PDA

View Full Version : حميد مصدق


Samira
03-06-2005, 11:54 AM
حميد مصدق متولد دي ماه 1318 از چهره‌?هاي جواني بود كه در دهه چهل وارد عرصه شعر نيمايي شد. مصدق شاعري غير مقلد و صاحب سبك بود، شعرش ساده و صميمي است و به ذهن و زبان مردم نزديك است. به زودي .در قسمت زنــدگـينـامــه و ياداشتهاي شاعران جهان ادبيات به بيان زندگينامه ايشان خواهيم پرداخت .

.

من مرگ نور را

باور نمي كنم

و مرگ عشقهاي قديمي را

مرگ گل هميشه بهاري كه مي شكفت

در قلبهاي ملتهب ما

مانند ذره ذره مشتاق

پرواز را به جانب خورشيد

آغاز كرده بودم

با اين پرشكسته

تا آشيان نور

پرواز كرده بودم

من با چه شور و شوق

تصوير جاودانه آن عشق پاك را

در خويش داشتم

اينك منم نشسته به ويرانسراي غم

اينك منم گسسته ز خورشيد و نور و عشق

در قلب من نشسته زمستان در پا

من را نشانده اند

من را به قعر دره بي نام و بي نشان

با سر كشانده اند

بر دست و پاي من

زنجير و كند نيست

اما درون سينه من

زخمي ست در نهان

شعري ؟

نه

آتشي ست

اين ناسروده در دلم

اين موج اضطراب

ما مانده ام ز پا

ولي آن دورها هنوز

نوري ست شعله اي ست

خورشيد روشني ست

كه مي خواندم مدام

اينجا درون سينه من زخم كهنه اي ست

كه مي كاهد مدام

با رشك نوبهار بگوييد

زين قعر دره مانده خبر دارد

يا روز و روزگاري

بر عاشق شكسته گذر دارد ؟

Samira
03-06-2005, 11:56 AM
آيينه دلم ز چه زنگار غم گرفت


تار اميدها همه پود الم گرفت

گفتم مرا نياز به نازش نمانده است

فرصت طلب رسيد و سخن مغتنم گرفت

او را كه با سخن به دلش ره نبرده ام

از ره رسيده اي به سپاه درم گرفت

اشك از غرور گرچه ز چشمان من نريخت

هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت

يك عمر گشتم از پي آن عمر جاودان

گشت زمانه عمر مرا دم به دم گرفت

نازم بدان نگاه كه او با اشاره اي

نام مرا ز دفتر هستي قلم گرفت

من با كه گويم اينغم بسيار كو مرا

در خيل كشتگان رخش دست كم گرفت

برگرد اي اميد ز كف رفته تا به كي

هر شب فغان كنم كه خدايا دلم گرفت

در سينه ام نهال غمش نشاند عشق

باري گرفت شاخ غم و خوب هم گرفت

تا بگذرد ز كوه غم عشق او حميد

دستي شكسته داشت به پاي قلم گرفت

Samira
03-06-2005, 12:06 PM
كاش آن آينه اي بودم من

كه به هر صبح تو را مي ديدم

مي كشيدم همه اندام تو را در آغوش

سرو اندام تو با آنهمه پيچ

آنهمه تاب

آنگه از باغ تنت مي چيدم

گل صد بوسه ناب

Samira
03-06-2005, 12:10 PM
در پيش چشم دنيا

دوران عمر ما

يك قطره دربرابر اقيانوس

درچشمهاي آن همه خورشيد كهكشان

عمر جهانيان

كم سو تر از حقارت يك فانوس

افسوس

Samira
03-06-2005, 04:14 PM
دلم برای كسی تنگ است

كه آفتاب صداقت را

به ميهمانی گل های باغ می آورد

وگيسوان بلندش را

- به بادها می داد

و دست های سپيدش را

- به آب می بخشيد



دلم برای كسی تنگ است

كه آن دونرگس جادو را

به عمق آبی دريای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند



دلم برای كسی تنگ است

كه همچو كودك معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

- نثار من می كرد



دلم برای كسی تنگ است

كه تا شمال ترين شمال

و در جنوب ترين جنوب

- درهمه حال

هميشه در همه جا

- آه با كه بتوان گفت

كه بود با من و

- پيوسته نيز بی من بود

و كار من زفراقش فغان و شيون بود

كسی كه بی من ماند

كسی كه با من نيست

كسی ...

- دگر كافی ست.

Samira
03-07-2005, 05:46 AM
وقتي تو نسيتي

خورشيد تابناك

شايد دگر درخشش خود را

و كهكشان پير گردش خود را

از ياد مي برد

و هر گياه

از رويش نباتي خود

بيگانه مي شود

و آن پرنده اي

كز شاخه انار پريده

پرواز را

هر چند پر گشوده فراموش مي كند

آن برگ زرد بيد كه با باد

تا سطح رود قصد سفر داشت

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك

مخدوش مي كند

آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي

نور حيات را

در هر چه هست و نيست

خاموش مي كند

وقتي تو با مني

گويي وجود من

سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

Sedaydidar
03-08-2005, 09:40 AM
چه کسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويرا ن باد

Hemmati
03-08-2005, 06:37 PM
افسوس مي خورم
وقتي كه خواهرم
در اين دروغزار پر از كركس
فكر پرنده اي ست
فكر پرنده اي كه ز پرواز مانده است
گفتي سكوت خواهر من بدري
چون اهتزاز روح بيابان بود
ديدم كه خواهرم
در انزواي شبهاي خود گريست
دستش زلال اشك روانش را
پنهان سترد و ساكت زيست
خواندم
خواهر حكايت من را
شبهاي بي ستاره تلاوت كن
بگذار باغ
بي خبر از من
در بستر حريري روياي سبز رنگ بيارامد
در شهرهاي كوچك
چه باغهاي بزرگي
چه سروهاي بلندي
چه روحهاي ساده و معصومي ست
خواهر حكايت من را
با آب جاري زاينده رود بايد گفت

Samira
03-10-2005, 05:04 AM
سفر دوم
هنگام
هنگامه سفر بود
اينك توهمي
كالوده مي كند
سرچشمه زلال تفاهم را
اي ‌آفتاب پاك صداقت
در من غروب كن
اي لفظ ها چگونه چنين ساده و صريح
مفهوم ديگري را
با واژه هاي كاذب مغشوش
تفسير مي كنيد ؟
ديگر به آم تفاهم مطلق
هرگز نمي رسيم
و دست آرزو
با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد
ديگر سكوفه هاي عشق و شهامت را
ازشاخسار شوق نمي چيند
افزون شويد بين من و او
گرد غبارهاي كدورت
فرسنگها ي فاصله افزونتر
اكنون لبخند خنجري ست
آغشته زهرناك
و اشك اشك دانه تزوير زندگي ست
آيا
هنگام نيست كه ديگر
دلاله وقيح
هيزم كش نفاق
اين پير زال رانده وامانده
در دادگاه عشق
به قصد اعتراف نشيند ؟
يا اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند
در عمق اعتكاف نشيند
من شاهد فناي غرور رود
در ژرفناي تشنه مردار
و ناظر وقاحت كفتار بوده ام
كفتار پير مانده ز تدبيري
و شاهد شهادت شيري
در بند و خسته زنجيري
ديدم
تهديد شور شعله هاي شهامت را
مرعوب مي كند
و همچنان
كه سم گرازان تيزرو
روياي پاك باكرگي را
به ذهن برف
منكوب مي كند
اي كاش آن حقيقت عريان محض را
هرگز نديده بودم
ديدم كه بي دريغ
با رشته فريب
اين رقعه زندگيم كوك مي خورد
داناييم به ناتواني من افزود
ديدم كه آن حقيقتت عريان ز چشم من
مكتوم مانده بود
در زير چشم باز من
اما هميشه كور
در شهرهاي پاك مقدس
در شهرهاي دور ديو و فرشته وعده ديدار داشتند
ديدم كه رود
رود كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
تسليم محض پهنه مرداب مي نمود
كو يك خنده يك تبسم زيبا
يك صوت صادقانه يك آواي بي ريا ؟
آري چه كرد بايد
با دسته هاي خنجر پيدا از آستين
لبخندها فريب
و مهربان صدايي اگر هست در زمين
سوز نواي زمزمه جويبارهاست
آيينه را به خلوت خود بردم
آيينه روشنايي خود را
در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
اما
تو در درون آينه مي بيني
نقش خطوط خسته پيشاني
پيري شكستگي و پريشاني
آيينه ها دروغ نمي گويند
و من
آن قدر صادقم كه صداقت را
چون آبهاي سرد گوارا
با شوق در پياله مسگون صبح نوشيدم
و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دستپرور من
در هم شكسته گردد
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزي به ناگه از سرانگشت پرسشي
عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه
پنهان نمانده بود
و بيم داشتم
ويران كند تمامي ايمان به عشق را
كه روزي آن مترسك جاليز
در من نشانده بود
و من
افسوس مي خورم كه چرا و چگونه چون
آن آفتاب روشن
آن نور جاري جوشان عشق من
در شط خون نشست
در لجه جنون

nemesis
03-10-2005, 05:15 AM
گيرم كه آب رفته به جوي آيد با آبروي رفته چه بايد كرد ؟


