PDA

View Full Version : پرویز ابولفتحی


AteNa
10-20-2007, 01:19 PM
تکاوران خسته جنگل
در انحصار شاخسار بلوط
بند تفکر خویش پاره می کنند
و در باتلاقی دور دست
مردی
در انجماد حصارین روز
اضمحلال خویش را جشن می گیرد
پرنده ترس را ، در چشمانش
به میهمانی دعوت می کند
و فرو رفتن را
می پذیرد به جای صعود
در گوشه دنجی ، باید افروخت
سیگار را
و دور از قیل و قال روز
تلخی را مزه مزه کرد
شهامت جدال
در نطفه عقیم من زندانی است
زیرا
بر دستان تف زده
شکوفه های گیلاس پژمرده می شود
تنبلی چشمان من
پاییز می کند بهاران را
زیرا رستن ، جنایتی است
بر خک
و شکفتن حبابها در اندیشه بیمار
رسالتی نیست
تا خروس را به بانگ مقدس صبح
هشدار دهد
و من
مرد کاغذی خیال خویشم
که شهامت بود و نبود
در من نیست
بگذار تلخی را مزه مزه کنم
و بر اندام جاده های بدون هدف
بازیچه باد باشم
من ،‌مرد کاغذی خیال خویشم
و می دانم
کودکانی که برایشان قصه گفته ام
در جاده ها
سر به گریبان راه می روند
و هر یک
مسلخ اند به ماژیکی
که از من گرفته اند
به خاطر میلادشان
من به آنها بر خواهم خورد
در حرکت مدام خویش
با باد در جاده
اندامم را تکمیل خواهند کرد
ناشیانه
و بی ریا
و من پس از سیر و سلوک خویش
تابلویی خواهم بود
پر از رنگهای روشن وتیره
و در چهار راه نصب خواهم شد
و منتقدان بزرگ
به خاطر من
تمام خیابانهای شهر را
می نویسند در بهت
و من باز
مرد کاغذی خیال خویش خواهم بود
من مرد کاغذی خیال خویشم
و باد مرا
از چهار راه می کند بی شکیب
راهی تمام جنگلها می شوم
تا درختان را محکوم کنم
به پر باری
و دستان سردشان را
با تب پاییز
به خواب بدون گریز
دعوت می کنم
تمام پنجره از همهمه باد می لرزد
اما نارنج بر درخت
به همهمه نانجیب میدان نمی اندیشد
زیرا هنوز
دستان سرخ بار فروش را
تجربه نکرده است
تمام رسالت انسانیم
به میز و صندلی خک گرفته ای
محدود می شود
در قفسی
و از پنجره
به خیل کودکان چشم می دوزم
که از مدرسه باز می آ’ند بی شکیب
و در کله های کوچک تراشیده شان
میکی ماوس فریاد می زند
و هر کدام در دست طپانچه ای دارند
هدف دوست نمی شناسد
زیرا جیمز باند در محاصره دوستان است
ناجی
در چهار راه لباس پدر بزرگ را
می پوشد
و هفت تیر را با دشنه
عوض می کند
در چهار راه
رهگذر را باید با دشنه کشت
و سری هم به خانه شمعون زد
و بعد از قتل
سخنرانی بلیغ کرد
جوانمردی در خانه تزویر رشد می کند و در چهار راه
قداره ها ،‌ تکمیل قهرمانی را
گرچه کهر
یال به آخور می ساید
و مرد را به سواری دعوت می کند
اما من
مرد کاغذی خیال خویشم
و خنگ من باد خواهد بود
که از شبدیز
تیزتر می رود
و رخش را
مجال دویدن نمی دهد
من مرد کاغذی خیال خویشم
و هر روز از دسترییس
به دست معاون
هجرت می کنم
و در هجرتم
برکتی است که از دستها می گیرم
من طوماری خواهم شد
از ارسال مراسلات
سرشار از تبصره و ماده
و بر میزی نصب خواهم شد
قانون را به ثبت خواهم رساند
و احمق را بسیج خواهم کرد
تا در تمام ریاخانه ها
شمع بیفروزد
من مرد کاغذی خیال خویشم
آتش را به میهمانی باران
دعوت می کنم در باغ
همراه ریزش باران بر بام
خواهم گریست
در فاجعه
مرگ آتش در باران
من مرد کاغذی خیال خویشم
کودکی از من
قایقی خواهد ساخت
و معلم پیر کاردستی
بر بادبان من
نمره ای حک خواهد کرد
و دستان کوچکی با خنده
مرا به رود می سپارد
و هجرت من
تا سرزمین ماهیها
ادامه می یابد
بر پشت کوسه ای
لنگر می اندازم
و به نجوای ماهیها گوش می دهم
که از اندام کوسه می ترسند
حرف را از صدف
مکتوم می دارم
زیرا ،‌ماهیان سرخ بی پروا
در عمق آبهای سرد اقیانوس
در حصار سبز جلبکها
همآغوشی را تجربه می کنند
من مرد کاغذی خیال خویشم
پروانه را بر دیوار
مصلوب کرده ام
عشق را به بند کشیده ام
غروب را در چشمانم
نقاشی کرده اند
اما
سینه ام طومار عشق کهنه ای است
که بر باد نمی رود
مرا
با گنبد و بادگیر و باد
پیوند داده اند
پرنده ای که از آسمانم می گذرد
عقیم می شود
و شبتاب می میرد
در دستان من
من مرد کاغذی خیال خویشم
از جام خانه ها
نظاره می کنم
توفان نفس را در هیبت سرخ
آنگاه که دروغ صیقل می یابد
در اوج التهاب
و رخوت بیداد می کند
بعد از توفان
سیگار می میرد بی آن که
فردا شهادت دهد
تمام حرفهای گفته را
من مرد کاغذی خیال خویشم
بگذار
در تمام جاده های بدون هدف
بازیچه باد باشم
من مرد کاغذی خیال خویشم

