View Full Version : شاهنامه خوانی
Tabassom
11-28-2007, 07:00 PM
سلام در اینجا به شاهنامه خوانی میپردازیم.@};-
از عزیزان علاقمند به این اشعار دعوت میشود
در این تاپیک شرکت نمایند.
@};-
Tabassom
11-28-2007, 07:08 PM
داستان مرگ رستم
http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1600/dbc312751078382377b256158c0acf0d.jpg
كنون كشتن رستم آريم پيش
فردوسي گويد در شهر مرو پيري دانا بود به نام آزاد سرو كه نزد احمد سهل زندگي مي كرد. او از كارنامه هاي خسروان فراوان داشت. با تن و پيكري پهلواني، دلي پر ز دانش و سري پر سخن. هر زمان كه سخن مي گفت پر بود از داستان هاي كهن.
http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1600/dbc312751078382377b256158c0acf0d.jpg
نژادش به سام نريمان كشيده مي شد و از رزم هاي رستم داستان ها به ياد داشت و آنچه كه مي گويم شنيده از آزاد سرو است. اگر عمري باشد و اين نامه را به پايان آورم شاهكاري ماندني به نام من در جهان باقي خواهد بود. اما چه توان كرد.
دو گوش و دو پاي من آهو گرفت بيمار شده ام دو گوشم سنگين شده و دو پاي من از درد طاقت رفتنش كم گرديده و تهي دستي و پيري هم زمان بيشتر نيرو مي گيرد، و من ضعيف مي شوم. نمي دانم از كه شكايت كنم، بنالم ز بخت بد و سال سخت. باشد كه سلطان محمود مرا در اين كار بزرگ ياري كند.
اي فرزند! باز مي گرديم بدنبال سخن و آنچه را كه داناي طوس از زبان آزاد سرو در شاهنامه آورده است.
آزاد سرو گفت: در مشكوي زال بنده اي بود هنرمند، نوازنده رود و سراينده سرود. آن كنيزك روزي پسري آورد چون ماه درخشان، به بالاي سام سوار. خبر به زال دادند شاد شد. ستاره شناسان و دانشمندان را از كشمير و كابل خواست.
بزرگان آتش پرست و آگاهان يزدان پرست، دانايان زيج رومي كه نزد زال جمع شدند و تمامشان ستاره كودك را و آنچه را كه بر او مي گذرد مورد توجه قرار دادند. اما اختران چنين گفتند كه آينده آن پسر تباه است. رويدادي بس شگفت در زندگي آن پسر رخ مي داد.
ستاره شناسان همه به يكديگر نگريستند و بدستان گفتند:«ستاره كودك را نظاره كرديم راستي آنكه آسمان به اين كودك مرحمتي ندارد. زماني كه او به مردي برسد و پهلواني آغاز كند خاندان سام نيرم را تباه خواهد كرد و خاندان تو را به رنج خواهد آورد، همه سيستان از او پر خروش مي شود. شهر ايران از آنچه كه اين كودك مي كند بر هم خواهد ريخت و روز مردم از او تلخ خواهد شد و پس از آن اندكي ديگر در جهان خواهد بود.» دستان غمگين شد، خدا را نيايش كرد و گفت:
«پروردگارا به هر كار پشت و پناهم توئي، براي اين كودك بجز كام و آرام و خوبي مباد!» ورا نام كردش سپهبد شغاد. چون دوران كودكي اش بسر رسيد و جوان شد، شغاد را، بر شاه كابل فرستاد. ديري نگذشت كه او سواري دلاور شد، به گرز و كمان و كمند.
شاه كابل، به گيتي بديدار او شاد بود. پس دختر خود را به او داد تا فرزندي اصيل بوجود آيد. بودن شغاد نزد شاه كابل اين وسوسه را دامن زد كه چرا هر سال يك چرم گاو، زر به رستم باژ دهند. بخصوص حالا كه شغاد داماد شاه كابل است، بايد فكري كرد روزي شغاد در نهان با شاه كابل گفت:«رستم از اينكه من داماد تو هستم شرم ندارد، و از تو باژ طلب مي كند؟ اكنون بيا با هم بسازيم و او را بدام آوريم و تمام جهان را از خونريزي بر او آسوده كنيم!» هر دو با هم توافق كردند و به آنجا رسيدند كه نام رستم را از جهان گم كرده و اشك بر ديده دستان آورند.
شبي تا صبح نخفتند و انديشه كردند كه با رستم چه بايد كرد. شغاد به شاه كابل گفت:«راه آن است كه مهماني بزرگي برپا كنيم، به هنگام مي خوردن تو من را از خود بران، سخن سرد و دشنام بد بگوي، من از تو قهر كرده سوي زابل مي روم و در آنجا از تو شكايت مي كنم. هم نزد رستم و هم نزد دستان. آن چنان كه رستم براي تلافي و حفظ من بسوي تو بيايد. در اين مدت شكار گاهي را انتخاب كن و در راه آن چندين چاه به بزرگي كه رستم و رخش در آن بيفتند بكن، در ته چاه نيزه هاي بلندي را بنشان و بر آن خنجر و دشنه ببند، تعداد چاه ها را هر چه بيشتر كني بهتر است.
اگر ده كني چاه بهتر ز پنج
چو خواهي كه آسوده گردي ز رنج
چنانكه گفتم در بن هر چاه نيزه و خنجر فراوان بنشان و سر چاه را سخت بپوشان و اين داستان را حتي به باد هم نگو كه حتي باد هم راز ما را بجايي ديگر خواهد برد.»
شاه كابل به گفتار آن بي خرد گوش كرد، جشني بر پا كرد و چون نان خوردند، مي و رود و رامشگران خواستند و شغاد خود را به مستي زد و به شاه كابل گفت:«من از همه شماها بالاترم، زيرا برادري چون رستم دارم، كدامتان چنين نژادي داريد؟»
شاه كابل خود را به آشفتگي زد و گفت:«اي شغاد تو از نژاد سام نيرم نيستي، تو نزد رستم و سام از نوكري پست تر و كوچكتر هستي.» چنانكه قرار بود سخنشان در اين زمينه بالا گرفت. عاقبت شغاد پاي بر اسب كرد و روانه زابل شد.
http://www.iketab.com/Attach/SMMPBPages/ArticleMan/1600/6ba73eb8056b56255c9b5eb639f9bc93.jpg
شغاد چون به زابل رسيد بديدار زال رفت، پدر شادمان شد، نوازش كرد و در پي آن شغاد نزد رستم رفت. رستم از ديدار او شاد شد، او را در بر گرفت و پرسيد:«چگونه است كار تو با كابلي- چه گويد وي از رستم زابلي؟»
شغاد گفت:«از او سخن مگو! قبل از اين به من نيكويي مي كرد. اما اكنون چون مي مي خورد مرا كوچك مي كند و مي گويد، تا كي بايد به رستم باژ داد؟ و به من گفت تو فرزند زال نيستي، اگر هم باشي خود زال چه ارزشي دارد كه تو داشته باشي؟ دل من از آن سخنان گرفت و از كابل شبانه بيرون آمده و خود را به زال رساندم.»
