PDA

View Full Version : اشعار یدالله کریمی


AteNa
02-29-2008, 08:17 PM
ساده و زیبا
دوست داشتنی،
آن سبزی, آرام
پاک و ماندنی
که در برگ نطفه می بندد.
آرامشی،
که بر حرکت, زیرکسار, غم می خندد.

***
من در هیبت, ساده اطلسی ها
راز, پُرمایهء هستی می خوانم
و زبان, شیرین شان می دانم.

***
آن نسیم کز تو می وزد
در میان, گندم های من
اینسان نرم
نطفهء همه توفان هاست ...


نمی دانم،
زآن پیشتر ایا
من بدرو خواهم رفت؟




برلین غربی 04.01.1986

AteNa
02-29-2008, 08:18 PM
زنگوله های نور
در نرمْ رقص, نسیم, صبح
خوابگونه تکان می خورند،
وآوازی
که عطر, خدا را بر بال دارد
پَر می گیرد.

با بنفشه ای در دست
دُخت, رویای برف
به سرا می اید.

قافله ای ز راه می رسد
و بار, هفت سالهء هفتصد جمل را
بر قلب, من می نهد.


مرغ, دل می پرد ...




بروخزال 29.03.1987

AteNa
02-29-2008, 08:18 PM
یک ستاره غروب کرد
یک ستاره طلوع کرد.

در کجای این کهکشان, بی انتها
می رود ستارهء ما
در سرگشتگی سودایی خود؟

......

کهکشان, روشن, امروز
و خیل, دوستانهء ستارگان
که در جشن, عشق
روشن و خاموش می شوند،
دستان, ماه
که گیسوان, خورشید را شانه می زند.

زمان, دوست
زمان, همراه.


***

کابوس:
کهکشان, تاریک, لختی ست،
آنجا، که:
نه یک ستاره طلوع کرد
و یک ستاره غروب کرد.


عشق
پیچک, روشنایی ست.




تیونه (ایتالیا) 25.12.1987

AteNa
02-29-2008, 08:19 PM
موسیقی
که بر بال های سبُک, پروانه می رود
و یادی که
گُرده کوه را می شکند.

نیاز, باور
و دوست داشتن
که در تراوت, گونه های آب
در جویش,
سُرخی
و سبزی,
عشق ست.

تصویری کز او
در اینه آب
موج می شود.


کوه های شرقی
با آوای تار
اشک می ریزند.





فرانکفورت 10.04.1988

AteNa
02-29-2008, 08:19 PM
در رویاهای خوش, پار و پیرار.

حقیقت, سنگی, جاری
و بلورهای باور
که می شکنند
در زمزمه های سنگ.

بیداری, من و تو
در بیداری نیست،
در تنش, تب آلودهء
جوانه ای ست

که سنگ و یخ را می شکند،
در شب, زمین.





17.06.1988

AteNa
02-29-2008, 08:20 PM
هیچ یادت هست

گُل, ما در برف
نطفه بست.

***
پرستوها در بیرون
بر بال, آواز
در آبی محیط.
و من با هزاران پرستو در قلب
در سنفونی, بنفش, شمع
محو می شوم.

***

آمدی
و رفتی
چون اَبری
و چون بارانی
در فصل, امروز, من.

جویباری جاری می شود
بَر بستر, خاطره های من.
آوای, ملایم, شمع
و رقص, نرم, قلم
بر صفحه های خنده ناک, شعر.

در دستم، گُلی عطرآگین.


***

به بیرون می نگرم:

بر زمین برف نشسته است
سنگین.



فرانکفورت 23.07.1993

AteNa
02-29-2008, 08:20 PM
کی مرا بر بال می گیری ای باد
و تا دیاری
که قلب, پرستوانشْ خورشید است
می بری؟

***

خورشید آنجا
از پس, شانه های احساس
چه بی دریغانه طلوع می کند،

و غروب چه راست است
اگر هم تلخ
آنگاه که پیر, من
- به گریهء آرام -
مرا وداع می کند.


***

پرستوی, مهربان!
این نسیم, جامد را
کیمیای, توفان شو
به شکُفتن, غنچهء بال،

از برای آن پرستو
که قلبشْ خورشید بود.

