View Full Version : دکتر علي شريعتي
Hamseda
04-06-2005, 11:08 PM
آری،
روح من یک اسب است،
اما دریغ که در این جا که منم،
اسب تازی را نیز به خراس می بندند و
با اسب گاری هم زنجیر می کنند.
و در این جا که منم،
ماندگاران آزادند و فراریان در بند!
@};-
Hamseda
04-06-2005, 11:10 PM
بگذار تا شیطنت عشق
چشمان ترا به عریانی خویش بگشاید.
هر چند آن جا جز رنج و پریشانی نباشد،
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن!
@};-
Hamseda
04-06-2005, 11:12 PM
خدایا
چه سخت است تنهایی
و چه بدبختی آزار دهنده ایست
تنها خوشبخت بودن
بودنی که سخت تر از کویر است.
@};-
Samira
04-10-2005, 09:57 AM
نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي بسيار مشتاقم كه از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريز و پي در پي
دم گرم خودش رادر گلويم سخت بفشارد
وخواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدينسان بشكند دايم سكوت مرگبارم را
neman
04-10-2005, 11:20 AM
خدایا
چه سخت است تنهایی
و چه بدبختی آزار دهنده ایست
تنها خوشبخت بودن
بودنی که سخت تر از کویر است.
@};-
بنده هم از علاقه مند ان شريعتي هستم
از شما هم بخاطر اين متنها ممنونم ;;)
Samira
04-18-2005, 08:49 AM
--------------------------------------------------------------------------------
سالها پيش دل من...
كه به عشق ايمان داشت...
تا كه آن نغمه جانبخش تو از دور شنيد...و در آن مزرع آفت زده شوم حيات..
شاخ اميدي كاشت...
چشم در راه تو بودم ..كه تو كي ميايي...
....بر سر شاخه سر سبز اميد دل من ...كه تو كي..
ميخواني
dariush_a
04-18-2005, 02:56 PM
salam man ozve jadid hastam mikhastam az monajathay doctor ham vasam benvisi
montazeram mersi
Samirra
06-22-2005, 06:30 AM
۲۹خرداد هر سال يادآور شهادت دكتر علي شريعتي ،جامعهشناس و دانشمند مسلماني است كه با انديشه ژرف خود در حوزه مباحث اسلامي ، شيوهاي بديع و نوين در ساحت تفكر اسلامي بوجود آورد.
بسياري از انديشمندان و جامعه شناسان نتايج امروزين تفكرات اسلامي را وامدار وي ميدانند.
با نگاهي اجمالي وگذرا به آثار و فعاليتهاي دكترشريعتي در حوزه مطالعات اسلامي ميتوان دريافت كه وي در اشاعه و بسط شيوههاي نوين انديشه اسلامي نقشي انكارناپذير داشت.
يكياز مولفههاي برجسته انديشه دكتر شريعتي در نقشآفريني وي به عنوان فردي متفاوت ،برقراري پيوند ميان زندگي مدرن امروزي و اعتقادات زندگي متعارف بود. نا
وي دريافته بود كه زندگي در دنياي مدرن براي آناني كه خود را به عنوان مسلمان معرفي ميكنند،با شبهاتي آميخته بوده و پاسخ آن نيز مويد چگونگي ارتباط بين آنان و زندگي مدرن است.
دكتر شريعتي در برخي از آثارش مسلمانان را در برخورد با زندگي مدرن به سه گروه مختلف طبقهبندي ميكند:دستهاول آنهايي هستند كه در نتيجه سياستهاي بلند مدت كشورهاي استعماري دچار نوعي خود باختگي و حقارت شده و مذهب،آداب ، رسوم و فرهنگ خود را مانعي بر سر راه پيشرفت قلمداد ميكنند.
دسته دوم افراد سنتي بوده كه روند رو به رشد مدرنيته در جامعه را رد و ترجيح ميدهند كه منزوي باقي بمانند، چرا كه حضور روح مدرنيته در بطن زندگي اسلامي را نوعي آفت در زندگي خود ميپندارند.
دسته سوم كه شريعتي خود را از آن دسته معرفي ميكند، معترف بر نواقص ، محدوديتها و كاستيهاي زندگي مدرنيته هستند.
آنان علاوه بر ايمان به ضرورت زندگي در دنياي مدرن ،معتقدند مسلمانان بايد با سربلندي و عزتي خاص بدون اطاعت كوركورانه از تجربيات غرب زندگي كنند.
از اين رو شمار قابل توجهي از آثار دكتر علي شريعتي نيز بر محور همين سخن در گردش است.
وي همواره در سخنرانيها و آثار خود بر لزوم حفظ اصالت اسلامي (به عنوان يك تمدن قوي از بعد فطري) در دنياي مدرن (به عنوان يك هنجار انكارناپذير) تاكيد كردهاست.
دكتر علي شريعتي كه مطالعات غربي و اسلامي را در حد آكادميك سپري كرده بود ، توانست با حضور در محافل علمي به عنوان چهرهاي نخبه شناخته شود.
از ديگر سو آثار دكتر شريعتي را ميتوان از جمله نمونههاي كمنظير در ادبيات فارسي از بعد شيوايي دانست.
شماري از آثار وي همچون " كوير " ، " حج " ، " هبوط " ، " حسين وارث آدم " و "فاطمه فاطمه است" در زمره متون ادبي روان و شيوا در حوزه خلاقيت هاي ادبي محسوب ميشوند.
آثاري كه به مدد شيوايي كم نظير خود توانست بهترين جايگاه براي ارائه ديدگاهها و انديشههاي وي باشند.
بسياري از بزرگان ادب و انديشه معترفند كه شريعتي جرياني را بوجود آورد كه تفكر خوش رنگ و لعاب ديني را با استفاده از كنايات و عبارات رمز آلود به مخاطبان خويش منتقل كرد.
وي در آثارش از شاعرانگي و خوانش استعاري ،گاه مخاطب را تا مرز جنون پيش ميبرد و در يك كلام شيوايي آثارش در بسياري از مواقع دليل قاطعي بر مقبول بودن آنها به شمار ميرفت.
استفاده دكتر شريعتي از استعارات و كناياتي مخصوص به خود، آثارش را از يك حالت بيروح و گزارشگونه به متني ادبي تبديل كرده كه مخاطب را هر لحظه بر ادامه خواندن مشتاقتر ميكند.
هم اكنون پس از گذشت ۲۸سال از شهادت آن معلم شهيد به نظر ميرسد ، " نبودش " در جامعه بسيار بيشتر از حضورش تاثيرگذار است.
شريعتي آميزهاي اعجازآميز بود از روحي ناآرام ، عقلي پرسشگر و دلي شيفته و شيداي حقيقت.
كوشش براي لمس و دريافت دروني آنچه شريعتي گفته همواره ميتواند ما را در آشنايي با آنچه كه حقيقت نام دارد، راهنمايي كند.
دكتر شريعتي از اهالي مزينان از توابع سبزوار در خراسان بود و نسب خانوادگي وي به ملاهادي سبزواري برميگردد.
وي بعد از تحصيلات متوسطه به دانشگاه تهران راه يافت و به عنوان دانشجوي نمونه از بورس تحصيلي خارج از كشور برخوردار شد و براي ادامه تحصيل در دانشگاه "سوربن" فرانسه" راهي پاريس شد.
او در "جنبش ملي نفت" به رهبري مصدق فعال بود و مدتي نيز در اوايل تاسيس "نهضت آزادي ايران" در كنار مرحوم طالقاني، سحابي، بازرگان قرار گرفت.
از جمله فعاليتهاي سياسي او همكاري با مرحوم محمد نخشب در تاسيس "حزب خداپرستان سوسياليست" و پايهگذاري و مشاوره برخي گروهها و تشكلهاي سياسي نظير "انجمن اسلامي دانشجويان" بود.
شريعتي در سال ۱۳۲۶شمسي دستگير و زنداني شد، ولي بعد از آزادي براي ادامه تحصيل عازم فرانسه شد و در آنجا مبارزات خود را عليه ظلم با پيوستن به سازمان آزادي بخش الجزاير ادامه داد.
او در پاريس نيز به دليل حمايت از انقلاب الجزاير، مدتي در زندان "سيته" بسر برد.
سرانجام پس از اخذ درجه دكتري در رشتههاي جامعهشناسي و تاريخ اديان به ايران مراجعت كرد و مبارزه با ظلم ستمشاهي پهلوي را با برگزاري جلسات سخنراني و بحث در حسينيه ارشاد دنبال كرد.
امااين شيوه مبارزاتي شريعتي چندان به درازا نكشيد و ماموران رژيم شاه مانع از برگزاري اين جلسات شده و وي بار ديگر به زندان افتاد كه سرانجام با وساطت "بومدين" رييس جمهور وقت الجزاير نزد شاه، آزاد شد.
از دكتر شريعتي بيش از ۲۰۰اثر شامل كتاب، مقاله و سخنراني باقي است.
"تشيع سرخ"، "تاريخ تمدن"، "اسلام شناسي (تهران و مشهد)، "علي تنهاست"، "حسين وارث آدم"، "تشيععلوي و تشيعصفوي"،"هبوط"،"كوير"،"خودسازي انقلابي"، "بازشناسي هويت ايراني و اسلامي"، "بازگشت به خويشتن"، "ما و قبال"، "مذهب عليهمذهب"، "انتظار مكتب اعتراض" و"تاريخ تمدن" از جمله اين آثار گرانقدر و ارزشمند به شمارميروند.
كليه آثار شريعتي كه به معلم انقلاب ( (۵۷نيز معروف است در " ۳۶مجموعه آثار" گردآوري شدهاست.
شريعتي علاوه بر آثار تاليفي، با توجه به آشنايي با چند زبان زنده دنيا، از جمله عربي و فرانسه در دوران نوجواني به ترجمه آثار متفكرين و انديشمندان جهان پرداخت.
اهل ادب ، وي را بنيانگذار يك سبك خاص در نثر فارسي ميدانند
Samirra
06-22-2005, 06:49 PM
khahesh mikonam harki harchi az Dr ali shariyati midone benevise mamnon
من اين نوشته شو خيلي دوست دارم تو اتاقمم زدم نميدونم درسته اينجا بنويسم يا نه ....
اگر تنها ترين تنها ها شوي باز هم خدا هست او جانشين تمام نداشتن هاست
سال هاي كودكي و نوجواني:
دكتر در كاهك متولد شد.مادرش زني روستايي وپدرش مردی اهل قلم و مذهبي بود.سالهاي كودكي را در كاهك گذراند.افراد خاصي در اين دوران بر او تاثير داشتند از جمله:مادر،پدر،مادر بزرگ مادري و پدري و ملا زهرا(مكتبدار ده كاهك).دكتر در سال 1319-در سن هفت سالگي-در دبستان ابنيمين در مشهد،ثبت نام كرد،اما به دليل اوضاع سياسي و تبعيد رضاخان و اشغال كشور توسط متفقين استاد(پدر دكتر) خانواده را بار ديگر به كاهك ميفرستد.پس از برقراري صلح نسبي در مشهد به ابنيمين برميگردد.در اواخر دوره دبستان و اوائل دوره دبيرستان رفت و آمد او و خانواده به ده به دليل مشغوليتهاي استاد كم ميشود.در اين دوران تمام سرگرمي دکترمطالعه وگذراندن اوقات خود در كتابخانه پدر بود.دكتر در 16 سالگي سيكل اول دبيرستان(كلاس نهم نظام قديم) را به پايان رساند و وارد دانشسراي مقدماتي شد.او قصد داشت تحصيلاتش را ادامه دهد.در سال 31، اولين بازداشت او رخ داد و اين اولين رويارويي او و نظام حكومتي بود.اين بازداشت طولاني نبود ولي تاثيرات زيادي در زندگي آينده او گذاشت. در اين زمان فصلي نو در زندگي او آغاز شد، فصلي كه بتدريج از او روشنفكري مسئول و حساس نسبت به سرنوشت ملتش ساخت
درد انسان متعالي تنهايي است و عشق ...