رستم در خشم شد و گفت:«از او و كشورش انديشه مكن! براي همين سخن كه گفته است جانش را خواهم گرفت و تو را شادمان بر تخت شاهي كابل مي نشانم، اينك چند روز بمان تا با هم رفته و شاه كابل را بر سر جاي خودش بنشانيم!»
رستم فرمان داد سپاهي شايسته آماده كنند تا به جنگ شاه كابل برود و شغاد را پادشاه آن سرزمين نمايد. چون كار لشكر آماده شد، شغاد نزد رستم رفت و گفت:«اي برادر! شاه كابل ارزش جنگيدن ندارد، اگر نام تو بر نويسم بر آب- به كابل نيابد كس آرام و خواب. گمان مي كنم از آنچه با من كرده پشيمان شده است و اينك مي كوشد تا به نوعي با من آشتي كند و كساني را نيز براي اين كار فرستاده است.» رستم گفت: «اينك كه چنين است به كابل نمي روم. زواره با صد سوار و صد پياده كافي خواهد بود.»
اما بشنو از شاه كابل! فرداي آن شب كه شغاد روانه زابل شد، گروهي چاه كن گزيده كرد، به شكار گاه رفت و فرمان داد تا در راه آن، چاه هاي فراوان كندند. چون آماده شد، فرمان داد نيزه و شمشير و دشنه و خنجر در آنها نصب كردند و سر چاه ها را چنان بستند كه انسان و حيوان آن را تشخيص نمي داد.
از آن سو رستم بر رخش نشست و روانه راه شد. شغاد فرستاده اي را برگزيد و براي شاه كابل پيغام داد:«اينك جهان پهلوان بدون سپاه به همراه من روانه كابل است. تو استقبال كن و از گفتار خودت عذر خواهي بنما!» شاه كابل از شهر بيرون آمد و چون رستم را ديد از اسب پياده شد، تاج از سر برداشت، كفش از پاي در آورد، دو دست بر سر نهاد، در برابر رستم به خاك افتاد و گفت:«هر چه گفته ام از مستي بوده، سزد گر ببخشي گناه مرا- كني تازه آيين و راه مرا. اي جهان پهلوان تا مرا نبخشي بر اسب نخواهم نشست.»
شاه كابل همچنان با پاي برهنه جلوي رستم حركت مي كرد تا دل رستم آرام شد و گناه او را بخشيد. فرمان داد تا كلاه بر سر نهاده، كفش پوشيده، بر اسب نشسته و همراه او روانه راه شود. نزديك شهر كابل باغي بود بسيار زيبا، زميني سر سبز با چشمه و جويبار، چون به آنجا رسيدند، شاه كابل جشني آراسته بود. به هنگام جشن، شاه كابل به رستم گفت:«در نزديكي اينجا ميان كوه و دشت شكار گاهي هست بي نظير. همه دشت پر است از آهو و گور و حيف است حال كه تا آنجا آمده اي شكار نكرده بروي.»
اي فرزند! چون زمان كاري باشد آن كار خواهد شد.
چنين راز دارد جهان جهان
نخواهد گشادن بما بر نهان
بفرمود تا رخش را زين كنند
همه دشت پر باز و شاهين كنند
رستم تير و كمان بر گرفت و با شغاد و زواره روانه شكارگاه شد. چون به شكارگاه رسيدند، سپاهياني كه همراه رستم بودند هر يك بسوئي پراكنده شدند. شغاد نيز از ايشان جدا شد، اما زواره و تهمتن بر همان راه رفتند كه در آن چاه بود. رخش به كنار يكي از چاه ها رسيد، حيوان بوي خاك تازه را حس كرد. تن خود را جمع كرد. رستم هي بر آن زد، رخش از جا جست اما از بوي خاك تازه ترسيد و ميان دو چاه رسيد اما نمي خواست پيش برود. رستم به خشم آمد و تازيانه به رخش زد كه هرگز چنان نكرده بود. رخش ميان دو چاه مانده بود و خود عقب راه گريز مي گشت. چون رستم بر او تازيانه زد، براي جستن بر دو پاي فشار آورد، دو پايش فرو شد به يك چاهسار.
رخش و رستم در چاهي كه پر از شمشير و تيغ تيز بود در غلطيدند. و رخش كه خود پهلوان بود، پهلويش دريده شد و تهمتن نيز بر تيغ و خنجرها فرو افتاد و در دم بدانست كه شغاد چگونه در راهش چاه كنده است. رستم به نيروي مردي و غيرت پهلواني تن خويش را به كنار چاه رسانيد و با خستگي چشمهايش را گشود كه چشمش بر صورت شغاد افتاد.
بدانست كان چاره و راه اوست
شغاد فريبنده بدخواه اوست
بدو گفت، اي مرد بدبخت شوم
ز كار تو ويران شد آباد بوم
از آنچه كردي پشيمان خواهي شد و دنيا بزودي تو را پاسخ خواهد داد.» شغاد فرياد كرد:«همان جهان كه گفتي امروز پاسخ تو را داد. تا به كي مي خواستي خون بريزي و سرزمين مردم را از هر سو تاراج كني و به هر ملت هجوم بري؟ اكنون دوران تو بسر آمد و در دام افتادي!» در سخن بودند كه شاه كابل از راه رسيد. رستم را زخمي ديد و تمام زخم ها نابسته و خون فشان. رو به رستم كرد و گفت:«در اين دشت چه اتفاقي افتاده است؟ صبر كن بزودي مي روم تا پزشكي براي مداواي تو بياورم. او زخم هاي تو را مرهم خواهد نهاد» و شروع كرد به اشك ريختن. رستم گفت:«اي مرد بد گوهر! روزگار پزشك براي من ديگر سر آمده و تو هم بسر خواهد آمد و هيچ كسي زنده بر آسمان گذر نخواهد كرد، مردان و بزرگان برفتند و ما چو شير ژيان بر گذرمانده ايم.
چون من در گذشتم به اندك جان تو هم گرفت خواهد شد. فرامرز فرزند من كين مرا خواهد خواست.» سپس به شغاد گفت:«اكنون كه در آستان مرگ هستم كمان مرا برگير، تيري بزه كن و با دو تير ديگر به من بده تا اگر مدتي زنده بمانم و شيري از اينجا گذر كند مرا ندرد و بتوانم از خود دفاع كنم.» شغاد كمان را برگرفت و تير را بر آن نهاد و با خنده آن را پيش تهمتن نهاد و ز مرگ برادر همي بود شاد.
تهمتن با سختي كمان را به دست گرفت. شغاد چون حالت رستم را ديد، ز تيرش بترسيد سخت. و در هر سو عقب سنگري مي گشت تا خود را حفظ كند. فقط درخت چنار بزرگي نزديك او بود كه به علت عمر دراز، ميانش تهي شده، اما شاخ و برگش بر جاي بود. شغاد خود را پشت آن رسانيده و پنهان شد. رستم چون چنان ديد، كمان را گوش تا گوش كشيده، خدا را ياد كرد و درخت و برادر بهم بر بدوخت- شغاد از پس زخم او آه كرد- تهمتن بر او درد كوتاه كرد.
