View Full Version : ๑۩۞۩๑♥✿♥ مناظره عاشقانه ♥✿♥๑۩۞۩๑
Hich Kas
06-02-2008, 06:32 PM
سلام خدمت عزیزان تبادل نظر
این تاپیک فقط مناظرات عاشقانه - ادیبانه - شاعرانه
و غیره رو در خودش جا میده
در واقع یک مناظره بین دو شخص یا گفتگوی شاعرانه عاشقانه است
Hich Kas
06-02-2008, 06:33 PM
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید
گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را بآرزو کشت
گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
shorideh
06-02-2008, 09:19 PM
نخستین بار گفتش کز کجایی---بگفت از دار ملک آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند----بگفت انده خرند و جان فروشند
بگفتا جان فروشی در ادب نیست----بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدین سان؟----بگفت از دل تو می گوئی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است ----بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هرشبش بینی چو مهتاب----بگفت آری چوخواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کی کنی پاک----بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خرامی در سرایش----بگفت اندازم این سر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تورا ریش----بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ---بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
.......
بگفت ار من کنم در وی نگاهی --بگفت آفاق را سوزم به آهی
چو عاجز گشت خسرو در جوابش---نیامد بیش پرسیدن صوابش
به یاران گفت کز خاکی وآبی---ندیدم کس بدین حاضر جوابی
(مناظره خسرو با فرهاد-- خسرو و شیرین نظامی گنجوی )
iranemanl
06-03-2008, 02:41 PM
به من او گفت فردا ميرود اينجا نمي ماند
و پرسيدم دلم او گفت: تنها نمي ماند
به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده دل را
و گفت اين چشمها كه تا ابد زيبا نمي ماند
به او گفتم دل دريايي ام قربان چشمت
ولي او گفت اين دل دائما دريا نمي ماند
به اون گفتم كم دارم تو را روياي كم رنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رويا نمي ماد
به او گفتم همه شب بي نگاهت شب يلداست
ولي گفت او كمي كه بگذرد يلدا نمي ماند
به او گفتم قبولم كن كه رسوايت شوم او گفت
كسي كه عشق را شرطي كند رسوا نمي ماند
و حق با اوست عاشق شو و هرچه باداباد
چرا كه در مسير عاشقي اما نمي ماند
خدا خط بكش بر دفتر اين زندگي اما
به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمي ماند
Baharjoon
06-03-2008, 06:15 PM
حافظ در عصر جدید
نيمه شب پريشب گشتم دچار کابوس
ديدم به خواب حافط توی صف اتوبوس
گفتم : سلام حافظ ، گفتا : عليک جانم
گفتم : کجا روی ؟ گفت : والله خود ندانم
گفتم : بگير فالي گفتا : نمانده حالي
گفتم : چگونه ای ؟ گفت : در بند بي خيالي
گفتم : که تازه تازه شعر و غزل چه داری ؟
گفتا : که مي سرايم شعر سپيد باری
گفتم : ز دولت عشق ، گفتا : کودتا شد
گفتم : رقيب ، گفتا : کله پا شد
گفتم : کجاست ليلي ؟ مشغول دلربايي؟
گفتا : شده ستاره در فيلم سينمايي
گفتم : بگو ، زخالش ، آن خال آتش افروز ؟
گفتا : عمل نموده ، ديروز يا پريروز
گفتم : بگو ، ز مويش گفتا که مش نموده
گفتم : بگو ، ز يارش گفتا ولش نموده
گفتم : چرا ؟ چگونه ؟ عاقل شده است مجنون ؟
گفتا : شديد گشته معتاد گرد و افيون
گفتم : کجاست جمشيد ؟ جام جهان نمايش ؟
گفتا : خريده قسطي تلويزيون به جايش
گفتم : بگو ، ز ساقي حالا شده چه کاره ؟
گفتا : شدست منشي در دفتر اداره
گفتم : بگو ، ز زاهد آن رهنمای منزل
گفتا : که دست خود را بردار از سر دل
گفتم : ز ساربان گو با کاروان غم ها
گفتا : آژانس دارد با تور دور دنيا
گفتم : بگو ، ز محمل يا از کجاوه يادی
گفتا : پژو ، دوو ، بنز يا گلف نوک مدادی
گفتم : که قاصدک کو آن باد صبح شرقي
گفتا : که جای خود را داده به فاکس برقي
گفتم : بيا ز هدهد جوييم راه چاره
گفتا : به جای هدهد ديش است و ماهواره
گفتم : سلام ما را باد صبا کجا برد ؟
گفتا : به پست داده ، آورد يا نياورد ؟
گفتم : بگو ، ز مشک آهوی دشت زنگي
گفتا : که ادکلن شد در شيشه های رنگي
گفتم : سراغ داری ميخانه ای حسابي ؟
گفتا : آنچه بود ار دم گشته چلوکبابي
گفتم : بيا دوتايي لب تر کنيم پنهان
گفتا : نمي هراسي از چوب پاسبانان ؟
گفتم : شراب نابي تو دست و پا نداری ؟
گفتا : که جاش دارم و افور با نگاری
گفتم : بلند بوده موی تو آن زمان ها
گفتا : به حبس بودم از ته زدند آن ها
گفتم : شما و زندان ؟ حافظ ما رو گرفتي ؟
گفتا : نديده بودم هالو به اين خرفتي !