AteNa
10-20-2007, 01:20 PM
در واپسین کدام لحظه
خروش و تعزیت باد
طنین شیون زنجموره را
آویخت
به گوش بادگیر بلند قلعه افلک
بگو
بگو ، خروش خفته ایل
غرور قبیله بیرانوند
بی ماهتاب تو
چگونه سر آریم ؟
این ظلمت غلیظ جهالت را ؟
وقتی
حرامیان دخمه سالوس
پای می کوبند
با بانگ چمری
همراه قبیله ملعون
با همراهی
ابلیسیان درگه تزویر
بگو
در کدام دشت ؟
در واپسین کدام لحظه ؟
خونت را
که غرور اسب و تفنگ و طایفه ات بود
بر خارا سنگ جهالت
ریختند
بگو
بگو
اگر تو نگویی
باد خواهد گفت
به گوش دشت آلاله پوش چگنی
شقایق ستان مردان مرد
بگو
بگو
تا تکاوران ایل
کهر را
به چنان شوری وادارند
که فرو ریزد
از طنطنه ی شیهه اش
باروی ترک و تازی
بگو
سپهسالار قبیله کن
چگونه در آویزم نامت را ؟
در ترانه های قدیم
که آتش آوردی
در زمهریر سرد زمستان

AteNa
10-20-2007, 01:20 PM
پرستو
تنها بازگشت
و خورشید
تنها درخشید
در من
تو جاری بودی
مثل رود در بستر
و من بی تو
تنها نبودم
پلنگ بر ستیغ ماغ می کشد
ستاره ای در اوج می درخشد
اما
تو در قلب من بودی
مثل زنبقی در دل کوه
من تنها نبودم
که باد دوست من بود
و بر نی
تو را می آورد
از پشت دیوار و نرده و کوه
دشنه ات را بردار
کهرت را زین کن
مردی و مرگ برازنده ات
من
رقص گل و بهار را
دوست دارم
بی کینه و خنجر و خون
در سرزمینی
که قهرمانش عاشق است
و عشق را می نوازد
در صبحی که بوی یاس
می افشاند
گیسوی عشق را

AteNa
10-20-2007, 01:21 PM
با دستهای عاشق جنگل
خواب را به دیدار
سبزینه ها بردم
هزار ستاره درخشید
در رواق
خون و گل و شفق
و صداقت تو
با گلبانگ مناره پیر
در طبق قضاوت
به خون داوود نشست و
نکیسا
نفرین فارابی را
زنان بادیه با دف زدند و خواندند
که خواجه کی ز در اید ؟
تا چنگ باربد
در لهیب آتش قهرت سوزد
زبان پرجلال حافظ را
در بادیه بریدند
که جلاج بر سر دار
غزل پرشکوه حافظ بود
و عین القضات
سماع عارفانه شمس
که شمس ملحد بود
بر سر بازار
رقصی چنان آرزو می کرد
که نور
در میدان
زلف و باده و چنگ

AteNa
10-20-2007, 01:21 PM
نمی دانم ،‌چه سالی بود
پار یا پیرار
که کاپوی عزیز گله ام را
دزد شهری برد
و تنها
زنگ او
آونگ آغل شد
ای
ای
او یاران پیر
چشم سیران دل گرسنه
هایتان بالاتر از الله و کبر
دزد شهری را ندیدید ؟
کاپوی مرا می برد
کاپوی سفید شاخ پیچ من
شوی مغرور میش جالیز
ای
ای
سالخورده
در آفتاب و باد و باران مرد
تو می دانی ؟
پار یا پیرار
که آمد نام مرا دزدید ؟
ای
ای
او یاران پیر
چشم سیران دل گرسنه
ورزوهایتان را در بازار می بردند
بیل تان پتک و مغزشان سندان
خون کاپوی مرا گیرید

AteNa
10-20-2007, 01:22 PM
در اعماق دره های نشسته به ظلمت
کور سوی چراغی است
در لحظه ای که تاریکی
برودت ترس را
بارور می کند
رشد آرمانهای انسانی من
نزدیک به اوج بود
که
به نهایت پوچی خویش رسیدم
در ظلمت
و اسطوره های تکرار
در هجرتی غمین بودند
که تکامل دستهایم
نیمه تمام ماند
میان
افراشتگی قامت نارنج های باغ
و در من
ریشه های تعجب
محکم شد
وقتی که ماهیهای آرام
در حوض منزوی
از شقاوت چنگالهای تیز
نهراسیدند
چرا ؟
زیرا که
پذیرفتند تسلیم را
افق درگاه ، به سیاهی دوزخ
منتهی شد
و وهم سبز درختان
به سیاهی زد
زنجره در باغهای دور دست
آواز خواند
سرمست از عطر بهار نارنج
سینه های پیر مادربزرگ
هوسی بر نیانگیخت
در لحظه ای که
پیش قراولان سپید
بر پیشانی من
به قراول نشسته بودند
اما می دانم
مردان ایستاده اند
به استواری سرو
دستهایشان را می شناسم
و بر ضریح لبانشان
لبخندی است
به کرامت خورشید
که شب را ،‌می شکافد
و چشمانشان ، می خواند
غزل استواری آدم را
بر خک
من می دانم
مردان ایستاده اند
به استواری سرو
و دستان تکامل نیافته من
از گرمای دستانشان
ذوب می شود
و رشد می کند