وقتي كه بامدادان
مهر سپهر جلوه گري را
آغاز مي كند
وقتي كه مهر پلك گرانبار خواب را
با ناز و كرشمه ز هم باز مي كند
آنگه ستاره سحري
در سپيده دم خاموش مي شود
آري
من آن ستاره ام كه فراموش گشته ام
و بي طلوع گرم تو در زندگانيم
خاموش گشته ام

nemesis
03-10-2005, 05:17 AM
من مرغ آتشم
مي سوزم از شراره اين عشق سركشم
چون سوخت پيكرم
چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست
آنگاه باز از دل خاكستر
بار دگر تولد من
آغاز مي شود
و من دوبارهخ زندگيم را
آغاز مي كنم
پر باز مي كنم
پرواز مي كنم

nemesis
03-10-2005, 05:18 AM
پنداشتي
چونكوه كوه خاموش دمسردم ؟
بي درد سنگ ساكت بي دردم ؟
ني
قله ام
بلندترين قله غرور
اينك درون سينه من التهابهاست
هرگز گمان مبر
شد خاطرات تلخ فراموشم
هرچند
نستوه كوه ساكت و سردم ليك
آتشفشان مرده خاموشم

nemesis
03-10-2005, 05:19 AM
چون دشت آب نور
چون عطر پونه بودم
در ژرفناي شب
آمد نسيم و رايحه ام را برد
تا ساحل سپيده صبح ستاره سوز
تا آسمان روز
چون راز سر به مهر نهان دارم
وان شور بخش واژه نامت را
من دره عميق غمم در من
پرواز ده طنين كلامت را
من پرواز كرده ام
از بامهاي دنيا
تا دامهاي دنيا

nemesis
03-10-2005, 05:20 AM
اي داد
تند باد
توفان و سيل و صاعقه هر سوي ره گشاد
ديگر به اعتماد كه بايد بود ؟
ديوار اعتماد فرو رخت
و كسوت بلند تمنا
بر قامت بلند تو كوتاهتر نمود
پايان آشنايي
آغاز رنج تفرقه اي سخت دردناك
هر سوي سيل
سنگين و سهمناك
من از كدام نقطه
آغاز مي كنم ؟
توفان و سيل و صاعقه
اينك دريچه را
من با كدام جرات
سوي ستاره سحري باز مي كنم ؟

nemesis
03-10-2005, 05:40 AM
بگذار تا ببارد باران
باران وهمناك
در ژرفي شب
اين شب بي پايان
بگذار تا ببارد باران
اينك نگاه كن
از پشت پلك پنجره
تكرار پر ترنم باران را
و گوش كن كه در شب
ديگر سكوت نيست
بشنو سرود ريزش باران را
كامشب به ياد تو مي آرد
گويي صداي سم سواران را
امشب صفاي گريه من
سيلاب ابرهاي بهاران است
اين گريه نيست
ريزش باران است
آواز مي دهم
آيا كسي مرا
از ساحل سپيده شبها صدا نزد ؟
از پشت پلك پنجره مي ديدم
شب را و قير گونه قبايش را
ديدم نسيم صبح
اين قير گونه گيسوي شب را
سپيد ميسازد
و اقتدار قله كهسار دوردست
در اهتزاز روشني آفتاب م يخندد
در دوردستها
باريده بود باراني
سنگين و سهمناك
و دست استغاثه من
سدي نبود سيل مهيبي را كه مي آمد
و آخرين ستون
از پايداري روحم را
تا انتهاي ظلمت شب
انتهاي شب مي برد
آري كس مرا
از ساحل سپيده شبها صدا نزد

nemesis
03-10-2005, 05:41 AM
مبهوت
در اين جهان چون برهوت مبهوت
آه اي پدر مگر
گندم چهقدر شيرين بود ؟
و سيب سرخ وسوسه حوا را
در دامن فريب چرا افكند ؟
نفرين به ديو وسوسه
نفرين به هوشياري
آري عقاب شيطان را
من در بهشا ديدم
و نيز رنج آدم و حوا را
دراين زمين زندان
و رنج جاودانه انسان
ديدم مرا
اين غرق در ملال
ديو محيط من اين دوي اضطراب
مي كاهد از درون چو چناران ديرسال
ناگه
مشام جان را
از باغ عشق رايح اي مست مي كند
گفتي كه باغ عشق بهشت است
در باغ عشق او
از پله هاي مرمر
با قامتي بلندتر از افرا
مي آمد
و عطر روحپرور اندامش
ذرات نور را
در شور و شوق و وسوسه مي آورد
ديدم كه دستهاي سپيدش
انبوه گيسوان سياهش را
آشفته مي كند
ديدم كه انعطاف نگاهش
پرواز پاك چلچله ها بود
ناگاه ديدگان چو گشودم
چه وحشتي
ديدم فريب بود فروپوش دهشتي
ديدم كه با تمام ظرافت او
ازهم گسيخت
ريخت فروريخت
هيچ شد
چه خوابهاي نغز طلايي را
پنداشتم
نقش حقيقتي ست
چه جامه هاي فاخر
بر قامت بلند تمنا
در هاله هاي رويا
بردوخته
چه شعله هاي سركش
در باغهاي پندار افروخته
چه صادقانه و معصوم
در شعلههاي سركش آن عشق
سوخته بودم

nemesis
03-10-2005, 05:42 AM
دديم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي
بي برگ و بار زير نفسهاي آفتاب
در التهاب
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب
ابري رسيد
چهر درخت از شعف شكفت
دلشاد گشت و گفت
اي ابر اي بشارت باران
آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟
غريد تيره ابر
برقي جهيد و چوب درخت كهن بسوخت
چون آن درخت سوخته ام در كوير عمر
اي كاش
خاكستر وجود مرا با خويش
مي برد باد
باد بيابانگرد
اي داد
ديدم كه گرد باد
حتي
خاكستر وجود مرا با خود نمي برد

Samira
03-13-2005, 12:57 PM
من تمنا كردم كه تو با من باشي



و تو گفتي هرگز هرگز




پاسخي سخت و درشت





و مرا غصه اين هرگز كشت . . .







