تو شمع شام مايي
زكدام سو تو آيي , كه نظر دهم به سويت
كه به بي قراري من , همه مرهمم شمايي
سر باغ عمر من هم , همه " اشك و آه و ماتم "
به اميد تو نشستم , تو بهار من , كجايي ؟
ز فراق مهرباني , سخني زلب نزايم
شكنم سكو ت دل را , تو اگر دمي بيايي
به گواه عمر رفته , پي سوز زخم هجرت
بجز از تو من نيابم , به خدا قسم دوايي
عصمت نسترن
با ليلي اين زمانه ما نامرديم
اي دوست بيا , بيا كه مجنون گرديم
زخمي به ميان چشم ما گل بخشيد
ما وارث اين قبيله پر درديم
با عشق , اگر دلي ز ما مجنون گشت
ماعصمت نسترن كمي , كم كرديم
در باغ نياز ما خزان واويلاست
ما مرثيه خوان نوبهاري زرديم
عمري پي ديدن يكي آئينه
هر لحظه هزار مرتبه مي مرديم
از گريه آسمانمان سودي هيچ
چشمي نگشوده ما زجا پژ مرديم
http://www.bijariran.com/images/affliat%20down%20felesh.PNG
از مجموعه شعر گمان گيلاس دهاني گس
شعر هم مثل تو
شعر هم مثل من وقتي گرسنگي هاي گرم پروانه را بوسه مي ريزد
تبسم هاي دختر آيينه را پاره مي بيند آتش مي گيرد
چه همزادي به تقدير خويش شانس برده ام
در اين روزهاي بغض الود برفي
كه هيچ دهاني به سلامي
ستاره نمي ريزد
شعر هم مثل " تو " فرداهايي ست
كه مثل هميشه دوستش مي دارم
باد
عاشقانه به فرداها دل مي سپرديم و
فريادمان را فريب مي داديم
تا شايد يكي از اين گله ابرها كه مي آيند به باراني بار دار باشد !
و ما همچنان دل مي سپرديم .... تا ديشب
يكي كه مثل خودم خوب مي شناسمش
صميمي تر از هميشه با من گفت :
هنوز هم به جست و جوي باد
تمام توان تو را مسافر مي بينم .
_ باد !
و كودكانه گريستم
آنقدر كه اسب چوبي ام را شكستند.
چو ن دوستت مي دارم...
چون دوستت مي دارم حتي آفتاب هم كه بر پوستت بگذرد
من مي سوزم
پاييز از حوالي حوصله ات كه بگذرد
من زرد مي شوم
روسري زرد ت كه از كوچه عبور مي كند
عاشق مي شوم
و تا كفش هاي رفتنت جفت مي شوند
غريب مي مانم
وتنها وقتي گريه اي گمان نمي برم در تو
من سبز مي مانم
كه نيلوفرانه دوستت مي دارم
نه مانند مردماني كه دوست داشتن را
به عادتي كه ارث بر ده اند
با طعم غريزه نشخوار مي كنند
من درست مثل خودم
هنوز و هميشه دوستت مي دارم
ديوار بايد ها
ديوار
اين ديوار لعنتي
سهم آسمانم را تنگ كرده
من ازين " هيچ آباد" هميشه
تنها آسمانش را دوست مي دارم با پروانه هايش
كه مادرانه گرد روياهاي زرد و نارنجي گاه گاه من
گريه هاي بي هنگام مرا گواهي مي دهند
و گرنه سر تا پاي زمين را در من اگر بريزي غزلي نمي ارزد
كه تصوير غزالم را در من قاب مي گيرد
كاشكي اين ديوار ها , اين ديوارهاي لعنتي
در بايد هاي هيچكس شكوفه نمي داد
آن وقت آسمان از آن من بود و چتري هميشه براي پر وانه ها
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:04 PM
اين قسمت از مجموعه شعر " فرداها فريادها " آورده شده است .