رستم سر بر آسمان كرد و گفت:«يزدان را سپاس كه از كودكي تا كنون همواره يزدان شناس بوده ام و اكنون كه جانم بلب رسيده نيز، پروردگار امكان داد تا كين خود را بستانم.
پروردگارا:
مرا زور دادي كه از مرگ پيش
از اين بي وفا بستدم كين خويش
گناهم بيامرز و پوزش پذير
كه هستي تو بخشنده دستگير
راه تو و راه پيامبران تو را پذيرفتم. چون تا دم مرگ آئين پاك خدائي را با خود دارم، روانم كنون گر بر آيد چه باك. بهشت را نصيب من كن و آشكار و نهان مرا ببخش كه بسوي تو مي آيم!»
بگفت اين و جانش بر آمد ز تن.
و چنين بود مرگ جهان پهلوان، تهمتن رستم دستان، پهلوان بزرگ آريايي كه افسانه هاي او و مردي و پهلوانيش در هر جا كه آريايي ها رفته اند، اثري از آن برجاست. بروايت يك نوشته فردوسي رستم صد و هفت سال در جهان زيست.
يك آب (يكاب) از پس دشمن بدسگال
به از عمر بگذشته صد هفت سال
كه در نوشته ديگر چنين آمده است.
دمي آب خوردن پس از بدسگال
به از عمر هفتاد و هشتاد سال
دفتر هميدون بگفتار خويش
Samira
12-09-2007, 05:24 PM
در ادامه شاهنامه خوانی داستال زال و رودابه را نقل میکنم.(از آنجایی که حدس میزنم شاید فهم معنی برخی کلمات سخت باشد داستان را به زبان ساده تر نقل میکنم.)
هر کدام از دوستان که مایل بودند میتوانند در نقل ادامه داستان من را همراهی کنند.
رفتن زال به کابل
دیوان مازندران و سرکشان گرگان بر منوچهر شاهنشاه ایران شوریدند. سام نریمان فرمانداری زابلستان را به فرزند دلاورش زال زر سپرد و خود برای پیکار با دشمنان منوچهر رو به دربار ایران گذاشت.
روزی زال آهنگ بزم و شکار کرد و با تنی چند از دلیران و گروهی از سپاهیان روی به دشت و هامون گذاشت.
هر زمان در کنار چشمهای و دامن کوهساری درنگ میکرد و خواننده و نوازنده میخواست و بزم میآراست و با یاران باده مینوشید، تا آنکه به سرزمین کابل رسید.
امیر کابل مردی دلیر و خردمند بنام «مهراب» بود که باجگزار سام نریمان شاه زابلستان بود. نژاد مهراب به ضحاک تازی میرسد که چندی بر ایرانیان چیره شد و بیداد بسیار کرد و سرانجام به دست فریدون برافتاد. مهراب چون شنید که فرزند سام نریمان به سرزمین کابل آمده شادمان شد. بامداد با سپاه آراسته و اسبان راهوار و غلامان چابک و هدیههای گرانبها نزد زال آمد. زال او را گرم پذیرفت و فرمان داد تا بزم آراستند و رامشگران خواستند و با مهراب به شادی بر خوان نشست.
مهراب بر زال نظر کرد. جوانی بلند بالا و برومند و دلاور دید سرخ روی و سیاه چشم و سپید موی که هیبت پیل و زهره شیر داشت. در او خیره ماند و بر او آفرین خواند و با خود گفت آنکس که چنین فرزندی دارد گویی همهی جهان از آن اوست.
چون مهراب از خوان برخاست ، زال بر او یال و قامت و بالایی چون شیر نر دید. به یاران گفت :« گمان ندارم که در همهی کشور زیبندهتر و خوب چهرهتر و برومندتر از مهراب مردی باشد.»
هنگام بزم یکی از دلیران از دختر مهراب یاد کرد و گفت :
پس پرده او یکی دختر است که رویش ز خورشید روشنتر است
دوچشمش بسان دو نرگس بهباغ مــژه تـیـرگـی برده از پــّر زاغ
اگر ماه جویی همه روی اوست وگرنه مشک بوئی همه موی اوست
بهشتی است سر تا سر آراسته پر آرایش رامش و خواسته
چون زال وصف دختر مهراب شنید مهر او در دلش رخنه کرد و آرام وقرار از او باز گرفت. همه شب در اندیشهی او بود و خواب بر دیدگانش گذر نکرد.
یک روز چون مهراب به خیمهی زال آمد و او را گرم پذیرفت و نوازش کرد و گفت اگر خواهشی در دل داری از من به خواه. مهراب گفت: « ای نامدار!، مرا تنها یک آرزوست و آن اینکه بزرگی و بنده نوازی کنی و به خانهی ما قدم گذاری و روزی مهمان ما باشی و ما را سر بلند سازی.»
زال با آنکه دلش در گرو دختر مهراب بود اندیشهای کرد و گفت : « ای دلیر !، جز این هر چه میخواستی دریغ نبود. اما پدرو سام نریمان و منوچهر شاهنشاه ایران همدستان نخواهند بود که من در سرای کسی از نژاد ضحاک مهمان شوم و بر آن بنشینم.»
مهراب غمگین شد و زال را ستایش گفت و راه خویش گرفت. اما زال را خیال دختر مهراب از سر به در نمیرفت.
سیندخت و رودابه
پس از آنکه مهراب از خیمهگاه زال باز گشت نزد همسرش «سیندخت» و دخترش «رودابه» رفت و به دیدار آنان شاد شد. سیندخت در میان گفتار از فرزند سام جویا شد که: « او را چگونه دیدی و با او چگونه بخوان نشستی ؟ در خور تخت شاهی هست و با آمیان خو گرفته و آیین دلیران میداند یا هنوز چنان است که سیمرغ پرورده بود ؟»
مهراب به ستایش زال زبان گشود که: « دلیری خردمند و بخنده است و در جنگ آری و رزمجویی او را همتا نیست :
رخش سرخ ماننده ارغوان جوانسال وبیدارو بختش جوان
بکین اندرون چون نهنگ بلاست بزین اندرون تیر چنگ اژدهاست
دل شیر نر دارد و زور پیل دودستش به کردار دریا ی نیل
چو بر گاه باشد زر افشان بود چو در چنگ باشد زر افشان بود
تنها موی سرو رویش سپید است. اما این سپیدی نیز برازندهی اوست و او را چهرهای مهرانگیز میبخشد.»
رودابه دختر مهراب چون این سخنان را شنید رخسارش برافروخته گردید و دیدار زال را آرزومند شد
ادامه دارد...