AteNa
02-29-2008, 08:21 PM
می توانم شعر کنم بآسانی
همهْ آن تپش,قلب, دریایی
کز بیقراری,
دیداری
موج می شود.

آن که می اید،
آن قطرهء مهربانی
که بر دستان, کف آلودهء رودی
چون آواز می اید.

می توانم شعر کنم بآسانی
پرواز, باژگونهء آبشاری
کز برای, بوسه ای بر صخره ای
- که فرود را زیبایی بخشید -
درد, بَدنامی را بوسه می شود.

شعری خاکسار
شعری محال
می توانم نگاشت
بآسانی.

بارش, سپید, عشق, تُرا
از دل, اَبرهای, شناخت

چگونه من اما شعری کنم
خالصانه
دیوانه
در این دقایق, کویری؟





فرانکفورت 12.09.1995

AteNa
02-29-2008, 08:21 PM
رفتن
سرشت, باد است
و ماندن
معنای, کوه.

زیبایی تفسیری ست.


***

و زیبایی، اکسیری ست
که باد را پای, رفتن می دهد
و کوه را
جلوه ماندن.

معنایی،
زیبایی.

AteNa
02-29-2008, 08:22 PM
شادی را تصویری بهتر باید نمود.


***

دست, درخت را گرفتن
و تا درختی
- که همیشه آرزویش بود -
بُردن.
با گُنجشکان, شادی پریدن،
با باد خواندن،
با مهتاب وزیدن.

بهار
پنجره می گشاید
و دیواره های وقت از عطر, شقایق سُرخ می شوند.

قلم مویْ در جوهر, خنده می کنم
و قهقه های, شعرم را دامن می دهم
بر بوم, سینه.

AteNa
02-29-2008, 08:22 PM
ثانیه ها را پای نیست
و لحظه ها چون جادهء یکنواختی
تا بی انتها دراز می شوند.

دل, آسمان می سوزد بی رحمانه،
و گُنجشکی خُرد، سر از زیر, سایهء برگ
برون می کشد
و تا دوردستها می نگرد.


آوا را زبانی نیست.
سکوت, داغ, تابستانی.

تو برمی خیزی
تا چشم, اتاق پای می کشی
و تا دورها می نگری،
آنگاه یک ثانیه می شوی.




فرانکفورت 09.11.1995

AteNa
02-29-2008, 08:23 PM
چشم ها دوگانه اند.

آن
که در پنجره
رابطه ای می بیند تا شب،

و آن
که پنجره را
دریچه ای می بیند
تا ماه.




11.11.1995

AteNa
02-29-2008, 08:23 PM
آب را
به آب
باید شُست،


آنگاه
که مَردی چون کوه
در آرزوی, مأوایی
می میرد.

AteNa
02-29-2008, 08:24 PM
آن پرنده را
که حس, خورشیدی
از دست رفت،

دیگر رفت.


در زمستان
می میرد.





فرانکفورت 23.11.1995

AteNa
02-29-2008, 08:24 PM
گُل ها
در چشمانم رنگ می گیرند
آنگاه
که من
بتو می اندیشم.

نور, ساده تو
خورشیدکم!
پُررنگ ترین, رنگ هاست،
گرقلب را
حس, منشوری باشدش
ز عشق.

سیمای, شیرین, تو
قلم بدست, من می دهد.

من و داستان, دراز, عشق.





اشتاین باخ 27.11.1995

AteNa
02-29-2008, 08:25 PM
سیمرغ, مادر!

امروز
زال, شعر, ما را
عروجی باش
از دامان, غم
ماتم
تا آشیان, بلند, شادی.


زال, گریان
زال, گریان.


شادی
مادر, پویش, فرداهاست.





اشتاین باخ 25.12.1995

AteNa
02-29-2008, 08:25 PM
صدای, تکان خوردن, ماه با باد
و ترنم, عطر, بهارنارنج از یاد،
خشکی, زمین
و فرود, عطرآگین, شکوفهء نارنج
تا خاک.


اشک را
شانه های, خاکی, من
چگونه طاقت است
به گاه, بارش, اقیانوسی؟


من
و زشتی, رنگ, آب
و نیاز, شستشوی, دوبارهء
چهرهء آب
با آب.





