PDA

View Full Version : اسماعيل خوئي


hasmik
02-27-2005, 05:31 AM
تنديس مهرباني

از اين درخت يادبگير
که سايه سخاوتمندش را
در آفتاب و در باران
چتر سرت مي دارد :

در آفتاب و در باران
از هرکجا
به سوي وي آئي.
و هيچگاه
از روي کنجکاوي معصومانه نيز
براندازت نمي کند
که :<< اي غريبه ، اهل کجائي ؟‌ >>



اسماعيل خوئي

hasmik
03-01-2005, 08:45 AM
سلام
فکر مي کردم حداقل يه نفر از بچه هاي اين فارم اسماعيل خوئي رو بشناسه . يا حداقل اسمش رو شنيده باشه . از اين به بعد به جاي فعاليت در زمينه شاملو مي خوام از خوئي
بنويسم چون شاعري مثل خوئي هم در ايران کم داريم . واقعا شرم آوره که شاعر بزرگي در قيد حيات باشه و مردم اون رو فراموش کنند .

hasmik
03-01-2005, 09:04 AM
غزلواره


مگرنه شعر خواهر ف زیبایی است
مگر نه من در برابر ف زیبایی هیچ ام
پس از کجاست نمی دانم
و یا چراست زیبا خانم
زیبا جانم
که باز باز ازمن می پرسی
که از کجاست
و یا چراست
که مثل مار ف نخستین
جهان و جان ف خدا را وانهاده ام
و در تو می پیچم .





جوانه ای ست دل فخوبت از جوانی ف من
چرا که از قدیم ترین دنده ی خودم به جهانت آورده اند
و مادرم گشتی
دخترکم
دلبر من
همسرم
چرا که در نیافت مرا مادری که هیچ گاه نشد باشد
فرا ترینه ای از هیچ
در انبوه ف خود پرستی ف پدرم
و جز خیالی از آسودن در مهربانی ف اردی بهشتی ف تو نبود
تلنگری که از خواب ف بی گذشته و بی آینده در بهشت ف خدا بیدارم کرد
واز هر آنچه خدایی بود
- اما خودم نبود -
بیزارم کرد .





از خودت می پرسم
جوانه ی جان ف جوان ف من
حوا خانم
حوا جانم
چرا نباید بتوانی دیگر بار فریبم دهی
مگر من آدم نیستم
مگر فراتر از آغوش تو بهشتی هم هست
مگر
اگر تو نباشی
برای من گذشته ای
اکنونی
آینده ای
- سرشته بافت اش از شادی ف سرشتی ف من -
در خط ف بی شناسه ی هر گونه سرنوشتی هم هست ! ؟

اسماعیل خویی

Hemmati
03-01-2005, 02:58 PM
می شود هيچ هم نگفت.

آری،

از ستورف ستاره بر كه گذشتی

و به سوی همين زمين،

كه نخواهد بود،

يا،

يعنی،

كه به سوی كجا كه برگشتی،

خواهی ديد

می شود هيچ چيز نگفت

و فقط

بود.



لندن
بيست و يكمف مارسف ۹۲

Hemmati
03-01-2005, 03:05 PM
سلام
فکر مي کردم حداقل يه نفر از بچه هاي اين فارم اسماعيل خوئي رو بشناسه . يا حداقل اسمش رو شنيده باشه . از اين به بعد به جاي فعاليت در زمينه شاملو مي خوام از خوئي
بنويسم چون شاعري مثل خوئي هم در ايران کم داريم . واقعا شرم آوره که شاعر بزرگي در قيد حيات باشه و مردم اون رو فراموش کنند .

سلام دوست عزيز

خوئي جاي خود و شاملو در جاي خود، منتظر نوشته هاي شما درباره هر دو اين شاعران هستيم

درسته ما ايراني ها کمي هم مرده پرستيم و فرد بايد بميره تا زنده بشه در دل مردم

مانند فرهاد يا فروغي يا دلکش يا ... که فراموش شده بودند و با مرگشان زنده شدند

اما خب، شايدم نبايد مردم با شاعران در زمان حياتشان آشنا باشند
(ين براي بعضي ها خطرناکه شايد)

اما منتظر حضور و نوشته هايت در موضوعات هستيم...

شايد و پايدار باشي

SaYe
03-01-2005, 03:43 PM
سلام
اي کاش از بيوگرافي اين شاعر هم برامون بنويسين
ممنون ميشم :X

Hemmati
03-02-2005, 01:32 PM
سلام
اي کاش از بيوگرافي اين شاعر هم برامون بنويسين
ممنون ميشم :X

يك پنجره ست شاعر
شاعر كسی‌ست كه می‌پرسد
و سخت می‌ترسد:
و از همين روست
كه رو به‌آفتاب
می‌نشيند؛
و هرچه‌هست‌،
حتّـا‌،
آن مخملف سياه را نيز
بازيچه‌ئی به‌دستف رنگرزف آفتاب می‌بيند؛
و‌، ‌مثلف آفتاب‌پرستی هشيار‌،
درمخملف سياهی‌ی شب حل می‌شود:
يعنی‌كه‌، درسپيده‌ی فرجام‌،
به‌آفتاب بدل می‌شود


