PDA

View Full Version : ياداشت، نكات جالب و زنده گی نامه بزرگان ادبيات سایر ملل


Hemmati
02-09-2005, 02:11 PM
در اين موضوع ياداشت ها و زندگينامه نويسندگان و بزرگان دنياي ادب را بنويسيد

( هم چنین نكاتي جالب و ارزنده از زنده گی نويسندگان بزرگان جهان ادب )

Hemmati
02-09-2005, 02:15 PM
وليام شكسپير شاعر و نمايشنامه نويس درخشان انگليس و جهان ، در آوريل 1564 در استراتفورد به دنيا آمد .
پدرش از صاحب منصبان ديواني بود كه ظاهرا بعدها دچار مشكلات مالي شد.
به نظر مي رسيد كه پس از اتمام تحصيلات پايه ، شكسپير براي ادامه تحصيل به دانشگاه آكسفورد ياكمبريج نرفت.
در دوران جواني اش افسانه فراواني است و مدرك معتبر اندك.
اولين مدرك اين دوران مربوط به ازدواج او در سال 1582 است.
به هر حال بر اساس اسناد موجود ، او در سال 1592 از هنرپيشگان و نمايشنامه نويسان به نام لندن بوده است.


در دوران ملکه الیزابت ، تاتر رونق بسیاری داشت و کمپانی های متعدد تاتر فعال بودند .
شکسپیر هنرپیشه ، نمایشنامه نویس و سهامدار اصلی کمپانی "مردان لرد چمبرلین" بود .
این گروه نمایشی در سال 1599 معروف ترین سالن تاتر دوران یعنی گلوب Globe (کره) را بنیان نهاد .
اما فعالیت های ادبی شکسپیر به نمایشنامه نویسی محدود نمی شد .
به سال 1593 منظومه اساطیری عاشقانه "ونوس و آدونیس Venus and Adonis" و سال بعد اثر بزرگ تر " تاراج لوکریس The Rape of Lucrese" را به حامی خود اشرافزاده ساوث همپتون اهدا کرد .
در سال 1597 شکسپیر خانه زیبایی در استرانفورد خرید


در سال 1598 محقق انگلیسی ، فرانسیس میرز "Meres" در کتاب خود گنجینه ذوق ، شكسپير را با ادیبان بزرگ سبک رم قیاس می کند و او را سر آمد نویسندگان کمدی و تراژدی می داند .
قدر مسلم این که تا سال 1600 ، شكسپير کمدی های خود ، دو نجیب زاده ورونا ، رویای شب نیمه تابستان ، تاجر و نیزی ، کمدی اشتباهات ، و تلاش بییهوده عشق را نوشته بود .
در این دوران او نگارش نمایشنامه های تاریخی خود ریچارد سوم ، هنری چهارم و شاه جان را نیز به پایان برد .
نمایش های تاریخی در دوران رنسانس بسیار محبوب و رایج بود و بر اساس کتبی چون وقایع نگار اثر "هالینشد Holinshed" به باز سازی تاریخ انگلستان میپرداخت.
در آغاز قرن بعد شكسپير رمانتیک - کمدی های خود هر طور که بخواهید ، هیاهوی بسیاری برای هیچ ، و شب دوازدهم را آفرید .
دهه بعد را به آفرینش تراژدی های بزرگش هملت ، مکبث ، اتللو ، شاه لیر و آنتونی و کلوپاترا پرداخت .


فرانس ميرز مي نويسد كه "غزلواره هاي شكربار" شكسپير در جمع دوستان شاعر شهرت دارد.

هر چند غزلواره "سانت Sonnet " به عنوان يك قالب شعري غنايي در آن زمان رونق داشته ، اما سروده هاي شكسپير با غزلواره هاي معاصران و پيشينيان او تفاوت بسيار دارد.

دوره كامل اين ترانه ها گوياي يك قصه است ، هر چند جزييات آن مبهم باشد.



به راستي برخي از زيباترين سروده هاي شكسپير در متن نمايشنامه هاي او آمده است :

ترانه بامدادي Aubade ، آواز شباني Pastoral ، عاشقانه ها و ترانه ها ، و چكامه هاي روايي از زبان خنياگران سرگردان .

اين ترانه ها وجوه مختلف نبوغ شكسپير را آشكار مي كند ، هم چون قريحه شاعرانه او ، طنز و شوخ طبعي اش ، و حساسيت خارق العاده اش به ديدني ها و شنيدني ها زندگي در انگلستان.





وقتي شكسپير در سال 1616 در گذشت ،

مجموعه نمايشنامه هاي او منتشر نشده بود.
تنها بعضي آثار او در نسخه هاي جدا گانه به نام "كوارتو Quatrain"
و بدون ويرايش خود او چاپ شده بود.

در سال 1623 كليات نمايشنامه اي او به نام "نخستين فوليو First Folio" منتشر شد.

در اين كتاب نامه اي خطاب به همه خوانندگان هست
كه در آن توصيه مي شود شكسپير را بارها و بارها بخوانيم ،
و اگر او را نپسنديم بدان معناست كه دركش نمي كنيم.

در اين مجموعه ، سند مهم ديگري هم آمده
و آن قطعه شعري است از "بن جانسن Ben Jonson"
سراينده ، اديب ، نمايشنامه نويس و رقيب سر سخت شكسپير كه در آن
وليام شكسپير را از همه شعراي انگلستان و حتي اروپا برتر مي شمارد.
اين شعر با مطلبي آغاز مي شود كه امروز همگان مي پذيرند :



سر فراز باش ، اي بريتانياي من ،
تو سراينده اي را به جهان بخشيده اي
كه صحنه هاي اروپا سراسر به او مديون اند.

او نتها شاعر زمانه
كه شاعر همه زمان ها بود!

ـــــــــــــــــ پايان ــــــــــــــــــ

Samira
02-23-2005, 04:07 PM
http://www.sharghnewspaper.com/821002/012249.jpg
كدام نويسنده آمريكايي متولد سال ۱۸۹۶ ، دسامبر ۱۹۱۷ در منطقه وفنفسي ، در جبهه ايتاليا و اتريش خود را راننده آمبولانس يافت ؟ همين نويسنده زماني كه پاريس سراسر جشن بود مجذوب فضاي پس از جنگ شد. در آوريل ۱۹۱۹ بر ساحل سن فرياد مي زند :«آن بهار ، پاريس جز موسيقي نبود .» شك نمي توان كرد ، همينگوي، مطمئناّ همينگوي! خفب نه ، متأسفم ! همينگوي سال ۱۸۹۹ به دنيا آمده است . صحبت از جان دوس پاسوس بود . ببخشيد ، گفتيد كي؟ دوس پاسوس؟ واقعاّ عجيب است كه ديگر هيچوقت به او فكر نمي كنند...

با اين حال او به سرعت به شهرت رسيد . مقاله سارتر در ۱۹۳۸ كه در آن تصريح مي كرد :« من دوس پاسوس را بزرگترين نويسنده زمانمان مي دانم .» نظرف يكسانف روشنفكرانف دو كرانه آتلانتيك را منعكس مي كرد . در ۱۹۲۵ منهتن ترانسفر كه بي درنگ توسط انتشارات گاليمار ترجمه شد ، اذهان را حيرت زده كرده بود . قبول كنيم كه گاليمار رمان هاي بزرگ شهري و شاهكارهاي ادبيات مدرن را معرفي كرد كه برلين الكساندفرپلتزف آلفرد دوبلين و اوليسف جويس از آن دسته بود. سه گانه دوس پاسوس يو.اس.آ مي رفت ميخ را بكوبد .ولي پيش تر ورق شروع به برگشتن كرده بود . همين طور نظرات سياسي دوس پاسوس . او، روشنفكر آن همه نزديك به حركت هاي سوسياليستي ، سنديكاها وكارگران ، به تدريج به راست متمايل مي شد . جنگ داخلي اسپانيا با اعدام هاي سياسي اش ، حتي در قلب اردوگاه جمهوري خواهان، خشم او را نسبت به استالينيسم و تمام شكل هايف ديگرف دولتي سازي برانگيخته بود . او از سوسياليسم به آرمان نياكان بنيانگذار ايالات متحده اش بازگشت . زندگينامه اي از جفرسون تهيه كرد. به زودي به همسويي خود با سناتور مك كارتي اعتراف كرد و بعدتر از نامزدي رياست جمهوري فبَري گفلدواتر حمايت كرد .

