PDA

View Full Version : اشعار سعید قنبری


AteNa
02-20-2008, 06:46 AM
من یه تیکه ابر تنهام توی آسمون آبی
یه اسیر بی زبونم توی اون چشمون آبی
باد سرد و وحشی شب مارو از همدیگه جدا کرد
برای به هم رسیدن خدارو باید صدا کرد
حالا اینجا تک و تنها دارم اشکامو می بارم
پر و خالی شدن از آب. همه ی این شده کارم
گرمای خورشید بی رحم تن خیسمو سوزونده
برای دریا و جنگل دیگه قطره ای نمونده
وجود سفید و نرمم شده تاریک مثل مردن
دیگه حتی جون ندارم برای لحظه شمردن
آخرقصه ی عمرم آخرین قطره ی آب
ته این جاده رسیدن واسه من مثل سراب
وقتی که به ابر سنگین رو وجودم خونه کردش
دیگه وقت مردن و حل شدنه تو تن سردش
همیشه ابرای کوچیک طعمه ی ابر بزرگن
دوتائی بازیگرای قصه ی بره و گرگن

AteNa
02-20-2008, 06:46 AM
کی می تونه جواب سوال یه ماهی کوچولوی قرمز و بده ؟!
" هر سال آخرای اسفند که میشه میان از تو حوضچه
رفیقامو میبرن که تو مغازه ها بریزن توی لگن و تشت
تا یه بچه بیاد و با دویست تومن
یکی از رفیقامو که ازهمه هم باید زرنگتر باشه
برداره توی یه کیسه فریزر ببره تا خونه ش !
بعدشم بندازه تو تنگ. تا از پشت شیشه ی بی انتهای اون
فقط سبزی سبزه رو ببینه !
اونوقت انتظار دارن موقع سال تحویل بیاد
روی آب براشون بندری برقصه !!
خیلی ها از غصه قبل از سیزده می میرن !
بعضی هام به عشق سال دیگه که یه جفت بندازن تنگشون زنده می مونن ! "
حالا سوال من اینه :
عید ما ماهی ها کی میرسه ؟
تا بریم از مغازه یه آدم بگیریم و بندازیم تو کیسه فریزر
بعدشم بیایم. خونمون و بندازیمش توی تنگ
آب شیر رو سرش باز کنیم تا از کلر بمیره !!!
کسی نبود ؟

AteNa
02-20-2008, 06:47 AM
من بدنبال سرزمینی ام که بال پرنده هاش
در آبی ترین بی نهایت
بتونن قفل قفس هارو بشکونن !
عاشقاش در ساحل همیشه منتظر
گوش ماهی رو به دامن دریا بریزن
تا تمام ماهی های تن خیس دریا
بتونن صدای خورشید رو
از انتهای صامت دریا بشنون ...

AteNa
02-20-2008, 06:47 AM
بذار تا برات بگم :

وقتی که فردا صب خورشید دامنشو رو شهر پهن کنه
وقتی که صدای بوق ماشینا سکوت خیابونو بهم بزنه
وقتی قاصدک مسافر از راه برسه و رو سکوی پنجره فرود بیاد
وقتی که فواره پارک با گلا و چمنا آب بازی کنه
وقتی صدای "بابا نان داد" بچه ها از پنجره کلاس شنیده بشه
وقتی که میوه فروش سر کوچه جلوی مغازه شو آب و جارو کنه
وقتی که اولین خمیر نونوائی با تن داغ تنور آشنا بشه
وقتی که اخبارگوی رادیو شروع کنه به خوندن دروغای رو کاغذ
و قتی که تو چشماتو باز کنی و صدای همیشگی روز و بشنوی !
من
من تو انتهای این روزگار لعنتی دارم دنبال یه جا پا می گردم که پامو روش محکم کنم !

AteNa
02-20-2008, 06:48 AM
دوست دارم اندازه یه ظرفی که بشه توش یه چندتائی ستاره جا داد و دوتا شاخه گل رز با یه دریا
که انتهاش خورشید باشه . با یه قایق که باد سردرگم تو بادبوناش بپیچه و من و تو سوار
اون قایق باشیم و توی آئینه چین و چروک خورشید بریم تا جایی برسیم که خورشید از آب
اومده بیرون. اونوقت از خجالت چشمای تو بره زیر آب و یه آسمون برامون بمونه که تو
هر کدوم از ستاره هاشو خواستی بتونی بچینی .
اونوقت بجای هر ستاره من یه ذره از وجودمو می ذارم.
چون دلم نمی خواد آسمون بالا سرت تاریک و بدون ستاره باشه ... !