AteNa
10-20-2007, 01:22 PM
خروش خون سیاوش
پرواز عقاب را
با شکفتن بنفشه
در زمهریر یخ
بشارت داد
خورشید ، بر سرخ کوه
به قضاوت نشست
بین
داس و دانه و خک
و از باروی بلند گریو
بادها خروشیدند
کهر ،‌شیهه زد
و کهنه بر نوی میراثی
رقصی تازه نمود
در دست مجتبی
خروش خون همایون
به میمنت پرواز
گلگونی بخشید لاله زار
چنگایی را
ناله در افتاد در نی
و فریاد فریدونم
هوشنگ را
خروشاند در کوه
تا سیمره دوباره سراید
داستان محمود
در سرزمین خون و قمه
همراه مویه باد

AteNa
10-20-2007, 01:23 PM
وقتی پیر
در درگاه قلعه متروک
اندوه بزرگش را
با زنبوره نواخت
غریو ستیزه جوی محمد
فریادت را بدرقه کرد
و خون گونه های فریده
در دهان باز زمین ریخت
فریادت
تا اوج قله رفت و بازگشت
و من
ناله ام را
از دهان پنجره
به گوش باد رساندم
در بن بست کوچه ای
که بوی فاجعه اش
ترس را
پرواز می دهد
در هنگامه شقاوت سرب
وقتی سینه عریانت
دشنه را
به میهمانی خون خواند
سکر تنت
در چشمان گرگ
زهر خندی نشاند
و خونت ویار خک شد
تا دوباره بروید
بافه
بافه
سیاوشان

AteNa
10-20-2007, 01:24 PM
این چه ایینی است ؟
من ز خود بیزارم
زین ترس
زین ظلمت
زین خموشی سیاه ترس آجین پلشت اورنگ
نیک می دانم
گفته مردی پیر
ترس ، خود مرگی است بی تدبیر
با شما هستم
با شما یاران
دستها آجین کنید
از لاله ،آلاله
از هر گونه گل کاندر جهان باقی است
با شما هستم
با شما یاران

AteNa
10-20-2007, 01:24 PM
شو ز ره ناآمده
باقوش شوم
بر فراز آغل ما می کند پرواز
شور غمگینی افتاده به دل
بوی گرگ می اید ز باد
گوش کن
گوش کن
دایای پیر
واله واله بره
می اید ز کوه
دت چوپان ، گوسفندان
نشمریم ؟

AteNa
10-20-2007, 01:25 PM
چه بک
اگر دستان من
خالی است
و بالای سرم
پروانه های شوخ و شنگ
با شعر رخوتنک لبخندی
نمی رقصند
چه بک
اگر جنگل سراسر زرد و پژمرده است
و ابر
بر فراز خک
بغض اش در گلو مانده است
و بر لبهای خشک بام
بوسه و آواز و باران نیست

AteNa
10-20-2007, 01:25 PM
در دوردست دور
چکاوک
سرود گرگ ومیش را خواند
اما چوپان
گله را
به دره نیاورد
که بوی گرگ
از ستیغ می آمد
و لاله های وحشی دره را
باد
به مذبح برد
و رود شیون کرد
در فراق بع بع بره
در جنگل

AteNa
10-20-2007, 01:26 PM
به شکوه شاخ قوچ تو سوگند
که تا گلوله رهد ز ناف تفنگ
جهد ز جای
توسن زرین یال سیه دم من
و آب
جوشد از کاریز
و دایه کند غنج
عروسی تازه چو روزگار قدیم
به شکوه بهار
در جالیز

AteNa
10-20-2007, 01:26 PM
بر درد قهوه افکند یک نگاه
صد ساله پیر زن
چینی فتاد به پیشانی اش ز غم
یک دم سکوت
یک لحظه اضطراب
فال من است ؟
که می بیند سالخورده زن
ابرو رهاند ز گره
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
در سرنوشت من
از عشق و لاله و شمعدان و تاج گفت
از یک شتر که بار آرد به خانه من
از دست دوستی که دستم به دست اوست
گفت :
غافل مباش که خنجر کند رها
فنجان گرفت دور
دنبال گمشده بود
با خویش گفتمش
بس کن
عبث مگو
سال هاست که خنجر به پشت ماست

AteNa
10-20-2007, 01:27 PM
پلنگ فحل درون من
از بوی تند تنت
ماغ عاشقانه می کشد
و اندیشه ات
می سوزاندم چنان
که قدرت فریاد
بر لبانم ، کوه آتش می شود
وی مشکنم
چون تندیس شب
در برابر نور
تو می ایی
تو می ایی
سنگین و استوار
با چشمی
ره به دیار سبز جنگل برده
با دستی
پر از شکوفه و نور
و من
می دمم در نی لبک عشق
تا تو
رقصی دوباره کنی
و جهان
دوباره شود آغاز

