Nox
08-31-2005, 09:26 AM
شعر امروز ايران، فرزند شعر كهن پارسي
شعر نو فارسي را، به ويژه طاعنان، ره آورد روشنفكراني دانسته اند كه از ادبيات غرب به خصوص ادبيات فرانسه متأثر بودند. اين اَنگ بيگانه بيني با واقعيتي قرين شد كه به ظاهر مؤيد آن بود. در حقيقت نوپردازان و، در رأس آنان، نيما عموماً با آثار شاعران فرانسوي، مستقيم يا از راه ترجمه، آشنايي داشتند. به علاوه نخستين نشانه هاي تجدد در شعر فارسي با نهضت مشروطيت پديدار گشت كه خود آن نيز ارمغان غرب شمرده مي شد و در دوراني آغاز شده بود كه روابط فرهنگي با غرب و بالاخص فرانسه، به واسطه استادان خارجي دارالفنون و بر اثر مسافرت عده اي از ايرانيان به اروپا براي تحصيلات عاليه وسعت يافته بود. در همين اوان بود كه جنبش ترجمه رونق گرفت و، در جنب نشر ترجمه آثار داستاني، سروده هاي شاعران فرانسوي و آلماني نيز جسته و گريخته در مطبوعات درج و منشر مي شد.
بدين سان، قرايني در تاييد نظر آنان كه اصالت شعر نو فارسي را منكر بودند و براي آن در مرز و بوم خود خواستگاهي قابل نبودند و حتي آن را حركتي قهقهرايي تلقي
مي كردند وجو داشت.
اكنون اين پرسش پيش مي آيد كه اين قول تا چه حد پذيرفتني است و آيا صرف اين واقعيت كه توسعه روابط فارسي زبانان با غرب خواه ناخواه، اگر نه در ايجاد، دست كم در تقويت و تشحيذ نهضت تجدد در ايران مؤثر بوده و اصالت اين نهضت را نفي مي كند و آيا براي پذيرفتاري تأثير غرب زمينه اي مساعد در كشور ما وجود نداشته و اگر داشته ـ كه مسلماً داشته ـ اين زمينه چه بوده و چگونه پديد آمده است؟
براي پاسخ دادن به اين پرسش، ما، در اين مقام، درگير سوابق تاريخي نهضت تجدد، كه همه شئون حيات ملي را در بر مي گيرد، نمي شويم و تنها به آنچه با تجدد ادبي، بالاخص با شعر نو، ربط پيدا مي كند مي پردازيم.
براي رسيدن به پاسخي روشن، لازم، مي دانيم مسير تطور شعر فارسي را مرور كنيم و اميدواريم كه اين مرور، هر چند به غايت اجمالي، راه يا بهتر بگوييم راه هايي را كه شعر فارسي از آغاز تا به امروز پيموده نشان دهد و ما را به اين نتيجه برساند كه شعر نو، اگر هم طريق جديدي اختيار كرده اند از جهاتي ـ آن هم از جهات اساسي ـ از عناصر پيشينه دار الهام گرفته است. اصولاً جريان هاي فكري و هنري ـ در عين تأثر از تحولات اقتصادي و اجتماعي و سياسي، روند مستقل خود را طي مي كنند از اين رو، اگر بخواهيم براي شعر نو خاستگاهي اصيل و بومي سراغ بگيريم و راهي را كه برگزيده توجيه كنيم، از بازگشت به جريانه ادبي متقدم بر آن و، به عبارت ساده تر از نظر افكندن به راه هايي كه شعر سنتي پيموده ناگزيريم.
شعر كلاسيك فارسي در عصر سامانيان (قرن چهارم هجري) است كه هويت روشن و تشخيص آشكار پيدا مي كند. در اين عصر است كه مجموعه سنن شعر عروضي فارسي مدون مي گردد. اوزان، قوالب، قافيه بندي، ترديف، مضامين، موضوعات، صنايع بديعي، نمادهاي شعر فارسي ـ جملگي در اشعار نه چندان زيادي كه از آن عصر به جا مانده شواهد متعدد و متنوع دارند. حماسه ملي ما نيز در همين اوان، به نثر و به نظم، تكوين يافته است. به روزگار دولت سامانيان، شعر فارسي از جهات گوناگون به مرحله پختگي مي رسد، شاعران بسياري ظهور مي كنند و در انواع مديحه، تغزل، حكمت و اندرز، رثاء، خمريه، افسانه، و داستان در قالب قصيده و مثنوي و قطعه و غزل و رياعي و حتي نوعي مسمط شعر مي سرايند. اينان را نه تنها پيشگامان و پيشاهنگان(طلايه داران)بلكه بنيان گذاران و پرورش دهندگان اركان شعر سنتي فارسي بايد شمرد.