نام اسماعيل خويی در شعر امروز پارسی و به ويژه در شعر مهاجرت پارسی جای‌گاه ارجمند دارد‌. بررسی شعر پارسی ی امروز بی مرور آثار خويی بررسی يی همه جانبه و کامل نخواهد بود.
اسماعيل ‌خويی‌، در نهـم تيرماه ۱۳۱۷‌ در مشهـد زاده شد‌. او نسل فسوم مهاجرانی‌است كه از آذربايجان به خراسان كوچيده بودند. خويی دوره‌های ابتـدائـی و متوسطه را در مشهـد گذراند‌ و درسال ۱۳۳۶ برای ادامـه‌ی تحصيل به تهران رفت‌. پس‌ از فارغ التحصيل شدن از دانش‌سرای‌عالی به انگلستان رفت‌ و در دانشگاه لندن در رشته‌ی فلسفـه‌ دكترا گرفت‌. خويی پس‌از بازگشت از انگليس‌ در تهران‌اقامت گزيد‌و تا قبل از اين كه از سوی ساواك ممنوع‌التدريس‌ شود‌، در دانشگاه تربيت معلم به آموزش‌ پرداخت‌. ‌در همين سال ها، خويی با يكی از هم كلاسی های خود در دانشگاه لندن كه بانويی ايتاليائی به ‌نام “ فـرانكا? بود ازدواج كرد. حاصل اين ازدواج كه بعدها به جدائی انجاميد دو فرزند ‌بود. نتيجه ی ازدواج دوم خويی که هم چون ازدواج نخست او نا موفق بود دو فرزند می باشد .
خويی در سال ۱۳۳۵ اولين مجموعه‌ی اشعارش‌ را در مشهد چاپ كرد از چاپ كردن اين مجموعه كه از قضا مورد بحث و بررسی هم قرار گرفته بود، بزودی پشيمان شد و دفتر دوم اشعارش‌ را نيز با شكی كه‌نتيجه‌ی همان پشيمانی بود به چاپ نسپرد. كارنامه‌ی نزديك به پنجاه ‌ساله‌ی خويی در سر و كار داشتن با شعر، در تاريخ ادبيات امروز پارسی به او جايگاهی ارجمند داده است‌.
شعرهای اسماعيل خويی تا كنون به زبان‌های مختلف ازجمله انگليسی‌، روسی، فرانسه‌، آلمانی، هندی، اوكراينی و . . . ترجمه شده اند .
اسماعيل خويی به زبان انگليسی تسلط دارد و به اين زبان نيز فراوان شعر سروده است . نخستين مجموعه‌ی شعر های انگليسی او با نام Voice of Exile امروز در دسترس ماست.
دکتر اسماعيل خويی نمونه ی برجسته ی شاعرانی است كه آثارشان به صراحت و در كمال شيوائی بر زندگی و انديشه ، و همچنين بر ‌جايگاه آنان در سنت شعری يی كه در آن ساخته شده و شكل گرفته اند، شهادت می دهد. شعر اين شاعرف برجسته ی پارسی گو ـ و حالا اضافه کنم فارسی و انگليسی سرا ـ ‌را نه تنها در تعهد به فلسفه يا در علاقه ديرپايش‌ به مسائلف سياسی و اجتماعی، بلكه ‌در زندگی فعال، ولی غالباً تنهای شخصی نيز كه تجربه ی تبعيد غنای بيشتری به آن بخشيده، ‌همراهی كرده است.
دكتر اسماعيل ‌خويی فيلسوف است‌، اما فلسفه‌دانی‌ی او نيست كه اورا شاعر كرده است . می‌شود گفت كه فلسفه‌ به غنای شعر اوكمك كرده است اما بر او ستم كرده‌ايم اگر او را فيلسوفف شاعر بخوانيم. زيبنده ی نام او پيش از هر چيز عنوان ف شاعر است‌. او نخست شاعر است آن گاه فيلسوف، او نخست شاعر است پيش از آن که صاحب نظر در مسايل اجتماعی باشد. بعد، به همين ترتيب شاعر است پيش از آن که سياست دان‌ يا تاريخ دان باشد. از همه ی اين ها فراتر، او نخست شاعر است و بعد سخن دان.

Hemmati
03-02-2005, 01:33 PM
خويی در سال ۱۳۳۵ اولين مجموعه‌ی اشعارش‌ را در مشهد چاپ كرد از چاپ كردن اين مجموعه كه از قضا مورد بحث و بررسی هم قرار گرفته بود، بزودی پشيمان شد و دفتر دوم اشعارش‌ را نيز با شكی كه‌نتيجه‌ی همان پشيمانی بود به چاپ نسپرد. كارنامه‌ی نزديك به پنجاه ‌ساله‌ی خويی در سر و كار داشتن با شعر، در تاريخ ادبيات امروز پارسی به او جايگاهی ارجمند داده است‌.

شعرهای اسماعيل خويی تا كنون به زبان‌های مختلف ازجمله انگليسی‌، روسی، فرانسه‌، آلمانی، هندی، اوكراينی و . . . ترجمه شده اند .

اسماعيل خويی به زبان انگليسی تسلط دارد و به اين زبان نيز فراوان شعر سروده است . نخستين مجموعه‌ی شعر های انگليسی او با نام Voice of Exile امروز در دسترس ماست.