http://www.blogsky.com/images/other/help.jpg

nemesis
03-13-2005, 01:00 PM
نه نه نه
اين هزار مرتبه گفتم نه
ديگر توان نمانده توانايي
در بند بند من
از تاب رفته است
شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام اين شب تاريك
تاريك چون تفاهم من با تو
انسان افسانه مكرر اندوه و رنج را
تكرار مي كند
گفتي
اميدهاست
در نا اميد بودن من
اما
اين ابر تيره را نم باران نبود و نيست
اين ابر تيره را سر باريدن
انسان به جاي آب
هرم سراب سوخته مي نوشد
گلهاي نو شكفته
اين لاله هاي سرخ
گل نيست
خون رسته ز خاك است
باور كن اعتماد
از قلبهاي كال
بار رحيل بسته
و مهرباني ما را
خشم و تنفر افزون
از ياد برده است
باورنمي كني ؟
كه حس پاك عاطفه در سينه مرده است

nemesis
03-13-2005, 01:00 PM
ديگر تبار تيره انسان براي زيست
محتاج قصه هاي دروغين خويش نيست
ما ذهن پاك كودك معصوم را
با قصه هاي جن و پري
و قصرهاي نور
آلوده مي كنيم
آيا هنوز هم
دلبسته كالسكه زريني ؟
آيا هنوز هم
در خواب ناز قصر هاي طلايي را
مي بيني ؟

nemesis
03-13-2005, 01:01 PM
بعد از تو در شبان تيره و تار من
ديگر چگونه ماه
آوازهاي طرح جاري نورش را
تكرار مي كند
بعد از تو من چگونه
اين آتش نهفته به جان را
خاموش ميكنم ؟
اين سينه سوز درد نهان را
بعد از تو من چگونه فراموش مي كنم؟
من با اميد مهر تو پيوسته زيستم
بعد از تو ؟ اين مباد كه بعد از تو نيستم
بعد از تو آفتاب سياه است
ديگر مرا به خلوت خاص تو راه نيست
بعد از تو
در آسمان زندگيم مهر و ماه نيست
بعد از من آسمان آبي است
آبي مثل هميشه
آبي

nemesis
03-13-2005, 01:01 PM
مي آيم
خسته
از اين و آن گسسته
از دشتهاي غمزده
از پيش پونه وحشي
بر جو كنارها
و از كنار زمزمه چشمه سارها
از پيش بيدهاي پريشان
از خشم بادها
مي آيم
از كوههاي سامت
با درههاي مغموم
در هاي و هوي باد
مي آيم
با گردباد
ويران كن هرآنچه به چنگش دراوفتاد
ز بنياد
مي آيم با دشنه نشسته دشمن به پشت من
مي آيم و به ياد تو مي آرم
افسانه جنون را
آميزههاي آتش و خون را

Hemmati
03-14-2005, 05:48 AM
كسي با سكوتش
مرا تا بيابان بي انتها جنون برد
كسي با نگاهش
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا بازگردان
مرا اي به پايان رسانديه آغاز گردان

Samira
03-14-2005, 09:08 AM
وقتي تو نسيتي

خورشيد تابناك

شايد دگر درخشش خود را

و كهكشان پير گردش خود را

از ياد مي برد

و هر گياه

از رويش نباتي خود

بيگانه مي شود

و آن پرنده اي

كز شاخه انار پريده

پرواز را

هر چند پر گشوده فراموش مي كند

آن برگ زرد بيد كه با باد

تا سطح رود قصد سفر داشت

قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك

مخدوش مي كند

آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي

نور حيات را

در هر چه هست و نيست

خاموش مي كند

وقتي تو با مني

گويي وجود من

سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند

چشم تو آن شراب خلر شيرازست

كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

amir_e
03-14-2005, 10:40 AM
با من اکنون چه نشستهاست
با تو اکنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد .
من اگر ما نشوم تنهایم
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم
کوهها نام تو را می گویند
بادها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
باد باید شد و رفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی
عبث شدن پندار غرور انگیز مهر

اگر اشتباه نوشتم شرمنده اینها را از حفظ نوشتم ::>

Hemmati
03-17-2005, 11:01 PM
به خلوت بي ماهتاب من بگذر
به شام تار من اي آفتاب من بگذر
كنون كه ديده ام از ديدن تو محرم است
فرشته وار شبي رابه خواب من بگذر
نگاه مست تو را آرزوكنان گفتم
بيا به پرتو جام شراب من بگذر
اگر كه شعر شدي بر لبان من بنشين
اگر كه نغمه شدي از رباب من بگذر
فروغ روي تو سازد دل مرا روشن
بيا و در شب بي ماهتاب من بگذر
كرم كن و د كلبه ام قدم بگذار
مرا ببين و به حال خراب من بگذر
تو را كه طاقت سوز حميد يك دم نيست
نخوانده شعر مرا از كتاب من بگذر

Hiss
03-18-2005, 11:32 AM
وقتي تو نسيتي
خورشيد تابناك
شايد دگر درخشش خود را
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
و هر گياه
از رويش نباتي خود
بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
آن برگ زرد بيد كه با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
در هر چه هست و نيست
خاموش مي كند
وقتي تو با مني
گويي وجود من
شكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خمار شيرازست
كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

khanoomi
03-18-2005, 01:56 PM
رنج بسيار برده ايم از جنگ

رنجهاي بي ثمر نمي گردند



مي رسد روزهاي بهروزي

ديگر از اين بدتر نمي گردند



داغ بسيار هست بر دلها

داغها بيشتر نمي گردند



مي رسد روزهاي پر شوري

شورهايي كه شر نمي گردند



ليكن افسوس كاين شهيدانند

رفتگاني كه برنمي گردند

Hamseda
03-18-2005, 09:32 PM
تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم



باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب الوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز،

سالها هست که در گوش من آرام،

آرام

خش خش گام تو تکرار کنان،

می دهد آزارم



و من اندیشه کنان

غرق این پندارم

که چرا،

- خانه ی کوچک ما

سیب نداشت

پری:)

Samira
03-19-2005, 03:53 PM
دختري استاده بر درگاه
چشم او بر راه
در ميان عابران چشم انتظار مرد خود مانده ست
چشم بر مي گيرد از ره
باز
مي دهد تا دوردست جاده مرغ ديده را پرواز
از نبرد آنان كه برگشتند
گفته اند
او بازخواهد گشت
ليك در دل با خود اين گويند
صد افسوس
بر فراز بام اين خانه
روح او سرگرم در پرواز خواهد گشت
جاده از هر عابري خالي ست
شب هم از نيمه گذشته ست و كسي در جاده پيدا نيست
باز فردا
دخترك استاده بر درگاه
چشم او برراه

Hamseda
03-20-2005, 10:39 PM
بال و پر ریخته مرغم به قفس
تا گشایم پر و بال
پر پروازم نیست
تا بگویم که در این تنگ قفس
چه به مرغان چمن می گذرد
رخصت آوازم نیست

Samira
03-22-2005, 08:53 PM
دوباره شب شد و با من
حديث بيداري
گذشته بود شب از نيمه من ز هشياري
و پلكهاي تو اين حاجبان سحر مبين
چو پرده هاي حريري برآفتاب افتاد
در آن شب تاري
نسيم از سر زلف تو
بوي گل آورد
شب از طراوت گيسوي تو نوازش يافت
به وجد آمدم از آن طراوت و خواندم
به چشمهاي سياهت كه راحت جانند
به آن دو جام بلور
آن شراب بي مانند
به آن دو اختر روشن
دو آفتاب پر از مهر
به آن دو مايه اميد
به آن دو شعر شرر خيز
آن دو مرواريد
مرا ز خويش مران
با خود آشنايي ده
مرا از اين غم بيگانگي رهايي ده
بيا
بيا و باز مرا قدرت خدايي ده

SeLeNa
03-22-2005, 09:27 PM
راستی خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟
کاشکی میدیم شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستی که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که عجب آخر مرد
کاشکی میدیدم...