يگانه مايه اي كه در اشعار شاعران عصر ساماني غايب و نامحسوس است مايه عرفاني است، بررسي وجه دليل خالي بودن اشعار شاعران اين دوره از مايه عرفاني به تفحص و تحقيق مستقل نياز دارد و، در اين مقام، از اشاره به خود اين واقعيت فراتر
نمي توان رفت. همين قدر مي توان يادآور شد كه دولت آل سامان مقارن بوده است با اوج رونق مادي و معنوي و صلح و آرامش ماوراءالنهر. بخارا در اين برهه تاريخي از مراكز مهم و معتبر تمدن به شمار مي رفت و به قول نظامي عروضي در چهار مقاله، در صميم دولت سامانيان جهان آباد بود و ملك بي خصم و لشكر فرمان بردار و روزگار مساعد و بخت موافق.
در چنين فضايي، بس بعيد مي نمايد كه مايه هاي عرفاني به اشعار شاعراني راه يابد كه از حمايت اميران بهره مند بودند و روزگار در امن و آرامش و رفاه مي گذراندند. باري در اشعاري كه از اين دوره به يادگار مانده تنها در يك رباعي رودكي است كه
بارقه اي از عرفان ـ حضور قلب در نماز ـ به چشم مي آيد:
روي به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ايزد ماه وسوسه عاشقي
از تو پذيرد نپذيرد نماز
شعر عصر ساماني، هر چند با مايه هاي عرفاني عجين نيست، حكيمانه و پر عمق است همه جا، در آن، متانت و وقار و اعتدال خردمندانه مشاهده مي شود. حتي در مدايح مبالغه راه ندارد. ممدوح به صفاتي ستايش مي شود كه در او هست. ميان مديحه سرا و ممدوح نوعي صميميت و عطوفت محسوس و مشهود است است. ضمناً اشعار اين دوره به جرياني تعلق دارد كه، از حيث طرز بيان معاني، روشن و آسان ياب است. در حقيقت در شعر دوره ساماني، دو خصلت اساسي مي توان سراغ گرفت، عمق عقلاني، سادگي زيان و روشني بيان، اين دو ويژگي است كه آن را هم مردم پسند ساخته است و هم فرزانه پسند خواننده حين خواندن آن، لذت قهري و ديمي
مي برد و به تعمق و تلاش فكري و مدد جويي از سوابق معلومات و كشف تلميحات مهجور و احياناً شرح و تفسير نياز ندارد.
در مقابل اين جريان، جريان ديگري سراغ داريم كه اشعار پيچيده و پر تكلف و فضل فروشانه يا پر ابهام و حتي معمايي شاعراني چون انوري، نظامي گنجوي، خاقاني و هم چنين اشعار سبك هندي به آن تعلق دارد. در اين مقام، حظ خواننده بيش تر محصول مايه هاي خود او و توانايي اوست در كشف اشارات و فهم تكلفات شاعر. اشعار دسته اول آسان تر در سينه ها ماندگار مي شوند و پاره هايي از آنها چه بسا به صورت مثل ساير در مي آيند. حال آنكه اشعار دسته دوم تنها در ديوان جا خوش مي كنند و بيش تر در بازار متنفننان متأدب خريدار دارند و صاحبان ذوق سليم، اگر قصد التذاذ هنري داشته باشند، كم تر به آنها گرايش پيدا مي كنند.
همين دو خصلت اساسي عمق و سادگي زبان و روشني بيان در شعر عرفاني ما مأوا گرفته. نهايت آن كه اين عمق، به خلاف آنچه در اشعار عصر ساماني و سروده هاي ناصرخسرو وجود دارد، عقلايي نيست رازورانه است. دريافت سطحي معاني اين هر دو نوع ـ اشعار حكيمانه و اشعار عرفاني ـ در پرتو زبان ساده و بيان روشني كه دارند در دست رس عامه است؛ اما پيدا نكردن هم حسي و همدلي و همجاني يا شاعر مستلزم از سر گذراندن تجربه هاي حكمي و عقلايي يا ذوقي و عرفاني است. از اين حيث شعر عرفاني از دست رس دورتر و راه يافتن به حريم شاعر از خلال آن بس دشوارتر است.