فرداهايي زرد
... و ابتداي كوچه
كنار خلق تنگ عصر , دختركي
لطيف تر از نسيم
از نسل آيينه و رويا
گرفته , پژمرده , با بغض زخم ثانيه ها ,
در دامن زير تب پايدار تن خورشيد
با روزي بي روزنه
پريشان و شكسته
نشسته , كنار خلق تنگ عصر .
وچشم خاموش دخترك
قطره هاي روشن آيينه
شرم خواهش سهم خويش
ورنج فريب اسطوره اي
سراب هميشگي فردا !؟
و بلوغ دلتنگي كنار خلق تنگ عصر
و عبور كسان بسيار
_ جمعيت روباتها _
حوالي تبسم شكسته ي دخترك
كنار خلق تنگ عصر .
و حضور هذيان هميشگي
_ سهم سبز لبخند بشر !
در پنجه هاي خونين _
و سوزش زخم هميشگي نسل دخترك ,
گل داده در تمام تنم
و كوچ خورشيد و اضطراب فردا
فردايي زرد فردا هايي زرد
فرداهايي زرد ....
نگفتمت مگر !
نگفتمت مگر !
هزار شب , شعر نوشتم و شاعر نشدم
اما نشان رد پاي سبزت ,
در كوچه باغ بلوغ رويا
هزار شب , شاعرم كرد !
نگفتمت ...
تا شايد طلوع ترانه اي
( به احمد شاملو و شعرهاي نسروده اش)
مگر كدام مادر , دوباره مي زايدمان كه بايد ,
به هق هق گريه
غروب و غربت و دلتنگي
تكرار تعفن تنهايي ...
اين همه كرنشمان بايد تا شايد
طلوع ترانه اي آغاز گردد .
مگر كدام مادر ,
دوباره مي زايدمان كه باد
در اين حجم فرصت نا برابر
از گلستان آتش و خون بغض و بهانه
و ميان اين " ربذه " اينهمه دام و دار
اينهمه حقارت
سهم " بودنمان " را برداريم .
خداي را خسته ام
خسته از فريب فردا هايي ديگر
از اينهمه بي شباهتي
نابرادري كه برابري اينجا ,
تنها و تنها
در شمايل شمارگان نفسهاي ماست .
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:05 PM
به هنر مند بلند آوازه ايران , شهرام ناظري
از مجموعه شعر"گمان گيلاس دهاني گس "
آن سالها كه هنوز دهانم بوي باران مي داد
از پدر كه پرواز نكرده بود
هرصبحگاه صميمي آوازي دلنواز مي شنيدم
به عادتي زلال .
يادش سبز پدر , آسماني ترين مردماني بود كه مي شناختم
آبروي بيابان بود , وقت سفر ,
مادرم مي گفت : دستش پر از پينه بود و
خورجين خستگي اش بر دوش
امروز با هشتاد فصل فاصله هنوز رنج مقدس او
ميراث ماندگاري ست بر بازوان باور خويش
حالا مي فهمم آن آواز آشنا را , شما
به حنجره اش ريخته بودي .
آوازي برايم بخوان
آن عادت زلال را , عطش دارم .
Yatha'ahu
11-03-2005, 11:05 PM
به دكتر علي شريعتي مزيناني
كجائي مرد ؟
" ابوذر " رفت و در كتفم, " كوير " ديگري گل كرد
تنم تاول زد از تزوير , زور و زر , كجائي مرد ؟
كجائي ؟ در گلويم بغض چندين فصل تنهايي
نشسته چو ن سيه ابري , درين سال سراسر زرد
نمي بيني مگر,تكثير صدها " كاخ سبز" اينجا
"ابوذر" خواهد و مردي, كه فريادي كشد از درد
قلم حتي صليبم شد, ولي آئينه مي داند
كه مي آيي , بيا خورشيد شبهايم , بيا برگرد
كه در دلهايمان داغ , هنوزم بردگي , اما
" مزينان" يك تن ديگر , جهان پر گشته از نامرد .
AteNa
07-03-2007, 09:33 AM
عاشقانه به فرداها دل می سپردیم وُ
فریادمان را فریب می دادیم
تا شاید یکی از این گله ابرها که می ایند
به بارانی باردار باشد !.
