PDA

View Full Version : مهدي اخوان ثالث(م.اميد)


Mamassani
02-13-2005, 05:14 AM
بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلکنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است .
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

Shima_2
02-13-2005, 07:03 AM
ببين مهدي الان مامانم خونه نيست به خاطر همين نمي تونم باهات بيام ;) ;) ;)

Niloufar
02-13-2005, 04:32 PM
هرکه امد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زين چه حاصل جز فريب و جز فريب

Mamassani
02-13-2005, 09:49 PM
http://saman.dowdani.net/images/Akhavan1.jpg

Hemmati
02-14-2005, 03:01 PM
خشكيد و كوير لوت شد
............................... درياي مان


امروز بد و بدتر از آن
................................. فداي مان


زين تيره دل دوصفت
................................ مشتي شمر

چون اخرت يزيد شد
................................. دنياي مان

Mamassani
02-14-2005, 09:37 PM
در شبف ديوانه غمگين ؛
مانده دشت بي كران در زير باران ،آه ، ساعتهاست ؛
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير ؛
نه صداي پاي اسب رهزني تنها ،
نه صفير باد ولگردي ،
نه چراغ چشم گرگي پير .

Mamassani
02-14-2005, 10:04 PM
اما من از اين رنگها بسيار ديدم .
وز اين سيه دنيا و هرچيزي كه در اوست
از آسمان و ابر و آدمها و سگها
مهري نديدم ، ميوه اي شيرين نچيدم
وز سرخ و سبز روزگاران
ديگر نظر بستم ، گذشتم ، دل بريدم .

Ashk
02-15-2005, 07:17 AM
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك ! هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند .

Mamassani
02-16-2005, 10:01 PM
http://www.chn.ir/aspsmartupload/upload/akhavan-236-346(2).jpgبهل كاين آسمان پاك ،


چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد ؛

كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كان خوبان

پدرشان كيست ؟

و يا سود و ثمرشان چيست ؟

بيا ره توشه برداريم

قدم در راه بگذاريم

Samira
02-17-2005, 03:06 PM
به ديدارم بيا هر شب
در اين تنهايي تنها و خدا مانند
دلم تنگ ست
بيا روشن ، اي روشن تر از لبخند
شبم را روز كن در زير سرپوش سياهي ها
دلم تنگ است
بيا بنگر چه غمگين و غريبانه
در اين ايوان سر پوشيده ،وين تالاب مالامال
دلي خوش كرده ام به اين پرستوها و ماهيها
و اين نيلوفر آبي و اين تالاب مهتابي
بيا اي هم گناه من در اين برزخ
بهشتم نيز و هم دوزخ
به ديدارم بيا
اي هم گناه ، اي مهربان با من
كه اينان زود مي پوشنند رو در خوابهاي بي گناهي ها
بو من مي مانم و بيداد بي خوابي ها

Hemmati
02-19-2005, 02:09 PM
هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساكت و خاكستري رنگ

زمين را بارش مثقال ، مثقال

فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ

سرود كلبه ي بي روزن شب

سرود برف و باران است امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

كه شب مهمان توفان است امشب

دوان بر پرده هاي برفها ، باد

روان بر بالهاي باد ، باران

درون كلبه ي بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

آواز سگها

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هواتاريك و توفان خشمناك است

كشد - مانند گرگان - باد ، زوزه

ولي ما نيكبختان را چه باك است ؟

كنار مطبخ ارباب ، آنجا

بر آن خاك اره هاي نرم خفتن

چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه

عزيزم گفتم و جانم شنفتن

وز آن ته مانده هاي سفره خوردن

و گر آن هم نباشد استخواني

چه عمر راحتي دنياي خوبي

چه ارباب عزيز و مهرباني

ولي شلاق ! اين ديگر بلايي ست

بلي ، اما تحمل كرد بايد

درست است اينكه الحق دردناك است

ولي ارباب آخر رحمش آيد

گذارد چون فروكش كرد خشمش

كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخمهايمان را و ما اين

محبت را غنيمت مي شماريم

Amour
02-19-2005, 02:20 PM
هرکه امد بار خود را بست و رفت
ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب

زان چه حاصل جز دروغ و جز دروغ
زين چه حاصل جز فريب و جز فريب
salam
in sher ham az akhvane sales hast?
aya kasi sher lahze akhvan ra dare baran befereste?
lahze didar nazdik ast.....
mer30 az sher
ya hagh

Hemmati
02-19-2005, 02:23 PM
خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف كلبه ي بي روزن شب

شب توفاني سرد زمستان

زمستان سياه مرگ مركب

آواز گرگها

زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريك و توفان خشمگين است

كشد - مانند سگها - باد ، زوزه

زمين و آسمان با ما به كين است

شب و كولاك رعب انگيز و وحشي

شب و صحراي وحشتناك و سرما

بلاي نيستي ، سرماي پر سوز

حكومت مي كند بر دشت و بر ما

نه ما را گوشه ي گرم كنامي

شكاف كوهساري سر پناهي

نه حتي جنگلي كوچك ، كه بتوان

در آن آسود بي تشويش گاهي

دو دشمن در كمين ماست ، دايم

دو دشمن مي دهد ما را شكنجه

برون : سرما درون : اين آتش جوع

كه بر اركان ما افكنده پنجه

دو ... اينك ... سومين دشمن ... كه ناگاه

برون جست از كمين و حمله ور گشت

سلاح آتشين ... بي رحم ... بي رحم

نه پاي رفتن و ني جاي برگشت

بنوش اي برف ! گلگون شو ، برافروز

كه اين خون ، خون ما بي خانمانهاست

كه اين خون ، خون گرگان گرسنه ست

كه اين خون ، خون فرزندان صحراست

درين سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،

دويم آسيمه سر بر برف چون باد

وليكن عزت آزادگي را

نگهبانيم ، آزاديم ، آزاد

Samira
02-22-2005, 11:22 AM
خانه ام آتش گرفتست

آتشی جانسوز

هر طرف می سوزد این آتش

پرده ها و فرش ها را

تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان

در لهیب آتش پر دود

وز میان خنده هایم تلخ

و خروش گریه ام ناشاد

از درون خسته سوزان

می کنم فریاد ، ای فریاد

خانه ام آتش گرفتست

آتشی بی رحم

همچنان می سوزد این آتش

نقش هایی را که من

بستم به خون دل

بر سر و چشم درو دیوار

در شب رسوای بی ساحل

وای بر من

وای بر من

سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم

بدشواری در دهان گود گلدان ها

روز های سخت بیماری

از فراز بامهاشان شاد

دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب

بر من آتش بجان ناظر

در پناه این مشبک شب

من بهر سو می دوم گریان

از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد

وای بر من همچنان می سوزد این آتش

آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان

وانچه دارد منظر و ایوان

من بدستان پر از تاول

این طرف را می کنم خاموش

وز لهیب آن روم از هوش

زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود

تا سحرگاهان که میداند

که بود من شود نابود

خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر

صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »

وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب

مهربان همسایگانم ازپی امداد

سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد

می کنم فریاد ، ای فریاد

Hemmati
02-22-2005, 03:07 PM
شب از شبهاي پاييزي ست

از آن همدرد و با من مهربان شبهاي شك آور

ملول و سخته دل گريان و طولاني

شبي كه در گمانم من كه آيا بر شبم گريد ، چنين همدرد

و يا بر بامدادم گريد ، از من نيز پنهاني

من اين مي گويم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به كردار پرستاري سيه پوش پيشاپيش ،‌ دل بركنده از بيمار

نشسته در كنارم ، اشك بارد شب

من اينها گويم و دنباله دارد شب

Mamassani
02-25-2005, 12:18 AM
salam
in sher ham az akhvane sales hast?
aya kasi sher lahze akhvan ra dare baran befereste?
lahze didar nazdik ast.....
mer30 az sher
ya hagh

لحظه ديدار نزديک است .
باز من ديوانه ام ، مستم .
باز ميلرزد ، دلم ، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي !نخراشي بغفلت گونه ام را ،تيغ!
هاي ، نپريشي صفاي زلفکم را ،دست !
و آبرويم را نريزي ، دل !
-اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديکست .

Hemmati
02-25-2005, 06:08 AM
... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

Milad
02-25-2005, 06:46 AM
لحظه ها ، لحظه های زنده و گرم
لحظه های شگرف و با عظمت
لحظه های مهابت و هیبت

پر از آنات ژرف و زاینده
با گذشته گسسته نسبت خویش
سخت در جنب و جوش آینده

لحظه های خطر ، خبر ، هیجان
همه امید بخش و طوفانی
همه آینده ساز و انسانی

لحظه های نهیب و همت و هوش
لحظه های حمیت و غیرت
لحظه های تلاش و جنبش و جوش

لحظه های طنین تندرها
بوی باروت و دود و آتش و خون
بانگ تیر و تفنگ سنگرها

لحظه های امید و آزادی
آذرخش ، انفجار ، ویرانی
با نوید فزونتر آبادی

لحظه های شگفت و شورانگیز
همه پر گیر و دار و شعر و شعار
همه پر قیل و قال و جنگ و گریز

لحظه های پر از لت و لاحول
همه زائیده حرارت و شور
همه آبستن حوادث هول

لحظه های هجوم و حمله و جنگ
لحظه های شکست و فتح و شتاب
و مسلسل صدای تیر و تفنگ

لحظه های صلابت زنده
همه ویرانگر کنون و همه
سرنوشت آفرین آینده

خلق بیدار ، خلق در پیکار
با تب و تاب ، بی امان به نبرد
لحظه ها را کند پر و سرشار

چند و چون پرسم و خبر پرسم
لحظه هائی چنین شکوفان را
هر دم از حاصل و اثر پرسم

چه شد آیا ، چگونه بود آیا ؟
دمبدم پرسش ، از کجا ، از کی
و اینکه آن قفل چون گشود آیا؟

لحظه های مدام بیم و امید
شب شبیخون و روز رویاروی
جنگ بی انتطاع و بی تردید

لحظه هائی که در فضا شده پخش
رمز و رازی شکوهمند و نجیب
شور و شوقی شگرفت و لذت بخش

می زند موج در هوا حالی
که توان درک کرد و نتوان گفت
کاین چه حالی ست ، بر چه منوالی

از نشان ها توان به جای آورد
این که امری عظیم در شدن ست
می توان دید ، می توان حس کرد

مادرم ، سبز سالخورده زمین
سرخ و سیراب شد زخون شهید
پدر شعله ور ، تو نیر ببین

گرم و سازنده بار و بار آور
این چنین لحظه های فردا ساز
خلق پیروز و جهد او پر بر

همه دم زنده باد و زاینده
لحظه هائی چنین که می گوید
مژده روز خوب آینده.