خلاصه دوس پاسوس فبه خطا رفته در سياست ، به همان بهانه خود را در ادبيات مغفول مانده مي يافت در حالي كه فيتزجرالدف متولد ۱۸۹۶ به تسكين ماليخوليايف خوانندگاني كه برايشان عطوفت هميشه تيره و تار بود ، ادامه مي داد و فاكنرف متولد ۱۸۹۷ هيبتش را چونان نويسنده بزرگف جنوبي تحميل مي كرد ، و همينگوي اسطوره شده بود .مزيد بر علت اين كه دوس پاسوس هيچ وجهف مشخصه دقيقي نداشت . نه بزن بهادر ، نه الكلي ، نه رمانتيك . اصطلاح « نسل گمشده» ساخته گرترود استاين نمي توانست در مورد اويي كه در زندگي و اثرش بيشتر اقتدار بروز مي داد تا بي نظمي به كار رود . قرنف بيستمي هايف پرهياهو لقبي كه آمريكايي ها بيشتر مي پسندند نيز به او نمي خورد . هيچ جنجالي دور و برش نبود . گوش دادنش، اگر ترجيح دهيم، پر قيل و قال تر از فريادش بود. خلاصه آن كه او استادان و روزنامه نگاران آماتور به معني نيشدار كلمه را مايوس مي كرد . با اين حال چهل و دومين مدار منتشره در سال ۱۹۳۰ ، سال اول قرن ، ۱۹۱۹ در ۱۹۳۲ وپول قلنبه در ۱۹۳۶ كه دوس پاسوس تحت عنوان عام يو. اس . آ گرد آورده بود،به راستي در زمره باشكوهترين، عظيم ترين، هوشمندانه ترين و نوآورترين آثار ادبيات معاصر قرار مي گيرند. زمان آن بود كه سرانجام آن ها در چاپ فرانسه شان، در يك جلد جمع شوند. همه چيز شايد از سال ۱۹۱۹شروع شد ، زماني كه شروود اندرسفن وينزبورگ ، اوهايو را چاپ كرد ؛ روزشمارف چندصداييف ستايش برانگيزي از شهري كوچك در غربف ميانه. دوس پاسوس اين شيوه را گسترش داد ، و آن را با مونتاژ تكه پاره هايف خبر در منهتن ترانسفر ، اين بار در قالبف اثري چندين قطبي مدرن كرد . يو.اس.آ نتيجه اين تلاش بود : تابلويي از كليت آمريكا در فاصله ۱۸۹۸ تا ۱۹۲۷ ، اين سي سالف درخشان كه طيف آن كشور پس از فتحف غرب ، از چيرگيف اقتصادي و سياسي اش بر جهان مطمئن مي شد . اما پشتف صحنه اين حركتف پيروزمندانه است كه دوس پاسوس بدان علاقه دارد . به عبارتف ديگر سقوط آمريكا براي بازيافتنف فرمولي بابف روز . او يك دو جين شخصيتف داستاني براي دنبال كردن ، رها كردن ، درگذشتن و از سر گرفتنف ماجراهايشان مي آفريند : كارگري آنارشيست كه در نهايتف كار براي انقلاب سر از مكزيك در مي آورد ، يك دكوراتورف داخلي ، يك آدم جاه طلب كه در روابط اجتماعي به مانند واسطه اي سردرگم ميانف دنياي كارگري و سرمايه داريف عظيم به موفقيت دست مي يابد ، يك نمونه آدمف بدبخت ، دريانوردف فراري ، بازنده هميشگي و الي آخر . دوس پاسوس مونتاژي از اخبار ، تكه هاي ترانه ها ، عناوين روزنامه ها و همچنين زندگينامه كوتاه و تكان دهنده شخصيت هاي واقعي را به همراهف نظرگاهي سوبژكتيو، چشم دوربين كه مي توانست نگاه و يا خاطره خودش باشد ، داخل داستانش مي كند. در مورد اين اثر از كوبيسم سخن به ميان آورده اند . در ۱۹۲۳ دوس پاسوس در پاريس فرناند لژر۱ را ملاقات كرده بود : « من احساس مي كردم كه او با نقاشي مانند يك قصاب برخورد مي كند : با خشونت ، چابكي و دقت .» اين سه تعريفف خشونت ، چابكي و دقت در سه گانه يو.اس .آ ارزش ديگري مي يابند؛ جايي كه به ما همه چيز درباره آمريكاي دوره اي كه يأس و تراژدي بر آن سنگيني مي كند، گفته مي شود .درست زماني كه به نظر مي رسد نهادها و قدرت هايي كه انسان خود اختراع كرده، بي مهابا بر عليه او طغيان مي كنند .

پانوشت :

۱.فرناند لژر : نقاش ، طراح و دكوراتور فرانسوي (۱۹۵۵_۱۸۸۱) در نقاشي هايش نظر سزان مبني بر رفتار با طبيعت به وسيله مكعب ، كره و استوانه را به كار بست. او فضا را با اسرار شديد بر حجم به صورتفففف هندسي تكه تكه كرد .
منبع :روزنامه شرق

Samira
02-28-2005, 10:39 AM
ژرژ برنانوس به سال ۱۸۸۸ در پاريس چشم به جهان گشود، نسب او از سوى پدر اسپانيايى و لورنى بود. او از نياكان اسپانيايى خود غرور، احساسات تند و تعصب به شرف و غيرت را به ارث برد. از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۱ در مدرسه اى كه يسوعيان آن را اداره مى كردند تحصيل كرد. مراسم تشرف او به دين مسيح در سال ۱۸۸۹ انجام گرفت و اين واقعه در زندگى او تاثير فراوانى به جا گذاشت. دوران تحصيل برنانوس با مشكلات فراوانى همراه بود. درگيرى هاى فراوان او با اولياى مدرسه و روحيه سركش اش برايش مشكلات فراوانى به وجود آورد. به طورى كه پدر و مادر ش مجبور شدند فرزند خود را براى تحصيل به دبيرستان ديگرى بفرستند و در اين مدرسه جديد است كه برنانوس با پدر لاگرانژ آشنا مى شود و اين دوستى تا ساليان دراز ادامه پيدا مى كند.

ژرژ جوان در سال ۱۹۰۶ تحصيلات دبيرستانى خويش را به پايان مى رساند و به اخذ ديپلم نايل مى شود. او از دوران تحصيل خود خاطرات دلپذيرى به ياد ندارد و خاطرات خوش او به روز هايى مربوط مى شود كه با خانواده اش براى گذراندن تعطيلات به ناحيه پادوكاله رفته بود. سير افكار و تحول نظرات و زمينه هاى ذهنى ژرژ برنانوس در نام هايى كه خطاب به پير مراد خويش پدر لاگرانژ نوشته به خوبى منعكس است و مجموعه اين نامه ها در پاريس به چاپ رسيده است. با بررسى اين نامه ها مى توان به موضوع ها و مضامين مورد علاقه اين نويسنده مانند كودكى، تمايل به پاكى و قداست، حقيقت جويى و مبارزه با ناپاكى و مرگ پى برد. اصولاً براى درك آثار و نوشته هاى ژرژ برنانوس دو كليد عمده وجود دارد. نكته اول توجه به اشتغال خاطر او به مرگ است، خصوصاً تجربه مستقيم حضور او در جنگ جهانى اول كه به طور داوطلبانه صورت گرفت؛ مرگ انديشى اين نويسنده در ارتباط مستقيم با ايمان قوى دينى او قرار مى گيرد و به اعتراف خودش در سنين يازده تا هفده سالگى با اضطراب از مرگ آشنا مى شود، انديشه متافيزيكى مرگ همواره به عنوان يكى از مولفه هاى ذهنى و دلمشغولى هاى اصلى او به حساب مى آيد. با اين حال ايمان برنانوس جزيى از وجود او است و اين ايمان به هيچ وجه به او تحميل نشده است، از دوران كودكى از صميم دل آن را پذيرفته و تا آخر عمر يك مسيحى مومن باقى مى ماند در عين حال هيچ گاه ايمان واقعى را با خرافات و رياكارى مذهبى اشتباه نمى كند و شديداً از خشكه مقدس ها بيزار است.

برنانوس از معدود نويسندگان كاتوليك بود كه مذهب و انديشه مذهبى را بدل به خميره اصلى رمان هاى خود كرد و عنوان رمان نويس دينى به معناى واقعى كلمه زيبنده او است. هر چند قبل از او نيز فرانسوا مورياك در اين زمينه تلاش هايى كرده بود.

و اما دومين كليد و قطب ديگر جهان عاطفى برنانوس تصويرى است كه از دوران كودكى داشت. او مى گفت تنها دو بار در زندگى مى توان از كسى توقع صداقت و صميميت داشت، يكى در كودكى و ديگرى قبل از مرگ و هنگام احتضار. همان طور كه اشاره شد با شروع جنگ جهانى اول برنانوس داوطلبانه به جبهه پيوست و پس از پايان جنگ ازدواج كرد و همسرش براى او شش فرزند به دنيا آورد. برنانوس به فكر افتاد كه براى نان دادن به عائله اش كارى ثابت تر از روزنامه نگارى انتخاب كند، به همين جهت بازرس بيمه شد ولى از آنجا كه خصلت تمامى نويسندگان بزرگ است خيلى زود فهميد كه براى كارى جز نويسندگى ساخته نشده است. يكى از مهم ترين مسائلى كه پيرامون زندگى برنانوس وجود دارد ارتباط نويسنده با روزنامه دست راستى اكسيون فرانسز و حمايت تلويحى او از رژيم فرانكو است.

اين روزنامه به رهبرى شارل مورا و لئون دوده، منتشر مى شد و ارگان جنبش سلطنت طلبان كاتوليك فرانسه به حساب مى آمد. برنانوس چندين سال با حس دوستى اى كه با شارل مورا داشت با اين روزنامه همكارى كرد تا اينكه در سال ۱۹۱۹ به طور كامل از آنان بريد. ژرژ برنانوس پس از مدتى با مشاهده جنايات رژيم فرانكو و همچنين حمايت علنى روحانيون و كشيش ها از اين جنايات، از انديشه هاى دست راستى خود عدول كرد ولى اين حس سمپاتيك به دست راستى ها به عنوان نقطه اى تاريك در كارنامه اين نويسنده باقى ماند. نوشته هاى برنانوس به دو بخش داستانى و غيرداستانى تقسيم مى شود، از مهم ترين نوشته هاى غيرداستانى او: «ترس بزرگ همرنگان با جماعت»۱ و «گورستان هاى بزرگ زير نور ماه»۲ است. با اين تذكر كه او از بزرگ ترين رديه نويسان جناح راست فرانسه به حساب مى آيد كتاب ترس بزرگ همرنگان با جماعت به هنگام چاپ واكنش هاى متفاوتى را برانگيخت و جنجال فراوانى به پا كرد. كتاب ظاهراً زندگينامه «ادوارد درومون» آغازگر پديده يهودستيزى در فرانسه بود و او را مى ستود، برنانوس در اين كتاب همزمان به انديشه هاى چپ و راست حمله مى كند.