و ما همچنان دل می سپردیم…
تا دیشب
یکی که مثل خودم خوب می شناسمش
صمیمی تر از همیشه با من گفت :
هنوز هم به جست و جوی باد
تمامِ توانِ تو را مسافر می بینم .
ـ باد!
و کودکانه گریستم
آنقَدُر که اسب چوبی ام را شکستند.
AteNa
07-03-2007, 09:34 AM
صدای سیاه زاغ وُ
جیغِ جماعتی جغد
و اعصاب ابری من .
دارم از خودم خالی می شوم
تف به سفره ای که سیرت نمی سازد
تا در پی نانی که سجده اش را نابلد می مانی
رجعتی به هر “رجاله ای” بری.
تف به خطی که بر پیشانی ام نشست
به گمانم سرنوشت تو را نیز
ازین پیشانی تراشیده باشند
ـ نه آقا این جار آن جماعت “سامی” ست
که بویی از باران و آهی از ایینه در بساط نداشتند
و بر بام باور ما خانه به خنجر ساختند
من تمام خودم را در دست هایم می کارم
فرداها به انگشتانم می رویند
و کوچه دوباره بوی نان و نوازش می گیرد
تنها حوصله می خواهد
حوصله
برو کتاب هایت را ورق بزن .
AteNa
07-03-2007, 09:35 AM
شتابان از زیر پنجره گذشت !
ردی از زخمش بر کتفٍ کوچه نشست !
کوچه پیش از شمعدانی پنجره پژمرد .
آهای بگو باد بیاید
بهار بارانی من نزدیک است
می خواهم تمامِ کبوتران اسیر را گریه کنم
می خواهم از زبانِ یاس ها
زخمِ داس را ناله زنم .
بگو باد بیاید
هوای مرده آزارمان می دهد
زخمِ کوچه تکثیر می شود
و من درامتدادِ این ثانیه های سنگین
پیر می شوم
بگو باد بیاید
بگو بیاید .
AteNa
07-03-2007, 09:35 AM
قسم می خورم که اشتباه به باورت کاشته اند
که من دوزخم.
هنوز دست ها و لب ها و گونه هایم
بوی خوشِ خرد سالگی را خراب نکرده اند
جیب های پیراهنم
پر از ترانه و تبسم است .
هنوز داغِ آن پروانه که پرپر شد
به سینه سبز دارم .
قسم می خورم
آن دو ماهی هفت سین کودکیم را سوگوارم
گناهم به گمانم همین هاست .
باور نمی کنی ؟
دوزخِ تو ارزانی من !
AteNa
07-03-2007, 09:36 AM
هیچت به هیچ کس شباهت نیست
نه بوی بابونه به بالایت پیداست
نه لبانت تر به طعم عاطفه
و نه حتا سهمی از سادگی به سیمایت سبز
اما انسانی ترین ترانه های آدمیان را مادر مانده ای
زبان تفاهم خدا و شیطان را به آستین داری
و تمام غربت خویش را مسافری
عجبا که سرخی سرد لبانت
لحظه های معصوم ِ مرا گریه می کنند
نمی دانم امروز چندم جهنم است
نعشِ دوازده ستاره بر دوش دارم
سیر از گرسنگی ام
و هی به تو می اندیشم
هنوز رد پاهایت را به سینه قاب کرده ام
شب ها دلتنگی هایم را خواب می بینم
امروز “حوصله ام ابری ست ”
خدا کند که ببارم.
AteNa
07-03-2007, 09:36 AM
باران که ببارد
زمینِ ذهنِ تو از آب ،
خشک می ماند !
که حرمتٍ ایینه و آفتاب را
محرم نبوده ای.
باران که ببارد
رؤیاهایت همیشه زرد می مانند
که آسمانِ باورِ تو
بغضی پاییزی دارد
که از پروانه و کبوتر و رؤیا
پرواز را نفهمیده ای .
چرا که آسمانت را از زمین سهم گرفته ای
باران که ببارد …
دوباره آغاز می شوم .