هفت تپه 4 فروردین 1375

AteNa
02-29-2008, 08:25 PM
با مردمان, ساده, کوچ
همپای, رود, رنگ آگین
می روم سینه کش, کهسار را
چون دو هزار بارهء تاریخ.

کوچ, تلاش
کوچ, پایداری
کوچ, نیاز.
***
در غروب, آسودگی
با آواز, دشت
با مردان, سنگ, بختیاری
و زنان, بُردباری
می زنم رقص کنان
دایره ای رنگین.

***

هی هی, گُنگ, مردی،
علفزاری در دور
و شادی, چرا.

***
ایل, عشق!
افراشته باد همیشه
سیه چادرهای, کوچ, تو
در دامنهء هزاره ها
تا هزاره ها.

***
پاهای پدر
دستان, من
و چشمان, او.


اشتاین باخ 09.06.1996



{ همپای, رود, رنگ آگین : وقتی از دور بالارفت, ایل, را تماشا می شوی، دامن های رنگی, زن های بختیاری در کمرکش, کوه، رنگین رودی را ماننده است که به بالا می رود. }

AteNa
02-29-2008, 08:26 PM
کسی
دستی
شُخم می زند زمین, آسمان را
و می پاشد
بذر, آب را
به امید, دهقانی.


خاک، رعد می شود
و باران, زمین
آسمان را سیراب می شود
پُر خواب می شود.


دستی آسمان را شُخم می زند.




اشتاین باخ 07.07.1996

AteNa
02-29-2008, 08:26 PM
هر برایندی در خود
برایندی در سرنوشت است.

فردایْ را
امروز نبودن،
از رستاخیز, کوچک, دیروزین ماست.



اشتاین باخ 07.07.1996



Carpediem : لاتین، "روز را بهره ای باش."

AteNa
02-29-2008, 08:27 PM
باریکهء پندار مرا گر
تا انگیزه های درخت
راهی بود

شعر, من نخواهد هرگز غنود.

درک, عناصر, درخت
و نیز
پرواز, آگاهمند, برگ.

خیال:
بوریاْ نی, کلام را
شکرین می کند

شعر می کند.





فرانکفورت 10.07.1996

AteNa
02-29-2008, 08:27 PM
در زیر, پوست, سنگ
قلب, ابریشمین, هزاران احساس
خفته است شاید.

و هزاران اینه نیز
در ورای, درک, بینایی, ما
مادَروَش
شاید
تصویر ترا،
مرا
می زایند.



درک, برگ
درک, جنگل است.





18.07.1996

AteNa
02-29-2008, 08:28 PM
دوست داشتن،
باری
جویباری ست
که در رفتنش
دریا می شود.


گستردگی را
افسردگی را
کاشه ای ست
بنازکی یک احساس.



اشتاین باخ 24.07.1996


{

فاصلهء میان, گستردگی جویبار تا به دریا شدن و فسردگی آن، تنها یک احساس است.

}

AteNa
02-29-2008, 08:28 PM
باد بر اسب, تُندر می رود.
و پیر, آسمانْ پیرا
ناشکیبا
در شیپور, رعد می دمد.

گُل های سُرخ, آتشین،
اخگران, رها
بر پردهء شب.


در حاشیهء شب
تندیس, آرامش, من
از باد و از رعد
وز وَرد
پرداخته می شود.




اشتاین باخ 24.07.1996

AteNa
02-29-2008, 08:28 PM
بُرجی بر آب
موجی در خواب.

خشتْ خشتْ
آن بارو،
که آن باور
ما را کِشت،
سیلابش هیچ نهشت.

آشیان, ما
زمان را پناهْ جا نبود
درک و درد, خَمِش
منش پُر آشنا نبود.


دستان, ساختمانگر, ما
بی باور، پیر می شوند.





فرانکفورت 08.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:29 PM
هدیه از من تُرا
گندمْ شاخه ای باشد،


تا تو
باروری, عشق را
باوری باشد.





اشتاین باخ 10.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:29 PM
نمی دانی
که پور, شادمانی
از مادینه, رَحَم, عشق
و بر نرینه, بستر, رنج
می شکوفد.

نمی خوانی
بر برگْ برگ, روشن, این جنگل, انسان
داستان, زیبایی
و شاهنامهْ رود, دانایی
که می توفد.

