PDA

View Full Version : محمد جاوید


Hich Kas
07-02-2008, 07:41 PM
دل نوشته های طنز آمیز محمد جاوید

«به جان خواجه و حق قديم و عهد درست»*//شدم اسير عددهاي تو زروز نخست
چه دلربا و فريباست رنگ رخسارت//فداي غمزه و ناز و ادا و رفتارت
تو سبز همچو بهاران، لطيف چون گلبرگ// چه خوب بود تورا داشتم هزاران برگ
به حل مشكل مردم گره گشايي تو//اگرچه بي سر و دست و بدون پايي تو
تويي كه بند«پ» و يارپولداراني// هميشه همره پارتي رفيق آناني
به تو چو پارتي و پُررّويي هم شود ملحق// شويد درره حق سد و قدرت مطلق
زيك در ار تو بيايي زآن در ديگر // جناب پارتي اعظم رسد به روز دگر
شود فضاي دلم روشن از وجود شما// اسير مهر ومحبت ،فداي جود شما
هرآنچه فتنه و آشوب در زمين بر پاست// زعشق روي تو و مهرتو به پا برخاست
شرافت بشري ، مهرباني و وجدان// شود فداي توهم نيز پاكي و ايمان
هماره قدرت« جاويد » هر زمانه تويي// حريف مشكل مردم بدون چانه تويي

* مصرع اول از حافظ

Hich Kas
07-02-2008, 07:44 PM
رسيد مژده



به خواب بودم و ديدم كه خواجه مي فرمود**‹‹ رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند››
چنين گراني و درد و اِلَم كه در دل ماست**به سر شود ،غمي از بيش و كم نخواهد ماند
گرانفروش دغل خوار مي شود اي دوست**گذشت دوره ي او، محترم نخواهد ماند
زاعتياد شود پاك همچو روز نخست**جوان ما ،چو دگر گَرد هم نخواهد ماند
دهند هرچه كه خواهي تو ، مفت و مجاني**دگر غمي ز پياز و كلم نخواهد ماند

چنان زياد شود نعمت و فراواني** دگر فقير و گدا در وطن نخواهد ماند
كَشَند درهمه ي شهرو روستا مترو**دگر مكاني براي تِرَن نخواهد ماند
پزشك و دارو درمان همه شود مفتي** دگر مريضي به اين جان و تن نخواهد ماند
شوند البسه ها رايگان و مجاني**غمي براي كُت و پيرهن نخواهد ماند
به هر نفر بدهند جامه اي سپيد و بلند** دگر درون وطن بي كفن نخواهد ماند

به هر جوان بدهند خانه اي به شهر خودش**براي او غم جا و مكان نخواهد ماند
حقوقها بشود با دلار و مارك و يورو**دگر اثر ز ریال و قِران نخواهد ماند
بساط مهر شود پهن در دل مردم**سخن ز شَرّ و بدی بر زبان نخواهد ماند
اگر كه مژده ي حافظ كنون شود تعبير**غمی دگر به دل دوستان نخواهد ماند
ولي چه حيف كه ‹‹جاويد›› خوابش آشفته ست**هر آنچه دید جز حدس و گمان نخواهد ماند

«مصرع تضمین از حافظ»

Hich Kas
07-02-2008, 07:46 PM
خسیس

آنكه خِسّت به ذات او چيره ست ** چــشمـهايش به دست تو خيـره سـت
قــطــره اي آب پيش اودريـاست ** دوريـــالي بــه نــــزد او لــيــره سـت
نــان جــومــي خــورد به ياد پلو ** فــضــله ي مـوش پيش او زيـره ست
شــام او آه ،نــاهــار او حـسرت ** آب بــيــنـــي زبـــهـــر او شـيـره سـت
گــر ريـــالي ز او شـــود مـفـقود ** روز و شـب پيش چــشم او تيـره سـت
ســفـــره ي او زنـان بُـوَد خــالي ** ذره اي گــوشتــش بـه صد گـيره سـت

گر كه سالي خورَد دو فنجان چاي ** بــهــر يــك حــبــه قــنــد دريـوزه سـت
مــا كــه سي روز روزه مي گيريـم ** هــمــه ي ســال و مــاه او روزه ســت
اونــدارد بـــه خـــانـــه یــخـچــالی ** جــای یــخــچــال آبــش از کــوزه ست
نــپـــَرَد گـــِرد خــانـه اش گنجشك ** چون بـَري خـانه اش ز ِنان ريزه سـت
واي بــر ســـارقــي زنـــد جـيـبـش ** چــون كـه جيبـش ز پول دوشيزه ست
بــردلــش مُــهــر كــاهــلي خورده ** دلـش از مــهــر و عـشــق پـاكيزه ست
گــربـــدانـــد طــنــاب مــجاني ست ** گــــردن او بــــــه دار آويــــزه ســـــت
طــنــز ‹‹جـاويد›› گـر كه خواند او ** نـــيـــك دانــــم بـــه قـلب او نـيـزه ست

Hich Kas
07-02-2008, 07:47 PM
با اجازه جناب حافظ


«یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور»// پس برادرها شوند زارو پشیمان غم مخور
«این دل غمدیده حالش به شود دل بد مکن»// دکتر و دارو شود ارزان ِ ارزان غم مخور
«دور گردون گر دو روزی بر مراد مانبود»// میشود روز دگر تند و شتابان غم مخور
«گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن»// میشوی خوشحال و شاد چون پسته خندان غم مخور
«ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند»// باز می گردد بنا با سنگ و سیمان غم مخور
«هان مشو نومید چون واقف نه ای از سرّغیب»// شاید آگه چون شوی گردی تو حیران غم مخور
«در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم»// گر بجای کعبه رفتی سوی تهران غم مخور
«گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید»// گر که داری با خودت ماشین پیکان غم مخور
«حال ما در فُرقت جانان و اِبرام رقیب»// گر کُند مارا دچار درد و حِرمان غم مخور
«حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار»// هم نشینت گر بود خواجوی کرمان غم مخور