دکتر اسماعيل خويی نمونه ی برجسته ی شاعرانی است كه آثارشان به صراحت و در كمال شيوائی بر زندگی و انديشه ، و همچنين بر ‌جايگاه آنان در سنت شعری يی كه در آن ساخته شده و شكل گرفته اند، شهادت می دهد. شعر اين شاعرف برجسته ی پارسی گو ـ و حالا اضافه کنم فارسی و انگليسی سرا ـ ‌را نه تنها در تعهد به فلسفه يا در علاقه ديرپايش‌ به مسائلف سياسی و اجتماعی، بلكه ‌در زندگی فعال، ولی غالباً تنهای شخصی نيز كه تجربه ی تبعيد غنای بيشتری به آن بخشيده، ‌همراهی كرده است.

دكتر اسماعيل ‌خويی فيلسوف است‌، اما فلسفه‌دانی‌ی او نيست كه اورا شاعر كرده است . می‌شود گفت كه فلسفه‌ به غنای شعر اوكمك كرده است اما بر او ستم كرده‌ايم اگر او را فيلسوفف شاعر بخوانيم. زيبنده ی نام او پيش از هر چيز عنوان ف شاعر است‌. او نخست شاعر است آن گاه فيلسوف، او نخست شاعر است پيش از آن که صاحب نظر در مسايل اجتماعی باشد. بعد، به همين ترتيب شاعر است پيش از آن که سياست دان‌ يا تاريخ دان باشد. از همه ی اين ها فراتر، او نخست شاعر است و بعد سخن دان.

شعرف خويی آنجا كه اعماقف جهانف درون و انسانف خويش‌ را می كاود نو، زنده ‌و امروزين است. شعر او در ‌اين جايگاه، هم نيمائی و هم مابعد نيمائی است؛ همان گونه كه هم كلاسيك و هم مدرن است. ‌شعر خويی قالب و سبک و نفوذ ويژه ی خود را دارد.

شعر او در پرداخت اکر که لازم باشد حتـّا از مكتب نيمايی نيز درمی گذرد. برای او در اين مرحله، شعر نيما ديگر حرف آخر در شكل و كالبد و ساختار ف شعر نيست، همانطور ‌كه شكلها و كاربردهای كلاسيك شعر فارسی برای او تا آنجا كارآئی و کاربرد دارند ‌كه بتوانند بازگو کننده ی جان و جهان توفنده او باشند. احاطه‌ی كامل خويی بر زبان فارسی از او شاعری ساخته است چند سبكی و اين نكته‌ی طريفی است که كسی به آن نپرداخته است. انصاف اين است که به اين ويژه گی ی او به طور جدی و با چشمی آگاهانه نگريسته شود.

خويی شاعری است که چهار پنج سبك شعری را با هم ، در حد بسيار استادانه يی ، پيش برده است. اما تقريبا هيچ يک از سخن‌شناسان و شعرشناسان ما نگاهی کارشناسانه به اين وجه شعری خويی نيانداخته اند . اگر خيلی خوش بين باشيم بايد نگاه نگردن همه جانبه به شعر خويی را از سرف کمی ی دانش ف سخن شناسی ف داعيان سخن شناسی ی هم زمان خويش بدانيم و گرنه بی شک تعمد داشته ايم تا نگذاريم يکی از شاعران بزرگ زمان در جايگاه واقعی خويش معرفی شود.

خوئی، از معدود شاعران ماست که از شعر تعريف مشخصی به دست داده است، او در تعريف شعر می‌گويد: “شعر همانا گره‌خوردگی‌ی عاطفی‌ی انديشه و خيال است در زبانی فشرده و آهنگين.?. پرداختن به تعريف ف خويی از شعر در اين مختصر نمی گنجد. من اجزای اين اين تعريف را در مقاله يی جداگانه بررسی کرده ام.
خويی می گويد که شاعر ها را می توان در سه گروه دسته بندی کرد:
گروه نخست ـ آن هايی که شاعر به دنيا میآيند، سپس با خون فدل خوردن و آموختن و تلاش کردن شاعرتر می شوند.
گروه دوم ـ شاعر هايی که شاعر به دنيا آمده اند اما با درجا زدن ف خود شاعر نشده اند.
گروه آخر ـ آن هايی که با دانستن قواعد شعری ، شعر می سرايند و به خاطر نداشتن بينش شاعرانه شعرشان مثل انار سرمازده می ماند. شعر ف بی خون. مثل بعضی از استادان دانشگاه.
بی گزافه می توان گفت که خويی ، خود در گروه اول قرار دارد. او شاعر ف" شدن های مداوم" ست . زبان شعر خويی چشم گير است و شگفت‌آور. او بسيار سروده و می سرايد. پس شاعر پْر کاری است. شاعر پْر کار البته که همه ی شعرهايش مثل هم نيستند؛ اما او شاعری است که بيشتر ف شعرهايش را می توان از شعرهای خوب به شمار آورد. خوئی ‌شعرهايی دارد كه شنونده را گرم می‌كنند، سرد می‌كنند، به شگفت می‌آورند، تكان می‌دهند، ‌می‌خندانند، مضطرب می‌كنند، به خشم می‌آورند. ودر يك كلام بر شنونده و خواننده تأثير می‌گذارند. خوئی شاعری است كه به هرجا رود، شعر آنجاست. او ، يكی از انگشت شمار نمادها و نمودهايی است كه “ادبيات ايرانی در خارج از كشور? را در سال های سردف غربت ايرانيان پناهنده و مهاجر، بر قامت خود فراز كرده ‌است.
خويی شاعری ست که با آن که در سال های پس از انقلاب ف آخوندزده ی ايران در ميهن خويش نبوده است اما چراغش هميشه در خانه سوخته و داغ ف دوری از خانه ی شعريش، ايران ، دلش را دردمند کرده است.