نخستين رمان برنانوس بلافاصله پس از پايان جنگ جهانى اول منتشر مى شود و «زير آفتاب شيطان»۳ نام دارد. پس از اين رمان طى ده سال برنانوس چهار رمان ديگر را نوشت. رمان زير آفتاب شيطان براى نويسنده موفقيت فراوانى به همراه داشت.

و سرانجام شاهكار جاويدان خويش «يادداشت هاى يك كشيش دهكده»۴ را به چاپ مى رساند. بررسى اين كتاب به لحاظ اهميت اين رمان در تاريخ ادبيات فرانسه، زمان ديگرى مى طلبد، فقط بايد به اين نكته اشاره كرد كه چالش بين ايمان مذهبى و شك فلسفى به بهترين وجهى در اين كتاب شكافته و مطرح شده است. اهميت كتاب به قدرى است كه «روبربرسون»، استاد بزرگ سينماى فرانسه براساس اين كتاب فيلمى زيبا و به يادماندنى خلق مى كند و دامنه اهميت اين اثر فخيم ادبى را به جادوى سينما نيز مى كشاند.

ژرژ برنانوس در سا ل هاى آخر عمر خود پيوسته از شهرى به شهر ديگر كوچ مى كرد. او سال هاى آخر زندگى خود را در حمامه واقع در تونس گذراند. در زمستان ۱۹۴۸ در اين شهر سخت بيمار شد. او را به پاريس منتقل كردند و سرانجام در اين شهر چشم از جهان فرو بست و در آرامگاه خانوادگى اش در پل وازون به خاك سپرده شد و بدين سان پرونده عمر يكى از بزرگ ترين نويسندگان قرن بيستم ادبيات فرانسه بسته شد.

Hemmati
03-01-2005, 05:53 PM
ما همگي با كتاب مائده هاي زميني كه در سال ۱۸۹۷ به دفاع پرشوري از «لذت و ...» پرداخت آشنا هستيم
در كتابهاي دبيرستانمان درباره اش خوانده ايم ...

آندره پل ژيد در سال ۱۸۶۹ يه دنيا آمد .
آندره ژيد از نظر ذهنيت و روحيه به آينده تعلق داشت ؛
وي «زمان متغير» را فعالانه تجربه مي كرد و در تلاش ساختن آينده بود.
ژيد از پسزمينه مذهبي دوگانه اي بر خوردار بود : پدرش پروتستان و مادرش كاتوليك بود ؛
كاتوليكي بسيار ديندار و جزمي تر از شوهرش . به فاصله كمي پس از تولد آندره ، پدرش درگذشت .
پسر دركنار دو بانوي سختگير مذهبي (مادر و مادربزرگش) رشد كرد و البته راه و روش زنانه را هم آموخت.

حساس بودنش موجب شد كه احساس جنسي تند و تيزي پيدا كند. به استمنا پناه برد ، نتوانست آن را ترك كند و از فشار احساس گناه آن رنجها بد .
«تا بيست و سه سالگي از هرگونه ارتباط جنسي بركنار بودم و رنج مي بردم . چنان آشفته و پريشان بودم كه همه جا مي گشتم تا بلكه لبي پيدا كنم و لبانم را بر آن بچسبانم.»
براي منحرف كردن تب و تاب جنسي اش در اين شرايط به نوشتن دست زد .
اولين كتاب خود را به نام يادداشتهاي آندره والتر در بيست و دو سالگي منتشر كرد ، اين كتاب داستان جواني را باز مي گويد كه در نهايت ، خو آندره ژيد بود .
در سال ۱۸۹۱ كه به الجزيره سفر كرد ، براي اولين بار با فاحشه اي خوابيد .
چهار سال بعد در افريقا ، باز هم با اسكار وايلد ديدار كرد ، و تحت تاثير او دل به دريا زد و به همجنس گرايي تن در داد .
با اين همه به هنگام بازگشت به فرانسه با دختر عموي خود ، مادلن روندو ازدواج كرد (۱۸۹۵)
آندره ژيد اين زن را كه «ام» (مخفف اميلين) ميناميد ، بيشتر به سبب شخصيت والاي او دوستش مي داشت تا زيباييش.
آنقدر كه مي دانيم ، هرگز با اين زن همبستر نشد . (ميگويند ژيد از خواهرزاده اش صاحب دختري شد)
زماني كه همسرش محروميت جنسي خود را با اعتقادات شديد كاتوليكي اش تسلي مي داد ، آندره ايمان مذهبي خود را به تدريج وا مي نهاد .

ژيد در دفتر خاطرات محرمانه خود ، دو تعريف و يك اعتراف را يادداشت مي كند :
« من به كسي مي گويم «بچه باز» كه (همانطور كه از خود كلمه بر مي آيد) عاشق پسرهاي جوان باشد
و به كسي مي گويم «همجنس گرا» كه به مردان بالغ گرايش دارد ...
بچه بازها كه من هم يكي از آنان هستم ، بسيار نادرند ولي همجنس گراها بسيار بيشتر از آنند كه من در ابتدا فكر مي كردم ....

اينكه اين عشقها چگونه به وجود مي آيند ، و اين روابط چگونه شكل مي گيرند ، براي من كافي نيست تا بتوانم بگويم امري طبيعي است.
من عقيده دارم كه خوب است . هركدام از دو انسان درگير اين رابطه ، با چنين كاري در درون خود ، تعالي ، اعتماد و رضايت خاطر احساس مي كند .»

ژيد مانند بسياري براي توجيه اميال خويش در برابر محرمات مذهبي ، فلسفه اي بنياد نهاد .
همانطور كه در ابتدا نوشته ام گفتم در سال ۱۸۹۷ در كتاب مائده هاي زميني به دفاع پرشوري از «لذت و ...» پرداخت .
او در اين كتاب چنين استدلال مي كند كه تمام اميال طبيعي ، سودمند و مايه تندرستي است ، و بدون اين اميال زندگي لطف خود را از دست مي دهد .
« وقتي از عملي لذت مي برم ، براي من دليل خوبي است كه بايد ، آن عمل را انجام بدهم. »
بنابراين « لذتي را كه موجب شادي و سرور جانت و اميال عاشقانه ات مي شود ،
و مادامي كه لبانت براي بوسيدن هنوز شيرين است ، سيراب كن ! »
چنان زندگي كن كه « زندگيت فارغ از ترس از نتايج محرماتي كه اخلاقيات رسمي بر تو تحميل مي كند ، پذيراي هر رويدادي باشد . »
اما ژيد خطر افراط كاري را به خواننده كتاب خود هشدار مي دهد . و در آخر ، از او مي خواهد كه :
« كتاب مرا به دور بينداز ، مگذار متقاعدت كند ! گمان مبر كه حقيقت تو را كس ديگري مي تواند برايت پيدا كند ...
به خود بگو كه اين كتاب هم چيزي نيست ، مگر يكي از هزاران شيوه رويارويي با زندگي. تو راه خويش را بجوي ! »

ژيد سالها بت «پيشروها» بود .
و محافظه كاران او را «منحرف كننده جوانان» مي دانستند .
او پاسخ ميداد ؛ سقراط نيز (كه اكنون يكي از خدايان اين محافظه كاران محسوب مي شود) از چنين تهمتهايي آزار ها ديده بود.

چون توضيحات درباره عقايد و اخلاقيات و زندگي وي كمي طولاني شد ؛ اين صحبت ها را پايان ميدهم
اگر كسي لازم ميداند درباه هر كدام از نويسندگان يا هر موضوعي بيشتر صحبت كنيم
موضوعی با نام آن در تالار تالار مقاله ، کتاب و نویسندگان (http://www.tabadolnazar.com/forum/forumdisplay.php?f=4) احداث نماید زیرا که اينجا جايش نيست.

نام بعضي از كتابان وي عبارتند از:
مائده هاي زميني (۱۸۹۷) ، خلاف اخلاق (۱۹۰۲) ، پسر گمراه (۱۹۰۷) ، در تنگ (۱۹۰۹) ، زندگي اسكار وايلد (۱۹۱۰) ،
دخمه هاي واتيكان (۱۹۱۴) ، سمفوني پاستورال (۱۹۱۹) ، اگر دانه بميرد (۱۹۲۶) ، سكه سازان (۱۹۲۶) بازگشت از شوروي (۱۹۳۶) و .. و.. و..

در سال ۱۹۴۷ آكادمي سوئد جايزه ادبيات نوبل را به او اهدا كرد . در آن هنگام هفتاد و هشت ساله بود.
مي نويسد : «بزرگترين الهه تقدير پيوسته در گوشم زمزمه مي كند كه : دگير چيز زيادي از عمرت باقي نمانده است.»
تا زمان مرگش (۱۹ فوريه ۱۹۵۱) بحث و جدلهاي فراواني پيرامون شخصيت و نفوذ او در جريان بود
و «سيل انتقاد» از چپ و راست ، كمونيستها و كاتوليكها تا لب گور او را دنبال كرد.

فرانسه هنوز نميداند كه آيا اين مرد همان شيطان بود كه براي دگرگون كردن «اخلاقيات» جسميت يافته بود.
يا اينكه بزرگترين نثرنويس فرانسه پس از آناتول فرانس ؟

او هنرمند بزرگي بود .
اما تنها كساني مي توانند او را دوست بدارند كه در مشكلات او و آزارها و رنجهايي كه مي برد سهيم باشند.