چه کسی باور کرد- جنگل جان مرا عشق تو خاکستر کرد
من درون قفس سر اتاقم دل تنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران، باران

شیشه پنچره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو راخواهد شست

Samira
03-26-2005, 07:03 AM
غم ازدرون مرا متلاشي كرد
كاهيده قطره قطره تنم در زلال اشك
من پيشرفت كاهش جان را درون دل
احساس مي كنم
احساس مي كنم كهتو بخشيده اي به من
اين پرشكوه جوشش پر شوكت غرر
در من نهانتظار و نه اميدي
اميد بازگشت تو ؟
بي حاصل
من از تو بي نيازتر از مردگان گور
ديگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سكر بي خيالي
اعصاب خويش را
تخدير مي كنم
من قامت بلند تو را در قصيده اي
با نقش قلب سنگ تصوير مي كنم

الطاف
03-26-2005, 10:49 PM
چرا خانه كوچك ما سيب نداشت؟

SeLeNa
03-28-2005, 03:03 AM
بر آستانه در گردف مرگ مي باريد
از آسمان شبزده در شب
تگرگ مي باريد
و از تمام درختان بيد
با وزش باد
برگ مي باريد
كه آن تناور تاريخ تا بهاران رفت
به جاودان پيوست
و بازوان بلندش
كه نام نامي او را هميشه با خود داشت
به جان جان پيوست
به بيكران پيوست
***

SeLeNa
03-28-2005, 07:33 AM
در ميان من و تو فاصله هاست
گاه مي انديشم
مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري!
تو توانايي بخشش داري .
دستهاي تو توانايي آن را دارد
كه مرا زندگاني بخشد
چشم هاي تو به من مي بخشد
شور عشق و مستي
و تو چون مصرع شعري زيبا
سطر بر جسته اي از زندگي من هستي
.....

khanoomi
03-28-2005, 07:54 AM
اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوكوار

اي سنگ سرد سخت

تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي

يكبار نيز نعره بكش

غرشي برآر

***

تا ديده ام تو را

خاموش بوده اي

در ذهن همگان

بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي

***

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟

در تو كنون مهابت از ياد رفته است

در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است

***

باور كنم هنوز

كز چشم وحش جنگل

هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟

باور كنم هنوز

از ترس خشم تو

شبها پلنگ از سر كهسار دور دست،

دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟

***

از آسمان سربي

يكريز و تند ريزش باران است

از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است

***

اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت

اي سنگ سرد سخت

همدرد تو منم

من نيز در مصيبت تو

گريه مي كنم .

17/12/42

SeLeNa
03-28-2005, 11:18 PM
در شبان غم تنهايی خويش
عابد چشم سخنگوی توأم
من در اين تاريکی
من در اين تيره شب جانفرسا
زائر ظلمت گيسوی توأم.
گيسوان تو پريشانتر از انديشه من
گيسوان تو شب بی پايان
جنگل عطر آلود.
شکن گيسوی تو
موج دريای خيال
کاش با زورق انديشه شبی
از شط گيسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر می کردم.
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گيسوان تو در انديشه من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه من
در شب گيسوی پرپيچ تو راهی می جست.
چشم من،چشمه زاينده اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود.
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خاکستری بی باران پوشانده
آسمان را يکسر.
ابر خاکستری بی باران دلگيراست
و سکوت تو پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !
سخت دلگيرتر است.
شوق باز آمدن سوی توأم هست،
ــ اما،
تلخی سرد کدورت در تو،
پای پوينده راهم بسته؛
ابر خاکستری بی باران،
راه بر مرغ نگاهم بسته.
وای، باران؛
باران؛
شيشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
ــ چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رؤيای فراموشيهاست!
خواب را دريابم،
که در آن دولت خاموشيهاست.
من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می بينم،
و ندايی که به من می گويد:
« گرچه شب تاريک است
« دل قوی دار،
سحر نزديک است.
دل من، در دل شب،
خواب پروانه شدن می بيند.
مهر در صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چيند
آسمانها آبی،
ـ پر مرغان صداقت آبی ست ــ
ديده در آينه صبح تو را می بيند.
از گريبان تو صبح صادق،
می گشايد پر و بال.
تو گل سرخ منی
تو گل ياسمنی
تو چنان شبنم پاک سحری ؟
ــ نه،
از آن پاکتری.
تو بهاری؟
ــ نه،
ــ بهاران از توست.
از تو می گيرد وام،
هر بهار اينهمه زيبايی را.
هوس باغ و بهارانم نيست
ای بهين باغ و بهارانم تو!
سبزی چشم تو ــ
ــ دريای خيال.
پلک بگشا که به چشمان تو دريابم باز،
مزرع سبز تمنايم را.
ای تو چشمانت سبز
در من اين سبزی هذيان از توست.
سبزی چشم تو تخديرم کرد.
حاصل مزرعه سوخته برگم از توست.
زندگی از تو و
ــ مرگم از توست.

Nashenas
04-01-2005, 08:54 PM
محبوب من بيا

بيا تا اشتياق بانگ تو در جان خسته ام


شور و نشاط عشق برانگيزد



من غرق مستي ام



از تابش وجود تو در جام جان چنين



سرشار هستي ام



من بازتاب صولت زيبايي توام



آيينه شكوه دلارايي توام

Nashenas
04-01-2005, 08:57 PM
مهربانتر از من
با من
در دستهاي تو
آيا كدام رزمز بشارت نهفته بود ؟
كز من دريغ كردي
تنها تويي
مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
مثل زلال قطره بباران صبحدم
مثل نسيم سرد سحر
مثل سحر آب
آواز مهرباني تو با من
در كوچه باغهاي محبت
مثل شكوفه هاي سپيد سيب
ايثار سادگي است
افسوس آيا چه كس تو را
از مهربان شدن با من
مايوس مي كند؟

Nashenas
04-01-2005, 09:02 PM
اي مهربان من
من دوست دارمت
چون سبزه هاي درست
چون برگ سبزرنگ درختان نارون
معيارهاي تازه زيبايي
با قامت تو سنجيده مي شود
زيبايي عجيب تو معيار تازه اي ست
با غربت غريب فراوانش
مانند شعر من
اين شعر بي قرين
و اين تفاخر از سر شوخي ست
نازنين

Nashenas
04-01-2005, 09:04 PM
وقتي تو نيستي
خورشيد تابناك
شايد دگر درخشش خود را
و كهكشان پير گردش خود را
از ياد مي برد
و هر گياه
از رويش نباتي خود
بيگانه مي شود
و آن پرنده اي
كز شاخه انار پريده
پرواز را
هر چند پر گشوده فراموش مي كند
آن برگ زرد بيد كه با باد
تا سطح رود قصد سفر داشت
قانون جذب و جاذبه را در بسط خاك
مخدوش مي كند
آنگاه نيروي بس شگرف مبهم نامرئي
نور حيات را
در هر چه هست و نيست
خاموش مي كند
وقتي تو با مني
گويي وجود من
سكر آفرين نگاه تو را نوش مي كند
چشم تو آن شراب خلر شيرازست
كه هر چه مرد را مدهوش مي كند

SeLeNa
04-02-2005, 03:45 AM
آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
- بي تو بودم
امروز كه بي توام
- با توام

SeLeNa
04-02-2005, 03:50 AM
آرزوي نقش بر آب:
در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
***
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
***
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
((‌من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم
***
اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
***
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر

Samira
04-04-2005, 09:05 AM
رنجوري تو را
باور نمي كنم
اي پيش مرگ تو همه رخشنده اختران
تو مرگ آفتاب درخشان و پاك را
باور مكن
كه ابر ملالي اگر توراست
چونان غروب سرد غم انگيز بگذرد
دردي اگر به جان تو بنشست
اين نيز بگذرد
تهمت به تو ؟
تهمت زدن چگونه توانم به آفتاب ؟
لعنت به آن كنم كه دو رو بود
نفرين به او كنم كه عدو بود

khanoomi
04-04-2005, 11:01 AM
من مرغ آتشم -

مي سوزم از شراره اين عشق سركشم .

چون سوخت پيكرم،

چون شعله هاي سركش جانم فرو نشست؛

آنگاه باز از دل خاكستر،

بار دگر تولد من،

آغاز مي شود .



و من دوباره زندگيم را،

آغاز مي كنم .

پر باز مي كنم .

پرواز مي كنم .