AteNa
02-20-2008, 06:48 AM
دیگه غصه خوردنم سیرم نمی کنه !
شدم مثل کویر تشنه یی که ابرای سیاه خسته ی باریدنشن
مثل یه آوازی که گوشای بی تفاوت براش نقش دروازه رو دارن
مثل مزه ی تکراری آب واسه سنگای رودخونه !
درست مثل همون کوهی که هر روز دم غروب خورشید و پشتش قایم می کنه
مثل یه پل کهنه که روزی هزار تا عابر بی خبر از روش رد می شن ...
بدبختی ما آدما اینه که عادت کردیم به عادت کردن
و این تنها دلیل بی تفاوتیه !

AteNa
02-20-2008, 06:48 AM
تو این زندگی دنبال چی می گردی ؟
اگر فکر کردی که
می تونی عشق رو پیدا کنی
باید بهت بگم داری تو قطره دنبال دریا می گردی !
تموم عمر تو قطره از پی دریا لحظه هارو کشتیم !
غافل از اینکه سرمون رو بالا بگیریم و یه نگاه به دور و برمون بندازیم !

Mohammad.H
02-20-2008, 06:49 AM
دخترک
دخترک غصه نخور ، دنیا ارزش نداره
این روزگار لعنتی با هیشکی سازش نداره
دخترک گریه نکن، حیف ! اون چشات قشنگ
هرچقدرم گریه کنی ، این زمین از جنس سنگ
دخترک بگیر بخواب ، طلسم ما دست شب
تو خودت خورشید گرمی، که تنت داغ تب
دخترک تنها نرو ، گرگا همه منتظرن
اونا مروت ندارن ، صبر کن بذار اونا برن
دخترک دلم هلاک واسه ساده گی چشمات
نمی تونم که یه لحظه بمونم تو مسیر اون نگات
دخترک یه روز میادش که بشه غصه رو چال کرد
میشه حتا توی اون روز آروزهای محال کرد
دخترک یه روز میاد که ستاره ها بزرگ شن
بره های بی گناهم، حریف روباه و گرگ شن
دخترک بگیر بخواب ، طلسم شب رو می شکونیم
روز و خورشید و دوباره اینجا بر می گردونیم .

AteNa
02-20-2008, 06:49 AM
خون تو رگا ماسیده
از کنار هر گلی که رد میشی بوی لجن میده !
به لطف قفس های مدرنیزه پرنده ها پرواز کردن توی آسمون یادشون رفته !
شبا رو هر درختی که میبینی یدونه جغد داره کوکو میکنه و خواب و به چشم همه حروم کرده !
برگای زرد خزون زده به مردم یاد میدن که ماست سیاه و ذغال سفید !
برگای سبزم به دست باد خزون افتادن رو زمین و دارن از خاطره میرن !
تک ستاره ها پشت ابرای سیاه دارن شهاب میشن !
نور خورشید سانسور شده به شقایق ها میرسه
حالا تو این حال و هوای قمر در عقرب بازم میخوای که لبخند بزنم و
از مستی می حافظ و رستم دیو کش قصه ها حرف بزنم ؟
یا از شیرین و فرهادی که فقط اسمشون کنار هم دیده میشه ؟!

AteNa
02-20-2008, 06:49 AM
عشق را بر زبان نمی آورم
زیرا که بر زبان هر سگ ولگرد له له ایی
عشق زوال زردش را شرشر چکه می کند ...
عشق را بر زبان نمی آورم
زیرا که بر دشنه ی هر قصاب در تاریخ
عشق زوال سرخش را شرشر چکه می کند ...
عشق را بر زبان نمی آورم
زیرا که در زیر خاک هر وطن پرستی
عشق زوال سیاهش را شرشر چکه می کند ...
عشق را بر زبان نمی آورم
زیرا که بر لب هر فاحشه یی
عشق زوال التماسش را شرشر چکه می کند ...
عشق را بر زبان نمی آورم
زیرا که بر گونه ی هر سرسپرده ایی
عشق زوال شورینش را شرشر چکه می کند ...
بر گشنگی فقیران این روزگار قسم
عشق را بر زبان نخواهم آورد ...
پس نگران نباش خوب من
زیرا که من عشق را بر زبان نمی آورم ...

