View Full Version : شعر هاي برتولت برشت
xxxxxxxx
10-06-2005, 11:55 PM
مي خواهم با کسي بروم که دوستش مي دارم
مي خواهم با کسي رهسپار شوم که دوستش مي دارم
نمي خواهم بهاي اين همراهي را با حساب و کتاب بسنجم
يا در انديشه خوب و بدش باشم
نمي خواهم بدانم دوستم مي دارد يا نه
مي خواهم بروم با آنکه دوستش مي دارم
Baran e Del
10-07-2005, 01:40 AM
اگر بر سر قلهاي نتوانستي سرو باشي
در کوه پايه اش خار باش
اما سعي کن بهترين خار باشي....
يا حق...
xxxxxxxx
10-07-2005, 11:08 PM
بر ديوار
روي ديوار با گچ نوشته بود:
آن ها جنگ طلب هستند!
آن کس که آن را نوشته
خود اکنون بر خاک افتاده است.
Baran e Del
10-07-2005, 11:43 PM
خيلي جالب بود ممنون!
:) يا حق...
xxxxxxxx
10-10-2005, 12:08 AM
شب و روز خواندن
مردی که دوستش دارم
بهم گفته
که لازمم داره
برا همین
چارچشمی مراقب خودم ام
جلوم رو نگاه میکنم و
از هر چکه بارون می ترسم:
نکنه منو از سر راه برداره و ببره!
xxxxxxxx
10-12-2005, 11:24 PM
پرسش ها
برایم بنویس، چه تنت هست؟ لباست گرم است؟
برایم بنویس، چطوری میخوابی؟ جایت نرم است؟
برایم بنویس، چه شکلی شده ای؟ هنوز مثل آن وقت ها هستی؟
برایم بنویس، چه کم داری؟ بازوان مرا؟
برایم بنویس، حالت چطور است؟ خوش می گذرد؟
برایم بنویس، آن ها چه می کنند؟ دلیریت پا برجاست؟
برایم بنویس، چه کار میکنی؟ کارت خوب است؟
برایم بنویس، به چه فکر می کنی؟ به من؟
مسلماً فقط من از تو می پرسم!
و جواب ها را می شنوم که از دهان و دستت می افتند
اگر خسته باشی، نمی توانم
باری از دوشت بردارم.
اگر گرسنه باشی، چیزی ندارم که بخوری.
و بدین سان گویا از جهان دیگری هستم
چنان که انگار فراموشت کرده ام.
xxxxxxxx
10-20-2005, 03:19 AM
برادرم یه خلبان بود
برادرم یه خلبان بود
یه روز یه نقشه بهش دادن
ساکشو بست و
رفت که رفت به سمت جنوب.
برادرم یه فاتحه
مردم ما هم جا کم دارن
به دست آوردن زمین و خاک
یه رویای قدیمیه برامون.
جایی رو که برادرم فتح کرد
می شه با متر اندازه گرفت:
طولش هست یه متر و هشتاد
عمقش هم یه متر و پنجا.
xxxxxxxx
11-06-2005, 11:22 PM
در مرگ مبارز راه صلح
آن که تسليم نشد
نابود شده است.
آن که نابود شد
تسليم نشده است.
دهان هشدار دهنده
پر از خاک شد.
ماجراي خونين
آغاز مي شود
بر مزار دوستار صلح
خيل سربازان پا مي کوبند.
پس مبارزه عبث بود؟
آن که نابود شد٫ تنها او نمي جنگيد
پس دشمن هنپز پيروز نشده است.
Roshna
01-17-2006, 06:46 PM
درباره ي برتولت برشت بي نوا
من،برتولت برشت،از جنگل هاي سياه مي آيم
مادرم،هنگاميکه در زهدانش بودم بشهرم آورد
و سرماي آن جنگل ها هنوز در من است
و تا روز مرگ نيز در من خواهد ماند
پياده رو ها را چون خانه خود دوست مي دارم
از همان آغاز بچربزباني آغشته بودم
و نيز
بسوگند روز نامه ها،توتون و براندي
شکاک،تنبل،وبا ايت همه در نهايت ،راضي ام
با مردم دوستي مي کنم و چون ديگران
شاپو بر سر مي نهم
مي گويم:آنان شگفت جانوران متعفني هستند
وسپس مي گويم:مهم نيست،من نيز چنينم
پيش از ظهرها توي صندلي راحتي ام
ميان دو زن مي نشينم
و با بي قيدي به آنها خيره مي شوم و مي گويم:
من مردي هستم که نمي توانيد به او تکيه کنيد.
نزديکي هاي عصر،عده اي را دور خود جمع مي کنم
بهم مي گوييم«آقا»
آنها پاهايشان را روي ميز من مي گذارند
و مي گويند:اوضاع بهتر خواهد شد
و من نمي پرسم «کي»؟
نزديک صبح که درختان صنوبر در نور خاکستري بشبنم مي نشينند
و پرندگان،انگل دختان،شروع به جير جير مي کنند
در اين ساعت،در شهر،من ليوانم را خالي مي کنم
پيپم را کناري مي گذارم و نا آرام مي خوابم
نسل دمدمي مزاجي هستيم
در خانه هايي زندگي مي کرديم که مي گفتند ويراني ناپذير است
(همانطور که عمارات بلند جزيره ي مانتان را مي ساختيم
و بهمان گونه که آنتن هاي نازک بر درياي آتلانتيک پل مي زدند)
از اين شهر ها،تنها بادي که از ميان آنها در گذر است بر جاي مي ماند
خانه سور چران را خوشحال مي کند:آنرا خالي کرده اند
مي دانيم که ما بدلي هستيم
و پس از ما ، براستي ، هيچ بر جاي نخواهد ماند
به زمين لرزه هاي آينده بايد اميد بست
نخواهم گذاشت که شرنگ،آتش سيگارم را خاموش کند
من،برتولت برشت،
که مدت ها پيش در درون مادرم ،به اين جا آمده ام
در شهر هاي سيماني سرگردانم
Hemmati
07-14-2007, 09:21 AM
برتولت برشت (زاده ۱۰ فوریه ۱۸۹۸ - درگذشته ۱۴ اوت ۱۹۵۶)
نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود.
او را بیشتر به عنوان نمایشنامهنویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و بهخاطر نمایشنامههای مشهورش میشناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوشقریحه نیز بود و شعرها، ترانهها و تصنیفهای پرمعنا و دلانگیز بسیاری سرود.
او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامهنویسی آغاز کرد و نخستین سرودههایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی پشت جبهه، سرودههایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان میخواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود میکرد.
شعرهای نمایشی برشت را از مهمترین آثار او دانستهاند. اینها شعرهایی هستند که به صورت سرود، تصنیف یا ترانه وارد نمایشنامههای او شده و به مناسبتهای موضوعی خاص یا برای غنا بخشیدن به موضوع و افزایش اثرگذاری، به صورت پیش درآمد، میانپرده، موخره یا در میان متن آوردهشدهاند. این شعرها اغلب طنزآمیز یا هزلآمیز هستند و زیر پوستهٔ شوخطبعانهٔ خود مفاهیم بسیار جدی و آگاه کننده داشته و پیامرسان ایدههای نقادانه و اجتماعی برشت هستند. بیشتر نمایشنامههای برشت دربرگیرندهٔ یک یا چند سرود، ترانه و شعر است.