Hemmati
03-02-2005, 02:05 PM
دکتر اسماعيل خويی در شمار ف پايه گذاران ف کانون نويسنده گان ايران است و دو دوره نيز عضو هيأت دبيران کانون بوده است . او که از همان آغازف تلاش های کانون نويسنده گان سازمان های هم مانند، در کنار ديگر آزادانديشان هم رزم خويش در مرکز فجنبش روشنفکری ايران قرار داشت پس از اعدام دوست و هم سنگرش، زنده ياد سعيد سلطان پور در سال ۱۳۶۰، ناچار زندگی مخفی را برگزيد و پس از مدتی راهی ی تبعيد شد. او از سال ۱۳۶۳ در لندن زنده گی می کند .
در خارج از ايران نيز ، اسماعيل خويی، يکی از تلاش گران ف راهف آزادی ی بی حد و حصر بيان و عقيده بوده است . هم او يکی از نخستين کسانی بود که در راستای باور راستين خويش به ، فـتوای خمينی در به قتل رساندن سلمان رشدی را آشکارا محکوم کرد و از همين رو آخوند های فـرمـان فـرما که از او هيچ دل ف خوشی نداشتند آثار او را از کتاب حانه ها برچيدند و رسما وزارت سانسور آخوندی به همه ی ناشرها ی ايرانی دستور داد تا از نشر کارهای او بپرهيزند. غاقل از اين که صدای رسای خويی به هر طريق به گوش ايرانيان خواهد رسيد.

من ديگر چه می توانم درباره ی او بگويم جز اين که : تکرار کنم اسماعيل خويی يک شاعـر ارج مند است. شاعری كه گفتم تا پای بدل شدن به آفتاب رفته است‌‌. و رها شده است از همه چيز:


" ناگاه
سنگی شدم رها شده بر سطح صيقلينه‌ای از يخ‌،
با دانشی‌، چو دانستن‌، رام ،
كه ـ مثل عشق طعم گوارايی از پذيرفتن داشت ‌،
آميخته
به حس‌ بی‌كرانه‌يی از رفتن"

و همين اورا شاعرف برجسته‌يی می‌كند كه چشم مركب دارد و ابعاد مختلف زنده ‌گی را می‌بينند و در نتيجه واژه‌گان‌ را هدر نمی‌دهد‌ وشعر می‌سرايد.

" نه ، نشد ! فکر نمی کنم ! نشد، نه !"

آيا نبايد برای معرفی يک پنجره، ديوار بود ؟
پس همان بهتر که سخن کوتاه کنم و بگويم : يک پنجره است خويی ، پنجره يی به دشت پر آفتاب يا باغ بسيار درخت و يا نمی دانم . . . شما بگوييد .




بازنويسی می ۲۰۰۲
منبع : سایت خويی

SaYe
03-03-2005, 10:14 AM
ممنون از لطفتون :)

SaYe
03-03-2005, 10:15 AM
حتمآ ميرم دنبا اشعار اين شاعر و جواب سوالتونو مدم :)

Hemmati
03-08-2005, 06:34 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/meikhanegi.gif
سايه منتظر نوشته هايت هستيم ...

SaYe
03-11-2005, 07:13 AM
" يك پنجره ست شاعر / شاعر كسی‌ست كه می‌پرسد / و سخت می‌ترسد: / و از همين روست/ كه رو به‌آفتاب / می‌نشيند؛ / و هرچه‌هست‌، / حتّـا‌، / آن مخملف سياه را نيز / بازيچه‌ئی به‌دستف رنگرزف آفتاب می‌بيند؛ / و‌، ‌مثلف آفتاب‌پرستی هشيار‌، / درمخملف سياهی‌ی شب حل می‌شود: / يعنی‌كه‌، درسپيده‌ی فرجام‌، / به‌آفتاب بدل می‌شود "

SaYe
03-11-2005, 07:18 AM
http://www.esmailkhoi.com/images/Khoi017.jpgدر باز خواندنف این شعرف، پس از هفت هشت سال که از سرودنش می گذرد، به هنگام می یابم کـه آن را، انـگار شعری تازه سروده، دیـگر بار بـه چـاپ بسپارم- و، این بار، پیشکش اش کنم به برادرانف جان خودم در شعر:

جوادجان اسدیان، محمدجان عارف، صمصام جان کشفی و سعید جان یوسف.



با مهر و درود و سپاس،

اسماعيل خويی

۲۸ دسامبر ۲۰۰۳ – بیدرکجا.



بايد کمی بخوابم









آغازم از شنیدن بود،

با گوشهای خودآگاهی:

آغازه ام

موسیقی ی صبورف همین گندزار بود:

شبخوانی ی گروهی ی غوکانش را می گویم،

که تک نوازه های ویژه ی خود را هم داشت:

خرناسه های فردی ی خوکانش را می گویم.





و چشمه سارف کوچکف من

از گوهرف زلالف خودش بر می آمد،

تا جانبف زلال روان باشد؛

و، تا چنین کند،

می بایست

بر بسترف محال روان باشد.