AteNa
02-20-2008, 06:49 AM
در سرزمینی که سیاه مایه اش گران بهاتر است از سفید مایه اش
در سرزمینی که پهلوانانش فرزندان خود را بر زمین می کوبند ...
در سرزمینی که خرافات از دیوارها و گفتار مردمانش بالا می رود
در سرزمینی که گوسفندانش بر لب تیغ خودخواهی جان خود را استفراغ می کنند ...
در سرزمینی که مردمانش سفیدی را دوست دارند اما سیاهی را عادت کرده اند
در سرزمینی که عده ایی ماهی فروشند و عده ایی قلاب فروش
عده ایی چوب فروشند و عده ایی تبر فروش
عده ایی تاریک فروشند و عده ایی تاریخ فروش
عده ایی جوانه فروشند و عده ایی داس فروش
فقر هموطن را از یاد می برد ... دوست را نیز
فقر برادر را از یاد می برد ... پدر و مادر را نیز
آنگاه
عده ایی عاشقانه فروش می شوند و عده ایی عشق فروش
عده ایی خود فروش می شوند و عده ایی آدم فروش
عده ایی زهر فروش می شوند و عده ایی دشنه فروش
عده ایی کفن فروش می شوند و عده ایی گور فروش
و این سرزمین در آغاز قرن فضا
شیرخوارگان خود را رهسپار چوبه ی دار میکند ...
سرزمینی غریب و آشنا تر از هر آشنائی ...

AteNa
02-20-2008, 06:50 AM
تو شهر بی عدالت شکوفه ها اسیرن
قاتلا سر به زیرن. عاشقا زود می میرن
دخترای حوض بلور گیساشونو شب بریده
خون غزل سر می کشن قاتلای ورپریده
لعنتیای رو سیاه پوست شب و تن می کنن
با مرثیه پراکنی جماعت و کر می کنن
رو تیرک خیابونا لبخندای دروغکی
جلوی چشم آئینه ها شخصیت های الکی
برگه های سیاه سفید. تیترای پیش نویس شده
بیابونی پاپتی اینجا حالا پلیس شده
تو تصویرای بی حیا خنده رو پاداش نمی دن
به اشکای مصلحتی پول و زمین و باغ میدن
تو شهر بی عدالت قاتلا خون می دوشن
پروانه ها به زور شب رخت عزا می پوشن

AteNa
02-20-2008, 06:50 AM
گوش راهروی زندان از صدای چکمه یی کر شد
محکم می کوبید و نفرت وار قدم بر می داشت
دریچه باز شد و دو چشم سرخ نگاهی خشم آلود بر پیکرش انداخت
او در گوشه یی رقص سایه و نور را تماشا می کرد
صدای خشک قفل در دالون ها پیچید
سیل خروشان نور به یکباره فضای سلول را پر کرد
چشمانش تنگ شد و دستانش سایه بان
خورشید در حلقه طناب به خواب می رفت !
ناقوس ها به صدا در آمدند
اهالی به میدان شهر سلام گفتند
دندان ها بر نرمی لب می فشردند
و خورشید در حلقه طناب به خواب می رفت !
پای بر چهار پایه ی بدنام گذاشت.
خورشید را وعده داد که در پشت کوه های تیره
انتظارش را بکشد !
و خورشید همچنان در حلقه طناب به خواب می رفت !
نفس ها به شمارش افتاد ...
یک ... دو ... سه ... چهار !
برق در خیره گانش یخ زد
آخرین بوسه را بر لب تلخ زنده گی زد !
بدرود گفت ...
و خورشید در پشت کوه تیره بیدار بود !

AteNa
02-20-2008, 06:51 AM
ببار ای ابر بغض آلود طوسی
بر این خاک بدون رنگ و بی آب
ببار بر هرچه می خواهی غم آلود
ببار بر عرصه ی خاموش این خواب
در این شب های بی مهتاب و رویا
در این دنیای پوشالی و غمگین
بزن با تیغ تیزت ای نم آلود
رگ یخ بسته ی این خواب سنگین
ببار این نازنین ویرانگر درد
ببار بر رنج های این بیابان
بشویان چرک ها و فتنه ها را
از در و دیوارهای این خیابان
ببار ای خارق اجبار مطلق
ببار بر چهره ی بی اشک و لبخند
رهایم کن تو ای اشک مقدس
ببار بر آرزو . بر عشق در بند