Samira
03-02-2005, 11:26 AM
آنتوان دوسن اگزوپرى در روز بيست و نهم ژوئن سال ۱۹۰۰ ميلادى به دنيا آمد و در سى و يكم ماه جولاى منتها به فاصله چهل و چهار سال چشم از جهان فرو بست. او در تابستان به دنيا آمد و در تابستان هم از دنيا رفت. وقتى كه او متولد شده بود تنها شش ماه بود كه از تولد قرن بيستم مى گذشت. محل تولد او خانه شماره ۸ خيابان پيرا در شهر ليون فرانسه بود و يك روز بعد از تولد او را با نام: «آنتوان ژان باپتيست مارى روژ اگزوپرى» غسل تعميد دادند. در خانواده او را «تونيو» صدا مى زدند. والدين «تونيو كوچولو» هر دو از تبار اشراف و اصيل زادگان ولايات بودند و به اعتبار اينكه «قوش» پرورش مى دادند و پرندگان كوچك را شكار مى كردند به آنها «قوشى ها» مى گفتند.

سابقه تاريخى اين خانواده به جنگ هاى صليبى مى رسيد. اين خانواده در اصل از منطقه مركزى فرانسه از ناحيه اى موسوم به «ليموزن» برخاسته بودند. در شرح حال اين خانواده آمده است كه پدربزرگ پدر آنتوان دوسن اگزوپرى همدوش «لافائيت» در جنگ هاى استقلال آمريكا جنگيده بود. به «تونيو كوچولو» به خاطر طره تابدارش: خورشيد شاه لقب داده بودند!

پدر اگزوپرى ژان نام داشت و نام مادرش مارى بود كه ۱۲ سال از ژان كوچك تر بود. آنها در تاريخ ۸ ژوئن سال ۱۸۹۶ ميلادى با هم ازدواج كردند و در خيابان پيرا در شهر ليون فرانسه ساكن شدند. اولين فرزند آنها دختر بود كه نامش را مادلن گذاشتند. دومين فرزندشان هم دختر بود و نامش را سيمون گذاشتند. آنتوان سومين فرزند آنها در روز ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ ميلادى به دنيا آمد كه اولين فرزند پسر آنها بود.
دو سال بعد يعنى در سال ۱۹۰۲ چهارمين فرزند خانواده كه پسر بود به دنيا آمد و نامش را فرانسوا گذاشتند و سرانجام پنجمين فرزند خانواده و سومين نوزاد دختر خانواده در سال ۱۹۰۳ متولد شد و نامش را گابريل گذاشتند. گابريل نور چشم آنتوان بود كه بسيار به او علاقه داشت. طولى نكشيد كه مصيبت مرگ پدر خانواده ضربه بزرگى به آنها وارد ساخت، بدين معنى كه در غروب روز ۱۴ مارس سال ۱۹۰۴ پدر آنتوان اگزوپرى در ايستگاه راه آهن نزديك املاك خانواده همسرش گرفتار حمله قلبى شد و در حالى كه تنها چهل و يك سال داشت، فوت كرد! آنتوان در اين زمان هنوز چهار سالش تمام نشده بود. مارى مادر جوان و بيوه كه در اين موقع تنها ۲۸ سال داشت با پنج فرزند كوچك كه درآمد ثابتى هم نداشت روزگار سختى را آغاز كرد. طولى نكشيد كه مادر آنتوان او را به مدرسه فرستاد، در مدرسه بچه ها او را تاتان صدا مى زدند كه با توجه به تبار اشرافى او، چندان خوشايندش نبود. معروف است كه تاتان قبل از شروع كلاس براى بار دوم صبحانه مى خورد!

آنتوان تحصيلات اوليه را در مدارس نخبه كاتوليك گذراند، ابتدا مى خواست وارد دانشكده نيروى دريايى شود ولى در امتحان ورودى موفق نشد و ناچار رشته مهندسى معمارى را انتخاب كرد. در اوايل دهه بيست ميلادى به هوانوردى روى آورد و متوجه شد كه اين دقيقاً همان حرفه فراخور حال اوست و در دو دهه بعد و تا هنگام مرگ همچنان هوانورد باقى ماند. اگزوپرى نخست در غرب آفريقا و سپس در آمريكاى جنوبى به عنوان بخشى از وظايف يوميه جان خود را به خطر انداخت تا آنجا كه دو بار دچار سوانح هوايى وخيمى شد كه به طور معجزه آسا نجات يافت. در يكى از اين دو حادثه بود كه نزديك ترين دوستش، مرمو به هلاكت رسيد، مرگ مرمو به شدت او را متاثر و اندوهگين ساخت. اگزوپرى اولين امتحان دانشگاهى خود را در ژوئن سال ۱۹۱۶ در سوربن گذراند و براساس مدارك تنها دو نفر در آن امتحان قبول شدند كه يكى از آن دو نفر اگزوپرى بود. از همان دوران نوجوانى و سال هاى مدرسه تحملش نسبت به ناملايمات محيط و رفتار شاگردان مدرسه چشمگير بود. شاگردان مدرسه او وقتى نمى توانستند او را به خاطر شوق بى حدش به نوشتن مسخره كنند، مى گشتند و چيزى پيدا مى كردند كه معمولاً به شوخى كثيفى ختم مى شد. مثلاً دماغش دستمايه خوبى بود، آن را به شيپور تشبيه مى كردند و به او مى گفتند: «نمى خواهى كمى براى ما شيپور بزنى؟» و براى بيشتر اذيت كردن او مى گفتند: «وقتى بارون مياد سرت را پايين نگهدار! ممكنه شيپورت خيس بشه!» اگزوپرى به اين طعنه ها اعتنايى نمى كرد و واكنشى نشان نمى داد و از كنار آنها رد مى شد.
.....
ادامه دارد

Samira
03-02-2005, 11:27 AM
اگزوپرى معتقد بود «آنچه مرد را زنده نگه مى دارد قدم برداشتن است، جلو رفتن است، حتى اگر به پرتگاه ختم شود، پس يك قدم ديگر، يك قدم ديگر لازم است، براى قدم هاى ديگر هميشه قدم هايى براى برداشتن، هست فقط بايد به پيش بروى!» بعضى ها به اگزوپرى ايراد مى گرفتند كه چرا درباره شغلش مى نويسد! او به آنها شديداً اعتراض مى كرد و مى گفت: مگر آدم اخته نمى تواند از عشق سخن بگويد؟ اگر كسى منتقد ادبى نباشد حق ندارد از كتاب صحبت كند؟



اگزوپرى واقعاً عاشق كارش بود و اغلب به اين گفته يكى از انديشمندان اشاره مى كرد كه: «اگر كارت را دوست بدارى به پايدارترين شادى هاى زمين دست يافته اى.» اگزوپرى مى گفت: هواپيما وسيله است نه هدف، كسى جان خود را براى هواپيما به خطر نمى اندازد، همان طور كه كشاورز فقط براى نفس شخم زدن، شخم نمى زند، هواپيما وسيله اى است براى گريختن از شهرها و...» اگزوپرى مى گفت پرواز كارى مردانه است، عظمت حرفه پرواز در اين است كه مردان را به يكديگر پيوند مى دهد و به ايشان مى آموزد كه نعمت حقيقى در زندگى داشتن رابطه با انسان ها است نه تملك اشياى مادى. اگزوپرى به شدت عاطفى بود. روزى در نامه اى به مادرش نوشت: «دنيا را گشته ام، روزهاى سختى را گذرانده ام، اما تمام آن سال ها و شادى ها ارزش يك نوازش مادرانه تو را نداشت.» پس از شكست فرانسه از آلمان در سال ۱۹۴۰، اگزوپرى به نيويورك رفت و در آن شهر بيش از دو سال به نوشتن مشغول بود، اما وقتى نيروهاى متفقين در شمال آفريقا پياده شدند به خدمت در جبهه جنگ بازگشت. اگزوپرى در خصوص جنگ عقيده جالبى داشت. مى گفت: «كسانى كه به جنگ مى روند نبايد درباره آنها شتاب زده قضاوت كرد و نتيجه گرفت كه آنها خوى وحشى گرى دارند، بلكه اول بايد وضع شان را درك كرد» وقتى از يك صحنه جنگ برگشت معتقد شده بود كه: «فداكارى هايى كه طرفين در جنگ در دفاع از تعبير خود از حقيقت مى كنند، به مراتب از محتواى ايد ئولوژى هاى آنها مهمتر است» مى گفت فايده بحث بر سر ايدئولوژى چيست؟ مى شود ثابت كرد كه همه ايدئولوژى ها درست اند، اما مى بينيم در عين حال همه مخالف يكديگرند و اين گونه بحث ها اميد نجات و رستگارى انسان را به ياس مبدل مى كند،



در حالى كه آدمى همه جا نيازهاى يكسان دارد. به همين جهت اگزوپرى به هيچ ايدئولوژى معينى گرايش نداشت. وقتى هواپيمايش بر فراز مديترانه ناپديد شد، دوستانش چند صفحه ماشين شده از نوشته هاى «تيار دوشاردن» در چمدانش در منزلش پيدا كردند. ابتدا تصور كردند كه از نوشته هاى خود اگزوپرى است بعداً معلوم شد به تيار دوشاردن تعلق داشت كه بيشتر در زمينه هاى عرفان مى نوشت. اگزوپرى پيرو مكتب پاسكال بود و هر جا كه مى رفت و در سفرها كتاب پاسكال را همراه مى برد. اگزوپرى اهميت مذهب را به خوبى درك مى كرد، مذهبى كه در آثارش ديده مى شود از نوع مذهب جنجالى، بدهيبت و چندش آور نيست.



