View Full Version : شعر شاعران معاصر ایران زمین
Hich Kas
07-31-2008, 09:21 AM
در این تاپیک اشعار مربوط به شاعران معاصر ایران
همراه با نامشون قرار میگیره
امیدوارم مفید باشه و
بیشتر با شعر در دوران معاصر اشنا بشیم
Hich Kas
07-31-2008, 09:24 AM
بیات ِ تُرک
نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد
پُشت
سیل ِ سلیطه می ریزد
کاشی
صدا
وَ در که مسجد را
با چادرهای پاره پشت ِ هوا می بَرَد
عکس های تاریخی
که از گلو خفه تر می شوند
پُشت ،
نیشابور ِ پاره می ریزد
نور آنقدر می چرخد ، می تابَد ، می پژمُرَد که می ریزد
وَ من آنقدر عاشق ِ این ماهوت ِ کهنه ام
که نمی دانم با این دست های جوان چکار کنم
با این هوای رفته تا ته ِ حوض
با این پوشیه
که گوشه های رضاشاه می رود
زمان ِ گمشده در ساعتی که هرشب ، لال
لالایی ِ مرا خوانده ست
هر صبح ، کر،
بالای کرکره رفته ست !
هوا
هوا که هرشب ، بیشتر گم می شود
صدا
صدا که لای درهای گرفته می گیرد
وَ شب که هرگز مرا به حال ِ دیوار ِ روبه رو نگذاشت !
هوا
هوای پُشت ِ اذان
هوای بلند شده از پُشت ِ خاک ِ چادرها
دست های نَشُسته ام را بُرد
به این صدا که از بس به مهربانی ِ درها فشار داد
زیر ِ پنجره افتاده ایم !
هوا
هوا که از بیات ِ تُرک ، قدیمی تر است
وَ از چهارگاه ، قدیمی تر است
وَ مثل ِ " نقش ِ رستم " به طاق می چسبد
نشسته ام ماه ، روی دستم نماز می خوانَد
نشسته ام وَ توی دستم ماه
ماه
شکل ِ آی با کلاه .
آسانسور
از قیچی قوی ترم
وقتی که گربه های مادّه حرکت می کنند
نیاز ِ مهم تری به حس کردن ، به دست ، پوست ، نوشتن احساس می کنم
مربّع ها را برمی دارم در هوای آزاد می گذارم
که مطمئن شوم چیزی
روی مرا نپوشانده ست .
ما تنها دو جعبه ایم که چیدِمان انسان درهواست
با یک خط کش می شود به هیچ چیز نپیوست .
وقتی چهاربخش ِ مساوی ، چهاربخش ِ مساوی ست ،
دیگر من وُ هوا چه جاذبه ای داشت ؟
وقتی همه در حال ِ تکان دادنند ،
پرچم معادله اش را از دست می دهد !
بله لطفا ،
نه اصلا ،
گاهی چرا !
شلوغ تر از شیشه ها
به جایی می رسم که می توانستم
خلوت هم در آن برای همیشه شکل بگیرم
راضی
وَ مثل ِ یک بُرِش [ چطور بگویم ] رُ لِت ،
¶ چقدر بی هیجان .
سگ هم بهتر با مُدام ، بازی می کند
پس اتفاق ِ مهم کدام بخش می افتاد ؟
بی شک بله !
می خواستم مطمئن شوم که مقداری از من زیر ِ پوستم رفته وَ دیگر برای همیشه بیرون نیامد از دیوار .
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم
طبقه های دهم
باور می کنید این تمام ِ زندگی ام باشد
که روزی پنج دقیقه در واقعیت شرکت کنم ؟
مونولوگ
وَ خانه هایی که از بی نهایت شبیه نبودن ،
درست عین هم اند
هِی چیز!
کم کم به این نتیجه رسیدن که تُو وَ بیرون ِ اتاق ، فرقی نمی کند ،
ترجیح ام را کمی عوض کرده ست
سیب های لبنان را برای همین انتخاب خریدم
وگرنه فرق ِ من که با فرقم زیاد فرقی نداشت
اصلا به جز طبقه های پنجم
طبقه های دوم
طبقه های اول
وَ طبقه های دهم
هیچ ساعت ِ چهاری با ساعت ِ 4 ، یکی بود .
سعی می کردم
از تو دایره ای بسازم که ساعتم را بیرون بیندازد
وَ به تعریف ِ تازه ای از زمان برسد
اما حرکت
که عقربه ها را محکم کرده بود
مدام ، یادآوری می کرد :
تاریخ از 4، گذشته ست .