shorideh
06-03-2008, 07:17 PM
بلبل آهسته به گل گفت شبی ---که مرا از تو تمنایی هست
من به پیوند تو یک رای شدم ---گر ترا نیز چنین رایی هست
گفت فردا به گلستان باز آی ---تا ببینی چه تماشایی هست
گر که منظور تو زیبایی ماست---هر طرف چهره ی زیبایی هست
پا به هر جا که نهی برگ گلیست---همه جا شاهد رعنایی هست
باغبانان همگی بیدارند---چمن و جوی مصفایی هست
قدح از لاله بگیرد نرگس---همه جا ساغر و صهبایی هست
نه زمرغان چمن گمشده ایست---نه ز زاغ وزغن آوایی هست
نه ز گلچین حوادث خبری است---نه به گلشن اثر پایی هست
هیچکس را سر بدخویی نیست ---همه را میل مدارایی هست
گفت رازی که نهانست ببین---اگرت دیده ی بینایی هست
هم از امروز سخن باید گفت---که خبر داشت که فردایی هست
AteNa
06-06-2008, 06:03 AM
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
يادمو ازسر بَدر کن چه بَد کردم نکردم
روزاول گفته بودی ولی ازتو نشنيدم
توی آينهء ديروز کاشکی فردارو ميديدم
باتوعشق آمدو گُم شد هرچه بود زيرو زبرشد
لحظه هاخالی وخسته زندگی بی هوده ترشد
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
فکر آزار و خطر کن چه بَد کردم نکردم
عشق اولين توبودی باتومن عشقوشناختم
ای توعشق آخرينم رفتی و دردو شناختم
باتومن عشقو شناختم باتومن زندگی ساختم
ازکسی گلايه ایی نيست اگه باختم بتو باختم
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
عشقمو از سر بدر کن چه بَد کردم نکردم
هرکسی پس ازتوآمد خلوت منوبهم زد
ترو باز بيادم آورد اگرازعاطفه دَم زد
هرکسی پس ازتوآمد خلوت منوبهم زد
سرنوشتِ من نبوده سرنوشتِی که رقم زد
روزاول گفته بودی ولی ازتو نشنيدم
توی آينهء ديروز کاشکی فردارو ميديدم
باتوعشق آمدو گُم شد هرچه بود زيرو زبرشد
لحظه هاخالی وخسته زندگی بی هوده ترشد
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
فکر آزار و خطر کن چه بَد کردم نکردم
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
عشقمو از سر بدر کن چه بَد کردم نکردم
AteNa
06-06-2008, 06:04 AM
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
اهل طاعونی این قبيله مشرقيم
تویی اين مسافر شيشه ای شهر فرنگ
پوستم از جنس شبه پوست تو از مخمل سرخ
رختم از تاوله تنپوش تو از پوست پلنگ
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
توبه فکر جنگل آهن وآسمون خراش
من به فکر يه اتاق اندازه تو واسه خواب
تن من خاک منه ساقهء گندم تن تو
تن ما تشنه ترين تشنهء يک قطره آب
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
شهر تو شهر فرنگ آدماش ترمه قبا
شهر من شهر دعا همه گنبداش طلا
تن تو مثل تبر تن من ریشهء سخت
طپش عکس يه قلب مونده اما رو درخت
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال تو
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال تو
نبايد مرثيه گو باشم واسه خاک تنم
تو آخه مسافری خون رگ اينجا منم
تن من دوست نداره زخمی دست تو بشه
حالا با هر کی که هست هرکی که نيست داد ميزنم
بوی گندم مال من هر چی که دارم مال من
يه وجب خاک مال من هرچی ميکارم مال من
AteNa
06-06-2008, 06:05 AM
دلم مثل دلت خونه شقایق
چشام دریای بارونه شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
شقایق درد من یکی دو تا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من رو دستاش
که حتی یک نفس از من جدا نیست
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
شقایق اینجا من خیلی غریبم
آخه اینجا کسی عاشق نمیشه
عزای عشق غصه اش جنس کوهه
دل ویرون من از جنس شیشه
شقایق آخرین عاشق تو بودی
تو مردی و پس از تو عاشقی مرد
تو رو آخر سراب و عشق و حسرت
ته گلخونه های بی کسی برد
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
دویدیم و دویدیم و دویدیم
به شبهای پر از قصه رسیدیم
گره زد سرنوشتامونو تقدیر
ولی ما عاقبت از هم بریدیم
شقایق جای تو دشت خدا بود
نه تو گلدون نه توی قصه ها بود
حالا از تو فقط این مونده باقی
که سالار تمومه عاشقایی
شقایق وای شقایق گل همیشه عاشق
Hich Kas
06-09-2008, 02:11 AM
نخستین بار گفتش از کجایی؟
بگفت از دار ملک آشنایی!