AteNa
07-03-2007, 09:37 AM
فرصت امروز عمرم را دود کردم
باز نیامدی
مگر مسیرِ معصوم ِده را گم گرده ای که بر نمی گردی
تا سهمی سبک سازی
از این همه واژه ی ویلانی که بر سرم سنگینی می کنند
من آمدنت را نفس می کشم
بیا برگرد
مگذار زمان
خونِ خشمِ خویش را در من بریزد .
مگذار بوی فاصله ها عاطفه ام را آزار دهد
تا آنجا که از سر عادت
ارادتمند تو باشم .
رجعت تو
حرمتٍ التماس ِمرا قاب می گیرد .
اشک های مادرم را سبز می سازد .
و دوباره سادگی را به رگ های روستا تزریق می کند.
هنوز هم باور نمی کنم که خک
زنجیرِ اسارتِ تو باشد.
التماست می کنم
اگر هنوز بوی پونه وُ آواز پروانه به پیراهنت پیداست
به این دلِ همیشه روستاییم برگرد.
AteNa
08-06-2007, 11:08 AM
بغضِ آسمان وُ اشک های من
هوای خکستری وُ مرده
روزی پر از نفرت .
در زیر بالکن
دسته ای از رؤیاها را می بینم
پرهای خیسِ خویش را خشک می کنند وُ
پروازهای پری روز را مرور
به حوصله شرم شیشه را در آستین می گیرم
و نگاهم را به شیشه می چسپانم
مشتی “رجاله” از کوچه عبور می کنند
بوی خون وُ خیانت
به خلوت خانه می نشیند !
چشم هایم را می بندم وُ به فرداها می اندیشم
کاشکی تاریخِ عمرِ من
امروزها را از یاد می برد.
AteNa
08-06-2007, 11:09 AM
بازی هامان را
زمین
دشنام می فرستاد وُ
ما
گرسنگی هامان را
و اینگونه شرمساری خویش را !
در رؤیای روزنه ای
شخم می زدیم وُ
میلادِ خویش را نفرینی داغ
… و ما همچنان نسلها
اینچنین زیستیم و ُ
زمین همچنان دشنامِ همیشه خواهد داد
حتا بازی هامان را .
AteNa
08-06-2007, 11:10 AM
دیگر از باران نباریده
فرصتٍ معصومِ باقی مانده
سیراب نمی شود
دیگر به تصویرِ تبسم وُ کرشمهی هیچ فردایی
عاشق نمی شوم .
ایینهی زخمهای گذشته نمی گذارد
اسماعیلِ لحظه های خویش را
قربانی دهم
که شاید من نباشم
تا شاعرِ شعرهای نشکفته باشم
شاید نباشم.
AteNa
08-06-2007, 11:10 AM
دیوار
این دیوار لعنتی
سهمِ آسمانم را تنگ کرده
من ازین «هیچ آبادِ» همیشه
تنها آسمانش را دوست میدارم
با پروانههایش
که مادرانه گردِ رؤیاهای زرد و نارنجی گاه گاهِ من
گریههای بیهنگام مرا
گواهی میدهند
وگرنه سرتاپای زمین را در من اگر بریزی
غزلی نمیارزد
که تصویرِ غزالم را در من
قاب میگیرد
کاشکی این دیوارها
این دیوارهای لعنتی
در بایدهای هیچ کس شکوفه نمیداد
آن وقت آسمان ازآنِ من بود وُ
چتری همیشه
برای پروانه ها.
AteNa
08-06-2007, 11:11 AM
بهار را
بذرِ پاییز پاشیدن
عقوبتٍ کدام گناهِ نکرده است
که بر شانه های شهر
شکستهاید
گمان بردهاید آفتاب و ایینه
رعیـّت شماست !
و جاری به چشمم دیگر
چون بغضِ لالِ آسمانِ پاییز
که تاریخ نخوانده به کلاس آمده اید
می دانم
می دانم !