آغاز كار آموزي:با گرفتن ديپلم از دانشسراي مقدماتي،دكتر در ادارهي فرهنگ استخدام شد.ضمن كار، در دبستان ـ كاتبپورـ در كلاس هاي شبانه به تحصيل ادامه داد و ديپلم كامل ادبي گرفت. در همان ايام در كنكور حقوق نيز شركت كرد، دكتر به تحصيل در رشته فيزيك هم ابراز علاقه ميكرد،اما مخالفت پدر، او را از پرداختن بدان بازداشت.دكتر در اين مدت به نوشتن چهار جلدكتاب دوره ابتدايي پرداخت.اين كتابها در سال 35،توسط انتشارات و كتابفروشي باستان مشهد منتشر و چند بار تجديد چاپ شد و تا چند سال در مقطع ابتدايي آن زمان تدريس شد.در سال 34،با باز شدن دانشگاه علوم وادبياتانساني در مشهد، دكتر و چند نفر از دوستانشانبرای ثبت نام در اين دانشگاه اقدام كردند. ولي به دليل شاغل بودن و كمبود جا تقاضاي آنان رد شد.دكتر و دوستانشان همچنان به شركت در اين كلاسها به صورت آزاد ادامه دادند. تا در آخر با ثبت نام آنان موافقت شد و توانستند در امتحانات آخر ترم شركت كنند. در اين دوران دكتر به جز تدريس در دانشگاه طبع شعر نوي خود را ميآزمود. هفتهي يك بار نيز در راديو برنامه ادبي داشت گهگاه مقالاتي نيز در روزنامه خراسان چاپ ميكرد.در اين دوران فعاليتهاي او همچنان در نهضت مقاومت ادامه داشت ولي شكل ايدئولوژيك به خود نگرفته بود.
خدايا چگونه زيستن را به من بياموز.چگونه مردن را خود خواهم اموخت
ازدواج:در تاريخ 24تيرماه سال 47 با پوران شريعت رضوي يكي از همكلاسيهايش ازداوج كرد.
دكتر در اين دوران روزها تدريس ميكرد و شبها را روي پاياننامهاش كار ميكرد.زيرا ميبايست سريعتر آن را به دانشكده تحويل ميداد. موضوع تز او ،ترجمه كتاب(در نقد و ادب) نوشته مندور (نويسنده مصري) بود.به هر حال دكتر سر موقع رسالهاش را تحويل داد و در موعد مقرر از آن دفاع كرد و مورد تاييد اساتيد دانشكده قرار گرفت.بعد از مدتي به او اطلاع داده شد بورس دولتي شامل حال او شده .پس به دليل شناخت نسبي با زبان فرانسه و توصيه اساتيد به فرانسه براي ادامه تحصيل مهاجرت کرد
ای خداوند!
به علمای ما مسؤولیت
و به عوام ما علم
و به دینداران ما دین
و به مؤمنان ما روشنایی
و به روشنفكران ما ایمان
و به متعصبین ما فهم
و به فهمیدگان ما تعصب
و به زنان ما شعور
و به مردان ما شرف
و به پیران ما آگاهی / و به جوانان ما اصالت / و به اساتید ما عقیده / و به دانشجویان ما نیز عقیده / و به خفتگان ما بیداری / و به بیداران ما اراده
و به نشستگان ما قیام / و به خاموشان ما فریاد / و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد / و به شاعران ما شعور/ و به محققان ما هدف/ و به مبلغان ما حقیقت / و به حسودان ما شكاف / و به خودبینان ما انصاف
و به فحاشان ما ادب / و به فرقههای ما وحدت / و به مردم ما خودآگاهی
و به همهی ملت ما، همت تصمیم و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت ببخش!
Samirra
06-24-2005, 05:51 PM
khodaya be man zistani ata kon, ke dar lahze e marg bar bi samare e lahze e ke barae zistan gozashte ast hasrat nakhoram, va mordani ata kon ke bar bihodegish sogvar nabasham.barae inke harkas anchenan mimirad ke zendegi mikonad. khodaya to chegone zistan ra be man biyamoz, chegone mordan ra khod khaham amokht.khodaya rahmati kon ta iman, barayam namo nan nayavarad. ghodratam bakhsh ta nanam rava hata namam ra dar khatare imanam afkanam ta az anhae basham ke pole donyara migirand va barae din kar mikonand.na az anhaeke pole din migirand va barae donya kar mikonand
Dr Ali shariati
Samirra
06-24-2005, 05:58 PM
in ham listi az asare Dr Ali Shariati
شيعه، ما و اقبال، بازگشت، ابوذر، خودسازي انقلابي، انسان و اسلام، حج، آشنا، سوره روم، فلسفه تعليم و تربيت، هجرت و تمدن، شيعه، طرح ?اقتصاد قسط توحيدي?، جهانبيني توحيدي، حسين وارث آدم، انديشه و هنر در چين، اسلام شناسي، شناخت اديان، نامهها، گفتگوهاي تنهايي، هنر، ويژگيهاي قرون جديد، ميعاد با ابراهيم، بازشناسي هويت ايراني-اسلامي، علي(ع)، با مخاطبهاي آشنا، مذهب عليه مذهب و هبوط در كوير
فاطمه فاطمه است - تشيع علوي و صفوی - آري اينچنين بود برادر
Samirra
06-24-2005, 06:06 PM
nemidanam pas az margam che khahad shod
nemikhaham bedanamkozeh gar az khake andamam
che khahad sakht
vali besiyar moshtagham
ke az khake galoyam sokati sazad
galoyam sokati bashad
be daste kodaki gostakho bazigosh
va oo
ekrizo peydar pey
dame khish ra bar galoyam sakht befesharad
va khab khoftegan khofteganra ashoftetar sazad
bedin san beshkanad dar man
.....sokote marg baram ra
Samirra
06-24-2005, 09:35 PM
axi az mazare doctor
http://www.shariati.com/gifs/p6-2.jpg
Samirra
06-24-2005, 09:36 PM
inam axi dige
http://www.shariati.com/Shariati4.jpg
Samirra
06-24-2005, 09:38 PM
bazam e xae dige
http://www.shariati.com/gifs/ali1.jpg
Samirra
06-25-2005, 10:49 AM
Shariati Gallery
http://www.shariati.com/gallery/106a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/106.html)http://www.shariati.com/gallery/101a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/101.html)http://www.shariati.com/gallery/104a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/104.html)
http://www.shariati.com/gallery/103a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/103.html)http://www.shariati.com/gallery/102a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/102.html)http://www.shariati.com/gallery/105a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/105.html)
http://www.shariati.com/gallery/100a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/100.html)http://www.shariati.com/gallery/099a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/099.html)http://www.shariati.com/gallery/090a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/090.html)
Samirra
06-25-2005, 10:57 AM
شريعتي سياسي
شريعتي متاثر از سنت پدر در مبارزات نهضت ملي ايران به رهبري دکتر مصدق شرکت کرد و تا پايان زندگي اش سخت تحت تاثير مصدق بود. محمد مصدق نخست وزير ملي ايران که طي دوره کوتاه و طوفاني زمامداري اش ، در عمل؛ انديشه اي جديد را به ايرانيان آموخت که هنوز هم در جستجوي آن هستيم : دموکراسي پايداري مصدق برسر آرمان ملي شدن نفت نهايتا منجر به کودتاي نظامي عليه او شد و گرچه از سرير قدرت به زير آمد ليکن به عنوان مرد سياسي فساد ناپذير ايران لقب گرفت. اسطوره مصدق حتي در زمان حياتش نيز گروه کثيري از فعالان سياسي- خصوصا دانشجويان- را تحت تاثير خود قرار مي داد و علي شريعتي نيز يکي از آنان بود. آنجا که مي گويد : "من پرورده آزادي ام، استادم علي است ، مرد بي بيم و بي ضعف و پرصبر و پيشوايم مصدق؛ مرد آزاد مرد، که هفتاد سال براي آزادي ناليد" و يا آنجا که در تنهايي اش مي سرايد: "اگر اين پير وطن پرست 28 مرداد را از پيش مي ديد و خاموشي مي گزيد و لب بسته به گوشه احمد آبادش مي رفت و مي نشست و تنها مي زيست و مي مرد و اين نسل او را نمي شناخت و به سخنانش و به غمهايش و انديشه ها و عاطفه هايش دل نمي بست خدمتي بهتر نکرده بود؟!... و ايران به چه کارش مي آيد اشکهاي مصدق و دفترهاي من؟" کاملا ميزان تاثير مصدق بر او را نمايان مي کند. در ميان اسناد بجا مانده از دوران دانشجويي شريعتي در فرانسه نامه اي است که او از زبان کنفدراسيون محصلين و دانشجويان ايراني در اروپا - به تاريخ 5 ژانويه 1962 - خطاب به مصدق نوشته و آورده است: "اي سردار پير ما ، سر از زانوي انديشه ات بردار و خروش فرزندانت را بشنو که با سينه هايي مالامال از اميد به فرداي پيروزي، نام تو را مي برند. اي دهقان سالخورده تاريخ ما....کاش ميتوانستي ديوارهاي قلعه اي را که در آن به زنجيرت کشيده اند، بشکافي و بيرون آيي تا بچشم خويش ببيني از بذري که در مزرعه انديشه ها افشانده اي، نسلي روئيده است که جز به جهاد نمي انديشد و جز به راه تو گام نمي گذارد ... ما به تو اعلام مي کنيم بنايي را که پي ريختي مي سازيم،جهادي را که آغاز کردي به پايان مي بريم و ديواره هاي استبدادي را که شکافتي فرو ميريزيم."
شيفتگي شريعتي به مصدق نه در اسطوره سازي، بلکه در الگوبرداري از راه مصدق تجلي يافت و او برخلاف بسياري از دوستان همرزمش، باپايان يافتن تحصيل در اروپا به ايران بازگشت تا آنچنان که خطاب به مصدق نوشته بود ، کار نيمه تمام او را پايان دهد. شريعتي در جايي به نقل از افلاطون انسان را حيوان سياسي نام مي نهد و البته سياست را توجه به وضعيت "ما" و مهمترين شاخصه روشنفکر مي نامد. شخصيت سياسي شريعتي از آنجهت که هيچگاه به پيگيري شيوه هاي خشونت آميز گرايش نيافت و در اوج جنبش چريکي و با وجود زمينه هاي فراوان، به آنها نپيوست و حتي متهم به سازشکاري شد، امروز جذابتر شده است. او با اينکه انديشه اي راديکال داشت در روش به رفورميسم مصدق پايبند ماند و به پروژه آگاهي بخشي روي آورد.
Samirra
06-25-2005, 10:59 AM
شريعتي انديشمند
نظريه شريعتي در حوزه انديشه؛ در امتداد کار سياسي اوست که معني مي يابد.چرا هر بار که ايرانيان براي آزادي مبارز کرده اند، ديو استبداد از راهي ديگر بازگشته است؟ شريعتي پاسخ اين پرسش را در "فقر آگاهي" مردم جستجو مي کند. اين پاسخ گرچه امروز در ميان اکثريت روشنفکران و نيروهاي سياسي ايران مشترک است، ليکن شيوه اي که شريعتي در مبارزه با "فقر آگاهي" بکار ميگيرد منحصر به اوست. همان که نامش را "ابلاغ" مي نهد. اين انحصار روش، چنان است که با اطمينان مي توان گفت که ديگر کسي به مانند او و در قامت او ظهور نکرده است. شريعتي مي کوشد تا همان مفاهيمي را که به نظر مي رسد منجر به رکود و جمود اجتماعي ايران شده است تبديل به قواي محرکه جنبش جديد کند. رنسانس اسلامي شريعتي با بازخواني مفاهيم شيعي آغاز مي شود و ناگهان سيلي بنيان کن در انديشه ها سرازير مي کند . کار سترگ او از آنجا که در زمانه تاريخي خاصي صورت گرفت نهايتا و با رسيدن "انقلاب پيش از آگاهي" ناتمام ماند والبته حداقل آنکه راهي ناشناخته و مسيري نو را نيز کشف کرد. و چون اين مسير پيش از آن عابري نداشت او خود به ساختن و عبور کردن از اين راه نو مشغول شد. تاثير شريعتي بر همه جريانهاي فکري - سياسي همدوره اش و حتي جريانهاي ادبي و هنري آن زمان غير قابل انکار است. ليکن نميتوان بصورتي شتابزده، هرکس يا هر جرياني را که از او تاثير گرفته است، ثمره مستقيم کار او به حساب آورد.