در همين خصلت است كه شعر نو با شعر عرفاني قرابت مي يابد. نهايت آن كه، در شعر نو، تجربه شاعرانه وزيبا شناسانه ناب است كه به زباني به ظاهر ساده و بي پيرايه، با واژه ها و تعبيرهاي به لحاظ زباني مأنوس بيان مي شود و، از اين جهت مانند شعر عرفاني فريبنده است؛ خواننده عادي آن را مي خواند و به خيال خود مي فهمد و از آن لذت مي برد؛ در حالي كه هنوز به حريم شاعر راه نيافته است.
براي آن كه تصوير شعر نو برجستگي و صراحت و تمايز قوي تري پيدا كند مقايسه آن با شعر عصر غزنوي، كه ـ هر چند وجوه اشتراكي با آن دارد ـ از جهات متعدد با آن در تباين است، خالي از فايده نيست.
مي دانيم كه در عصر غزنوي، شعر درباري فايق بوده است ـ درباري نه تنها از اين جهت كه به دربار تعلق و به لطافت و ظرافت گرايش داشته بلكه هم از اين رو كه قرين اعتدال بوده است؛ نه جلوه هاي شهواني در آن مي بينيم نه فضاي قدسي و روحاني و نه حتي آن عمق حكيمانه دوره ساماني شاعر در صدد بازنمايي فرديت خود و باز سازي مصاديق مفرد نيست بلكه مي خواهد تصويري نمونه وار و انتزاعي و اجمالي به دست دهد. از شاعر توصيف عواطف و تجربه هاي فردي به شيوه رمانتيك ها انتظار نمي رود. توقع بيان حالات دروني اصيل و فردي از آن نمي توان داشت. وصف هاي شاعر صوري و انزاعي و غير شخصي است. صورت حاكم بر ماده و گوياي چيزي است بيش از محتواي خود: رايحه شعري ازآن شنيده مي شود. در حقيقت شعريت كلمات است كه به سخن خصلت شاعرانه مي بخشد. اگر شاعر از تكرار مضاممين خسته نمي شود، از آن روست كه توجه او به سخنوري و بيان استادانه است كه ارزشي بالاتر از محتوا پيدا
مي كند. تحول در جهت آوردن مضامين نو نيست هنر شاعر در آن است كه همان مضامين سنتي را به طرزي نو درآورد. مضمون به ساده شدن و پيراستگي و هر چه بيش تر انتزاعي شدن گرايش دارد تا آن جا كه در باز نمودن فسرده و منجمد و تنها از راه جفت شدن با مضامين ديگر بارور گردد. اصل قاعده و مواضعه و سنت است و تبعيت از آن حتمي است شاعر به اراده خود اين انقياد را مي پذيريد تا استادي و مهارت خود را، در عين محدوديت نشان دهد. همين قيدهاي دل پذير است كه، از طريق مشتركات، سبك دوره اي را شكل مي بخشد و آن را در دست رس فهم قرار مي دهد. نوآوري ماهرانه و مقبول بيش تر در تركيب ها و آرايش هاي تازه مضمون سنتي است. از اين رو، يافتن منشأ مضمون دشوار است. تنها پرورش و گونه گوني مضمون واحد را مي توان
رديابي كرد. پروردن مضمون نيز، به واقع، آوردن تصاويري است كه براي همان
ويژگي هاي ثابت شواهدي نو به دست دهند. تنگي دهان و ميان معشوق را عنصري در يك رباعي چنين وصف مي كند:
تا نَسرايي سخن دهانت نبوَد
تا نگشايي كمر ميانت نبوَد
سوگند خوردم كه اين و اَنت نبوَد
و سعدي در دو بيت چنين:
علت آن است كه گاهي سخن مي گويد
ورنه معلوم نبودي كه دهاني دارد
حجت آن است كه وقتي كمري مي بندد
ورنه مفهوم نگشتي كه مياني دارد
كه، در آن، سعدي مضامين بيت اول رباعي عنصري را، با جان دادن در دو بيت، استقلال بخشيده و هم با تعدد افعال سخن را زندهتر و پوياتر ساخته است
همين مضمون در حافظ با مايه اي فلسفي عجين مي گردد و به اين صورت در مي آيد:
بعد ازينم نبود شايبه در جوهر فرد
كه دهان تو در اين نكته خوش استدالاليست
در مقايسه اشعار اين دوره با سروده هاي شاعران نوپرداز با تباين آشكاري رو به رو مي شويم:
شاعر عصر عزنوي برون گراست، مهم براي او جلوه هاست و او كاري به علل و اسباب ندارد؛ مقيد به سنت شعري است؛ نوآوريش در بيان استادانه با حفظ مضامين است؛ در شعرش، صورت بر ماده فايق است، تصاوير شاعرانه در سروده اش انتزاعي و غير شخصي است؛ شعر، با مشتركات، در چارچوب سبك دوره اي محصور است؛ مخاطبان شاعر محدود و خود اهل ذوق و ادب اند و با شاعر سنخيت فرهنگي دارند، فرديت زبان شاعر نسبتاً ضعيف است و با تغييرات قالبي رنگ مي بازد.