AteNa
02-20-2008, 06:51 AM
بغض شبانه ی من طلوع عاشقانه ست
حکایت تنهائیه . مرثیه نه ترانه ست
از هجرت شاپرکی فراری از پیله خواب
پشت سرش روزای خوب روبروش اما یه عذاب
اون حالا پروانه شده قشنگ و زیبا و بزرگ
خیلی زود از من دل برید اومد و رفت مثل شهاب
اول کنار هم بودیم دوتایی تو پیله هامون
نه اون خبر داشت از بیرون نه من اسیر عشق اون
کم کم که پیله وا شد اون از پیله رها شد
با همدیگه پریدیم اما ازم جدا شد
چندبار که تور صیاد سراغ اون اومدش
درش آوردم از تور. طعمه ی تور هوا شد
اما یه روز غمگین صیاد اومد سراغش
اونو تو تور اسیر کرد بردش توی اتاقش
اونو خوابوند رو تابلو . اول یه کم نگاش کرد
گفتش : "چقدر قشنگی" نگاه به اون بالش کرد
منم از پشت شیشه داشتم اونو می دیدم
صیاد بی رحم و بد با سوزن بی صداش کرد
حالا از پشت شیشه هر روز اونو می بینم
کنار این پنجره منتظرش می شینم
شاید یه روز زنده شد اومد دوباره پیشم
منم تا اون روز بیاد هر روز یه گل می چینم
آخ که چه خوش خیال بودم واسه همیشه اون مرد
باد سرگردون و وحشی گلای چیدمو برد
حالا دیگه نا امید کنار شب نشستم
از انتظار ممتد خسته و دل شکستم
رنگین کمون بالش دیگه رنگی نداره
سایه ی تو رو سرم من که چشامو بستم ...

AteNa
02-20-2008, 06:51 AM
بیا از اینجا در بریم بیا با هم فرار کنیم
غصه هارو جا بذاریم شادیارو سوار کنیم
بپر بالا عزیزم اگه نریم دیر میشه
این عشق ممنوعمون دوباره زنجیر میشه
این موتور قراضس ولی مث فشنگ
بنز و بی ام و نیستش ولی اینم قشنگ
دلهره ی رفتنو از تو چشات می گیرم
اگه نیای در بریم من از غصه می میرم
یه سرزمین بی مرز یه دشت بی انتها
یه قصر نقلی و قشنگ اندازه ی خود ما
آخ که چه حالی میداد فرار از این فلاکت
از این عذاب ممتد از این همه شکایت
آخ که چه حالی میداد همیشه خواب می دیدم
جای سراب تو جاده یه ذره آب می دیدم
آخ که چه حالی میداد آرزو آرزو نبود
از پس این ترانه ها نمی شدیم زخم و کبود !!!

AteNa
02-20-2008, 06:52 AM
در زمانه ای امیدوارانه بر فردا قدم می گذارم که
امروز را با شکست پشت سر گذاشته ام و دیروز را نیز !
حال ای بخت بد من
بگو کی سایه ی سیاهت را
از سر شاخه ی خمیده ی زندگی من می بری ؟

AteNa
02-20-2008, 06:52 AM
من می دانم و تو می دانی
که در واژه واژه های این زنده گی
مرگ تنها مترادف است
پس مرگ جزئی از زنده گی ست
و زنده گی سراسر مرگ است ...

AteNa
02-20-2008, 06:53 AM
مرگ از زنده گی پرسید :

آن چیست که باعث می شود تو شیرین و من تلخ جلوه کنم ؟

زنده گی لبخندی زد و گفت :

دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقتی که تو در وجودت داری !

AteNa
02-20-2008, 06:53 AM
باغ که عزادار باشه. دیگه تکلیف گلدونای کنار پنجره معلومه
وقتی آسمون گریه می کنه دیگه چه برسه به زمین پیر
که زیر پای ماست !
وقتی پرنده ها باید تو قفس بخونن. از یه بچه طوطی جز تقلید چه انتظاری میشه داشت ؟
مگه میشه تو زندون آزاد بود ؟
هرچقدرم که بزرگ باشه !