AteNa
10-20-2007, 02:16 PM
گفتم
شعر مجسم من هستی
ای ایثار مجسم دوست
وقتی که تو
شهادت را بشارت دادی
با شکفتن بنفشه
در زمهریر یخ
و ستیز جنون
درشکوفایی ابر
وقتی که
سرخ کوه خورشید را
به شهادت دستهای خونین آورد
در قتلگاه داس و دانه و خک
وقتی که
سنگهای غرور
خروشیدند
از برجهای قلعه سرزمین من
و کهرم شیهه زد
در دست شتیز
کهنه تفنگ میراثی
دردست مجتبی
رقصید
و خون همایون
به میمنت ایثار
گلگونی بخشید
گونه های لاله را در کوه
چنین شد
که ناله فتاد در نی
و چمری نشست بر گوش
و ابلق جهید ز جای
چون رعد
و فریاد فریدونم
هوشنگ را
خروشاند در کوه
و حال
سیمره
به خروش می خواند
در سرزمین
خون و قصه
در پیکار دانه و داس
اندوه مادرانمان را
در هجرت

AteNa
10-20-2007, 02:16 PM
تو را دوست دارم . تو را معبد عطر و عنبر
تو را پیر ترسای اطهر
تو را دوست دارم
تو را آهوی سنبلستان هستی
تو را پیر بنیان کن شب پرستی
تو را زاده نور پندار روشن
تو را ژاله صبح و هم شور گلشن
تو را
دوست دارم

AteNa
10-20-2007, 02:18 PM
بلبل
به هوای سنبلستان
مهاجرت می کند
گوزن
برای سنبله
من
گل سرخی درسینه دارم
هدیه برای قلندری
ایستاده
اما مهاجرم
با نسیمی
که بوی عشق می افشاند

AteNa
10-20-2007, 02:19 PM
مردی می اید
از وهم جنگل پندار
بر تارکش
نشان هابیل
مردی می اید
از انجماد خکی قرون
مرد سبزینه پوش جنگل نور
در دستهایش شکوفه و خون
در چشمهایش
عصاره نور
چشمان منتظر ، با دیدنش
به گوری خویش ایمان می آورند
مردی می آ’د
تا تخم بزرگ جهان
شکسته شود
و عقاب
سهمگین وار
ز هبوط خک
به بی نهایت
پرواز می کند
زلال شنگرفی سپهر
پر ستاره خواهد شد
و عقاب
در انتظار خورشید
نخواهد ماند
مردی می اید
تا در رکابش
شاعران اساطیری
شمشیر زنند
و خدایان اسطوره های کهن
تارک بر خک سایند
هاله های ابدی
بر پیکرهای بی سر
چتر نور می افشانند
و
رسالت نوح پایان می گیرد
مردی می اید
مردی سبزینه پوش جنگل نور
مردی که خورشید
تیله کوچکی است
در دستهایش
و شب
از برق شمشیرش
خواهد مرد
مردی می اید
من می دانم
بر تارکش
نشان هابیل دارد