Hich Kas
07-02-2008, 07:53 PM
بد نمی شد

مرغ اقبالم اگر پَر وار می شد بد نمی شد// آن پری روگَر که با ما یار می شد بد نمی شد
عنکبوت در جیبهای خالی من تار بسته// گر حساب بانکی ام سر شار می شد بد نمی شد
مبتلا گردیده ام انواع و اقسام مریضی// گر که بیماری زمن بی زار می شد بد نمی شد
روز وشب دنبال بدبختی خود سگ دو زنانم// گر که پای خسته ام تیمار می شد بد نمی شد
مرغ بختم مدتی در خواب خرگوشی غُنوده// گر که بخت از خواب خوش بیدار می شد بد نمی شد
دختر سی ساله ام مانده به روی دست بنده// گرنصیبش شوهری پولدار می شد بد نمی شد
همسرم بی غم خیال و دائماٌ فکر قِر و فِر// گر زنم یک ذرّه خوش رفتار می شد بد نمی شد
آن طلبکار سمج دیگر امانم را بریده// گر نصیبش پنجه ی کفتار می شد بد نمی شد
پورِ من بااین میانسالی مجرد مانده است// گر که این دردانه ام زن دار می شد بد نمی شد
وه چه خوش گفته است « جاوید» حال وروزو سختی من // گر که سختی های من هموارمی شد بد نمی شد

AteNa
07-03-2008, 07:34 AM
نـمی دانــم پـس از مــرگم کسی یـادم کند یانه؟
بـــخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم کند یا نه؟
مــنی کـــه بـــا امیــد لـطف یـزدان رفتم از دنیا
نــمی دانم که او گوشی به فریادم کند یا نه؟
هـــر آنکس را که در دنیا زخود رنجانده ام گاهی
نــمی دانـــم زبـنــد خــویـش آزادم کند یا نه؟
اگــر بــا تیـشه طـعـنـه بـشـد ویـران دلی از من
نــمی دانــم کــه آن ویــرانـــه آبادم کند یا نه؟
بـه نـاحـق گـر کـه خوردم مالی از طفل یتیم اینک
نمی دانـــم کــه بــا بـخشیدنم شادم کند یا نه؟
اگـرگــردیـد نیــلی صـورتی از سیلی و مُـشـتم
نــمی دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم کند یانه؟

اگـر گـاهی دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمی دانــم کــه شیرش را حلالم میکند یانه؟
ز فـــرمان پــدر گاهی اگـــرپیــچیده ام سر را
نــمی دانــم کــه با بخشش زلالم می کند یانه؟
اگر حــقی بـه ناحق کرده ام در طول عمر خود
نــمی دانـم کـه صاحب حق خلاصم می کند یانه؟
اگــر گــامی بــه راه کــج نهادم ، پای درظـلمت
نــمی دانـــم کــه پا فکری به حالم می کند یانه؟
دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گــذ شــتـش آنــک آســوده خـیـالم می کند یا نه؟
دل جــاویـــد گــر رنـجـیـده شد از دست این و آن
نــمــی دانــم کـــه دل دور از ملالم می کند یا نه؟

AteNa
07-03-2008, 07:35 AM
در دوستی چــون آیــنـــه در مهـر چو مــادر
نرمی زگل و عشق زپروانه بیاموز
چون شمع بزن تیشه به عمر شب و ظلـمــت
رندی تو زدُردی کش میخانه بیاموز
بــا مـهــر بـــرون کن دَدِ خشم از تن و جانت
آواز خوش از بلبل مستانه بیاموز
پــیــوستــه تــو پـیـغـامـبر عشق و صفا باش
دلدادگی از دلبر جانانه بیاموز
بــا مــهــر تـــو صـیـقـل بــزن آیـیـنـه قــلـبـت
صــافــی زصـفـای دل دیوانه بیاموز*
بــرگیـــر غبـــار غــمـــی از قـــلــب حــزیـنی
پــاکـیــزگــی از زمــزم آن خانه* بیاموز
پیــوستـــه بـــه کسب ادب و علم وهنر کوش
صد درس تو ازمسجد و میخانه بـیاموز
جـــاویــــد بــکـــن هـــردو جـهــان نـام بلندت
مهــرازل از صــاحـب این خانه* بیاموز

*دل دیوانه =عاشق
*آن خانه=کعبه
*صاحب این خانه= خدا

AteNa
07-03-2008, 07:35 AM
من به پیش شاعران شرمنده ام
نیستم شاعر ، در این ره مانده ام
عاشقی گم کرده راهم از پی یار آمدم
لیک صد افسوس درس عاشقی نا خوانده ام
خک بیز کوی رندان و ادیبانم کنون
همچو حیرانی به گلزار ادب وامانده ام
بحری نا آشنایم در یم مواج شعر
کشتی ام را با امید و لطف یزدان رانده ام
سالکی بی توشه ای مانم به صحرای ادب
از هزاران مثنوی، در حد بیتی خوانده ام
گر مرا دربان کوی شاعران نامند چه بک
افتخار است این مرا ، در این سخن پاینده ام
گرچه این ره بس خطیر است و مرادم بس بعید
لیک میدانم که چون جوینده ام ، یابنده ام
گر سرودم گفته هایی را به وزن و قافیه
بر تنش رنگین لباس شعر را پوشانده ام
گفته‹‹ جاوید›› چون از دل براید، لاجرم
می نشیند بردل و صاحبدلان را بنده ام