اگزوپرى براى دوران كودكى احترام عميقى قائل بود، در سال هايى كه در نيويورك بود كتابى براى كودكان نوشت به نام «شازده كوچولو». ماجراى شازده كوچولو اديبانه و غريب به نظر مى رسد: بچه شيطانى است كه از گوشه اى دور در عالم هستى به خاطر عدم تفاهم با گل سرخ دردسرساز، سياره خود را ترك مى كند و راه غربت ها را در پيش مى گيرد و به سوى مكان هاى ناشناخته حركت مى كند و با شتاب به سوى منطق آدم هاى بالغ در شش سياره همسايه برمى آيد، ملاحظه مى كند آدم هايى كه در اين سياره ها زندگى مى كنند، يكى از يكى مضحك ترند و مايه تمسخر و خنده، در صحرا فرود مى آيد و با هوانوردى كه راوى قصه است آشنا مى شود و پيش از آنكه در هواى رقيق ناپديد شود، درس هاى سودمندى از يك روباه مى گيرد. كتاب آشكارا نماينده عروج و عزيمت و جدايى و مرگ اگزوپرى است. علاقه اگزوپرى به خلق شازده كوچولو از اينجا ناشى شد كه مى گفت: مدت زيادى ميان آدم هاى بزرگ زندگى كرده ام و آنها را از نزديك ديده ام، اما چيزهاى زيادى از آنها ياد نگرفتم، خالق شازده كوچولو در دنياى بزرگ ترها تنهاست و بسيار تنهاست.

Baharjoon
12-06-2005, 01:19 PM
زندگي با وجود دوستيها پر ميشود.
محبت ديدن و مهرورزيدن ، بزرگترين
شادي در نظام هستي است .


سيدني اسميت *

Hamid_38
09-13-2006, 11:13 AM
زندگی نامه ویلیام شکسپیر

در اوایل قرن شانزدهم میلادی در دهکده ای نزدیک شهر استرتفورد در ایالت واریک انگلستان زارعی موسوم به ریچارد شکسپیر زندگی می کرد. یکی از پسران او به نام "جان" در حدود سال 1551 به شهر استرتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشی پرداخت و "ماری آردن" دختر یک کشاورز ثروتمند را به همسری برگزید . ماری در 26 آوریل 1564 پسری به دنیا آورد و نامش را "ویلیام" گذاشت. این کودک به تدریج پسری فعال ، شوخ و شیطان شد ، به مدرسه رفت و مقداری لاتین و یونانی فرا گرفت . ولی به علت کسادی شغل پدرش ناچار شد برای امرار معاش، مدرسه را ترک کند و شغلی برای خود برگزیند . برخی می گویند اول شاگرد قصاب شد و چون از دوران نوجوانی به قدری به ادبیات دلبستگی داشت که معاصرین او نقل کرده اند ، در موقع کشتن گوساله خطابه می سرود و شعر می گفت.

در سال 1582 موقعی که هجده ساله بود ، دلباخته دختری بیست و پنج ساله به نام "آن هثوی" از دهکده مجاور شد و با یکدیگر عروسی کردند و به زودی صاحب سه فرزند شدند . از آن زمان زندگی پر حادثه شکسپیر آغاز شد و به قدری تحت تأثیر هنرپیشگان و هنر نمایی آنان قرار گرفت که تنها به لندن رفت تا موفقیت بیشتری کسب کند و بعداً بتواند زندگی مرفه تری برای خانواده خود فراهم نماید.

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه های مختلف رفت و در آنجا به حفاظت اسبهای مشتریان مشغول شد ولی کم کم به درون تماشاخانه راه یافت و به تصحیح نمایشنامه های ناتمام پرداخت و کمی بعد روی صحنه تئاتر آمد و نقشهایی را ایفا کرد . بعدا وظایف دیگر پشت صحنه را به عهده گرفت . این تجارب گرانبها برای او بسیار مورد استفاده واقع شد و چنان با مهارت کارهایش را پیگیری کرد که حسادت هم قطاران را برانگیخت.

در آن دوره هنرپیشگی و نمایشنامه نویسی حرفه ای محترم و محبوب تلقی نمی شد و طبقه متوسط که تحت تأثیر تلقینات مذهبی قرار داشتند ، آن را مخالف شئون خویش می دانستند . تنها طبقه اعیان و طبقات فقیر بودند که به نمایش و تماشاخانه علاقه نشان می دادند.

در آن زمان بود که شکسپیر قطعات منظومی سرود که باعث شهرت او شد و در سال 1594 دو نمایش کمدی در حضور ملکه الیزابت اول در قصر گوینویچ بازی کرد و در 1597 اولین کمدی خود را به نام "تقلای بی فایده عشق" در حضور ملکه نمایش داد و از آن به بعد نمایشنامه های او مرتباً تحت حمایت ملکه به صحنه تئاتر می آمد.

الیزابت در سال 1603 زندگی را بدرود گفت، ولی تغییر خاندان سلطنتی باعث تغییر رویه ای نسبت به شکسپیر نشد . جیمز اول به شکسپیر و بازیگرانش اجازه رسمی برای نمایش اعطا کرد . نمایشنامه های او در تماشاخانه "گلوب" که در ساحل جنوبی رود تیمز قرار داشت ، بازی می شد. بهترین نمایشنامه های شکسپیر درهمین تماشاخانه گلوب به اجرا درآمد . هرشب شمار زیادی از زنان و مردان آن روزگار به این تماشاخانه می آمدند تا شاهد اجرای آثار شکسپیر توسط گروه پر آوازه " لرد چیمبرلین" باشند . اهتزاز پرچمی بر بام این تماشاخانه نشان آن بود که تا لحظاتی دیگر اجرای نمایش آغاز خواهد شد . در تمام این سالها خود شکسپیر با تلاشی خستگی ناپذیر - چه در مقام نویسنده و چه به عنوان بازیگر- کار می کرد . این گروه، علاوه بر آثار شکسپیر، نمایشنامه هایی از سایر نویسندگان و از جمله آثار "کریستوفر مارلو" ی گمشده و نویسنده نو پای دیگر به نام "جن جانسن" را نیز به اجرا در می آورند ، اما احتمالا آثار استاد "ویلیام شکسپیر" بود که بیشترین تعداد تماشاگران را به آن تماشاخانه می کشید.

این تماشاخانه به صورت مربع مستطیل دو طبقه ای ساخته شده بود ، که مسقف بود ولی خود صحنه از اطراف دیواری نداشت و تقریباً در وسط به صورت سکویی ساخته شده بود و به ساختمان دو طبقه ای منتهی می گشت که از قسمت فوقانی آن اغلب به جای ایوان استفاده می شد.

شکسپیر بزودی موفقیت مادی و معنوی به دست آورد و سرانجام در مالکیت تماشاخانه سهیم شد. این تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازی نمایشنامه "هانری هشتم" سوخت و سال بعد بار دیگر افتتاح شد ، که آن زمان دیگر شکسپیر حضور نداشت ، چون با ثروت سرشار خود به شهر خویش برگشته بود . احتمالا شکسپیر در سال 1610 یعنی در 46 سالگی دست از کار کشید و به استرتفرد بازگشت ، تا درآنجا از هیاهوی زندگی در شهر لندن دور باشد . چرا که حالا دیگر کم و بیش آنچه را که در همه آن سالها در جستجویش بود به دست آورده بود. نمایش نامه هایی که در این دوره از زندگیش نوشته " زمستان" و " توفان" هستند که اولین بار در سال 1611 به اجرا در آمدند.
در آوریل سال 1616 شکسپیر چشم از جهان بست و گنجینه بی نظیر ادبی خود را برای هموطنان خود و تمام مردم دنیا بجا گذاشت . آرمگاه او در کلیسای شهر استرتفورد قرار دارد و خانه مسکونی او با وضع اولیه خود همیشه زیارتگاه علاقمندان به ادبیات بوده و هر سال در آن شهر جشنی به یاد این مرد بزرگ برپا می گردد.

مجموعه آثار

با توجه به تعداد نمایشنامه هایی که هر ساله از شکسپیر به صحنه می آمد ، می توان این طور نتیجه گرفت که او آنها را بسیار سریع می نوشته است. مثلا گفته شده او فقط دو هفته وقت صرف نوشتن نمایشنامه "زنان سر خوش وینزر" (که در سال 1601 اجرا شد) کرده است . البته این بسیار هیجان آور است که شکسپیر را در حالتی شبیه به آنچه در این نقاشی می بینیم ، در ذهن مجسم می کنیم، که تنها با تخیلات و الهامات خود در یک اتاق زیر شیروانی کوچک نشسته است و با شتاب چیز می نویسد، اما واقعیت غیر از این بود. آن طور که گفته می شود شکسپیر بیشتر نمایشنامه هایش را دراتاق کوچکی در انتهای ساختمان تماشاخانه می نوشته است . به احتمال زیاد شکل فشرده ای از نمایشنامه را از طرح داستان گرفته تا شخصیتها و سایر عناصر نمایشی، با شتاب به روی کاغذ می آورده... بعد آن را کمی می پرورانده و در پایان، زمانی که بازیگرها خود را با نقشهای نمایشی انطباق می دادند ، شکل نهایی آن را تنظیم می کرده است.
طرحهای شکسپیر اغلب چیز تازه ای نیستند . در حقیقت او این قصه را از خود خلق نمی کرده، بلکه آنها را از منابع مختلفی مثل تاریخ، افسانه های قدیمی و غیره بر می گرفته است. یکی از منابع آثار شکسپیر کتابی بوده به نام "شرح وقایع انگلستان، اسکاتلند و ایرلند" اثر "هالینشد" شکسپیر قصه های بسیاری از نمایشنامه خود را از جمله: "هانری پنجم"، "ریچارد سوم" و "لیر شاه" را از همین کتاب گرفت.