نمایشنامه ها
زندگی گالیله
ننه دلاور و فرزندانش
زن نیک ایالت سچوان
دایره گچی قفقازی
آدم آدم است
ارباب پونیتلا و نوکرش ماتی
مادر
سرود آنکه گفت آری و آنکه گفت نه
اين موضوع جهت جمع آوري شعر هاي وي مي باشد.
Hemmati
07-14-2007, 09:23 AM
ياد بگير، ساده ترين چيز ها را !
براي آنان كه به خواهند ياد به گيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير ! كافي نيست ؛ اما
آن را ياد بگير ! مگذار دل سردت كنند !
دست به كار شو ! تو همه چيز را بايد بداني .
تو بايد رهبري را به دست گيري .
اي آن كه در تبعيدي ، ياد بگير !
اي آن كه در زنداني ، ياد گير !
اي زني كه در خانه نشسته يي ، ياد بگير !
اي انسان شصت ساله ، ياد بگير !
تو بايد رهبري را به دست گيري .
اي آن كه بي خانماني ، در پي درس و مدرسه باش !
اي آن كه از سرما مي لرزي ، چيزي بياموز !
اي آن كه گرسنه گي مي كشي ، كتابي به دست گير !
اين خود سلاحي ست.
تو بايد رهبري را به دست گيري.
اي دوست ، از پرسيدن شرم مكن !
مگذار كه با زور ، پذيرنده ات كنند.
خود به دنبال اش بگرد !
آن چه را كه خود نياموخته يي
انگار كن كه نمي داني .
صورت حساب ات را خودت جمع بزن !
اين تويي كه بايد به پردازي اش .
روي هر رقمي انگشت بگذار
و به پرس : اين ، براي چيست ؟
تو بايد رهبري را به دست گيري .
Hemmati
07-30-2007, 07:41 AM
1
چون غرق شد و به زیر آب فرو رفت
و از رودها و شطها گذشت
فیروزهی آسمان بس شگفت میدرخشید
گفتی آسمان باید تن بیجان او را نوازش دهد.
2
خزهها و جلبکها به تنش پیچید
تا تن بیجانش کم کم سنگینتر شد.
ماهیان، بیپروا، گرد او شنا میکردند
و گیاه و جانور، آخرین سفرش را دشوارتر.
3
و آسمان شامگاه، همچون دود، سیاه شد
و شب، نور را به یاری ستارگان زنده نگه داشت.
اما، بامداد، بازآمد تا او را
باز هم صبح و شبی باشد.
4
و چون تن پریده رنگش در آب گندید
چنین شد که خدا نیز سرانجام او را فراموش کرد،
نخست چهرهاش، سپس دستهایش، و آنگاه گیسوانش
با بسیاری لاشهها، لاشهای شد در رودها.
ترجمهی بهروز مشیری
AteNa
08-02-2007, 10:29 AM
برتولت برشت ( 1956 ـ 1898 ) را بيشتر به عنوان نمايشنامه نويس و بنيانگزار تئاتر حماسي و به خاطر نمايشنامه هاي مشهورش چون زند گي گاليله , ننه دلاور و فرزندانش , زن نيك ايالت سچوان , دايره ي گچي قفقازي, آدم آدم است, ارباب پونتيلا و نوكرش ماتي, مادر, و ساير آثار نمايشي اش مي شناسند. اما برتولت برشت افزون بر اين كه نمايشنامه نويسي انديشمند وكارگرداني بزرگ بود, شاعري خوش قريحه نيز بود و شعر ها و ترانه ها و سرود ها و تصنيف هاي زيبا, پر معنا و دل انگيز بسيار سروده است.
برتولت برشت سرودن شعرهايش را از پانزده سالگي و پيش از شروع نمايشنامه نويسي آغاز كرد و نخستين سروده هايش را بين سال هاي 1913 تا 1917 سرود و آن ها را در نشريات محلي منتشر كرد. در سال 1918 , هنگامي كه به خدمت سربازي اعزام شد, افزون بر كار در بيمارستان نظامي پشت جبهه, سروده هايش را همراه با نواختن گيتار براي سربازان مي خواند و آن ها را مجذوب نواي گرم و سرودهاي دلنشين خود مي ساخت.به قول ارنست فيشر شعرهاي برتولت برشت به انسان كمك مي كند تا ديوار بلند و ضخيم ناداني, دروغ, فريبكاري و تاريكي را بشكافد و در آن رخنه اي, هر چند كوچك, براي عبور روشنايي حقيقت پديد آورد.برتولت برشت همه گونه شعري سروده و در تمام حوزه هاي شعري طبع آزمايي كرده است, از شعر هاي ساده و بي پيرايه ي كودكانه تا شعرهاي آموزشي براي دانش آموزان, از شعرهاي روشنگرانه براي كارگران و كشاورزان تا شعرهاي اديبانه براي روشنفكران, از شعر عاشقانه تا شعر سلحشورانه, از شعر غنايي تا شعر حماسي, از شعر طنزآميز و هجو پردازانه تا شعر جدي, از شعر هاي سنگين اجتماعي تا تصنيف هاي سبك كوچه و بازار.شعرهاي نمايشي برتولت برشت از مهم ترين شعر هاي او هستند.
اين ها شعرهايي هستند كه به صورت سرود, تصنيف يا ترانه در متن نمايشنامه هاي او وارد شده اند و به مناسبت هاي موضوعي خا ص, يا براي غنا بخشيدن به موضوع و افزايش ميزان اثرگذاري و جلب توجه و جذاب و شورانگيز كردن متن , به صورت پيش درآمد, ميان پرده , موًخره يا درميان متن آورده شده و توسط بازيگران تك خوان يا گروه همسرايان, گاهي دكلمه و گاهي همراه با موسيقي به آواز خوانده مي شوند. و نمايشنامه هاي مهم برشت سرشار است از اين قبيل شعرها و سرودها.اين شعرها اغلب طنزآميز يا هزل آميز هستند و زير پوسته ي زبان مطايبه آميز و شوخ طبعانه ي خود, معناهاي بسيار جدي هشدار دهنده و آگاهاننده دارند و پيام رسان ايده هاي نقادانه و اجتماعي برشت هستند. نقد برشت در اين سرود ها نقدي كوبنده و گزنده است و چون پتكي سنگين بر ساختار باورهاي سست بنياد اما سخت جان و ديرمان فرود مي آيد و آن ها را به لرزه در مي آورد.بيشتر نمايش هاي مهم برشت در بر گيرنده يك يا چند سرود و ترانه و شعر است.در اين نوشته , نگاهي گذرا و كوتاه مي كنيم به شعرهاي نمايشي برتولت برشت در نخستين نمايشنامه اش با عنوان بعل.در سال هاي 1919ـ 1918 برتولت برشت نخستين اثر نمايشي اش را به نام بعل تصنيف كرد كه چهار سال بعد براي نخستين بار در ليپزيگ به اجرا در آمد.بعل روشنفكري ست آواره و بيكاره , شاعري ست بي بند و بار, عياش و هرزه گرد, آدمي خوش مشربي كه در كافي ها آواز مي خواند و گيتار مي نوازد. پا بند هيچ قانون و قرارداد اخلاقي نيست. بي شرمانه و وقيحانه زن ها را از راه به در مي برد. خيانت پيشه و هوسباز است.