برفرض اگر بپذيريم که روحانيون سياسي پس از مشروطه، با فلسفه صدرايي آشنا بوده و تحت تاثير آن قرار گرفته اند، به اين معنا نخواهد بود که ثمره فلسفه صدرايي رشد فقه سياسي است. چنانچه بسياري از شاگران مکتب صدرا- و حتي خود او - قرباني همين فقه سياسي شده اند. بايد توجه کرد که ملاصدرا فقط اسفار اربعه نيست؛ آنچنان که شريعتي نيز فقط اسلاميات و اجتماعيات و يا کويرياتش نيست . بلکه اين هر سه با هم است. شريعتي در زمانه اي واقع شده بود که از بخشي از انديشه او جز بعنوان تئوري انقلابي بزرگ فهم نشد و هر چند که او تاکيد مي کرد انقلاب پيش از آگاهي فاجعه است، اما کسي منتظر نماند که پروژه آگاهي بخشي شريعتي به کمال خود رسد و آنگاه کار انقلاب آغاز شود. حادثه کسي را خبر نمي کند. پروژه فکري شريعتي را اگر در کنار پروژه سياسي او در نظر آوريم، فهم ديگري از کار او بدست مي آيد و البته براي تکميل اين فهم بايد به سروده هاي تنهايي او نيز توجه کنيم.
Samirra
06-25-2005, 11:00 AM
شريعتي عارف
درباره ثمره تنهايي شريعتي و آنچه او کويريات مي نامدش دقت به اين نکته ضروري است که اوج کارش در اين زمينه، همزمان با اوج کارش در حوزه "ابلاغ" است. شريعتي در شطحيات خود که بخشي از آن را در کتاب کوير و در زمان حيات خويش (اواخر دهه چهل) منتشر کرد، مي کوشد تا "عرفان شخصي" عارفان مذهبي را به امري اجتماعي تبديل کند. و از آن مهمتر اينکه به عمد، محدوديتهاي "عقيدتي و قبيله اي" را کنار ميزند تا به زبان انساني خالصي دست يابد فارغ از کليشه هاي رايج مذهبي. به همين دليل است که "معبود"هاي او تنها از ميان مسلمانان يا حتي ايرانيان انتخاب نشده است. شريعتي مي کوشد تا در تنهايي مخاطبانش نيز تاثير گذار باشد. اگر پروژه او تنها معطوف به عمل سياسي يا انديشه اجتماعي بود، شايد اينچنين که امروز هم در اعماق جامعه ايران نفوذ دارد؛ نمي بود. اتفاقي نيست که اولين نوشته مدون شريعتي کوير است. او به تعبير شهاب الدين سهروردي پيامبري است که در اين دوره ظهور کرده است و يک پيام آور نه تنها در عرصه اجتماعي که در لحظات تنهايي و سکوت آدمي نيز بايد بتواند که حضور يابد. و اينچنين است که کار پيامبرگونه روشنفکر به تعبير شريعتي به کمال ميرسد. او با کويرياتش که فهمي انساني از عالم ترسيم ميکند، زمينه عمل اجتماعي خود را فراهم مي کند. عملي که بايد معطوف به آگاهي باشد.
به اين ترتيب شريعتي هم ساحت فردي وهم ساحت جمعي مخاطب خود را مورد خطاب قرار مي دهد و همين نکته است که نفوذ تاريخي کلام او و کاريزماي بي نظيرش را توضيح مي دهد. درباره عرفان انساني شريعتي بايد تامل بيشتري کرد. فراموش نکنيم که در عرفان کلاسيک ديني تنها راه رستگاري طي طريق از يک مسير و به راهنمايي مرشد راه، محقق مي شود. اما شريعتي چنين مسير يگانه اي را ترسيم نمي کند. شايد به همين دليل است که او با مولانا همسخن مي شود و نه ديگراني که مردم را دد و ديو مي دانند. از طرفي نگاه انساني مولانا آکنده از نشانه هاي مذهبي مشخص است، اما شريعتي در کويريات خود تبديل به انسان محض مي شود، بي هيچ تعلق مذهبي خاص و البته به تعبير اقبال؛ تنها تفسيري معنوي از جهان هستي دارد.
نکته ديگر در تاملات شريعتي آنجاست که او آن را در زمان حيات خود منتشر کرده است. مخاطبان شريعتي ، مخاطب کويريات او و هم اسلاميات و اجتماعيات او هستند. اين سه وجه گوناگون ، سه اقليم جداگانه نيست که هر يک را مخاطبي جداگانه باشد، بلکه هر سه سخن شريعتي، تنها به دنبال يک مخاطب است. مخاطبي که بتواند هر سه وجه سخن او را دريابد. و اگر کسي هست که تنها خود را مخاطب يکي از اين وجوه کرده است بي ترديد او مخاطب شريعتي نيست.
Samirra
06-25-2005, 11:09 AM
تصويرى از «شريعتى جامعه شناس»
هيچ يك از تعبيرها و تأويل هايى كه درباره على شريعتى (۱۳۵۶-۱۳۱۲) عرضه شده است نتوانسته نام او را از تاريخ فرهنگ معاصر ايران حذف كند. به اين اعتبار، شريعتى هنوز براى جامعه ايرانى يك «مسأله» است، با همه تأثيرگذارى ها و الهام بخشى ها و نيز همه ضعف ها و نقدهايش. تاكنون ابعاد و زواياى گوناگونى از انديشه و شخصيت اين متفكر پرآوازه، محل كاوش و كنكاش اصحاب فكر بوده است اما جلوه جامعه شناسانه او هنوز آن گونه كه شايسته است به عرصه تحليل و محك نقد درنيامده است. آنچه از پى مى گذرد درنگى است بر وجه جامعه شناسانه شخصيت دكتر شريعتى تا براى اين پرسش مقدر، پاسخى بيابد كه «آيا مى توان وى را يك جامعه شناس به معناى آكادميك و دانشگاهى به شمار آورد يا نه؟» گو اينكه تصوير شريعتى در آيينه ذهن فرهنگ ايران، مقرون به صفت جامعه شناس هم هست اما كم نيستند كسانى كه ضعيف ترين پاره شخصيتى و فكرى او را وجه جامعه شناسانه اش مى دانند. در ميزگرد حاضر دكتر غلامعباس توسلى، دكتر سارا شريعتى و دكتر محمدامين قانعى راد در معرض چنين پرسشى قرار گرفته اند. «ايران» در اين ميزگرد كه در محل « انجمن جامعه شناسى ايران » برگزار گرديد، كوشيد جاى خالى منتقدين شريعتى را خود پر كند و در مقام طرح سؤال، بيش از آنكه به علايق خود نظر داشته باشد به نقد بى محابا و بى پرواى منتقدان تمسك كند تا از اين طريق، پاسخ همدلان و همفكران شريعتى را به پرسش هاى برهنه منتقدين دريافت نمايد.
• گروه انديشه
از شريعتى تاكنون تصويرهاى متعددى عرضه شده است: معلم انقلاب و شهادت، معلم ايدئولوژى، مرد كويريات و... اما هيچ وقت او را يك معلم جامعه شناسى ندانسته اند. آيا اين به معناى آن است كه كسى او را به عنوان يك جامعه شناس دانشگاهى قبول ندارد؟
توسلى: اشتباه محض است اگر كسى تصور كند كه شريعتى در حوزه جامعه شناسى ايران جايگاهى ندارد. اما بايد توجه داشت كه جامعه شناسى او از جنس يك نوع جامعه شناسى خاص است كه در محافل رسمى، توجه چندانى به آن نمى كنند. اين نوع خاص جامعه شناسى، «جامعه شناسى بينشى» است. شايد بتوان آن را يك جامعه شناسى غيررسمى به حساب آورد. در عين حال اين نوع جامعه شناسى، نوعى ابتكارى و بسيار مؤثر است...
Samirra
06-25-2005, 11:16 AM
Shariati Gallery 2
http://www.shariati.com/gallery/094a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/094.html)http://www.shariati.com/gallery/074a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/074.html)http://www.shariati.com/gallery/092a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/092.html)
http://www.shariati.com/gallery/091a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/091.html)http://www.shariati.com/gallery/085a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/085.html)http://www.shariati.com/gallery/089a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/089.html)
http://www.shariati.com/gallery/088a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/088.html)http://www.shariati.com/gallery/087a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/087.html)http://www.shariati.com/gallery/086a.jpg (http://www.shariati.com/gallery/086.html)
Samirra
06-26-2005, 01:58 AM
چهار زندان انسان - كنفرانس دكتر شريعتي در دانشكده نفت آبادان
بعد از عرض تبريك به همهء شما به خاطر اين مناسبت، آنچه را كه ميخواستم مقدمتاً عرض كنم اين است كه سخنراني امشب من در حقيقت يك سخنراني نيست؛ به خاطر اينكه سخنراني عبارت است از ملاك و مطلبي كه يك سخنران دارد، تحقيقي كرده و نتيجهء آن تحقيق را براي حضار بيان ميكند. آنچه كه امشب ميخواهم عرض كنم، يك طرح، يك تز و يك نظريه است. بدون اينكه به استدلالش بپردازم و بدون اينكه توضيح زياد بدهم فقط اصل تز را طرح ميكنم و اگر هم تشريحي ميشود فقط به خاطر روشن شدن خود تز است و بعد عرضم را تمام ميكنم و البته در خدمتتان خواهم بود كه دربارهء خود اين تز و اين نظريه هرگونه سؤال يا ابهام و ايرادي باشد، به هر حال جواب بدهم. ولي از اول طي كنم كه اين يك استدلال، يك تشريح و تحقيق نسبت به يك موضوع نيست، بلكه يك نظريه است و شما در حد يك نظريه ميتوانيد تلقياش كنيد.
جالب است كه من در اين دو سه مرتبهاي كه به آبادان آمدهام و در اينجا صحبت كردهام، بيشتر مسائل روي خود انسان دور ميزده و اين امر تصادفي نيست، چون بزرگترين مشكل زندگي انسان امروز همين است و هر روز هم به ميزاني كه زندگي روشنتر ميشود و جهان آسانتر و انسان مسلطتر بر جهان ميگردد و مشكلات بيشتر حل ميشود، اين مشكل، مشكلتر و مبهمتر ميشود و حتي به صورت يك فاجعه در ميآيد.
اين مشكل، مشكل خود انسان است و هر روز به وسيله علم به سؤالهاي زيادي پاسخ داده ميشود، ولي اين سؤال كه ? انسان چيست؟ ? بيشتر مطرح است و مسئلهتر! چنانكه امروز ميبينيم در غرب كه بيشتر از ما و زودتر از ما به اين بحران رسيدهاند، بيشتر از ما فاجعهء ? نميدانم انسان كيست ? را احساس ميكنند كه دامنهاش تا حدي روشنفكران ما را هم گرفته است. بنابراين مسئله اساسي براي انسان امروز، خود انسان است كه چيست؟ و امكان ندارد قبل از اينكه ما به يك تعريف آگاهانهء درست و منطقي از انسان رسيده باشيم، هيچ مسئلهاي حل بشود.