Mamassani
02-28-2005, 10:22 PM
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمك اشكي افشاندن ،
زدن پيمانه اي -دور از گرانان - هر شبي كنج شبستاني .

Mamassani
02-28-2005, 10:24 PM
باز مي بينم كه پشت ميله ها
مادرم استاده ، با چشمان تر .
ناله اش گم گشته در فريادها ،
گويدم گويي كه :«من لالم ، تو كر .»

Mamassani
02-28-2005, 10:24 PM
آخر انگشتي كند چون خامه اي ،

دست ديگر را بسان نامه اي .

گويدم «بنويس و راحت شو » -برمز-،

«تو عجب ديوانه و خودكامه اي .»

Mamassani
02-28-2005, 10:25 PM
هر كه آمد بار خود را بست و رفت .

ما همان بدبخت و خوار و بي نصيب .

زآن چه حاصل ، جز دروغ و جز دروغ ؟

زين چه حاصل ؟جز فريب و جز فريب ؟

باز مي گويند : فرداي دگر

صبر كن تا ديگري پيدا شود .

كاوه اي پيدا نخواهد شد ،اميد !

كاشكي اسكندري پيدا شود .

Parandeh_18
03-01-2005, 10:14 PM
پاسي از شب رفته بود و برف مي باريد

چون پر افشاني پر پهاي هزار افسانه ي از يادها رفته

باد چونان آمري مأمور و ناپيدا

بس پريشان حكمها مي راند مجنون وار

بر سپاهي خسته و غمگين و آشفته

برف مي باريد و ما خاموش

فار غ از تشويش

نرم نرمك راه مي رفتيم

كوچه باغ ساكتي در پيش

هر به گامي چند گويي در مسير ما چراغي بود

زاد سروي را به پيشاني

با فروغي غالبا افسرده و كم رنگ

گمشده در ظلمت اين برف كجبار زمستاني

برف مي باريد و ما آرام

گاه تنها ، گاه با هم ، راه مي رفتيم

چه شكايتهاي غمگيني كه مي كرديم

با حكايتهاي شيريني كه مي گفتيم

هيچ كس از ما نمي دانست

كز كدامين لحظه ي شب كرده بود اين بادبرف آغاز

هم نمي دانست كاين راه خم اند خم

به كجامان ميكشاند باز

برف مي باريد و پيش از ما

ديگراني همچو ما خشنود و ناخشنود

زير اين كج بار خامشبار ،‌از اين راه

رفته بودندو نشان پايهايشان بود

Sedaydidar
03-02-2005, 05:53 AM
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

وگر دست محبت سوي کس يازي

به اکراه آورد دست ازبغل بيرون

که سرماسخت سوزان است

nemesis
03-02-2005, 06:39 AM
در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .

nemesis
03-02-2005, 06:44 AM
لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

ash
03-02-2005, 06:48 AM
عيبي ندارد نقل قول از يکي از دوستان
بزن بر طبل بي آري
که آنهم عالمي دارد;)

Hemmati
03-02-2005, 01:40 PM
من پر طاووس را هم ديده ام ، گيرم صدايش زشت چون پايش
من نه خوش بينم ، نه بدبينم .
من شد و هست و شود بينم .
عشق را عاشق شناسي ، زندگي را من .
من که عمري ديده ام پايين و بالايش .

Mamassani
03-02-2005, 11:26 PM
بسان رهنورداني كه در افسانه ها گويند ،
گرفته كولبار زاد ره بر دوش ،
فشرده چوبدست خيزران در مشت ،
گهي پر گوي و گه خاموش ،
در آن مهگون فضاي خلوت افسانگيشان راه مي پويند ،
ما هم راه خود را مي كنيم آغاز .

Samira
03-03-2005, 08:22 AM
بيا ره توشه برداريم.

قدم در راه بگذاريم.

بسوي سرزمين هائي كه ديدارش,

بسان شعلة آتش,

دواند در رگم خون نشيط زندة بيدار.

نه اين خوني كه دارم؛ پير و سرد و تيره و بيمار.

چو كرم نيمه جاني بي سر و بي دم

كه از دهليز نقب آساي زهراندود رگ هايم

كشاند خويشتن را, همچو مستان دست بر ديوار,

بسوي قلب من, اين غرفة با پرده هاي تار.

و مي پرسد, صدايش ناله اي بي نور:

ـ «كسي اينجاست؟

هلا! من با شمايم, هاي! . . . مي پرسم كسي اينجاست؟

كسي اينجا پيام آورد؟

نگاهي, يا كه لبخندي؟

فشار گرم دست دوست مانندي؟»

و مي بيند صدائي نيست, نور آشنائي نيست, حتي از نگاه مرده اي هم

رد پائي نيست.
صدائي نيست الا پت پت رنجور شمعي در جوار مرگ.

Milad
03-03-2005, 04:15 PM
همه گویند که تو عاشق اویی

- گر چه دانم همه کس عاشق اویند -

لیک می ترسم ، یا رب!

نکند راست بگوید ؟

Samira
03-06-2005, 12:14 PM
شب است

شبي آرام و باران خورده و تاريك

كنار شهر بي غم خفته غمگين كلبه اي مهجور

فغانهاي سگي ولگرد مي آيد به گوش از دور

به كرداري كه گويي مي شود نزديك

درون كومه اي كز سقف پيرش مي تراود گاه و بيگه قطره هايي زرد

زني با كودكش خوابيده در آرامشي دلخواه

دود بر چهره ي او گاه لبخندي

كه گويد داستان از باغ رؤياي خوش آيندي

نشسته شوهرش بيدار ، مي گويد به خود در ساكت پر درد

گذشت امروز ، فردا را چه بايد كرد ؟

كنار دخمه ي غمگين

سگي با استخواني خشك سرگرم است

دو عابر در سكوت كوچه مي گويند و مي خندند

دل و سرشان به مي ، يا گرمي انگيزي دگر گرم است

شب است

شبي بيرحم و روح آسوده ، اما با سحر نزديك

نمي گريد دگر در دخمه سقف پير

و ليكن چون شكست استخواني خشك

به دندان سگي بيمار و از جان سير

زني در خواب مي گريد

نشسته شوهرش بيدار

خيالش خسته ، چشمش تار

Mamassani
03-06-2005, 10:36 PM
بهل كاين آسمان پاك ،
چراگاه كساني چون مسيح و ديگران باشد ؛
كه زشتاني چو من هرگز ندانند و ندانستند كان خوبان
پدرشان كيست ؟
و يا سود و ثمرشان چيست ؟
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بگذاريم

Hemmati
03-08-2005, 06:29 PM
زندگي را دوست ميدارم
مرگ را دشمن
واي اما با كه بايد گفت اين ؟
من دوستي دارم
كه به دشمن خواهم از او التجا بردن
جويبار لحظه ها جاري

http://www.bbc.co.uk/persian/images/030826_akhavan300.jpg

Mamassani
03-10-2005, 11:44 PM
[/QUOTE]دريچه ها
ما چون دو دريچه روبه روي هم
آگاه ز هر بگومگوي هم
هر روز سلام و پرسش و خنده
هر روز قرار روز آينده
عمر آينه بهشت ، اما ...آه
بيش از شب و روز تير و دي کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته ست
زيرا يکي از دريچه ها بسته ست
نه مهر فسون ، نه ماه جادو کرد
نفرين به سفر ، که هرچه کرد او کرد

Hemmati
03-14-2005, 05:39 AM
1307- اسفند تولد در مشهد (خودش مي گفت تولدش در اسفند 1306 بوده است )
1326- خرداد پايان تحصيل دوره ي هنرستان مشهد (رشته ي آهنگري )
1326- شروع به كار در مشهد (آهنگري - چاقوسازي )
1326- شروع به كار در تهران - معلمي - لويزان - سلطنت آباد
1326- كار در پلشت ورامين - معلمي - سكونت در تهران
1329- ازدواج با ايران (خديجه ) اخوان ثالث - دختر عمويش-
" ارغنون" - 1330 چاپ اول
1331- شروع زندگاني مشترك با همسرش ايران خانم
1332- اواخر سال - شروع خدمت سربازي (بعد از 15 روز خدمت با پرداخت 500 تومان معاف شد)
1333- تولد لاله - دختر اولش
1333- زندان سياسي (لاله 11 ماهه بود كه از زندان آزاد شد)
" زمستان" - 1335 چاپ اول

1336- تولد لولي - دختر دوم
1336- شروع به كار در راديو (بعد از تولد لولي )
1338- تولد پسر اول توس
1338- " آخر شاهنامه" چاپ اول
1324- تولد تنسگل - دختر سوم (دختر سوم اخوان پس از 4 روز فوت شـد.
تنسگل بر وزن تبلور نام ميوه اي است از خانواده ي آلو و گوجـه. ميوه اي بسيار لطيف كه از شدت ظرافت زياد دوام ندارد. مخصــوص بوده است. )مي گويند" تن از گل" بعضي از نواحي خراسان است .
1344- تولد زردشت - پسر دوم
1345- چاپ اول منظومه ي شكار (كه نوشتن آن مدتي قبل از تاريخ چـاپ وانتشار شروع شده بود.)
" پاييز در زندان" - 1348 چاپ اول
1348- عزيمت به خوزستان (آبادان ) و شروع به كار در تلويزيون آن شهر.
1348 -"عاشقانه ها و كبود" چاپ اول
1348- "بهترين اميد"(گزينه ي اشعار و مقالات ) چاپ اول
1349- "برگزيده ي اشعار" جيبي چاپ اول
1350- " مجموعه ي مقالات" چاپ اول
1350 تولد مزدك علي پسر سوم- (علي نام پدر اخوان بود كه به مزدك ضميمه شده بود)
1353 در گذشت لاله - دختر اول (روز 62 شهريور - در اثــر افتادن در رودخانه ي جلو سد كرج )
1353 بازگشت از آبادان به تهران.
1354 شروع به كار در تلويزيون ملي ايران.
1354 "آورده اند كه فردوسي... " (كتاب كودكان ) چاپ اول
1355 " درخت پير و جنگل" چاپ اول
1355 " در حياط كوچك پاييز در زندان" چاپ اول
1356 شروع به تدريس ادبيات دوره ي ساماني و ادبيات معاصر در دانش گاههاي تهران - ملي - تربيت معلم.