تمام زندگي اش در اين خلاصه شده كه شعر بگويد, آواز بخواند, گيتار بزند,مي گساري و بد مستي كند, عشق بورزد و كامراني كند,,هوسبازي و شهوت راني كند, و در اين راه از هيچ دنائت, خيانت, رذالت و حتي از هيچ جنايتي رويگردان نيست. قاتلي ست رذيل كه به خاطرزن بدكاره اي رسمي , بهترين رفيق دوران جواني اش را چاقو مي زند و مي كشد, آدمي ست بي روح كه بايدش جزو جانوران وحشي به حساب آورد. كسي ست كه حتي به لاشخور ها هم رحم نمي كند و با ترفندي زيركانه خود را به مردن مي زند تا هركسي که به سراغش بيايند, بعد آن ها را شكار و غذای شامش مي كند:و بعل به آن لاشخوران فربه مي نگرد
كه چشم انتظار لاشه اش بپروازند بر فرازش در آسمان پر ستاره
و بعل خويشتن را چونان مرده اي خموش مي نمايد
تا لاشخورانش هجوم آورند
آنگاه او يكي از ايشان را شكار مي كند
و ازو خوراك شبش را فراهم مي آورد.
بعل شاعري ست با استعدادي درخشان و هوشي تيز, با جمجمه ي مرداني كه فقط با نشان دادن غيظ آلود دندان ها و به ضرب شلاق حاضرند كار كنند. اشعارش شنوندگانش را به ياد والت ويتمن, ورهرن و ورلن مي اندازد, با اين امتياز كه نسبت به آن ها بي نزاكت تر است, و اشعارش را در ميكده ها براي گادی ران ها مي خواند و آنان وقتي از شعرهايش خوششان مي آيد , بابتش به او چيزكي مي پردازند. به پيشگام مسيح بزرگ شعر اروپا مي ماند و هيچ يك از شاعران معاصر همتا و هم مقامش نمي باشد.
احساس جهاني اش را در اين شعر نبوغ آميز ـ شيطاني ولي خوش ذوق ـ آسماني مي توان يافت :
آفتابش به سختي مي سوزاند
باد مي فرسودش
هيچ درختي پذيرايش نبود
رانده شده بود از هر در و طرد شده از هر جا.
نمايش نامه با « سرود زندگي بعل» آغاز مي شود. سرودي كه زندگي بعل را از بدو تولد تا هنگام مرگ به زيبايي مرور مي كند و مهم ترين خصلت ها و خصيصه هاي شخصيت او را در نهايت ايجاز و با زباني طنزآميز بيان مي دارد:آن گاه كه بعل
در سپيدناي بطن مادر خويش رشد مي كرد
آسمان آرام و پريده رنگ بود و پهناور
جوان و برهنه بود و بس شگفت انگيز
آن چنان كه دوستدار آسمان شد بعل
آن گه كه چشم بر گيتي گشود.
و به هنگام رنج و گاه شادي, آسمان در جاي خويش بود
چه , بعل در خواب بود و نمي ديدش
چه , بيدار بود و لذت هايش را مي چشيد
شبانگاه, آسمان نيلگون, بعل را سرمست مي ساخت
و سپيده دم, آسمان كبود, بعل را پرهيزگاري مي آموخت.
اما جهان براي بعل با همه ي شادي ها و عيش و نوش ها و كامراني هاي آشكار و نهانش, در نهايت جز ملال تنهايي و دلتنگي بي كسي رهاورد و ارمغاني ندارد و لذت هايش جز رنج جانكاه محتوم فرجامي نمي يابد:زير ستاره هاي اندوه خيز دره ي دلتنگي
بعل علفزار هاي پهناور را مي چرد
تهي كه گشت چراگاه , زمزمه بر لب
مي رود نرم و آهسته به سوي جنگل جاويد
تا در آن بيارمد.
و سرانجام مرگ است كه بر رنج هاي بعل در حالي نقطه ي پايان مي نهد كه بعل از شراب تلخ و گس زندگي سيراب شده و زير پلك هاي بسته اش نقش آبي آسمان آنقدر زنده و بيكران است كه حتي پس از مرگ نيز هر چقدر دلش بخواهد مي تواند آسمان را به روشني بنگرد :هنگام كه بعل در بطن تيره خاك مي آرمد
ديگر براي بعل جهان چه معنايي دارد؟
براي او كه از زندگي سيراب شده
و زير پلك هايش چندان آسمان دارد
كه حتي پس از مرگ نيز هر دم كه بخواهد
آسمان را در دسترس خويش دارد.
و آسمان بلند نظر پس از مرگ بعل همچنان بر فراز زمين پهناور آرامگاه زمين پر تكاپو و سرگردان است, بي آن كه مرگ بعل خللي بر او وارد كرده يا اثري بر او داشته باشد:هنگامي كه بعل در شكم سياه زمين مي پوسيد
آسمان همچنان پهناور و آرام بود و پريده رنگ
جوان و برهنه بود و بس شگفت انگيز
آن گونه كه بعل به هنگام زيستن دوستش مي داشت.
نمايشنامه ي بعل سرشار است از سرودها و ترانه هاي دل انگيز, كه يكي از زيباترين آن ها شعري است كه بانوي جوان از نشريه ي « انقلاب » مي خواند و بند آغازين آن چنين است:
شاعر از آواي رخوت زا مي گريزد
و برآن است تا با دميدن در شيپور
و كوبش بر طبل
با برگزيده كلامي برانگيزاننده
مردم را از جا بركند
و به خيزش وادارد.
سرود هزل آميز و تلخي كه بعل همراه با نواي گيتار مي خواند, بسيار پر معنا و تفكر انگيز است. در اين سرود بعل دوست داشتني ترين جاي جهان را به كنايه مستراحش مي داند و براي اثبات اين مدعا دليل مي آورد:اورگه به من گفت:تنها جايي از اين جهان كه دوستش مي دارد
نه نيمكتي در كنار گور مادر است و پدر
نه چوکي اعتراف در كليسا
نه بستر بدكاره اي
و نه دامني نرم, پناهگاه اندامي سپيد و فربه و گرم.
اورگه به من گفت:در اين جهان هميشه برايش
مستراح گرامي ترين مكان هاست
چرا كه در آنجا آدميان غرقند در رضايت خاطر
و ارضاي وجود
در مكاني معلق ميان ستارگاني بر فراز سرشان
و انباري از كثافت , پايين باسنشان
اين دنج ترين جايگاهي است كه آدمي در هر شرايطي, چه بهترين شرايط, و چه بدترين شرايط در آن تنهاست , جايگاه شناخت است و ادراك , و پي بردن به اين حقيقت مسخره ولي اساسي كه آدمي با همه ي عظمت و اقتدارش, قادر نيست كه چيزي را در خودش براي هميشه نگه دارد:
خلوت گاهي ست به حقيقت عالي
كه در آن آدمي حتي
در جشن ازدواجش نيز
با خودش تنهاست.
آنجا جايگاه فروتني ست
و در آن به روشني درك خواهي كرد
كه تو آدمي هستي
كه چيزي را در خود نگه نمي تواند داشت.