Hamseda
04-06-2005, 10:22 PM
چون قایق شکسته ز توفانم؛
دریا مرا به خویش نمی خواند.
امواج می خروشند
امواج سهمگین
آیا کدام موج
اینک مرا چو طعمه به گرداب می دهد؟
گرداب می ربایدم از اوج موج ها
در کام خود گرفته مرا تاب میدهد
فریاد می کشم:
آیا کدام دست،
بر پای این نهنگ گران، بند می زند؟
ساحل مرا به وحشت گرداب دیده است
ــ لبخند می زند. ــ
@};-

Samira
04-18-2005, 08:51 AM
واي باران. باران

شيشه پنچره را باران شست

از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست

Hamseda
04-22-2005, 08:42 PM
شاه بیت

من ندانم که کیم
من فقط می دانم
که تویی،
شاه بیت غزل زندگیم




پیوند جاودان

قلب من و تو
پیوند جاودانه ی مهری است در نهان

پیوند جاودانه ی ما نا گسسته است
تا آخرین دم از نفس واپسین من
این عهد
بسته باد


@};-

hoby
04-24-2005, 09:56 PM
:* عالي بود .
@};- (K) (^) (K) (U) (L) :M26: :X :*

81145115
05-10-2005, 08:36 PM
اي عطر ريخته
عطر گريخته
دل عطردان خالي و پر انتظار توست
غم يادگار توست!
(( B-)
سلام به همه ي شما اهالي با حال اهل شعر من تو اين تالار تازه وارد هستم اميدوارم منو به جمع خودتون بپذيريد ;;)
مي پذيريد؟ :-/

panty880
06-04-2005, 08:32 PM
=D> لذت بردم
يه شعر از حميد مصدق
شده زان دهان شيرين سخني شنيده باشي
و تمام شهدهار ا به درون کشيده باشي
دل و دست و پاي لرزان و قرار داده از کف
صجري گلي ز باغي به هراس چيده باشي؟

Nastaran
07-20-2005, 07:15 AM
در شبان غم تنهايي خويش
عابد چشم سخنگوي توام
من در اين تاريکي
من در اين تيره شب جانفرسا
زاءر ظلمت گيسوي توام
شکن گيسوي تو
موج درياي خيال.
کاش با زورق انديشه شبي
از شط گيسوي مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر مي کردم
کاش بر اين شط مواج سياه
همه عمر سفر ميکردم.

Samirra
03-07-2006, 05:40 PM
اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست



اين لحظه هاي ناب

در لحظه هاي بي خودي و مستي

شعر بلند حافظ

از تو شنودني ست



اين سر

- نه مست باده،

اين سر كه مست

مست دو چشم سياه توست

اينك به خاك پاي تو مي سايم

كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست



تنها تو را ستودمت كه بدانند مردمان

محبوب من به سان خدايان ستودني ست



من پاكباز عاشقم

از عاشقان تو

با مرگم آزماي

با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست



اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فرو گرفت

تنها به خنده

يا به شكر خنده هاي تو

گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست



در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت

من نيز مي ربايم

اما چه ؟

- بوسه،

بوسه از آن لب ربودني ست



تنها تويي كه بود و نمودت يگانه بود

غير از تو، هر كه بود

هر آنچه نمود

نيست



بگشاي در به روي من و عهد وعشق بند

كاين عهد بستني

- اين در گشودني ست



اين شعر خواندني

اين عشق ماندني

اين شور بودني ست



اين لحظه هاي پر شور

اين لحظه هاي ناب

اين لحظه هاي با تو نشستن

- سرودني ست

***


((حمید مصدق))

Hemmati
10-06-2006, 10:29 PM
...

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسک های
کودک خواهر خويش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نيست ز دارايی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است.
چهره ای نيست عبوس

کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسک هايش می رقصد

کودک خواهر من
امپراطوری پر وسعت خود را هر روز
شوکتی می بخشد
...

Samirra
10-07-2006, 01:36 PM
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش
مي افتاد

نه بيد ز باد
نه برگ از برگ مي جنبيد
شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند
دوباره راه را بر ماه مي بستند

و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم
تو را مي خواستم اي خوب، اي خوبي
به ديدار تو من مي آمدم با شوق
با شادي
***
تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد
تو با من مهربانتر از مني
با من
تو با من مهرباني مي كني چون مهر
مهري مهربان با من
***
پس از توفان
پس از تندر
پس از باران
گل آرامش آوازي
به رنگ چشمهاي روشنت دارد
نسيمي كز فراز باغ مي آيد
چه خوش بوي تنت دارد

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم
تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم
***

Samirra
10-07-2006, 01:37 PM
ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او در بود و نبود
گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟

هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم

از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من بود در را برايش باز كرد

عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
((خرداد 1367 ))

Samirra
10-07-2006, 01:38 PM
اين مرد خود پرست
اين ديو، اين رها شده از بند
مست مست
استاده روبه روي من و
خيره در منست
***
گفتم به خويشتن
آيا توان رستنم از اين نگاه هست ؟
مشتي زدم به سينه او،
ناگهان دريغ

آئينه تمام قد روبه رو شكست . *****

Samirra
10-07-2006, 01:39 PM
آسمان سربي رنگ.
من درون قفس سرد اتاقم
دلتنگ.
مي پرد مرغ نگاهم
تا دور.
آه باران باران
پر مرغان نگاهم را شست.
از دل من اما
چه كسي

نقش او را خواهد شست؟ ***

Samirra
10-07-2006, 01:40 PM
دست او آيا نخواهد چيد
سيب را از شاخه اميد
نونهال مهر را پر بار
چشم او آيا نخواهد ديد؟

- نه نخواهد ديد
- دست او از شاخه اميد
- ميوه شيرين نخواهد چيد
***
باز مي گردد، دريغا بازگشت او
نيشخند دره ها را تاب نتواند
پيش طعن كوهها از شرم گشتن آب نتواند
باز مي گردد و مي خواند :
((‌ دره اي آغوش بگشوده
(( جاودان آغوش بگشوده
(( انتظارت چيست ؟
(( كارت چيست ؟
(( هان پذيرا ميشوي اين عابر آواره را در خويش ؟
(( اين پريشان خورده سر بر سنگ را، دلريش ؟
(( دره، آيا اين پريشان را ز درگاهت نمي راني ؟
(( جاودان در گرمي آغوش خواموشت -
نمي خواني ؟

دره خاموش است
دره سر تا پاي آغوش است
*****

(( 2 ))

و سكوتي سرد و صامت
در فضا گسترده سنگين بال
ناگهان پژواك « واي » مرد در دره طنين افكند
جغد زد شيون
چرخ زد كركس
دره زد لبخند
***

Samirra
10-07-2006, 01:40 PM
من تمنا كردم
كه تو با من باشي
تو بمن گفتي
- هرگز، هرگز
پاسخي سخت و درشت
و مرا اين غصه اين
هرگز
كشت .
15/11/47

Samirra
10-07-2006, 01:41 PM
تو اي شكوهمند من
شكوه دلپسند من
تو آن ستاره بوده اي
كه مهر آسمان شدي
ز مهر برتر آمدي
فراز كهكشان شدي

به دره ها نگاه كن
به ژرف دره ها نگر
به تكه سنگهاي سرد
به ذره ها نگاه كن

به من بتاب
كه سنگ سرد دره ام
كه كوچكم
كه ذره ام

به من بتاب
مرا ز شرم مهر خويش آب كن
مرا به خويش جذب كن
مرا هم آفتاب كن .
***

Samirra
10-07-2006, 01:42 PM
اي شير، اي نشسته تو غمگين و سوكوار
اي سنگ سرد سخت
تا كي سوار پيكر تو كودكان كوي
يكبار نيز نعره بكش
غرشي برآر
***
تا ديده ام تو را
خاموش بوده اي
در ذهن همگان
بيگانه بوده اي و فراموش بوده اي
***
در تو چرا صلابت جنگل نمانده است ؟
در تو كنون مهابت از ياد رفته است
در تو شكوه و شوكت بر باد رفته است
***
باور كنم هنوز
كز چشم وحش جنگل
هر غرش تو باز ره خواب مي زند ؟
باور كنم هنوز
از ترس خشم تو
شبها پلنگ از سر كهسار دور دست،
دست طلب به دامن مهتاب مي زند ؟
***
از آسمان سربي
يكريز و تند ريزش باران است
از چشم شير سنگي خونابه سرشك روان است
***
اي شير سنگي، اي تو چنين واژگونه بخت
اي سنگ سرد سخت
همدرد تو منم
من نيز در مصيبت تو
گريه مي كنم .
17/12/42
*****