AteNa
08-06-2007, 11:11 AM
زخمِ تمام انسان ها را برادرم
به بارانِ همین باور خیس ماندهام
که شامگاهان شعرهایم را آواز میدهم
حتا اگر“ خروس بی محل” نام گیرم
که زاغ را
سوغاتی جز همان تکرارِ تعفن نیست
که بر تاجِ تاریخ پیداست .
AteNa
08-06-2007, 11:12 AM
به صلیبت مینشینم دوباره
حریمِ همان نهالِ عاطفه
که فصلِ بوران و برف
آغازش را آغاز کرد
یعنی درست حدود عریانِ همان چهارراه
که سیبِ تبسم تعارف شد
عشق رعدی زد وُ این همه بارانِ بغض
بر دوش حوصله
از حوالی همان رعد
یادگار من و توست .
قرارمان همان جا
شاید راه رفته را مجالی باشد
مسافر گردیم .
AteNa
08-06-2007, 11:12 AM
شبنمی شبیهٍ شهوتِ پاییز
خیس کرده بود
بال رؤیاهایش را وُ
نشسته
در سوگی سرد و سیاه
و مزه می کند
در اشکهای داغِ خویش
سراسرِ زندگی شورش را
که هیچ کس نبوده
صمیمانه ساعتی باورش کند
جز کرم هایی که فردا
جمجمهاش را خانقاه عیشِ پرشکوهِ خویش میسازند وُ
بارانی که گرم ترنم است
در چشم های دریدهاش .
AteNa
08-06-2007, 11:12 AM
آن سالها که هنوز دهانم بوی باران می داد
از پدر که پرواز نکرده بود
هر صبحگاه صمیمی
آوازی دلنواز میشنیدم
به عادتی زلال .
یادش سبز
پدر
آسمانیترینِ مردمانی بود که میشناختم
آبروی بیابان بود
وقت سفر
مادرم میگفت:
دستش پر از پینه بود وُ
خورجین خستگیاش بردوش …
امروز با هشتاد فصل فاصله هنوز
رنجِ مقدس او
میراثِ ماندگاری ست
بر بازوانِ باورِ خویش
حالا میفهمم آن آواز آشنا را
شما
به حنجرهاش ریخته بودی.
آوازی برایم بخوان
آن عادت زلال را
عطش دارم .
AteNa
08-06-2007, 11:13 AM
دخترانِ نیلوفران
مرداب ترینِ دوست داشتنی ها را
در عشقِ عریانی تعارف کردند
شبیهٍ شهوتِ دیروز
و فردا
دریوزه ترینِ مردمان بودند
که به قبلهی قبیلهی چهارپایان
نیازِ خویش را
لیس می زدند
دختران نیلوفران .
AteNa
08-06-2007, 11:15 AM
نازاترینِ اندیشه ها
در اجارهی نامردترینِ مردمانی ست
که دشنه ای عطشنک هر خونی در آستین دارند
نانی به سفره و آشی بر آتش .
چوپانانی اینچنین
می زایند
لحظه لحظه گرگانی
که زخمِ تاریخ را با اشتهایی تازه،
دندان می کشند
و ما
فرزندانِ تازهترینِ اندیشه هاییم
دردمندترینِ مردمانِ تاریخ.
AteNa
08-06-2007, 11:15 AM
بی خبر نمانی !
امسال که به سفرهی پاییز و قاصدک نمکی نخورده ام
خیالِ خودم را خوش کردهام
که پر میشوم از پرستو
آن وقت خودم را کوچ میدهم به آنجا که
پروانه ها را
سهمی از آسمان می بخشند وُ
هیچ انسانی عصیانِ مرگِ مورچهای را
به دوش نمیکشد
و بعد
تمامِ پروانه ها را پرستو میمانم
که سالهاست
تنفسِ هوای رفتن را
تشنه مانده ام .
AteNa
08-06-2007, 11:15 AM
دردِ غریبی عبور می کند امروز
حتا از استخوان هایم
که گمان نمی برم اینگونه هرگز
زخمی اذان گفته باشد
به هیچ کس
حتا به رؤیای مادرم
که مثل همیشه
سیاهپوش نابرابری ست .