AteNa
07-03-2008, 07:35 AM
اراده کــن ،اراده کــن پــیــاده را سواره کن
اراده را ،اراده را بسان سنــگ خــاره کـن
بــرو بـــه آســمــان تـو صید صد ستاره کن
برای دوری از قفس تو روزها شـمـاره کن
اراده کــن، اراده کــن تـــوراه سیــل را ببند
مــسیـر آب را بــه بــاغ خـــود نـــظاره کـن
بـــرو بـــه دشـت عاشقی ، گل شقایقو بچین
حـدیــث عـشـق را بـرای خـود هـــماره کـن
بـگــیـر آفــتــاب را بــدســت و بــا دمـای او
مـحیــط سـرد آشیانه را پــر از شـراره کـن
بخوان سرود عشق را به سجده گاه معـرفت
صــدای خـود بــلنـد از فــراز آن مـنـاره کـن
اراده کــن تــو رام کــن رمـیـده اسب زنـدگی
پـس آنــزمـان اراده را سـوار اوج بـاره*کـن
ســبــد ســبــد گل امــیــد به باغ زندگی بکار
تــو خوب باش و با صفا زهر بدی کناره کـن
کنــار زن، کنــار زن تــو سـنگلاخ وادی بلا
زمـیــن سـبـز مـهـر را هــزارهـا قـــواره کـن
اراده می کند تورا چو کوه سخت و اسـتـوار
شکاف سنگ خاره را بنای بُرج و باره**کـن
اراده جاودانه می کند تــورا بــه دشت زندگی
نـشین و کامـرانی ات یکی یکی شـمـاره کــن
* باره = اسب
** باره = قلعه

AteNa
07-03-2008, 07:36 AM
غروب است و هجوم وحشی اوهام
نشسته کنج تنهایی
به دور از های و هوی و
سکت و آرام
نگاهم مانده بر شمُاطه ی ساعت
چو پتکی می خورد برجسم و جان ِمن
گذشت عمر را با ضربه های تیک تک اش
خوب می بینم
به هر تیک اش دمی
از عمرمن تفریق می گردد
به هر تک اش چو گامی
از گذشته دور می گردم
گذشت عمرمن مجموع
رفت و آمد شماطه ی ساعت
گذر از لحظه ی ماضی
عبور از حال وِ مستقبَل
چو رودی جاری و ساری
چو بادی تند و بنیان کن
شروع روزی از عمرم
طلوع مهر*‹‹ جاوید›› است
و پایانش غروب شمس تابنده
دوباره روز دیگر ، روزی ِ دیگر

*مهر=خورشید

AteNa
07-03-2008, 07:36 AM
من امشب تا سحر بیدار خواهم ماند
وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم کرد
به او گویم برو امشب نمی خوابم
به شوق دیدنت چشمان خود را باز خواهم کرد
برایت از حیاط خانه ی دل صد گل احساس خواهم چید
به باغ آرزوهایم گل امید می کارم
ستاره های اقبالم به من چشمک زنان گویند
که تو می ایی ومن اشک شوق از دیده می بارم
شب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور
و قرص ماه همچون روی تو در آسمان پیداست
صدای عوعو سگها نمی اید
تو گویی امشب این بیدار مانده ، یکه و تنهاست
شفق سر زد، سیاهی رفت و صبح آمد
و قرص ماه جایش را به مهرِ آسمان بخشید
ومن بیدار و چشمانم به در مانده
برای دیدنت این قلب ناآرام می جوشید
تو گویی انتظارم باز بیهوده ست
نمی ایی و من اینبارهم گول تو را خوردم
از آن ترسم که هجرانت شود ‹‹ جاوید ›› و من تنها
شکایت از جفای تو بَرِ مرغ سحر بردم

AteNa
07-03-2008, 07:36 AM
اهل عرفانم من !!، کاروبارم بد نیست
برجکی ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پیش فروش بنمودم
پولهایم همه در بانک سوئیس
به امانت باقی است
اهل عرفانم من!!
سفره ی نان و پنیری پهن است
مُتلی ساخته ام در نوشهر
باغهایم پر گل
از صدورانجیر
جیبهایم سرشار
اهل عرفانم من
دامهایم همه پروارو قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمین
همه شالیزار است
دختران ِ زیبا
صبح تا شام در آن دشت وسیع
بوته های شالی، درزمین می کارند
اهل عرفانم من !!
همه در سیر و سفر
از ژاپن تا اتریش
تا فراسوی پکن
خانه کوچک خوبی دارم
دردل شهر پاریس
جایتان بس خالی است
اهل عرفانم من !!، کاروبارم بد نیست
طبع شعری دارم
شعرها گفته ام از عرفانم
همه زیبا و قشنگ
همچو آن ویلایم
که بنا ساخته ام در چالوس
یاکه مانند سگم پشمالو
که بود فِرز و زرنگ
الغرض لقمه نانی باقی است
مردی هستم قانع
اهل عرفانم من !!،کارو بارم بد نیست

AteNa
07-03-2008, 07:37 AM
یک دم بــنــگـر به دور و اطـراف
بنگر بـه قــدیـمیان و اسلاف
آخــر هـــمـــگی اسیـــر خکــنـد
از هــرچه ظواهر است پکـند
فــرعــون مـگر چه با خودش برد
بنگر که چگونه استالین مـُرد
آنــهـــا کــــه بــه کــاخـها نشستند
بستند وزدنـد وســر شکسـتند
در لحظه ی مرگ همچو یک موش
دادنـد بــه نغمه ی مَلَک گـوش
ازهیـمــنــه اش چــو بید لرزان
از وحشت مــرگ زار و نالان
آن فــَرّ و جـــلال ظــاهری ریخت
آن کـبکبـه های دنیوی ریخت
فــرعـــون کـه فخر بر جهان کرد
کرد آنچه که یک نفر توان کرد
شـــد چــون دلِ شـب سیاه بختش
افــتـاد زجــاه و تــاج و تختش
یک ذره ز مـال و شوکت و زور
بــا خــویش نَبُرد در تــه گــور
آنـــگــــونــه کــه زاده شـد زمادر
بــرگـشت به آن ســرای دیـگر
لـــرزد چــــو دلـــت زنــــازِ دنیا
ایــن لــُعـبــت ظــاهــراً فــریبا
در نـــرد قـــمـــارِ عــشــق بــا او
گردی تــو اسیر چــشم و ابـرو
بــازنــــده ی ایـــن قـــمــار باشی
مــغــلوب وی و خُــمار بــاشی
هــرچــنــد بــه نـاز و صد کرشمه
ســازد دلِ تــو اسیــر و تــشنه
بـــا جــــوشـــنِ ســـخـت ِاستقامت
یــا بـــا زره صـبــر و قـنـاعـت
خــــودرا زکــــمــنــد او رهــا کــن
هــمــواره خــدای را صــدا کـن
‹‹جاوید›› بکن تو این سخن گوش
همواره به کسبِ معرفت کـوش
دنیــا و ظـــواهـــرش بِــحــل کـن
حــرص و طـمـع و نیاز وِل کن