AteNa
02-20-2008, 06:53 AM
می تونه آخرین نفس یه مرض سرطانی باشه که خونش پر از
عقده ها و بدبختی هایی که توش شناورن !
یا فشاری که بعد از خالی شدن زیر پای یه اعدامی می خواد کله شو منفجر کنه !
یا می تونه مثل جون کندن کسی باشه که داره خفه میشه و زمین و می کنه !
یا شایدم مثل یه قوطی خالی والیوم !!
یا حتی اون لحظه ایی که از طبقه ی هفدهم داری پائین و نگاه می کنی !
شایدم یه کاسه ی پر از آب و خون که یه دست توش افتاده که رو مچش
یه چاک عمیق خورده !
به هر حال هرچی که تو مخته ! بهتره که فراموش کنی و
بذاری خاطره هاش کم کم غرقت کنن و نفست و بگیرن ...

AteNa
02-20-2008, 06:54 AM
قیصر یه مرد که بعضی چیزا تو کله ش نمیره
اون نمی تونه مثل پهلوونا نامردیا رو ببینه و فقط دلش و به شاهنومه خوش کنه !
شر می بندم سوات خوندن یه بند از شاهنومه رو هم نداره !
اما رسم پهلوونی رو از اونا بهتر بلته !
می دونه که پهلوون با اون کبریت بی خطری که همه فکر می کنن خیلی فرق داره !
قیصر جواب خون و با خون می ده !
نه با شاخه گل !!!!

AteNa
02-20-2008, 06:55 AM
به من می گفت پائیز قشنگ
برگای اون رنگ و بارنگ
به من می گفت بذار بارون بباره
به هرجا که میخواد عشق بیاره
به من می گفت بارون دلنواز
صدای چیک چیکش مثل یه راز
به من می گفت بارون دل فریبه
به هرجا که بره عاشق ذلیله
به من می گفت بارون صفائی داره
به هر جا که بره عشق رو میاره
به من نگفت ابر بی بارون
مثل مرگ مرد تو زندون
به من نگفت بارون تا کی می باره
فقط گفت که اون گاهی می باره
حالا اینجا منه تنهای بی اون
شدم مثل پائیز بی بارون ...

AteNa
02-20-2008, 06:55 AM
بارون می باره ، بارون می باره
روی برگ درختا هم بارون می باره
توی دل منم بارون می باره
توی دل من آروم می باره ، آروم می باره
توی دل من پنجره یی نیست که ببینه بارون می باره
توی دل من اصلا کسی نیست که ببینه بارون می باره ... بارون می باره
دل من مثل کویر ...
کسی چمی دونه توی کویرم بارون می باره ... بارون می باره ...

AteNa
02-20-2008, 06:56 AM
توی یه غروب دلگیر ، وسط یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف یه گله ی شیر
یکی شون نعره زد افتاد ، بقیه رفتن کنارش
می لیسیدن جای تیرو ، بچه ش افتاد روی یالش
تو چشای شیر ذل زد ، از نگاه شیر خوندش که آدم دشمن شیره !
بچه شیر به گله گفتش ، می خواد انتقام بگیره !
نعره زد دوید و رفتش بیرون جنگل تاریک
می دونست آدما اونجان ، پشت اون بیشه ی باریک
اون رسید اول جنگل ، دید که آدما همونجان !
یادش اومد که پدر گفت : " آدما دشمن شیران "
توی یه غروب دلگیر ، بیرون یه جنگل پیر
لوله تفنگا غرید ، طرف بچه ی اون شیر !

AteNa
02-20-2008, 06:56 AM
با اسب زنده گی بر ساحل زمان می تازیم
و امواج خروشان و کف آلود دریا
رد مارا از ذهن ساحل پاک می کنند ...
و تنها ساحلی بجای می ماند که
انتظار رهگذران جدید را می کشد
و همچنان ساحل بر جای می ماند ...

AteNa
02-20-2008, 06:57 AM
جناب آقای سیب زمینی ، مشکوکن به داشت رگ !!!
هرچی همه می گن بابا سیب زمینی که رگ نداره ،
اما قاضی پاشو تو یه کفش کرده که شک کردن مستحبه !
حالا پرونده رو تشکیل می دیم اگر رگی پیدا نشد ، ایشون آزادن ،
البته با صلاحدید سر آشپز !
جراید : خوردن سیب زمینی ممنوع شد ! اعم از سرخ شده یا آب پز !