بگفت:آنجا به صنعت در چه کوشند؟
بگفت:انده خرند و جان فروشند!
بگفتا:جان فروشی در ادب نیست!
بگفت:از عشق بازان این عجب نیست!
بگفت: از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت: از دل تو می گویی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟
بگفت: از جان شیرینم فزون است
بگفتا: هر شبش بینی چو مهتاب؟
بگفت: آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا: دل زمهرش کی کنی پاک؟
بگفت: آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا:گرخرامی در سرایش؟
بگفت:اندازم این سر زیر پایش
بگفتا: گر کند چشم ترا ریش؟
بگفت: این چشم دیگر آرمش پیش
بگفتا: گر کسیش آرد فرا چنگ؟
بگفت:آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا: چونی از عشق جمالش؟
بگفت:آنکس نداند جز خیالش...
بگفتا: گر بخواهد هر چه داری؟
بگفت: این از خدا خواهم به زاری!
بگفتا: گر به سر یابیش خشنود؟
بگفت: از گردن این وام افکنم زود!
بگفت: آسوده شو کاین کار خام است
بگفت: آسودگی بر من حرام است
بگفتا:روصبوری کن در این درد
بگفت: از جان صبوری چون توان کرد؟!
بگفت: از صبر کردن کس خجل نیست
بگفت: این دل تواند کرد دل نیست!!
بگفتا در غمش می ترسی از کس؟
بگفت: از محنت هجران او بس...
Hich Kas
06-09-2008, 02:14 AM
غنچه و گل
غنچه با دل گرفته گفت :
زندگي ،
لب ز خنده بستن است
گوشه اي در درون خود نشستن است
گل به خننده گفت :
زندگي شكفتن است
با زبان سبز راز گفتن است ...
گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه
باز هم به گوش مي رسد
راستي ...
تو چه فكر مي كني ؟
فكر مي كني كدام يك درست گفته اند ؟
من كه فكر مي كنم
گل به راز زندگي اشاره كرده است
هر چه باشد او گل است
گل يكي دو پيرهن
بيشتر ز غنچه پاره كرده است
gholombeh
06-09-2008, 05:28 AM
گفتم كي ام دهان و لبت كامران كنند
گفتا به چشم هر چه تو گويي چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب ميکند لبت
گفتا در اين معامله کمتر زيان کنند
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت اين حکايتيست که با نکته دان کنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به کوي عشق هم اين و هم آن کنند
گفتم هواي ميکده غم ميبرد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلي شادمان کنند
گفتم شراب و خرقه نه آيين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان کنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه شکرينش جوان کنند
گفتم که خواجه کي به سر حجله ميرود
گفت آن زمان که مشتري و مه قران کنن
گفتم دعاي دولت او ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
gholombeh
06-10-2008, 05:03 AM
من ميگم دلم اسيره
تو ميگي كه خيلي ديره
من میگم قلبم رو نشکن تو میگی من میشکنم من؟
من میگم دلم رو بردی
تو میگی به من سپردی؟
من میگم دلم شکسته ست
تو میگی خوب میشه خسته ست
من میگم بمون همیشه
تو میگی ببین نمیشه
من میگم تنهام میزاری؟
تو میگی طاقت نداری؟
من میگم تنهایی سخته
تو میگی این دست بخته
من میگم خدا به همرات
تو میگی چه تلخه حرفات
من میگم یه عمره سوختم
تو میگی قلبم رو دوختم
من میگم بشین کنارم
تو میگی دوستت ندارم
من میگم شدم فراموش؟
تو میگی نه رفتم از هوش
من میگم واسم عزیزی
تو میگی زبون میریزی؟
من میگم راه تو دوره
تو میگی چاره عبوره
من میگم تو بی گناهی
تو میگی چه اشتباهی
من میگم عاشق پرنده ست
تو میگی معشوق برنده ست
Hich Kas
06-10-2008, 08:26 AM
گفتم : چه باید دیده را؟ گفتا که دیدن
گفتم : چه شاید بهر دل ؟گفتا تپیدن
گفتم :چگونه عاشقان را می شناسی ؟
گفتا : از نگاه مات ورنگ از رخ پریدن!