در آبهای سربالا رفتن،

پس،

با پای سر

راهف درازف ناممکن را

سوی نگاهف ماه پیمودم:





راهی که، در مخافتف بی منطقش،

تا هست،

پایین تر از فرود و

بالاتر از فراز می مانَد:

راهی که،

همچنان

و تا به پایان،

انگار،

در کجایی از آغاز می مانَد:

و این که در کجاشی این دم،

یا در کجاش بودی پیرارسال،

یا در کجاش خواهی بود پس فردا،

تا جاودانه، در خود، یک راز می ماند.





اما من از نهادف زمینم بر می جوشیدم

که پاک بود،

زیرا که خاک بود؛

و ز هیچ چیز،

در جهانف مادرانه ی زهدانف او،

نبود

که پیرامونم،

مانندف اندرونه ی خوکان،

ناپاک بود.





اما، هنوز برنیامده از خویش،

دیواره های لوش ف هزاران هزاره بود که

از چارسو

بر من

سدّ می بست

و غلغل ف جوانف گلوگاهم را

در خود

می شکست.







بایست،

تا به گوهرف خود بازآیم،

یکچند می گسستم از مادرم زمین.

بایست

در چشمف ماه بدوزم نگاه:

تا چاهف خاستگاهی

در راهم

بدل نشود

به ایستگاهف فرجامین.

بایست

از جهیدنف غوکان

بی بال و پرپریدن می آموختم.

و،

تا آفتاب گواهی باشد بر بی گناهی ی من،

می بایست

در تابه های تبخیر

می سوختم.





از تخته بندف گیرافتادگی

در لایه های ماندن و گندیدن

تا باز می توانستم بستانم آب بودنف خود را،

بایست از آنف خویش می کردم،

دیگرباره،

ناب بودنف خود را.





بایست تا بپالایم خود را

از هر چه بود و

پالودم.

وقتی که سنگ

دستف درنگ بر سرف افشانه های نازکف من می فشرد،

می بایست

فوّاره وار باشم و

بودم.





باری،

من یک سرود بودم،

تا بودم:

هم وقت ها که،

در خیزش،

رفتارف جانف پرفریادم

فوّاره وار بود؛

هم وقت ها که،

باران وار،

در ریزش،

سر تا به پای پیکرم ایثار بود.





من یک سرود بودم،

آری:

سیلابی از هجا و رفتن و سرشاری:

هم آن هزاران باری

کز هزارچمف تکرار بود

که می بایست بگذرم؛

هم آن یگانه هر بار

که دیداری داشتم

با آن یگانگی ی بی واژه:

دم ها که، سینه خیز، به کوهی از اندوه

بر می کشیدم خود را:

در زیرف آسمانی گریان،

شلاقف آذرخشانم

بر بندبندف پیکرف عریان؛

نیز

دم ها که

از ستیغف شادی

سر ریز می شدم:

در آبشارف رقصانی

از لذّتف زلالف خودافشانی:

شولای زرکشی م

از آفتاب

بر دوش و

بر گردنم

شالف بهاربافته ی تیراژه.







کوتاه تر از آهی چون آرزو دراز

بگویم،

پس:

من،

تا بوده ام،

به گوهر،

فوّاره ـ آبشارف خودافشانی از تبارف سرودن بوده ام؛

و، ماندگار و فرّار،

چون انفجاری از شعر،

آمیزه ی نبودن و بودن بوده ام.



و رفتنم هماره به خود بازآمدن

بوده ست:

چندان که نیستن را

دیگر

از زیستن نشناسم باز:

و یکی شده است در من

آرامشف شکسته پری در فرود و

رامش پرواز بر فراز.

و پرسشی ندارم و دلشوره ای

کاین آستانف پایان است

یا عنفوانف آغاز.





بیدرکجای ناچار

نگذاشت،

می پذیرم،

نگذاشت،

نگذاشت گاهواره ی دریا گورم باشد.

و از شکستگی ست،

می دانم،

از خستگی ست که،

نابودن وار،

آن سوی هر فراز و فرودم.





باشد.





اما سراب نیز نبود

آن هر چه ای که از دریا دورم کرد.

خورشید بود،

خیره شدن در زلالی ی خورشید بود،

که کورم کرد:

و بر رهم گرفت مشعلف نورانی ی جنون؛

و رهنمونم گشت

تا ناکجای اکنون.





اکنون،

در این گشادگی ی هموار،

بر صیقلف تفیده ی این شنزار،

تنها هزارپای یکی رودم:

و روزنی به سوی مغاکی می جویم

در خاک:

تا در گفمای ایمنف آن سر فرو برم



و گفم شوم،

دوباره،

به زهدانف مادرم.





شاید فقط به دریا نیست:

شاید که آبف ناب

در خاکف پاک

نیز

به آرامش می رسد؟

شاید

بیهوده نیست که خوابم می آید.

شاید

باید کمی بخوابم،

تا،

دیگر بار،

فوّاره وار

از دلف خود

سر برآورم.







بیستم فوریه ۹۷ - بیدرکجا

SaYe
03-11-2005, 07:19 AM
در باز خواندنف این شعرف، پس از هفت هشت سال که از سرودنش می گذرد، به هنگام می یابم کـه آن را، انـگار شعری تازه سروده، دیـگر بار بـه چـاپ بسپارم- و، این بار، پیشکش اش کنم به برادرانف جان خودم در شعر:

جوادجان اسدیان، محمدجان عارف، صمصام جان کشفی و سعید جان یوسف.