AteNa
07-03-2008, 07:37 AM
روزی ازدل درد آزرده شدم
لاجرم سوی مطب برده شدم
همچو حمام زنان بود آن مطب
بدترین جا و مکان بود آن مطب
سکرتر فریاد، بیماران خموش
درد آمد از شلوغی هر دو گوش
با سلامی رفتمی نزدیکتر
تا دهد وقت ویزیتی زودتر
گفت اسمت ؟ گفتمش بیچاره ام
گفت شغلت؟ گفتمش بیکاره ام
گفت دردت را بگو؟ گفتم دِلَم
تومگر چه خورده ای؟ گفتم کِلم
گفت همسر ؟ گفتمش شرمنده ام
من به خرج خویش هم درمانده ام
گفت سنّت ؟ گفتمش بیست و چهار
گفت قَدّت رابگو ؟ گفتم چنار
گفت وزنت؟ در سی و سه مانده ام
از سوادت؟ تا دوازده خوانده ام
بعد چندی پرسش و گفت و شنود
بعد آگاهی زهر بود و نبود
سکرتر گفتا که امشب وقت نیست
چونکه بیماران گذشته از دویست
وقت تو یکماه دیگر شنبه شب
ساعت هجده قرارت در مطب
گفتمش تا آن زمان گردم تلف
شاید این باشد تورا قصد و هدف
گفت وقت دیگری موجود نیست
گوییا در کله ات جز کود نیست
خیره گردیدم از این گفتار زن
مات وحیران مانده از کردار زن
او که وقتش پُر ،مطب لبریزبود
اینهمه پرسش زمن کردن چه سود
گوییا منشی زمن بیمارتر
دردهای او زِمن بسیار تر
گفتمش منشی سزایت با خدا
تو مریضی و شفایت با خدا
گفت« جاوید» این چنین ظنزی بلند
تا نیاندازد تو را منشی به بند
گر که از درد و مرض آزرده ای
تا بگیری وقت دکتر مرده ای

AteNa
07-03-2008, 07:37 AM
جوانی همچو دُرّی بس گران بود
ولی افسوس چو تیری در کمان بود
برفت از دست با سرعت چو تندر
جوانی همچو آهویی دوان بود
جوانی پیشگفتاری زپیری
سر آغازی برای امتحان بود
جوانی دوره خوش باوری ها
تمنای دل خوش باوران بود
جوانی غنچه بشکفته ی عمر
نهال تازه آن باغبان بود
جوانی بوی عطر یاس دارد
گلی خوشبو برای بوستان بود
زمینش تشنه و پاک و عطش ناک
برایش قطره ای امید ، جان بود
امید و آرزو چون رود پر آب
زمین تشنه را خوش میهمان بود
جوانمردی و پاکی و صداقت
جوانی را بسان پاسبان بود
بسر آمد جوانیهای‹‹ جاوید››
برایش همچو یک خواب گران بود
چو از خواب گران برپای برخاست
هویدا گشت هر آنچه نهان بود

AteNa
07-03-2008, 07:38 AM
آی آدمها که آسوده غنودید
دارد امشب یکنفر در گوشه ای از شهر
می سپارد جان
هیچکس آیا به فکر اوست ؟
او که وامانده ست در مرداب ظلمت
ناله هایش سرد، دل پر از غوغا
سر به روی سنگفرش یک خیابان
زَهر افیون در رگش جاری است
او یکی از صد هزاران خیل قربانی است
چهره اش پائیزی وبی روح
چشمها خیره به ره مانده
همنشینش یک سگ ولگرد
مانده از خود رانده از منزل
لحظه ها در انتظار مرگ
قلب سردش از تپش مانده
نعره آژیر
می شکافد سینه شب را
می برد این خسته مرداب
سوی گورستان
لحظه آرامش او زین سپس باش

AteNa
07-03-2008, 07:38 AM
چون خروس اسـت نام سال جدید
مــرغ ها را بـــه دام مـــی بـــیــنـم
وعـــده هــــا راســـت می شود امسال
دولـت مـــــســتــــدام می بـــیــنـم
عــمــــر فـــقـــر و گـــرانــی مــسکن
آفــتـــابـــی بـــــه بـــام مــی بـــیــنــم
کشــــــور از اعـــتـــــیـــــاد آســــوده
وضـــع ســــارق دِرام مــــی بــیـــنــم
رشـــوه خـــواران و رانت خواران را
هــمــچـو دزدان به دام مــی بـــیـــنــم
بـــــر ســــر ســـفـره های مستضعف
کــاســـــه هـــای طـــعام مــی بــیــنــم
پــســـــران مـــــــجـــرد و بـــی کـــار
هــمـــگــی را بــــه کــــام مــی بــیـنـم
مـــردمـــان را در امـــن و آســـایـش
تـــوســـن بـــخــــت رام مـــی بــیــنــم
هــــمــگی را ســــوار بــنــز و پـــژو
عــمــــر پــیـــکان تـمام مـــی بــیــنــم
شــده ایـــران بــهـــشــت روی زمین
مــی قـــدسی به جام مـــی بــیــنــم
کلــه هــای مـــدیــر و مســئــولـیـــن
خــالـــی از فــکــر خـام مــــی بــــیــنم
شعر« جـــاویـد» گــل نــمـوده چنان
شـــهـــرتـــم بــــا دوام مــــی بـــیـــنـم
گــر زخـــواب خـــوشــم کـنـون نپرم
آنــچـــه گــفـــتــم مـــُدام مـــی بــیــنــم
لیک افسوس خواب من سبک اسـت
فــیـــلــمــهـــا نــا تــمام مـــی بــیـــنـم