گفتم که : من گلچینم ای سر تا به پا گل!
گفتا : بمان در پای گل تا وقت چیدن !
گفتم : چه باشد بوسه گاه زندگی بخش !
گفتا : که چال گونه وقت لب گزیدن!
گفتم : بدو زیباترین زیبا کدام است؟
گفتا : مرا در خانه ائینه دیدن!
گفتم : بگو شیرین ترین اسودگی چیست ؟
گفتا : به دنبال پریرویان دویدن
گفتم : شعاعی دیدهام در سینه ات گفت
نور دو خورشید است در حال دمیدن.
gholombeh
06-18-2008, 06:39 AM
گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيب آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم
گفتی که تلخی های می، گر ناگوار افتد مرا
گفتم که با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو، در چشم چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماش ا می کنم
Hich Kas
06-24-2008, 12:19 AM
گفتم كي ام دهان و لبت كامران كنند
گفتا به چشم هر چه تو گوئي چنان كنند
گفتم خراج مصر طلب ميكند لبت
گفتا در اين معامله كمتر زيان كنند
گفتم به نقطه ي دهنت خود كه برد راه
گفت اين حكايتي ست كه با نكته دان كنند
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشين
گفتا به كوي عشق هم اين و هم آن كنند
گفتم هواي ميكده غم ميبرد ز دل
گفتا خوش آن كساني كه دلي را شادمان كنند
گفتم شراب و خرقه نه آئين مذهب است
گفت اين عمل به مذهب پير مغان كنند
گفتم ز لعل نوش لبان پير را چه سود
گفتا به بوسه ي شكرينش جوان كنند
گفتم كه خواجه كي به سر حجله ميرود
گفت آن زمان كه مشتري و مه قران كنند
گفتم دعاي دولت تو ورد حافظ است
گفت اين دعا ملايك هفت آسمان كنند
gholombeh
06-25-2008, 07:05 AM
گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم
گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا ميكني
Hich Kas
07-11-2008, 05:00 PM
گفتم به دل سلامي از جان به دوست دادن
گفتا خوشـــــا جوابي از لعل او شـــــنيدن
گفتم گذر زكويش ما را ســـــــعادت آرد
گفتا كرم زايــــشان خواهد به ما رســـــيدن
گفتم ستم فراوان از هر طرف بيــــــامد
گفتا كه درد وغمها بايـد بـــسي كشــــــيدن
گفتم زهجرجانان از درد وغــم خميدم
گفتا عجب صــــــفايي بايد كه آرمـــــيدن
گفتم شود زماني چشمم كنم ســــرايش
گفتا نما دعـــــايي خواهد به او رســــيدن
گفتم كه عـــشق يارم لبريز كرده جــانم
گفتا زنور ايشـــــــان ما را چو آفريـــــدن
گفتم فــــداي نازت نازم به تو عـــزيزم
گفتا برتر زجــــانست نازي زاو خـــــريدن
گفتم به انتظارم من جــان نثــــار يارم
گفتا زاو اشـــــــارت ازما به سردويــــــدن
گفتم كه در نهايت شايد كند نگاهـــــي
گفتا خوشست آن دم از اين قفس پريــــدن
گفتم كه روي ماهش يك لحظه گرببينم
گفتا چوخوشگوارست آن لحظه پركــشيدن
گفتم قـــسم به مولا از درگهــــش مرانم
گفتا نشين به راهش رخســار او بديـــــدن
Hich Kas
07-17-2008, 06:07 PM
گفتمش لعل لبت بر روی زردم می گذاری؟
گفت آری
گفتمش میل شراب و جلوه معشوق داری؟
گفت آری
گفتمش چشمان مستت می کند دیوانه ما را
گفت هرگز
گفتمش پس نامه ای از عشق بر ما می نگاری؟
گفت آری
گفتمش خورشید رویت می نمایانی به چشمم
گفت گاهی
گفتمش با یک نگاهت دل رها گردد ز غمها
گفتش شاید
گفتمش ای گل نظر پس می کنی بر روی خاری؟
گفت آری