منبع: پایگاه پژوهشی آریابوم
Tabassom
12-13-2007, 11:05 AM
زال در راه سفر به... هندوستان
به دربار مهراب شاه کابل حضور می یابد:
سوی کشور هندوان کرد رای
سوی کابل و دنبر و مرغ و مای
ز زابل به کابل رسید آن زمان
گزاران و خندان دل و شادمان
مهراب شاه از نزول زال و مصاحبتش خوشحال می شود و با قدردانی مقدم او را گرامی می دارد و از رای و تدبیر شاهزاده سیستانی در شگفت می ماند. میزبانان زال از موجودیت دوشیزه پری چهره ، بلند قامت ، غزال چشم و شاهدخت کابلستان «رودابه» برایش خبر می دهند:
پس پرده او یکی دخترست ....
که رویش ز خورشید نیکوتر است ...
ز سرتا به پایش بکردار عاج ..
به رخ چون بهشت و به بالا چو ساج...
دهانش چو گلنار و لب ناروان/..
زسیمین برش رسته دو ناروان..
دو چشمش بسان دو نرگس بباغ
مژه تیرگی برده از پر زاغ
اگر ماه بینی ، همه روی اوست
اگر مشک بویی همه موی اوست
بهشتیست سرتاسر آراسته
پر آرایش و رامش و خواسته
دل زال زر از این توصیف وسوسه برانگیز به جوش آمده و آنگاهی که هم رکابان و میزبانان ترکش می کنند ، در فکر خیال انگیز رودابه غرق می شود. هنوز فرصت تصمیم گیری را نیافته که مهراب شاه غافلگیرانه به خیمه زال بر میگردد:
همیرفت مهراب کابل خدای
سوی خیمه زال..زابل خدای
زال که اکنون فکر دورنمای زندگی چون هاله مرموزی روانش را فرا گرفته ، بایست به هر وسیله ای مهراب شاه را به خود رام سازد و برایش پیشنهاد کند تا خدمتی را شاه کابل برایش واگذار شود:
بپرسید کز من چه خواهی بخواه
ز تخت و ز مهر و تیغ و کلاه
اما مهراب سرحد دوستی با مهمانش را کوتاه می گیرد و فقط می خواهد او را بر دور سفره رنگینس سر فراز بدارد و بس:
بدو گفت مهراب کای پادشاه
سرافراز و پیروز و فرمانروا
مرا آرزو در زمانه یکیست
که آن آرزو بر تو دشوار نیست
که آیی به شادی بر خان من
چو خورشید روشن کنی جان من
چنین داد پاسخ که این رای نیست
بخوان تو اندر مرا جای نیست
با این پاسخ دل مهراب شاه اندکی زنگار گرفت و از خیمه زال بیرون شد ، اما شمع افروخته عشق رودابه در دل زال به لهیب سوزان و سرکشی مبدل گردید:
دل زال یکباره دیوانه گشت
خرد دور شد ،
عشق فرزانه گشت
زال مدتی در مهمانی مهرابشاه باقی می ماند تا اینکه رودابه پنج کنیزک خود را به بهانه سیر و گشت لب دریا و اصلا برای دیدار زال می فرستد.
پرستندگان را سوی گلستان
فرستاد همی ماه کابلستان
و پرستندگان در صحبتی با زال می گویند:
خرامان ز کابلستان آمدیم
بر شاه زابلستان آمدیم
سپهبد خرامید تا گلستان
به نزد کنیزان کابلستان
کنیزان در نتیجه این دیدار با زال پیوند او را با بانوی خودشان رودابه موافق می یابند و به زال وعده دیدار رودابه را می دهند. شامگاهان ، زال سوار بر رخش بادپیما به در دروازه کاخ رودابه نزول می یابد و تا سحر با رودابه به راز و نیازهای عاشقانه می پردازد و قول و قرار ازدواج با هم می دهند:
بدو گفت رودابه من همچنین
پذیرفتم از داور کیش و دین
که بر من نباشد کسی پادشاه
جهان آفرین بر زبانم گواه
زال با موبدان به مشورت می پردازد و مصلحت را در آن می بیند تا ماجرا را توسط قاصدی به نزد پدرش سام نریمان به سیستان بفرستد. سام از شنیدن پیام زال در حیرت می افتد و پاسخ نامه فرزندش را چنین می دهد:
همی گفت اگر گویم این نیست رای
مکن داوری سوی دانش گرای
و گویم آری و کامت رواست
بپرداز دل را بدانچت هواست
از این مرغ پرورده و دیو زاد
چگونه برآید همانا نژاد؟
گشاده تر آن باشد اندر نهان
چه فرمان دهد کردگار جهان
سیندخت ، مادر رودابه که هنوز از این مهرورزی ها بی اطلاع هست فرستاده زنی را از سوی زال به نزد رودابه دستگیر می کند و موی را می کند ، تا بگوید چه اسراری در میان است. رودابه خود بی هیچ تردید و گمانی همه داستان را به مادرش بیان می کند ، اما سیندخت که خودش روزگار جوانی و عشق را دیده و با قهر و غضب های مهراب شاه نیز آشنایی دارد ، قلبش به سختی تکان می خورد و می گوید:
شود شاه ایران بدین خشمناک
ز کابل برآرد به خورشید خاک
آنگاهی که مهراب شاه از دلدادگی دخترش با زال آگاه می شود ، در خود می لرزد و می خواهد همهمه بی انظباطی خانواده اش را با ریختن خون رودابه جبران نماید:
اگر سام یل با منوچهر شاه
بیایند بر ما یکی دستگاه
ز کابل برآید به خورشید دود
نماند برین بوم کشت و درود
چنین گفت سیندخت کای پهلوان
ازین در مگردان بخیره زبان
ز زال گرانمایه داماد به
نباشد همی از کهان و ز مه
که باشد که پیوند سام سوار
نخواهد از ..اهواز تا ..قندهار
هر آنگه که بیگانه شد خویش تو
بود تیره روی بد اندیش تو
تعبیرهای وساطت گرانه سیندخت هر چند در مهراب شاه بی تاثیر نمی ماند ، اما می خواهد تا رودابه را به حضورش بیاورند ، سیندخت سخت می ترسد که هنگامه قهر و غضب مهراب شاه گزندی به جان نازک رودابه نرسد:
بدو گفت پیمانت خواهم نخست
که او را سپاری به من تندرست
و زان چون بهشت برین گلستان
نگردد تهی روی کابلستان
خشونت مهراب شاه بر سر همین قضیه به گوش شاه سیستان می رسد ، ..منوچهر
به سام پدر زال که سپهبد سیستان است می گوید:
به هندوستان آتش اندر فروز
همه کاخ مهراب کابل بسوز
برآمد همه شهر کابل به جوش
و ز ایوان مهراب برشد خروش
زال وضعیت پیش آمده را درک کرده و لازم دانست تا موقتا کابل را ترک گوید:
خروشان ز کابل همی رفت زال
فرو برده لنج و برآورده بال
همی گفت اگر اژدهای دژم
بیایدکه گیتی بسوزد به دم چو
کابلستان را نخواهد بسود
نخستین سر من بباید درود
سام موقع آن را می یابد به کابلستان لشکر کشد ، به همین منظور سیستان را به قصد حمله به مهراب شاه کابلی ترک می گوید. سپاه زال و سام در میانه راه با هم مقابل می شوند و زال پدر را از پایداری و تحمل خود اطمینان می دهد:
هنر هست و مردی و تیغ و یلی
یکی یار چون مهتر کابلی
نشستم به کابل به فرمان تو
نگه داشتم رای و پیمان تو
به اره میانم بدو نیم کن
ز کابل مپیمای با من سخن
بکن هر چه خواهی که فرمان تراست
به کابل گزندی بود آن مراست
کنون چنبری گشت پشت یلی
نتابم همی خنجر کابلی
در ارایه های زال دیده می شود که او درگیری را بین سام و مهراب شاه کابلی گزندی برای خود می داند ، اما همین که خبر آمادگی رزم آوران سیستان به دربار کابل می رسد باز هم پادرمیانی سیندخت مساله را به سوی توافق و تفاهم سوق می د هد و همین است که آفتاب اقبال ایران طالع می گردد و زمینه ظهور رستم روئین تن فراهم می آید.