1357 " بدعتها و بدايع نيما يوشيج" چاپ اول
1357 "دوزخ اما سرد" چاپ اول
1357 "زندگي مي گويد اما بايد زيست. " چاپ اول
1358 شروع به كار در سازمان انتشارات وآموزش انقلاب اسلامي (فرانكلين )
1360 آغاز دوران بازنشستگي (بازنشاندگي ؟) بدون حقوق از كلـــــيه ي مشاغل دولتي - اين دوران تا آخر عمر اخوان ادامه يافت.

1361 " عطا و لقاي نيما يوشيج" چاپ اول
1368 "ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم. " چاپ اول
1369 سفر به خارج از كشور (اولين و آخرين سفر) به دعوت خانه ي فرهنگ آلمان برگزاري شب شعر از تاريخ 4 تا 7 آوريل (16 تـــا18 فروردين ) - سفر به انگليس - دانمارك - سوئد - نروژ - بازگشـت
1369 ورود به ايران در تاريخ 29 تيرماه1369
1369 ساعت 10/30 شب يكشنبه 4 شهريور - فوت در بيمارستان مهر تهران
1369 روز سه شنبه 6 شهريور - انتقال جنازه به بهشت زهرا براي شست و شو.
12 شهريور 1369 - انتقال جنازه از سردخانه ي بهشت زهرا به مشهد(توس ) و دفن آن در جوار آرامگاه نياي بزرگش حكيم ابوالقاسم فردوسي در باغ شهر توس

SeLeNa
03-14-2005, 07:09 AM
Az Tehi sarshaar Jooybare Lahzeha Jarist

Chon sabooye teshne kandar khaab binad ab vandar ab binad sang

doostano doshmanan ra mishensam man ! ...

zendegy ra doost midaram marg ra doshman ,

vay ama ba ke bayad goft in . . . . . . .

man doosty daaram , ke be doshman khaham az OO elteja bordan

Jooybare lahzeha jaarist

Mamassani
03-15-2005, 11:23 PM
...

ممنون دوست عزيز بخاطر اين اطلاعات مفيد و کوتاه :)

Hemmati
03-17-2005, 10:45 PM
شب از شبهاي پاييزي ست

از آن همدرد و با من مهربان شبهاي شك آور

ملول و سخته دل گريان و طولاني

شبي كه در گمانم من كه آيا بر شبم گريد ، چنين همدرد

و يا بر بامدادم گريد ، از من نيز پنهاني

من اين مي گويم و دنباله دارد شب

خموش و مهربان با من

به كردار پرستاري سيه پوش پيشاپيش ،‌ دل بركنده از بيمار

نشسته در كنارم ، اشك بارد شب

من اينها گويم و دنباله دارد شب

Milad
03-18-2005, 03:21 PM
عمر من دیگر چون مردابی ست
راکد و ساکت و آرام و خموش
نه از او شعله کشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش

گاهگه شاید یک ماهی پیر
مانده و خسته در او بگریزد
وز خرامیدن پیرانه خویش
موجکی خرد و خفیف انگیزد

یا یکی شاخه کم جرئت سیل
راه گم کرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفری دور و دراز
مشعلی سرخ و سیاه آوردش

بشکند با نفسی گرم و غریب
انزوای سیه و سردش را
لحظه ای چند سراسیمه کند
دل آسوده بی دردش را

یا شبی کشتی سر گردانی
لنگر اندازد در ساحل او
ناخدا صبح چو هشیار شود
بار و بن کند از منزل او

یا یکی مرغ گریزنده که تیر
خورده در جنگل و بگریخته چست
دیگر که رسد ، زار و ضصعیف
دست و پایش شود از رفتن سست

همچنان محتضر و خون آلود
افتد آسوده زصیاد بر او
بشکند آینه صافش را
ماهیان حمله برند از همه سو

Samira
03-19-2005, 04:00 PM
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم
چها كه مي بينم و باور ندارم
چها ،‌چها ، چها ، كه مي بينم و باور ندارم

مويه
حذر نجويم از هر چه مرا برسر آيد
گو در آيد ، در آيد
كه بگذر ندارد و من هم كه بگذر ندارم

برگشت به فرود
اگرچه باور ندارم كه ياور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

مخالف
سپيده سر زد و من خوابم نبرده باز
نه خوابم كه سير ستاره و مهتابم نبرده باز
چه آرزوها كه داشتيم و دگر نداريم
خبر نداريم
خوشا كزين بستر ديگر ، سر بر نداريم

برگشت
در اين غم ، چون شمع ماتم
عجب كه از گريه آبم نبرده باز
چها چها چها كه مي بينم و باور ندارم
چه آرزوها كه داشتم من و ديگر ندارم

Mamassani
03-26-2005, 11:41 PM
اگر چه حاليا ديريست کان بي کاروان کولي
ازيد دست غبارآلود کوچيده ست
و طرف دامن از اين خاک دامنگير برچيده ست
هنوز از خويش پرسم گاه
آه
چه مي ديده ست آن غمناک روي جاده نمناک ؟

SeLeNa
03-27-2005, 12:31 AM
و ندانستن :

شست باران بهاران هر چه هر جا بود
يك شب پاك اهورايي
بود و پيدا بود
بر بلندي همگنان خاموش
گرد هم بودند
ليك پنداري
هر كسي با خويش تنها بود
ماه مي تابيد و شب آرام و زيبا بود
جمله آفاق جهان پيدا
اختران روشنتر از هر شب
تا اقاصي ژرفناي آسمان پيدا
جاوداني بيكران تا بيكرانه ي جاودان پيدا
اينك اين پرسنده مي پرسد
پرسنده : من شنيدستم
تا جهان باقي ست مرزي هست
بين دانستن
و ندانستن
تو بگو ، مزدك !‌ چه مي داني ؟
آنسوي اين مرز ناپيدا
چيست ؟
وانكه زانسو چند و چون دانسته باشد كيست ؟
مزدك : من جز اينجايي كه مي بينم نمي دانم
پرسنده : يا جز اينجايي كه مي داني نمي بيني
مزدك : من نمي دانم چه آنجه يا كجا آنجاست
بودا : از همين دانستن و ديدن
يا ندانستن سخن مي رفت
زرتشت : آه ، مزدك ! كاش مي ديدي
شهر بند رازها آنجاست
اهرمن آنجا ، اهورا نيز
بودا : پهندشت نيروانا نيز
پرسنده : پس خدا آنجاست ؟
هان ؟
شايد خدا آنجاست
بين دانستن
و ندانستن
تا جهان باقي ست مرزي هست
همچنان بوده ست
تا جهان بوده ست

Mani
03-27-2005, 03:27 AM
دوستان يه چندتا متلب دارم مناسب تالار ايشالا سر فرصت باتون مينويسم شما هم بي کار نمونيد ;)

SeLeNa
03-28-2005, 08:21 AM
سكوت صداي گامهايم را باز پس مي دهد
با شب خلوت به خانه مي روم
گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند
خلوت شب آنها را دنبال مي كند
و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد
من او را به جاي همه بر مي گزينم
و او مي داند كه من راست مي گويم
او همه را به جاي من بر مي گزيند
و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند
چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل
بر گزيننده ي دروغها
صداي گامهاي سكوت را مي شنوم
خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند
سكوت گريه كرد ديشب
سكوت به خانه ام آمد
سكوت سرزنشم داد
و سكوت ساكت ماند سرانجام
چشمانم را اشك پر كرده است

Samira
04-04-2005, 09:30 AM
اين شب است ، آري ، شبي بس هولناك

ليك پشت تپه هم روزي نبود

باز ما مانديم و شهر بي تپش

و آنچه كفتار است و گرگ و روبه ست

گاه مي گويم فغاني بر كشم

باز مي بيتم صدايم كوته ست

باز مي بينم كه پشت ميله ها

مادرم استاده ، با چشمان تر

ناله اش گم گشته در فريادها

گويدم گويي كه : من لالم ، تو كر

MILAD DJ
04-04-2005, 09:32 AM
بابا تو هم ما رو گایی.. با این شعرهاتX(

Milad
04-06-2005, 05:49 PM
دوستان يه چندتا متلب دارم مناسب تالار ايشالا سر فرصت باتون مينويسم شما هم بي کار نمونيد ;)
دوست عزیز
از مطالب ادبی شما متناسب با عنوان این تاپیک و در راستای اهداف این تالار استقبال می کنیم @};-

Hamseda
04-06-2005, 11:00 PM
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک بسنگ اندر،
حدیثی کش نمی خوانی بر ان دیگر.
نخستین: راه نوش و راحت و شادی،
به ننگ آغشته، اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر: راه نیمش ننگ، نیمش نام،
گر سر بکنی غوغا، وگر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی برگشت، بی فرجام.
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است؟
@};-

milad22
04-09-2005, 07:30 AM
ا[B]ینه ای در برابر اینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی سازم

Milad
04-12-2005, 04:39 PM
شب از شور شباهنگان نخفتم
سحر پیغامشان با زهر گفتم
به ساز سوخته دمسازشان دل
از آتش می زد و خون می شنفتم. @};-

Milad
11-13-2005, 08:08 PM
دیدی دلا ، که یار نیامد
گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای
و ان صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را
و ان ضعیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را
غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ ها زپایه فرو ریخت
و ان کرده ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت
ای باغبان ، بهار نیامد.