من در دانشكدهاي دربارهء تعليم و تربيت صحبت ميكردم و ميگفتم علت اينكه مكتبهاي مختلف تعليم و تربيت كه امروز مطرح است، همه به بنبست رسيدهاند و همهء نظامهاي آموزشي دنيا بر اساس فلسفههاي مختلف، هيچكدام نتوانستهاند موفق باشند و هركدام اول شور و شر فراواني برانگيختند و بعد عجز خودشان را نشان دادند، به خاطر نقصي كه در اين مكتبهاي تربيتي و آموزشي هست، نيست، بلكه به خاطر اين است كه معلمين بزرگ امروز دنيا و بنيانگذاران نظامهاي تعليم و تربيتي در سطحهاي مختلف بيش از آنكه به تكنيك آموزش و پرورش انسان بپردازند بايد اين مسئله را حل كنند كه انسان چه چيز است؟
Samirra
06-26-2005, 01:59 AM
چهار زندان انسان - قسمت دوم
... اگر ما نفهميم كه انسان چيست و چه بايد باشد، يعني اعتقاد روشن و مورد اتفاق براي حقيقت انسان نداشته باشيم، همهء تلاشهاي ما براي اصلاح فرهنگ، اصلاح آموزش، پرورش، اخلاق و روابط اجتماعي عبث و بيهوده است. باغباني را ميمانيم كه تكنيك پيوند زدن، وجين كردن، باغداري و گياهشناسي را به حد اعلاي علم امروز ميشناسد، اما به نوع درختي كه هرس ميكند نميانديشد و اين موضوع را كه جامعهء او نيازمند چه ميوهايست، در نظر نميگيرد. و درست امروز براي همهء كساني كه ميخواهند انسان و جامعه را اصلاح كنند ميشود چنين تشبيهي را كرد. امكان ندارد تعليم و تربيتي مترقي و موفق داشته باشيم قبل از اينكه مسئلهء انسان را حل كنيم. امكان ندارد كه هيچيك از نظامهاي اجتماعي جهان، از ماركسيسم و سوسياليسم گرفته تا همهء ايدئولوژيهاي ديگر، موفق بشوند، قبل از اينكه بگويند و اعلام كنند كه انسان چيست، و قبل از اينكه به اين اصل برسند كه هدفهاي نهايي كه انسان بايد آنها را بر اساس فطرت خودش تعقيب كند چه هدفهايي است؟ و اصولاً بايد مشخص شود كه از جامعهء متعالي، از تمدن بزرگ و از نظام آموزشهاي سياسي يا اقتصادي بسيار پيشرفته، چه جور انساني را ميخواهيم بسازيم. بنابراين قبل از هر چيز بايد مسئلهء انسان بودن و چگونه بودن انسان و چگونه شدن انسان حل بشود. اين اساس هر مسئلهاي است، چه خواسته باشيم بعداً مذهبي بمانيم چه غير مذهبي، چه سوسياليست چه ضد آن، چه مترقي و چه مرتجع. هر شكلي را خواسته باشيم بعد تعقيب كنيم، بايد قبلاً اين مسئله براي همهمان حل بشود.
متأسفانه من سالي يك مرتبه اينجا ميآيم (آن هم مسلم نيست كه بتوانم بيايم)، و هميشه در همان مرحلهء اول ميمانم. يعني براي آنچه كه بعد بايد بنا كنم ديگر فرصت نيست. ميماند تا سال ديگر، كه سال ديگر هم نسل عوض ميشود. متأسفانه ما معلمها زحماتمان روي آب جاري است، بر خلاف آنهايي كه در بازار يا در اداره كار ميكنند. اينها ده سال كه كار ميكنند سوابق اين ده سال كار در محيطشان ميماند. اما ما زحماتمان روي جريان پيوستهايست كه مشتريانمان حداكثر چهار سال ديگر در دانشكده هستند. همهء كارهايي كه ميكنيم، به آخر كه ميخواهد برسد، ميبينيم دانشجوها دارند ميروند و باز نسل تازهاي ميآيند و باز ما بايد از صفر شوع كنيم. معلمي يك بدي كه دارد اين است، به خصوص در نظام تعليم و تربيت جديد؛ بر خلاف نظام تعليم و تربيت قديم، كه شاگرد خودش ميرفت در حوزههاي مختلف مينشست و استادان مختلف را ميديد، يك نفر را انتخاب ميكرد و بعد آن معلم، اين شاگردش را بر اساس مكتب خودش، پله پله ميساخت و تا مراحل نهايي ميرساند و آخرين تحقيقاتش، آخرين نظرياتش را براي او ميگفت و او را از ابتدا تا انتهاي مكتبش ميپروراند و هدايت ميكرد. اما تعليم و تربيت در نظام جديد اين شكلي نيست. با شاگرد يك سال يك درس خاص داريم، مقدمه چيني ميكنيم كه بعد به نتيجه برسيم؛ بعد ميبينيم سال تمام است. او رفته و عدهاي ديگر آمدهاند كه باز از اول بايد شروع كنيم. اين است كه هميشه در مقدمه ميمانيم.
معلمي به شاگردش ميگفت: ? تنبل خجالت نميكشي دو سال در يك كلاس ماندهاي؟ ? گفت: ? خودت خجالت بكش كه بيست و پنج سال است كه در همين كلاس ماندهاي! ?
اين مجبور بودن معلم به ماندن در يك كلاس، كه كلاسش از لحاظ اتاق و شماره ثابت است، اما از لحاظ مشتريهايش همواره در حال حركت، سبب ميشود كه هرچه ميخواهد بسازد بعد از مدتي، جبراً، از زير دستش رد شود و نتايج مقدماتش هيچ وقت به خودش و كار بعدياش نرسد.
سخنراني امروز من، باز هم دربارهء انسان است. زيرا همانطوري كه گفتم انسان امروز از هر روزي مجهولتر است. از اواخر قرن نوزدهم تا قرن بيستم – كه الآن هستيم – غالب فلاسفه و متفكرين و حتي نويسندگان و هنرمندان به مسئلهء انسان توجه فراوان كردهاند و هركدام دربارهء انسان يك اثر، يك تحقيق و يا يك نظريه دارند. بدين علت است كه انسان از هر روزي، امروز متزلزلتر است.
Samirra
06-26-2005, 02:04 AM
چهار زندان انسان - قسمت سوم
... اصل تز من اين است كه انسان داراي چهار جبر است. انسان زنداني چهار زندان است و طبيعتاً وقتي ميتواند انسان باشد كه از اين چهار جبر رها بشود و و قتي انسان ميتواند به معناي واقعي انسان باشد كه از اين چهار زندان، آزادي خودش را به دست بياورد.
حالا اصل تز اين است كه اولاً اين چهار زندان يا چهار جبر چيست؟ و ثانياً چگونه انسان ميتواند از اين زندانهاي چهارگانه يا جبرهاي چهارگانهاش رهايي پيدا كند؟ و قبل از اين مسئله بايد توجه كرد كه وقتي ميگوييم ?انسان?، مقصودمان چيست؟ چون با يك تعريف خاص از انسان است كه ميتوان گفت اين انسان، زنداني چهار زندان است؛ و اين تعريف خاصي است كه عرض ميكنم:
يكي از دوستان من كه در قرآن تحقيق ميكرد، ميگفت دو كلمه راجع به انسان هست و وقتي از اين نوع صحبت ميكند دو كلمه را به كار ميبرد: يكي ?بشر? ، يكي ?انسان?. گاه ?بشر? به كار ميبرد و ميگويد: «انا بشر مثلكم»؛ گاه انسان به كار ميبرد و ميگويد: «كان الانسان عجولا» (مثلاً) يا «ضعيفا»، و اين اختلاف بين كلمهء ?بشر? و كلمهء ?انسان? در اين است كه وقتي ميگويد ?بشر?، مقصودش همين نوع حيوان دوپايي است كه در آخر سلسلهء تكاملي موجودات بر روي زمين آمده و الآن دارد زندگي ميكند و سه ميليارد رأس از آن الآن در روي زمين حركت ميكنند. وقتي ميگويد ?انسان?، مقصود آن حقيقت متعالي غيرعادي و معماگونهاي است كه تعريف خاصي دارد و در آن تعريف، ديگر پديدههاي طبيعت نميگنجند. پس دو تا انسان وجود دارد: يكي انساني كه بيولوژي از آن صحبت ميكند، طبيب از آن حرف ميزند، فيزيولوژيست از آن صحبت ميكند و ديگري انساني كه شاعر دربارهاش حرف ميزند، فيلسوف از آن سخن ميگويد و مذهب با او كار دارد.
نوع اول همان نوع خاصي است كه داراي خصوصيات فيزيولوژي و بيولوژي و پسيكولوژي مشترك در ميان همهء افراد اين نوع اعم از سياه، سفيد، زرد، شمالي، جنوبي، شرقي، غربي، مذهبي و غيرمذهبي است و بر اساس اين قوانين است كه طب، داروسازي، داروشناسي و همچنين تشريح، بيماريشناسي، پاتولوژي، علم بيولوژي و علم روانشناسي به وجود آمده است. اما انسان به معني دومش عبارت از آن حقيقت انسان بودن است و داراي خصوصيات استثنايي است كه سبب ميشود هريك از افراد نوع بشر به ميزان خاصي انسان باشند.
پس وقتي ميگوييم ?انسان?، مقصودمان تعريفي نيست كه همهء افراد اين نوع – كه سه ميليارد آن الآن روي زمين هستند – به طور مشترك شامل حالشان بشود. همهء افراد اين نوع، بشر هستند به طور مشترك، اما همهء آنها انسان نيستند. هركسي به ميزاني و تا اندازهاي توانسته است انسان بشود. پس بدين تعريف ميرسيم كه از ميان افراد اين نوع كه همهشان بشرند، و هركسي به اندازه ديگران بشر است، افرادي هستند كه توانستهاند به مرحلهء انسان شدن برسند و در مرحلهء انسان شدن يا انسان بودن، درجات متعالي يا اندكي را طي كنند. اين است كه نوع بشر در مسير تحول و تكامل خودش به طرف انسان شدن گام بر ميدارد.