رُستن
و دانستن:
چگونه بایستن،

با خود هماهنگی ست
خوش آهنگی ست.





فرانکفورت 11.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:30 PM
مفراموش!
آن جوانه های, کوچک, سخت کوش
که تا میلاد, جنگل, آرزو
می بَرندهزاران سنگ, اکوان
بر دوش.


آن خاکساران
می, رنجْ گُساران،
که تا مرز, ممکن ها
می پویند با پاهای خُرد
و قلب های بزرگ
راه باید رفتن را.


این شانه های کوچک, گیاهی،

افق: ....

راهی.





فرانکفورت 11.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:30 PM
خوشا آن دَمی
که می دمی
بافسون, قلم
روح, آوا را
در زنجیرهء کلام،

و تمام می داری زیبایی را
شیوایی را، تمام.




فرانکفورت 12.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:31 PM
می خواند
و چونان رشته ای،
دریا دریا
مروارید, قلب را
زنجیر می کند.

می خواند
و بگرمای, نزدیکی، تن های تنها را
تن پوشی حریر می کند.

یک آوا
و هزار رویا:
لذت, آرامش.

در سینهء افق
نقاش, آوا
با نغمه های رنگ، آرام می آوازد،

و در من
جویبار, سکوت
حرکت, عسل وار, خود می آغازد.





فرانکفورت 14.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:31 PM
"مردانگی"
او را
خوش سیما واژه ای نبود تنها،

ضرورتی بود
که بِدان جامهء انسانیت می داد
مَرد را.

***

تا به "کوه شدن"
مَرد را چندین کوه باید
آب شدن؟

***
مکتبی دگرگونه
- که ما را پُر ناآشنایْ است -

بودنی ناباورگونه
- که اینگونه در دایرهء بودن ها
تنهای است -

تراکم, سلسله هایی از کوه
در یک سنگ

و افشرهء هزار رنگ, یکرنگی
در یک رنگ.

بالایی
که در تنهایی با دشت, عزیز, خود غروب شد
در آن غمگین, غمگینْ سَحر, شبانه.

و باقی، ما را
باری این تنها ترانه:

"غروب, مَردی" ...



اشتاین باخ 19.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:31 PM
تقاطع, هفت شط, انسان.

من و ما،
اما
من بی همدمی.

غروب, تنهایی, من:

قلمی
شمعی
و غمی.

پیاله ای و باز پیاله ای،
به قلمْ شمع را ز غم
هاله ای.




اشتاین باخ 20.08.1996

AteNa
02-29-2008, 08:32 PM
دست در چنگ, پَر, کبوتری می کشم
و آواز, پرواز, هزار سفر, دراز را بال می دهم.

آن همه باد که تو نوشیدی
وآن همه راه
که تو بر بال کوشیدی.

آن همه دیدن ها، چشیدن ها
خستگی،
رسیدن ها، ندیدن ها
شوق, وابستگی.

عطر, گرم, طلوع
در مشام, سرد, دشت
و در سینهء تو
و در پَر, تو،
در دست, من.

پَر, پرواز, کبوتر, کوچ
چه خوشْ عطر می نوازد

از کبوتری که پرستو بود.





فرانکفورت 06.09.1996

AteNa
02-29-2008, 08:32 PM
موسیقی, سبز
بر شانه های درخت.

انگشتان, ظریف, باد
بر شستی های, برگ.

موسیقی, خواب، ساز می شود،
برگی می شکند
و پاییز آغاز می شود.




اشتاین باخ 14.09.1996

AteNa
02-29-2008, 08:33 PM
گرویدن, ما
از برای, گریدن مبود.

اما
اینگونه شد
که چشمان, ما پُر اَبرانه شد.
و باریدن, ما
شانه های هم را

هر دَم را.

***
می روید چیزی از شانه های ما
که نه شادی ست،
چیزی سبزوار
دردوار
که می زید.




فرانکفورت 08.11.1996

AteNa
02-29-2008, 08:33 PM
مَرد
پُر درد
پیاله می زند این شب
خموشانه
با ایینهء شبانهء خورشید.

فراخنای, دشت, سکوت
و ستاره های, برفی به تماشایْ
خواب وار
بیدار
چشم می زنند.

آوازی
و بُگمازی،

باز،
بُگمازی
و آوازی.