AteNa
07-03-2008, 07:38 AM
بین اینجانب و اون حاجی فلان فرقی عظیم
بوده است در بین ما از روزگاران قدیم
بنده مفلس فی امان الله و او سر شار وتوپ
او بود خوشحال و من بادرد و غم باشم ندیم
جیب هایم لانه انواع و اقسام مگس
از حساب بانکی اش آگه بود رب کریم
خانه اش شمران و ویلای شمالش رامسر
لانه ام دروازه غار از سالها آنجا مقیم
او خورد استیک و پیتزا من خورم آبدوغ خیار
اورود هند واروپا من سوی شابدولعظیم
او بِدر رفته ست از دستش حساب بانکی اش
فوت آبم من بدهکاری خود به مش رحیم
نیستم من مالک متری زمین بَهرِ وفات
بُرج وویلاهای او باشند برجا و قویم
روزها با خط یازده می روم دنبال کار
خودرو او پاترول و بنزِ الگانسی عظیم
قار وقوری در شکم دارم زفرط گشنگی
معده اش آرامگاه جوجه و گوشت و حلیم
بس که در کارش بود کَلّاش ومکار وزرنگ
خُرد باشد نزد او اعمال شیطان رجیم
الغرض من مانده ام حیران که ایا آدمم ؟
من که دارم دردهای کهنه و سخت و الیم
گفت «جاوید» از برایم شعرکی طناز و ناب
تا شوند آگه همه از روزگار این یتیم

AteNa
07-03-2008, 07:39 AM
زبیوفایی دنیا دلم پر از خون است
جواب مهر و وفا را جفا شنیدم من
سراچه دل من جای کینه هرگز نیست
ولی چه سود که همواره کینه دیدم من
چو راز دل به بر یار بازگو کردم
خدای داند از آن پس چه ها کشیدم من
چو کاشتم گل مهر و وفا به باغ دلش
به جای گل، خس و خاشاک را درودَم من
لبم هماره ز لبخند مهر آکنده است
هزار حیف کزو خنده ای ندیدم من
« به باغبانی بی حاصلم بخند ای بخت»
که باد کشتم و توفان درو نمودم من
به بخت خفته« جاوید» هزارخنده رواســـت
بخند گرچه به دل ،سیل گریه کردم من

« مصرع تضمین از زنده یاد رهی معیری است»

AteNa
07-03-2008, 07:39 AM
هـیــچ دانـــی بــا شــروع هـر بـهـار
بــا گـــذشـــت و گــردش لـیـل ونهار
ســالی از عـمـرت بـه یغما مــی رود
عــمـــر تــــو یـکــسال بــالا مــیرود
گــرچــه خرم می شود دشت و دمــن
ســبـــزه مــیـــرویـــد کــنــار یاسمن
گــرچــه گـل خـواهان بلبل می شــود
دل اســـیـــر غــنــچــه گــل می شود
گــرچـــه حــال ما دگرگون می شــود
از شــقـــایــق دشت گلگون می شود
گــرچـه در رگهای گل خون مــی دود
عــنـدلـیـب از لانــه بـیـرون می پـرد
گرچــه تـــازه مـیـشود بــرگ درخــت
نو شود شال و کلاه و کفـش و رخت
گــرچــه بـرپا میشود جشن و ســرور
دیـــدن اقــــوام مـــی گــــردد مـــرور
ســالی از عــمــرت بـه یغما مــی رود
عــمـــر تـــو یــکــسـال بــالا می رود
آدمــی فـــانــی اســت عیدش مانـدگار
او رود ، نــوروز مـــانــــد بـــرقـــرار
عمر جاوید هست همچون یک حــباب
چـــون حــبـــابـــی مانده بر پهنای آب

AteNa
07-03-2008, 07:39 AM
دلم گرفته مرا هیچ غمگساری نیست
برای این دل تنها دگر بهاری نیست
به باغ عاطفه پرورده ام هزاران گل
ولی چه سود که یک گل به شا خساری نیست
مرا سرای فراموشیان مکان دادند
دراین عزاکده دیگر امیدواری نیست
ز شیره تن خود پروریدم آنها را
دگر کنون به تنم راحت و قراری نیست
چو با ل وپر بگشودند از برم رفتند
دگر به لانه من بلبل و قناری نیست
چه روز و شب که به او آب و دانه میدادم
زسوی او به برم هیچ دست یاری نیست
چو معترض شدم از آوردنم به این وادی
بگفته اند دگر با تو هیچ کاری نیست
ز دل به پهنه دریا سرشک غم بارم
دگر زشدت اندوه نای زاری نیست
نشسته ام چو اسیران به کنج این وادی
برای من بجز از مرگ راه کاری نیست
اگرچه جور و جفا بر من حزین کردند
سر جوی بدلم کین و فتنه جاری نیست
دگرز درگه یزدان زنده و‹‹جاوید››
برایشان بجز از بخشش انتظاری نیست

AteNa
07-03-2008, 07:39 AM
کاش من هم همچو بلبل می شدم
بی قرار از رویش گل در بهار
کاش همچون چشمه جاری می شدم
از فراز کوه تا آن جویبار
کاشکی دستم پرِ پرواز بود
می گشودم بال و پر از بهر یار
کاشکی هرگز نمک زاری نبود
تا نروید نوگلی در شوره زار
کاشکی عاشق چو مجنون می شدم
تا ندانم چرخش این روزگار
کاش با افکار خود پُل می زدم
بین قلب خویش با قلب نگار
کاش با آن زخمه چنگی می زدم
برکمند موی دلبر همچو تار
کاش در قلبش دل سنگی نبود
تا بداند زعشق اویم بی قرار
کاش چون ماهی شناور می شدم
در یَم عشقش که تاگیرم قرار
کاش چون آن تابش ِ «جاوید» مِهر1
پرتو افشان میشدم بر قلب یار
تا کنم روشن دل خاموش او
تا بریزد مِهر2همچون آبشار
1-(خورشید)
2- (محبت)