با مهر و درود و سپاس،

اسماعيل خويی

۲۸ دسامبر ۲۰۰۳ – بیدرکجا.



بايد کمی بخوابم









آغازم از شنیدن بود،

با گوشهای خودآگاهی:

آغازه ام

موسیقی ی صبورف همین گندزار بود:

شبخوانی ی گروهی ی غوکانش را می گویم،

که تک نوازه های ویژه ی خود را هم داشت:

خرناسه های فردی ی خوکانش را می گویم.





و چشمه سارف کوچکف من

از گوهرف زلالف خودش بر می آمد،

تا جانبف زلال روان باشد؛

و، تا چنین کند،

می بایست

بر بسترف محال روان باشد.





در آبهای سربالا رفتن،

پس،

با پای سر

راهف درازف ناممکن را

سوی نگاهف ماه پیمودم:





راهی که، در مخافتف بی منطقش،

تا هست،

پایین تر از فرود و

بالاتر از فراز می مانَد:

راهی که،

همچنان

و تا به پایان،

انگار،

در کجایی از آغاز می مانَد:

و این که در کجاشی این دم،

یا در کجاش بودی پیرارسال،

یا در کجاش خواهی بود پس فردا،

تا جاودانه، در خود، یک راز می ماند.





اما من از نهادف زمینم بر می جوشیدم

که پاک بود،

زیرا که خاک بود؛

و ز هیچ چیز،

در جهانف مادرانه ی زهدانف او،

نبود

که پیرامونم،

مانندف اندرونه ی خوکان،

ناپاک بود.





اما، هنوز برنیامده از خویش،

دیواره های لوش ف هزاران هزاره بود که

از چارسو

بر من

سدّ می بست

و غلغل ف جوانف گلوگاهم را

در خود

می شکست.







بایست،

تا به گوهرف خود بازآیم،

یکچند می گسستم از مادرم زمین.

بایست

در چشمف ماه بدوزم نگاه:

تا چاهف خاستگاهی

در راهم

بدل نشود

به ایستگاهف فرجامین.

بایست

از جهیدنف غوکان

بی بال و پرپریدن می آموختم.

و،

تا آفتاب گواهی باشد بر بی گناهی ی من،

می بایست

در تابه های تبخیر

می سوختم.





از تخته بندف گیرافتادگی

در لایه های ماندن و گندیدن

تا باز می توانستم بستانم آب بودنف خود را،

بایست از آنف خویش می کردم،

دیگرباره،

ناب بودنف خود را.





بایست تا بپالایم خود را

از هر چه بود و

پالودم.

وقتی که سنگ

دستف درنگ بر سرف افشانه های نازکف من می فشرد،

می بایست

فوّاره وار باشم و

بودم.





باری،

من یک سرود بودم،

تا بودم:

هم وقت ها که،

در خیزش،

رفتارف جانف پرفریادم

فوّاره وار بود؛

هم وقت ها که،

باران وار،

در ریزش،

سر تا به پای پیکرم ایثار بود.





من یک سرود بودم،

آری:

سیلابی از هجا و رفتن و سرشاری:

هم آن هزاران باری

کز هزارچمف تکرار بود

که می بایست بگذرم؛

هم آن یگانه هر بار

که دیداری داشتم

با آن یگانگی ی بی واژه:

دم ها که، سینه خیز، به کوهی از اندوه

بر می کشیدم خود را:

در زیرف آسمانی گریان،

شلاقف آذرخشانم

بر بندبندف پیکرف عریان؛

نیز

دم ها که

از ستیغف شادی

سر ریز می شدم:

در آبشارف رقصانی

از لذّتف زلالف خودافشانی:

شولای زرکشی م

از آفتاب

بر دوش و

بر گردنم

شالف بهاربافته ی تیراژه.







کوتاه تر از آهی چون آرزو دراز

بگویم،

پس:

من،

تا بوده ام،

به گوهر،

فوّاره ـ آبشارف خودافشانی از تبارف سرودن بوده ام؛

و، ماندگار و فرّار،

چون انفجاری از شعر،

آمیزه ی نبودن و بودن بوده ام.



و رفتنم هماره به خود بازآمدن

بوده ست:

چندان که نیستن را

دیگر

از زیستن نشناسم باز:

و یکی شده است در من

آرامشف شکسته پری در فرود و

رامش پرواز بر فراز.

و پرسشی ندارم و دلشوره ای

کاین آستانف پایان است

یا عنفوانف آغاز.





بیدرکجای ناچار

نگذاشت،

می پذیرم،

نگذاشت،

نگذاشت گاهواره ی دریا گورم باشد.

و از شکستگی ست،

می دانم،

از خستگی ست که،

نابودن وار،

آن سوی هر فراز و فرودم.





باشد.





اما سراب نیز نبود

آن هر چه ای که از دریا دورم کرد.

خورشید بود،

خیره شدن در زلالی ی خورشید بود،

که کورم کرد:

و بر رهم گرفت مشعلف نورانی ی جنون؛

و رهنمونم گشت

تا ناکجای اکنون.





اکنون،

در این گشادگی ی هموار،

بر صیقلف تفیده ی این شنزار،

تنها هزارپای یکی رودم:

و روزنی به سوی مغاکی می جویم

در خاک:

تا در گفمای ایمنف آن سر فرو برم



و گفم شوم،

دوباره،

به زهدانف مادرم.