بشر يك ?بودن? است، در صورتي كه انسان يك ?شدن? است.فرق انسان با بشر و همهء پديدههاي ديگر طبيعي از حيوان و نبات و جماد اين است كه همهء پديدههاي طبيعت هركدام يك ?بودن? اند و تنها انسان بدان معناي ويژه يك ?شدن? است. يعني چه؟ موريانه را در نظر ميگيريم. از پانزده ميليون سال پيش در آفريقا آثاري از خانهسازي موريانه هست كه ميبينيم درست خانه و زندگياش را در آن دوره همان جور ميساخته و ترتيب ميداده كه الآن. بنابراين موريانه يك ?بودن?ي است كه تا هر وقت هست و در هر كجا كه هست، هريك از افراد اين نوع موريانه يك وجود ثابت لايتغيرند، هميشه يك تعريف ثابت دارند. همينطور كوه، ستاره، آب، جانور، اسب، شير، پرنده و همينطور هم بشر. بشر هم يك تعريف ثابت دارد. موجودي است كه روي دو پايش راه ميرود. تعريف ثابتش را يكي از نويسندگان بطور فانتزي، از قول دانشمند بزرگي كه به كرهء مريخ رفته، نوشته است. به كرهء مريخ رفته است؛ آنجا پياده شده و در خيابانهاي آنجا راه ميرفته (توريست بوده و از زمين به مريخ رفته) و ديده كه در دانشكدهاي در آنجا در كنفرانسي اعلام شده كه يكي از دانشمندان مريخ درباره آخرين سفري كه به زمين كردهاند و كشف موجودات زنده در آنجا، سخنراني خواهد كرد. اين دانشمند زميني هم ميرود در آن كنفرانس شركت ميكند. ميبيند يكي از دانشمندان كرهء مريخ پشت تريبون رفته و گفت كه: بله، بالاخره نظريهء علمائي كه ميگفتند در زمين حيات وجود دارد ثابت شد. اخيراً تحقيقاتي نشان داده كه موجودات خيلي پيشرفتهاي از لحاظ حيات در آنجا وجود دارند كه يكي از آنها اسمش ?بشر? است. البته من نميتوانم براي شما درست روشن كنم كه اين بشر چگونه موجودي است، چون حتي يك تصور ذهني هم از آن نداريد؛ ولي بطور خلاصه عرض ميكنم، خيكي است كه دو تا سوراخ دارد، چهار دستك. اينها موسوم به بشرند و روي زمين از اين طرف به آن طرف ميخيزيند، با تلاش عجيب و بسيار وحشيانهاي كه در تمام منظومهها شبيهش نيست. اينها يك جنون خاص همديگركشي دارند. گاهي دستههاي بسيار زيادشان از نقطههاي دور كه هيچ ارتباطي به هم ندارند و هيچكدام همديگر را نميشناسند، با يك نقشه و طرح و هيجان و تحريك، تجهيز ميشوند و با سلاحهاي خيلي مدرن و تجهيزات خيلي سطح بالا راه ميافتند و زندگي و كار و خانوادهشان را ميگذارند و ميآيند كنار هم صف ميبندند، بعد به جان هم ميافتند. من فكر ميكردم كه اينها لابد بهخاطر خوراك به همديگر احتياج دارند، اما بعد ميديدم كه اينها با يك زحمت عجيبي همديگر را قتل عام ميكنند و ميكشند و بعد هم بلند ميشوند و ميروند به خانههاشان. باز دومرتبه يكي ميافتد جلو و باز يك عدهاي را تحريك ميكند و باز به جان عدهء ديگري ميافتند. خلاصه، اين نوع كه اسمش ?بشر? است، تاريخ خودآزاري و خودكشي دارد و تمام تجهيزاتشان صرف اين ميشود كه وسايل كشتن يكديگر را – بدون اينكه نسبت به هم كينهاي داشته باشند – فراهم كنند و بعد هم قتل عامهاي فراوان. و هيچكدام از گوشت همديگر يا خون همديگر نميخورند كه بگوييم نيازي به همديگركشي دارند، غذاشان از جاي ديگر فراهم ميشود. و بعد از فراغت از كشت و كشتار و همديگر را قتل عام كردن و سوزاندن خانههاي يكديگر، غرور و بادي اينها را ميگيرد كه ما نفهميديم اين چه حالت روحي است. بعد هم حماسهها درست ميكنند. ولي خوراكشان بدين شكل است كه توي زمين راه ميروند و با يك حرص شديد هرچه گيرشان ميآيد با اين دستكهايي كه در اطرافشان هست جمع ميكنند. اما اين غذاهاي بسيار لطيف، ميوههاي خيلي خوش عطر و خوش مزه و گلهاي خيلي خوبي كه در زمين ميرويد، اينها را كه ميگيرند، نميخورند – اين هم يكي از جنونهاي اين موجود است كه ما نفهميديم علتش چيست – اينها را به زحمت از طبيعت ميگيرند، غذاهاي سالم، گوشتها و ميوههاي سالم را به خانه ميبرند، آتش درست ميكنند و آنها را در ظرفهاي خاصي ميريزند و يك مقدار ادويهء بد رنگ و بد طعم و تند توي آن ريخته، بعد ميجوشانند، ميسوزانند و ميخورند و بعد مريض ميشوند و بعد التماس ميكنند كه دكتر به زور وسائل تكنيكي آنها را از توي شكمهاشان در بياورد، و آنها (دكترها) بهخاطر همين عمل اشخاص محترم و پردرآمدي در جامعهشان هستند. و اين بيماريها بيماريهاي بشر كرهء زمين است. در عين حال كه بسيار پيشرفته است و بسيار مسلط بر زمين، يك چنين جنونهايي دارد كه هيچ حيواني تا حالا دچارش نشده است
Samirra
06-26-2005, 02:05 AM
چهار زندان انسان - قسمت چهارم
... اين تعريف همان بشر است با تعبيراتي مستهجن، ولي واقعيت همين است. وقتي كه شما تاريخ بشر را ميخوانيد، تاريخ حماقتهاي بشر همواره بيشتر و جالبتر از تاريخ شعور بشر است، هميشه بيشتر بوده و الآن هم همينطور است. اين بشر هميشه هم طبيعي است، هميشه هم ثابت است؛ تعريفش از ميموني كه روي زمين در پنجاه هزار سال پيش پيدا شده تا الآن فرقي نكرده. اسلحهاش فرق كرده، لباسش فرق كرده، خوراكش فرق كرده، اما نوعش و خصوصياتش همان كه بوده هست. چنگيزي كه بر يك قوم بدوي و وحشي حكومت ميكرد يا امپراتوران بزرگي كه در گذشته بر جامعههاي بسيار متمدن حكومت ميكردند با كساني كه بر نظامهاي بزرگ اقتصادي و رژيمهاي بزرگ و نيرومندي كه تمدن امروز را ميچرخانند حكومت ميكنند هيچ فرقي ندارند، هيچ. منتهي اختلاف او با آنهايي كه بر بشر امروز حكومت ميكنند اين است كه او تجهيزات ندارد يعني با نظام امروز تربيت نشده، اين است كه صريح ميگويد من آمدهام بكشم. اما اين متمدن امروزي ميآيد، ميكشد و ميگويد ?من آمدهام صلح برقرار كنم?! طرز حرف زدن، دروغ گفتن و توجيه كردن است كه تكامل پيدا كرده و الا نفاق، دروغ، آدمكشي و لذتي كه انسان از كشتن ديگران و از غارت ديگران ميبرد همچنان است كه بوده و بلكه شديدتر هم شده. اين انسان به اين معني همواره ثابت است و اين همان بشر است.
اما انسان به معناي آن حقيقت متعالي كه ما بشرها همواره بايد در تلاش رسيدن به آن باشيم، يعني در تلاش ?شدن? اش باشيم، عبارت است از خصوصياتي متعالي كه ما بايد به عنوان خصوصيات ايدهآل به دست بياوريم، عبارت است از خصوصياتي كه نيست، اما بايد باشد. اين است كه انسان عبارت است از آن موجودي كه نيست اما بايد باشد و بنابراين هدف بشر، انسان شدن است و باز انسان شدن يك مرحلهء ثابت نيست كه وقتي رسيد، به يك ?بودن? رسيده باشد، نه، انسان همواره در حال ?شدن? است، همواره در تكامل دائمي و ابدي به طرف بينهايت است.
?انا لالله و انا اليه راجعون?، يك فلسفهء انسانشناسي است. ?اليه راجعون? يعني انسان به طرف خداوند برميگردد. اين كلمه ?اليه? بحث مرا نشان ميدهد. بر خلاف تصوف كه ميگويد انسان به خدا ميرسد و – [مثلاً] – حلاج به خدا رسيد ( خدا را يك جاي ثابت ميگيرد كه وقتي انسان به آنجا رسيد ديگر انسان در خدا متوقف ميشود. )، ?اليه? يعني به سوي او، نه در او، نه به او، بلكه به سوي او. او كيست؟ خدا. به سوي خدا يعني چه؟ خدا كه در يك جاي ثابت نيست كه انسان آنجا كه رسيد نهايت حركتش باشد و آنجا متوقف بشود. خدا عبارت است از بينهايت، ابديت و مطلق. بنابراين حركت انسان به سوي خدا، در يك معناي ديگر و در يك تعبير ديگر، حركت انسان به طور ابدي و هميشگي و غير قابل توقف، به طرف تكامل بينهايت و به طرف تعالي بينهايت است، هرگز توقف نيست. اين معناي ?شدن? و معناي انسان است.
Samirra
06-26-2005, 02:06 AM
چهار زندان انسان - قسمت پنجم
... اين انسان - آن انساني كه بايد باشد و بشود – داراي سه خصوصيت است: اول، موجودي است خودآگاه؛ دوم، انتخاب كننده؛ و سوم آفريننده؛ فقط و فقط... تمام خصوصيات ديگر انسان از اين سه اصل منشعب ميشود و آن انسان، خودآگاه، انتخاب كننده و آفريننده است. به ميزاني كه هريك از ما به مرحلهء خودآگاهي ميرسيم و به مرحلهاي ميرسيم كه واقعاً ميتوانيم انتخاب كنيم و بعد به مرحلهاي ميرسيم كه ميتوانيم آن چيزي را كه طبيعت خلق نكرده و ندارد، خلق كنيم، انسانيم. پس وقتي خصوصيات آن انساني كه بايد باشد روشن شد، عواملي كه انسان را در طريق ?شدناش? مانع هستند، بايد بشناسيم تا با رفع آنها حركت خودمان را و هجرت فطري و ذاتي خودمان را در تكامل و در ?شدن? انسان تعقيب كنيم.
چهار جبر است كه انسان را از خودآگاهي، از انتخاب و از آفرينندگي مانع ميشوند. اين جملهء ?دكارت? خيلي معروف است: ?من فكر ميكنم، پس من هستم?. اين شك دكارت است. اول در همه چيز شك كرد، بعد گفت، اما در اين كه من دارم شك ميكنم، نميتوانم شك كنم، پس من هستم كه شك ميكنم، پس من هستم. بعد روي اين جملهاش معروف شد كه ?من فكر ميكنم، پس من هستم?، و بر اساس اين جمله همهء مكتباش را اثبات كرد.
حرف دوم، حرف ?ژيد? است: ?من احساس ميكنم، پس من هستم?. حرف سوم، حرف ?آلبركامو? است: ?من عصيان ميكنم، پس من هستم? و اين درستتر است. اين سه ملاك ?هست? بودن، هر سه درست است؛ او كه فكر ميكند، پس هست كه فكر ميكند؛ آنكسي كه احساس ميكند، پس هست كه احساس ميكند؛ و كسي كه ميشورد و عصيان ميكند، پس هست كه عصيان ميكند. اما سه تا بودن وجود دارد، و عاليترين هستني كه خاص انسان ميباشد، ?من عصيان ميكنم، پس من هستم? است.
آدم تا وقتي كه در بهشت بود و عصيان نكرده بود، آدم نبود، فرشته بود. اما انسان در بهشت و زندگي مصرفي بهشت عصيان ميكند و بعد از خوردن آن ميوه (ميوهء خرد و بينش و عصيان)، از آن بهشت طرد ميشود كه بهشت برخورداري و مصرف حيواني بود، نه بهشت موعود (آن بهشت موعود، ضد بهشتي است كه [آدم] از آنجا طرد شده)، و بعد به زمين ميآيد و وظيفه دارد كه با تلاش و با جهاد و با مبارزه و با كشمكش، زندگي خودش را تكفل بكند، همانطور كه وقتي پدر و مادر بچهشان را عاق ميكنند، يا از خانه بيرونش ميكنند، علامت اين است كه مسئوليت زندگي خودش را به خودش واگذاشتهاند. اين درست ترجمهء حرف سارتر، به نام "Delaissement" – اصل اگزيستانسياليسم – [است]؛ يعني انسان يك ?به خود واگذاشته شده? است. يعني مسئوليت زندگي خودش را در طبيعت، خودش دارد، برخلاف همهء حيوانات كه طبيعت غرايزي بر آنها تحميل كرده و آنها را اداره ميكند، و خودشان هرگز زندگي خودشان را نميتوانند انتخاب بكنند. انساني كه به خودآگاهي رسيده و به عصيان عليه بهشت و حتي به عصيان عليه ارادهء خداوند رسيده، موجود تازهاي است كه در عالم خلق شده و همين انسان است كه بعد با عبادت و با اطاعت – كه باز، آن عبادت و آن اطاعت، اطاعتي است كه انتخاب كرده – ميتواند به نجات برسد. اطاعت انساني كه از همان اول عابد عبد ناخودآگاه است، و مثل يك جانور نميتواند عصيان كند، بيارزش است. اطاعت انساني كه به عصيان رسيده، آن چيزي است كه خواسته شده. بنابراين انسان عبارت است از موجودي در طبيعت كه فقط و فقط اوست كه ميتواند انتخاب كند. عصيان كه ميكند، علامت اين است كه ميتواند انتخاب كند. حرف كامو كه من "Revolte" ميكنم و بر عليه نظام حاكم بر خودم، بر طبيعت و بر جامعه ميشورم و ميتوانم نفي كنم و به جايش چيز ديگري را انتخاب كنم، همين است. اين يعني انسان ?هست? شده. اما حرف دكارت كه ميگويد: ?من فكر ميكنم، پس من هستم?، يا حرف ژيد كه: ?من احساس ميكنم، پس من هستم?، ?هست? بودن را اثبات كرده، اما انسان بودن را هنوز اثبات نكرده است.