Milad
11-14-2005, 12:57 PM
لحظه ها ، لحظه های زنده و گرم
لحظه های شگرف و با عظمت
لحظه های مهابت و هیبت

پر از آنات ژرف و زاینده
با گذشته گسسته نسبت خویش
سخت در جنب و جوش آینده

لحظه های خطر ، خبر ، هیجان
همه امید بخش و طوفانی
همه آینده ساز و انسانی

لحظه های نهیب و همت و هوش
لحظه های حمیت و غیرت
لحظه های تلاش و جنبش و جوش

Nashenas
11-14-2005, 01:38 PM
پنچره باز است

و آسمان پيداست

گل به گل ابر سترون در زلال آبي روشن

رفته تا بام برين ، چون آبگينه پلكان ، پيداست

من نگاهم مثل نو پرواز گنجشك سحرخيزي

پله پله رفته بي روا به اوجي دور و زين پرواز

لذتم چون لذت مرد كبوترباز

پنجره باز است

و آسمان در چارچوب ديدگه پيدا

مثل دريا ژرف

آبهايش ناز و خواب مخمل آبي

رفته تا ژرفاش

پاره هاي ابر همچون پلكان برف

من نگاهم ماهي خونگرم و بي آرام اين دريا

آنك آنك مرد همسايه

سينه اش سندان پتك دم به دم خميازه و چشمانش خواب آلود

آمده چون بامداد دگر بر بام

مي نوردد بام را با گامهاي نرم و بي آوا

ايستد لختي كنار دودكش آرام

او در آن كوشد كه گوشش تيز باشد ، چشمها بيدار

تا نيايد گريه غافلگير و چالاك از پس ديوار

پنجره باز است

آسمان پيداست ، بام رو به رو پيداست

اينك اينك مرد خواب از سر پريده ي چشم و دل هشيار

مي گشايد خوابگاه كفتران را در

و آن پريزادان رنگارنگ و دست آموز

بر بي آذين بام پهناور

قور قو بقو رقو خوانان

با غرور و شادهواري دامن افشانان

مي زنند اندر نشاط بامدادي پر

ليك زهر خواب وشين خسته شان كرده ست

برده شان از ياد ،‌پرواز بلند دوردستان را

كاهل و در كاهلي دلبسته شان كرده ست

مرد اينك مي پراندشان

مي فرستد شان به سوي آسمان پر شكوه پاك

كاهلي گر خواند ايشان را به سوي خاك

با درفش تيره پر هول چوبي لخت دستار سيه بر سر

مي رماندشان و راندشان

تا دل از مهر زمين پست برگيرند

و آسمان . اين گنبد بلور سقفش دور

زي چمنزاران سبز خويش خواندشان

پنجره باز است

و آسمان پيداست

چون يكي برج بلند جادويي ، ديوارش از اطلس

موجدار و روشن و آبي

پاره هاي ابر ، همچون غرفه هاي برج

و آن كبوترهاي پران در فضاي برج

مثل چشمك زن چراغي چند ،‌مهتابي

بر فراز كاهگل اندوده بام پهن

در كنار آغل خالي

تكيه داده مرد بر ديوار

ناشتا افروخته سيگار

غرفه در شيرين ترين لذات ، از ديدار اين پرواز

اي خوش آن پرواز و اين ديدار

گرد بام دوست مي گردند

نرم نرمك اوج مي گيرند ، افسونگر پريزادان

وه ، كه من هم ديگر اكنون لذتم ز آن مرد كمتر نيست

چه طوافي و چه پروازي

دور باد از حشمت معصومشان افسون صيادان

خستگي از بالهاشان دور

وز دلكهاشان غمان تا جاودان مهجور

در طواف جاودييشان آن كبوترها

چون شوند از ديدگاهم دور و پنهان ، تا كه باز آيند

من دلم پرپر زند ، چون نيم بسمل مرغ پركنده

ز انتظاري اضطراب آلود و طفلانه

گردد آكنده

مرد را بينم كه پاي پرپري در دست

با صفير آشناي سوت

سوي بام خويش خواند ، تا نشاندشان

بالهاشان نيز سرخ است

آه شايد اتفاق شومي افتاده ست ؟

پنجره باز است

و آسمان پيدا

فارغ از سوت و صفير دوستدار خاكزاد خويش

كفتران در اوج دوري ، مست پروازند

بالهاشان سرخ

زيرا بر چكاد دورتر كوهي كه بتوان ديد

رسته لختي پيش

شعله ور خونبوته ي مرجاني خورشيد

Nashenas
11-14-2005, 01:51 PM
با همين چشم ، همين دل

دلم ديد و چشمم مي گويد

آن قدر كه زيبايي رنگارنگ است ،‌هيچ چيز نيست

زيرا همه چيز زيباست ،‌زياست ،‌زيباست

و هيچ چيز همه چيز نيست

و با همين دل ، همين چشم

چشمم ديد ، دلم مي گويد

آن قد كه زشتي گوناگون است ،‌هيچ چيز نيست

زيرا همه چيز زشت است ،‌ زشت است ،‌ زشت است

و هيچ چيز همه چيز نيست

زيبا و زشت ، همه چيز و هيچ چيز

وهيچ ، هيچ ، هيچ ، اما

با همين چشم ها و دلم

هميشه من يك آرزو دارم

كه آن شايد از همه آرزوهايم كوچكتر است

از همه كوچكتر

و با همين دلو چشمم

هميشه من يك آرزو دارم

كه آن شايد از همه آرزوهايم بزرگتر است

از همه بزرگتر

شايد همه آرزوها بزرگند ، شايد همه كوچك

و من هميشه يك آرزو دارم

با همين دل

و چشمهايم

هميشه

Tabassom
12-03-2005, 04:46 PM
هنگام

هنگام رسيده بود ، ما در اين
كمتر شكي نمي توانستيم
آمد روزي كه نيك دانستند
آفاق اين را و نيك دانستيم
هنگام رسيده بود ، مي گفتند
هنگام رسيده است ؛ اما شب
نزديك غروب زهره ، در برجي
مرغي خواند كه هوي كو كو كب
آن مرغ كه خواند اين چنين سي بار
اين جنگل خوف سوزد اندر تب
آنگاه دگر بسا دلا با دل
آنگاه دگر بسا لبا بر لب
پيري كه نقيب بود ،‌ آمد ، گفت
هنگام رسيده است ؛ اما باد
انگيخته ابري آنچنان از خاك
كز زهره نشان نمانده بر افلاك
جمعي ز قبيله نيز مي گفتند
هنگام رسيده است ؛ مرغ اما
ديري ست نشسته خامش و گويا
رفته ست ز ياد و رد جاودييش
ناخوانده هنوز هفت باري بيش
سرگشته قبيله ،‌ هر يك سويي
باريده هزار ابر شك در ما
و افكنده سياه سايه ها بر ما
هنگام رسيده بود ؟ مي پرسيم
و آن جنگل هول همچنان بر جا
شب مي ترسيم و روز مي ترسيم



اخوان ثالث!!!!!!!

Tabassom
12-03-2005, 04:47 PM
فرياد

خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! ي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گ
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

اخوان ثالث!!!

Samirra
12-03-2005, 07:34 PM
مسیحای جوان‌مرد من، ای ترسای ترس پیرهن چرکین،
هوا بس ناجوان‌مردانه سرد است.
آی دمت‌گرم و سرت خوش باد،
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای، در بگشای.
هوا بس ناجوانمردانه سرد است آی، دَمَت گرم و سرت خوش باد، سلامم را تو پاسخ گوی،
منم من، میهمان هر شبت، لولی‌وش مغموم،
منم من سنگ تی‌پا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش، نغمه‌ناجور، نغمه‌ناجور

Samirra
12-03-2005, 07:35 PM
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و بر من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار دیاری
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمعه شعله نمي ورزد خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و بر من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار دیاری
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند

نيروانا
12-04-2005, 07:18 AM
هوا بس ناجوانمردانه سرد است
اي
دمت گرم و سرت خوش باد

نيروانا
12-04-2005, 07:19 AM
سلامت را كسي پاسخ نخواهد داد
سرها در گريبان است

Tabassom
12-04-2005, 07:32 AM
http://www.avayeazad.com/images/akhavan_small.jpgدفترهاي شعر



ارغنون تهران 1330 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
زمستان زمان 1335 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
آخر شاهنامه زمان 1338 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
از اين اوستا مرواريد 1344 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
منظومه شكار مرواريد 1345 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
پاييز در زندان روزن 1348 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
عاشقانه ها و كبود جوانه 1348 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
بهترين اميد روزن 1348 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
لرگزيده اشعار جيبي 1349 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
در حياط كوچك پاييز در زندان توس 1355 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
دوزخ اما سرد توكا 1357 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
زندگي مي گويد اما باز بايد زيست ...... توكا 1357 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
ترا اي كهن بوم و بر دوست دارم مرواريد 1368 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)
گزينه اشعار مرواريد 1368 (http://www.avayeazad.com/mehdi_akhavan_sales/list.htm)

Tabassom
12-04-2005, 07:34 AM
چون پرده حرير بلندي

خوابيده مخمل شب تاريك مقل شب
آيينه سياهش چون آينه عميق
سقف رفيع گنبد بشكوهش
لبريز از خموشي و ز خويش لب به لب
امشب به ياد مخمل زلف نجيب تو
شب را چو گربه اي كه بخوابد به دامنم من ناز ميكنم
چون مشتري درخشان چون زهره آشنا
امشب دگر به نام صدا ميزنم تو را
نام تو را به هر كه رسد مي دهم نشان
آنجا نگاه كن
نام تو را به شادي آواز ميكنم
امشب به سوي قدس اهورايي پرواز ميكنم


http://www.avayeazad.com/images/akhavan_small.jpg

فریادخاموش
12-04-2005, 08:01 AM
ای تکیه گاه و پناه زیباترین لحظه های پر عصمت و پر شوکت من
....

Tabassom
12-05-2005, 04:47 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/gheseiazshab.gif!!!!!!!!!!!!!!!!!

Milad
12-12-2005, 01:37 PM
لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ، مستم.
باز می لرزد ، دلم ، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.




های !
نخراشی بغفلت گونه ام را ، تیغ !

های !
نپریشی صفای زلفکم را ، دست !
و آبرویم را نریزی ، دل !

- ای نخورده ست -
لحظه دیدار نزدیک ست.