ازدیگر آثاری که از نمایشنامه های شکسپیر به جا مانده است می توان به : هملت
، شب دوازدهم، اتللو، هانری چهارم، هانری پنجم، هانری ششم، تاجر ونیزی، ریچارد دوم، آنطور که تو بخواهی، رومئو و ژولیت، مکبث، توفان، تلاش بی ثمر عشق ... اشاره کرد.

نمایشنامه رومئو و ژولیت در پنج پرده و بیست و سه صحنه تنظیم شده و اگر نمایشنامه تیتوس اندرونیکوس را به حساب نیاوریم ؛ اولین نمایشنامه غم انگیز شکسپیر محسوب می شود . تاریخ قطعی تحریر آن معلوم نیست و بین سالهای 1591 و 1595 نوشته شده ، ولی سبک تحریر و نوع مطالب و قراین دیگر نشان می دهد ، که قاعدتاً بایستی مربوط به سال 1595 باشد.

هملت بزرگ ترین نمایشنامه تمامی اعصار است . هملت بر تارک ادبیات نمایشی جهان خوش می درخشد. دارای نقاط اوج، جلوه ها و لحظات بسیار کمیک است. می توان بارها و بارها سطری از آن را خواند و هر بار به کشفی تازه نایل شد . می توان تا دنیا ، دنیاست آن را به روی صحنه آورد و باز به عمق اسرار آن نرسید . انسان خود را در آن گم می کند ، گاه به بن بست می رسد، گاه لحظاتی سرشار از خوشی و لذت می آفریند و گاه انسان را به اعماق نومیدی می کشاند . بازی در این نقش، انسان را با تمام ذهن و روحش درگیر خود می کند و او را در خود فرو می برد.

Nastaran
02-25-2007, 07:46 AM
ژرژ برناسوس



ادبيات فرانسه در قرن بيستم موجوديت خود را مديون عناصر متعددى است، از آن جمله كاتوليسيسم كه به عنوان يك منبع سرشار و غنى دستاويز مناسبى براى طيف خاص از نويسندگان كاتوليك در نيمه اول قرن بيستم به وجود آورد تا به خلق آثارى عميق و جاويدان در تاريخ ادبيات فرانسه بپردازند. از جمله اين نويسندگان ژرژ برنانوس به سال ۱۸۸۸ در پاريس چشم به جهان گشود، نسب او از سوى پدر اسپانيايى و لورنى بود. او از نياكان اسپانيايى خود غرور، احساسات تند و تعصب به شرف و غيرت را به ارث برد. از سال ۱۸۹۸ تا ۱۹۰۱ در مدرسه اى كه يسوعيان آن را اداره مى كردند تحصيل كرد. مراسم تشرف او به دين مسيح در سال ۱۸۸۹ انجام گرفت و اين واقعه در زندگى او تاثير فراوانى به جا گذاشت. دوران تحصيل برنانوس با مشكلات فراوانى همراه بود. درگيرى هاى فراوان او با اولياى مدرسه و روحيه سركش اش برايش مشكلات فراوانى به وجود آورد. به طورى كه پدر و مادر ش مجبور شدند فرزند خود را براى تحصيل به دبيرستان ديگرى بفرستند و در اين مدرسه جديد است كه برنانوس با پدر لاگرانژ آشنا مى شود و اين دوستى تا ساليان دراز ادامه پيدا مى كند.

ژرژ جوان در سال ۱۹۰۶ تحصيلات دبيرستانى خويش را به پايان مى رساند و به اخذ ديپلم نايل مى شود. او از دوران تحصيل خود خاطرات دلپذيرى به ياد ندارد و خاطرات خوش او به روز هايى مربوط مى شود كه با خانواده اش براى گذراندن تعطيلات به ناحيه پادوكاله رفته بود. سير افكار و تحول نظرات و زمينه هاى ذهنى ژرژ برنانوس در نام هايى كه خطاب به پير مراد خويش پدر لاگرانژ نوشته به خوبى منعكس است و مجموعه اين نامه ها در پاريس به چاپ رسيده است. با بررسى اين نامه ها مى توان به موضوع ها و مضامين مورد علاقه اين نويسنده مانند كودكى، تمايل به پاكى و قداست، حقيقت جويى و مبارزه با ناپاكى و مرگ پى برد. اصولاً براى درك آثار و نوشته هاى ژرژ برنانوس دو كليد عمده وجود دارد. نكته اول توجه به اشتغال خاطر او به مرگ است، خصوصاً تجربه مستقيم حضور او در جنگ جهانى اول كه به طور داوطلبانه صورت گرفت؛ مرگ انديشى اين نويسنده در ارتباط مستقيم با ايمان قوى دينى او قرار مى گيرد و به اعتراف خودش در سنين يازده تا هفده سالگى با اضطراب از مرگ آشنا مى شود، انديشه متافيزيكى مرگ همواره به عنوان يكى از مولفه هاى ذهنى و دلمشغولى هاى اصلى او به حساب مى آيد. با اين حال ايمان برنانوس جزيى از وجود او است و اين ايمان به هيچ وجه به او تحميل نشده است، از دوران كودكى از صميم دل آن را پذيرفته و تا آخر عمر يك مسيحى مومن باقى مى ماند در عين حال هيچ گاه ايمان واقعى را با خرافات و رياكارى مذهبى اشتباه نمى كند و شديداً از خشكه مقدس ها بيزار است.

برنانوس از معدود نويسندگان كاتوليك بود كه مذهب و انديشه مذهبى را بدل به خميره اصلى رمان هاى خود كرد و عنوان رمان نويس دينى به معناى واقعى كلمه زيبنده او است. هر چند قبل از او نيز فرانسوا مورياك در اين زمينه تلاش هايى كرده بود.

و اما دومين كليد و قطب ديگر جهان عاطفى برنانوس تصويرى است كه از دوران كودكى داشت. او مى گفت تنها دو بار در زندگى مى توان از كسى توقع صداقت و صميميت داشت، يكى در كودكى و ديگرى قبل از مرگ و هنگام احتضار. همان طور كه اشاره شد با شروع جنگ جهانى اول برنانوس داوطلبانه به جبهه پيوست و پس از پايان جنگ ازدواج كرد و همسرش براى او شش فرزند به دنيا آورد. برنانوس به فكر افتاد كه براى نان دادن به عائله اش كارى ثابت تر از روزنامه نگارى انتخاب كند، به همين جهت بازرس بيمه شد ولى از آنجا كه خصلت تمامى نويسندگان بزرگ است خيلى زود فهميد كه براى كارى جز نويسندگى ساخته نشده است. يكى از مهم ترين مسائلى كه پيرامون زندگى برنانوس وجود دارد ارتباط نويسنده با روزنامه دست راستى اكسيون فرانسز و حمايت تلويحى او از رژيم فرانكو است.

اين روزنامه به رهبرى شارل مورا و لئون دوده، منتشر مى شد و ارگان جنبش سلطنت طلبان كاتوليك فرانسه به حساب مى آمد. برنانوس چندين سال با حس دوستى اى كه با شارل مورا داشت با اين روزنامه همكارى كرد تا اينكه در سال ۱۹۱۹ به طور كامل از آنان بريد. ژرژ برنانوس پس از مدتى با مشاهده جنايات رژيم فرانكو و همچنين حمايت علنى روحانيون و كشيش ها از اين جنايات، از انديشه هاى دست راستى خود عدول كرد ولى اين حس سمپاتيك به دست راستى ها به عنوان نقطه اى تاريك در كارنامه اين نويسنده باقى ماند. نوشته هاى برنانوس به دو بخش داستانى و غيرداستانى تقسيم مى شود، از مهم ترين نوشته هاى غيرداستانى او: ?ترس بزرگ همرنگان با جماعت?۱ و ?گورستان هاى بزرگ زير نور ماه?۲ است. با اين تذكر كه او از بزرگ ترين رديه نويسان جناح راست فرانسه به حساب مى آيد كتاب ترس بزرگ همرنگان با جماعت به هنگام چاپ واكنش هاى متفاوتى را برانگيخت و جنجال فراوانى به پا كرد. كتاب ظاهراً زندگينامه ?ادوارد درومون? آغازگر پديده يهودستيزى در فرانسه بود و او را مى ستود، برنانوس در اين كتاب همزمان به انديشه هاى چپ و راست حمله مى كند.

نخستين رمان برنانوس بلافاصله پس از پايان جنگ جهانى اول منتشر مى شود و ?زير آفتاب شيطان?۳ نام دارد. پس از اين رمان طى ده سال برنانوس چهار رمان ديگر را نوشت. رمان زير آفتاب شيطان براى نويسنده موفقيت فراوانى به همراه داشت.

و سرانجام شاهكار جاويدان خويش ?يادداشت هاى يك كشيش دهكده?۴ را به چاپ مى رساند. بررسى اين كتاب به لحاظ اهميت اين رمان در تاريخ ادبيات فرانسه، زمان ديگرى مى طلبد، فقط بايد به اين نكته اشاره كرد كه چالش بين ايمان مذهبى و شك فلسفى به بهترين وجهى در اين كتاب شكافته و مطرح شده است. اهميت كتاب به قدرى است كه ?روبربرسون?، استاد بزرگ سينماى فرانسه براساس اين كتاب فيلمى زيبا و به يادماندنى خلق مى كند و دامنه اهميت اين اثر فخيم ادبى را به جادوى سينما نيز مى كشاند.