اگرچه امروز تمام ِتقدیرِ خویش را
تف کرده ام وُ رمال را
در عصیانی که عریانی اش را در من دید وُ
دردی که عبور می کند
حتا از استخوان هایم .
AteNa
08-06-2007, 11:16 AM
سی سالِ سیاه را پسِ پشت سپرده ام وُ
هیچ گاه
حدودِ حرمتٍ هیچ کس را
حتا وقتی که نتوانسته ام
تاوان تبسم های تکیده را دلیلی بیابم
پایی دراز نداشته ام
به خیانت
حتا به خیال .
همواره با هر کسی که دستی به «یا علی» بخشیده ام
آشنای همیشه مانده ام
که از پلشتی زاده نگشتهام
تاتوان تحملش را در من
کسی به جست و جو بنشیند
من از دوست داشتن
تنها و تنها
سهم صداقتم را می خواستم
همین.
AteNa
08-06-2007, 11:16 AM
حتا ایینه تصویرِ شما را
واژگونه قاب می گیرد !
که همیشه همسایه با زاغ زیست کرده اید
و نیلی ترین ترانه ی عقاب را
نفهمیده اید در آسمان وُ ایینه
مگر کدام معرفت را مرد بوده اید
که روسری زنانتان را
خریدار مانده اید
… بین شما وُ شما
مرداب را سجده می برم
که نیلوفران را
دل سوزترینِ مادرانند.
AteNa
08-06-2007, 11:17 AM
باور نمی کنی از باران بپرس
لحظه هایم را آنقَدُر حرمت دارم
که پروانه،
شعرِ شامگاهِ شمعاش را
از سلامِ صبحم میسراید
چطور باور میکنی
پای پریروز پروانه،
پرسهای زده باشم
که مرداب،
گلویی از آن تر نمی کند
خیالت خوش
تا بوی علف و عشق به پیراهنم پیداست
همواره و هنوز
همان روستائیم
تو
باور نمی کنی از باران بپرس.
AteNa
08-06-2007, 11:17 AM
تاوانِ عریان ترین عفونت عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش دارم
و لحظه ها
لحظه ها
لنگان لنگان چنان سنگین
در من می گذرند
کمکی مانده به زانو بنشینم
تا ویرانیم را باد
ـ شادمانه ـ
تا آنجا که دوستش ندارم
سوغات برد
نمی دانم کدام دست؟
از چه؟
تمامِ تقدیرِ مرا اینگونه تقریر کرد
تا تاوانِ عریان ترین عفونتٍ عصیانِ تو را
چون زخمی به دوش کشم.
AteNa
08-06-2007, 11:17 AM
در چنین پاییزی که مرگ
«نفس کشی» به میدانش نیست
در جانم جوانه می زند
زخمی که یادگار «قابیل» است .
و من هنوز
به دوش می کشم
نعش برادران هابیلم را
با سنگینی سکوتی که سالهاست
میلادش را انتظار می برم
در فریادی
شبیه شهوت پاییز.
AteNa
08-06-2007, 11:18 AM
از بلوغِ بغضهای تو وُ
از بارش باران
بـَلَد شده ام
شاعرانه ترینِ واژه ها را
به همسایگانِ خوبِ خلوتِ خیالم
پیشکش کنم
و میزبانی سبزترینِ مهربانی ها را
از زلالیت خویش
از چشمه
ایینه و آفتاب
از تو
جستجو کنم .
حالا اگر حدودِ حرمت تو را
پایی دراز داشته ام
پیشانی بلند عاطفه ات را می بوسم
که در من جز عشق
گناهی گمان نخواهی برد
که اینهمه را، تنها و تنها
از بلوغ بغضهای تو وُ
از بارش باران
بـَلد شده ام.
AteNa
08-06-2007, 11:18 AM
چنان به هم از خویش فاصله داشتیم
که نتوانستیم دریابیم همدیگر را
در کولک کریهٍ خویشتن خواهی
چنان که بایسته بود .