AteNa
10-20-2007, 02:23 PM
هوسی تازه ؟ نه
که درد زخم کهنه ای
در دستانت می جوشد
و ساقهای مرا
در می نوردد انگشتانت
ای کاش
چهارده ساله ای بودم
بی پروا
تا مرهم درد دستانت می شد
سر انگشت خنیاگر ناز پرورده ام
آوایی می تراود
از سازی گنگ
و چشمان عاشق تبدار من
می جوید
لمیدن نورو سایه را
در صخره
نفسی عمیق
تا ریه های پیر
رقص نسیم را
بر سینه سپیدار
حسی آغشته به عشق باشد
در رگهای تفیده از افیون
با چشمان کمرنگ ات
نمی دانم
این همه رنگ را
چگونه تجربه می کنی ؟
و پریشان اندیشه ات
عشق را
این سرخی شگرف شنگرفی
آن آبی زلال لمیده در افق
آن زرد لبریز از شادی
جاده می پیچد به دامن کوه
و چادر ابر
تکه تکه می شود
بر فراز بیشه زار
انگوری رسیده در سبد
هوس نوشیدن شهد را
می شوراند دردهان
و چشمان مکار روستایی سکت
می فشاند در گوش
افسانه ی می و انگبین
بی پرده
از نیاز عاشق بودن
سخن مگو
وقتی که کوه
در هماغوشی نسیم
سکر انحنای جاده نمنک را
در عروق من
جاری کرده است
بگذار
تن روستایی من
از بوی باران بشکفد
چون بنفشه های رسته از کناره یخ
گوش دار
تا این نغمه با شکوه
به شکوه رود بیاراید
صلابت طنین افسرده خویش را
آه
ای میزبان مهربان
جامی دوباره ؟
که صد باره باید نوشید
می افیون زده خانه خمار مست را
وقتی که آتش در آتشدان
به مهرانگیزی اهورا می تابد
پرنده را
هرگز ندیده ام
غزال را هم
اما
سیب سرخی بر درخت
چنان نشسته بود
که بلقیسی بر کجاوه
و زرد سیبی چنان لهیده بر خک
که مجنونی در راه مرده
یک شکوفه
یک گیلاس
یک لقمه گرم از آن همه مائده
همراه دم و باز دمی
در لطافت صبحگاهی
این همه
یعنی عشق
یعنی عاشق
یعنی زندگی
بی آنکه دستانت
سرما را
در کشاله های من
به میهمانی گرمای تن آورد
پرنده را ندیدم
اما
پروانه در دست من
لحظه ای درنگ کرد
و نور را
جرعه جرعه
از پشت شیشه پنجره نوشید
تا گاه مرگ خورشید
و روز شکسته شد
از هجوم تاریکی
تن پوشی
نه برای عریانی
نه برای گریز
از سوز شکننده استخوان
تن پوشی
برای حس امنیتی
افزون تر
تن پوشی که تداعی می کند
زهدان را
خانه را
آه ........ ای میزبان مهربان
یک دو جامی دگر
نه
صد جام
که این همه مهر را بر نتابید
تنبلی اندیشه من
آتش
آتش در آتشدان
خرمن ،‌خرمن
و جهان
بی هراس این همه آتش
و ما سیاوشان تقدیر
ایستاده ایم
چهار ابتر مرد غمگین
چونان
چهار درخت خشک
چونان
چهار زاهد افسرده
خون را می فروشیم
نان را می فروشیم
استخوانهای تکیده خود را هم
من می گریزم
از گندم زاری که
می خواهد در آغوشم کشد
از جاده ای که
می گذرد از زیر پایم
و نسیم
می خواهد نگه ام دارد
در بکری ، بادامستان سوخته
مرا که هراسان می گریزم
از گنجه
از ماهوت
از شمشیری که در رف مانده است
من ،‌همیشه پنهانم
در پشت صورتک خویش
آتش ، زبانه می کشد
و خون
در خیابان جاری می شود
و من ،‌دیوانه وار
به دنبال عشق گمشده می گردم
بگذارید
خولیو بخواند
بگذارید
بنان بخواند
بگذارید کسی بخواند
هر که را دوست می دارید
فقط بگذارید
کسی بخواند
وقتی که ماه نفس می کشد
وقتی که خورشید زنده است
وقتی که رود می سراید
بدترین گناه این است
که کسی نگذارد
هیچ انسانی بخواند
شاعری نسراید
رقصنده ای نرقصد
ذارید
برای یک لحظه هم که شده
برقصم
بگذارید
دستان شیفته مرا
رهگذران
نظاره کنند
کاش شادی بجوشد
عشق نمیرد
جاده در مه می پیچد
ابر بر صخره می نشیند
نور در ابر
منشوری می زند از رنگ
و من سیگارم را
در بالای گردنه
آتش می زنم
دمی و بازدمی
ریه انباشته می شود
از کسیژن
از دود
و من سرمستم در میان
دستان مهربان دوست
اما عشق گمشده
حریر حزن را می کشد
برتمام لذتها
آه
چه کسی دوستم می دارد ؟
چه کسی ؟
اندیشه پنهان مرا
می خواند ؟
چه کسی می تواند با من
خولیو را
جرعه جرعه سرکشد ؟
من لولی سرمستم
من ساقی سنگین دستم
چه کسی ؟
سیب را با من تقسیم می کند ؟
گویا صداقت ، سکه ای است
گویا عشق ، صدقه ای است
گویا زندگی ، نفرینی است
و من با نفرین ابدی زیستن
زندگی می کنم
بگذار
سر شاخه های بادام
در بخاری دیواری
رقص عاشقانه آتش را
آغازی سرخ کند
و افیون
در رگهای رخوات زده من
تنبلی را
به پیمانه های بخار هراسنک الکل ریزد
من خسته ام
خسته از این همه حدیث
که تو می سرایی
از این همه حرف
من خسته ام
از این همه مار
که در زهن کج اندیش تو
خانه گرفته است
بگذار با این همه اندوه
مخمل شب را
بر تن خویش
حس کنم
من خسته پیر
عاشق کوهسارم
و هزاران عشق را
در دره های بی نام
به خک سپرده ام
شقایقی نشکفته
گندمی نرسته
جوزاری
شاعرانه ترین اندیشه آدمی را
سروده در
تمام اسطوره های تاریخ
مثل صاعقه اندیشه سرخی هراسنک
تلخ بادامی می نشیند به گل
و اطلسی
راز پنهان شب بو را
به باد خواهد گفت
من پرنده را ندیده ام
غزال را هم
اما پرواز را در بالهای خویش
با باور افیون
تجربه کرده ام
و عشق را نیز
زیر تلخ بادامی ،‌ در دره ای گم
با شهد انگوری
چشیده ام
داغی بر دلم نشست
از آن همه لذت
دره می خواندم
کوه می خواندم
و آبشار ، طراوتش را هدیه ام می کند
آه .... میزبان مهربان
جامی نه
که صد باره
گلوله می رهد
پرنده می رهد
فاخته ، معصومانه
از تیررس می جهد
زندگی ،‌جهیدن فاخته است
عشق
رهیدن گلوله
بگذار طلوع را نظاره کنم
از پشت سپیدارهای بیشه زار
بگذار عشق را تجربه کنم
در دامن خزان
و افیون
تلخی اندیشه افروز فلسفه باشد
بگذار شیفته باشم
مثل آن زن
که یاره زمردی داشت بر پا
و الماسی بر گردن
و دشنه ای بر سینه
بگذار
خون بر شب شتک زند
و سایه
بگذرد از دیوار
خورشید که سر زد
ما خواهیم بود
مقتولان ابدی تاریخ
افسرده و بوینک
با چشمانی دریده از وقاحت
اما غمگین
و اندیشه های متعفن و منزوی
خارستان بدگمانی و تزویر
آه از این عشق ممنوع
این نیزا بودن با درد
دردی
که کشاله های تب زده را
می سوزاند از حسرتی عمیق
بگذار خولیو بخواند
تا من
لهیب سوزنده آتش را
با چشمان کودکی ام
نظاره گر باشم
ودستان کودکی ام
از ترس
بر سینه چلیپا شود
سربی در سینه
سرودی بر لب
بگذار خون شتک زند بر شب
و افیون
عروس حجله اندیشه باشد
و هم ساقدوش
و مبارک کفنی بر تن
که اینجا
ما همه
مقتولان ابدی تاریخ ایم
بی تبار
بی اسطوره
بی عشق