سرود « مرگ در جنگل» نيز يكي ديگر از سرودهاي زيبا و پرمعناي اين نمايشنامه است. اين سرود مردي ست كه در جنگل در حال احتضار است و در آستانه ي مرگ. مرد ناكامي كه زندگي و تابش خورشيد را عاشقانه دوست دارد و سرشار است از شور حيات, ولي بغرنجي و دشواري هاي زيستن در منجلاب جهان از او ديوانه اي آواره و رانده از هر جا ساخته كه نه خانه اي دارد و نه وابسته به سرزميني است, دندان هايش همگي پوسيده و ريخته ,مبتلا به جرب است, و كانون تجمع كثافت ها و عفونت ها. در آستانه ي سپيده دم, برهنه و لرزان بر روي علف ها افتاده , در حال جان كندن است, ولاشه اش بر زمين چنگ مي زند. در بند آغازين سرود « مرگ در جنگل» چنين مي خوانيم:و مردي مي ميرد
در جنگل
در اعماق جنگل جاويد
آنجا كه توفان ها و سيلاب در هم مي پيچد ش
و مردي مي ميرد در جنگل
چونان جانوري گرفتار ميان ريشه ها
نگاهي به سوي بالا مي كند
به تاج جنگل
آن جا كه شب و روز راندگان توفانند.
وبند پاياني سرود, توصيف صحنه ي به خاك سپاري مرد مرده در جنگل است:
و نزديك سحر او مرده بر روي علف ها افتاده بود
و آن ها غرق نفرت
و سرد از كينه
چالش كردند زير شاخساران درختي گشن
و آن گاه خاموش از جنگل برون رفتند
ولي پيش از رفتن
يك بار ديگر نگريستند به درختي كه
مرد منفور زير شاخسارانش مدفون شده بود
و بالاي درخت سرشار از روشنايي بود
تصوير صليبي را
برابر چهره هايشان رسم كردند
آن گاه شتابان از جنگل خارج شدند
و دنبال كار خود رفتند.
سرود « اي راند گان بهشت و دوزخ» نيز از سرودهاي زيباي اين نمايشنامه است و در آن بعل همراه با نواختن گيتار چنين مي سرايد:اي راندگان بلنداي بهشت و قعر دوزخ
اي جانيان كه فراوان رنج كشيده ايد
آخر چرا
درون بطن مادران خود
در آن آرامگاه خاموش و تاريك
براي هميشه خفته نمانديد,
غرق در آرامش!؟
از ديگر سرود هاي زيباي اين متن نمايشي, سرود « يادي از دختر غرق شده » است كه آن را بعل, در دل شب براي « اكارت» مي خواند:چون غرق شد و غرقاب فرو كشيدش به اعماق خويش
از رود ها و شط ها گذشت
فيروزه ي آسمان بس شگفت انگيز مي درخشيد
گويي آسمان سر آن دارد كه تن بي جانش را نوازش كند.
خزه ها و جلبك ها به تنش پيچيدند
تا تن بي جانش كم كم سنگين شد
ماهيان , بي پروا, دورش شنا مي كردند
و بدرقه اش مي كردند براي واپسين سفر.
آسمان شامگاه, همچون دود, سياه شد
و شب روشنايي را به ياري ستارگانش زنده نگه داشت
اما , بامداد, باز آمد, تا او را
باز هم صبح و شبي باشد.
و چون تن پريده رنگش در آب گنديد
چنين شد كه سرانجام به فراموشي كامل سپرده شد
نخست چهره اش, سپس دست هايش, وآن گاه گيسوانش
با لاشه هاي بسيار, مدفون شد در اعماق رودها
http://www.mashal.org/image/menu_bg.gif
بهروزوثوق
08-02-2007, 04:22 PM
من برتولت برشت
از دل جنگل های سرد و سیاه آمده ام
مادرم هنگامی در او خانه داشتم
مرا به شهر سرما آورد
و سرما در جان من لانه کرده است
Hemmati
09-01-2007, 11:49 AM
سپاس داريم فراگيري را (برگردانی دیگر از در ستايش آموختن)
فراگيريد ساده ترين چيز ها را.
براي شما كه اكنون فرصتي دست داده
ياد گيري هرگز خيلي دير نيست
از الفبا آغاز كيند، اما كافي نيست
با اين حال آن را بخوبي فرا گيريد.
نگذاريد دانستني ها شما را دل سرد سازند.
از هم اكنون شروع كنيد!
شما بايد همه چيز را فرا گيريد!
سكان هدايت كشتي در دست شماست
دانش اندوز، جوينده علم باش!
تو كه در نوانخانه اي!
تو كه در بندي!
و تو كدبانوي خانه!
و مرد شصت ساله!
در انديشه خانه مدرسه باش تو كه بي خانماني!
بر فهم خود بيفزا تو كه از سرما مي لرزي!
اي گرسنه به كتاب دست ياز
كه كتاب يك سلاح است ...
اي برادر، از سووال كردن مهراس
بر مراتب فضل خود قانع مباش
و بدانچه مي داني بسنده مكن
به خود بنگر! آن چه نداني، نداني
پيوسته بر دانش خود بيفزاييد، جهان بيني خود را وسعت بخشيد!
انگشت ابهام خود را بر روي هر موضوعي بنهيد
و از خود بپرسيد:
اين موضوع از كجا آمده و اين مطلب از كجا آمده.
Samira
09-16-2007, 09:36 AM
هنگامی که بازگشتم
هنوز موهایم سپید نشده بود
و من شادمان بودم.
سختیهای کوهستان را پشت سر نهادهایم
در برابرمان اما
رنج سطحها ایستاده است
Tabassom
12-18-2007, 06:52 AM
و چون تن پريده رنگش در آب گنديد
چنين شد كه سرانجام به فراموشي كامل سپرده شد
نخست چهره اش، سپس دست هايش، وآن گاه گيسوانش
با لاشه های بسيار، مدفون شد در اعماق رودها.
نگاهی به نخستین شعرهای نمایشی برتولت برشت شاعر
Tabassom
12-18-2007, 06:56 AM
زبان برشت
زبان برشت، زبان شک و تردید بود.
تا مخاطب، مدام، با مسائل، به شکلهای متفاوت،
برخورد کند. تا مخاطب، آنها را عادی نپندارد.
تا مخاطب به جستجو بپردازد. عقل خود را بهکار اندازد.
تا به شناختی درست و اصولی برسد.
Tabassom
12-18-2007, 06:57 AM
،زمانی می پنداشتم که در روزگاران دور
وقتی خانه هایی که من در آن ها زیسته بودم ، ویران شدند
،و کشتی هایی که با آن ها سفر کرده بودم ، درهم شکستند
در آن روزگاران نام من برده خواهد شد
.بانام های دیگران
تصور می کردم که چون فقط آن چه را به کار انسان ها می خورد ، ستوده ام
- آن چه در روزگار من عیب شمرده می شد -
،چون به جنگ ادیان رفته ام
،و در برابر ستم به مقاومت ایستاده ام
،چون خدمتگزار انسان ها بوده ام
،و با فروتنی به پرسش های آنان پاسخ گفته ام
،شعر سروده ام و از این رهگذر زبان را بارور کرده ام
،چون به دیگران راه زندگی نموده ام
...و از این گونه بسیار
،از این رو نام من روی سنگی خرد نقش خواهد بست
.و در کتاب ها احیانن به آن اشاره خواهد شد
اما امروز
.آرزو می کنم که نام من فراموش شود
چرا
باید سراغ نانوا را گرفت
وقتی که به اندازه ی کافی نان وجود دارد ؟
چرا
باید برف آب شده را ستود
وقتی که برف های نو در راه اند ؟
چرا
باید از گذشته یاد کرد
وقتی که آینده ای هست ؟
چرا
باید نام من برده شود ؟
Tabassom
12-18-2007, 06:58 AM
آن چه در تو کوه بود
هموار کردند
و آن چه دره بود
،پر کردند
حالا از روی تو
.راهی صاف عبور می کند
Tabassom
12-18-2007, 06:59 AM
جنگجویان از کتابخانه ها بیرون می آیند
مادران در حالی که بچه ها را به سینه می فشرند ، ایستاده اند
و با وحشت به دنبال اختراعات دانشمندان
.به آسمان نگاه می کنند
Tabassom
12-18-2007, 07:00 AM
در ادامه......