خروس وار به هم آنقَدُر پریدیم
تا خونِ ککلانمان را
به خندهی خلقی که به خلوتِ خیالشان
جز ایاتِ شهوت وُ شکم تلاوت نمی شود
چکه چکه بریزیم
تا امروز که مجروح از حماقت همدیگریم
جز شراره های شرم و شرم
شعری از نگاهمان نریزد
بی آنکه بدانیم در هیأتِ هابیل
عمری لباس قابیل را
از بالای ما میبریدند!
AteNa
08-06-2007, 11:26 AM
نه در قصه های مادر بزرگ دیدم
نه در خواب
که روزی ساده میکارم
بالهای پروازم را
پشـت پرچینِ کوتاهِ نگاهِ کبوتری
بیگانه با خواب ها وُ بازی های دیروز
و تنها می مانم
با تصویری از پروازها
حالا می فهمم که آدمی را
آفریدهاند
تا همبازی تقدیرِ خویش باشد.
AteNa
08-06-2007, 11:29 AM
نمی بخشمت !
بجای آنکه در خلوتِ خویش
پیالهی شرابِ شادی هایم را
شعر بریزی
و از شانههایم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبیحِ تزویرِ خویش
کدام خدا را شیطان مانده ای
که تمامِ حقیقت مرا حقیر می کنی.
چطور ببخشمت !
وقتی از عطرِ عریانِ عاطفه ام
بویی به بالایت نمی بینم .
و هنوز
پیراهنِ رؤیاهایت بوی پریروز می دهند
چطور ببخشمت
وقتی آهسته پا به خلوتِ خیالم می گذاری
تمام رؤیاهای روستائی ام را
رَم می دهی
نمی بخشمت مگر
حماقت خویش را
بر سنگ صداقتم بشکنی
و ایینهای برایم بیاوری
تا تمامِ تنهایی هایم را
قسمت کنم .
AteNa
08-06-2007, 11:30 AM
با من همسفر بود شاید آن سوار
که بر کتفش «دوازده» زخم پیدا
و بر پیشانی اش «چهار» عفونت !
چه مادرانی که می زایند نوزادان خود را
نا آشناترینِ این نشانه ها
چه قبایلی با این قباله مشهور !
همرای من هیچ کس
جز واژه ها وُ واژهها وُ تهمتی که سنگینی اش را
من می دانم
فرجامش را
مردگان !
AteNa
08-06-2007, 11:30 AM
قاصدکی
ولگردترین
در محرابِ اتاقم آواز می داد
«یاسین» تابستان را
دلتنگ تر از همیشهی خویش
تسلیت گفتم
مرگِ معصوم ترینِ لحظه ها را
با قاصدکی
آگاه ترین!
در آغاز شهریور.
AteNa
08-06-2007, 11:31 AM
چون دوستت می دارم
حتا آفتاب هم که بر پوستت بگذرد
من می سوزم
پاییز از حوالی حوصلهات که بگذرد
من زرد می شوم
روسری زردت که از کوچه عبور میکند
عاشق می شوم
و تا کفش های رفتنت جفت می شوند
غریب میمانم
و تنها وقتی گریه ای گمان نمی برم در تو
من سبز میمانم
که نیلوفرانه دوستت می دارم
نه مانندهی مردمانی که دوست داشتن را
به عادتی که ارث بردهاند
با طعم غریزه نشخوار می کنند
من درست مثل خودم
هنوز و همیشه دوستت می دارم
AteNa
08-06-2007, 11:31 AM
خستهتر از پروانه
سالهاست
گٍردِ رؤیاهای سرخ باغچهی خویش پر می زنم وُ
هنوز غربت تلخ همیشه را،
مزه می کنم
من خسته ام
و هیچ حاجتی به تایید هیچ پروانه ای نیست
کافی ست دگمهی پیراهنِ پریروزم را باز کنی
تا پاره پاره های عریانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشینی.
من خیسِ خستگی ام
بیا شانه هایت را
بالش خیلِ خستگی هایم کن
شاید شبی
زخمهایم را زمین بگذارم .