AteNa
02-20-2008, 06:57 AM
باغ ما تاریک است با درختانی بلند و سیاه !
که از شاخه های درختان حلقه های پلاسیده طناب آویزانند !
نهال های کوچک اجازه قد کشیدن ندارند !
باد برگ های سبز و جوان را به پای درختان سیاه و پیر می اندازد،
تا از خون سبز آنها رگ های سیاه شان پاک شود،
باغ ما ورودی خورشید ندارد !
باغ ما تمام باغبان هایش را کشته !

AteNa
02-20-2008, 06:57 AM
لب دریا توی ساحل ،
دوتا قلب نیمه کاره ...
موجای سفید و وحشی ،
رو تن آبی دریا
می گن انگار که تو نیستی
منم اینجا تک و تنها

AteNa
02-20-2008, 06:58 AM
یه بغض تلخ و سنگین ، یه قطره اشک تنها
رو تن سرد ساحل ، به انتظار دریا
یه ماهیگیر خسته ، یه تور نیمه پاره
رو بوم دور دریا ، خورشید نیمه کاره
رد سیاه چشمات ، رو تن خسته ی من
دیگه مجال نمی ده ، بغض شکسته ی من ...
...

- نیمه کاره موندن این ترانه تقصیر توئه !
و شایدم تقصیر بغض من !؟ اما مطمئن باش شکستن بغض من کار ساده ی نیست .

AteNa
02-20-2008, 06:58 AM
چشمانت را برای زنده گی می خواهم
اسمت را برای دلخوشی می خوانم
دلت را برای عاشقی می خواهم
صدایت را برای شادابی می شنوم
دستت را برای نوازش و
پایت را برای همراهی می خواهم
عطرت را برای مستی می بویم
خیالت را برای پرواز می خواهم

و

خودت را نیز برای پرستش ...

AteNa
02-20-2008, 06:59 AM
دخترک غصه نخور ، دنیا ارزش نداره
این روزگار لعنتی با هیشکی سازش نداره
دخترک گریه نکن، حیف ! اون چشات قشنگ
هرچقدرم گریه کنی ، این زمین از جنس سنگ
دخترک بگیر بخواب ، طلسم ما دست شب
تو خودت خورشید گرمی، که تنت داغ تب
دخترک تنها نرو ، گرگا همه منتظرن
اونا مروت ندارن ، صبر کن بذار اونا برن
دخترک دلم هلاک واسه ساده گی چشمات
نمی تونم که یه لحظه بمونم تو مسیر اون نگات
دخترک یه روز میادش که بشه غصه رو چال کرد
میشه حتا توی اون روز آروزهای محال کرد
دخترک یه روز میاد که ستاره ها بزرگ شن
بره های بی گناهم، حریف روباه و گرگ شن
دخترک بگیر بخواب ، طلسم شب رو می شکونیم
روز و خورشید و دوباره اینجا بر می گردونیم .

AteNa
02-20-2008, 06:59 AM
نمی دونم تاحالا احساس کردی همه چیزو می بینی ؟!
احساس اینکه بلندترین جای این زمین وایسادی و داری پائین و نگاه می کنی،
به نظرت خنده دار یا گریه دار ؟
دیدن آدمایی که از صب تا شب با همدیگه درگیرن و شب تا صب،
با وجدانشون !
دیدن آدمایی که اون پایین شبیه فرشته هان، اما از این بالا شبیه دیوای سیاه می مونن !
اگر تونستی یه سر بیا اینجا،
شاید زنده گی برات یه معنی دیگه پیدا کنه !
میدونی همه می تونن بیان این بالا،
اما می دونی چرا نمیان ؟!
چون از این بالا گندکاریای خودشونم رو میشه !
این روزا آدما حتا جرات رفتن جلو اینه هم ندارن،
چه برسه این بالا ...

AteNa
02-20-2008, 07:00 AM
توی این خنده بازار صدا و تصویر
پر از رنگ و ریا و تزویر
این یکی پرچم شیر می فروشه با خورشید
اون یکی انداخته پشتش عکس یه کاخ سفید !
همه محتاج کمک تشنه ی پول !
مرمان بی پناه ، همه خطا مشغول
آگهی های جفنگ و ریتمیک
تبلیغ فش فشه و رژ و ماتیک !!
جلو دوربین " وطنم خاک تنم " " وطنم جان و تنم "
پشت دوربین همه خاک و آب فدای یه موی سرم
" چو ایران نباشد تن من مباد "
بعد از اینکه پول رسید ، هرچه باداباد
به من بگو تا کی باید اسیر جنجال باشیم ؟
تا کی باید تو رویا و آرزوی محال باشیم ؟
بیا بهت نشون بدم که حرف حق رنگ نداره !
آزادی و دموکراسی نیازی به جنگ نداره !