Samirra
10-07-2006, 01:43 PM
در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر
در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد
در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر
***
اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست
اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت
اي كاش دست روز و شب با تار و پودش
از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت
***
انديشه روز و شبم پيوسته اين است
((‌من بر تو بستم دل ؟
دريغ از دل كه بستم
افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم
در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم
***
اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين
ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد
در اين غروب سرد دردانگيز پائيز
با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد
***
اينك دريغا آرزوي نقش بر آب
اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر
در من،
غم بيهودگيها مي زند موج
در تو،
غروري از توان من فزونتر
« آذر 1346

Samirra
10-07-2006, 01:44 PM
وقتي از قتل قناري گفتي
دل پر ريخته ام وحشت كرد .
وقتي آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا مي پيچد
از تو مي پرسيدم :
- (( به كجا بايد رفت ؟

غمم از وحشت پوسيدن نيست
غم من غربت تنهائي هاست
برگ بيد است كه با زمزمه جاري باد
تن به وارستن از ورطه هستي مي داد

يك نفر دارد فرياد زنان مي گويد
- (( در قفس طوطي مرد
(( و زبان سرخش
(( سر سبزش را بر باد سپرد

من كه روزي فريادم بي تشويش
مي توانست جهاني را آتش بزند
در شب گيسوي تو
گم شد از وحشت خويش
***

Samirra
10-07-2006, 01:45 PM
پنداشت او
- قلم
در دستهاي مرتعشش
باري عصاي حضرت موساست .

مي گفت:
(( اگر رها كنمش اژدها شود
(( ماران و مورهاي
(( اين ساحران رانده وامانده را
- فرو بلعد
مي گفت:
(( وز هيبت قلم
(( فرعون اگر به تخت نلرزد
(( ديگر جهان ما به چه ارزد ؟
***
بر كرسي قضا و قدر
قاضي
بنشسته با شكوه خدايان تند خو
تمثيل روزگار قيامت
انگشت اتهام گرفته به سوي او:
(( برخيز!
- از اتهام خود اينك دفاع كن
(( اين آخرين دفاع
(( پيش از دفاع زندگيت را وداع كن !

مي گفت :
(( امان دهيد
(( تا آخرين سپيده
(( تا آخرين طلوع زندگيم را
(( نظاره گر شوم
***
پيش از سپيده دم كه فلق در حجاب بود
بر گرد گردنش اثري
از طناب بود
و چشمهاي بسته او غرق آب بود .
***
در پاي چوب دار
هنگام احتضار
از صد گره، گرهي نيز وا نشد
موسي نبود او
در دستهاي او قلمش اژدها نشد

Samirra
10-07-2006, 01:45 PM
دشتهاي آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد روئيد

در هواي عفن آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم

گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه مزرعه دلها را
علف كين پوشانده ست

هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست

و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
« تابستان 57»
***

Samirra
10-07-2006, 01:47 PM
هنگام
هنگامه سفر بود
اينك توهمي
كالوده مي كند
سر چشمه زلال تفاهم را

اي آفتاب پاك صداقت،
در من غروب كن .
اي لفظها، چگونه چنين ساده و صريح
مفهوم ديگري را.
با واژه هاي كاذب مغشوش،
تفسير مي كنيد؟
*****
ديگر به آن تفاهم مطلق،
هرگز نمي رسيم .
و دست آرزو،
با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد،
ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را،
از شاخسار شوق نمي چيند

افزون شويد بين من و او،
گرد غبار هاي كدورت،
فرسنگهاي فاصله،
افزونتر!
*****
اكنون،
لبخند خنجري ست
آغشته،
- زهرناك،
و اشك،
- اشك، دانه تزوير زندگي ست.

آيا،
هنگام نيست كه ديگر،
دلاله وقيح،
- هيزم كش نفاق -
اين پير زال رانده وامانده،
در دادگاه عشق،
به اعتراف نشنيد؟
يا
اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند،
در عمق اعتكاف نشيند!
*****
من شاهد فناي غرور رود،
در ژرفناي تشنه مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت كفتار
كفتار پير مانده ز تدبيري
و شاهد شهادت شيري
در بند و خسته زنجيري.

ديدم،
تهديد، شور شعله هاي شهامت را،
مرعوب مي كند.
و همچنان
- كه سفم گرازان تيزرو
روياي پاك باكرگي را،
- به ذهن برف
منكوب مي كند
*****
اي كاش آن حقيقت عريان محض را،
هرگز نديده بودم .
ديدم كه بيدريغ
با رشته فريب،
اين رقعه رقعه زندگيم كوك مي خورد .

دانش به ناتوانيم افزود
ديدم كه آن حقيقت عريان ز چشم من
مكتوم مانده بود

در زير چشم باز من،
- اما هميشه كور
در شهرهاي پاك مقدس
در شهرهاي دور
ديو و فرشته وعده ديدار داشتند .
*****
ديدم كه رود،
رود، كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
تسليم محض پهنه مرداب مي نمود
*****
كو
يك خنده،
- يك تبسم زيبا
يك صوت صادقانه، يك آواي بي ريا؟
آري چه كرد بايد
با دسته هاي خنجر پيدا از آستين .
لبخند فريب،
و مهربان صدايي اگر هست در زمين
سوز نواي زمزمه جويبارهاست .
*****
آيينه را به خلوت خود بردم .
آيينه روشنايي خود را،
در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
اما
تو در درون آينه مي بيني
نقش خطوط خسته پيشاني .
پيري، شكستگي و پريشاني
*****
آئينه ها دروغ نمي گويند
و من،
آنقدر صادقم كه صداقت را،
چون آبهاي سرد گوارا،
با شوق در پياله مسگون صبح
نوشيدم
*****
و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دستپرور من،
در هم شكسته گردد .
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزي به ناگه از سر انگشت پرسشي
عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه
پنهان نمانده بود

و بيم داشتم كه مبادا كه روزگار
ويران كند تمامي ايمان به عشق را
كه روزي آن مترسك جاليز
در من نشانده بود

و من،
افسوس مي خورم كه چرا و چگونه، چون
آن آفتاب روشن
آن نور جاري جوشان عشق من
در شط خون نشست،

در لجه جنون . *****

Hemmati
11-07-2006, 10:13 PM
غم ازدرون مرا متلاشی کرد
کاهیده قطره قطره تنم در زلال اشک
من پیشرفت کاهش جان را درون دل
............................. احساس می کنم
احساس می کنم کهتو بخشیده ای به من
این پرشکوه جوشش پر شوکت غرر
در من نهانتظار و نه امیدی
امید بازگشت تو ؟
.............................. بی حاصل
من از تو بی نیازتر از مردگان گور
دیگر به من مبخش
احساس دوست داشتن جاودانه را
با سکر بی خیالی
اعصاب خویش را
..................... تخدیر می کنم
من قامت بلند تو را در قصیده ای
با نقش قلب سنگ
...................... تصویر می کنم

Hamseda
11-08-2006, 01:41 PM
http://i14.tinypic.com/4gdrbkh.jpg




حمید مصدق


دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار، زیر نفسهای آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره ی باران
در آرزوی آب.

ابری رسید،
ــ چهره درخت از شعف شکفت.
دلشاد گشت و گفت:
«ای ابر، ای بشارت باران!
«آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر،
برقی جهید و چوب درخت کهن
بسوخت!

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش
می برد باد،
باد بیابانگرد.
ای داد،
دیدم که گرد باد
ــ حتی
خاکستر وجود مرا،
با خود نمی برد.

Sheidajoooooon
11-11-2006, 08:21 AM
تو به من خندیدی
و نمی دانستی,
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا "خانه کوچک ما
سیب نداشت"

Hamid_38
11-12-2006, 06:56 AM
به سوی تو ز شوق روی تو به طرف کوی تو
سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی
نشان تو گهم زمین گاهی ز آسمان جویم
ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی
کی رود رخ ماهت از نظرم نظرم
به غیر نامت کی نام دگر ببرم
یکدم از خیال من نمی روی ای غزال من
دگر چه پرسی ز حال من
تا هستم من اسیر موی توام به آرزوی توام
اگر ترا جویم حدیث دل گویم بگو کجایی
به دست تو دادم دل پریشانم بگو کجایی
فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی

Hamseda
12-22-2006, 09:28 PM
کسی با سکوتش،
مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی با نگاهش،
مرا تا درندشت دریای خون برد
مرا باز گردان
مرا ای به پایان رسانیده
ـ آغاز گردان!