AteNa
07-03-2008, 07:40 AM
دوش در میکده با جام سخنها گفتم
از جفاکاری ایّام سخنها گفتم
گفتمش دلزده از گردش ایّامم من
خسته و غمزده وسر به گریبانم من
شکوه دارم ز جفاکاری یاران دغل
غم بی مهری اشان بر دل من همچو دمل
گوش کن جام برایت سَر دل باز کنم
قصّه ها از دل پر درد خود آغاز کنم
بتو گویم که چه سان بردل من نیش زدند
بارها زخم زبان ازکم و از بیش زدند
ظاهرآعرض ارادت بنمودند ولی
درخفا ظلم روا داشته و تیره دلی
من که چون سنگ صبوری برِ آنان بودم
راه این میکده اینک به چه رو پیمودم
آمدم بار دگربا تو کنم راز و نیاز
تاشوی آگه ازاین قصه پر سوز و گداز
جام می! سنگ صبورمن و همرازم باش
درجفاکاری ایّام هوادارم باش
سر کشم جرعه ای از خون دلت ای ساغر
تاکنی قصّه پر غصّه ی من را باور
شاید این باده برد غصّه ایّام ز یاد
یا سپارد غم وصد درد مرا بر دل باد
ساغر اینک توتسّلی دل ریشم باش
لحظه ای چند بمان ، پیشم باش
جام در جام زنم پی در پی
تاکه شاید بشود این غم طی
می سپارم غم خود را بدل باده و جام
می پرد بار دگرجغد غمم از لب بام
دل «جاوید» شود باردگر پر غوغا
می کند غصّه خود با می ساغر سودا

AteNa
07-03-2008, 07:40 AM
‹‹ دوش دیدم مهی به رهگذری››
لعبـــت ودلــــربـــا چـــوحـورو پری
روی چــون قــرص مــاه تــابـنـده
مــوی چــــون آبـــشـــار افکـنـــده
تــنــش عـطـر و شمیم باغ بهشت
هــمـــه زیــبا رُخان به پیشش زشت
چشم همچون غزال مست و خمار
چــهـــره خّــــرم چـــو خـــرّمی بهار
نگهــش آتــشیــن ومــرد افکـن
جـــامــــه ای از حـــریــر کرده به تن
سیــنــه لــرزان چو این دل شیدا
زیــر آن جـــامــــه، گـــوی او پیــدا
بــرســر گــوی دانـــه ای گــوهـر
ســـرخ وش هـــمـــچو لالـــه احــمــر
بــدن سیــم تــن ز زیــر حـریـر
بــود پیـــدا چـــو قـــرصِ مــاه مـنیر
ابرووان چون کمان قوس و قزح
گــودی چــشـــم هــمــچــوجـام و قدح
سیــرتــش نیک بـود وزیبا روی
مــژه اش دشنــه بــود، مشکین مـوی
لــب لـعلش حریص و بوسه طلب
شـهـــد شیــریــن لــب بــســان رُطَـب
می خــرامیــد بـا کرشمه و ناز
چشــمـــهـــا ســــوی او گشوده بـه آز
آنــچــنــان رفــتـنی چو کبک دری
چــهـــره بــشــاش، نی زغــم خـبری
ازقـفایش سگی ملوس و قشنگ
ریـــز نــقـــش و سپیــد وفرزوزرنگ
می دویــدی بــسـوی آن سیـمین
گـــــاه بـــــالا و گـــــاه در پـــــائیـــن
می کــشیـدی گَهی به آغوشش
گـــاه می خــــوانـد نغمه در گوشـش
گاه بـــوسیــد آن ســگ زیــبــــا
گاه لیـــسیـــد ســـگ ، بـــت رعـنـا
یکی از عــاشـقــان آن فــتــنـه
آن کـــــه تیـــــغ نــــگاه او دشـــنـــه
از پی اش بــُد روان به دلکامی
بــــانـــــگ دادی بــــه او بــــه آرامی :
ای غـــــزال رمیـــده دشـــتــــم
ای کــــه هــــمـــواره از پی ات گشتم
حیف از بوسه هایت ای خورشـید
کــــه زنــــی بــــر ســگــی کثیف و پلید
زچـه رو دل بــه ایـن سگ تـازی
بـــســتـــه ای و شــــدی تــــو هـمبازی
مــیـش کی هـمـنـشین گرگ شـود
پـــســـت کـــی یــــار یــک بـزرگ شود
تـو کـجـا دیده ای سروشی* پـاک
بـــشــــود هـــمـــنــشــیــن یــک نـاپـاک
گــفــت آن نــازنــیــن مــه پــیـکر
او کـــه بــــود از فــــرشـــتـــه هــا برتر
دلـم از دسـت ناکسان خسته است
هـــمـــچــو مــرغم که بال او بسته است
ایــن دغـــل دوســتـان مــرد نـمـا
اهـــرمــــن هــــــای دون بـــــی پـــــروا
بــهـــر رام دلــت چـو یک موشند
ســـر بــــه فــــرمــــان و حلقه برگوشند
بـا ســخــنـهـای نرم و شور انگیز
گـــفـــتـــه هـــای قــشـنـگ و مهر انگیز
رخــنــه کــردنـد بــر دل و د یـنــم
بـــــــُردم از یــــاد دیـــــــن و آئــــیـــنـــم
بـعــد فــتـح دلــم به صــد نـیـرنگ
چـــــون عـــقـــابی زدند بــه جــانم چنگ
چــون رسـیــدنـد بــه کام دل ازمن
شـــرر انـــداخـــتــــنــد بــه جان و به تن
شــد فــرامــوش حـرفـهـای قشنگ
دوسـتی شــــد اســـیــــر فـــتــنه و جنگ
بــس ز نـامــردمــان جـــفــا دیــدم
در عـــــوض از ســــگان وفـــــــا دیـــدم
دل به ایــن تــوله سگ سپردم من
از هـــمــــه نـــــاکســـــان بــــریـــدم مـن
ایـن سگی را که پست می شمریم
بــــا وفـــــاتـــــر زمــــاســـت کــه بشریم
مـانـده جـاوید این سخن به درست
از وفای ســـــگان ز روز نـــخــــست

*سروش = فرشته
مصرع اول از زنده یاد رهی معیری است و این شعر با لهام از مثنوی غزال رمیده او سروده ام.