AteNa
02-20-2008, 07:00 AM
رها باش ، آزاد چون پر کاهی در انبوه قطرات عجول باران !
شب پرستان را به نازکی دلت نزدیک نکن،
زیراکه محفل روشن و آرام دلت تاریک و آشفته می گردد !
پرواز کن ،
اما نه چونان پرنده یی که در هراس ساچمه ی تفنگی ست !
همچون قاصدک بی مقصدی که فقط لذت پرواز کردن را تجربه می کند !
و سپس ،
در گنگی بادهای وحشی ،
ذره ذره بال هایش را از دست می دهد ،
و در یک سقوط آزاد ،
دچار مرگی زیبا می شود ...

AteNa
02-20-2008, 07:00 AM
تو بن بست این روزگار،
یه درخت بزرگ هست که آرزوهای محال میوه هاشن و
حسرت هام ریشه هاش ...
تو بن بست توهم یه درخت هست که اگرم نتونی
میوه هاشو بچینی ،
حداقل می تونی ازش بری بالا ...

AteNa
02-20-2008, 07:01 AM
یه روز تو یه لجن زار پیر و متعفن وقتی همه جک و جونورا داشتن
کار همیشگی رو انجام می دادن یه نیلوفر آبی سرشو آورد بیرون !
هیشکی باورش نمی شد که تو اون لجن زار یه گل غنچه کنه ،
اونم یه نیلوفر آبی !
اون نیلوفر تو همون لجن زار شکوفه کرد و بزرگ شد ...
نه تنها رنگش عوض نشد ،
حتا پشه ها و مگس هام جرات نداشتن نزدیکش بشن،
چون از تمیزی و زیبایی اون می ترسیدن !
خیلی ها خواستن اداشو در بیارن اما نتونستن و رفتن زیر لجن !
اما اون هنوز همون جاس ...
به همون قشنگی و شادابی روز اول .

AteNa
02-20-2008, 07:01 AM
میدونی فقط چندتا کار دیگه مونده تا انجامشون بدم !
اول اینکه ، تمام دسته گلای نرگس پسر بچه سر چهار راه و بخرم ...
بعدش یه سر به خاطرات گذشته بزنم ،
اونوخ با اینه خدافظی کنم و،
بیام پیشت !
بعد از اینکه گلارو بهت دادم،
لبمو بذارم رو لبت و بمیرم !
فقط همین ...

AteNa
02-20-2008, 07:01 AM
الان ساعت دو صبح که تو یه سلول نمور دارم برات آخرین نامه رو می نویسم !
تا دو ساعت دیگه می برنم پای چوبه ی دار !
یکی از بچه های بند می گفت : رفیقشو سه روز پیش اعدام کردن ،
به جرم اینه فروشی !
می گفت : وقتی زیر پاشو خالی کردن، خیلی اون بالا جون داد تا تموم کنه !
می دونی من نگران جون دادن اون بالا نیستم،
اما نمی دونم چقدر طول می کشه تا آدم تموم کنه ؟!
دلم نمی خواد بدونم ...
اما خیلی دوست دارم بدونم بعد از اینکه کلک منو کندن،
چه جوری می خوان کلک تموم آدمایی که مثل منن رو بکنن ؟!
خیلی دلم می خواد بدونم که بعد از من،
چه جوری می خوان تمام اینه هارو بشکونن ؟!
تو اون روز رو می بینی، اما من ندید بهت می گم :
- یه دونه اینه فقط یه دردو نشون میده ،
اما همون اینه اگه بشکنه، هزار تیکه میشه و هزارتا درد و نشون میده -
حالا می مونی و می بینی !
خوب کم کم باید خودمو آماده کنم واسه رفتن !
نمی دونم چرا دلم وشور می زنه،
می ترسم این نامه دستت نرسه !
اما به یکی از یچه ها سپردم قاطی نامه هاش، اینم بفرسته !
برای آخرین با تا همیشه : دوستت دارم ...
حتی وقتی که دارم اون بالا جون می کنم !!!