بنابراین ،
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم
وَ طبقه های دهم
که مثل من به مس نمی چسبد
بالا می رود که با مُچ ِ دستش پیش رفته باشد
یا دیرش می شود یا فکر می کند زود است
اما [ دقت کرده اید ] همیشه به 4 ، 5 ، 6 وَ 7 نیاز داشت که حرکت خود را حس کند ؟
[ ساعت را عرض می کنم ]
[ می بینی که شعر،
دیگر برای من ضرورت نیست ، جوری بیان ضد ّ واقعی ِ واقعیت است ]
بنابراین
من که از " مالِنا " * هم احمق ترم
از " مالِنا " هم احمق ترم !
از " مالِنا " هم همچنین!
از گرامافون هم متشکرم
به ویژه از " ناصرالدین شاه – اکتور ِ سینما – " !
روزنامه ها را هم دنبال می کنم ، ورق زده ام
نامه هایی را هم که به روز نیست ، همین طور .
پگاه احمدی
Hich Kas
07-31-2008, 09:27 AM
آتش پنهان
آغاز من ، تو بودی و پایان من تویی
آرامش پس از شب توفان من تویی
حتی عجیب نیست، که در اوج شک و شطح
زیباترین بهانه ایمان تویی
احساسهایی از متفاوت میان ماست
آباد از توام من و ، ویران من تویی
آسان نبود گرد همه شهر گشتنم
آنک ، چه سخت یافتم :" انسان " من تویی
پیداست من به شعله تو زنده ام هنوز
در سینه من ، آتش پنهان من تویی
هر صبح ، با طلوع تو بیدار می شوم
رمز طلسم بسته چشمان من تویی
هر چند سرنوشت من و تو ، دوگانگی است
تنهای من ! نهایت عرفان من تویی
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آبسالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دل خوشم
در هجوم رنگ در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
ضامن آهو
در بند هواييم يا ضامن آهو
در فتنه رهاييم يا ضامن آهو
بيتاب و شكيبيم تنها و غريبيم
بيسقف و سراييم يا ضامن آهو
عرياني پائيز خاموشي پرهيز
بيبرگ و نواييم يا ضامن آهو
سرگشتهتر از عمر برگشتهتر از بخت
جوياي وفاييم يا ضامن آهو
آلوده بدنام فرسوده ايام
با خود به جفاييم يا ضامن آهو
آلوده مبادا فرسوده مبادا
اينگونه كه ماييم يا ضامن آهو
پوچيم و كم از هيچ هيچيم و كم از پوچ
جز نام نشاييم يا ضامن آهو
ننگيني ناميم سنگيني ننگيم
در رنج و عناييم يا ضامن آهو
بي رد و نشانيم از ديده نهانيم
امواج صداييم يا ضامن آهو
صيد شب و روزيم پابند هنوزيم
در چنگ فناييم يا ضامن آهو
مجبور مخير ابداع مكرر
تقدير قضاييم يا ضامن آهو
افتاده به عصيان تن داده به كفران
آلوده رداييم يا ضامن آهو
حيران شدة رنج توفان زدة درد
درياي بكاييم يا ضامن آهو
تو گنج نهاني ما رنج عيانيم
بنگر به كجاييم يا ضامن آهو
با دامني اندوه خاموشتر از كوه
فرياد رساييم يا ضامن آهو
با رنج پياپي در معركه ري
بيقدر و بهاييم يا ضامن آهو
نه طالع مسعود نه بانگ خوش عود
زنداني ناييم يا ضامن آهو
در غربت يمگان در محبس شروان
زنجير به پاييم يا ضامن آهو
رانده ز نيستان مانده ز ميستان
تا از تو جداييم يا ضامن آهو
سوداي ضرر ما كالاي هدر ما
اوقات هباييم يا ضامن آهو
دلخسته و رسته از هر چه گسسته
خواهان شماييم يا ضامن آهو
روزي بطلب تا يك شب به تمنا
نزد تو بياييم يا ضامن آهو
در صحن و سرايت ايوان طلايت
بالي بگشاييم يا ضامن آهو
با ما كرم تو ما در حرم تو
ايمن ز بلاييم يا ضامن آهو
چشم از تو نگيريم جز تو نپذيريم
اصرار گداييم يا ضامن آهو
مشتاق زيارت تا جبهه طاعت
بر خاك تو ساييم يا ضامن آهو
گوهر چه نبايد گو هر چه ببايد
در كوي رضاييم يا ضامن آهو
آيا بپذيري ما را بپذيري؟
در خوف و رجاييم يا ضامن آهو
مهر است و اگر قهر شهد است و اگر زهر