AteNa
08-06-2007, 11:31 AM
خوب که خیس شدم از بارانِ بغضِ خویش
خودم را عاشقانه تر از پیش
صدا زدم :
مـــــــــراد
و باز پاسخ از دهانِ تو شنیدم !!
تو کیستی که بر تمامیت من
همیشه حمیـّت خویش را
انگشت می زنی ؟
حتا زیر آسمانِ اشکهای من
گونه های سرخ تو
خیس می شوند
تو کیستی؟
که دلم می خواهد
تا فرصتی فراهم هست
با خودم آشتی کنم
شاید هنوز ردِ پای اسبم را
کوچه های «چنگیز قلعه » گواهی دهند
می خواهم با خودم آشتی کنم.
AteNa
08-06-2007, 11:32 AM
شعر هم مثلِ من
وقتی گرسنگی های گرمِ پروانه را
بوسه می ریزد
تبسم های دختر ایینه را
پاره می بیند
آتش می گیرد .
چه همزادی به تقدیرِ خویش
شانس برده ام
در این روزهای بغض آلودِ برفی
که هیچ دهانی به سلامی
ستاره نمی ریزد.
شعر هم مثلِ «تو»
فرداهاییست
که مثل همیشه
دوستش می دارم .
AteNa
08-06-2007, 11:32 AM
پر شده ام
از پاییز و قاصدک
منی که بیدار مانده ام
تا به تماشا بنشینم
ویرانی خوف نکی را
که هیچ جغدی ندیده حتا به رؤیا .
روزگاری رنگارنگ وُ
غروری غارت شده
با کلاغانی که در کلامشان
ایاتِ مقدس را نشخوار می کنند
و از ایمانشان هر شب
طنابِ دارِ ما را
دار می زنند
هنوز بیدار مانده ام
تا بر سرنوشتٍ سیاهِ خویش
سوگواری کنم
درست آنگونه که تاریخ بر تقدیرِ هابیلیان
که پر شده ام
از پاییز و قاصدک .
AteNa
08-06-2007, 11:33 AM
من شهر را خوب بُلَدم!
خیال میکنی دلم را،
نابُلَد بایدها به شهر آوردهام وُ به کاهدان زدهام؟
تو راستی راستی هنوز باورت میشود
که در خلوتِ خیابانِ این شهرِ ناشلوغ
که عطرِ عابرانش بوی بن بست میدهد
هیچ نگاهی طعمِ دریا را به دهانم نمیریزد،
دلم را گم میکنم؟
منی که دیوارهای این شهر را دریچهام
پروانههایش را مادر
و نمازِ سحرگاهِ هر روزم را
به زبانِ زمین پرواز میدهم
تو فکر میکنی هنوز
دلم را ناشتای نوازش
و نابُلَد بایدها به شهر کوچ دادهام وُ
راز بیقراری قاصدکها را
حالیم نیست؟
نه عزیز دلم!
من شهر را خوب بلدم
حتا تمام دنیایی را که تو امروز
به صفحهی مانیتورت میبینی
من درست در هفت سالگی
در دوزخِ دستهای خستهی پدرم
و زخمِ کتفهای مادرم فهمیدم
اما فقط میخواستم در کوله بار فردا و فرداهایم
بذری از اگر وُ … شاید وُ … نکاشته باشم
و گرنه
بلدٍ بایدهای شهر
عطشِ واژههایم را
فرو نمینشاند.
AteNa
08-06-2007, 11:33 AM
ـ روز شما هم پر از روزنه
ما ندیده ایم در کوچه هیچ زنی با دامنی پر از انار و روسری زرد .
هیچ زنی با آفتابی در بغل.
هیچ زنی بازنبیلی زندگی.
ما ندیده ایم…
ـ اما این کوچه هنوز بوی عبور می دهد .
ـ خیالاتی شده ای آقا
از وقتی طعم “حلبچه ” در این شهر نشست
ما تنها بازی بچه هایمان را به خواب این کوچه خیس می بینیم
ما تنها …
برو آقا برو
شب شما پر از فرشته
خدا صبرتان دهد!
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.