متن اصلی از ویکیپدیا
Samira
01-06-2008, 10:18 AM
شاهنامه پیوند دهنده هویت ملی ایرانیان است
یک کارشناس ارشد تاریخ گفت: شاهنامه فردوسی یکی از منابع مکتوبی است که بر روند ایجاد همبستگی میان ملت ایران و پیوند هویت ملی ایرانیان تاثیر بسیاری گذاشته است.
احسان فتح اللهی در حاشیه همایش شعر و ادب فارسی در وحدت آفرینی و انسجام اسلامی دانشگاه آزاد اسلامی واحد نیشابور در گفتگو با خبرنگار مهر در نیشابور اظهار داشت: شاهنامه به دلیل بومی بودن، انعطاف پذیری، انتقال طرز تفکر و خلق و خوی گذشته ایرانیان و ماندگاری آن می تواند یکی از عناصری باشد که در راستای هویت یابی ایرانیان نقش به سزایی ایفا کند.
این کارشناس ارشد تاریخ افزود: انسان قرن بیست و یکم که با ظهور پدیده ملت ها مواجه شده است به دنبال هویت یابی در درون مجموعه و فضای زندگی خود است و به دنبال دستیابی به آن که افرادی که به وجود آورنده ملت هستند، چگونه با یکدیگر، انسجام و همبستگی پیدا کرده اند.
وی با بیان اینکه ایران نیز همراه با این تحولات، دوره بازیابی هویت و سپس وحدت ملی را تجربه می کند، خاطرنشان کرد: یکی از عناصر مهم پیوند دهندگی ایرانیان، وجود منابع مکتوب است که نقش بسیار مهمی را در این راه ایفا می کند.
وی در پاسخ به این پرسش که هویت ملی چه کارکرد و تأثیری دارد، یادآور شد: مجموعه انسانی به خاطر بقای خود به همکاری متقابل میان انسانها نیاز دارد و همین همکاری باعث می شود که همبستگی میان انسانها به وجود آید و همین احساس تعلق داشتن در مجموعه سرزمینی همراه با زبان و آداب و رسوم مشترک، باعث بقاء و تکامل قوم، ملت و سپس جامعه می شود و این انسجام باعث می شود هر فرد در یک جامعه خود را بر اساس همان مشترکات، تعریف و مشخص نماید.
فتح اللهی ادامه داد: این همبستگی در نهایت سبب شکل گیری کنش ها و واکنش ها می شود که در روند تصمیم گیری یک جامعه تأثیر می گذارد.
وی بیان داشت: با این که تاریخ ایران سراسر صحنه برخورد میان اقوام گوناگون بوده است و این برخوردها مسبب مشکلات فراوانی برای ایران و ایرانی شده است، اما به خاطر اینکه شاهنامه به عنوان یکی از فرهنگهای معنوی از قرن چهار هجری شکل مدونی گرفت، اضمحلال فرهنگ ایران تا امروز هیچگاه شکل نگرفت.
فتح اللهی عنوان کرد: شاهنامه یکی از منابعی است که طرز تفکر و خلق و خوی گذشته ایرانیان را از طریق سنت شفاهی و مکتوب ضبط کرده است و به خاطر اینکه فرهنگ معنوی در دل افراد یک جامعه جای دارد و این معنویت سبب می شود دگرگونی کمتری نسبت به فرهنگ مادی تجربه کند و اصل ماندگاری را همچنان یدک بکشد.
وی با بیان اینکه فرهنگ مکتوب یکی از عوامل ایجاد هویت ملی است، گفت: هویت ملی ایرانیان منشعب از سه محور اساسی هویت ایرانی، اسلامی و غربی است.
این کارشناس ارشد تاریخ ویژگی های شاهنامه فردوسی را پاسداری ازهویت اسلامی و ایرانی دانست و اضافه کرد: تلاش سی ساله فردوسی نشان دهنده این تلاش اوست که شاهنامه را به صورت مکتوب در آورد و این مسئله باعث شد که شاعران پس از فردوسی تا عصر حاضر شاهنامه را به عنوان یکی از مبانی هویت ملی بدانند.
وی یادآور شد: فردوسی با تکیه بر عامه پسندی شاهنامه توانست نسبت به شاعران دیگر همچون سنایی، عطار و نظامی در دل مردم خود را همانند نقش حافظ و سعدی جای دهد.
فتح اللهی خاطرنشان کرد: همان طور که در رنسانس ادبیات رومی و یونانی به داد اروپاییان رسید و غربیان را به سمت مدرنیته سوق داد در ایران نیز با استفاده از این متون مکتوب هویت ساز می توان به دروازه های بزرگی دست یافت
خبرگزاری مهر
Samira
02-04-2008, 06:13 AM
رفتن رستم به ديدن لشکر سهراب و کشتن زنده رزم
رستم به کاوس گفت : «اگر اجازه دهی با لباس مبدل بدون کلاه و کمر به لشکر توران بروم و ببینم که این نو جهاندار کیست ؟»
کاوس گفت : «این کار فقط از تو بر می آید، یزدان نگهدارت.»
جهان پهلوان جامه ای مانند تورانیان پوشیده و پنهانی تا کنار اردوی تورانیان رفت. صدای تورانیان را که می گذشتند و یا در دژ سپید بودند خوب می شنید. پس خدا را یاد کرد و با دلیری به درون دژ رفت. تمام پهلوانان و سران لشکر توران را نگاه کرد.
کم کم پیش رفت تا به چادر سهراب رسید، دید پهلوانی بر تخت نشسته بر یک دست او زنده رزم و در دست دیگر هومان قرار گرفته اند. بارمان نیز به کرسی در کنار هومان قرار گرفته بود.
رستم، سهراب را به دلیری پسندید. دو بازو به بزرگی ران اسب و با هیبتی چون شیر، چهره چون خون و سد دلیر گردش ایستاده بودند. جوان و سرافراز چون نره شیر، رستم دورتر از چادر ایستاده بود که زنده رزم از چادر بیرون رفت ودر تاریکی چشمش به رستم افتاد به هیکل او نگاه کرد دانست در لشکر توران چنین سپاهی وجود ندارد این بود که به تندی پرسید : «که هستی ؟ سوی روشنایی بیا تا روی تو را ببینم». تهمتن پیش رفت مشتی بر گردن زنده رزم زد که جان از بدنش پرواز کرد.