تسليم شماييم يا ضامن آهو
فريادرسي تو عيسي نفسي تو
محتاج شفاييم يا ضامن آهو
هر چند گنهكار هر قدر سيهكار
بيرنگ و رياييم يا ضامن آهو
ما بنده درگاه در پيش تو، اما
در عشق خداييم يا ضامن آهو
در رنج و تباهي وقتي تو بخواهي
آزاد و رهاييم يا ضامن آهو
اي چشمه خورشيد مهر تو درخشيد
در عين بقاييم يا ضامن آهو
ما همسفر شوق فريادگر شوق
آواي دراييم يا ضامن آهو
همخانه شبگير همسايه تأثير
پرواز دعاييم يا ضامن آهو
همراز به خورشيد دمساز به ناهيد
در شور و نواييم يا ضامن آهو
همصحبت صبحيم هم سوي نسيميم
هم دوش صباييم يا ضامن آهو
ما خاك ره تو در بارگه تو
گوياي ثناييم يا ضامن آهو
سوگند الستيم پيمان نشكستيم
در عهد بليييم يا ضامن آهو
يار ضعفا تو خود ضامن ما تو
ما اهل خطاييم يا ضامن آهو
هم مسكنت ما هم مرحمت تو
مسكين غناييم يا ضامن آهو
از فقر سروديم يا فخر نموديم
فخر فقراييم يا ضامن آهو
نه نقل فلاطون نه عقل ارسطو
جوياي هداييم يا ضامن آهو
هنگامه وهم آن كجراهه فهم اين
ما اهل ولاييم يا ضامن آهو
از گوهر پاكيم از كوثر صافيم
فرزند نياييم يا ضامن آهو
چاووش شبرزم سرجوش تب رزم
شوق شهداييم يا ضامن آهو
ايمان به تو داريم يونان بگذاريم
تشريك زداييم يا ضامن آهو
منشور نشابور سر سلسله نور
با حكمت و راييم يا ضامن آهو
تو راه مجسم گر راه به عالم
جز تو بنماييم يا ضامن آهو
تا صور قيامت با شور ندامت
شايان جزاييم يا ضامن آهو
حقخواهي استاد آگاهيمان داد
كز تو بسراييم يا ضامن آهو
در صفّه مولا همراه «مصفا»
اصحاب صفاييم يا ضامن آهو
اين بخت «سهيل» است كش سوي تو ميل است
در نور و ضياييم يا ضامن آهو
زين نظم بدايع وين اختر طالع
اقبال هماييم يا ضامن آهو
سهیل محمودی
shorideh
07-31-2008, 06:40 PM
عقاب
گشت غمناك دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ايام شباب
ديد كش دور به انجام رسيد
آفتابش به لب بام رسيد
بايد از هستي دل بر گيرد
ره سوي كشور ديگر گيرد
خواست تا چاره ي نا چار كند
دارويي جويد و در كار كند
صبحگاهي ز پي چاره ي كار
گشت برباد سبك سير سوار
گله كاهنگ چرا داشت به دشت
ناگه ا ز وحشت پر و لوله گشت
وان شبان ، بيم زده ، دل نگران
شد پي بره ي نوزاد دوان
كبك ، در دامن خار ي آويخت
مار پيچيد و به سوراخ گريخت
آهو استاد و نگه كرد و رميد
دشت را خط غباري بكشيد
ليك صياد سر ديگر داشت
صيد را فارغ و آزاد گذاشت
چاره ي مرگ ، نه كاريست حقير
زنده را فارغ و آزاد گذاشت
صيد هر روزه به چنگ آمد زود
مگر آن روز كه صياد نبود
آشيان داشت بر آن دامن دشت
زاغكي زشت و بد اندام و پلشت
سنگ ها از كف طفلان خورده
جان ز صد گونه بلا در برده
سا ل ها زيسته افزون ز شمار
شكم آكنده ز گند و مردار
بر سر شاخ ورا ديد عقاب
ز آسمان سوي زمين شد به شتاب
گفت كه : ‹‹ اي ديده ز ما بس بيداد
با تو امروز مرا كار افتاد
مشكلي دارم اگر بگشايي
بكنم آن چه تو مي فرمايي ››
گفت : ‹‹ ما بنده ي در گاه توييم
تا كه هستيم هوا خواه تو ييم
بنده آماده بود ، فرمان چيست ؟
جان به راه تو سپارم ، جان چيست ؟
دل ، چو در خدمت تو شاد كنم
ننگم آيد كه ز جان ياد كنم ››
اين همه گفت ولي با دل خويش
گفت و گويي دگر آورد به پيش
كاين ستمكار قوي پنجه ، كنون
از نياز است چنين زار و زبون
ليك ناگه چو غضبناك شود
زو حساب من و جان پاك شود
دوستي را چو نباشد بنياد
حزم را بايد از دست نداد
در دل خويش چو اين راي گزيد
پر زد و دور ترك جاي گزيد