SeLeNa
12-12-2005, 07:11 PM
اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
بالهامان سوخته ست ،‌ لبها خاموش
نه اشكي ، نه لبخندي ،‌و نه حتي يادي از لبها و چشمها
زيراك اينجا اقيانوسي ست كه هر بدستي از سواحلش
مصب رودهاي بي زمان بودن است
وزآن پس آرامش خفتار و خلوت نيستي
همه خبرها دروغ بود
و همه آياتي كه از پيامبران بي شمار شنيده بودم
بسان گامهاي بدرقه كنندگان تابوت
از لب گور پيشتر آمدن نتوانستند
باري ازين گونه بود
فرجام همه گناهان و بيگناهي
نه پيشوازي بود و خوشامدي ،‌نه چون و چرا بود
و نه حتي بيداري پنداري كه بپرسد : كيست ؟
زيراك اينجا سر دستان سكون است
در اقصي پركنه هاي سكوت
سوت ، كور ، برهوت
حبابهاي رنگين ، در خوابهاي سنگين
چترهاي پر طاووسي خويش برچيدند
و سيا سايه ي دودها ،‌در اوج وجودشان ،‌گويي نبودند
باغهاي ميوه و باغ گل هاي آتش رافراموش كرديم
ديگر از هر بيم و اميد آسوده ايم
گويا هرگز نبوديم ،‌نبوده ايم
هر يك از ما ، در مهگون افسانه هاي بودن
هنگامي كه مي پنداشتيم هستيم
خدايي را ، گرچه به انكار
انگار
با خويشتن بدين سوي و آن سوي مي كشيديم
اما اكنون بهشت و دوزخ در ما مرده ست
زيرام خدايان ما
چون اشكهاي بدرقه كنندگان
بر گورهامان خشكيدند و پيشتر نتوانستند آمد
ما در سايه ي آوار تخته سنگهاي سكوت آرميده ايم
گامهامان بي صداست
نه بامدادي ، نه غروبي
وينجا شبي ست كه هيچ اختري در آن نمي درخشد
نه بادبان پلك چشمي، نه بيرق گيسويي
اينجا نسيم اگر بود بر چه مي وزيد ؟
نه سينه ي زورقي ، نه دست پارويي
اينجا امواج اگر بود ، با كه در مي آويخت ؟
چه آرام است اين پهناور ، اين دريا
دلهاتان روشن باد
سپاس شما را ، سپاس و ديگر سپاس
بر گورهاي ما هيچ شمع و مشعلي مفروزيد
زيرا تري هيچ نگاهي بدين درون نمي تراود
خانه هاتان آباد
بر گورهاي ما هيچ سايبان و سراپرده اي مفرازيد
زيرا كه آفتاب و ابر شما را با ما كاري نيست
و هاي ،‌ زنجره ها ! اين زنجموره هاتان را بس كنيد
اما سرودها و دعاهاتان اين شبكورها
كه روز همه روز ،‌و شب همه شب در اين حوالي به طوافند
بسيار ناتوانتر از آنند كه صخره هاي سكوت را بشكافند
و در ظلمتي كه ما داريم پرواز كنند
به هيچ نذري و نثاري حاجت نيست
بادا شما را آن نان و حلواها
بادا شما را خوانها ، خرامها
ما را اگر دهاني و دنداني مي بود ،‌در كار خنده مي كرديم
بر اينها و آنهاتان
بر شمعها ، دعاها ،‌خوانهاتان
در آستانه ي گور خدا و شيطان ايستاده بودند
و هر يك هر آنچه به ما داده بودند
باز پس مي گرفتند
آن رنگ و آهنگها، آرايه و پيرايه ها ، شعر و شكايتها
و ديگر آنچه ما را بود ،‌بر جا ماند
پروا و پروانه ي همسفري با ما نداشت
تنها ، تنهايي بزرگ ما
كه نه خدا گرفت آن را ، نه شيطان
با ما چو خشم ما به درون آمد
اكنون او
اين تنهايي بزرگ
با ما شگفت گسترشي يافته
اين است ماجرا
ما نوباوگان اين عظمتيم
و راستي
آن اشكهاي شور ،‌زاده ي اين گريه هاي تلخ
وين ضجه هاي جگرخراش و درد آلودتان
براي ما چه مي توانند كرد ؟
در عمق اين ستونهاي بلورين دلنمك
تنديس من هاي شما پيداست
ديگر به تنگ آمده ايم الحق
و سخت ازين مرثيه خوانيها بيزاريم
زيرا اگر تنها گريه كنيد ، اگر با هم
اگر بسيار اگر كم
در پيچ و خم كوره راههاي هر مرثيه تان
ديوي به نام نامي من كمين گرفته است
آه
آن نازنين كه رفت
حقا چه ارجمند و گرامي بود
گويي فرشته بود نه آدم
در باغ آسمان و زمين ، ما گياه و او
گل بود ، ماه بود
با من چه مهربان و چه دلجو ، چه جان نثار
او رفت ، خفت ،‌ حيف
او بهترين ،‌عزيزترين دوستان من
جان من و عزيزتر از جان من
بس است
بسمان است اين مرثيه خواني و دلسوزي
ما ، از شما چه پنهان ،‌ديگر
از هيچ كس سپاسگزار نخواهيم بود
نه نيز خشمگين و نه دلگير
ديگر به سر رسيده قصه ي ما ،‌مثل غصه مان
اين اشكهاتان را
بر من هاي بي كس مانده تان نثار كنيد
من هاي بي پناه خود را مرثيت بخوانيد
تنديسهاي بلورين دلنمك
اينجا كه ماييم سرزمين سرد سكوت است
و آوار تخته سنگهاي بزرگ تنهايي
مرگ ما را به سراپرده ي تاريك و يخ زده ي خويش برد
بهانه ها مهم نيست
اگر به كالبد بيماري ، چون ماري آهسته سوي ما خزيد
و گر كه رعدش ريد و مثل برق فرود آمد
اگر كه غافل نبوديم و گر كه غافلگيرمان كرد
پير بوديم يا جوان ،‌بهنگام بود يا ناگهان
هر چه بود ماجرا اين بود
مرگ ، مرگ ، مرگ
ما را به خوابخانه ي خاموش خويش خواند
ديگر بس است مرثيه ،‌ديگر بس است گريه و زاري
ما خسته ايم ، آخر
ما خوابمان مي آيد ديگر
ما را به حال خود بگذاريد
اينجا سراي سرد سكوت است
ما موجهاي خامش آرامشيم
با صخره هاي تيره ترين كوري و كري
پوشانده اند سخت چشم و گوش روزنه ها را
بسته ست راه و ديگر هرگز هيچ پيك وپيامي اينجا نمي رسد
شايد همين از ما براي شما پيغامي باشد
كاين جا نهميوه اي نه گلي ، هيچ هيچ هيچ
تا پر كنيد هر چه توانيد و مي توان
زنبيلهاي نوبت خود را
از هر گل و گياه و ميوه كه مي خواهيد
يك لحظه لحظه هاتان را تهي مگذاريد
و شاخه هاي عمرتان را ستاره باران كنيد

Tabassom
12-28-2005, 09:18 PM
محمود سجادي:
راز موفقيت مهدي اخوان ثالث شناخت او از ادبيات كلاسيك است
اخوان شعر نو را در ذهن جامعه ماندگار كرد
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات
خبرگزاري دانشجويان ايران - قزوين
سرويس: فرهنگ و ادب - ادبيات


يك شاعر در همايش بزرگداشت مقام مهدي اخوان ثالث گفت: او شعر نو را در ذهن جامعه ماندگار كرد و در پذيرش اين سبك مهم در ميان مردم نقش مهمي داشت.
به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، محمود سجادي در اين همايش كه در دانشگاه بين‌المللي امام خميني (ره) قزوين برگزار شد، گفت: اخوان با شعرهاي خود روح حماسي حاكم بر آثار بزرگاني چون فردوسي را زنده كرد و بدون شك يكي از اثرگذارترين شاعران معاصر ايران است.
او افزود: شعرهاي زيباي اخوان، منتقدان شعر نيمايي را به عقب‌نشيني وادار مي‌كرد.
وي تضاد حاكم بر آثار اخوان ثالث را منحصر به فرد دانست و گفت: علي‌رغم برخوردار بودن از ساختاري حماسي، ماهيتي غم‌انگيز دارد كه متاثر از زمان و مكاني است كه اخوان در آن زيست مي‌كند.
سجادي از شعر «زمستان» به عنوان يكي از مهم‌ترين نمونه‌هاي شعر سياسي كه تابع شرايط زماني زندگي اخوان ثالث بوده است، نام برد و گفت: اين شعر نمايان‌گر آزردگي اخوان از فضاي سياسي كشور بعد از كودتاي سياه 28 مرداد و بركناري مرحوم دكتر مصدق است.
وي افزود: زمستان يكي از زيباترين تصويرسازي‌هاي ادبي اخوان ثالث است كه به‌تدريج از واقعيت‌هاي تلخ جامعه ايران پرده برمي‌دارد و مخاطب خود را با اين واضعيت‌ها مواجه مي‌كند.
سجادي راز موفقيت اخوان ثالث را در شناخت او از ادبيات كلاسيك و شاعران بزرگي چون حافظ و فردوسي دانست و از دل‌بستگي و شيفتگي وي به فردوسي ياد كرد.

Hamseda
12-22-2006, 09:42 PM
اخوان ثالث

من اینجا بس دلم تنگ ست.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ ست
بیا ره توشه بر داریم،
قدم در راه بی برگت بگذاریم؛
ببینیم آسمان «هر کجا» آیا همین رنگ است؟ ...
من اینجا از نوازش نیز چون آزار ترسانم.
ز سیلی زن، ز سیلی خور،
وزین تصویر بر دیوار ترسانم.

Hamseda
12-22-2006, 09:43 PM
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد باو و در من
بی ثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه دیار و دیاری ـ باری،
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس،
برو آنجا که تو را منتظرند.
قاصدک!
در دل من همه کورند و کرند.

Hamseda
12-22-2006, 09:44 PM
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین سرد نمناکش.
باغ بی برگی
خنده اش خونست اشک آمیز.
جاودان بر اسب یال افشان زردش میپمد در آن
پادشاه فصلها، پائیز.

Hamseda
12-22-2006, 09:46 PM
لحظه ی دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام، مستم.
باز می لرزد، دلم، دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.

های! نخراشی بغفلت گونه ام را، تیغ!
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست!
و آبرویم را نریزی، دل!
ـ ای نخورده ست ـ
لحظه ی دیدار نزدیک است.