AteNa
10-20-2007, 02:23 PM
این
منم من
خسته پیری
مانده در درگاه
شیهه ای کوتاه
در شب خاموش
یال و دم افشان نمی سازم
دگر در باد
بوسه هایم
جوهر آتش ندارد
دستهایم
سردی دنیای دیگر را
دهد پرواز
در نگاهم
شعله عشقی ، نمی رقصد
کینه هایی
در دلم انباشت
نه قسیل تازه گیسوی ابری
نه بلندا صخره ای در شب
نه زلال نغمه جویی
مرا دمساز
کاش
یک لحظه می شد
شیهه ای سر داد
دشت را تازید
در یورتمه
در تاخت

AteNa
10-20-2007, 02:24 PM
در گلوگاهم فریادی است
به سرخی گل
و گرمی آتش
پرسان ، پرسان
در پی تکستانم
تا در آخرین لحظه
جرعه ای نوشم
همراه ترم ساز عاشقی
که زخمه می زند
بر تار و پود
دل خویش

AteNa
10-20-2007, 02:24 PM
وقتی تو هستی
باران می بارد
و زمان می میرد
و من
شکفته می شوم
چون سوسن
در جهان بدون زمان
وقتی تو نیستی
خطی کشیده می شود از سرب
و سبز
به شنگرفی می گراید
و زرد به خونابه
اندوه ؟ نه
ستاره ؟ نه
ماه
که چون
خورشید گدازنده
بر گلوگاهم می ریزد
گرمای جهان را
تو نیستی
تا من
زنده بمانم
تا من
شکفته شوم
چون سوسن

AteNa
10-20-2007, 02:25 PM
باید عاشق شد
دیوانه شد
رفت و شکست
کوله باری شد
در پیچ رهی
یا غباری شد
و از کوچه گذشت
تیله سنگی شد و غلطید به رود
باید از کوچه
گذشت

AteNa
10-20-2007, 02:25 PM
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
گویی
عاشقانه از سر لج
دزدیده
ساز خواب مرا
مهتاب
این چنگی خمار آلوده
لوده طناز دختر شبگرد بی حیا
این ماندگار شبان عمر
در قیرگون آسمان
خوابم به چشم
نمی زند مضراب
کی می زند سحر ؟
تا چشم من
دوباره به چشم دوست
نقبی زند دگر
میان دل و دیده و جان
و هر چه هست
کی می زند سحر ؟
تا من
با کوله بار عشق
رهنورد جاده نمنک شب شوم
کی می زند سحر ؟ بوی غبار و تن
مستم کند چنان
که پیاله بر پیاله مهتاب بر زنم
آری
ستاره نظاره گر و
من در انتظار
مهتاب
تن پوش و شب شولای پرهوس
دل شوره ای چنان
که کودکی را
یاد آو سفر
کی می زند سحر ؟
می راند
سترگ و سکت و مغموم ،‌ دوست
می رود به پیش
جاده تاریک و رمز و راز
سوسو زند چراغ و ستاره
مرغی دهد نوید سحر
مهتاب مهربان
بتابد
به کوه و دشت
من می روم به پیش و می برد مرا
هزار خاطر گنگ و منگ و گیج
گویی هوا مرا می کشد به قعر
آنجا
که آتش می زند خیال
جان می رهد ز تن
همراه بوی پونه و
باران و
کوه و
دشت
رود
می خواندم به شوق
من می مانم و حریر مه
با سینه ای ،‌ز آتش پر از هوس
گویی
پوپکی هستم میان دشت
دستم به دست اوست
مرا می برد سحر

AteNa
10-20-2007, 02:26 PM
عشق را
چنان آتشی بر دل
که راز نهفته در مغکی
و ماری
در انتظار سحری
تا گرماگرم خورشیدی
جانی تازه دهد
برای گزیدن
نیازی همه
در دندانهای تیز گرگی
و صبووری وحشتنک بوتیماری
همه در من
تا بنا گوش تو را
زخمی چنان زنم
که آذرخشی بلوطی هزار ساله را
آه
که همه
آتش بود و هوس
این نیاز خواستن
مرگت را آرزویی
نبودنت را هوسی
تا دیگر چشم بر چشم نتابد
و لبخندی پاسخ لبخندی