گفتمش از عشق رویت همچو دریا در خروشم
گفت باید
گفتمش این بحر پر خون را بود آیا کناری؟
گفت آری
گفتمش آیا چو من از درد هجران بی قراری؟
گفت آری
گفتمش در بوستانت کی بنالم تا ببینی
گفت هر دم
گفتمش لعل مذابت را بدستم می گذاری؟
گفت آری
گفتمش با خون نوشتم نامه توصیف حالم
گفت برخوان
گفتمش بر شعر نغزم گوش دل را می سپاری؟
گفت آری
گفتمش بی پرده آیا بازگویم سرجان را؟
گفت برگو
گفتمش با من درمانده میل وصل داری؟
گفت آری
Hich Kas
07-20-2008, 11:52 PM
عشق گوید فارغ از بود و نبودم
عقل گوید من نظام کایناتم
عشق گوید رسته از قید جهانم
عقل گوید کشف معقولات خوانم
عشق گوید علم مجهولات دانم
عقل گوید از خطرها می رهانم
عشق گوید در خطرها من امانم
عقل گوید رهنما و راه دانم
عشق گوید من به راهی بی نشانم
عقل گوید من نشان افتخارم
عشق گوید بی نشانی خاکسارم
عقل گوید عالم و صاحب کمالم
عشق گوید من به دنبال وصالم
عقل گوید اهل فن و هوشیارم
عشق گوید با فنونت نیست کارم
عقل گوید من خبیر و نکته دانم
عشق گوید بی خبر از این و آنم
عقل گوید اهل بحث و قیل و قالم
عشق گوید من قرین وجد و حالم
عقل گوید من چراغ تیره روزم
عشق گوید نوربخش دل فروزم
shorideh
07-21-2008, 01:10 PM
دلدار مرا گفت ز هر دلداری
گر بوسه خری بوسه ز من خر باری
گفتم که بزر گفت زر را چه کنم
گفتم که بجان گفت که آری آری
فراموش شده
07-21-2008, 01:21 PM
گفته بودم که اگر بوسه دهی توبه کنم
که دگر باره از این گونه خطاها نکنم
بوسه دادی چو برخواست لبم از لب تو
توبه کردم که دگر توبه ی بیجا نکنم
Hemaseh
07-21-2008, 03:37 PM
عجب آشفته بازاریست دنیا
عجب بیهوده تکراریست دنیا
فراموش شده
07-21-2008, 08:17 PM
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم
به دوعالم ندهم لذت این بیماری را
Hich Kas
08-02-2008, 10:14 PM
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟
خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است
تنها دقایقی چند تاخیر کرده است
گفتم امروز هوا سرد است
شاید موعد قرار تغییر کرده است!
خندید به سادگیم آیینه و گفت:
احساس پاک ، تو را زنجیر کرده است
گفتم از عشق من چنین سخن مگوی
گفت: خوابی سال ها دیر کرده است
در آیینه به خود نگاه می کنم آه !
عشق تو عجیب مرا پیر کرده است
راست گفت آیینه که منتظر نباش
او برای همیشه دیر کرده است
Hich Kas
08-08-2008, 03:24 PM
رفتی و گفتی که تنها می شوی
گفتمت هر لحظه یادت با من است
گفتی از خاطر ببر،یادم مکن
گفتمت آیین من دل بستن است
گفتی از دل بربکن سودای من
گفتمت دل بی تو با من دشمن است
شادمان گفتی خداحافظ تو را
گفتمت این لحظه جان کندن است
رفتی اما بی تو تنها نیستم
آفرین بر غم که هر دم با من است
Hich Kas
08-13-2008, 08:14 PM
گفتی،بگوی عاشق وبیمار کیستی؟
من عاشق توام،تو بگو یار کیستی؟
هر شب من وخیال تو و کنج محنتی
توباکه ای مونس وغمخوار کیستی؟
من با غم تویار،به عهد و وفای خویش
ای بی وفا،تو یار و وفادار کیستی؟
تا چند گرد کوی تو گردم،دمی بپرس
کاینجا چه می کنی و طلبکار کیستی؟
Hich Kas
08-13-2008, 08:15 PM
گفته بودی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست
Hich Kas
08-14-2008, 05:41 PM
گفتم: تو چرا دورتر از خواب و سرابی؟
خواب و سرابی!