مَرد و ماه
اینه به اینهء هم می زنند.

دشت که در مَرد
به مِه می نشیند

و مَه که در خرمنْ
ستاره می چیند.


فراخنای, نای, فریادست
این دشت.



این شب،
مَه و شایوردی.

هر شب،
مِه و مَردی.


اشتاین باخ 13.11.1996

AteNa
02-29-2008, 08:33 PM
به زبانه ای از خورشید
شمع را میلاد می دهم،

پروانه را باد می دهم
و رُستن, گُل را یار می شوم
تا
سایهء گُل،
پروانه
و من را
یک کنم
بر دیوارهء قلب, تو.

من دارم
ترا
و مرا.

شمع می خندد پُر سوز،
درین شب, پُرروز.




اشتاین باخ 15.11.1996

AteNa
02-29-2008, 08:35 PM
آفتاب دمید ...

... و آفتاب
آرمید.

کمان, پرواز, امیدوار خورشید
از خاوران, شاد, زمین
و تا باختران, چشمان, غمین.

چتر, موسیقیایی, شعر زیبایی است،
گر
آمد و شُد, خورشید، ترا
از دریچهء چشمان, خدا
چشم باشد.





اشتاین باخ 25.12.1996




{ " آفتاب دمید ...

... و آفتاب
آرمید." : حرکت, زندگی.


"از خاوران, شاد, زمین
و تا باختران, چشمان, غمین." : حرکت, زندگی در چشمان, شاعر.


" چتر, موسیقیایی ..." : و از آنجا که روال حرکت در زندگی و طبیعت بر مبنای نظم و آهنگی جاری و وزنی مادی می باشد، این می تواند در شعر شاعر موسیقی و وزن, آهنگین آن باشد، اگر از دریچهء کمال و زیبایی به عناصر جاری طبیعت و رویدادهای زندگی نگاه شود.
باری نظم و هماهنگی موسیقیایی پدیده ها جوهرهء آهنگین شعر می شود. }

AteNa
02-29-2008, 08:35 PM
باد
ایستاده، بر دروازه های جدایی،
گیسوانش آرام تکان می خورد.

در پیچاپیچ تالارهای, دوستی
می ریزند و می میرند
و باز اما پَر می گیرند
قُمری های نزدیکی, ما.


من
ایستاده، بر فراز, تپه ای
در کنار, ستون های, بزرگی, شوش،
و آرام تکان می خورم.





هفت تپه فروردین 1376

AteNa
02-29-2008, 08:35 PM
کاش "با هم" را
ما
رابطه ای بود چون جامی و شرابی،


و شدن در هم
ما را
شدنی بود چون خستگی و خوابی.





اشتاین باخ 15.04.1997

AteNa
02-29-2008, 08:36 PM
پُرشدن
پیالهء صبر را
لحظه ای ست دراز.

اما
آن دست
که پیاله را شکست
هیچش نیوشنده نبودست
این آواز:

"جان
چون بلور است
چو راز."




اشتاین باخ 03.05.1997

AteNa
02-29-2008, 08:36 PM
آتش, رزم در خونم شعله می کشد.

دشت های گسترده بهاری
و عطر, سُنبل ها.
دامن های رنگ وارنگ, زنان در رقص
و هیاهوی چوب بازی, مردان در دشت.
مردان, بختیاری
شیدای, عشق و تفنگ و اسب.

***
شب، چون تب،
هوای, شبیخون در سرهاست.
مرا آتشی در خون
آتشی در خون،
دستم به "برنو" می شکُفد.


***

آه "گُل اندام" !
سر بر سینه ام نِه
شبْ مرَد را می خواند به خویش.





اشتاین باخ 09.05.1997

AteNa
02-29-2008, 08:37 PM
دستانت را
در دستانم بگذار!

تا
شاید
چشمانم به سبزیْ برگی دهند
در غروب, جنگل.


تو زیبای, بی دریغ!




اشتاین باخ 04.06.1997

AteNa
02-29-2008, 08:38 PM
در زیر این گُنبد, تاریکی
چه گُم گشته می رویم ما،

و آفتابگردان, شادی
با نگاهی به دامن
چه غمگین
از آفتاب، تهی می شود.