AteNa
10-20-2007, 02:27 PM
اینجا
هیچ کس نیست
هیچ کس
داری افراشته
و پریشان نخهای الوان قالی
اندکی
ویشنفکا
و اندوهی به بزرگی دره ای
که بتوان
عشق را در آن
فریاد زد
کاپوی گمشده من
الماس سیاه سرگردان
در بند زنگیان رجزخوان
هیچ کس اینجا نیست
و در ذهن من
جسدی پیر
متلاشی می شود
مردی بیگناه می خواند
اندوه تمامی سالهای
از دست رفته را
دیوارهای بلند
مارهای پیچان
شلاق و تازیانه و زنجیر
آه از سرنوشت یاران من
من مانده ام
با یاد زیستن شما
من مانده ام
با شهد انگوری و
دره بادام
و سوزش
گرمای بوسه ای سرکش
در میان چهار چنار پیر
عطر سرگردان زنبق وحشی
آواره ام می کند
پدر خوانده
در سکوت
وهم را تراود با شبتاب
در ذهن تاریک هستی
زنبق ، می شکفد در کوه
لاله چادر می زند در دشت
عطر گس بادام
هوس لیسیدن دستهای تو را
در منجاری می کند
کجاست ؟
آن که نام مرا گذاشت
آن که مرا
به کشتزار پنبه برد
و دستان عاشق مرا لیسید
کجاست دایه ؟
آن زن
که پستانهای پر شیرش را
به من هدیه کرد
آه زنجیربان
آن که رفته ،‌و
آن که مانده
و فقط من مانده ام
بی زنجیر و یوغ
زندانی تر از همه شما
من مانده ام
تنها من
و خونی آلوده به زهر
مایه حیاتی
که در رگهای من جاری است
هرزه گان
پکانند
پرهیزکاران ، دزدانند
دزدان
حلاجانند
و بر سر دار مردی است
والاتر از حلاج

AteNa
10-20-2007, 02:27 PM
جنگل
تو را می خواند
و کوه مرا
شب شکسته می شود از فریاد
و شبنم می نشیند
بر بر گ اطلسی
تن در گور
نمی هراسد از سرما
مهربان ترین دایه است
در زمین
پس بگذارید گلدانهای کوچک من
به شب نشینی مهتاب رود
و ماه
به شب نشینی وهم
هراس می انگیزد
این همه افق
و من ،‌ شب را
به خیال تو می آرایم
با همه زیبایی که
در گلبرگهای یاس نهفته است
بگذار دستت را در دست من
که پیام دستها
زیباترین ایه های زمینی است
در این گرما گرم
در این تفیدن بی خود با این همه هراس
در اسطوره ها
اندیشه ای
نمی جهد
جز عصیان مردانی هراسنک
در گذر زمان
و همیشه بوده اند
ایستاده مردانی نترس
در گذر تاریخ
و
تاریخ چیزی نیست
جز ژنده پاره پوره های
اندیشه مغموم
بگذار لبت را بر لب من
تا فریا زند از خشم
و فریاد زند
تمام حرفهای گفته تاریخ را
بگذار لبت را
بر لب من

AteNa
10-20-2007, 02:28 PM
اندوهم
همه از اینجاست
که دستان عاشق تو
تنهاست
بگذار پاهای کوچکم را
با یاقوتی
بیارایم
و دستانم را
با عطری آغشته کنم
که عشق را
جار زند
و هرزه گی را
آه که پستانهای تو
پر شیرترین جام جهان است
شهدی آغشته به خون
خونی
آغشته به زهر
مایه حیاتی
که در رگهای من جاری است
بگذار هرزگی و جنون را
جار زنم
که از تقدس ریکارانه گربه ها
بیزارم

AteNa
10-20-2007, 02:28 PM
هرگز غزلی نسرود
آن زن
که خود
غزل غزلها بود
یاره زمردی
در پا داشت
الماسی ،‌بر گردن
آن زن
هرگز غزلی نسرود
چون
خود غزل حافظ بود
زیباتر از
غزل غزلهای سلیمان
و شیرین ترین
غزل تمام زمان
آن زن
هرگز غزلی نسرود
که خود
غزل غزلها بود

AteNa
10-20-2007, 02:29 PM
سنبله ، می رقصد
زنجره آواز می خواند
باد
بر گیسوی گندم زار
دست ، عاشقانه می کشد
موج در جوزار
می افتد
و سرخ گل
در چمن
می نشیند به گل
و من
آواز می خوانم
قناری وار
وقتی که تو
پرچین تنهای مرا
با لبخندت شکسته ای
شانه
تهی می کنم از شوق
از یاد گرما گرم دستانت
این تویی
که برگشته ای به ناز
در میان این همه
دیوار و
آهن و
تازیانه و
شلاق
و اینک من
می خوانم از سر شوق
قناری وار

AteNa
10-20-2007, 02:29 PM
گرم و گرما بود
آتش و پر هیمه آتشدان
مهیا بود
صلیبی
خسته گرد آلود
استوار و پک
بر جا بود
من
خسته
افسرده
غمین
لیک بر تارک شعله های عشق سوزانم
هویدا بود
قلبکی خونین و گرم
دستکانی کوچک و تبدار
لرز لرزان تن
با پایکی لبریزتر از عشق رقصیدن
مرد مردستان
سکوت ایین
راز پنهان
سکت و مغموم
با دردی در اندیشه
مرا همراه
در کوهسار و جنگل و بیشه
و من
در وهم و اندیشه
که لالایی تان
جاودان مانا
علی و آرش
ای پروانه های جنگل کارا
روح باران
شعر خوانان
رهسپار جویباران
در بهاران
بی نشان و بی نشانه
از زمان و از زمانه
من ز تب می سوختم
با ترنم با ترانه
می گریخت از من به سوی جویباران
جان
زنبقی نه
لاله ای نه
یک بنفشه هم نرسته
بر کنار صخره ساران
سالکی بد
سالکی دد
سالکی با دیو آجین بود و
من بودم در آن سالک
رهنورد افسرده مهجوری
که می خواند این ترانه
قیرگون مردی
سیاهی ظلمتی
اندیشه سوز اهریمنی
جادوگری قدار
سراسر قتنه افشان
خون ریز حاصل بی ترحم
زخم زن جاوید
نشانده بر دلم اندوه
و می دانم
غباری هم بر نمی خیزد
از این بی انتها جاده
ز سر سم سوار رخش گون مردی
در بلندا صخره ابری