Kouresh
12-22-2006, 09:54 PM
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر,درها بسته,سرما در گریبان,

دست ها پنهان,نفس ها ابر,دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دل مرده,سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

MORDAK
12-29-2006, 09:16 PM
baghe bi bargy ke migoyad ke ziba nist
dastan az mivehaye sar be gardonsaye inak khofte dar tabote paste khak migoyad
in tikeye shere baghe bi bargy hast
in tike az shere akhare shahnamash ham fek konam kheili marofe ke mige
hava bas najavanmardane sard ast
kholase sherash kheili jon dareo adamo garm mikone
onghade adamo sharj mikone ke adam mikhad ba mokh divaro kharab kone

Hemmati
02-25-2007, 01:20 AM
... در آن پر شور لحظه

دل من با چه اصراري ترا خواست،

و من ميدانم چرا خواست،

و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده

كه نامش عمر و دنياست ،

اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست

Setayesh_74
02-25-2007, 06:49 AM
هيچ كجا ، هيچ زمان فرياد زندگي بي جواب نيست
من زنده ام
فرياد من بي جواب نيست
قلب خوب تو جواب فرياد من است

Samira
03-14-2007, 09:30 AM
آری ، تو آنکه دل طلبد آنی
اما
افسوس
دیری ست کان کبوتر خون آلود
جویای برج گمشده ی جادو
پرواز کرده ست

MOSAFER KOCHOLO
03-30-2007, 11:39 AM
قاصدک هان چه خبر آوردی
از کجا وز که خبر آوردی
خوش خبر باشی
اما اما گرد بام و در من
بی ثمر میگردی
انتظار خبری نیست مرا
از یاری
نه ز دریار و دیاری
برو برو انجا که بود
چشمی و گوشی باکس
برو آنجا که تو را
منتظرند ....

Baran
03-30-2007, 12:43 PM
منزلی در دوردست

منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

Samirra
03-30-2007, 01:27 PM
در آن پر شور لحظه دل من با چه اصراري ترا خواست،
و من ميدانم چرا خواست،
و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده
كه نامش عمر و دنياست ،
اگر باشي تو با من، خوب و جاويدان و زيباست .
**

MAHYAR
03-30-2007, 04:11 PM
نه از رومم
نه از زنگم
همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در بگشاي
دلتنگم
....

AteNa
04-24-2007, 10:50 AM
منزلی در دوردستی هست بی شک هر مسافر را
اینچنین دانسته بودم ، وین چنین دانم
لیک
ای ندانم چون و چند ! ای دور
تو بسا کاراسته باشی به ایینی که دلخواه ست
دانم این که بایدم سوی تو آمد ، لیک
کاش این را نیز می دانستم ، ای نشناخته منزل
که از این بیغوله تا آنجا کدامین راه
یا کدام است آن که بیراه ست
ای برایم ، نه برایم ساخته منزل
نیز می دانستم این را ، کاش
که به سوی تو چها می بایدم آورد
دانم ای دور عزیز !‌ این نیک می دانی
من پیاده ی ناتوان تو دور و دیگر وقت بیگاه ست
کاش می دانستم این را نیز
که برای من تو در آنجا چها داری
گاه کز شور و طرب خاطر شود سرشار
می توانم دید
از حریفان نازنینی که تواند جام زد بر جام
تا از آن شادی به او سهمی توان بخشید ؟
شب که می اید چراغی هست ؟
من نمی گویم بهاران ، شاخه ای گل در یکی گلدان
یا چو ابر اندهان بارید ، دل شد تیره و لبریز
ز آشنایی غمگسار آنجا سراغی هست ؟

AteNa
04-24-2007, 10:50 AM
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت :‌ باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و سکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و سکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان !‌ او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما سکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود

AteNa
04-24-2007, 10:51 AM
دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگنان در ردامن کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهد دو جان همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازشهای این آن را تسلی بخش
تسلیهای آن این نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جان خواهر جان
بگو با مهربان خویش درد و داستان خویش
نگفتی ، جان خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
ستان خفته ست و با دستان فروپوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز کورا دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری سرگذشتش چیست
پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
شبانی گله اش را گرگها خورده
و گرنه تاجری کالاش را دریا فروبرده
و شاید عاشقی سرگشته ی کوه و بیابانها
سپرده با خیالی دل
نه ش از آسودگی آرامشی حاصل
نه اش از پیمودن دریا و کوه و دشت و دامانها
اگر گم کرده راهی بی سرانجامست
مرا به ش پند و پیغام است
در این آفاق من گردیده ام بسیار
نماندستم نپیموده به دستی هیچ سویی را
نمایم تا کدامین راه گیرد پیش
ازینسو ، سوی خفتنگاه مهر و ماه ، راهی نیست
بیابانهای بی فریاد و کهساران خار و خشک و بی رحم ست
وز آنسو ، سوی رستنگاه ماه و مهر هم ، کس را پناهی نیست
یکی دریای هول هایل است و خشم توفانها
سدیگر سوی تفته دوزخی پرتاب
و ان دیگر بسی زمهریر است و زمستانها
رهایی را اگر راهی ست
جز از راهی که روید زان گلی ، خاری ، گیاهی نیست
نه ، خواهر جان ! چه جای شوخی و شنگی ست ؟
غریبی، بی نصیبی ، مانده در راهی
پناه آورده سوی سایه ی سدری
ببنیش ، پای تا سر درد و دلتنگی ست
نشانیها که در او هست
نشانیها که می بینم در او بهرام را ماند
همان بهرام ورجاوند
که پیش از روز رستاخیز خواهد خاست
هزاران کار خواهد کرد نام آور
هزاران طرفه خواهد زاد ازو بشکوه
پس از او گیو بن گودرز
و با وی توس بن نوذر
و گرشاسپ دلیر شیر گندآور
و آن دیگر
و آن دیگر
انیران فرو کوبند وین اهریمنی رایات را بر خک اندازند
بسوزند آنچه ناپکی ست ، ناخوبی ست
پریشان شهر ویرام را دگر سازند
درفش کاویان را فره و در سایه ش
غبار سالین از جهره بزدایند
برافرازند
نه ، جانا ! این نه جای طعنه و سردی ست
گرش نتوان گرفتن دست ، بیدادست این تیپای بیغاره
ببنیش ، روز کور شوربخت ، این ناجوانمردی ست
نشانیها که دیدم دادمش ، باری
بگو تا کیست این گمنام گرد آلود
ستان افتاده ، چشمان را فروپوشیده با دستان
تواند بود کو باماست گوشش وز خلال پنجه بیندمان
نشانیها که گفتی هر کدامش برگی از باغی ست
و از بسیارها تایی
به رخسارش عرق هر قطره ای از مرده دریایی
نه خال است و نگار آنها که بینی ، هر یکی داغی ست
که گوید داستان از سوختنهایی
یکی آواره مرد است این پریشانگرد
همان شهزاده ی از شهر خود رانده
نهاده سر به صحراها
گذشته از جزیره ها و دریاها
نبرده ره به جایی ، خسته در کوه و کمر مانده
اگر نفرین اگر افسون اگر تقدیر اگر شیطان
بجای آوردم او را ، هان
همان شهزاده ی بیچاره است او که شبی دزدان دریایی
به شهرش حمله آوردند
بلی ، دزدان دریایی و قوم جاودان و خیل غوغایی
به شهرش حمله آوردند
و او مانند سردار دلیری نعره زد بر شهر
دلیران من ! ای شیران
زنان ! مردان ! جوانان ! کودکان ! پیران
وبسیاری دلیرانه سخنها گفت اما پاسخی نشنفت
اگر تقدیر نفرین کرد یا شیطان فسون ، هر دست یا دستان
صدایی بر نیامد از سری زیرا همه ناگاه سنگ و سرد گردیدند
از اینجا نام او شد شهریار شهر سنگستان
پریشانروز مسکین تیغ در دستش میان سنگها می گشت
و چون دیوانگان فریاد می زد : ای
و می افتاد و بر می خاست ، گیران نعره می زد باز
دلیران من ! اما سنگها خاموش
همان شهزاده است آری که دیگر سالهای سال
ز بس دریا و کوه و دشت پیموده ست
دلش سیر آمده از جان و جانش پیر و فرسوده ست
و پندارد که دیگر جست و جوها پوچ و بیهوده ست
نه جوید زال زر را تا بسوزاند پر سیمرغ و پرسد چاره و ترفند
نه دارد انتظار هفت تن جاوید ورجاوند
دگر بیزار حتی از دریغا گویی و نوحه
چو روح جغد گردان در مزار آجین این شبهای بی ساحل
ز سنگستان شومش بر گرفته دل
پناه آورده سوی سایه ی سدری
که رسته در کنار کوه بی حاصل
و سنگستان گمنامش
که روزی روزگاری شبچراغ روزگاران بود
نشید همگنانش ، آغرین را و نیایش را
سرود آتش و خورشید و باران بود
اگر تیر و اگر دی ، هر کدام و کی
به فر سور و آذینها بهاران در بهاران بود
کنون ننگ آشیانی نفرت آبادست ، سوگش سور
چنان چون آبخوستی روسپی . آغوش زی آفاق بگشوده
در او جای هزاران جوی پر آب گل آلوده
و صیادان دریابارهای دور
و بردنها و بردنها و بردنها
و کشتی ها و کشتی ها و کشتی ها
و گزمه ها و گشتی ها
سخن بسیار یا کم ، وقت بیگاه ست
نگه کن ، روز کوتاه ست
هنوز از آشیان دوریم و شب نزدیک
شنیدم قصه ی اینپیر مسکین را
بگو ایا تواند بود کو را رستگاری روی بنماید ؟
کلیدی هست ایا که ش طلسم بسته بگشاید ؟
تواند بود
پس از این کوه تشنه دره ای ژرف است
در او نزدیک غاری تار و تنها ، چشمه ای روشن
از اینجا تا کنار چشمه راهی نیست
چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تن
غبار قرنها دلمردگی از خویش بزداید
اهورا وایزدان وامشاسپندان را
سزاشان با سرود سالخورد نغز بستاید
پس از آن هفت ریگ از یگهای چشمه بردارد
در آن نزدیکها چاهی ست
کنارش آذری افزود و او را نمازی گرم بگزارد
پس آنگه هفت ریگش را
به نام و یاد هفت امشاسپندان در دهان چاه اندازد
ازو جوشید خواهد آب
و خواهد گشت شیرین چشمه ای جوشان
نشان آنکه دیگر خاستش بخت جوان از خواب
تواند باز بیند روزگار وصل
تواند بود و باید بود
ز اسب افتاده او نز اصل
غریبم ، قصه ام چون غصه ام بسیار
سخن پوشیده بشنو ، من مرده ست و اصلم پیر و پژمرده ست
غم دل با تو گویم غار
کبوترهای جادوی بشارتگوی
نشستند و تواند بود و باید بودها گفتند
بشارتها به من دادند و سوی آشیان رفتند
من آن کالام را دریا فرو برده
گله ام را گرگها خورده
من آن آواره ی این دشت بی فرسنگ
من آن شهر اسیرم ، سکنانش سنگ
ولی گویا دگر این بینوا شهزاده بایددخمه ای جوید
دریغا دخمه ای در خورد این تنهای بدفرجام نتوان یافت
کجایی ای حریق ؟ ای سیل ؟ ای آوار ؟
اشارتها درست و راست بود اما بشارتها
ببخشا گر غبار آلود راه و شوخگینم ، غار
درخشان چشمه پیش چشم من خوشید
فروزان آتشم را باد خاموشید
فکندم ریگها را یک به یک در چاه
همه امشاسپندان را به نام آواز دادم لیک
به جای آب دود از چاه سر بر کرد ، گفتی دیو می گفت : آه
مگر دیگر فروغ ایزدی آذر مقدس نیست ؟
مگر آن هفت انوشه خوابشان بس نیست ؟
زمین گندید ، ایا بر فراز آسمان کس نیست ؟
گسسته است زنجیر هزار اهریمنی تر ز آنکه در بند دماوندست
پشوتن مرده است ایا ؟
و برف جاودان بارنده سام گرد را سنگ سیاهی کرده است ایا ؟
سخن می گفت ، سر در غار کرده ، شهریار شهر سنگستان
سخن می گفت با تاریکی خلوت
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
ز بیداد انیران شکوه ها می کرد
ستم های فرنگ و ترک و تازی را
شکایت با شکسته بازوان میترا می کرد
غمان قرنها را زار می نالید
حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد
غم دل با تو گویم ، غار
بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟

AteNa
04-24-2007, 11:00 AM
گفت راوی : راه از ایند و روند آسود
گردها خوابید
روز رفت و شب فراز آمد
گوهر آجین کبود پیر باز آمد
چون گذشت از شب دو کوته پاس
بانگ طبل پاسداران رفت تا هر سو
که : شما خوابید ، ما بیدار
خرم و آسوده تان خفتار
بشنو اما ز آن دلیر شیر گیر پهنه ی ناورد
گرد گردان گرد
مرد مردان مرد
که به خود جنبید و گرد از شانه ها افشاند
چشم بردراند و طرف سبلستان جنباند
و به سوی خلوت خاموش غرش کرد ، غضبان گفت
های
ه زادان ! چکران خاص
طرفه خرجین گهربفت سلیحم را فراز آرید
گفت راوی : خلوت آرام خامش بود
می نجبنید آب از آب ، آنسانکه برگ از برگ ، هیچ از هیچ
خویشتن برخاست
ثقبه زار ، ‌آن پاره انبان مزیحش را فراز آورد
پاره انبانی که پنداری
هر چه در آن بوده بود افتاده بود و باز می افتاد
فخ و فوخ و تق و توقی کرد
در خیالش گفت : دیگر مرد
سر غرق شد در آهن و پولاد
باز بر خاموشی خلوت خروش آورد
های
شیر بچه مهتر پولادچنگ آهنین ناخن
رخش را زین کن
باز هیچ از هیچ و برگ از برگ هم ز آنسانکه آب از آب
بار دیگر خویشتن برخاست
تکه تکه تخته ای مومی به هم پیوست
در خیالش گفت : دیگر مرد
رخش رویین بر نشست و رفت سوی عرصیه ی ناورد
گفت راوی : سوی خندستان
فت راوی : ماه خلوت بود اما دشت می تابید
نه خدایای ، ماه می تابید ، اما دشت خلوت بود
در کنار دشت
گفت موشی با دگر موشی
آنچه کالا داشتم پوسید در انبار
آنچه دارم ، هاه می پوسد
خرده ریز و گندم و صابون و چی ، خروار در خروار
خست حرفش را و با شک در جوابش گفت دیگر موش
ما هم از اینسان ، ئلی بگذار
شاید این باشد همان مردی که می گویند چون و چند
وز پسش خیل خریداران شو کتمند
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد شش
و آسمان شد هشت
ز آنکه ز آنجا مرد و کرکب در گذر بودند
پیچ و خمهاش از دو سو در دوردستان گم
اگامخواره جاده ی هموار
بر زمین خوابیده بود آرام و آسوده
چون نوار سالخوردی پوده و سوده
و فراخ دشت بی فرسنگ
سکت از شیب فرازی ، دره ی کوهی
لکه ی بوته و درختی ، تپهای از چیزی انبوهی
که نگاه بی پناه و بور را لختی به خود خواند
یا صدایی را به سویی باز گرداند
چون دو کفه ی عدل عادل بود ، اما خالی افتاده
در دو سوی خلوت جاده
جلوه ای هموار از همواری ، از کنه تهی ، بودی چو نابوده
هیچ ، بیهوده
همچنان شب با سکوت خویش خلوت داشت
مانده از او نور باقی خسته اندی پاس
مرد و مرکب گرم رفتن لیک
ماندگی نپذیر
خستگی نشناس
رخش رویین گرچه هر سو گردباد می انگیخت
لکن از آنجا که چون ابر بهار چارده اندام باران عرق می ریخت
مرد و مرکب ، گفت راوی : الغرض القصه می رفتند همچون باد
پشت سرشان سیلی از گل راه می افتاد
لکه ای در دوردست راه پیدا شد
ها چه بود این ؟
کس نمی بیند ، ندید آن لکه را شاید
گفت راوی : رفت باید ، تا چه باشد
یا چه پیش اید
در کنار دشت ، گامی چند دور از آن نوار رنگ فرسوده
سوده ی پوده
در فضای خیمه ای چون سینه ی من تنگ
اندرو آویخته مثل دلم فانوس دوداندودی از دیرک
با فروغی چون دروغی که ش نخواهد کرد باور ، هیچ
قصه باره ساده دل کودک
در پیشانبوم گرداگرد خود گم ، پاره پوره تنگ هم دو بستر افتاده ست
بستر دو مرد
سرد
گفت راوی : آنچه آنجا بود
بود چون دارند گانش خسته و فرسوده ، گرد آلود
نیز چون دارندگانش از وجود خویشتن بیزار
نیز چون دارندگانش رنجه از هستی
واندر آن مغموم دم ، نه خواب نه بیدار ، مست خستگیهایی که دارد کار ،
ریخته واریخته هر چیز
حکی از : ای ، من گرفتم هر چه در جایش
پتک آنجا کلنگ آنجای ، اینهم بیل
هوم، که چی ؟
اینجا هم از اهرم
فیلک اینجا و سرند اینجا
چه نتیجه ، هه
بیا
آخر که
نهم جای
خب ، یعنی
طناب خط و
چه
زنبیل
اینهمه آلات رنج است، ای پس اسباب راحت کو ؟
گفت راوی: راست خواهی راست می گفت آن پریشانبوم با ایشان
واندر آن شب نیز گویی گفت و گویی بودشان با هم
من شنیدستم چه می گفتند
همچو شبهای دگر دشمنامباران کرده هستی را
خسته و فرسوده می خفتند
در فضای خیمه آن شب نیز
گفت و گویی بود و نجوایی
یادگار ، ای ، با توام ، خوابی تو یا بیدار ؟
من دگر تابم نماند ای یار
چندمان بایست تنها در بیابان بود
وشید این غبار آلود ؟
چندمان بایست کرد این جاده را هموار ؟
ما بیابان مرگ راهی که بر آن پویند از شهری به دیگر شهر
بیغمانی سر خوش و آسوده از هر رنج
رده از رنج قیبله ی ما فراهم ، شایگان صد گنج
من دگر بیزارم از این زندگی ، فهمیدی ، ای ، بیزار
یادگارا ، با تو ام ، خوابی تو یا بیدار ؟
خست حرفش را و خواب آلود گفت : ای دوست
ما هم از اینسان ، ولیکن بارها با تو
گفته ام ، کوچکترین صبر خدا چل سال و هفده روز تو در توست
تو مگر نشنیده ای که خواهد آمد روز بهروزی
روز شیرینی که با ماش آشتی باشد
آنچنان روزی که در وی نشنو گوش و نبیند چشم
جز گل افشان طرب گلبانگ پیروزی
ای جوان دیگر مبر از یاد هرگز آنچه پیرت گفت
گفت : بیش از پنج روزی نیست حکم میرنوروزی
تو مگر نشنیده ای در راه مرد و مرکبی داریم
آه ، بنگر .... بنگر آنک ... خاسته گردی و چه گردی
گویی کنون می رسد از راه پیکی باش پیغامی
شاید این باشد همان گردی که دارد مرکب و مردی
آن گنه بخشا سعادت بخش شوکتمند
گفت راوی : خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد پنج
آسمان نه
آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
ما در اینجا او از آنجا تفت
آمد و آمد
رفت و رفت و رفت
گفت راوی : روستا در خواب بود اما
روستایی با زنش بیدار
تو چه میدانی ، زن ، این بازیست
آن سگ زرد این شغال ، آخر
تو مگر نشنیده ای هر گرد گردو نیست ؟
زن کشید آهی و خواب آلود
خاست از جا تا بپوشاند
روی آن فرزند را که خفته بود آنجا کنار در می آمد باد
دست این یک را لگد کرد
آخ
و آن سدیگر از صدا بیدار شد ، جنبید
آب
نه بود و جسته بود از خواب
باد شدت کرد ، در را کوفت بر دیوار . با فریاد
پنجمین در بسترش غلطید
هشتمین ، آن شیرخواره ، گریه را سرداد
گفت راوی : حمدالله ، ماشالله ، چشم دشمن کور
کلبه مالامال بود از گونه گون فرزند
نر و ماده هر یک این دلخواه آن دلبند
زن به جای خویشتن بر گشت ، آرامید ،‌ آنکه گفت
من نمی دانم که چون یا چند
من شنیده ام که در راه ست
مرکبی ، بر آن نشسته مرد شو کتمند
خسته شد حرفش که ناگاهان زمین شد چار
و آسمان ده
ز آنکه ز آنجا مرد و مرکب در گذر بودند
گفت راوی : هم بدانسان ماه - بل رخشنده تر - می تافت بر آفاق
راه خلوت ، دشت سکت بود و شب گویی
داشت رنگ خویشتن می باخت
مرد مردان مرد اما همچنان بر مرکب رامش
گرم سوی هیچسو می تاخت
ناگهان انگار
جاده ی هموار
در فراخ دشت
پیچ و تابی یافت ، پندارم
سوی نور و سایه دیگر گشت
مرد و مرکب هر دو رم کردند ، ناگه با شتاب از آن شتاب خویش
کم کردند ، رم کردند
کم
رم
کم
همچو میخ استاده بر جا خشک
بی تکان ، مرده به دست و پای
بی که هیچ از لب براید نعره شان
در دل
وای
هی ، سیاهی ! تو که هستی ؟
ای
گفت راوی : سایه شان اما چه پاسخ می تواند داد ؟
های
ها ، ای داد
بعد لختی چند
اندکی بر جای جنبیدند
سایه هم جنبید
مرد و مرکب رم کنان پس پس گریزان ، لفج و لب خایان
پیکر فخر و شکوه عهد را زردینه اندایان
سایه هم ز آنگونه پیش ایان
ای
چکران ! این چیست ؟
کیست ؟
باز هیچ از هیچ
همچنان پس پس گریزان ، اوفتان خیزان
در گل از زردینه و سیل عرق لیزان
گفت راوی :‌ در قفاشان دره ای ناگه دهان وا کرد
به فراخی و به ژرفی راست چونان حمق ما مردم
نه خدایا، من چه می گویم ؟
به اندازه ی کس گندم
مرد و مرکب ناگهان در ژرفنای دره غلتیدند
و آن کس گندم فرو بلعیدشان یک جای ، سر تا سم
پیشتر ز آندم که صبح راستین از خواب برخیزد
ماه و اختر نیزشان دیدند
بامدادان نازینین خاوری چون چهره می آراست
روشن آرایان شیرینکار ، پنهانی
گفت راوی : بر دروغ راویان بسیار خندیدند