Soheil_20
12-26-2006, 06:45 PM
من آن کبوتر بشکسته بال در دامم
که بهر صید من این چرخ دانه ای نفکند
مرا به همت آن مرغ آسمان رشک است
که رخت خویش به هیچ آشیانهای نفکند
به سیل حادثه تا خود نسازدش ویران
زمانه هیچ زمان طرح خانه ای نفکند
من آن غریب درخت کویر سوخته ام
که سنگ رهگذر از من جوانه ای نفکند
به غیر که وفا از پری رخان خواهم
به شوره زار کس از مهر دانه ای نفکند
فرشتهای که خبرداشت از شراره عشق
چرا به من نگه عاشقانه ای نفکند ؟
حمید هیچ زمان شعر تازه ای نسرود
طنین نامتو تا در ترانهای نفکند

ravra
12-27-2006, 09:58 PM
ارمغان شب
زندگي چون جمله هايي بود بي
پايان
سربهاي داغ
نقطه اي در انتهاي سطرهايي مختصر بودند
قلبها با قلبها نا آشنايي داشت
دستها با دستها
بيگانه تر بودند
در شب طولاني سنگين
كورمالان گرچه ياران در سفر بودند
سخت از هم بي خبر بودند
از دورويي هاي بي پروا
وز نگاه سرد گستاخانه بي شرم اين و آن
آن و اين در *آتش عصيان و خشمي شعله ور بودند
ني اميدي بود
نه نويدي بود
نه به
سر شوري
نه در دل اشتياقي بود
و لبان رازداران
در خطر بودند
دلهره
اندوه
نشئه مرفين ذلت بار
وفساد و شهوت تند جواني
جلوه گر بودند
در شبي اينگونه جانفرسا
در شبي اين گونه ذلت بار
مردم آزاده بيدار
چشم بر راه سحر
بودند
......

Samirra
01-19-2007, 04:47 AM
هنگام
هنگامه سفر بود
اينك توهمي
كالوده مي كند
سر چشمه زلال تفاهم را

اي آفتاب پاك صداقت،
در من غروب كن .
اي لفظها، چگونه چنين ساده و صريح
مفهوم ديگري را.
با واژه هاي كاذب مغشوش،
تفسير مي كنيد؟
*****
ديگر به آن تفاهم مطلق،
هرگز نمي رسيم .
و دست آرزو،
با اين سموم سرد تنفر كه مي وزد،
ديگر شكوفه هاي عشق و شهامت را،
از شاخسار شوق نمي چيند

افزون شويد بين من و او،
گرد غبار هاي كدورت،
فرسنگهاي فاصله،
افزونتر!
*****
اكنون،
لبخند خنجري ست
آغشته،
- زهرناك،
و اشك،
- اشك، دانه تزوير زندگي ست.

آيا،
هنگام نيست كه ديگر،
دلاله وقيح،
- هيزم كش نفاق -
اين پير زال رانده وامانده،
در دادگاه عشق،
به اعتراف نشنيد؟
يا
اين جغد شوم سوي عدم بال و پر زند،
در عمق اعتكاف نشيند!
*****
من شاهد فناي غرور رود،
در ژرفناي تشنه مرداب بوده ام
و ناظر وقاحت كفتار
كفتار پير مانده ز تدبيري
و شاهد شهادت شيري
در بند و خسته زنجيري.

ديدم،
تهديد، شور شعله هاي شهامت را،
مرعوب مي كند.
و همچنان
- كه سفم گرازان تيزرو
روياي پاك باكرگي را،
- به ذهن برف
منكوب مي كند
*****
اي كاش آن حقيقت عريان محض را،
هرگز نديده بودم .
ديدم كه بيدريغ
با رشته فريب،
اين رقعه رقعه زندگيم كوك مي خورد .

دانش به ناتوانيم افزود
ديدم كه آن حقيقت عريان ز چشم من
مكتوم مانده بود

در زير چشم باز من،
- اما هميشه كور
در شهرهاي پاك مقدس
در شهرهاي دور
ديو و فرشته وعده ديدار داشتند .
*****
ديدم كه رود،
رود، كه يك روز پاك بود
اينك در استحاله سيال خويش
تسليم محض پهنه مرداب مي نمود
*****
كو
يك خنده،
- يك تبسم زيبا
يك صوت صادقانه، يك آواي بي ريا؟
آري چه كرد بايد
با دسته هاي خنجر پيدا از آستين .
لبخند فريب،
و مهربان صدايي اگر هست در زمين
سوز نواي زمزمه جويبارهاست .
*****
آيينه را به خلوت خود بردم .
آيينه روشنايي خود را،
در بازتاب صادق اين روح خسته ديد
اما
تو در درون آينه مي بيني
نقش خطوط خسته پيشاني .
پيري، شكستگي و پريشاني
*****
آئينه ها دروغ نمي گويند
و من،
آنقدر صادقم كه صداقت را،
چون آبهاي سرد گوارا،
با شوق در پياله مسگون صبح
نوشيدم
*****
و بيم من همه اين بود كه مباد
تنديس دستپرور من،
در هم شكسته گردد .
و بيم من همه اين بود كه مباد
روزي به ناگه از سر انگشت پرسشي
عريان شود حقيقت تلخي كه هيچگاه
پنهان نمانده بود

و بيم داشتم كه مبادا كه روزگار
ويران كند تمامي ايمان به عشق را
كه روزي آن مترسك جاليز
در من نشانده بود

Samira
03-04-2007, 10:29 AM
ديدم در آن كوير درختي غريب را
محروم از نوازش يك سنگ رهگذر
تنها نشسته اي،
بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوي آب .
***
ابري رسيد،
- چهر درخت از شعف شكفت .
دلشاد گشت و گفت :
« اي ابر، بشارت باران !
« آيا دل سياه تو از آه من بسوخت ؟!

غريد تيره ابر،
برقي جهيد و چوب درخت كهن
بسوخت !

از منظومه: در رهگذر باد

Tabassom
06-25-2007, 03:07 PM
با خویش تن نشستن . . .

شب مثل شب شریر و سیاه است و پر ز درد
درشب شرارتی است که من گریه می کنم
وصبح بر صداقت من رشک می برد
با خوابهای خاطره خوش بودم
هر چند خواب خاطره ام تلخ
دیگر تو را به خواب نمی بینم
حتی خیال من


رخساره تو را
از یاد برده است
دیروز طفل خواهرم از روی میز من
تصویر یادبود تو را
ای داد برده است....

AteNa
06-25-2007, 03:37 PM
در آن دقایق پر اضطراب پر تشویش
رها ز شاخه بر امواج بادها می رفت
به رودها پیوست
و روی رود روان رفت برگ
مرگ اندیش
به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند
سرود رفتن و رفتن و برنگشتنها

AteNa
06-25-2007, 03:37 PM
غریو هیاهوگر
به باغها پیچید
و کوچه باغ پر از برگهای زرد سرگردان شد
و خک باغ در انبوه برگهای خزان دیده محو گشت
پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پیراست
درخت عریان شد

AteNa
06-25-2007, 03:38 PM
بر آستانه در گرد مرگ می بارید
از آسمان شب زده در شب
تگرگ می بارید
و از تمام درختان بید
با وزش باد
برگ می بارید
که آن تناور تاریخ تا بهاران رفت
به جاودان پیوست
و بازوان بلندش
که نام نامی او راهمیشه با خود داشت
به جان پیوست
به بیکران پیوست

AteNa
06-25-2007, 03:38 PM
آن روز با تو بودم
امروز بی توام
آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
امروز که بی توام با توام