وقتی که از ناتوانی های ما سخن می رانید
به یاد آورید
روزگار سیاهی را
.که از آن جان سالم به در برده اید
،با وجود این ، ما بیش از عوض کردن کفش ها
سرزمین ها را عوض کردیم
شاهد اختلافات طبقاتی شدیم
.و ناامید ، اگر جایی ستمی حکم می راند و صدای مخالفی نبود
:در حالی که ما نیز واقفیم
حتا تنفر داشتن از ضعیفان هم
چهره ها را کریه می کند
حتا خشم از ستم نیز
،صدا را خشن می کند . افسوس
،ما نیز که سر آن داشتیم که زمینه ی انسانیت را آماده کنیم
.نتوانستیم شخصن انسان باشیم
اما شما ، ای کسانی که پس از ما می آیید
وقتی آن زمان فرا رسید
،که انسان یار انسان گشت
.از ما به بزرگواری یاد کنید
شعری از برتولت برشت
AteNa
12-18-2007, 09:39 AM
نگاهي به ايده ها و سبك آثار برتولت برشت هنرمند انقلابي آلمان
از سلسله گفتارهاي راديويي "صداي سربداران" (1370-1368)
دست اندر كاران تئاتر مترقي و نيز علاقمندان چنين تئاتري در ايران، با كارهاي برتولت برشت، نمايشنامه نويس و شاعر انقلابي آلماني، عمدتا در دهه 1340 آشنا شدند. يعني در شرايط تثبيت استبداد سلطنتي و زمانيكه امكان ارائه آثار نمايشي انقلابي بصورت يك روند، تقريباً وجود نداشت. پيش از اين دوره، و مشخصاً در سالهاي 32ـ1320 كه دموكراسي ناقصي بر جامعه حكمفرما بود و امكان فعاليتهاي ترقيخواهانه علني وجود داشت، نمايشنامه نويسان و كارگردانان و بازيگران مرتبط با حزب توده، از شيوه و روش و سبك ديگري ـ جز برشت ـاستفاده ميكردند: از سبك مقبول دست اندر كاران هنر در اتحاد شوروي. بنابراين در دهه 1340، آشنايي با برتولت برشت و پيروي از ايده ها و سبك وي، نوعي گسست از مسير پيشين تئاتر ايران بحساب مي آمد و جديديها را در مقابل قديميها كه عمدتاً همان هنرمندان سابقاً توده اي بودند، قرار ميداد. سعيد سلطانپور يكي از اين جديديها بود ـ يا بهتر بگوييم يكي از اين جديديها شد. البته همانطور كه گفتيم، جو سركوب و اختناق شديد حاكم بر جامعه و كنترل مراكز هنري و سالن هاي نمايش توسط ساواك، مانع از انتخاب و تمرين نمايشنامه هاي انقلابي و مترقي و يا مانع از اجراي آنها ميشد. بنابراين برتولت برشت، و سبك وي نتوانست به عامه ـ و مشخصاً به پرولترها، كه آثار برشت در خدمت منافع آنها آفريده شده بود ـ شناسانده شود. آثار برشت در محدوده اي روشنفكري ـ آنهم بيشتر بصورت كتاب نمايشي و شعر ـ باقي ماند. و اصولا كتابخوانها و علاقمندان به شعر و شاعري، به جوانبي از اين ارزشهاي كار وي پي بردند.
بعد از تلاشي كه از جانب چند هنرمند انقلابي، منجمله سعيد سلطانپور در اوائل دهه 1350 صورت گرفت، و به دستگيري و آزار آنها انجاميد؛ خط تازه ترسيم شده نمايشي برشت در ايران تقريباً قطع شد. تا انقلاب 57 فرا رسيد. نمايشنامه "عباس آقا، كارگر ايران ناسيونال"، ساخته سلطانپور، نمونه اي از كار نمايشي در مكتب برشت بود كه با موفقيت بسياري نيز روبرو گشت و عاقبت تحت فشارهاي رژيم ارتجاعي اسلامي و شليك گلوله و گاز اشك آور از سوي مزدوران كميته تعطيل شد. از سوي گروه نمايشي دانشجويي نيز طي سالهاي 58 ـ 57 چند اثر برشت بروي صحنه آمد.
با گسترش سركوب پليسي در سطح جامعه و در تمامي زمينه هاي حيات سياسي ـ اجتماعي و فرهنگي، خصوصاً بعد از خرداد ماه 1360، اصولا استفاده از حربه تئاتر مترقي و انقلابي ـ كه لازمه اش حداقل شرايط كار علني است ـ منتفي شد. و تلاشهايي كه در اين زمينه ـ بعد از يك دوران ركود كامل ـ از 1365 به بعد صورت گرفته نيز از لحاظ محتوا، يا كاملا ارتجاعي و در خدمت منافع دستگاه حاكمه بود، يا تلاشهايي روشنفكرانه، دلخوشكنك و نهايتاً بي خطر، يعني بكارگيري همان زبان مبهم و استعاره اي لعنتي كه در دوران رژيم پهلوي هم رواج داشت و تنها بكار ارضاء هنرمند خرده بورژوا و معدود همفكران دور و برش مي آمد. بگذريم از اينكه در دوره اخير، حتي از برخي اشارات و كنايه ها و لغات بودار زمان شاه هم خبري نيست و حداكثر كار هنرمند تئاتر، جرات كردن به تبليغ نوعي ناسيوناليسم است كه غالبا با تبليغ انحلال طلبي شديد و ايده هاي ضد كمونيستي همراه ميشود. مطمئن باشيد كه جمهوري اسلامي با هيچكدام از اين نوع تبليغات، اختلاف اصولي ندارد.
اما وجود چنين شرايطي، بمعناي آن نيست كه ما دست روي دست گذاشتن و منفعل بودن هنرمندان انقلابي و مبارز در كار آفرينش آثار نمايشي را پيشنهاد ميكنيم. بعكس، ما معتقديم كه طبقات پيشرو، و مشخصاً پرولتاريا كه رسالت رهبري انقلاب تا به آخر را بر دوش دارد، بايد هنر متعلق بخود و در خدمت به منافع انقلابيش را بيافريند و اشاعه دهد. و پيشبرد اينكار بعهده هنرمندان كمونيست ـ منجمله آنان كه در كار تئاترند، مي باشد. مسلماً وقتي اثري خلق شد، مكان و زمان اجرايش را ميتواند بيابد.
مسلماً انقلاب در مسير پيشرفت خود، فرصت هايي را براي آشنا كردن توده هاي ستمديده با اين آثار بدست ميآورد. خواه اين فرصت در منطقه آزاد شده اي بدست ارتش سرخ كارگران و دهقانان فراهم گردد؛ خواه در شرايط بهم خوردن اوضاع كلي جامعه و پديدار شدن عرصه هاي كار علني و نيمه علني، خواه در شرايطي نظيرامروز در خارج از كشور.