AteNa
04-24-2007, 11:00 AM
نمی دانی چه شبهایی سحر کردم
بی آنکه یکدم مهربان باشند با هم پلکهای من
در خلوت خواب گوارایی
و آن گاهگه شبها که خوابم برد
هرگز نشد کاید بسویم هاله ای یا نیمتاجی گل
از روشنا گلگشت رؤیایی
در خوابهای من
این آبهای اهلی وحشت
تا چشم بیند کاروان هول و هذیان ست
این کیست ؟ گرگی محتضر ، زخمیش بر گردن
با زخمه های دم به دم کاه نفسهایش
افسانه های نوبت خود را
در ساز این میرنده تن غمنک می نالد
وین کیست ؟ گفتاری ز گودال آمده بیرون
سرشار و سیر از لاشه ی مدفون
بی اعتنا با من نگاهش
پوز خود بر خک می مالد
آنگه دو دست مرده ی پی کرده از آرنج
از روبرو می اید و رگباری از سیلی
من می گریزم سوی درهایی که می بینم
بازست ، اما پنجه ای خونین که پیدا نیست
از کیست
تا می رسم در را برویم کیپ می بندد
آنگاه زالی جغد و جادو می رسد از راه
قهقاه می خندد
وان بسته درها را نشانم می دهد با مهر و موم پنجه ی خونین
سبابه اش جنبان به ترساندن
گوید
بنشین
شطرنج
آنگاه فوجی فیل و برج و اسب می بینم
تازان به سویم تند چون سیلاتب
من به خیالم می پرم از خواب
مسکین دلم لرزان چو برگ از باد
یا آتشی پاشیده بر آن آب
خاموشی مرگش پر از فریاد
آنگه تسلی می دهم خود را که این خواب و خیالی بود
اما
من گر بیارامم
با انتظار نوشخند صبح فردایی
این کودک گریان ز هول سهمگین کابوس
تسکین نمی یابد به هیچ آغوش و لالایی
از بارها یک بار
شب بود و تاریکیش
یا روشنایی روز ، یا کی ؟ خوب یادم نیست
اما گمانم روشنیهای فراوانی
در خانه ی همسایه می دیدم
شاید چراغان بود ، شاید روز
شاید نه این بود و نه آن ، باری
بر پشت بام خانه مان ، روی گلیم تر وتاری
با پیردرختی زرد گون گیسو که بسیاری
شکل و شباهت با زنم می برد ، غرق عرصه ی شطرنج بودم من
جنگی از آن جانانه های گرم و جانان بود
اندیشه ام هرچند
بیدار بود و مرد میدان بود
اما
انگار بخت آورده بودم من
زیرا
ندین سوار پر غرور و تیز گامش را
در حمله های گسترش پی کرده بودم من
بازی به شیرینآبهایش بود
با این همه از هول مجهولی
دایم دلم بر خویش می لرزید
گویی خیانت می کند با من یکی از چشمها یا دستهای من
اما حریفم بیش می لرزید
در لحظه های آخر بازی
ناگه زنم ، همبازی شطرنج وحشتنک
شطرنج بی پایان و پیروزی
زد زیر قهقاهی که پشتم را بهم لرزاند
گویا مراهم پاره ای خنداند
دیدم که شاهی در بساطش نیست
گفتی خواب می دیدم
او گفت : این برجها را مات کن
خندید
یعنی چه ؟
من گفتم
او در جوابم خندخندان گفت
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
پوشیده می خندند با هم پیر بر زینان
من سیلهای اشک و خون بینم
در خنده ی اینان
آنگاه اشارت کرده سوی طوطی زردی
کانسو ترک تکرار می کرد آنچه او می گفت
با لهجه ی بیگانه و سردی
ماتم نخواهی کرد ، می دانم
زنم نالید
آنگاه اسب مرده ای را از میان کشته ها برداشت
با آن کنار آسمان ، بین جنوب و شرق
پر هیب هایل لکه ابری را نشانم داد ، گفت
آنجاست
پرسیدم
آنجا چیست ؟
نالید و دستان را به هم مالید
من باز پرسیدم
نالان به نفرت گفت
خواهی دید
ناگاه دیدم
آه گویی قصه می بینم
ترکید تندر ، ترق
بین جنوب و شرق
زد آذرخشی برق
کنون دگر باران جرجر بود
هر چیز و هر جا خیس
هر کس گریزان سوی سقفی ، گیرم از نکس
یا سوی چتری گیرم از ابلیس
من با زنم بر بام خانه ، بر گلیم تار
در زیر آن باران غافلگیر
ماندم
پندارم اشکی نیز افشاندم
بر نطع خون آلود این ظرنج رؤیایی
و آن بازی جانانه و جدی
در خوشترین اقصای ژرفایی
وین مهره های شکرین ،‌ شیرین و شیرینکار
این ابر چون آوار ؟
آنجا اجاقی بود روشن ‌ مرد
اینجا چراغ افسرد
دیگر کدام از جان گذشته زیر این خونبار
این هردم افزونبار
شطرنج خواهد باخت
بر بام خانه بر گلیم تار ؟
آن گسترشها وان صف آرایی
آن پیلها و اسبها و برج و باروها
افسوس
باران جرجر بود و ضجه ی ناودانها بود
و سقف هایی که فرو می ریخت
افسوس آن سقف بلند آرزوهای نجیب ما
و آن باغ بیدار و برومندی که اشجارش
در هر کناری ناگهان می شد طلیب ما
افسوس
انگار درمن گریه می کرد ابر
من خیس و خواب آلود
بغضم در گلو چتری که دارد می گشاید چنگ
انگار بر من گریه می کرد ابر

AteNa
04-24-2007, 11:01 AM
اگرچه حالیا دیریست کان بی کاروان کولی
ازین دشت غبار آلود کوچیده ست
و طرف دامن از این خک دامنگیر برچیده ست
هنوز از خویش پرسم گاه
آه
چه می دیده ست آن غمنک روی جاده ی نمنک ؟
زنی گم کرده بویی آشنا و آزار دلخواهی ؟
سگی ناگاه دیگر بار
وزیده بر تنش گمگشته عهدی مهربان با او
چنانچون پاره یا پیرار ؟
سیه روزی خزیده در حصاری سرخ ؟
اسیری از عبث بیزار و سیر از عمر
به تلخی باخته دار و ندار زندگی را در قناری سرخ ؟
و شاید هم درختی ریخته هر روز همچون سایه در زیرش
هزاران قطره خون بر خک روی جاده ی نمنک ؟
چه نجوا داشته با خویش ؟
پ یامی دیگر از تاریکخون دلمرده ی سوداده کافکا ؟
همه خشم و همه نفرین ، همه درد و همه دشنام ؟
درود دیگری بر هوش جاوید قرون و حیرت عصبانی اعصار
ابر رند همه آفاق ، مست راستین خیام ؟
تقوی دیگری بر عهد و هنجار عرب ، یا باز
تفی دیگر به ریش عرش و بر این این ایام ؟
چه نقشی می زده ست آن خوب
به مهر و مردمی یا خشم یا نفرت ؟
به شوق و شور یا حسرت ؟
دگر بر خک یا افلک روی جاده ی نمنک ؟
دگر ره مانده تنها با غمش در پیش ایینه
مگر ، آن نازنین عیاروش لوطی ؟
شکایت می کند ز آن عشق نافرجام دیرینه
وز او پنهان به خاطر می سپارد گفته اش طوطی ؟
کدامین شهسوار باستان می تاخته چالک
فکنده صید بر فترک روی جاده ی نمنک ؟
هزاران سایه جنبد باغ را ، چون باد برخیزد
گهی چونان گهی چونین
که می داند چه می دیده ست آن غمگین ؟
دگر دیریست کز این منزل ناپک کوچیده ست
و طرف دامن از این خک برچیده ست
ولی من نیک می دانم
چو نقش روز روشن بر جبین غیب می خوانم
که او هر نقش می بسته ست ،‌ یا هر جلوه می دیده ست
نمی دیده ست چون خود پک روی جاده ی نمنک

AteNa
04-24-2007, 11:01 AM
وقتی که شب هنگام گامی چند دور از من
نزدیک دیواری که بر آن تکیه می زد بیشتر شبها
با