گفتی: که منم با تو ولیکن
تو نقابی٬ اما تو نقابی!
فریاد کشیدم: تو کجایی٬ تو کجایی؟
گفتی: که طلب کن تو مرا٬ تا که بیابی!
چون همسفر عشق شدی٬
مرد سفر باش٬ مرد سفر باش!
هم منتظر حادثه٬ هم فکر
خطر باش٬ فکر خطر باش!
هر منزل این راه٬ بیابان هلاک است٬
هر چشمه٬ سرابی است که بر سینه ی خاک است.
در سایه ی هر سنگ٬ اگر گل به زمین است٬
نقش تن ماری است٬ که در خواب کمین است.
در هر قدمت خار٬ هر شاخه سر دار!
در هر نفس آزار٬ هر ثانیه صد بار!چون همسفر عشق شدی٬
مرد سفر باش٬ مرد سفر باش!
هم منتظر حادثه٬ هم فکر
خطر باش٬ فکر خطر باش!گفتم: که عطش میکُشدم در تب صحرا.
گفتی: که مجوی آّب و عطش باش سراپا!
گفتم: که نشانم بده گر چشمه ای آنجاست.
گفتی: چو شدی تشنه ترین٬ قلب تو دریا است!
گفتم: که در این راه٬ کو نقطه ی آغاز؟
گفتی: که تویی تو٬ خود پاسخ این راز!
چون همسفر عشق شدی٬
مرد سفر باش٬ مرد سفر باش!
هم منتظر حادثه٬ هم فکر
خطر باش٬ فکر خطر باش!
shorideh
09-05-2008, 12:36 PM
گفتم : دل من، گفت که : خون کرده ی ماست
گفتم :جگرم ،گفت که : آزرده ی ماست
گفتم که : بریز خون من ، گفت برو
کازاد کسی بود که پرورده ی ماست
ASEMONI
09-05-2008, 12:51 PM
چشمان تو دریای عمیقی است که عشاق
غرقند در ان بحر و شناور همه قبراق
گه رنک زمرد و گهی نیلی و گه سیز
خجلت زده فیروزه از ان پرتو براق
نا کرده گنه در این جهان کیست بگو// آنکس که گنه نکرد و چون زیست بگو// من بد کنم و تو بد مکافات دهی// پس فرق میان من و تو چیست بگو/....
Romtin
09-05-2008, 03:23 PM
ابریق می مرا شکستی ربی
بر من در عیش بستی ربی
من می خورم و تو میکنی بدمستی
.....
iranemanl
09-05-2008, 05:18 PM
گفتی تا زمین نبض میزند نبض عشقت میزنه
گفتم تا همیشه عشقت تو در دلم داد میزنه
گفتی محبت و مهربونی را به تو دادم و بس
گفتم محبت و عشقم با صداقت اس
گفتی جدایی یعنی پاره شدن رشته عمرم
گفتم درآن روز تو با گریه بیا رو قبرم
گفته هایت را با خداحافظی ساده تموم کردی
من ماندم و خواهم ماند تا بفهمی بدی کردی
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم //وقت پر پر شدنشسوز و نوايي نکنيم//يادمان باشد سر سجاده عشق //جز براي دل محبوب دعايينکنيم//يادمان باشد از امروز خطايي نکنيم //گرچه در خود شکستيم صدايي نکنيم//يادمانباشد اگر خاطرمان تنها ماند// طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم....