Samirra
06-26-2005, 02:08 AM
چهار زندان انسان - قسمت ششم
انسان موجودي خودآگاه است، بدين معني كه در تمام طبيعت تنها اين موجود ميباشد كه به خودآگاهي رسيده است. تعريف خودآگاهي عبارت است از: (( ادراك كيفيت و سرشت خويش، كيفيت و سرشت ساختمان جهان، كيفيت و سرشت رابطه خويش با جهان. )) بشر به ميزاني كه به اين سه اصل آگاهي پيدا ميكند، انسان ميشود.
دوم، انتخاب كننده است يعني تنها موجودي [است] كه ميتواند در طبيعت بر خلاف طبيعت، بر خلاف نظامي كه بر او حاكم است و بر خلاف حتي نيازها و ضرورتهاي بدني و روانياش و نيازهاي طبيعي و كششهاي غريزياش عصيان كند و ميتواند چيزي را انتخاب كند كه نه طبيعت مجبورش كرده و نه بدن و فيزيولوژي او اقتضاي انتخاب چنين چيزي را دارد و اين عاليترين مرحلهء انسان شدن است.
اين يك نوع كاري است كه خاص خداوند است. حيوانات ديگر، درست دستگاههايي هستند كه گرايشهاي غريزي كه در درونشان نصب و خلق شده، آنها را بدين طرف يا آن طرف ميكشاند. درست سالي يك مرتبه شور جنسي در گوسفند پيدا ميشود و نميتواند پيدا نشود و بعد هم نميتواند اعمال غريزهء جنسياش را در آن فصل انجام ندهد، و بعد هم كه از آن شور افتاد ديگر يه كلي مسألهء جنسي را فراموش ميكند. عشق در گوسفند پيدا ميشود، بعد ابراز ميشود و بعد فروكش ميكند و اين يك خصوصيت جبري تحميلي طبيعت بر اندام گوسفند است. هر وقت طبيعت او خواست و اقتضا كرد به وجود ميآيد و هر وقت اقتضا كرد كه فروكش كند، فروكش ميكند.
اما انسان است كه نه تنها بر خلاف طبيعت بلكه بر خلاف طبيعت خودش عصيان ميكند. بر خلاف غريزهء خودخواهي، به خودكشي دست ميزند، بر خلاف غريزهء طبيعي كه او را به صيانت خودش و به حفظ بدن خودش و زندگي خودش ميخواند، او به فداكاري دست ميزند و خود را براي يك فكر يا ديگران نابود ميكند. او انتخاب كرده و بر خلاف همهء خصوصيات طبيعي كه او را به انتخاب رفاه و زندگي و خوراك و پوشاك و مسكن ميخوانند، ميتواند اعتراض و عصيان نمايد و به زهدگرايي و پارسايي تن بدهد. اينها علامت اين است كه تنها اين موجود است كه ميتواند انتخاب كند، عليرغم همهء عللي كه او را به انتخاب چيز ديگري ميخوانند.
سوم، انسان موجودي است كه خلق ميكند. خلق از كوچكترين شكل تا عظيمترين صنايع و آثار هنري، تجلي قدرت آفريدگاري در فطرت آدمي است. تنها انسان است كه ميسازد. اين است كه بعضي از تعريفها به اين شكل در آمده كه انسان، حيواني است ابزار ساز. ولي انسان، سازنده است، نه فقط ابزار، بلكه بيشتر از ابزار.
سازندگي انسان بدين معني است كه او احساس ميكند نيازهاي او به ميزاني تكامل پيدا كرده كه چيزهايي ميخواهد كه در طبيعت نيست. اين خودش علامت اين است كه انسان به وجود آمده. انسان تا وقتي كه آنچه در پيراموناش هست، برايش كافي باشد، حيواني است طبيعي، در جستجوي مائدههايي كه طبيعت، روزمره در اختيارش قرار داده. از اينجا منزلش با منزل حيوان ماقبل خودش در تكامل جدا ميشود و به مرحلهاي ميرسد كه ميبيند بر خلاف نيازهاي طبيعياش، نيازهايي او را به دغدغه و حركت و تلاش وا ميدارند كه مايحتاجش را براي رفع آن نيازها در طبيعت نمييابد. يعني نشان ميدهد كه اين انسان به قدري تكامل پيدا كرده كه از مجموعهء امكانات طبيعت بيشتر شده؛ امكاناتش و احساس احتياجش از مجموعهء قدرتها و آفرينندگي طبيعت مادي، گسترش و تكامل بيشتري پيدا كرده و در اينجا است كه به قول هايدگر، انسان به ?تنهايي? ميرسد. انسان وقتي به تنهايي ميرسد كه احساس ميكند ديگر جنسش از جنس طبيعت مادي نيست و هنگامي احساس ميكند كه اينجائي نيست، كه احساس كند نوع ساختمان فطري او با نوع ساختمان حيوانات ديگر اختلاف دارد و احساس كند ايدهآلهايي او را به طرف خودش ميكشاند كه آن ايدهآلها در طبيعت وجود ندارد. يكي از كارهايي كه ميكند اين است كه به خلق دست ميزند. از يك مقدمهء كوچك شروع ميكند، ميخواهد روي پشتبام برود، ميخواهد پرواز كند، اما طبيعت به او پر نداده، نردبان ميسازد و روي پشتبام ميرود. از اينجا ابزارسازي شروع ميشود تا كشتي، هواپيما و سفاين فضائي . . . يا امثال اينها در صنعت.
صنعت، مجموعهء آفرينندگيهاي انساني است كه ميكوشد تا طبيعت را در مهميز ارادهء خودش قرار بدهد و ميكوشد تا با امكانات بيشتري كه آفرينندگي به او ميدهد، به آنچه در طبيعت هست، ولي نميتواند به آساني در دسترس او قرار بگيرد، برسد: نفت در زمين است، اما با امكاناتي كه طبيعت به او داده نميتواند از آن استفاده كند يا اينكه از اين گياه به اين شكل نميتواند با امكاناتي كه دارد استفاده كند؛ صنعت حفاري و تصفيهء نفت يا صنعت كشاورزي به او امكانات تازهاي ميدهند كه طبيعت نداده
Samirra
06-26-2005, 02:31 AM
بسوزم
چه امید بندم در این زندگانی
که در ناامیدی سرآمد جوانی
سرآمد جوانی و مارا نیامد
پیام وفایی ازاین زندگانی
بنالم زمحنت همه روزتا شام
بگریم زحسرت همه شام تاروز
توگویی سپندم براین آتش طور
بسوزم ازاین آتش آرزوسوز
بود کاندرین جمع ناآشنا
پیامی رساند مرا آشنایی ؟
شنیدم سخن ها زمهرو وفا لیک
ندیدم نشانی زمهر و وفایی
چو کس بازبان دلم آشنا نیست
چه بهترکه از شکوه خاموش باشم
چو یاری مرانیست همدرد بهتر
که ازیاد یاران فراموش باشم
ندانم درآن چشم عابد فریبش
کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست ؟
ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
چنین دل شکاف و جگر سوز ازچیست ؟
ندانم در آن زلفکان پریشان
دل بیقرار که آرام گیرد ؟
ندانم که از بخت بد آخر کار
لبان که از آن لبان کام گیرد ؟
احمق نیستم
پر بودم و سیر بودم و سیراب
ولذتم تنها اینکه ...
آری کارم سخت است و دردم سخت تر
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما ...
این بس که میفهمم !
خوب است .... خوب
احمق نیستم .
نه مرد بازگشتم !
اما باز نگشتم
به بیراهه هم نرفتم
که من نه مرد بازگشتم !
استوار ماندن و به هر بادی به باد نرفتن
دین من است .
دینی که پیروانش بسیار کم اند .
مردم همه زادگان روزند و پاسداران شب !؟!
Samirra
06-26-2005, 02:35 AM
کار بی چرا
عشق تنها کار بی چرای عالم است
چه آفرینش بدان پایان می گیرد .
معشوق من چنان لطیف است
که خود را به (( بودن )) نیالوده است
که اگر جامه ی وجود بر تن می کرد
نه معشوق من بود .
Samirra
06-26-2005, 02:37 AM
غریب بود غریبانه خفت در غربت
معلمی که مرا بال آرزو بخشید
چه طعنه ها که ز مردم شنید در غربت
مگر مادر میهن نداشت آغوش
که آن غریب وطن تن نهفت در غربت
Samirra
06-26-2005, 02:38 AM
شعر هایم نثرهایم
من درهمه زندگی جز نثر و شعر
سرمایه ای و اندوخته ای ندارم
وارث نثرهایم مردمند
که همیشه دوستشان داشته ام ..
و وارث شعرهایم روح این صومعه است
که مرا دوست می دارد
نثرها را برای مردم گفته ام از مردم است
و شعرها را دراین صومعه سروده ام
و از روح اسرار آمیز و لطیف صومعه است
نثرهایم در سینه مردم خواهد ماند
وشعرهایم دردل صومعه هرگزفراموش نخواهد گشت
ومن که در زندگی ام جز شعر و نثر نیندوختم
این چنین جاودانی خواهم گشت
پس چرا از مرگ بترسم ؟
Samirra
06-26-2005, 02:40 AM
نیایش
خدایا
آتش مقدس شک را
آن جنان در من بیفروز
تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند بسوزد
وآنگاه از پس توده ی این خاکستر
لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی
شسته از هر غبار طلوع کند
خدایا
به هرکی دوست میداری بیاموز
که عشق اززندگی کردن بهتر است
و به هرکس که بیشتر دوست میداریش بچشان
که دوست داشتن از عشق برتر است !
Samirra
06-26-2005, 02:46 AM
فاطمه فاطمه است!
علي شريعتي
«امروز سوم جماديالثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله،حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.
و اينك لحظهي وداع با علي! چهدشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع? بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:
- اي كنيز خدا، بر من آب بريزتا خود را شستوشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامههاينويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويياز عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او ميرود.
به ام رافع گفت:
ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.
آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.
لحظهاي گذشت و لحظاتي ...
ناگهان از خانه شيون برخاست.
پلكهايش را فروبست و چشمهايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود ـ گشود.
شمعي از آتش و رنج، در خانه علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.
از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازهاش تشييع نكنند و علي چنين كرد.
اما كسي نميداند كه چگونه؟ و هنوز نميداند كجا؟
در خانهاش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.
و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.
آنچه معلوم است، رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفتهاند. سكوت مرموز شب گوش به گفتوگوي آرام علي دارد.
و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بيپيغمبر، بيفاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.
ساعتها است.
شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمهيدرد او را گوش ميدهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سكوتكردهاند، قبرهاي بيدار و خانههاي خفته ميشنوند.
نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برميآيد، از سر گور فاطمه به خانه خاموش پيغمبر ميبرد:
ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.
ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسولخدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگينيفراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست.
“من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون?.
وديعه را بازگرداندند و گروگانرا بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بيخواب، تا آنگاه كه خداخانهاي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.
هماكنون دخترت تو را خبر خواهدكرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيزرا بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد توديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.
بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كننندهاي كه نه خشمگين است، نه ملول.
لحظهاي سكوت نمود، خستگي يك عمررنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمقجانش كنده ميشد ـ قطعهاي از هستياش را از دست داده است.
درمانده و بيچاره بر جا مانده؛نميدانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اينجا، تنها بگذارد،چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمينكرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بيشرمي انتظار او را ميكشد.
و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليتهايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟
درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نميتواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار ميدهد، برود؟ بماند؟
احساس ميكند كه از هر دو كار عاجز است، نميداند كه چه خواهد كرد؟
به فاطمه توضيح ميدهد: “اگر ازپيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشتهام، و اگرهمين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعدهاي كه خدا به مردم صبور دادهاست بدگمان شدهام?.
آنگاه برخاست، ايستاد، به خانهپيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نميگنجيد، گويي ميخواست به اوبگويد كه اين “وديعهي عزيز?ي را كه به من سپردهاي، اكنون به سوي توبازميگردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همهچيز را بگويد، تا آنچه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.
فاطمه اينچنين زيست و اينچنينمرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همهستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هالهاي از فاطمه پيدابود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه قربانيان زور و فريب نام فاطمه راشعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشقها و عاطفهها و ايمانهاي شگفت زنانو مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت ميجنگيدند، در تواليقرون، پرورش مييافت و در زير تازيانههاي بيرحم و خونين خلافتهاي جور وحكومتهاي بيداد و غصب، رشد مييافت و همه دلهاي مجروح را لبريزميساخت.