بهرحال آنچه در برنامه امروز بشما ارائه ميدهيم، تلاشي است براي شناساندن ايده ها و گرايشات ايدئولوژيك ـ سياسي برشت. ايده ها و گرايشاتي كه زيربناي سبك تئاتري ارائه شده توسط او را تشكيل ميدهد. در واقع، ما در اين برنامه، فلسفه برشت را معرفي ميكنيم. با اين اميد كه شناختن اين فلسفه، و البته شناخت از كاستي ها و اشكالاتش، به هنرمندان پيشرو و طالب كمونيسم و رهائي بشريت در راه خلق آثار انقلابي در خدمت انقلاب پرولتري ياري رساند. يعني همان هدفي كه برشت ساليان دراز در راهش تلاش نمود.
تئاتر، بواسطه آنكه بعنوان يك كالا در جامعه سرمايه داري سودآوري كمتري داشته، نسبت به ساير اشكال فرهنگي، كمتر شايع گشته. اما تاثير ايده هاي برتولت برشت آنقدر نو، پيشرو و قابل توجه است كه مرزهاي محدود تئاتر را پشت سر گذاشته و در ميان هنرمندان طالب انقلاب در عرصه سينما و موسيقي نفوذ كرده. گرايش برشت يك پديده عميق و بحث انگيز است و بواسطه نفوذش،برخورد صحيح، همه جانبه و نقادانه كمونيستي را طلب ميكند.
برتولت برشت يك هنرمند انقلابي و طالب كمونيسم بحساب مي آيد. او آگاهانه علم ماركسيسم ـ لنينيسم را مطالعه نمود و كوشيد اين علم را در حيطه تئاتر بكار ببندد و آثاري قدرتمند بيافريند. او معتقد بود كه آثارش بايد پيگيرانه جانب طبقه كارگر را در نبرد براي نابودي سرمايه داري بگيرد. بهمين خاطر، تئاتر برشت، تئاتر جانبدار و رزمنده است. از نظر وي نخستين هدف هنر انقلابي، پشتيباني از نبرد انقلابيست. او براي آينده سوسياليستي، دست به آفرينش هنري ميزد. اما چنين آفرينشي، كار ساده اي نيست. با گفتن اينكه، من طرفدار طبقه كارگرم، اثر پرولتري بوجود نمي آيد. برشت اينرا ميدانست. برشت خود را راضي نميكرد كه فقط يكسري مواضع سياسي را در آثارش جلو بگذارد. او ميخواست كه توده ها از طريق آثارش ، جهان پيرامون خود و مناسبات موجود را بشناسند. برشت با ايجاد هيجانات بي پشتوانه و سبك كه در اغلب تئاترهاي بورژوايي يافت ميشود، مخالف بود. بعلاوه او معتقد بود كه استفاده از اين قبيل هيجانات در تئاترهاي ظاهراً انقلابي بقصد جلب توده ها، چيزي بيش از رواج عامگوئي هاي توخالي نيست.
برشت آثارش را با اين هدف خلق ميكرد كه حقيقت را در همه وجوهش بطور مشخصي بنمايش گذارد و مخاطبانش را وادار كند كه بجاي عطف توجه به شخصيتهاي نمايش، هوشياري خود را حفظ كرده و نقادانه به قضاوت بنشينند. براي اينكار برشت، نوعي از تئاتر را بوجود آورد كه خود آنرا، تئاتر حماسي ناميد. تئاتر حماسي با الهام از كارگردانان بزرگ انقلابي شوروي، تئاتر گذشته در بريتانيا و اشعار حماسي كهن شكل گرفت، كه وجه مشترك همه اينها نوعي آزادي حركت اثر هنري در دل زمان و مكان بود. برشت در تئاتر خود، تكنيكي بنام فاصله گذاري را بكار گرفت كه در واقع تماشاگر را مدام بخود ميآورد و به او يادآوري ميكرد كه اين زندگي واقعي نيست، بلكه نمايشي از ايده هاست كه قرار است حس تفكر و قضاوت تماشاگر را برانگيزد.
تئاتر نوين، انقلابي در تكنيك بازيگري ميطلبيد. برشت تكنيك بازيگري غالب بر تئاتر اروپائي را كنار گذاشت. اين روش توسط استانيسلاوسكي براي نمايشهاي رئاليستي آنتوان چخوف تدوين شده بود، و هدفش بازسازي زندگي واقعي تا حد امكان بود. چنين هدفي طلب ميكرد كه بازيگر تماماً در نقش خود غرقه شود.
در مقابل، تئاتر حماسي برشت، بازيگر را با تمام وجود از اينكار باز ميداشت. بنظر برشت، بازيگر در حين ايفاي نقش، بايد هويت مستقل خودش را حفظ ميكرد. اعمال را نظاره مينمود و مورد قضاوت قرار ميداد و اين قضاوت را به تماشاگر منتقل ميكرد. اين روش، بشدت ايفاي نقش را آگاهانه مينمود. مثلا در ايفاي نقش هيتلر، بازيگر نمي بايست سعي كند به جلد هيولايي نظير هيتلر برود. بلكه ميبايد براي تعميق دركش از هيتلر و چارچوب اجتماعي كه به ظهور وي انجاميد، را تعمق كند. و اين نخستين گام ضروري در ترسيم شخصيت وي بنحوي است كه تماشاگران درك عميقتري از هيتلر بدست آورند. تلاش برشت، تئاتر انقلابي قرن بيستم را دگرگون ساخت. بسياري وي را فرماليست خواندند. البته بسياري از كسانيكه در دهه هاي 1930 و 1940 تلاش كردند آثاري نوين بيافرينند، از سوي بسياري از منتقدان كمونيست، به فرماليسم متهم شدند. مدل صحيح براي هنر انقلابي در آن دوران، رئاليسم سوسياليستي ناميده ميشد. اما هم برشت و هم كسانيكه از آثار وي انتقاد ميكردند، اين عبارت را بكار ميبردند. رئاليسم سوسياليستي، عبارتي بود كه براي نشان دادن فرم و محتواي صحيح در هنر انقلابي بكار گرفته ميشد. برتولت برشت معتقد بود كه از اين عبارت برداشتي تنگ نظرانه و بسيار سطحي صورت گرفته. در همين رابطه، او سلسله مقالاتي در نقد نظرات جرج لوكاچ، يكي از مشهورترين مدافعان رئاليسم سوسياليستي نگاشت. برشت بدون آنكه نقد خود را به تئوري رئاليسم سوسياليستي تعميم دهد، به گرايشي برخورد كرد كه هنر انقلابي را تا سطح رئاليسم بورژوايي مشخصه داستانهاي قرن نوزدهم پايين مي آورد. برشت ميگفت كه قالب بوسيله محتوا معين ميشود؛ و در دوران دگرگوني انقلابي، قالبهاي نوين براي ابراز محتواي انقلابي نوين تكوين مييابند.
