PDA

View Full Version : پروين اعتصامي


Tabassom
03-13-2008, 08:57 AM
دو همراز
.......

كه روز گشت و شنا كردن و جهيدن نيست
چنين بساط، دگر جاي آرميدن نيست
وليك، گوش تو را طاقت شنيدن نيست
مكان ايمني و خانه برگزيدن نيست
تو چون كني، كه تر قدرت پريدن نيست
بهاي يك رگ و يك قطره خون چكيدن نيست
كه فكر كوته ما را بدان رسيدن نيست
ولي چه سود، كه هر ديده بهر ديدن نيست
كه غنچه و گل اين باغ، بهر چيدن نيست
ازاين حصار، كسي را ره رهيدن نيست
سبك مران كه مجال عنان كشيدن نيست
براي چيست، اگر از پي خليدن نيست
كه هيچ فرصت ترسيدن و رميدن نيست
به جز نشان خرابي، در آن وزيدن نيست
دگر حديث شنا كردن و چميدن نيست
چو خفت، گله چه داند گه چريدن نيست
ز هم شكافتن و طرح نو بريدن نيست


متاع حادثه، روزي به قهر بفروشند
چه غم خورند كه ما را سر خريدن نيست

AteNa
03-13-2008, 09:25 AM
بانو پروين اعتصامي، شاعر بزرگي كه در نوع خود بي همتاست، باتباري آشتياني در 25 اسفند 1285 خورشيدي در خانه يوسف اعتصامي ((اعتصام الملك)) در تبريز كه از مردان فرهنگساز زمان خود بود و همسر اصيل زاده اش اختر خانم،دختر خان قوام السلطنه تبريزي زايش يافت.اما در زاگاه خود زياد ماندگار نشد و در 5 سالگي به همراه خانواده در تهران منزل گزيد.او كه كودكي هوشيار و مستعد بود و از بخت خوش در فضايي فرهنگي زائيده شده بود، از كودكي با مباني زبان فارسي و زان پس قواعد زبان ادب آشنايي يافت و با توشه اي فراتر از معمول پاي به دبستان گذاشت و با دانسته هاي خود چشم ديگران را خيره كرد.

او از ابتداي زندگي در محفل پدر و ياران اديب او همانند ملك الشعراي بهار،افسر،دهخدا،....با شعر فارسي خوگر شده بود، در 8 سالگي زبان به شعر گشود و هنوز به دوره بلوغ نرسيده بود كه اشعار بزرگاني همچون فردوسي،نظامي،ناصر خسرو، منوچهري،انوري و فرخي را از حفظ مي خواند و به مكاتب فكري شاعران عارف مزاجي چون سنايي و عطار و جلال الدين مولوي و حافظ عشق مي ورزيد.پروين اعتصامي دوره دبيرستان را در مدرسه دخترانه آمريكايي ((ايران بيت ايل)) به پايان آورد و چون با زبان و ادبيات انگليسي به خوبي آشنايي يافته بود، به مدت دو سالدر آن مدرسه به تحصيل پرداخت.حال آنكه زندگاني راستين او تنها در شعر خلاصه مي شد،اشعاري فراتر از معمول كه پس از چاپ حيرت و شگفتي خوانندگان را بر مي انگيخت و آنها را به شدت جلب مي كرد، اندك اندك او را به شهرت كشانيد.اما پدرش پيش از ازدواج اجازه چاپ اشعارش را در يك مجموعه نمي داد و درست نمي دانست براي دختر دوشيزه اش از آن راه به تبليغ بپردازد.

AteNa
03-13-2008, 09:25 AM
بدين گونه پروين به در 1313 به خواست خانواده به عقد پسر عموي پدرش كه مردي نظامي بود و رياست نظميه ((شهرباني)) كرمانشاه را داشت درآمد و به ناچار از خانه پدري به كرمانشاه رفت ولي زندگاني مشترك او با فضل الله همايون فال ((آرتا)) عمر درازي نداشت و پس از چند ماه با بازگشت پروين به خانه پدري، آن رشته از هم گسست و هنوز يك سال نگذشته بود كه به طلاق رسمي انجاميد.