AteNa
06-25-2007, 03:38 PM
وقتی از قتل قناری گفتی
دل پر ریخته ام وحشت کرد
وقتی آواز درختان تبر خورده باغ
در فضا می پیچید
از تو می پرسیدم
به کجا باید رفت ؟
غمم از وحشت پوسیدن نیست
غم من غربت تنهایی هاست
برگ بید است که با زمزمه جاری باد
تن به وارستن از ورطه ستی می داد
یک نفر دارد فریاد زنان می گوید
در قفس طوطی مرد
و زبان سرخش
سر سبزش را بر باد سپرد
من که روزی ریادم بی تشویش
می توانست جهانی را آتش بزند
در شب گیسوی تو
گم شد از وحشت خویش

AteNa
06-25-2007, 03:39 PM
دل وحشت زده در سینه من می لرزید
دست من ضربه به دیوار زندان کوبید
ای همسایه زندانی من
ضربه دست مرا پاسخ گوی
صربه دست مرا پاسخ نیست
تا به کی باید تنها تنها
وندر این زندان زیست
ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم
پاسخی نشنیدم
سال ها رفت کهمن
کرده ام با غم تنهایی خو
دیگر از پاسخ خود نومیدم
راستی هان
چه صدایی آمد ؟
ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟
ضربه می کوبد همسایه زندانی من
پاسخی می جوید
دیده را می بندم
در دل از وحشت تنهایی او می خندم

AteNa
06-25-2007, 03:39 PM
نفرینتان به جان من
او را رها کنید
نفرین اگر به دامن او گیرد
نرسم خدا نکرده بمیرد
از ما دوتن به یکی کتفا کنید
او را رها کنید

AteNa
06-25-2007, 03:40 PM
آه چه شام تیره ای از چه سحر نمی شود
دیو سیاه شب چرا جای دگر نمی شود
سقف سیاه آسمان سودئه شده ست از اختران
ماه چه ماه آهنی اینکه قمر نمی شود
وای ز دشت ارغوان ریخته خون هر جوان
چشم یکی به ماتم اینهمه تر نمی شود
مادر داغدار من طعنه تهنیت شنو
بهر تو طعن و تسلیت گرچه پسر نمی شود
کودک بینوای من گریه مکن برای من
گر چه کسی به جای من بر تو پدر نمی شود
باغ ز گل تهی شده بلبل زار را بگو
از چه ز بانک زاغها گوش تو کر نمی شود
ای تو بهار و باغ من چشم من و چراغ من
بی همه گان به سر شود
بی تو به سر نمی شود

AteNa
06-25-2007, 03:40 PM
آن توفان و آن سیلابها
کم کم آرامش گرفتند آبها
غیر از آن قومی که شد کشتی نشین
شد تهی از آدمی روی زمین
عاقبت کشتی به ساخل در نشست
نوح با یاران خویش از ورطه رست
زندگی بالندگی از سر گرفت
زندگانی جلوه ای دیگر گرفت
بگذرد تا زندگان هر کس پی کار فتاد
خک شد گل گل چو خشت خام شد
خشت روی خشت پی تا بام شد
نوح را هم افتادش کار گل
کار گل را برگزید از جان و دل
ساخت از گل کوزه هایی چند نوح
داشت با آن کوزه ها پیوند نوح
تا که روزی یک ملک با احترام
نوح را آورد از حق این پیام
گفت : باید ک.زه ها را بشکنی
نوح در پاسخ هراسان گفت : نی
کوزه ها را ساختم با دست خویش
بشکنم گر کوزه دل گردد پریش
نیشتر گر کس به قلبم بر زند
نیکتر تا کوزه ها را بشکند
بار دیگر آن ملک مد فرود
در سرای نوح گفت او را درود
کفت : حق گفتت که ای نوح نبی
چون تو جنباندی به سوی ما لبی
خواستی تا شویم از این چرخ پیر
منکران را از صغیر و کبیر
من فرستادم بسی توفان و سیل
بندگان را غرق کردم خیل خیل
خواستم چون بشکنی کوزه ی گلت
کوزه بشکستن بسی شد مشکلت ؟
پس چه سان بی اعتنا بر جان خلق
خواستی تا بر کنم بنیان خلق ؟
خود جهان از زندگان کندمی
پس چو گفتی بیخشان برکندمی
آن که خود یک کوزه را مشکل شکست
این چنین آسان جهانی دل شکست ؟
آن که را اندیشه ای همچون تو نیست
نیست در روی زمینش حق زیست ؟
نوح گریان سوی کوزه برد دست
کوزه ها بر سنگ نی بر سر شکست

AteNa
06-25-2007, 03:41 PM
روزگاری رفت و مردی برنخاست
زین خراب آباد گردی برنخاست
دشمنان را دشمنی پیدا نشد
دوستان را همنبردی برنخاست
هر که چون من گرمخویی پیشه کرد
از دلش جز آه سردی برنخاست
صد ندا دادیم دشمن سر رسید
از میان جمع فردی برنخاست
درد از درمان گذشت و هیچ کس
از پی درمان دردی برنخاست
در ره آزادگی از جان حمید
چون مصدق رهنوردی برنخاست

AteNa
06-25-2007, 03:41 PM
رنج بسیار برده ایم از جنگ
رنجها بی ثمر نمی گردد
می رسد روزهای بهروزی
دیگر از این بتر نمی گردد
داغ بسیار هست بر دلها
داغها بیشتر نمی گردند
می رسد روزهای پرشوری
شورهایی که شر نمی گردند
لیکن افسوس کاین شهیدانند
رفتگانی که بر نمی گردند

AteNa
06-25-2007, 03:41 PM
1- بیرون شد
بی هیچ شک و شیهه و تردید
بی گمان
تکید می کنم
بی هیچ شک و شبهه و تردید بی گمان
مثل بخار آب
شاید سبکتر از آن
از پیکرم جدا شده بودم
جسمم هنوز خفته به بستر
بر عادت شبانه گرفته به پیش چشم
دستم کتاب را
شاید به چشم خسته من آشنا کند
رویای خواب را
آری بخار بر شده از تن
یعنی من
از جسم خود جدا شده بودم
از قید تن رها شده بودم
رفتم برون ز پنجره چون نور
گشتم ز خانه خود دور دور دور
دیوار و در
درخت
حتی ز شهر تهران
زین شهر پایتخت گذشتم
از قلب سنگواره ستوار کوه سخت گذشتم
اینجا بدون حرف بیابان بود
پوشیده غرق برف بیابان بود
شب بود و ماه بود چه تابان بود
یک لحظه فکر کردم
شاید که مرده ام من
گفتم اگر که مردن این است
چه شیرین است
وز هیچ جا و هیچ کسم دیگر
پروانداشت خاطر
حتی ز خود رها شد بودم
در خویشتن خدا شده بودم
بی هیچ بال و پر پرواز کرده بودم
سیری شگفت را
آغاز کرده بودم
بر کام من زمان و مکان می گشت
سیر جهان به خواهش جان می گشت
وز شوق انتخاب شدم حیران
خواهم کنون کدام مکان ؟
چه عصر و چه زمان ؟
آزادی گزینش
با من بود
در سینه آرزوی دیدار آفرینش با من بود

Tabassom
12-08-2007, 11:26 AM
من ندانم كه كيم
من فقط مي دانم
كه تويي،
شاه بيت غزل زندگيم

Tabassom
12-08-2007, 11:28 AM
غريو باد هياهوگر
- به باغها پيچيد
و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد
و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده
- محو گشت
- پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پير است
درخت عريان شد




پيراستن
از منظومه: سالهاي صبوري

Tabassom
01-31-2008, 05:27 PM
هرچند حميد مصدق فعاليت سياسي هم داشته، اما اين در شعرش دخالتي ندارد و هميشه مي‌گفت شعر من عاشقانه است

Tabassom
01-31-2008, 05:37 PM
عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.
گر به دريا افكند دريا خوش است.
گر بسوزاند در آتش، دلكش است.
اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.
تا ببيني عشق را آيينه‌وار
آتشي از جان خاموشت برآر!
هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر
دشمني از خود نداري سخت‌تر!
عشق پيروزت كند بر خويشتن
عشق آتش مي‌زند در ما و من.
عشق را درياب و خود را واگذار
تا بيابي جان نو، خورشيدوار.
عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود
هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود.




زنده ياد حميد مصدق