در مقابل، شاعر نوپرداز درون گراست؛ سنت شكن است؛ نوآوريش در بيان تجربه هاي هنري و الهامات نو در قالب مضامين تازه است؛ در شعدش، صورت و ماده پيوند زده و ارگانيك دارند؛ تصاوير از آن شاعر و آفريده اوست، شاعر استقلال جوست و از محدود ماندن در مكتبي رميدگي دارد؛ مخاطبان شاعر محفلي نيستند و شعر خواهان آن است كه حتي در فضاي محلي محدود نماند و در پهنه جهاني طنين افكن گردد و قرون و اعصار را در نوردد؛ شاعر در تلاش آن است كه زبان خاص خود را بيابد و با اين زبان كسب هويت كند.
اكنون اين سؤال به ذهن مي آيد كه آيا چنين ويژگي هايي در شعر نو اساساً تازگي دارد؟ پيش از پاسخ دادن به اين پرسش يا بهتر بگويم براي پاسخ دادن به اين پرسش، بگذار، ببينيم نظريه پردازان شعر نو درباره خصايص آن چه گفته اند.
ويژگي هايي كه نظريه پردازان براي شعر نو قايل شده اند بيش تر خصلت كالبد شناسانه دارد و خصوصيات ذاتي و محتوايي آن را كم تر بيان مي كند. لذا با اين همه رهيافت، درباره پيوند شعر نو و سنتي يا سنت شعري چيزي گفته نمي شود و اگر هم گفته شود منحرف كننده است.1 جدي ترين و جمع و جورترين تحليلي كه در اين باب صورت گرفته شايد مقدمه خواندني محمد حقوقي بر شعر نو از آغاز تا امروز؛ 1301- 1350(مجموعه اشعار نو منتخب خودئ او همراه چند تفسير) باشد.
حقوقي، ضمن شرح ملاك هايي كه براي گزينش اشعار اختيار كرده؛ به ويژگي هايي اشاره دارد كه شعر نيمايي را از شعر سنتي متمايز مي سازد اين ويژگي ها ذيل عناوين كوتاه و بلندي مصرع ها، عدوم رعايت قراردادها، عدم سخنوري، نوع ابهام، نوع ساختمان جاي داده شده است. در اين ميان حقوقي بر سر ابهام درنگ بيش تري كرده و با بر شمردن عوامل آن، كوشيده است تا ميان نوع ابهام در شعر نو و در شعر سنتي فرق ماهوي نشان دهد. هم چنين وي، ذيل بحث نوع ساختمان، براي شعر نو معماريي قايل شده كه شعر سنتي فاقد آن است.
از تمايزهايي كه حقوقي ميان شعر نو و سنتي ارائه كرده آنچه با كالبد شناسي شعر _ وزن و قالب_ مربوط مي شود كاملاً پذيرفتني و روشنگر است؛ اما آنچه با جوهر شعر ربط پيدا مي كند قوياً محل تأمل است و ما بر سر همين مطلب است كه توضيحاتي را لازم مي شماريم. در حقيقت، اختلاف بر سر همين برداشت است كه ما را بر سر دوراهي قايل شدن گسستگي كامل شعر نو از سنت شعري جز از حيث ماده زباني يا پيوستگي آن با سنت شعري و ادامه حيات جهاني از اين سنت در شعر نو قرار مي دهد.