شاید فقط به دریا نیست:

شاید که آبف ناب

در خاکف پاک

نیز

به آرامش می رسد؟

شاید

بیهوده نیست که خوابم می آید.

شاید

باید کمی بخوابم،

تا،

دیگر بار،

فوّاره وار

از دلف خود

سر برآورم.







بیستم فوریه ۹۷ - بیدرکجا

SaYe
03-11-2005, 07:22 AM
ديری ست

ديری ست كه در دشتف شكيبائی ی من ،

در خويش‌ گم است جانف صحرائی ی من .

ترسم تو هم ، ای پوپكف رنگين پرف عشق !

گم گردی در كويرف تنهائی ی من .

SaYe
03-11-2005, 07:25 AM
[


با مهر و درود و سپاس،

اسماعيل خويی

۲۸ دسامبر ۲۰۰۳ – بیدرکجا.



بايد کمی بخوابم









آغازم از شنیدن بود،

با گوشهای خودآگاهی:

آغازه ام

موسیقی ی صبورف همین گندزار بود:

شبخوانی ی گروهی ی غوکانش را می گویم،

که تک نوازه های ویژه ی خود را هم داشت:

خرناسه های فردی ی خوکانش را می گویم.





و چشمه سارف کوچکف من

از گوهرف زلالف خودش بر می آمد،

تا جانبف زلال روان باشد؛

و، تا چنین کند،

می بایست

بر بسترف محال روان باشد.





در آبهای سربالا رفتن،

پس،

با پای سر

راهف درازف ناممکن را

سوی نگاهف ماه پیمودم:





راهی که، در مخافتف بی منطقش،

تا هست،

پایین تر از فرود و

بالاتر از فراز می مانَد:

راهی که،

همچنان

و تا به پایان،

انگار،

در کجایی از آغاز می مانَد:

و این که در کجاشی این دم،

یا در کجاش بودی پیرارسال،

یا در کجاش خواهی بود پس فردا،

تا جاودانه، در خود، یک راز می ماند.





اما من از نهادف زمینم بر می جوشیدم

که پاک بود،

زیرا که خاک بود؛

و ز هیچ چیز،

در جهانف مادرانه ی زهدانف او،

نبود

که پیرامونم،

مانندف اندرونه ی خوکان،

ناپاک بود.





اما، هنوز برنیامده از خویش،

دیواره های لوش ف هزاران هزاره بود که

از چارسو

بر من

سدّ می بست

و غلغل ف جوانف گلوگاهم را

در خود

می شکست.







بایست،

تا به گوهرف خود بازآیم،

یکچند می گسستم از مادرم زمین.

بایست

در چشمف ماه بدوزم نگاه:

تا چاهف خاستگاهی

در راهم

بدل نشود

به ایستگاهف فرجامین.

بایست

از جهیدنف غوکان

بی بال و پرپریدن می آموختم.

و،

تا آفتاب گواهی باشد بر بی گناهی ی من،

می بایست

در تابه های تبخیر

می سوختم.





از تخته بندف گیرافتادگی

در لایه های ماندن و گندیدن

تا باز می توانستم بستانم آب بودنف خود را،

بایست از آنف خویش می کردم،

دیگرباره،

ناب بودنف خود را.





بایست تا بپالایم خود را

از هر چه بود و

پالودم.

وقتی که سنگ

دستف درنگ بر سرف افشانه های نازکف من می فشرد،

می بایست

فوّاره وار باشم و

بودم.





باری،

من یک سرود بودم،

تا بودم:

هم وقت ها که،

در خیزش،

رفتارف جانف پرفریادم

فوّاره وار بود؛

هم وقت ها که،

باران وار،

در ریزش،

سر تا به پای پیکرم ایثار بود.





من یک سرود بودم،

آری:

سیلابی از هجا و رفتن و سرشاری:

هم آن هزاران باری

کز هزارچمف تکرار بود

که می بایست بگذرم؛

هم آن یگانه هر بار

که دیداری داشتم

با آن یگانگی ی بی واژه:

دم ها که، سینه خیز، به کوهی از اندوه

بر می کشیدم خود را:

در زیرف آسمانی گریان،

شلاقف آذرخشانم

بر بندبندف پیکرف عریان؛

نیز

دم ها که

از ستیغف شادی

سر ریز می شدم:

در آبشارف رقصانی

از لذّتف زلالف خودافشانی:

شولای زرکشی م

از آفتاب

بر دوش و

بر گردنم

شالف بهاربافته ی تیراژه.







کوتاه تر از آهی چون آرزو دراز

بگویم،

پس:

من،

تا بوده ام،

به گوهر،

فوّاره ـ آبشارف خودافشانی از تبارف سرودن بوده ام؛

و، ماندگار و فرّار،

چون انفجاری از شعر،

آمیزه ی نبودن و بودن بوده ام.



و رفتنم هماره به خود بازآمدن

بوده ست:

چندان که نیستن را

دیگر

از زیستن نشناسم باز:

و یکی شده است در من

آرامشف شکسته پری در فرود و

رامش پرواز بر فراز.

و پرسشی ندارم و دلشوره ای

کاین آستانف پایان است

یا عنفوانف آغاز.





بیدرکجای ناچار

نگذاشت،

می پذیرم،

نگذاشت،

نگذاشت گاهواره ی دریا گورم باشد.