حال ببينيم رئاليسم مورد نظر در آن دوران چه بود؟
رئاليسم، جنبش هنري ترقيخواهانه قرن نوزدهم بود كه با ديدگاه نقادانه از جامعه سرمايه داري همراه شد. اما اين ديد نقادانه از چشمان شخصيت منفردي صورت ميگرفت كه در دريايي از شخصيتهاي منفرد غرق گشته بود. شبكه پيچيده مناسبات متقابل در فئوداليسم مدتها بود كه نابود شده بود. سرمايه داري فاتح ميرفت كه در سراشيب انحطاط قدم گذارد. مناسبات متقابل اجتماعي به سطح مبادله ميان رقباي منفرد تقليل يافته بود. رئاليسم بورژوايي، جهان اين رقباي منفرد را بازسازي ميكرد. بنابراين قوانين حضور حادثه و شخصيت در آثار هنري آن دوره، نه يك قانون جاوداني در ادبيات، بلكه دقيقاً محصول و نشات گرفته از اين روابط اجتماعي معين بود. برشت با جاودانه خواندن نقش اين عناصر در آثار نمايشي به مخالفت برخاست. او نوشت:"اين كاري قلابي و بي سرانجام است كه نويسنده، مسائل عظيم و پيچيده اي چون پروسه حيات واقعي موجودات بشري در عصر نبرد نهايي ميان طبقه بورژوا و طبقه پرولتر را بسطح ترسيم يك حادثه يا زمينه سازي براي خلق شخصيتها تقليل دهد."
اثر نمايشي بورژوايي، نمايش شخصيتهاست. درحاليكه براي برشت، اثر نمايشي انقلابي، نمايش نيروهاي اجتماعي بود.
او كوشيد فرمي نمايشي را تدوين كند كه اين نيروهاي اجتماعي را در سير حركتشان نشان دهد و بتواند ديدگاه علمي ماركسيسم ـ لنينيسم را عرضه كند. تلاشهاي وي، اين تاثير را بر تئاتر مدرن داشت كه آنرا آگاهانه سازد. يعني ايده هاي انقلابي را به تماشاگر ارائه دهد و او را مجبور به تفكر در مورد اين ايده ها بنمايد.
اما آثار برشت در ارائه راه و چگونگي تغيير اين جهان و مناسبات، كاستي ها دارد. در نمايشنامه هاي وي كمتر با قهرمانان انقلابي ـ چه بصورت فردي، چه گروهي ـ برميخوريم. قهرماناني كه بخاطر درك ايده هاي آينده، قادرند در آفرينش اين آينده نقش بازي كنند.
مسلماً اين كاستي از اصرار و بذل توجه به صرفاً نمايش نيروهاي اجتماعي برميخيزد. در حاليكه در يك دوره انقلابي، قدرتمندترين نيروي اجتماعي ميتواند ايده هائي انقلابي باشد كه توسط توده ها بعمل گذاشته ميشود. نمونه مثبت ما در اين زمينه، آثار اپراي پكن در دوران انقلاب فرهنگي تحت رهبري رفيق چيانگ چينگ، همسر مائوست. اين آثار گامي فراتر از آثار برشت راعرضه ميكند. اين تفاوتها، نتيجه پيشرفتهاي تئوريكي است كه در جنبش بين المللي كمونيستي نسبت به دوران حيات برشت صورت گرفته. برشت در دوراني ميزيست كه اكونوميسم و رفرميسم در جنبش انقلابي شايع گشته بود. هرچند او ميكوشيد با اين گرايشات مبارزه كند، اما قادر نشد در هنرش بطور كامل از آنها گسست كند.
مثلا شعر مشهور "به آيندگان" اثر برتولت برشت را در نظر بگيريد. اين شعر در كتاب "من، برتولت برشت" تحت عنوان دوران تيره، بفارسي برگردانده شده. اين شعر يكي از عميقترين آثار برشت است كه قدرت و ضعف وي را يكجا ارائه ميدهد. روي سخن شاعر با نسل آينده سوسياليستهاست. او ميكوشد به آنها توضيح دهد كه چگونه انقلابيون امروز مجبور شدند بيرحم و خشن باشند تا جهاني عاري از خشونت بسازند. ما از يكطرف با اعتقاد عميق انقلابي برشت روبروئيم و از جانب ديگر با بدبيني عميق وي. او انقلابيون را در شعرش بعنوان قربانيان نيروهاي اجتماعي اي تصوير ميكند كه نميتوانند كنترلي بر اين نيروها داشته باشند. آنها قادرند در جهان، انقلاب كنند، اما جهان در قلبهايشان ضدانقلاب را برپا ميدارد. به يك معنا، آنها قادر به فهم نيروهاي اجتماعي مسلط بر خويش نيستند و بنابراين نميتوانند در مقابل اين نيروها بپاخيزند.
AteNa
12-18-2007, 09:40 AM
بيدادگري، اين زمان با گامي استوار پيش ميرود
ستمگران، خود را براي صد قرن تجهيز مي كنند
زور، قول مي دهد چنين كه هست مي ماند
جز صداي فرمانروايان ستمگر، هيچ صدائي طنين نمي افكند
و در بازارها، استثمار بانگ بر مي دارد:
اينك، تازه من آغاز مي كنم
اما از استثمار شدگان اكنون بسياري مي گويند:
آنچه ما مي خواهيم هرگز شدني نيست
اگر زنده اي، مگو هرگز
هيچ يقيني را يقين نيست
چنين كه هست نمي ماند
پس از ستمگران، ستمديدگان سخن خواهند گفت:
چه كسي را ياراي آنست كه بگويد هرگز
از كيست كه استثمار دوام مي يابد؟ مـا
از كيست كه استثمار معدوم مي شود؟ باز هم از مـا
اگر از پاي افتاده اي برخيز
اگر شكست خورده اي، باز بجنگ
آنكس كه جايگاه خود را شناخت
چگونه ميتوان بازش داشت؟
چرا، كه شكست خوردگان امروز، فاتحان فردايند
و هرگز، به هم امروز تبديل مي شود
www.sarbedaran.org
Roshanak
12-18-2007, 11:18 AM
از شکاف دامن البرز بالا رفت.
وز پی او،
پرده های اشک پی درپی فرود آمد.»
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز،
خنده بر لب، غرقه در رویا.
کودکان، با دیدگان خسته و پی جو،
در شگفت از پهلوانی ها.
شعله های کوره در پرواز،
باد در غوغا.
شام گاهان،
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها، پی گیر،
باز گردیدند،
بی نشان از پیکر آرش،
با کمان و ترکشی بی تیر.
Tabassom
01-23-2008, 04:12 PM
1أنا، برتولت برشت، ولدت في الغابات السوداء.
حملتني أمي إلى المدينة
وأنا بعد جنين في أحشائها.
وسوف تلازمني برودة الغابات.
إلى يوم أموت.
2في مدينة الأسفلت أحس أنني في بيتي.
منذ مولدي وأنا مزود بما ينعم به الموتى.
بالصحف. والتبغ.
مرتاب. وكسول، وقنوع بعد كل شيء.
3وأنا ودود مع الناس.
أضع على رأسي قبعة خشنة كما يفعلون.
أقول، انهم حيوانات ذات رائحة خاصة.
وأقول، لا بأس، فأنا واحد منهم.
4وفي الضحي أتمدد فوق كرسي مريح.
وتجلس أمامي جماعة من النساء.
أتاملهن في غير اكتراث وأقول:
لا جدوى من الاعتماد علي.
5وفي المساء أجمع حولي بعض الرجال
ويخاطب بعضنا بعضاً: "يا أيها السيد".
يضعون أقدامهم علي مائدتي
ويقولون: سوف تتحسن أحوالنا.
ولكنني لا أسأل: متى؟
6وفي غبش الفجر تبول أشجار الزان.
وتشرع الطفيليات التي تزدحم عليها - الطيور - في الصياح
عندها أجرع كأسي في المدينة
وأقذف تفل التبغ بعيداً
وآوي إلى فراشي غير مرتاح.