اين است كه همه جا در تاريخملتهاي مسلمان و تودههاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي وحقخواهي و عدالتطلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.
از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسياردشوار است. فاطمه، يك “زن? بود، آنچنان كه اسلام ميخواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كورههاي سختي وفقر و مبارزه و آموزشهاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساختهبود.
وي در همهي ابعاد گوناگون “زن بودن? نمونه شده بود
مظهر يك “دختر?، در برابر پدرش.
مظهر يك “همسر? در برابر شويش.
مظهر يك “مادر? در برابر فرزندانش.
مظهر يك “زن مبارز و مسؤول? در برابر زمانش و سرنوشت جامعهاش.
وي خود يك “امام? است، يعني يكنمونهي مثالي، يك تيپ ايدهآل براي زن، يك “اسوه?، يك “شاهد? براي هر زنيكه ميخواهد “شدن خويش? را خود انتخاب كند.
او با طفوليت شگفتش، بامبارزهي مدامش در دو جبههي خارجي و داخلي، در خانهي پدرش، خانهيهمسرش، در جامعهاش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن? را به زنپاسخ ميداد.
نميدانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.
در ميان همه جلوههاي خيرهكننده روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفتانگيز است اين استكه فاطمه همسفر و همگام و همپرواز روح عظيم علي است.
او در كنار علي تنها يك همسرنبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست،يك آشناي دردها و آرمانهاي بزرگش مينگريست و انيس خلوت بيكرانه واسرارآميزش و همدم تنهاييهايش.
اين است كه علي هم او را به گونه ديگري مينگرد و هم فرزندان او را.
پس از فاطمه، علي همسرانيميگيرد و از آنان فرزنداني مييابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش راكه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا ميكند. اينان را “بنيعلي? ميخواند و آنان را “بنيفاطمه?.
شگفتا، در برابر پدر، آن همعلي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونهي ديگرميبيند. از همهي دخترانش تنها به او سخت ميگيرد، از همه تنها به اوتكيه ميكند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش ميگيرد.
نميدانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟
خواستم از “بوسوئه? تقليد كنم،خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم? سخن ميگفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه سخنوران عالم درباره مريم داد سخندادهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملتها در شرق و غرب، ارزشهاي مريم را بيان كردهاند.
هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه ذوق و قدرت خلاقهشان را به كار گرفتهاند.
هزار و هفتصد سال است كه همه هنرمندان، چهرهنگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمنديهاي اعجازگر كردهاند.
Samirra
06-26-2005, 02:47 AM
اما مجموعه گفتهها و انديشهها و كوششها و هنرمنديهاي همه در طول اين قرنهاي بسيار، به اندازه اين كلمه نتوانستهاند عظمتهاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است?.
و من خواستم با چنين شيوهاي از فاطمه بگويم. باز درماندم:
خواستم بگويم، فاطمه دختر خديجه ي بزرگ است.
ديدم فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين است.
ديدم كه فاطمه نيست.
خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب است.
باز ديدم كه فاطمه نيست.
نه، اينها همه هست و اين همه فاطمه نيست.
فاطمه، فاطمه است».
Samirra
06-26-2005, 02:53 AM
آزادی معبود من است...
بخاطر آزادی
هر زندانی رهايی
هر جهادی آسودگی
و هر مرگی حيات است....
Samirra
06-26-2005, 02:55 AM
در برابر تو کیستم ؟
... من در برابر تو کیستم ؟ و آنگاه خود را کلمه ای می یابی که معنایت منم و مرا صدفی که مرواریدم توئی و خود را اندامی که روحت منم و مرا سینه ای که دلم توئی و خود را معبدی که راهبش منم و مرا قلبی که عشقش توئی و خود را شبی که مهتابش منم و مرا قندی که شیرینی اش توئی و خود را طفلی که پدرش منم و مرا شمعی که پروانه اش توئی و خود را انتظاری که موعودش منم و مرا التهابی که آغوشش توئی و خود را هراسی که پناهش منم و مرا تنهائی که انیسش توئی و ناگهان سرت را تکان می دهی و می گویی : نه ، هیچ کدام ! هیچ کدام ، این ها نیست ، چیز دیگری است ، یک حادثه دیگری و خلقت دیگری و داستان دیگری است و خدا آن را تازه آفریده است هرگز ، دو روح ، در دو اندام این چنین با هم آشنا نبوده اند ، این چنین مجذوب هم و خویشاوند نزدیک هم و نزدیک هم نبوده اند ... نه ، هیچ کلمه ای میان ما جایی نمی یابد ... سکوت این جاذبه مرموزی را که مرا به اینکه نمی دانم او را چه بنامم چنین جذب کرده است بهتر می فهمد و بهتر نشان می دهد .
معلم شهید علی شریعتی – گفتگوهای تنهایی صفحه 655
NINJA17
06-26-2005, 07:04 AM
سلام
تا بحال در تبادل نظر مطالبي به اين زيبايي و ارزندگي نديده و نه خوانده بودم
كتابهاي دكتر را اصلا نخوانده ام ولي با كار زيبايي كه كرديد مشوق من در خواندن
كتاب دكتر شدم بينهايت از شما متشكرم در ضمن مطلب زيباي شما را هم اگر
اشتباه نكنم در تالار عشق و دلدادگي ديدم و يادداشت كردم(گرماي ۳۷ درجه)
بهر حال عرض تشكر فراوان
::> ::>
Samirra
06-26-2005, 11:20 AM
khili mamnon az nazaret man kari nakardam
be joz inke haghe matlabo bayan kardam
Ali_22_iran
06-27-2005, 06:06 AM
کتاب طرحي از يک زندگي نوشته همسر و فرزندان دکتر رو حتما مطالعه کنيد . خداي را شکر که دکتر قبل از انقلاب شهيد شد چون اگر مي بود به دست ............ به جرمهاي مختلف کشته مي شد . شريعتي مردي است که همواره دوستش داشتم
Samirra
06-27-2005, 11:46 AM
المهاجر من هاجر السیئات
( مهاجر کسی است که از زشتی ها و بدی ها هجرت می کند.)
این ، مهاجرت انسان است از « خویشتن موجود » ش- که هست – به آن « خویشتن مطلوب » ش – که باید بشود. درچه درجه ای از خویشتن موجودش باید هجرت کند؟در هر درجه ای که هست ، حتی در درجه پیغمبر که هست. می بینید پیغمبر زیادت عمل ، زیادت علم ، و زیادت حیرت را همیشه می طلبد ، یعنی می خواهد از آن درجه ای که هست ، باز بالاتر برود. چرا؟ که آن درجه ای که انسان باید بشود ، درحد مطلق ، در جوار خداست. هجرت همه به سوی خدا، یعنی چه ؟ یعنی آن درجه متعالی و آن مقصد متعالی یی که انسان در فلسفه اسلامی باید به آن طرف حرکت کند، تا خداست. « تا خداست » یعنی چه ؟ نه اینکه مثل صوفی ها در ذات خدا برویم و آنجا حل بشویم، جزو خدا بشویم و قره قاطی بشویم : نه، تا بی نهایت یعنی خدا. بنابراین انسان مهاجر در نوع پنجم ( چنین است ) :
والرجز فاهجر
( از پلیدی هجرت کن )
پلیدی چیست ؟ پلیدی همن حالتی است که داریم ، ( یعنی ) هرکس در هرحالتی که هست ، به نسبت بی نهایت حالت زشت است، حالت رکود است و حالت سقوط است. در هیچ درجه ای نه ایست و همواره از بیرون و از درون در هجرت باش.
م آثار ۲۹ [ ميعاد با ابراهيم ] - فصل « بررسی انواع مهاجرت »
Samirra
06-27-2005, 11:48 AM
انقلاب فرهنگی
... باید در وضع دین و آموزش دینی ، یک انقلاب ، یک انقلاب فرهنگی بزرگ ، یک انقلاب در اندیشیدن و در فهم و تلقی مذهب و در شناخت مذهب ، بوجود آوریم .
به یک نوع اسلام شناسی از اول احتیاج داریم ، به یک نوع شناخت منطقی و علمی [ از اسلام ] متناسب با بینش امروز جهان احتیاج داریم تا بتوانیم این [ اسلام ] را نگه داریم ، و به نسل دوم که در مسیر دیگری حرکت می کند – که اگر ببیند منطقی نیست و اگر ببیند بوی کهنگی به دماغش می خورد ، بوی خرافه به دماغش می خورد ، اصلا آن را بر نمی دارد و بد و خوب ، زشت و زیبا ، حق و باطل همه را ترک می کند و می رود و فرهنگ دیگری را و زندگی دیگری را دور از ما و فرهنگ و تاریخ ما ادامه می دهد - ، بسپاریم.... .
م آثار 29 [ میعاد با ابراهیم ] – ص 177
Samirra
06-27-2005, 11:50 AM
و با تو ای خواهرم و برادرم ( ۱ )
و تو برادر من، همکار من ، هم طبقه من، نویسنده ، روشنفکر ، دانشمند ، مترجم ، هنرمند ، سوسیالیت ، آزادیخواه ، جامعه گرا ، مترقی ، دوستدار عدالت و خواهان رهبری و برادری ، و آرزومند رهائی و رستگاری بشر! آنچه تو از این اصطلاحات می فهمی ، آنچه بنام دین ، اسلام و تشیع می شناسی و می بینی ، همان او را دو الفاظ و مفاهیم تخدیری و تحریفی رایج است، همان تصویری است که دستهای غرض دشمن و جهل دوست از این مکتب در ذهن پدرت ، مادرت و محیطت نقش کرده اند.
اسلام این نیست ، خدا و معاد و املمت و عدالت و حج و .... آن نیست که تو می بینی و آن نیست که تو می گوئی و نفی می کنی. تو حق داری که نفی کنی .
اما سخن من با تو این است که:
آنچه را نفی می کنی ، « حق » نیست.
پدر مادر ما متهميم - ص ۶۲
Samirra
06-27-2005, 11:58 AM
علی (ع) بنيانگذار وحدت
در آنجا ميخواهم اين حرف را بگويم كه اساسا وحدت علمي يك فاجعه است، مرگ علم است. هر جا در هر ملتي، هر مذهبي، هر حزبي و هر جامعهاي كه وحدت علمي و وحدت قالبهاي اعتقادي به وجود آمد، علامت اين است كه يا در آن جامعه استبداد فكري و اعتقادي وجود دارد، يا نه، مرگ گريبانگير انديشه و فكر شده.. از اين دو صورت خارج نيست.
جامعه زنده جامعهاي است كه در آنهمه عقلها ميانديشد، و بشريت اينجور است كه هر عقلي به جوري ميانديشد و يك حقيقت واحد را به گونهاي تلقي ميكند كه با تلقي ديگري فرق دارد. گر چه من اين حقيقت را به شكلي ميفهمم و تو همان حقيقت را مثل من معتقدي اما به شكل ديگر ميفهمي، (ولي) اين اختلاف فهم ما در يك حقيقت واحد دليل باطل بودن من يا باطل بودن تو نيست، هر دو بر حقيم، اما حقيقت در قالبهاي ذهني من و قالبهاي ذهني تو ، احتلاف شكل و اختلاف تصوير ذهني پيدا كرده. هر دو بر حقيم. من مسلمانم، اسلام را به اين شكل معني ميكنم، تو هم كه به شكل ديگري معني ميكني مسلماني. نه من زنديقم و نه تو! من امام زمان را به اين شكل ميفهمم، تو هم به آن شكل، هر دو معتقديم، اما هر كدام در سطح ذهن و شعور و شكل فهم و سطح فهم و عمق فهم و رنگ روح خودمان.