ادامه ....
شعر نو فارسي را، به ويژه طاعنان، ره آورد روشنفكراني دانسته اند كه از ادبيات غرب به خصوص ادبيات فرانسه متأثر بودند. اين اَنگ بيگانه بيني با واقعيتي قرين شد كه به ظاهر مؤيد آن بود. در حقيقت نوپردازان و، در رأس آنان، نيما عموماً با آثار شاعران فرانسوي، مستقيم يا از راه ترجمه، آشنايي داشتند. به علاوه نخستين نشانه هاي تجدد در شعر فارسي با نهضت مشروطيت پديدار گشت كه خود آن نيز ارمغان غرب شمرده مي شد و در دوراني آغاز شده بود كه روابط فرهنگي با غرب و بالاخص فرانسه، به واسطه استادان خارجي دارالفنون و بر اثر مسافرت عده اي از ايرانيان به اروپا براي تحصيلات عاليه وسعت يافته بود. در همين اوان بود كه جنبش ترجمه رونق گرفت و، در جنب نشر ترجمه آثار داستاني، سروده هاي شاعران فرانسوي و آلماني نيز جسته و گريخته در مطبوعات درج و منشر مي شد.
بدين سان، قرايني در تاييد نظر آنان كه اصالت شعر نو فارسي را منكر بودند و براي آن در مرز و بوم خود خواستگاهي قابل نبودند و حتي آن را حركتي قهقهرايي تلقي
مي كردند وجو داشت.
اكنون اين پرسش پيش مي آيد كه اين قول تا چه حد پذيرفتني است و آيا صرف اين واقعيت كه توسعه روابط فارسي زبانان با غرب خواه ناخواه، اگر نه در ايجاد، دست كم در تقويت و تشحيذ نهضت تجدد در ايران مؤثر بوده و اصالت اين نهضت را نفي مي كند و آيا براي پذيرفتاري تأثير غرب زمينه اي مساعد در كشور ما وجود نداشته و اگر داشته ـ كه مسلماً داشته ـ اين زمينه چه بوده و چگونه پديد آمده است؟
براي پاسخ دادن به اين پرسش، ما، در اين مقام، درگير سوابق تاريخي نهضت تجدد، كه همه شئون حيات ملي را در بر مي گيرد، نمي شويم و تنها به آنچه با تجدد ادبي، بالاخص با شعر نو، ربط پيدا مي كند مي پردازيم.
براي رسيدن به پاسخي روشن، لازم، مي دانيم مسير تطور شعر فارسي را مرور كنيم و اميدواريم كه اين مرور، هر چند به غايت اجمالي، راه يا بهتر بگوييم راه هايي را كه شعر فارسي از آغاز تا به امروز پيموده نشان دهد و ما را به اين نتيجه برساند كه شعر نو، اگر هم طريق جديدي اختيار كرده اند از جهاتي ـ آن هم از جهات اساسي ـ از عناصر پيشينه دار الهام گرفته است. اصولاً جريان هاي فكري و هنري ـ در عين تأثر از تحولات اقتصادي و اجتماعي و سياسي، روند مستقل خود را طي مي كنند از اين رو، اگر بخواهيم براي شعر نو خاستگاهي اصيل و بومي سراغ بگيريم و راهي را كه برگزيده توجيه كنيم، از بازگشت به جريانه ادبي متقدم بر آن و، به عبارت ساده تر از نظر افكندن به راه هايي كه شعر سنتي پيموده ناگزيريم.
شعر كلاسيك فارسي در عصر سامانيان (قرن چهارم هجري) است كه هويت روشن و تشخيص آشكار پيدا مي كند. در اين عصر است كه مجموعه سنن شعر عروضي فارسي مدون مي گردد. اوزان، قوالب، قافيه بندي، ترديف، مضامين، موضوعات، صنايع بديعي، نمادهاي شعر فارسي ـ جملگي در اشعار نه چندان زيادي كه از آن عصر به جا مانده شواهد متعدد و متنوع دارند. حماسه ملي ما نيز در همين اوان، به نثر و به نظم، تكوين يافته است. به روزگار دولت سامانيان، شعر فارسي از جهات گوناگون به مرحله پختگي مي رسد، شاعران بسياري ظهور مي كنند و در انواع مديحه، تغزل، حكمت و اندرز، رثاء، خمريه، افسانه، و داستان در قالب قصيده و مثنوي و قطعه و غزل و رياعي و حتي نوعي مسمط شعر مي سرايند. اينان را نه تنها پيشگامان و پيشاهنگان(طلايه داران)بلكه بنيان گذاران و پرورش دهندگان اركان شعر سنتي فارسي بايد شمرد.