فرانکفورت 01.08.1997

AteNa
02-29-2008, 08:38 PM
شمعی
که در باد زاده شد،
هرگز نمی میرد.

و آن آوا
کز بطن, خاموشی رویید،
خاموشی
هرگز نمی گیرد.

خورشید می شکفد
و آواز, ذرات
چون قاصدکی در باد
زندگی را لبخند می دهد.


***

ثانیه های ما
ایا
پرچمی می شوند
در شب؟





فرانکفورت 25.09.1997

AteNa
02-29-2008, 08:39 PM
برگ ها
آنگاه که می ریزند
بر زمین های پاییزی،

رنگ ها
آنگاه که می آمیزند
چون خاموشه رازی،

خیام قلم دست می گیرد
و عطر, رباعی ها
کوچه های کتاب را سرشار می کنند.

آن زیبایی که در پرواز, مرگ, برگ می شکند
و خیام که فهمیده می شود.





اشتاین باخ 02.11.1997

AteNa
02-29-2008, 08:39 PM
وقتی
انسان ها
می توانند دوست بدارند،
چرا نمی دارند؟

تولد, یک نهال
از تنش, نازْ بال,
پروانه ای عزیز می توانستْ است بودن.


پروانه اما
چرا بال نمی گیرد؟


انسان نه کیمیاست،
دوست داشتن, انسان است
که نهال را بال, جنگلْ بودن می دهد.




اشتاین باخ 07.02.1998

AteNa
02-29-2008, 08:39 PM
در سرمایی
به بزرگی, یک زمستان،
گرمی, خُرد, یک شمع
دلگرمی ست ......
تا به لبخند, خورشید.

از رهگذر, شمع
می روند
انسان های دانش
انسان های پویش.


انسان هایی از خمیرهء خورشید
در این آنات, سخت, زمستانی.




اشتاین باخ 07.02.1998

AteNa
02-29-2008, 08:40 PM
می بینی "ماث"
که جام، مادر است
چون شعر.

آن تلخ, آتشناک
که شب, تُرا
و مرا روشن نمود
در یورش, تاریکی،

هنوز می سوزد
در کام, من و ما
چون ماه
- که نمی سوزد
و اما می سوزد -

و پُر می دارد
دریا را
از صدف, نبوغ،
که می زاید
مروارید, جام را
نام را.


***

"ماث" چون نام،
دوباره
و دوباره
در دل, جام, ایام.





اشتاین باخ 07.02.1998

AteNa
02-29-2008, 08:40 PM
مرا زندگی بَس
جامی
و خامه ای،

تا هزاره ای را
در لحظه ای
افشره ای باشدم.

که تا
زایش, کهکشان های شعر را
از ذره ای باشدم.

این شوکران, جانْ ساز,
روح پرداز

که خامه را جان, نبشتن می دهد
و مرا احساس, دهقانی،
عشق, کِشتن می دهد.


***

من امشب، ستاره ها را شبان،
تا به چشمهء آغاز
چه خوش می روم
با پاهای شراب
چون خواب.




اشتاین باخ 07.02.1998

AteNa
02-29-2008, 08:41 PM
انسانی بر زمینهء غروب می شکُفد
و تصویر, جهان کامل می شود.

پرواز, دسته ای از گُنجشکان, هیاهو
در موازی سُرخی, دور دست،
و زیبایی, گستردهء سبز
در چشمان, نقاشی مست.
زمان، جوانهء بهار می کند
وقصهء آفرینش درین غروب, پُرتنش
دوباره می شود.


انسان
با قلم, شعر
نشسته در غروب
از جرعهء درک
ستاره می شود.


غروب بر زمینهء انسانی می شکُفد.





اشتاین باخ 20.02.1998

AteNa
02-29-2008, 08:41 PM
باران آبشاروار فرو می ریزد
برای لحظه ای.

باد، غوغای, گُنجشکان را با خود می بَرد،
و یک لحظه بَرمی اید.

فریاد های, خموشانهء درختی مادر
و میلاد, سبز, برگ
از استخوان, شاخ.

لحظه بسته می شود
و گُنجشکان باز می خندند.

من اما کی می خندم؟





اشتاین باخ 08.04.1998

AteNa
02-29-2008, 08:46 PM
با خورشید در کوچه های قدیمی
دست در دست می روم
و با هر خاطره سخنی می گویم.