م آثار ۲۶-علی(ع)
Samirra
06-27-2005, 11:59 AM
شهادت دختر گرامی رسول رحمت تسليت باد
-وقتی که يک روح از سطح زمان خويش خيلی بيشتر اوج می گيرد و از ظرف تحمل مردم زمانش بيشتر رشد می کند تنها می شود ،"بودن" سنگين و پر و زيبا و غنی او، " بودن" های پوک و سبک و زشت و تهی ديگران را خود به خود تحقير می کند _ هر چند خود تواضع کند _ و آنگاه دشمن و دوست _ خودآگاه يا ناخودآگاه _با هم در نفی او يا لجن مال کردن شخصيت بزرگ او و يا پايمال کردن حق صريح او همدست می شوند ، اشتراک منافع می يابند.
آنگاه دوست هم ، همفکر و همراه هم _ که عظمت وجود او ، حقارت و خلا وجوديش را آشکار می سازد و رنجش می دهد _ بر آن می شود تا با انکار يا مسخ فضايل او ،يا تحقير شخصيت او ، او را به خود نزديک کند ، فاصله رنج آور و ازردهنده را بدينگونه از ميان بردارد خود را به او نمب تواند رساند ، او را آنقدر عقب بکشاند که به او رسد و در اين تلاش است که با دشمن همراه می شود و با وی اشتراک منافع پيدا می کند ، به دشمن در کوبيدن او احتياج پيدا می کند و ناچار بازيچه دشمن می شود و مامور رايگان او و خدمتگزار "آماتور" ظلمه.
"فاطمه" خود يک "امام" است، يعنی يک نمونه مثالی ، يک تيپ ايده آل برای زن ، يک "اسوه" يک" شاهد" برای هر زنی که می خواهد "شدن خويش " را خود انتخاب کند.
فاطم و فاطمه به معنی بازدارنده و جدا کننده است.
زهرا به معنی تابان و درخشان است
محدثه کسی است که طرف گفتگوی ديگری قرار می گيرد.
Samirra
06-29-2005, 06:06 PM
« نوروز »
...اسلام که همه رنگ های قومیت را زدوده و سنت ها را دگرگون کرد ٬« نوروز » را جلای بیشتر داد شیرازه بست و آنرا با پشتوانه ای استوار از خطر زوال در دوران مسلمانی ایرانیان مصون داشت.
انتخاب علی به خلافت و نیز انتخاب علی به وصایت در غدیر خم هر دو در این هنگام بوده است و چه تصادف شگفتی! آنهمه خلوص و ایمان و عشقی که ایرانیان در اسلام به علی و حکومت علی داشتند پشتوانه نوروز شد. نوروز که با جان ملیت زنده بود روح مذهب نیز گرفت : سنت ملی و نژادی با ایمان مذهبی و عشق نیرومند تازه ای که در دلهای مردم این سرزمین برپا شده بود پیوند خورد و محکم گشت مقدس شد و در دوران صفویه رسما یک شهار شیعی گردید مملو از اخلاص و ایمان و همراه با دعاها و اوراد ویژه خویش.آنچنان که یکسال نوروز و عاشورا در یک روز افتاد و پادشاه صفوی آنروز را عاشورا گرفت و روز بعد را نوروز!
کوير ٬ ص ۲۶۴
Samirra
06-29-2005, 06:09 PM
...« علی » از چه می ترسد؟
« علی » از چه می ترسد؟ « علی » چرا می نالد؟
اين دو پرسشی است که همواره در تاريخ مطرح است و با شگفتی از آن سخن می گويند و دريغا که شيعيان « علی » نيز هيچکدام آنرا ندانسته اند ٬ هيچکدام . توجيه و تفسير برخی از علمای بزرگ شيعه نيز چنان زشت است و سطحی که من از ياد آوريش نفرت دارم. غالبا شيعيان می گويند « علی » از اينکه حقش را در خلافت غصب کردند و محرومش کردند ناله می کند!! وای که اين سخن از زبان شيعيان « علی » شنيدنش برای « علی » چه درد آور است!!
« علی » از چه می ترسد؟
« علی » از چه می نالد؟
« علی » در طول چهارده قرن چشم براه شيعه ای است که بدين سئوال پاسخ گويد و هنوز نيافته است.
شيعه خاص علي٬ صاحب سرّ « علی » کسی است که اين دو را بداند.... .
هبوط - ص ۶۵
JH198604
07-09-2005, 05:18 AM
دمتون گرم . به جون خودم تا مطالب دکترو ميخونم يه حال عجيبي بهم دست ميده . واقعا
که مغز بود . افسوس . افسوس .افسوس.......................
Samirra
07-10-2005, 05:34 PM
bale vaghean afsos eykash alanam eki mesle on fekr mikard
behrouz-khan
07-10-2005, 07:17 PM
علي شريعتي شايد بزرگ تاريخ اگر کسي اندک اشنايي با تاريخ داشته باشد ميددونه که ابوذر غفاري يه راهزن و دزد بوده ولي علي شريعتي اين جاعل بزرگ تاريخ اينو کرده رابين هود . مثل تمام جعليات و دروغ پردازيهايي ديگه اي که کرده اين مردک به معني واقعي يه شارلاتان و دروغگو بوده اين ادم اصلا دکتر نبوده و ليسانسش هم با زور گرفته اگه مدرک ميخواييد بريد تو اين سايت خودتون ببينيد .www.erchad.com
اين ادم همونجور که خودش گفته فقط مشکلش با اخونده و در يکي از کتاباش ميگه من اسلام بدون اخوند ميخوام . شريعتي سر يه نسل رو کلاه گذاشت ولي ديگه امثال شريعتي نمي تونن الان که ما به يه رنسانس فرهنگي احتياج داريم از اين شارلاتان بازيها درارن X( .
پاينده ايران
Samirra
07-10-2005, 07:24 PM
علي شريعتي شايد بزرگ تاريخ اگر کسي اندک اشنايي با تاريخ داشته باشد ميددونه که ابوذر غفاري يه راهزن و دزد بوده ولي علي شريعتي اين جاعل بزرگ تاريخ اينو کرده رابين هود . مثل تمام جعليات و دروغ پردازيهايي ديگه اي که کرده اين مردک به معني واقعي يه شارلاتان و دروغگو بوده اين ادم اصلا دکتر نبوده و ليسانسش هم با زور گرفته اگه مدرک ميخواييد بريد تو اين سايت خودتون ببينيد .www.erchad.com (http://www.erchad.com/)
اين ادم همونجور که خودش گفته فقط مشکلش با اخونده و در يکي از کتاباش ميگه من اسلام بدون اخوند ميخوام . شريعتي سر يه نسل رو کلاه گذاشت ولي ديگه امثال شريعتي نمي تونن الان که ما به يه رنسانس فرهنگي احتياج داريم از اين شارلاتان بازيها درارن X( .
پاينده ايران
doste aziz dorost sohbat kon, vaghti az kasi nemidoni majbor nisti nazar bedi in agha ke hamon dr ali shariati bashe hich moshgeli ba jame e rohaniyat nadasht ama jame e rohaniyat nemitonest ono tahamol kone magr fargho chist nadashtane lebase rohaniyat????? cheshmato baz kon doste aziz boro ketabasho bekhon boro be sokhanraniyash gosh kon az khoda mikham ke be rahe rast hedayat shi
Samirra
07-10-2005, 07:41 PM
man in nazareto kami ghabol daram ama harfae ke darbare shariati goftio hich vaght ghabol nemikonam dar tamame kotobe jahan sabt shodeh ke az koja amade va chi shodeh ama shoma tamame onaro rad mikonid, age mikhay darbarash bishtar bedoni bego behet saitae jahani midam behar zaban ke bekhay
ermia hosseini
07-11-2005, 11:12 PM
اسلام با اخوند فرق داره .
اين مسخره ترين چيزي که يه ادم ميتونه بگه يا از سر نااگاهي و يا از سر حقه بازي .
براي شناخن اسلام ناب محمدي پيشنهاد ميکنم کتب نويسنگان عرب و مسلمان رو بخونيد . از جمله معتبر ترين کتاب تاريخ اسلام يعني تاريخ طبري در طبري مي بينيد که اسلام ناب محمدي همان چيزي ست که ملا محمد عمر ميکند .
تاريخ طبري : تنها در يک روز ۷۰۰ تا ۹۰۰ نفر از قبيله بني قزيظه تنها به جرم يهودي بودن با قضاوت محمد ابن عبد الله و توسط شخص امام علي سر بريده شدند .
و اگر کسي اين رو هم انکار ميکنه مي تونه بره قران رو بخونه فقط چند ايه ميگم که بخونيد :
ايه ۲۹ توبه : ناباوران به رسول و الله و روز قيامت را به قتل برسانيد .
ايه ۳۳ماءده : مخالفان الله و رسول و فساد کنندگان در زمين را به قتل برسانيد و يا به صليب بکشيد و يا دست ها و پا هاي انان را در جهت عکس ببريد و يا از زمين نيست و نابودشان کنيد اين براي انان عذاب و خواري اين دنيا است و در اخرت شکنجه دردناک تري در انتظار انان است .
ايه ۲۷ احزاب : در مورد اهل کتاب نه کفار و مشرکان ميگه: اهل کتاب رو از سنگر هاشون بيرون بياريد و ما در قلب هاشون بمباران وحشت ميکنيد گروهي از انان را به قتل بر سانيد و گروهي را اسير کنيد و ميراث شما خواهد بود زمين هاشان و کشورشان و اموالشان .
يادم رفت بگم در يک روز تمام مردان قبيله يهودي بني قريظه که کوچکترين کاري بر عليه مسلمانان نکرده بودند گردن زده شدند توسط علي و به دستور محمد و جالب اينجاست محمد ابن عبد الله همان شب سفيه دختر رييس قبيله که پدر و شوهر و برادرانش به دستور محمد کشته شده بودند محمد اين دختر را همان شب به عقد خود دراورد و به حجله برد فقط يک لحظه تصور کنيد اين دختر در ان شب چه احساسي داشته ؟؟؟؟؟؟؟
خوشحال ميشم اگه انتقادي داريد يا منابع داريد که اين مطالب رو نقض ميکنه با من تماس بگيريد .behroz6662002
پاينده ايران.سلام مي بخشيد اگر براتون امکان داره اين تاريخي که از کتاب تاريخ طبري نقل کرديد دقيقا آدرس بديد با ذکر جلد و صفحه . ضمنا بفرماپيد از کدام ناشر چاپ شده و چه سالي؟ متشکرم زيرا سخن بدون مدرک و دليل پشيزي ارزش نداره البته ببخشيدا گر چه نويسنده کتاب سني بوده ولي مشکلي نيست همو نش رو هم قبول داريم ودر مورد تفسير آيات قرآن اين شما نيستيد که کلام خدا را آن هم با اين جسارت تفسير مي کنيد اين نکته را هم بايد بدانيد که اگر با اين بد بيني بخواهيد به حقيقت دست پيدا کنيد بايد بگويم که محال است زيرا حقيقت چهره خود را براي کساني که حقيقت جو نيستند آشکار نمي کند و همان طور که قرآن فرموده است قرآن براي بعضي ها هدايت و براي بعضي ديگر ضلالت است حال فکر کنيد شماپي که به راحتي دين بزرگي چون اسلام را به همين راحتي زير سوال ميبريد از کدام دسته ايد موضوع اين نيست که شما انتقاد مي کنيد موضوع اين است که شما توهماتي داريد که آنرا حقيقت مي انگاريد در حالي که لحن شما بايد پرسشگرانه باشد نه مغرضانه نشانش همين بس که با کلماتي زشت به يک متفکر بزرگ و روشنفکر مسلمان اهانت مي کنيد و ادعا داريد که اهل فکر و تحقيق و نظريد اين را بدانيد که ديگران با خواندن جملات شما پي به شخصيت و سواد و ارزش علمي سخنتان خواهند برد و کار با دشنام و اهانت شما به شخصيت هاي بزرگ و مقدسات پايان نمي گيرد. من حاضرم آنچه که شما انقاد به دکتر علي شريعتي و اسلام و قرآن داريد و تاريخ شيعه همه را پاسخگو باشم . موفق باشيد . والسلام علي من اتبع الهدي ارميا
ermia hosseini
07-11-2005, 11:17 PM
سميرا خانم سلام اميد وارم خوب باشيد از موضوعي که