ژرژ برنانوس در سا ل هاى آخر عمر خود پيوسته از شهرى به شهر ديگر كوچ مى كرد. او سال هاى آخر زندگى خود را در حمامه واقع در تونس گذراند. در زمستان ۱۹۴۸ در اين شهر سخت بيمار شد. او را به پاريس منتقل كردند و سرانجام در اين شهر چشم از جهان فرو بست و در آرامگاه خانوادگى اش در پل وازون به خاك سپرده شد و بدين سان پرونده عمر يكى از بزرگ ترين نويسندگان قرن بيستم ادبيات فرانسه بسته شد.

Hemmati
09-12-2007, 09:12 AM
در ژوئن سال جاری میلادی بود که سه تن از چهره‌های برجسته‌ی «گروه ۴۷»، گروهی ادبی که در زمان خود به یک اسطوره تبدیل شده بود، در برلین گرد هم آمدند. این سه تن گونتر گراس و مارتین والزر نویسنده، و یوآخیم کایزر منتقد بودند.


http://www.dw-world.de/image/0,,2773570_4,00.jpg

سه تن از اعضای مهم «گروه ۴۷»:
هاینریش بل، ایلزه آیشینگر و گونتر آیش
(از چپ)

گراس در مراجعه به‌ خاطرات خود، سال‌های میان ۱۹۴۷ و ۱۹۶۷، یعنی بیست سال دوران حیات «گروه ۴۷» را دورانی می‌بیند که وی در آن تا حد زیادی اجتماعی شدن را تجربه کرده است. واقعا هم «گروه ۴۷» در دوره‌ی ۲۰ ساله‌ی حیات خود، پرنفوذترین گروه در فضای ادبی غرب آلمان بود.

در میان اعضای گروه به چهره‌هایی برمی‌خوریم که تصویر ادبیات آلمان پس از جنگ را رقم زده‌اند: گونتر گراس، مارتین والزر، هاینریش بل، ایلزه آیشینگر، اینگه‌بورگ باخمن، اووه یونزون و هانس ماگنوس انتسنزبرگر برخی از این چهره‌ها هستند. حتا شاعران و نویسندگان جمع‌گریزی مانند پاول سلان نیز برخی از نخستین آثار خود را در نشست‌های «گروه ۴۷» خواندند.

اینک ۶۰ سال از بنیانگذاری «گروه ۴۷» می‌گذرد؛ گروهی تاثیرگذار در تاریخ ادبیات آلمان که نام خود را از سال تاسیس‌اش گرفته است.


http://www.dw-world.de/image/0,,2773564_4,00.jpg

هانس ورنر ریشتر

زمانی که هانس ورنر ریشتر نویسنده و روزنامه‌نگار آلمانی، نویسندگان و شاعران جوان را در سال ۱۹۴۷، به شهر «فوسن» در جنوب آلمان دعوت کرد، هیچکس گمان هم نمی‌برد که زمان تولد تاثیرگذارترین گروه ادبی آلمان فرارسیده است. نویسندگان و شاعران قرار بود که تنها متن‌هایشان را برای یکدیگر بخوانند و در مورد آنها بحث کنند.

هانس ورنر ریشتر آن دوران را به‌خاطر می‌آورد: «و بدین‌شکل آنها دستنوشته‌های خود را به‌همراه می‌آوردند و می‌خواندند، و بدینگونه آنچه بعدها «گروه ۴۷» نامیده شد آغاز به کار کرد. من تصور درست کردن چیزی با این مشخصه‌ها را در سر نداشتم.»

هانس ورنر ریشتر که در سال ۱۹۹۳ درگذشت، به نیروی محرک گروه بدل شد. وی تنها کسی بود که تا به آخر همواره نویسندگان و شاعران را شخصا با ارسال کارت پستال به نشست‌های گروه دعوت می‌کرد؛ گروهی که نه کلوب بود، نه انجمنی با کارت عضویت.

«گروه ۴۷» در واقع تنها در جریان نشست‌هایش، که معمولا سالی دو بار برگزار می‌شدند، وجود داشت و به خود بیشتر همچون «کارگاه»‌ی می‌نگریست که در آن نویسندگان با یکدیگر به تبادل نظر می‌پرداختند، البته با انتظاری بالا: آنها می‌خواستند پس از تجربه‌ی جنگ، گذشته و تمامی سنت‌ها را پشت سر بگذارند؛ حرکتی از نسل جوان پس از جنگ، که آغاز کرده بود به نوشتن و می‌خواست از «نقطه صفر» ادبیات حرکت کند.

ریشتر در همین مورد می‌گوید: «و چنین نسلی همواره رادیکال آغاز می‌کند. من در اینجا از ادبیات حرف می‌زنم که همه‌چیز، هر آنچه را که پیش از این بوده پس می‌زند و تازه این بعدهاست که ثبت می‌شود. همه‌ی اینها و «گروه ۴۷» نیز در اساس، در روند تکامل ادبیات آلمانی قرار می‌گیرند. از سوی دیگر نویسندگان مهاجر نیز طبعا سرمشق‌های ما بودند. ولی ما می‌خواستیم آنها را پشت سر بگذاریم.»

http://www.dw-world.de/image/0,,418283_4,00.jpg

گونتر گراس

پشت سر گذاشتن سنت‌ها پیش از هر چیز بایستی در زبان تجلی می‌یافت؛ در زبانی بدون تزیین و هیجان‌زایی، و هم‌زمان بی‌ابهام و نزدیک به واقعیت. گرچه نویسندگان «گروه ۴۷» نمی‌خواستند مستقیما وارد حوزه‌ی سیاست شوند، اما قصد نوع دیگری از تاثیرگذاری را داشتند.

هانس ورنر ریشتر در همین مورد می‌گوید: «ولی این اعتقاد نیز وجود داشت که از طریق ادبیات هم می‌شود تاثیرگذار بود. در واقع یک هدف ناب ادبی وجود نداشت، بلکه همیشه این آرزو بود که بتوان روحیه‌ی آلمانی‌ها را تغییر داد؛ دست‌کم تا حدی که ما می‌توانستیم. در یک کلام فاصله‌گیری از حکومت مقتدر.»

«گروه ۴۷» در آغاز شکل‌گیری خود، می‌خواست نوعی مدرسه دمکراسی با ابزار ادبیات باشد. هانس ورنر ریشتر شعار گروه را در این کلمات خلاصه می‌کند: «نقد، مجادله، بی‌قراری».

چند سال از تاسیس «گروه ۴۷» نگذشته بود که علاقه عمومی برانگیخته شد. هر چه نویسندگانی مانند بل، گراس یا والزر معروف‌تر شدند، پای منتقدان حرفه‌ای‌یی مانند مارسل رایش رانیتسکی و هانس مایر نیز بیشتر به نشست‌های گروه باز شد. جلسه‌های کوچک و محفلی، به‌زودی به اجلاس‌های بزرگی تبدیل شد که رادیو و روزنامه‌ها در مورد آنها گزارش می‌دادند. ناشران هم در این میان، در «گروه ۴۷» به دنبال دستنوشته‌های پرفروش می‌گشتند.

http://www.dw-world.de/image/0,,583444_4,00.jpg

انیگه‌بورگ باخمان

درباره نقش سیاسی «گروه ۴۷» اختلاف نظر وجود داشت. اینگه‌بورگ باخمن یکی از معروف‌ترین نمایندگان گروه، تردید خود را در سال ۱۹۶۴ چنین بیان می‌کند: «تازگی‌ها می‌شنوم که گویا فعالیت سیاسی و قدرت سیاسی­ادبی این گروه قابل توجه است. من این را حس نکرده‌ام. حداکثر حس کرده‌ام که نویسندگان آلمانی‌یی که معروف به این هستند که نظرات رادیکال و خطرناکی دارند، تقریبا بدون استثنا چنان معتدل می‌اندیشند که در کشوری دیگر، مثلا ایتالیا یا فرانسه، معروف‌اند که چندان اهل تفکر نیستند.»

واقعا هم پس از مدتی نخستین گسست‌ها آشکار شد. زیرا در طول بیست سال عمر «گروه ۴۷»، دیگر این تنها «کودکان جنگ» نبودند که صدایشان شنیده می‌شد. نسلی دیگر نیز سر برآورده بود. حال بسیاری از نویسندگان جوان‌تر به فعالیت‌های سیاسی نیز روی آورده بودند.

در آستانه‌ی ناآرامی‌های دانشجویی در سال ۱۹۶۸ «گروه ۴۷» در مجموع غیرسیاسی می‌نمود. برخی اعضای گروه مانند هانس ماگنوس انتسنزبرگر یا پتر وایس دیگر در نشست‌ها شرکت نمی‌کردند. از نظر آنها جنگ ویتنام یا مسایل جهان سوم، به‌مراتب مهم‌تر از بحث‌های ادبی در محافل بسته بود.

از بین رفتن گروه در سال ۱۹۶۷ نتیجه‌ی طبیعی چنین روندی بود، اما در هر حال اهمیت «گروه ۴۷» در رشد و تکامل ادبیات آلمانی‌زبان انکارناپذیر است.