کاش آرامش, تابستانی را
از آن کوچه های کویری
تا به این بهاران, تنهایی
راهی بود.


کاش
هر لحظه را
نه دو راهی بود.





اشتاین باخ 10.05.1998

AteNa
02-29-2008, 08:47 PM
اشک های او
برف بود.
او غم را به سپیدی می گرید.
می بارید
که تا همه زشتی های زمین را خیمه ای باشد.
او چون مادری می بارید.

بَدْ فرزندان, زمین را درک
کی
برف را خواهد بود؟


او خود برف بود.





فرانکفورت 10.02.1999

AteNa
02-29-2008, 08:47 PM
من و
جام و
قلم و
شمع.


زندگی را
نه کاستی ست.

اشتاین باخ 10.10.1999

AteNa
02-29-2008, 08:47 PM
مرگ, برگ میلاد, خزانی ست
اما
پایان, بهاران نیست.


درخت:
مرگ, هزار برگ
از برای یک رنگ،
یک رنگ.


برگی امروز
می میرد ...




فرانکفورت 23.10.1999

AteNa
02-29-2008, 08:48 PM
برگ, نُخست
که
مُژده آورْ بهاران شد،

و برگ, پایان
که
خزان را
دُرودگزاران شد.




اشتاین باخ 11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:48 PM
دروازه های دریاها را گشودن
و از خود
جزیره ای ساختن.

***
از این خاک
واژه ها چه ناآشنا می رویند،
و بادهای سُخن
هیچ نمی گویند.

چه تلخ رَستنی ست
رُستن, گیاه از خاک
و محو شدن بر زمینه باد
بی هیچ رنگی
و یا آهنگی.

نگاه, قهوه ای من
در خاکستری, غروب
غرق می شود.




اشتاین باخ 22.11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:49 PM
غروب های بنفش
بر شانه های سبز.

انسان می گرید.

این
یکبار
یگانه
"خواب خورشیدی
در خاطره انسانی".


زیبایی
شعری
می گوید.





اشتاین باخ 22.11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:49 PM
مرز, میان, من و تو
تنها یک شقایق بود،

- که عاشقان را اینگونه مرزی باید بود -

که در شکُفتنش،
جغرافیای تو
و جغرافیای مرا
جوششی بود.
و در نبودش،
یادی بود
که ما را به زیبایی پیوندی بود.

عاشقان را
اینگونه مرزی بود.





اشتاین باخ 28.11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:49 PM
شمع را هیچش نباید کُشت،
گر شما حتا دژخیمگان, خورشیدگانید.

که
میلاد, شمع
ثمرهء آتش و
عشق است.

هزار عشقی
که بی طلوع
به غروب شدند،

هزار آوایی
که بی صدایی
بی سرود شدند.

هیچش نباید کُشت،
قلب, سیاوُش می شکند.





اشتاین باخ 29.11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:50 PM
ماننده بادی
می توفی
و مرا در با خود بُردنت
زندگی می شوی.

تو پیامبر, زن!
مرا مؤمن به کدامین خداوندگار
تا قربانگاه, بهار می بری؟

دین, زمستانی تو چه بهارانه
یخ را گُل می شود.

من
سنگ, دل می شکنم
و برگی می شوم
در هیاهوی باد.




اشتاین باخ 29.11.1999

AteNa
02-29-2008, 08:50 PM
بال, هر پروانه را ستاره ای بخشیدن،

که
در هجوم, یخ، گُلی نیفُسرد،

که
هیچ چشمی در زمستان, تاریکی نپژمُرد،

که تا
هیچ پروانه ای نرود از یاد, ما

آنگاه
که ستاره ای می پژمُرد.





باد هُمبورگ 10.12.1999

AteNa
02-29-2008, 08:51 PM
من
در برابر اینهء تاریخ،
ایستاده
با شمعی در قلب
بی خورشیدی در چشم،
می پرسم
اینه چرا تاریک است؟




21.01.2000 اشتاین باخ

AteNa
02-29-2008, 08:51 PM
مرا
بی کتاب و
خاک و
آب،

بی عشق فُسردن است
مُردن است.