و از شکستگی ست،

می دانم،

از خستگی ست که،

نابودن وار،

آن سوی هر فراز و فرودم.





باشد.





اما سراب نیز نبود

آن هر چه ای که از دریا دورم کرد.

خورشید بود،

خیره شدن در زلالی ی خورشید بود،

که کورم کرد:

و بر رهم گرفت مشعلف نورانی ی جنون؛

و رهنمونم گشت

تا ناکجای اکنون.





اکنون،

در این گشادگی ی هموار،

بر صیقلف تفیده ی این شنزار،

تنها هزارپای یکی رودم:

و روزنی به سوی مغاکی می جویم

در خاک:

تا در گفمای ایمنف آن سر فرو برم



و گفم شوم،

دوباره،

به زهدانف مادرم.





شاید فقط به دریا نیست:

شاید که آبف ناب

در خاکف پاک

نیز

به آرامش می رسد؟

شاید

بیهوده نیست که خوابم می آید.

شاید

باید کمی بخوابم،

تا،

دیگر بار،

فوّاره وار

از دلف خود

سر برآورم.







بیستم فوریه ۹۷ - بیدرکجا[/QUOTE]

Hemmati
03-12-2005, 03:53 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/ghazalvare.gif

Samira
04-12-2005, 07:56 AM
شكل ف صداى بلبلم از ياد رفته بود

آه،

اين مرغك از كجاست

كه تاريخ و

فرهنگ و

آئين مرگ را

به چهچه

بى محتوا مى كند؟


(اسماعيل خوئى)

hasmik
05-24-2005, 08:24 AM
خوشحال شدم كه اين بحث تا اينجا حداقل ادامه پيدا كرده و متاسفم كه نبودم تا ادمه بدم ولي حقيقتا هيچ كس به جز لحظه عزيز نميتونست اين بحث را به اين خوبي پيش ببره . دوست عزيز تشكر .

اشكم دميد

گفتم نه پاي رفتن نه تاب ماندگاري
درد خزه ي كف جوي اين است
گفت آري اما دگانه تا كي ؟
يا موج وش روان شو
يا در كنار من باش
گفتم دلم گرفته ست
مثل سكون ملولم
گيسو فشانده در باد
آشفت
كاي پريشان
منشين فسرده چون يخ
در تاب شو چو آتش
هان ! بي قرار من باش
پرواز گفت
گفتم
آري خوش است پرواز
اما سب است و طوفان وين بالهاي خونين
چتر نوازش افشانده
كاي سايه سار پربرگ
ز آرامش يقينت سرشار كرد خواهد
تا بامداد پرواز
اي خوب خسته من
بر شاخسار من باش
گفتم شب ارچه تاريك
زنگار جانم اما
تاريكي درون است
خورشيد رخ برافروخت
كآيينه دار من باش

sajje
06-16-2005, 01:23 PM
آن روز که دلم پیش دلت بود گرو

دستان مرا سخت فشردی که نرو

حالا گه دلت به دیگری پیوست

کفشان مرا جفت بکردی که برو

AteNa
05-03-2007, 10:41 AM
درسفربودیم ،
بادپامان چالاک چوباد ،
گرچه سرتاپاش ازپولاد ...

***



جاده می لغزید .
- نگهم گلدانی بود که از پنجره تشویش فروافتاد –
زیرپایم را خالی دیدم :
- (( جاده انگرنواری ست .
آه ، گوئی مابازیچه دستی بازیگوشیم
کز پس پشته آغاز
جاده را مثل نواری لغزان
می کشد ، تند و توانا ، سوی خویش .
رفتن است این آیا ،
یارانده شدن است ؟ ))



جاده می رفت .
- خستگی زنجره ای بود که درخونم زمزمه می کرد –
کتابم رابستم :
- (( جاده طوماری است
یکنواخت .
جاده تکرار رخوتناک یک واژه ست ،
جاده یعنی : رفتن ، رفتن ، رفتن ، رفتن ... ))


ورسیدن
به افق می مانست
( دست نایافتنی بود ) .



جاده می آمد .
- باز آن شادی بی چون وچرا در من
فوج پرموجی از سار وقناری بود ،
داشتم می گفتم :

- (( جاده جوباری ست ،
بادپامان ، رهوار ، برآن
چو یکی زورق زیبا ، گذران ...))

دیدم ، اما گفتن بیهوده ست ،
جاده ، دیدم ، در خویش همان است که بوده ست ،
وهمان است که خواهد بود .


- (( جاده ( باخود گفتم ) جاده ست ،
نواری نه ،
طوماری نه ،
جوباری نه ،
جاده جاده ست ،
کیست ؟ ...
( فریاد زدم درخویش )
ای شمایان درمن !
ازشمایان درمن کیست که با خورجینی سرشار ازخاموشی
سفری دیگر را
دربی واژگی دیدار
آماده ست ؟
کیست ؟
کیست ؟ ... ))


پنجم تیر 1347 - تهران

AteNa
05-03-2007, 10:42 AM
دور و بیرون از دسترسهرچه تلاش ،
همچنان گرم گریز
توسن تیز تک روی به جاوید گریزنده آینده .
نیز
همچنان سرد درنگ
جاودان اکنون دلگیر دلتنگ :
با همان خامشی روی به خاموشی ،
و همان اندوه و افسوس فزاینده .

من و پرواز نگاه .
من و آه .


شانزدهم امرداد 1338 - مشهد