Hich Kas
07-04-2008, 05:15 PM
عاقبت غرور


منم ناهید اما بی فروغم// شده مخلوط دیگر آب ودوغم
زمانی که برورو داشتم من// وچشمانی چو آهو داشتم من
شدم مغرورازرعنایی خود// ومست از بادۀ زیبایی خود
اگر آمد برایم خواستگاری// گرفتم عیب های بی شماری
یکی گفتم که قدش چون چنار است// دگر گفتم که گامبو چون تغار است
یکی هم موی او کردم بهانه // گرفتم عیب ِدیگر را زچانه
خلاصه گشت گیسویم چودندان// نشد یک تن حریفم بین مردان
بماندم خوار روی دست مادر // نمی کوبد کسی برخانه ام در
به درگاهت خدای حیّ «جاوید» // دودستان نیاز آورده ناهید
غلط کردم عطا کن همسری را// کرم فرما به من تاج سری را
اگر هم کوروکر یا لنگ باشد// خُل وچِل یا که گیج و منگ باشد
ویا چشمان او باشد بسی لوچ//ویا فربه چنان مانند یک قوچ
ازآن بهتر که مانم کنج خانه// وشوهر را بگیرم هی بهانه
« خود م کردم که لعنت برخودم باد» // لهیب لعن ونفرت برخودم باد

Hich Kas
07-04-2008, 05:16 PM
خرسواري

دلم هواي درشكه ،هواي خركرده// صدای این همه ماشين مرا پكركرده
هواي سالم خود را نموده آلوده// چرا چنین بشر قرن ما خطر کرده ؟
به هركجانگري بوق و دود و ويراژ است// ببين كه گوش خودش را چگونه كر كرده
گرفته میگرن و سردردهای جوراجور//مُدام دکتر و اورژانس را خبر کرده
نشسته توي اوتول تخته گاز رانده چو باد // هر آن زمان كه تمايل به يك سفركرده
شده ست تنبل و تن پروراين جناب بشر // وقطر اشكم خود را اضافه تر كرده
به زير چانۀ خود غبغبي در آورده// و شانس سكته و غمباد، بيشتر كرده
براي رفتن حتّي مسافتي كوتاه// ازاستفادۀ پاهاي خود حذر كرده
از آن زمان كه اُتُل شد بلاي جان بشر// هزاردرد ومرض سوي او نظركرده
به زير پاي همه رفته يك مدل از آن// ومیل راندن او هرننه قمر كرده
خوش آن زمان که سوار خری شود « جاويد»// وبی خیال زدشت و دمن گذر کرده

Hich Kas
07-04-2008, 05:17 PM
خود سازي


سحرگاهان به قصد روزه داري// شدم بيدار از خواب و خماري
برايم سفره اي الوان گشودند// به آن هر لحظه چيزي را فزودند
برنج و مرغ و سوپ وآش رشته// سُس و استيك با نان برشته
خلاصه لقمه اي از هرچه ديدم// كمي از اين كمي از آن چشيدم
پس از آن ماست را كردم سرازير// درون معده ام با اندكي سير
وختم حمله ام با يك دو آروغ// بشد اعلام بعداز خوردن دوغ
سپس يك چاي دبش قند پهلو// به من دادند با يك دانه ليمو
خلاصه روزه را آغاز كردم// براي اهل خانه ناز كردم
براي اينكه يابم صبر و طاقت// نمود م صبح تا شب استراحت
دوپرس ِ كلّه پاچه با دو كوكا// كمي يخدر بهشت يك خورده حلوا
به افطاري برايم شد فراهم// زدم تو رگ كمي از زولبيا هم
وسي روزي به اين منوال طي شد// نفهميدم كه كي آمد و كي شد
به زحمت صبح خود را شام كردم// به خود سازي ولي اقدام كردم
به شعبان من به وزن شصت بودم// به ماه روزه ده كيلو فزودم
اگرچه رد شدم در اين عبادت// به خود سازي وليكن كردم عادت
خدايا اي خداي مهر و ناهيد// بده توش و تواني را به« جاويد»
كه گيرد ساليان سال روزه// اگرچه او شود از دم رفوزه

محمد جاوید
08-01-2008, 10:23 PM
باتشکر از دوستانی که اشعارم را در این تایپیک گذاشتند .از این پس هر وقت فرصتی دست داد تعدادی از اشعارم ( عمدتا طنز ) را برایتان می گذارم

ارث بابا

خانه ام از اوست ، دربان نیز هم... باغ و ویلای شمیران نیزهم
مال( زنجان) است دارایی من ... کفش و رخت و بند تنبان نیز هم
گرچه دارد ماکسیما ، اما به من...داده یک ماشین پیکان نیز هم
شکر ایزد شاغلم پیش عیال ... می دهد مزدم دو چندان نیز هم
ارث بابایش سپرده در حساب... سود می گیرد فراوان نیز هم
می رود هرروز تفریح ودَدَر... با فک و فامیل و یاران نیز هم
گاهگاهی هم اروپا می رود .... چین و هند و ارمنستان نیز هم
من ولی در خانه مشغولم به کار... کار های سخت و آسان نیزهم
رفت و روب ، گردگیری ، شستشو... پختن مرغ و فسنجان نیز هم
بچّه داری هم کمی تا قسمتی ... شستن ماشین (زنجان) نیز هم
هر که بیند این تریپ و حال و روز... می شود خندان و گریان نیز هم
خنده از مردی که بسته پیش بند... گریه بر زی ذی لاجان نیزهم
دوش با «جاوید »گفتم این سخن...« دردم از یار است و درمان نیز هم»
ارث بابا درد و درمان من است.... چون نباشد این یکی آن نیزهم
کاش جای ارث بابایش کمی.... داشت احساسات انسان نیز هم