آن زمان که سهراب آهنگ جنگ ایرانیان کرد، ژنده رزم را همراه آورد. زیرا او نیز فرزند شاه سمنگان بود. تهمینه نیز با آمدن ژنده رزم موافقت کرد زیرا او رستم را در بزم دیده بود و می شناخت. تهمینه به ژنده رزم گفت : «تو را همراه سهراب می فرستم تا چون به ایران رسد و کار جنگ بالا بگیرد پدرش را به او نشان دهی» اما چون سرنوشت نوعی دیگر رقم زده بود ژنده رزم به دست رستم کشته شد. سهراب ساعتی انتظار کشید اما ژنده رزم باز نگشت. سهراب کس فرستاد دنبال ژنده رزم بگردند. یکی از کسان ژنده رزم را که جان از تنش بیرون رفته بود بر خاک پیدا کرد. نزد سهراب برگشت و داستان را گفت.
سهراب از جا بلند شد همراه با تمام کسان با شمع افروخته به دیدن ژنده رزم آمد که او را مرده یافت. سهراب شگفت زده شد، پهلوانان را خواست گفت : «امشب نباید خفت زیرا گرگی در میان ما آمده، امشب را بیدار باشید، باشد که فردا کین ژنده رزم را از ایشان بخواهم».
رستم دژ را خوب تماشا کرد سرداران را شناخت و از همان راه که آمده بود بازگشت. چون به سپاه رسید، گیو پاسدار بود چون سایه رستم را دید با تیغ کشیده بر سر او فریاد زد :
«کیستی؟» رستم از صدایش شناخت که گیو است و خود را آشکار کرد. گیو چون صدای رستم را شنید پیاده شد و به رستم گفت : «ای پهلوان ! در این تیره شب کجا بودی؟» رستم آنچه کرده بود گفت.
گیو بر او آفرین کرد و با رستم نزد کاوس رفت و کاوس پرسید : «چه کردی؟» رستم گفت : «گمان نکنم سهراب از تورانیان باشد از ایران و توران به هیچکس مانند نیست. تا آنجا که به یاد دارم، تو گوئی که سام سوار است و بس».
آن شب گذشت. فردا صبح سهراب خفتان جنگ پوشید، ابزار جنگ بر گرفت با اسب بر بلندی بالا رفت، به جاییکه ایران سپه را بدید، و فرمان داد تا هجیر را بیاورند. هجیر را آوردند. سهراب گفت : «ای پهلوان ! هر چه می پرسم به من راست بگو، گرد دروغ مگرد. اگر راست بگوئی رهایت می کنم، اگر راست گفتی به تو گنج می دهم، نیکی می کنم، اما اگر دروغ و کژی پیش آوردی، همان بند و زندان بود جای تو».
هجیر گفت : «هر چه بپرسی پاسخ خواهم داد مگر آنکه ندانم».
سهراب گفت : «نشانه هایی از طوس، کاوس، گودرز، گستهم، گیو، بهرام و رستم می خواهم. نشان آنها را به من بده ! اینک نگاه کن آن سراپرده دیبای رنگارنگ با خیمه ها که سد ژنده پیل در برابرش بسته اند، با تختی از پیروزه، با آن درفش زرد خورشید پیکر که نشان ماه را بر سر خود دارد و در قلب سپاه زده شده، از آن کیست؟»
هجیر گفت : «آن از کاوس کی است».
سهراب پرسید : «در دست راست که سواران بسیار قرار دارند، آن سراپرده سپاه با خیمه های بی اندازه، با درفش پیل پیکر به که تعلق دارد ؟»
هجیر پاسخ داد : «آن درفش پیل پیکر از آن طوس فرزند نوذر است که سپهدار سپاه می باشد».
سهراب گفت : «آن سراپرده سرخ و آن درفش بنفش که نقش شیر دارد و سپاه بزرگی پشت آن قرار گرفته از آن کیست ؟»
سهراب گفت : «آن پرده سرای سبز که بزرگان ایران برابرش ایستاده اند و در برابرش اختر کاویان را بر پای داشته اند و آن پهلوان که بر تخت نشسته با آن بدن و قدرت و نیرو و آن اسب که مانند آن را ندیده ام و هر زمان می خروشد کیست ؟ ببین درفش اژدها پیکر دارد که بر نوک آن شیری زرین نصب شده نام آن سوار دلیر چیست ؟»
هجیر با خود فکر کرد اگر من نشان جهان پهلوان را به او بگویم باشد که به ناگاه بر او بتازد پس بهتر است نام رستم را از او پنهان کنم. هجیر سر بلند کرد و گفت : «شنیده ام از چین، نیکخواه و پهلوانی به تازگی نزد کاوس آمده است».
سهراب گفت : «نام او چیست ؟» گفت : «بیاد ندارم».
سهراب دوباره گفت : «پرسیدم نام آن چینی را بگو» هجیر گفت : «ای پهلوان من مدت ها در دژ بودم در همان زمان پهلوان چینی نزد کاوس رفته است».
سهراب در دل غمگین شد زیرا نام رستم را نشنید، اما نشانی های صاحب درفش اژدها پیکر را از مادرش شنیده بود، آن را می دید ولی باور نمی کرد و می خواست آن سخن شیرین را از دهان هجیر بشنود، اما آنچه را که نخست بر پیشانیش نوشته بودند جز آن بود.
قضا چون ز گردون فرو ریخت بر
همه زیرکان گور کردند و کر
Samira
02-04-2008, 06:15 AM
سهراب پرچم سرداران دیگر را به هجیر نشان داد و نام صاحب آن را پرسید، درفش گرگ پیکر را نشان داد و گفت : «آن پرچم از کدام سردار است ؟»
هجیر گفت : «آن سراپرده ی گیو است، بزرگترین فرزند گودرز و داماد رستم».
سهراب گفت : «پر چمی سپید می بینم با نیزه داران فراوان، دستگاهی عظیم دارد، او کیست ؟»
هجیر پاسخ داد : «آن سراپرده به فریبرز فرزند کاوس متعلق است».
سهراب تمام پرچم ها را نشان داد و از هجیر صاحب آن را پرسید و سهراب هر لحظه می کوشید تا هجیر را متوجه محلی نماید که تصور کرده بود رستم در آنجا است. هجیر گفت : «هر چه دانستم به تو راست گفتم و نام آن چینی را نمی دانم اگر نه می گفتم».
سهراب گفت : «ای هجیر از رستم سخنی نگفتی. مگر رستم بزرگ لشکر و نگهبان کشور نیست. چگونه جهان پهلوان در میان سپاه پنهان باقی مانده، چگونه در جنگی که کاوس خود آمده رستم نیست ؟»
هجیر گفت : «اکنون هنگام بهار است و گشت در گلستان. شاید به زابلستان رفته باشد تا بهار را در آنجا بگذراند».