زار و افسرده چنين گفت عقاب
كه :‹‹ مرا عمر ، حبابي است بر آب
راست است اين كه مرا تيز پر است
ليك پرواز زمان تيز تر است
من گذشتم به شتاب از در و دشت
به شتاب ايام از من بگذشت
گر چه از عمر ،دل سيري نيست
مرگ مي آيد و تدبيري نيست
من و اين شه پر و اين شوكت و جاه
عمرم از چيست بدين حد كوتاه؟
تو بدين قامت و بال ناساز
به چه فن يافته اي عمر دراز ؟
پدرم نيز به تو دست نيافت
تا به منزلگه جاويد شتافت
ليك هنگام دم باز پسين
چون تو بر شاخ شدي جايگزين
از سر حسرت بامن فرمود
كاين همان زاغ پليد است كه بود
عمر من نيز به يغما رفته است
يك گل از صد گل تو نشكفته است
چيست سرمايه ي اين عمر دراز ؟
رازي اين جاست،تو بگشا اين راز››
زاغ گفت : ‹‹ ار تو در اين تدبيري
عهد كن تا سخنم بپذيري
عمرتان گر كه پذيرد كم و كاست
دگري را چه گنه ؟ كاين ز شماست
ز آسمان هيچ نياييد فرود
آخر از اين همه پرواز چه سود ؟
پدر من كه پس از سيصد و اند
كان اندرز بد و دانش و پند
بارها گفت كه برچرخ اثير
بادها راست فراوان تاثير
بادها كز زبر خاك و زند
تن و جان را نرسانند گزند
هر چه ا ز خاك ، شوي بالاتر
باد را بيش گزندست و ضرر
تا بدانجا كه بر اوج افلاك
آيت مرگ بود ، پيك هلاك
ما از آن ، سال بسي يافته ايم
كز بلندي ،رخ برتافته ايم
زاغ را ميل كند دل به نشيب
عمر بسيارش ار گشته نصيب
ديگر اين خاصيت مردار است
عمر مردار خوران بسيار است
گند و مردار بهين درمان ست
چاره ي رنج تو زان آسان ست
خيز و زين بيش ،ره چرخ مپوي
طعمه ي خويش بر افلاك مجوي
ناودان ، جايگهي سخت نكوست
به از آن كنج حياط و لب جوست
من كه صد نكته ي نيكو دانم
راه هر برزن و هر كو دانم
خانه ، اندر پس باغي دارم
وندر آن گوشه سراغي دارم
خوان گسترده الواني هست
خوردني هاي فراواني هست ››
آن چه ز آن زاغ چنين داد سراغ
گندزاري بود اندر پس باغ
بوي بد ، رفته ا زآن ، تا ره دور
معدن پشه ، مقام زنبور
نفرتش گشته بلاي دل و جان
سوزش و كوري دو ديده از آن
آن دو همراه رسيدند از راه
زاغ بر سفره ي خود كرد نگاه
گفت : ‹‹ خواني كه چنين الوان ست
لايق محضر اين مهمان ست
مي كنم شكر كه درويش نيم
خجل از ما حضر خويش نيم ››
گفت و بشنود و بخورد از آن گند
تا بياموزد از او مهمان پند
عمر در اوج فلك بر ده به سر
دم زده در نفس باد سحر
ابر را ديده به زير پر خويش
حيوان را همه فرمانبر خويش
بارها آمده شادان ز سفر
به رهش بسته فلك طاق ظفر
سينه ي كبك و تذرو و تيهو
تازه و گرم شده طعمه ي او
اينك افتاده بر اين لاشه و گند
بايد از زاغ بياموزد پند
بوي گندش دل و جان تافته بود
حال بيماري دق يافته بود
دلش از نفرت و بيزاري ، ريش
گيج شد ، بست دمي ديده ي خويش
يادش آمد كه بر آن اوج سپهر
هست پيروزي و زيبايي و مهر
فر و آزادي و فتح و ظفرست
نفس خرم باد سحرست
ديده بگشود به هر سو نگريست
ديد گردش اثري زين ها نيست
آن چه بود از همه سو خواري بود
وحشت و نفرب و بيزاري بود
بال بر هم زد و بر جست ا زجا
گفت : كه ‹‹ اي يار ببخشاي مرا
سال ها باش و بدين عيش بناز
تو و مردار تو و عمر دراز
من نيم در خور اين مهماني
گند و مردار تو را ارزاني
گر در اوج فلكم بايد مرد
عمر در گند به سر نتوان برد ››
شهپر شاه هوا ، اوج گرفت
زاغ را ديده بر او مانده شگفت
سوي بالا شد و بالاتر شد
راست با مهر فلك ، همسر شد
لحظه يي چند بر اين لوح كبود
نقطه يي بود و سپس هيچ نبود
خانلری
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.