چند ماه پس از اين رويداد زهرناك كه روح حساس پروين را مسموم ساخت،نخستين دفتر شعر پروين اعتصامي با پيش درآمد ملك الشعراي بهار و سرمايه يوسف اعتصامي در تهران انتشار يافت، و خيلي زود پروين به عنوان برجسته ترين شاعر زن آن دوران شناخته شد. ملك الشعراي بهار او را ملكه شعراي زن ((سيدة الشعرا)) ناميد و روزنامه ها و نشريات از تولد ستاره اي در جهان شعر فارسي سخن گفتند. اين دفتر چندين بار به چاپ رسيد و در سال 1315 نشان درجه 3 علمي وزارت معارف را نصيب گوينده اش ساخت.

AteNa
03-13-2008, 09:26 AM
پروين از سال 1315 نزديك به يك سال در كتابخانه دانشسراي عالي سرگرم كتابداري شد،اما چون بيماري يوسف اعتصامي او را به بستر افكند پروين كه پدر را عاشقانه دوست داشت، از كار استعفا كرد تا اوقاتش را پايريز پرستاري از او كند. اگرچه يك سال بعد مرگ پدر پروين را از او ربود و براي هميشه تنهايش گذاشت و سوگ پدر بر روح ظريف و شكننده پروين بزرگ ترين ضربات را وارد آورد و در تمامي مدتي كه پس از آن زنده ماند هرگز از اين ماتم رهايي نيافت. تا سرانجام به بستر بيماري افتاد و پس از 12 روز در شب 16 فروردين 1320 به بيماري حصبه چشم از جهان فروبست و در كنار پدري كه محبوب ترين موجود زندگي او بود، در مقبره خانوادگي اعتصامي، در صحن قم به خواب ابدي فرو رفت.

پروين اعتصامي كه بيش از 35 سال در جهان نزيست شاعري بود بيدار و هوشيار،اخلاق گرا،سنت پرست و پندآموز است كه در برابر بي عدالتي هاي اجتماعات بشري سر بر مي آورد و مي كوشد با زبان رمز و تمثيل، انديشه هاي انساني خود را در دفاع از فرودستان جامعه ابراز كند.انتقادات اجتماعي پروين كه در قالب مناظره،قصه،مثنوي شكل گرفته است،تنها به تصويربرداري از حيطه ارباب قدرت و يا سياستمردان بسنده نمي شود بلكه گروهي هاي مختلف مردم را با منش هاي پليد اخلاقي هم چون پول پرستي،ريا و دروغ،حرص و طمع و كاهلي و زراندوزي در بر مي گيرد. او پيام آور دوستي و محبت و همياري و آوازه گر حرمت و عزت انساني است.اما با اين همه صداي او نه از زمانه خودش، كه بيشتر از دوردست هاي تاريخ انساني به ويژه انسان ايراني بر مي خيزد و صدايش پيش از آنكه زنانه باشد به پيرمردي كهن سال و پند آموز مي ماند كه دغدغه اي جز ساختن يك آرمان شهر انساني ندارد.شعر شناسان و پژوهندگان

iaut.ac.ir

AteNa
03-13-2008, 09:28 AM
ای دل عبث مخور غم دنیا را فکرت مکن نیامده فردا را کنج قفس چو نیک بیندیشی چون گلشن است مرغ شکیبا را بشکاف خاک را و ببین آنگه بی مهری زمانه‌ی رسوا را این دشت، خوابگاه شهیدانست فرصت شمار وقت تماشا را از عمر رفته نیز شماری کن مشمار جدی و عقرب و جوزا را دور است کاروان سحر زینجا شمعی بباید این شب یلدا را در پرده صد هزار سیه کاریست این تند سیر گنبد خضرا را پیوند او مجوی که گم کرد است نوشیروان و هرمز و دارا را این جویبار خرد که می‌بینی از جای کنده صخره‌ی صما را آرامشی ببخش توانی گر این دردمند خاطر شیدا را افسون فسای افعی شهوت را افسار بند مرکب سودا را پیوند بایدت زدن ای عارف در باغ دهر حنظل و خرما را زاتش بغیر آب فرو ننشاند سوز و گداز و تندی و گرما را پنهان هرگز می‌نتوان کردن از چشم عقل قصه‌ی پیدا را دیدار تیره‌روزی نابینا عبرت بس است مردم بینا را ای دوست، تا که دسترسی داری حاجت بر آر اهل تمنا را زیراک جستن دل مسکینان شایان سعادتی است توانا را از بس بخفتی، این تن آلوده آلود این روان مصفا را از رفعت از چه با تو سخن گویند نشناختی تو پستی و بالا را مریم بسی بنام بود لکن رتبت یکی است مریم عذرا را