سهراب گفت : «این افسانه است رستم عاشق جنگ است، باور کنم که در چنین جنگی هوس گلستان کرده است. پیر و جوان بر این سخن تو می خندند. ای هجیر من صادقانه با تو سخن می گویم. اگر رستم را به من نشان دهی، تو را بی نیازی دهم در جهان، اما اگر آن را از من پنهان کنی سرت را از تن جدا خواهم کرد».
هجیر گفت : «در این جنگ کسی هماورد رستم نیست که بخواهد در زابلستان به جنگ او بیاید».
سهراب گفت : «ای هجیر! سپه بخت گودرز کشوادگان، که چون تو کسی را باید پسر بخواند، تو آنچنان از رستم ترسیده ای که گزاف می گوئی». هجیر با خود اندیشه کرد اگر من نشان رستم را به این تورانی بگویم فقط در لشکر او را جستجو خواهد کرد و امکان دارد، شود کشته رستم بچنگال او، و چون رستم کشته شود چه کسی از کاوس و ایران شهر دفاع خواهد کرد. فرض کنیم که این تورانی مرا بکشد اتفاقی در جهان نمی افتد، پدرم گودرز هشتاد پسر گزیده تر از من دارد؛ گیو، بهرام، رهام، شیدوش، پس از مرگ من مهربانی کنند؛ زدشمن بکین جان ستانی کنند.
چنین دارم از موبد پاک باد
نباشد چو ایران تن من مباد
هجیر به سهراب گفت : «این چه آشفتن است»
همه با من از رستمت گفتن است
چه کینه ای با رستم داری و چه چیز بیهوده از من می خواهی، که آگاهی آن نباشد برم، حال می خواهی سر مرا ببری تو که برای خون ریختن بهانه نمی خواهی هر چه خواهی بکن اما بدان تو رستم را نخواهی شکست چون آسان به دست تو نخواهد آمد. به فکر جنگ با رستم مباش زیرا اگر روبرو شوی زنده نخواهی برگشت. سهراب سخنان درشت هجیر را شنید، پاسخی نداد اما پشت دستی بر او زد و بر خاک انداختش.
سهراب چون از بلندی پائین آمد مدتی اندیشه کرد، عاقبت کمر بجنگ بست، بر اسب نشست و به میدان رفت و تا قلب سپاه کاوس تاخت. چون به چادر نزدیک شد، رمیدند از وی سران دلیر، هیچکس از نامداران کاوس به جنگ او نیامدند. سهراب نعره زد و به کاوس گفت : «چه بیهوده نام کاوس کی بر خود نهادی !»
گر این نیزه در مشت پنهان کنم
سپاه تو را جمله بیجان کنم
در آن شب که ژنده رزم کشته شد سوگند خوردم :
کز ایران نمانم یکی نامدار
کنم زنده کاوس را بدار
پهلوانان تو کجا هستند، گیو، گودرز، طوس، فریبرز فرزندان تو چرا به میدان نمی آیند. رستم کجاست چرا از میدان من گریخته است. اکنون بیایند و در میدان مردی کنند.
در برابر نعره های او هیچکس پاسخی به سهراب نداد. سهراب هی بر اسب زد و خود را به چادر کاوس رسانید از اسب خم شد و هفتاد میخ از چادر کاوس را از زمین بر کند. چنانکه نیمی از سراپرده بر هم فرو ریخت.
کاوس فریاد زد ای نامداران، یکی نزد رستم برد آگهی، و بگوئید این تورانی همه جا را بهم ریخته است کسی را نداریم که در نبرد با او برابری کند. طوس خود را نزد رستم رسانید آنچه را کاوس گفته بود و خود دیده بود بیان کرد.
رستم گفت : «ای طوس ! هر یک از کیان که مرا می خواستند گاهی برای شادمانی و بزم بود و گاهی برای رزم. اما کاوس فقط مرا برای رزم می خواند و بفرمود تا رخش را زین کنند، رستم از خیمه به دشت نگاه کرد، گیو را دید که می گذشت و به گرگین گفت شتاب کن و همه می گفتند باید زود جلوی این تورانی را بگیرید.
رستم که از درون چادر آن سخن را می شنید در دل گفت : «این همه تلاش برای جنگ با یک تن افسانه است» و خود، بزد دست و پوشید ببر بیان، رستم بر رخش نشست و روانه خیمه کاوس شد. زواره پهلوان در راه به او رسید و گفت از اینجا جلوتر مرو زیرا کاوس چون سهراب را دید فرمان داد که درفش او را برداشته و از میدان بیرون برند و خود نیز چنان کرد.
رستم پا بر رخش زد و در برابر سهراب قرار گرفت. سهراب کف بر کف زد و به رستم گفت : «ما دو پهلوانیم بیا تا جدا از میدان جنگ با هم نبرد کنیم. اکنون ای پهلوان تو پیر شده ای عمر زیاد بر تو ستم کرده میدان جنگ دیگر جای تو نیست. تاب یک مشت من را هم نداری».
رستم چون سخنان سهراب را شنید، بدو گفت نرم ! جوانمرد ! نرم آرام باش :
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی دیو بر دست من شد تباه
Tabassom
02-07-2008, 02:04 AM
خاقان چین
کنون ای خردمند روشنروان
بجز نام یزدان مگردان زبان
که اویست بر نیک و بد رهنمای
وزویست گردون گردان بجای
IranParast
02-11-2008, 04:00 PM
درود بر شاهنامه خوانان
هر انکس که شهنامهخوانی کند اکر زن بود پهلوانی کند
IranParast
02-12-2008, 01:24 PM
سلام در اینجا به شاهنامه خوانی میپردازیم.@};-
از عزیزان علاقمند به این اشعار دعوت میشود
در این تاپیک شرکت نمایند.
@};-
غبار تیره فساد سرزمین پاک آریایی رافرا گرفت,مهره های حکومت فاسدگشته وبر سر مال وجاه به جان یکدیگر افتادندوازشاهنشاهی توانمندی که روزی سرور جهان بود جز نشانی نمانده بودکه بر پایه های پوسیده ستم بر پابود وسرآخر با ضربه مشتی تازی بیابان گردپا برهنه این نشان به خاک افتاد.آسمان تیره وتارشد,ابرهای سیاه این سرزمین پهناور را پوشاند,دویست سال تازیان با ضرب شمشیر وتازیانه مردم راوادار کردندکه تمدن درخشان خویش را فراموش کند و فرهنگ تازی را پیش گیرند واگر هم چیزی مانده آنرا بدروغ برگرفته ازتازیان نامند,الفبای پهلوی به الفبای نوپای عربی تبدیل گشت سخن گفتن پارسی ممنوع شد,کتابهای پارسی به عربی ترجمه واصل آن سوزانده شد,اگر کسی از افتخارات پدران گفت همچون ابن مقفع به جرم کفر گویی به وحشیانه ترین شیوه کشته شد,نامه به عربی تبدیل گشت و...عدهای خود فروخته به این وضعیت دامن زدند وعدهای نادان بدنبال آنان دویدند وباقی مردم بناچار بدین اوضاع خو گرفتند اما روشنفکران هیچگاه آرام ننشستند ,آنان همچون ستارگان سوختند تا از لابلای ابرهای سیاه بر این سرزمین پرتو افشانند تا بالاخره خورشید درخشان از پس ابرها سر برآورد,فردوسی توسی این خورشید جاویدان آسمان دانش وادب وفرهنگ آریایی,خداوندگار سخن,سرآمد میهن پرستیونمونه ایثاروفداکاری سرزمین اهورایی را نورباران کرد,او نه از تنگدستی ترسید نه از جان خود بیمناک شد,زندگی وجوانی خویش رانثار هدف پاکش کرد وبراستی ایرانیان را با شهنامه اش زنده کرد,هرچند که خود نیک میدانست که نهئتنها باید در تنگدستی زندگی کند بلکه بعدداز مرگش نیز کوردلان متعصب اجازه دفن جنازه اورا در گورستان مسلمانان نخواهند داد...