يگانه مايه اي كه در اشعار شاعران عصر ساماني غايب و نامحسوس است مايه عرفاني است، بررسي وجه دليل خالي بودن اشعار شاعران اين دوره از مايه عرفاني به تفحص و تحقيق مستقل نياز دارد و، در اين مقام، از اشاره به خود اين واقعيت فراتر
نمي توان رفت. همين قدر مي توان يادآور شد كه دولت آل سامان مقارن بوده است با اوج رونق مادي و معنوي و صلح و آرامش ماوراءالنهر. بخارا در اين برهه تاريخي از مراكز مهم و معتبر تمدن به شمار مي رفت و به قول نظامي عروضي در چهار مقاله، در صميم دولت سامانيان جهان آباد بود و ملك بي خصم و لشكر فرمان بردار و روزگار مساعد و بخت موافق.
در چنين فضايي، بس بعيد مي نمايد كه مايه هاي عرفاني به اشعار شاعراني راه يابد كه از حمايت اميران بهره مند بودند و روزگار در امن و آرامش و رفاه مي گذراندند. باري در اشعاري كه از اين دوره به يادگار مانده تنها در يك رباعي رودكي است كه
بارقه اي از عرفان ـ حضور قلب در نماز ـ به چشم مي آيد:
روي به محراب نهادن چه سود
دل به بخارا و بتان طراز
ايزد ماه وسوسه عاشقي
از تو پذيرد نپذيرد نماز
شعر عصر ساماني، هر چند با مايه هاي عرفاني عجين نيست، حكيمانه و پر عمق است همه جا، در آن، متانت و وقار و اعتدال خردمندانه مشاهده مي شود. حتي در مدايح مبالغه راه ندارد. ممدوح به صفاتي ستايش مي شود كه در او هست. ميان مديحه سرا و ممدوح نوعي صميميت و عطوفت محسوس و مشهود است است. ضمناً اشعار اين دوره به جرياني تعلق دارد كه، از حيث طرز بيان معاني، روشن و آسان ياب است. در حقيقت در شعر دوره ساماني، دو خصلت اساسي مي توان سراغ گرفت، عمق عقلاني، سادگي زيان و روشني بيان، اين دو ويژگي است كه آن را هم مردم پسند ساخته است و هم فرزانه پسند خواننده حين خواندن آن، لذت قهري و ديمي
مي برد و به تعمق و تلاش فكري و مدد جويي از سوابق معلومات و كشف تلميحات مهجور و احياناً شرح و تفسير نياز ندارد.
در مقابل اين جريان، جريان ديگري سراغ داريم كه اشعار پيچيده و پر تكلف و فضل فروشانه يا پر ابهام و حتي معمايي شاعراني چون انوري، نظامي گنجوي، خاقاني و هم چنين اشعار سبك هندي به آن تعلق دارد. در اين مقام، حظ خواننده بيش تر محصول مايه هاي خود او و توانايي اوست در كشف اشارات و فهم تكلفات شاعر. اشعار دسته اول آسان تر در سينه ها ماندگار مي شوند و پاره هايي از آنها چه بسا به صورت مثل ساير در مي آيند. حال آنكه اشعار دسته دوم تنها در ديوان جا خوش مي كنند و بيش تر در بازار متنفننان متأدب خريدار دارند و صاحبان ذوق سليم، اگر قصد التذاذ هنري داشته باشند، كم تر به آنها گرايش پيدا مي كنند.
همين دو خصلت اساسي عمق و سادگي زبان و روشني بيان در شعر عرفاني ما مأوا گرفته. نهايت آن كه اين عمق، به خلاف آنچه در اشعار عصر ساماني و سروده هاي ناصرخسرو وجود دارد، عقلايي نيست رازورانه است. دريافت سطحي معاني اين هر دو نوع ـ اشعار حكيمانه و اشعار عرفاني ـ در پرتو زبان ساده و بيان روشني كه دارند در دست رس عامه است؛ اما پيدا نكردن هم حسي و همدلي و همجاني يا شاعر مستلزم از سر گذراندن تجربه هاي حكمي و عقلايي يا ذوقي و عرفاني است. از اين حيث شعر عرفاني از دست رس دورتر و راه يافتن به حريم شاعر از خلال آن بس دشوارتر است.