7عشنا، ونحن جنس طائش، في بيوت
كنا نحسب أن يد الخراب لن تمتد اليها.
(هكذا بيننا الميادين الواسعة في جزيرة مانهاتن
وأسلاك الهواء الدقيقة عبر الأطلنطي.)
8لن يبقى من هذه المدن إلا ما يجوس خلالها: الريح!
البيت يسعد الآكلين، لأنهم يفرغونه مما فيه.
نحن نعرف أننا غير مخلدين.
وأن ما سيأتى بعدنا
لا يستحق الذكر.
9في الزلزلة القادمة. لن أدع سيجاري ينطفئ
لأن طعمه مر.
أنا برتولت برشت
حملتني أمي من الغابات السود
وألقتني في مدن الأسلفت من زمن بعيد.
Tabassom
01-23-2008, 04:14 PM
برتولت برشت (1956 ـ 1898) در داستان كوتاه سقراطِ مجروح ديدگاه و نظرهاى هميشگىاش را دنبال مىكند: جنگ چيزى جز نوعى كسب و كار در خدمت مصالح عدّهاى خاص نيست؛ قهرمانبودن هم شغلى است مانند همه مشاغل ديگر ـــ نجاّر، پينهدوز، قابله، نانوا، رياضيدان ــــ كه چون براى خدمات آنها تقاضا وجود دارد لاجرم عَرضهاى نيز در كار خواهد بود. به نظر برشت، پيروزى در ميدان نبرد به همان اندازه به شجاعت فرد بستگى دارد كه به تأثير عواملى از قبيل جويدن پياز در افزايشِ دلاورىاش. اما آنچه در نهايت تعيين مىكند چه كسى تاج قهرمانى بر سر مىگذارد، هم بخت و تصادف، و هم اين واقعيت است كه افراد در رقابت براى پيشىگرفتن از ديگران گاه ناچارند براى از ميدان بهدركردنِ رقيبانِ خطرناك، به قهرمانشدنِ بىربطترين آدم رضايت بدهند.
داستان در چندين سطح و لايه روايت مىشود: در سطح روانشناسىِ اجتماعى (كسبوكارِ پرورشِ قهرمان)، جامعهشناسى (فرمانده، زير فشار افكار عمومى، حاضر است به پينهدوزِ فيلسوف تاج گل بدهد تا خودش زخمزبان نشنود و جماعتبگذارند رياستش را بكند)، و روانشناسىِ فردى (سقراط دست به تلاشى ناموفق براى فريب خويش مىزند، اما سرانجام درمىيابد كه زيانهاى حتمىِ اين كار بيش از عوايد احتمالى آن است: خوارشدن در چشم همسر بدخو اما خوشدل، در برابر چند دقيقه غريوِ تحسين مردمِ خوشخو اما بددل). سقراط را علم و فلسفه از افتادن در دام تزوير و ريا نجات نمىدهد؛ رودربايستى در برابر همسرش، و اين نگرانى كه از اين پس ناچار شود مدام نقش بازى كند و دستكم دو شخصيت داشته باشد، نجاتش مىدهد.
توصيف صحنه نبردى كوتاه كه در مِه آغاز مىشود، در مِه پايان مىيابد و هيچ كس به درستى نمىداند واقعاً چه گذشت و چه كسى چه كرد اما مدتها براى آن جشن مىگيرند و در ستايش خويش كاغذ سياه مىكنند، در عين غرابت و مسخرگى، تصويرپردازىِ كمنظير و تكاندهندهاى است از نبرد و خونريزى، از غرايز اصيلِ انسانى (ترس و گريز) در برابر رفتارهاى مصنوعى و عاريتى (تهور و ستيز)، و از ميل طبيعى انسان به دورشدن از صحنههاى دردآور و پرهيز از اعمال عبث و تحميلى: سردار مىتواند از مهلكه دور بماند چون سوار است، اما نفرات پياده و مردم عادى براى تحمل منظره دهشتآور پرواز ميله آهنى (كه در قاموس قهرمانيگرى به آن نيزه مىگويند) به چنان مقادير عظيمى پياز احتياج دارند كه ممكن است در همة بازارِ ترهبار يافت نشود.
Tabassom
01-23-2008, 04:15 PM
گوش كن، آلسيبيادِس. در اين قضيّه جاى حرف زدن از دلاورى نيست. وقتى جنگ شروع شد، يعنى وقتى من چشمم به اولين ايرانى افتاد، پا به فرار گذاشتم، و آن هم در جهت صحيحيعنى به عقب. اما خارزارى در آنجا بود. خارى در پايم رفت و نتوانستم ادامه بدهم. بعد مثل ديوانهها شمشير را دور سرم چرخاندم و نزديك بود چندتا از سربازهاى خودى را لتوپار كنم. از فرط نااميدى با فرياد چيزهايى درباره دستههاى خودى سر هم كردم تا ايرانيها خيال كنند چنين دستههايى وجود دارد، و البته بىخود بود چون ايرانيها زبان يونانى نمىدانند. در همين موقع، خود آنها هم انگار كمى عصبى بودند. به نظرم قادر به تحمل سر و صدا در چنان شدتى نبودند، اما بالاخره براى پيشروى بايد اين نعرهها را تحمل مىكردند. لحظهاى درماندند و در همين جا بود كه سوارهنظام ما سر رسيد. همين.“
اتاق چند لحظه در سكوت فرو رفت. آلسيبيادِس بىآنكه پلك بزند به او نگاه مىكرد. آنيستنس دستش را جلو دهانش گرفته بود و اين بار راستىراستى سرفه مىكرد. از درگاه مطبخ، جايى كه گزانتيپ ايستاده بود، شليك خنده به هوا خاست.
سپس آنيستنس با لحنى خشك گفت:
”و البته نمىتوانستى با پاى لنگ از پلههاى آرئوپاگوس بالا بروى تا تاج گل روى سرت بگذارند. قابل فهم است“.
آلسيبيادِس به پشتى صندلى تكيه داد و با نگاهى نافذ به فيلسوف خيره شد. نه سقراط و نه آنتيستنس به او نگاه نمىكردند. دوباره به جلو خم شد و يك زانويش را با دست گرفت. صورت باريكِ پسرانهاش كمى در هم رفت اما چيزى از افكار و احساساتش را بروز نداد.
پرسيد: ”چرا نگفتى زخم ديگرى برداشتهاى؟“
سقراط رك و راست گفت: ”چون در پايم بود كه خار رفته بود.“
آلسيبيادِس گفت: ”كه اين طور. “
سريع برخاست و به كنار بستر رفت.
”متأسفم كه تاج گل را با خودم نياوردم. دادم پيشخدمتم نگهش دارد. و گرنه مىگذاشتمش پيشت بماند. تو به اندازۀ كافى شجاع هستى، حرفم را باور كن. كسى را نمىشناسم كه در موقعيت تو داستانى كه تو گفتى بگويد “.
و با شتاب از در بيرون رفت.
گزانتيپ بعداً كه پاى سقراط را مىشست و خار را بيرون مىكشيد به تندى گفت:
”ممكن بود خونت را مسموم كند“.
فيلسوف گفت: ”و حتى بدتر“.
ترجمه از انگليسى: م. ق.
Samira
01-26-2008, 09:15 AM
فرياد بر عليه بيداد صدا را خشن می کند...
دريغا ما که می خواستيم جهان را مهربان کنيم خود نامهربان شديم...
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.