shorideh
09-06-2008, 03:23 PM
گفتم عقلم گفت که حیران منست--- گفتم جانم گفت که قربان منست
گفتم که دلم گفت که آن دیوانه --- در سلسله ی زلف پریشان منست
تو اگر هيچ شوي گوهر زيباي مني
خودماني به تو گويم كه تو دنياي مني
Sheyda Khatoon
09-08-2008, 08:26 AM
در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
Hich Kas
09-08-2008, 08:24 PM
ديدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتى
در خواب غفلت بي خبر زو بوالعلى و بوالعلا
زان مى که در سر داشتم من ساغرى برداشتم
در پيش او مي داشتم گفتم که اى شاه الصلا
گفتا چيست اين اى فلان گفتم که خون عاشقان
جوشيده و صافى چو جان بر آتش عشق و ولا
گفتا چو تو نوشيده اى در ديگ جان جوشيده اى
از جان و دل نوشش کنم اى باغ اسرار خدا
آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من
اندرکشيدش همچو جان کان بود جان را جان فزا
از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج
مي کرد اشارت آسمان کاى چشم بد دور از شما
Hich Kas
09-08-2008, 09:03 PM
به تو گفتم كه ميون دل ما
كشيده زمونه يك حصار غم
گفتي رسم روزگار بود كه بمونيم من و تو
توي تنهايي به انتظار هم
گفتم از غربت اين فاصله ها تنگه دلم
گفتي با ستاره از خاطره ها گذر كنم
گفتم از دوري تو با غم فردا چه كنم
گفتي شبها توي خواب باز ميايي به ديدنم
iranemanl
09-09-2008, 04:32 PM
من با نگاه صادقت دنیا رو صفا دادم
تو با واژه عشقم دنیا رو خراب کردی
من محبت ریختم پای نگاه سردت
تو خار گذاشتی توی گل دوسداشتنم
hell-boy
09-09-2008, 11:53 PM
عزیزم یادت نره دنیا دو روزه، نمیخوام فردا دلت واسم بسوزه،
ای خدا حتی اگه دوسم نداره، تو میتونی نذاری تنهام بزاره،
Hich Kas
09-13-2008, 09:55 AM
گفتم تو شیرین منی ... گفتا تو فرهادی مگر
گفتم خرابت می شوم ...گفتا تو آبادی مگر
گفتم ز کویت می روم ... گفتا تو آزادی مگر
گفتم فراموشم مکن ... گفتا تو در یادی مگر
گفتم که خاموشم مکن ... گفتا توفریادی مگر
گفتم که بر بادم مده ... گفتا نه بر بادی مگر
Hich Kas
09-13-2008, 10:04 AM
من در این فکــــر بســـی جان به لب آور هستم
که چــــــرا دل به دل ســــنگ تو دلــبر بســــتم
آخـــــر الامر نـدادم ثـمــــر این فـــــکر عـمـــیق
ز چـه در کــــوی تو بی پایم و بی ســر هســتم
گـفــتم ای بخــــــت چـرا رنگ ســـیاهت زده اند
گــفــــت بهرت ز ازل رخــــت عــــزا بر بســـــتم
آنقــــدر گریه امان داد که فریاد کشـم بر ســر دل
گفتمش بنگرم آخرکه همان مست قلندر هستم
نه توان مـــانده مـرا دلخوشــــی هم کوچ نمــود
ز آنکه خـــــــارا دل خود بر دل مرمر بســــــــــتم
قســـــمتم چیســــت ازا ین آمد و شــد حیرانم
حــیرتم هــیچ نه از می لـــب من تر مســـــــتم
حــــــالم امـروز خـراب و دی و دوشـــــم غم بار
ترس فــرداســــت که بر دل هــمه را در بســتم
ای بســــا خاک به زیر کـف پایی و زکـــف دلداده
دل ز کـــف داده به امـید نگاهی زتو دلبر هسـتم
نظــــری ســــوی من ای دلـــبر دیریـنه نـمـــای
گـرچــــه بـی ارزش و بـی فـــایده و گـر پســـتم
Hich Kas
09-14-2008, 12:58 AM
دل گفت شيدا گشته ام از چشم مستِ ماه او
گفتم كه بربند اين سخن راهي جدا است راه او
دل گفت دالان ميزنم گر كوه باشد پيش رو
گفتم كه كوه آري ولي فولاد تفتان است او
دل گفت من آهنگرم در كورهام آبش كنم
گفتم كه زنجيرت كنم گر قصد سازي سوي او
دل گفت او ز انت كنم گر چشم را وامم دهي
گفتم كه چشم زودتر، بنشست در اشعار او
دل گفت دستانت بده، تا بركشم بر گونهاش
گفتم كه دستم نيز هم گمگشته در چشمان او
دل گفت پاهايت بده، تا گام بردارم تو را
گفتم كزان تو پيشتر پايم برفت در راه او
دل گفت پس گوشت بده، تا نغمهاش را بشنوي
گفتم كه نيست اندرش جز نغمهاي از ناي او
دل گفت لعلي داردش، لب را بده كامت دهم
گفتم كه لبهايم شده، وقف ثناي نام او
دل گفت اي سودازده پر ميكشم از سينهات
گفتم خدا را پس مرو، منشين به روي بام او
خنديد دل گفتا به من، كاي مفلسِ بيقلب و تن
خود زودتر رفتي ز من، من هم روم دنبال او
گفتم كه آي ميروي،چون گوش و چشم و دست و لب
اما بدان كه نيستت، جز داغي از هجران او
felfele tond
09-18-2008, 09:53 PM
عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
وز خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظر بازم و میگویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود می آید
که بر او پاره به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمر بسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست نشد صرفه کار
در غم افززوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام
sahel19
09-19-2008, 12:03 AM
چه می شد عاشقی آزاد می شد
صدا در سینه ام فریاد می شد
چه می شد روزهای خوش به تکرار
می آمد تا که دلها باز می شد
سکوت شب چه شیرین است ای دل
چه می شد ماه من فرهاد می شد
felfele tond
09-19-2008, 12:26 AM
نمیشه عاشقی آزاد باشه
نمیشه سینه ها فریاد باشه
نمیشه روزهای خوش به تکرار
بیاید تا دلها باز باشه
سکوت شب چه شیرین است اما
نمیشه ماه من فرهاد باشه .