AteNa
02-20-2008, 07:02 AM
به نام حلقه ی دار و به نام آخرین محکوم !
به نام خون ناحق و به نام کفتری بر بوم !
به نام روز تیربارون، به نام لیلی و مجنون !
به نام ناله ی مادر ، به نام گریه ی خواهر !
به نام بغض نشکسته ، به نام پدری خسته !
به نام ترکش و دشنه ، به نام مردم گشنه !
به نام جنگ و آتش ، به نام تیر آرش !
به نام پیکر بی جان ، به نام خون و آب و نان !
به نام پاک آزادی ، به نام روز آبادی ...

AteNa
02-20-2008, 07:02 AM
جوجه هایی که تو قفس مجبورن رسم کهنه و غلط پدار و مادراشونو،
سر مشق کنن !
بدون اینکه ذره یی به درستی اون شک کنن !
رسم زشت برده گی و بنده گی ،
رسم کثیف چشم دوختن به دستی که دونه می ریزه و آب میاره ...
رسم نابرابر دیدن دنیا از پشت میله های قفس !
رسم ننگین خوندن تو قفس ،
واسه دل زندان بان !!!

AteNa
02-20-2008, 07:02 AM
دم دمای صبح وقتی کم کم سپیده داشت جای شبو می گرفت،
آوردنش تو میدون اعدام !
من داشتم از پنجره سلولم که سه تا میله وسطش داشت نگاش می کردم ...
آخه از صدای خوندنش تا صبح خوابم نبرده بود ...
وقتی خواستن چشاشو ببندن، گفت که می خواد مثل همیشه چشاش باز باشه ،
گفت که تاحالا نه یه لحظه چشاشو هم گذاشته نه تو گوشاش پنبه گذاشته !
صدای همه رو شنیده ، صدای مردم بی چاره و بدبختی که از زور گشنگی خودشونو خلاص می کنن ،
یا از درمونده گی میرن سراغ حشیش !
اون حتی صدای کسایی رو شنیده بود که از بدبختی و بی کسی،
پناه برده بودن به آغوش نامردای شکم گنده پول دار !
تا حالا چشاشو رو پسر بچه فال فروش سر چهارراه نبسته بود !
تا حالا چشاشو روی یه جوونی که پاهاشو از بالای زانو تو میدن جنگ از دست داده بود نبسته بود !
تا حالا نشده بود که چشاشو رو کشتن یه آدم بی گناه ببنده !
واسه همین می خواست تا آخرین لحظه چشاش باز باشه ...
وقتی دستاشو بستن ، چیزی نگفت !
چون اون از وقتی شروع کرده بود به نوشتن روزگار، دستاشو بسته بودن !
واسه همین عادت داشت به این دستبندای آبکی ...
وقتی که حلقه رو سفت کردن تو گردنش، یه نگاه به خورشید کرد ...
آخه خورشیدم از پشت کوه اومده بود تا اعدام اونو تماشا کنه !!!
وقتی فرمانده فرمون داد که زیر پاشو خالی کنن ... دنیا ساکت شد !
خیلی زود نفسش برید ...
اما چشاش هنوز مثل یه کوره داغ داشت می سوخت !
اون روز خورشید سیاه شده بود !!!
همه می گفتن بخاطر اینه که ماه جلوی خورشید و گرفته و کسوف شده و از این جور چیزا ... !!!
اما من می دونم چرا خورشید سیاه پوش شده بود .

AteNa
02-20-2008, 07:03 AM
سخن گفتن از بغض های نشکسته این روزگار دلگیر کار ساده یی ست ...
زیراکه از کثرتشان کاسه صبر هر طنزپردازی سرریز می شود ،
چه برسد به اینه های قلم به دست ...
روزگاری که به بازی می ماند تا زنده گی ...
هر مزرعه یی یک مترسک دارد تا کلاغان جرات پرواز نداشته باشند !
بازی بین ابر مترسک ها ...
در این بین هم خون هزاران هزار نفر ریخته می شود تا قضیه واقعی جلوه کند ... !
چه اهمیت دارد ؟ مهم مزرعه است و محصول مزرعه ...
اینکه کشاورز چقدر زحمت بکشد ... پشیزی ارزش ندارد !
اما جواب خون هایی که بی گناه ریخته شده را چه کسی خواهد داد ؟! ...
به گمانم او هم از این بازی لذت می برد،
وگرنه خون با ارزشتر می بود ... !
ها ؟!