اشتاین باخ 09.07.2000

AteNa
02-29-2008, 08:51 PM
در آن گاه
که خورشید تو فرو می خُفت
کدامین شعر
نام, تُرا باز می گفت؟

***
شب به همانگونه گشت و گشت
و روزگاه شد،
کاروان, لحظات نیز
چون همیشه
در راه شد،

.....

سکوت, شمع اما
از بزرگی شب می گفت.
در آن گاه
که اینه شکست.




اشتاین باخ 25.07.2000

AteNa
02-29-2008, 08:52 PM
کوچه ها
جویبارهای کوچکی
که در پیچیدگی راز
دریا می شوند.

زیبا،
ماهیانی
که شعر را
"نیما" می شوند.

در بازگشتی
از این دست
دریا جاودانه می شود
و ماهی خانه ای می شود
برای زندگی

...... زندگی .......





اشتاین باخ 28.08.2000

AteNa
02-29-2008, 08:53 PM
کدامین دست گریه را آموخت
درختان را؟
و کدامین دست به خشکی سوخت
باران را؟


***

درختان می سوزند چون شمع
در دل, جنگل, غم ...

و من به زرتشت می اندیشم
گرم.




باد هُمبوُرگ 19.09.2000

AteNa
02-29-2008, 08:53 PM
شانه های "اطلس" می شکنند
از بزرگی و شکوه, مردی
کز عشق می گذرد
تا
چون عشق درگذرد.

دست, من می لرزد ...


***

کاش
"اطلس," زمین, ما را او بود.




باد هُمبورگ 10.11.2000

AteNa
02-29-2008, 08:54 PM
وایی می روید چو برگ
و می بارد چو برف،

ما اما هیچ سردمان نمی شود
سبزمان نمی شود.

با آوا می خوانیم
و هیچ نمی دانیم
که ما
هیچ نمی خوانیم.

می نشینیم
و در سکوت, خویش می خندیم.

آوا
آنجا
اما
می بارد.




اشتاین باخ 17.11.2000

AteNa
02-29-2008, 08:54 PM
آن که
بِه از حافظ نگاشت،
و مستی اش را خیام هم
تاب نداشت

نامْ گُم شاعری،
که کسش هیچ ندانست
که که بود
و سروده های رودش را چه بود.

آن رباعی های گُم
که در ویرانه ای
- کس نداند کجای -
آرام آرام پیر می شوند،
دیر می شوند.


***

از .... :

حافظ را دگر
نه شعر است و نه شور،

و خیام را
مستی،
پروانه ای می شود
تا به دور.




اشتاین باخ 19.11.2000

AteNa
02-29-2008, 08:55 PM
روزها و روزها
در شب ها
می نشینم
و سایه را جمع می زنم.

شگفتا
که جمع, اشیاء را
با سایه ها
برابر نتوان زد!




9.12.2000

AteNa
02-29-2008, 08:55 PM
آغوش, واژه، تهی می شود
وقتی عشق می میرد،

وقتی
دامان, بهار را
آتش می گیرد،

وقتی آغوش, تو تهی می شود
از عشق.

وقتی آب می شکند
و دستان, تو خُشک می شوند
چون آه،

وقتی آن ....
آوخ آن.




اشتاین باخ 16.04.2001

AteNa
02-29-2008, 08:56 PM
آرزوهای ما
نرگسی های پروانه
در دست, کودک, باد،
دیوانه
بازی می شوند.

و آواهای انسانی ما
در دهان های دست آموخته
ناساز
آوازی می شوند.

من دست بر گلوی شمع می نهم
و خورشید را در خود می کشم.




اشتاین باخ 20.04.2001

AteNa
02-29-2008, 08:56 PM
یک قطره
و یک قطره
یک شعر.

رودی انوشه
چون سِحر.


یک ...
و
یک ...




فرانکفورت 28.08.2001

AteNa
02-29-2008, 08:57 PM
پروانه دلم هر دَم
به پنجره اتاق, دلتنگی ام می زند بی تاب.
و اتاق
هر دَم
تنگتر
می شود.


با سنگ, دلتنگی در سینه
می نشینم
و پروانه ام را نوازش می دهم.




باد هُمبورگ 22.10.2001

Masieh
03-01-2008, 12:11 AM
شعر های خیلی زیبای بودن
اما من تا حالا اسم این شاعر رو نشنیده بودم