محمد جاوید
08-01-2008, 10:31 PM
دختران نیرنگ

«داني كـــه چيست دولت ، ديدار يــار ديدن"... بعد از سلام علیکی پهلوی او لمیدن
ازتو تریپ عشق ودلدادگی واحساس... از او ولی جفنگ و پرت و پلا شنیدن
مسخت نموده گویا آن چشم پر فریبش... « از او به یک اشاره ازتو به سر دویدن»
هرچیز خواهد از تو فوراً کنی مهّیا... آخر چرا و تا کی ناز طرف کشیدن؟
سرکیسه ات نماید هرشب به یک بهانه... یک شب لباس و مانتو یک شب طلا خریدن
پالانی از حماقت انداخته به پشتت... می راندت به تندی چون حالت پریدن
دوشید چون تو را خوب مانند آن هزاران... باید دوباره فکری در کله پروریدن
دامی دگر به راه همچون تویی گشودن... از بابت تنوع یک عاشق آفریدن
دروازۀ دلش را بر روی سوژۀ بعد... وا می کند ، طرف هم آمادۀ کپیدن
آن گونه از ندامت لب می گزی به دندان...« کآخر ملول گردی از دست و لب گزیدن»
این دختران نیرنگ این بازوان شیطان... مارند خوش خط و خال آمادۀ خزیدن
خواهند چون زلیخا در فکر باطل خود ... از یوسف خیالی پیراهنی دریدن
هرجا علوفه ای بود،کاری جز این ندارند ...چون آهوی ختایی در دشت دل چریدن

گر که نطنز گردید این هفته شعر « جاوید»... این بار را به بنده ای دوستان ببخشید

محمد جاوید
08-02-2008, 08:53 PM
بابا برقی

بابا برقی این روزا سرحال و قبراقه دیگه
دماغش به خاطر خاموشیا چاقه دیگه
رفته ایرون دیگه کلاً تو تریپ خاموشی
داغه بازار چراغ ِلامپا و چراخ موشی
بابا برقی با وزیر برقمون ایاق شده
بس که خوشحاله طرف یک دوسه کیلو چاق شده
می گه من چاکرتم ، مخلصتم ، نوکرتم
من فدای شکل ماهت، بابا اصلاً خرتم
خدا خیرت بده کار منو آسون کردی
رفتن برقو تو کشور چه فراوون کردی
دیگه خسّه شدم از بس که تو( تی وی ) اومدم
حرف صرفه جویی و لامپ اضافی رو زدم
بنازم که حرفامو دوبله داری گوش می کنی
لامپای غیر اضافم داری خاموش می کنی
آخه باید بتونیم برقا رو صادر بکنیم
گرچه مجبور بشیم اونو بار قاطر بکنیم
چرخ صنعت اگه لنگه بی خیالش، وللش
ما نیاز داریم به این ارزا برا بال ِپرش
فکر تولیدو نکن ارزو بچسبون تو تنور
چشم بد خواه و حسود ت بشه کم سو یا که کور
اگه حتی سدامون زمسّونی پرآب شدن
اونقده بارون اومد که شهرامون خراب شدن
بکن این گفتۀ « جاوید ِ» بابا حلقۀ گوش
لامپای اضافیو غیر اضاف هر دو خموش
بده برقا رو به زیمبابوه و اتیوپی و چاد
خدا خیرت بده ، عمر و عزتت خیلی زیاد

محمد جاوید
08-02-2008, 09:25 PM
وزارت نيرو و انرژي سريلانكا اعلام كرد: ايران براي برق‌رساني به مناطق دوردست روستايي در سريلانكا، 65 ميليون دلار وام در اختيار اين كشور قرار مي‌دهد
سفير ايران در سريلانكا نيز گفت: وام اعطايي ايران با دوره بازپرداخت طولاني مدت و بر پايه روابط دوستانه ميان دو كشور، در اختيار دولت سريلانكا قرار داده می شود

ایثار
************************************
شرمندۀ احسان توام دولت ایران ... دربست به قربان توام دولت ایران
ایثار تو بد جور مرا کشته ، خدایا..... محتاج زر و کان توام دولت ایران

لوطی گری و معرفتت ورد زبان است.... « چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است»
این وام کلانی که به لطف تو گرفتم... از مهر و صفای دلت ای دوست نشان است

هر چند زدی قفل گرانی به خزانه... دیگر ندهی وام به صد عذر و بهانه
اما جهت برق رسانی به دهاتم ... کردی سویم از راه کرم وام روانه

از خانه چراغی که روا بود ستاندی... بر سر در ِ هر مسجد ما لامپ نشاندی
روشن شده از لطف وجود تو ده ما... تاریکی شب را ز سر ِشهر پراندی

تهران تو خاموش ولی کوره (دهاتم)... پر نور شده ، بابت آن خیلی( فداتم)
خوابیده اگر صنعت تو بابت این برق... چرخیده ولی صنعت ما ، قند و نباتم

تفتیده اگر ملتت از شدت گرما... سرد است ولی شهر و دهات سريلانكا
هستند اگر مردم ایران به صف نان... نانم شده در روغن حیوانی اعلا

در داخل کابین آسانسورنکنم گیر... تا آن که بخواهم بزنم دکمۀ آژیر
با رفتن آن زیر عمل نفله نگردم ... گیرم عمل کلیه و یا اینکه بواسیر

وقتم نشود نفله برای صف بنزین... تا غر بزند بر سر من مادر نسرین
هر روز نسوزد موتور پنکه و یخچال... تا بابت پولش بشوم دپرس و غمگین

«جاوید» ببین کشور ما نور فشان است... نام ادیسون در همه جا ورد زبان است
شرمنده ام البته از این کار که دائم ... دستم به گدایی به سوی جیب کسان است