باری اگر ما مردمی نمک نشناس نبودیم بر تربت اوبارگاهی از سیم و زر ومرمر میساختیم که سر برفلک بساید وگرد وغبار مزارش را بامژگان میروفتیم,در تمامی شهرهای آریایی از بلخ و هرات تا پارس و شوش تندیس های او را از آبنوس میساختیم وبا تاجی از الماس ویاقوت مزیین میکردیم...
افسوس که هنوز هم نفهمیده ایم او که بود و چه گفت. غبار تیره فساد سرزمین پاک آریایی رافرا گرفت,مهره های حکومت فاسدگشته وبر سر مال وجاه به جان یکدیگر افتادندوازشاهنشاهی توانمندی که روزی سرور جهان بود جز نشانی نمانده بودکه بر پایه های پوسیده ستم بر پابود وسرآخر با ضربه مشتی تازی بیابان گردپا برهنه این نشان به خاک افتاد.آسمان تیره وتارشد,ابرهای سیاه این سرزمین پهناور را پوشاند,دویست سال تازیان با ضرب شمشیر وتازیانه مردم راوادار کردندکه تمدن درخشان خویش را فراموش کند و فرهنگ تازی را پیش گیرند واگر هم چیزی مانده آنرا بدروغ برگرفته ازتازیان نامند,الفبای پهلوی به الفبای نوپای عربی تبدیل گشت سخن گفتن پارسی ممنوع شد,کتابهای پارسی به عربی ترجمه واصل آن سوزانده شد,اگر کسی از افتخارات پدران گفت همچون ابن مقفع به جرم کفر گویی به وحشیانه ترین شیوه کشته شد,نامه به عربی تبدیل گشت و...عدهای خود فروخته به این وضعیت دامن زدند وعدهای نادان بدنبال آنان دویدند وباقی مردم بناچار بدین اوضاع خو گرفتند اما روشنفکران هیچگاه آرام ننشستند ,آنان همچون ستارگان سوختند تا از لابلای ابرهای سیاه بر این سرزمین پرتو افشانند تا بالاخره خورشید درخشان از پس ابرها سر برآورد,فردوسی توسی این خورشید جاویدان آسمان دانش وادب وفرهنگ آریایی,خداوندگار سخن,سرآمد میهن پرستیونمونه ایثاروفداکاری سرزمین اهورایی را نورباران کرد,او نه از تنگدستی ترسید نه از جان خود بیمناک شد,زندگی وجوانی خویش رانثار هدف پاکش کرد وبراستی ایرانیان را با شهنامه اش زنده کرد,هرچند که خود نیک میدانست که نهئتنها باید در تنگدستی زندگی کند بلکه بعدداز مرگش نیز کوردلان متعصب اجازه دفن جنازه اورا در گورستان مسلمانان نخواهند داد...
باری اگر ما مردمی نمک نشناس نبودیم بر تربت اوبارگاهی از سیم و زر ومرمر میساختیم که سر برفلک بساید وگرد وغبار مزارش را بامژگان میروفتیم,در تمامی شهرهای آریایی از بلخ و هرات تا پارس و شوش تندیس های او را از آبنوس میساختیم وبا تاجی از الماس ویاقوت مزیین میکردیم...
افسوس که هنوز هم نفهمیده ایم او که بود و چه گفت.
Tabassom
02-12-2008, 06:22 PM
داستان هفتخوان اسفندیار
کنون زین سپس هفتخوان آورم
سخنهای نغز و جوان آورم
اگر بخت یکباره یاری کند
برو طبع من کامگاری کند
بگویم به تایید محمود شاه
بزرگان گیتی ورا بنده باد
چو خورشید بر چرخ بنمود چهر
بیاراست روی زمین را به مهر
به برج حمل تاج بر سر نهاد
ازو خاور و باختر گشت شاد
نهادپر از غلغل و رعد شد کوهسار
پر از نرگس و لاله شد جویبار
Tabassom
03-04-2008, 01:32 PM
داستان دوازده رخ
کنون بر شما گشت کردار بد
شناسد هر آنکس که دارد خرد
نیم من بخون شما شسته چنگ
که گیرم چنین کار دشوار تنگ
همه یکسره در پناه منید
و گر چند بدخواه گاه منید
هر آنکس که خواهد نباشد رواست
بدین گفته افزایش آمد نه کاست
هر آنکس که خواهد سوی شاه خویش
گذارد نگیرم برو راه پیش
کمی و بیشی و از رنج و آز
بنیروی یزدان شدم بی نیاز
چو ترکان شنیدند گفتار شاه
ز سر بر گرفتند یکسر کلاه
بپیروزی شاه خستو شدند
پلنگان جنگی چو آهو شدند
Tabassom
03-13-2008, 08:42 AM
پادشاهی شاپور سوم
میاز و مناز و متاز و مرنج
چه تازی به کین و چه نازی به گنج
که بهر تو اینست زین تیرهگوی
هنر جوی و راز جهان را مجوی
که گر بازیابی به پیچی بدرد
پژوهش مکن گرد رازش مگرد
چنین است کردار این چرخ تیر
چه با مرد برنا چه با مردپیر
Tabassom
03-21-2008, 06:36 AM
اگر دشت کین آید و رزم سخت
بود یار یزدان پیروزبخت
ببینی که در جنگ من چون شوم
چو اندر پی ریزش خون شوم
یکی ابر دارم به چنگ اندرون
که همرنگ آبست و بارانش خون
همی آتش افروزد از گوهرش
همی مغز پیلان بساید سرش
یکی باره باید چو کوه بلند
چنان چون من آرم به خم کمند
یکی گرز خواهم چو یک لخت کوه
گرآیند پیشم ز توران گروه
سرانشان بکوبم بدان گرز بر
نیاید برم هیچ پرخاشخر
که روی زمین را کنم بیسپاه
که خون بارد ابر اندر آوردگاه
.Behrooz.
03-21-2008, 06:20 PM
دست شما مرسی............!
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.