رادیو دویچه‌وله

Tabassom
12-12-2007, 01:09 PM
یانیس ریتسوس


گیتار سرخ و فراخ سینه‌ی نرودا (شیلی، کتاب جمعه)

Tabassom
12-12-2007, 01:13 PM
نیکولاس گوی لن شاعر کوبایی ::

با یک وعده غذا سیر نمی شود.
با نهار و شام راضی نمیشود.
همیشه با خون تهدید میکند.
لطفا عقبتر بایستید !!!!
(گرسنگی _ کتاب جمعه 26)

Tabassom
12-12-2007, 02:41 PM
نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی ِرمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998


فرهنگستان سوئد به ستایش و تمجید از ژوزه ساراماگو – نویسنده ی پرتقالی – می پردازد و در نامه ی که اهدای جایزه ی نوبل ادبیات سال 1998 را رسماً اعلام می کند خطاب به وی می گوید : « آثار ساراماگو با تمثیلهای ملهم از تخیل و شفقت و طعنه ما را بی وقفه وادار به ادراک یک واقعیت فرار و مبهم می کند . »


زبان و بیان خاص ساراماگو که تخیل و تاریخ و انتقاد از سرکوب سیاسی و فقر را با هم ترکیب می کند باعث شده که او را بتوان بیشتر در زمره ی شاعرانی در امریکای لاتین مانند گابریل گارسیا مارکز به شمار آورد ، اما او خود می گوید که از سروانتس و گوگول بیشتر تاثیر پذیرفته است ، سارا ماگو معتقد است : « ادبیات اروپا نیازی به تقلید از ادبیات امریکای لاتین ندارد هر کشوری می تواند از بطن فرهنگش به رئالیسم جادویی خاص خود دست پیدا کنند » ، البته در بین منتقدان سرشناس عده ای اثر او را بیش از حد روشنفکرانه می دانند و اعتقاد دارند که آثارشان با آثار ادبی آمریکای لاتین قابل مقایسه نیست ، اندیشه ی بسیار بحث انگیز و یا با نگاهی کلی تر طرز فکر ساراماگو بیشتر با افکار عمومی کشورش و حکومتش در تقابل و تضاد کامل بوده است و او بیشتر از آنچه به دنبال کسب شهرت برآید حتی صراحت لهجه ای بسیار تند داشت که بیشتر سبب می شد به شخص مقابل او بر بخورد، در جایی گفته بود : « من آدم شکاک و نجوشی هستم و قربان صدقه ی کسی نمی روم .

نمی توانم لبخند بزنم ، دوره بیفتم و برای خودم دوست بتراشم » .


http://img.majidonline.com/pic/73786/asly3.jpg


یکی از آثار بسیار مهم و جنجالی او به نام « انجیل به روایت عیسی مسیح » که در سال 1992 منتشر گردید موجب بوجود آمدن بحث های بسیار زیادی شد حتی تا به آنجا که وزیر کشور پرتقال بسیار بر آشفت و دستور داد تا نام او را از فهرست نامزدهای «جایزه ادبی اروپا » حذف کنند و در این مورد گفت : « این رمان توهین به کاتولیک های پرتقال است و موجب تفرقه افکنی در کشور شده است » ، ژوزه ساراماگو سر انجام به نشانه ی اعتراض به واکنش های نشان داده شده و به همراه همسر اسپانیاییش پرتقال را ترک کرد و به جزیره ی «لانساروت» که از مناتق آتشفشانی جزایر قناری رفت و به این ترتیب او همانند بسیاری از نویسندگان دنیا به تبعیدی خودخواسته مجبور شد .

ساراماگو بارها نامزد جایزه ی نوبل ادبیات شده بود و در نهایت هرچند بسیار دیر و در سن 76 سالگی ِاو مطابق با سال 1998 این جایزه به او تعلق گرفت ، آثار این نویسنده ی شاعر که رئالیسم جادویی را با انتقادات گزنده ی سیاسی می آمیزد به بیست و پنج زبان شاخص دنیا ترجمه شده است و در ایران نیز مینو مشیری ترجمه ی نسبتاً خوبی از بعضی از رمانهای او مخصوصاً رمان «کوری» به چاپ رسانده است ، کوری مورد نظر او در این کتاب به نوعی کوری عرفانی و معنوی می باشد و رفتار عاقلانه خود به نوعی آغاز بینایی است ، ژوزه ساراماگو زبان و کلام بسیار پیچیده را در دیالوگ های تمام شخصیت های رمان مخصوصاً در پایان رمان در دهان زن دکتر قرار داده است : « چرا ما کور شدیم ؟ نمی دانم ، شاید روزی بفهمیم ، می خواهی عقیده ی مرا بدانی؟ بله ، بگو ، فکر نمی کنم ما کور شدیم ، فکر می کنم ما کور هستیم ، کور اما بینا ، کورهایی که می توانند ببینند اما نمی بینند . »

رمان کوری در سال 1995 به انتشار رسید و در این زمینه خود نویسنده ادعا می کند کوری موجود در این شهر کوری واقعی نیست ، تمثیلی است ، کور شدن عقل و فهم انسان است ، او در این کتاب عمیقاً به عدالت اجتماعی احترام گذاشته است و عقل سلیم به همراه با خرد و تزکیه ی روح و جسم را تنها چاره ی پایداری هر جامعه ای عنوان کرده است .

ژوزه ساراماگو سال 1992 در خانواده ای تنگدست در تزدیکی شهر لیسبون به دنیا آمد و اولین رمانش را در سال 1947 به نام «کشور بی گناه» منتشر کرد ، به دلیل تنگدستی قادر نبود تحصیلات دانشگاهیش را به پایان برساند ، اما او 35 سال انتظار کشید تا سرانجام در سال 1982 پس از انتشار رمان «بالتازار و بلیموندا» به موفقیت ادبی و شهرت دست یافت که این رمان داستانی تخیلی است که در دوره ی تفتیش عقاید اتفاق می افتد و جنگ میان کلیسا با مردم را که از درونمایه های مورد علاقه ی ساراماگو است را نشان می دهد ، فدریکو فلینی کارگردان مشهور سینما نیز رمان اخیر را بهترین رمانی که تا بحال خوانده است عنوان کرده است.

طی دیکتاتوری 41 ساله ی سالازار در پرتقال او جبه ی مبارزه را انتخاب کرد و هنوز هم بر سر عقاید خود باقیست ، او سپس در سال 1984 رمان « سالگرد مرگ ریکاردو» را به رشته ی تحریر در آورد که رمانی سورئالیستی در مورد زندگی یک پزشک شاعر است و همزمان با او به قدرت رسیدن فاشیسم را در سال 1936 به تصویر در می آورد و از مردم پرتقال به دلیل سکوتی که در برابر دیکتاتوری سالازار در پرتقال کرده بودند به سختی انتقاد می کند ، ساراماگو در همه ی رمانهایش تاریخ و باور های کشور پرتقال را از دیدگاهی کاملاً انتقادی نگاه می کند و در این مورد پرفسور کارلوس ریس - رئیس و استاد ادبیات دانشگاه کویمبرا – در مورد او می گوید : « او به رویدادها و قهرمانان گذشته ی پرتقال می نگرد و نشان می دهد که رمان قادر است تاریخ را بازنویسی و ثابت کند که تنها تفسیر ، فقط یک متن رسمی تاریخ نیست » .

ژوزه ساراماگو بی شک مشهورترین چهره ی ادبی و اولین نویسنده ی این کشور ده میلیون نفری است که معتبرترین جایزه ی ادبی جهان یعنی نوبل را بدست آورده است ، هنگامی به اهمیت این موضوع برای زبان پرتقالی پی می بریم که بدانیم زبان پرتقالی به غیر از خود کشور پرتقال در کشور برزیل و پنج کشور مستعمره ی سابق پرتقال در افریقا و به عبارت بهتر توسط 180 میلیون نفر در دنیا مورد استفاده قرار می گیرد ، اهدای این جایزه به این زبان و این نویسنده سبب ورود فرهنگ و زبان پرتقالی به جریان جهانی ادبیات و فرهنگ شده است .

در شهری شیوع همگانی کوری هراس انگیزی آن هم نه کوری سیاه و تاریک ، که کوری سفید و تابناک صورت می پذیرد ، جغرافیای این شهر در تخیل نویسنده به محل خاصی اشاره نمی کند ، میتواند هرجایی باشد و کوچه ها نیز نام ندارند حتی اکثر شخصیت های رمان نیز نام مشخصی ندارند مانند : دکتر ، زن دکتر ، دختری که عینک دودی داشت ، پیرمردی که چشم بند سیاه داشت ، پسرک لوچ و بسیاری دیگر اسم خاصی ندارند ولی روایت پیچیده ، ساختار خاص وسبک دشوار رمان پس از چند صفحه خواندن چنان جذابیتی پیدا میکند که خواننده نمی تواند رمان را کنار بگذارد ، هرجند نقطه گذاری متن همانند سایر رمان های موجود نیست اما نثر موجز این رمان به همراه پاراگرافهای طولانی در وحله ی اول زندگی کشدار و روزمرگی روح پیچیده ی انسان به انسان یاد آوری می کند .

او در پاراگراف آخر رمان کوری می نویسد :« زن دکتر از جا برخاست و به سمت پنجره رفت . به خیابان زیر پایش که مملو از زباله بود نگریست ، مردم را دید که فریاد می کشند و آواز می خوانند . آنگاه سر به سوی آسمان بلند کرد و همه چیز را سفید دید ، فکر کرد حالا نوبت من است . از ترس نگاهش را به پایین دوخت . شهر هنوز سر جایش بود . »

رمانهای ژوزه ساماگو :
1 – کشور گناه (1947)
2 – بالتازار و بلیموندا (1982)
3 – سالمرگ ریکاردو ریس (1984)
4 – قایق سنگی ( 1986)
5 – تاریخ محاصره ی لیسبون (1989)
6 – انجیل به روایت عیسی مسیح (1992)
7 – کوری (1995)
8 – یادداشتهایی از لانسروت (1996 به بعد)
9 – تمام نامها (1997)

نگاهی به «ژوزه ساراماگو» نویسنده ی پرتقالی رمان «کوری» و برنده نوبل ادبیات در1998 (http://sheikhoshazdeh.blogfa.com/post-27.aspx)@};-