AteNa
03-13-2008, 09:28 AM
اينکه خاک سيهش بالينست اختر چرخ ادب پـروينست
گرچه جز تـلخي از ايام نديد هـرچه خواهي سخـنش شيرينست
صاحب آن هـمه گـفتار امروز سـائـل فـاتـحـه و يـاسـيـنـسـت
دوستان به که ز وي ياد کنند دل بي دوست دلي غـمگـيـنـسـت
خاک در ديده بسي جان فرساست سنگ بر سينه بسي سنگينست
بـيـند اين بستر و عـبرت گيرد هـر که را چـشم حقـيقت بـينست
هـرکه باشي و ز هـر جا برسي آخرين منزل هـسـتي ايـنـسـت
آدمي گر چه توانگر باشـد چـون بـدين نـقطه رسد مسکـينست
اندر آنجا که قضا حمله کند چاره تـسلـيم و ادب تـمکـيـنـست
زادن و کشتن و پـنهـان کردن دهـر را رسم و ره ديريـنـسـت
خرم آن کس که در اين محـنت گاه خاطري را سبب تسکينست

AteNa
03-13-2008, 09:30 AM
پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود
زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود
كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود
در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود
آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود
در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود
اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود
خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود
بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود
در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود
زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود
با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود
قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود
گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود
زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود
جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود
پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود
واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود
ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود

AteNa
03-13-2008, 09:30 AM
زن در ايران، پيش از اين گويي كه ايراني نبود
زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي گذشت
كس چو زن، اندر سياهي قرنها منزل نكرد
در عدالتخانه انصاف، زن شاهد نداشت
دادخواهي هاي زن مي ماند عمري بي جواب
بس كسان را جامه و چوب شباني بود، ليك
از براي زن، به ميدان فراخ زندگي
نور دانش را ز چشم زن نهان مي داشتند
زن كجا بافنده مي شد، بي نخ و دوك هنر
ميوه هاي دكه دانش فراوان بود، ليك
در قفس مي آرميد و در قفس مي داد جان
بهر زن، تقليد تيه فتنه و چاه بلاست
آب و رنگ از علم مي بايست، شرط برتري
ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد
سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند
از زر و زيور چه سود آن جا كه نادان است زن
عيبها را جامه پرهيز پوشانده است و بس
زن، سبكباري نبيند تا گراسنگ است و پاك
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، دزد
اهرمن بر سفره تقوا نمي شد ميهمان

Tabassom
03-13-2008, 09:54 AM
پروين نماينده شعر تعليمي معاصر فارسي

پروين، دختر يوسف اعتصامي آشتياني است

shorideh
07-29-2008, 08:39 PM
ای دل اول قدم نیکدلان
با بد ونیک جهان ساختن است
صفت پیشروان ره عقل
آز را پشت سر انداختن است
ای که با چرخ همی بازی نرد
بردن اینجا همه را باختن است
اهرمن را بهوس دست مبوس
کاندر اندیشه ی تیغ آختن است
عجب از گمشدگان نیست عجب
دیو را دیدن و نشناختن است
تو زبون تن خاکی و چو باد
توسن عمر تو در تاختن است
دل ویرانه عمارت کردن
خوشتر از کاخ بر افراختن است