در همين خصلت است كه شعر نو با شعر عرفاني قرابت مي يابد. نهايت آن كه، در شعر نو، تجربه شاعرانه وزيبا شناسانه ناب است كه به زباني به ظاهر ساده و بي پيرايه، با واژه ها و تعبيرهاي به لحاظ زباني مأنوس بيان مي شود و، از اين جهت مانند شعر عرفاني فريبنده است؛ خواننده عادي آن را مي خواند و به خيال خود مي فهمد و از آن لذت مي برد؛ در حالي كه هنوز به حريم شاعر راه نيافته است.
براي آن كه تصوير شعر نو برجستگي و صراحت و تمايز قوي تري پيدا كند مقايسه آن با شعر عصر غزنوي، كه ـ هر چند وجوه اشتراكي با آن دارد ـ از جهات متعدد با آن در تباين است، خالي از فايده نيست.
مي دانيم كه در عصر غزنوي، شعر درباري فايق بوده است ـ درباري نه تنها از اين جهت كه به دربار تعلق و به لطافت و ظرافت گرايش داشته بلكه هم از اين رو كه قرين اعتدال بوده است؛ نه جلوه هاي شهواني در آن مي بينيم نه فضاي قدسي و روحاني و نه حتي آن عمق حكيمانه دوره ساماني شاعر در صدد بازنمايي فرديت خود و باز سازي مصاديق مفرد نيست بلكه مي خواهد تصويري نمونه وار و انتزاعي و اجمالي به دست دهد. از شاعر توصيف عواطف و تجربه هاي فردي به شيوه رمانتيك ها انتظار نمي رود. توقع بيان حالات دروني اصيل و فردي از آن نمي توان داشت. وصف هاي شاعر صوري و انزاعي و غير شخصي است. صورت حاكم بر ماده و گوياي چيزي است بيش از محتواي خود: رايحه شعري ازآن شنيده مي شود. در حقيقت شعريت كلمات است كه به سخن خصلت شاعرانه مي بخشد. اگر شاعر از تكرار مضاممين خسته نمي شود، از آن روست كه توجه او به سخنوري و بيان استادانه است كه ارزشي بالاتر از محتوا پيدا
مي كند. تحول در جهت آوردن مضامين نو نيست هنر شاعر در آن است كه همان مضامين سنتي را به طرزي نو درآورد. مضمون به ساده شدن و پيراستگي و هر چه بيش تر انتزاعي شدن گرايش دارد تا آن جا كه در باز نمودن فسرده و منجمد و تنها از راه جفت شدن با مضامين ديگر بارور گردد. اصل قاعده و مواضعه و سنت است و تبعيت از آن حتمي است شاعر به اراده خود اين انقياد را مي پذيريد تا استادي و مهارت خود را، در عين محدوديت نشان دهد. همين قيدهاي دل پذير است كه، از طريق مشتركات، سبك دوره اي را شكل مي بخشد و آن را در دست رس فهم قرار مي دهد. نوآوري ماهرانه و مقبول بيش تر در تركيب ها و آرايش هاي تازه مضمون سنتي است. از اين رو، يافتن منشأ مضمون دشوار است. تنها پرورش و گونه گوني مضمون واحد را مي توان
رديابي كرد. پروردن مضمون نيز، به واقع، آوردن تصاويري است كه براي همان
ويژگي هاي ثابت شواهدي نو به دست دهند. تنگي دهان و ميان معشوق را عنصري در يك رباعي چنين وصف مي كند:
تا نَسرايي سخن دهانت نبوَد
تا نگشايي كمر ميانت نبوَد
سوگند خوردم كه اين و اَنت نبوَد
و سعدي در دو بيت چنين:
علت آن است كه گاهي سخن مي گويد
ورنه معلوم نبودي كه دهاني دارد
حجت آن است كه وقتي كمري مي بندد
ورنه مفهوم نگشتي كه مياني دارد
كه، در آن، سعدي مضامين بيت اول رباعي عنصري را، با جان دادن در دو بيت، استقلال بخشيده و هم با تعدد افعال سخن را زندهتر و پوياتر ساخته است
همين مضمون در حافظ با مايه اي فلسفي عجين مي گردد و به اين صورت در مي آيد:
بعد ازينم نبود شايبه در جوهر فرد
كه دهان تو در اين نكته خوش استدالاليست
در مقايسه اشعار اين دوره با سروده هاي شاعران نوپرداز با تباين آشكاري رو به رو مي شويم:
شاعر عصر عزنوي برون گراست، مهم براي او جلوه هاست و او كاري به علل و اسباب ندارد؛ مقيد به سنت شعري است؛ نوآوريش در بيان استادانه با حفظ مضامين است؛ در شعرش، صورت بر ماده فايق است، تصاوير شاعرانه در سروده اش انتزاعي و غير شخصي است؛ شعر، با مشتركات، در چارچوب سبك دوره اي محصور است؛ مخاطبان شاعر محدود و خود اهل ذوق و ادب اند و با شاعر سنخيت فرهنگي دارند، فرديت زبان شاعر نسبتاً ضعيف است و با تغييرات قالبي رنگ مي بازد.