ای لعنت بر این نمیشه . لعنت .
sahel19
09-19-2008, 12:32 AM
بابا دمت گرم خیلی حالیته ها
sahel19
09-19-2008, 12:39 AM
عشق کو تا وارهاند از غم دنیا مرا
در میان شعله ها سوزد ز سر تا پا مرا
judy abot
09-27-2008, 10:19 AM
تو به من خندیدی......
و ندانستی من ............
به چه دلهره ای سیب را ا ز باغچه ی همسایه دزدیدم ............
باغبان از پی من تند دوید .......
سیب را نزد تو دید .........
غضب آلود به من کرد نگاه ..........
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک ..........
و تو رفتی و هنوز ......... سالهاست که در گوش من آرام آرام ............
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم ..........
و من اندیشه کنان .......... غرق این پندارم ..........
که چرا خانه ی ما سیب نداشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
shorideh
10-01-2008, 10:36 AM
گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم
گفتا که بغیر آن صد چیز عجب دارم
گفتم که در این بازی ما را سببی سازی
گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم
هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند
من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم
بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده
کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم
آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش
وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم
p_parmis
10-10-2008, 06:27 PM
در خواب ناز بودم شبي ديدم كسي در مي زنددر را گشودم روي او ديدم غم است در ميزنداي دوستان بي وفا ازغم بياموزيد وفاغم با همه بيگانگي هر شب به ما سر ميزند
shorideh
10-23-2008, 08:12 PM
گفتی که :بیا که باغ خندید و بهار
شمعست و شراب و شاهدان چو نگار
آنجا که تو نیستی از اینهام چه سود؟
وآنجا که تو هستی خود از اینها بچه کار؟
ASEMONI
10-23-2008, 09:57 PM
سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی
راستی دیشب بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم به بام آسمون با ابرا همسفر شدیم .......
shorideh
10-25-2008, 12:21 PM
قاصد امد گفتمش ان یار سیمین بر چه گفت؟
گفت با دردم بسازد ..
گفتمش دیگر چه گفت؟
گفت دیگر پا زحد خویش نگذارد برون..
گفتمش جمعست از پا خاطرم از سر چه گفت؟
گفت سر را بایدش از خاک ره کمتر شمرد.
گفتمش کمتر شمردم زین تن لاغر چه گفت؟
گفت جسم لاغرش را از غضب خواهیم سوخت .
گفتمش من سوختم در باب خاکستر چه گفت؟
.گفت خاکستر چو گردد خواهمش بر باد داد
گفتمش بر باد رفتم در صف محشر چه گفت؟
گفت در محشر به یک دم زنده اش خواهیم کرد
.گفتمش من زنده گردیدم زخیر و شر چه گفت؟
گفت خیر و شر نباشد عاشقان را در حساب
گفتمش این است احسان چون از این خوشتر چه گفت..........................
Hich Kas
10-30-2008, 12:17 PM
گفتم که دلم در پی دیدار تو بی تاب
گفتا تو ندانی که من هستم و تو در خواب
گفتم که چرا چشم من عاشق بیمار
بیگانه بماند ز رخ همچو تو مهتاب؟
گفتا که سخن بس که دگر هیچ نگویم
این راز بماند زپس پرده آفتاب
گفتم که برو دست علی پشت و پناهت
گفتا که بمانید به دیدار چو بی تاب
Hich Kas
10-30-2008, 12:21 PM
گفتمش نزدیک ما بتخانه و مسجد یکیست
گفت عالم مسجدست ای بی بصر بتخانه کو
گفتمش ما گنج در ویرانهی دل یافتیم
گفت هر کنجی پر از گنجی بود ویرانه کو
گفتمش کاشانه جانانه در کوی دلست
گفت خواجو گر تو زان کوئی بگو جانانه کو
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.