در مقابل، شاعر نوپرداز درون گراست؛ سنت شكن است؛ نوآوريش در بيان تجربه هاي هنري و الهامات نو در قالب مضامين تازه است؛ در شعدش، صورت و ماده پيوند زده و ارگانيك دارند؛ تصاوير از آن شاعر و آفريده اوست، شاعر استقلال جوست و از محدود ماندن در مكتبي رميدگي دارد؛ مخاطبان شاعر محفلي نيستند و شعر خواهان آن است كه حتي در فضاي محلي محدود نماند و در پهنه جهاني طنين افكن گردد و قرون و اعصار را در نوردد؛ شاعر در تلاش آن است كه زبان خاص خود را بيابد و با اين زبان كسب هويت كند.
اكنون اين سؤال به ذهن مي آيد كه آيا چنين ويژگي هايي در شعر نو اساساً تازگي دارد؟ پيش از پاسخ دادن به اين پرسش يا بهتر بگويم براي پاسخ دادن به اين پرسش، بگذار، ببينيم نظريه پردازان شعر نو درباره خصايص آن چه گفته اند.
ويژگي هايي كه نظريه پردازان براي شعر نو قايل شده اند بيش تر خصلت كالبد شناسانه دارد و خصوصيات ذاتي و محتوايي آن را كم تر بيان مي كند. لذا با اين همه رهيافت، درباره پيوند شعر نو و سنتي يا سنت شعري چيزي گفته نمي شود و اگر هم گفته شود منحرف كننده است.1 جدي ترين و جمع و جورترين تحليلي كه در اين باب صورت گرفته شايد مقدمه خواندني محمد حقوقي بر شعر نو از آغاز تا امروز؛ 1301- 1350(مجموعه اشعار نو منتخب خودئ او همراه چند تفسير) باشد.
حقوقي، ضمن شرح ملاك هايي كه براي گزينش اشعار اختيار كرده؛ به ويژگي هايي اشاره دارد كه شعر نيمايي را از شعر سنتي متمايز مي سازد اين ويژگي ها ذيل عناوين كوتاه و بلندي مصرع ها، عدوم رعايت قراردادها، عدم سخنوري، نوع ابهام، نوع ساختمان جاي داده شده است. در اين ميان حقوقي بر سر ابهام درنگ بيش تري كرده و با بر شمردن عوامل آن، كوشيده است تا ميان نوع ابهام در شعر نو و در شعر سنتي فرق ماهوي نشان دهد. هم چنين وي، ذيل بحث نوع ساختمان، براي شعر نو معماريي قايل شده كه شعر سنتي فاقد آن است.
از تمايزهايي كه حقوقي ميان شعر نو و سنتي ارائه كرده آنچه با كالبد شناسي شعر _ وزن و قالب_ مربوط مي شود كاملاً پذيرفتني و روشنگر است؛ اما آنچه با جوهر شعر ربط پيدا مي كند قوياً محل تأمل است و ما بر سر همين مطلب است كه توضيحاتي را لازم مي شماريم. در حقيقت، اختلاف بر سر همين برداشت است كه ما را بر سر دوراهي قايل شدن گسستگي كامل شعر نو از سنت شعري جز از حيث ماده زباني يا پيوستگي آن با سنت شعري و ادامه حيات جهاني از اين سنت در شعر نو قرار مي دهد.
ادامه ....