AteNa
10-20-2007, 02:30 PM
تو گرگی
گرگ بیمار و گرسنه
پلشت و بد کنام و دل افسرده
تو زنگار سیاهی
قیر و دودی
تو آن
دیو پلید بد شگونی
تو بی آزرم مردی
مرد بیجان
فسرده نفسی و افسرده ایمان

AteNa
10-20-2007, 02:30 PM
به بالا برج مخروبه
سرود سرخ می خواند
خروس عاشق خورشید
به پالایید اشگ از چشم
و بردارید مهر از لب
خروس خسته می خواند
سرود سرخ

AteNa
10-20-2007, 02:31 PM
عشق را
خنده مستانه من
می شکند
و سرابی که مرا
می برد همره راز
خنده و رق و فرو ریختن این همه غم
خیمه و آتش و می
بوی یاسی که برد سوی نگار
شب ، چه زیباست
شب من با تو
و چه بویی دهد
تن پوش تو ای
نرگس مست
شب و من
مست و غزل گویانیم
رقص
در پوسته نرم تنم
می شکند
و بلندای بلند تو سحر
پیشوازی کندم
رقص کنان از سر ناز
من گدای لب و
جام می می خوارانم
بدهیدم
بدهیدم
هم جام
شب چه زیباست
و من
مخمل شب را مانم
و تو را
خنجر و دشنه
فراموش مباد
گر تو
پشتم بنوازی
نه عجب
خنجر از دوست خوش است
می از دست نگار
مخمل شب
چو به رقص اید و کاری بکند
بنوازم
بنواز
خنجرت خون مرا می خواهد

AteNa
10-20-2007, 02:31 PM
در نی نی چشمانت
با هزار نی لبک
شیطنت را می نوازد
و پریشان انبوه گیسویت
ابرهای گسیخته را
شبیخونی
در انکار می زند
دستانت
که این همه فرسوده است
باری با خود دارد
به لطافت مرمر
و می دانم
که پاهای چابک ات
چون پای
آهوست در گریز
لبانت را
به من بسپار
که پیر عناب شناسم
راست بگو
بنفشه گیسوانت را
چند می فروشی؟
و سوسنبر بناگوشت ؟
آه
که تو همه
لطافت پونه ای
و سکر گندم زاری
در ظهر تابستان
بگذار
شوکران لبانت را
بنوشم
و گاو زبان بنا گوش ات را
با عصاره لیمو
شربتی سازم
درمان همه دردهای بی درمان
هزار شیطانک
در نی نی چشمانت
سکر عشق را می نوازد
و تو
بوی خک می دهی
بوی باران
بوی تریک باران خورده
بگذار تو را ببویم
بگذار تو را بنوشم

AteNa
10-20-2007, 02:32 PM
دوستت می دارم
دوستم بدار
مثلپرستو
لانه را
مثل عشق
شیفتگی را
مثل هرزه گی
شهوت را
دوستت می دارم
دوستم بدار
مثل زمین
درخت را
مثل بهار
ابر را
مثل زخم
درد را
دوستت می دارم
دوستم بدار

AteNa
10-20-2007, 02:33 PM
مرگی است ؟
نه
که هراسی است
عظیم تر از مرگ
این زیستن
با این همه درد
که
اندیشه را
آتش گدازنده
می زند
میران
همه چیز میراننده
بی شفقتی
در برابر این همه ایثار
آه
که بنفشه دوباره نمی روید
و گرد آفرین
از این همه تحقیر
گر روی دوباره بنماید
باید
ایمان بیاوری
به تناوری اندیشه راستی
در سرزمین دروغ

AteNa
10-20-2007, 02:33 PM
مرا فسون چه کند ؟
مرا که
زهر خورده و دهان بسته
بافه بافه
خوشه ی محنت
به دوش می آرم
مرا
فسانه نخوانید و تار ننوازید
قدح قدح
صبوحی
به دست من ندهید
کمان خسته ما را
به راستی
زه نیست

AteNa
10-20-2007, 02:34 PM
تمام اندیشه ام
شعله ای است
که زخمهای چرکین را
همیشه باوری است
دردنک
و بی درد
هرگز نبود لحظه ای
حتی
آنگاه که عشق
ایثار تمام هستی بود
و دستانم
در گرماگرم زندگی
رقص آتشین هراسنکی داشت
آه
ای خنکای آزادی
ای برکه های شفاف خاطره
آنگاه
که زلال چشمه عشق
در پرتو تموج سبز نگاه سبزه ای
می روید
لاله خاطر مرا
به یاد آر
مرا که
گنبد و بادگیر و باد
بودم

AteNa
10-20-2007, 02:35 PM
هزار هزار دست
به شقاوت
مرا نشانه گرفت
مرا که
پوپک سرگشته خیال خودم
مرا که
درکنارم پرستو
نرد عشق می بازم
مرا که
پوپک پاییزم
خبر آور زمستانها

AteNa
10-20-2007, 02:35 PM
استوار
در چنان قامتی لطیف
که حس همخوابگی را
شوری بود
در هر پیکری
و اندوه ندامتی
چنان دامنگیر
که عشق را
نفرتی بر پیشانی
لبانم را
سوزشی از آن همه آتش
و در دلم دردی
بالنده
آه
کاین نگاه هرزه گرد عابر
دشنه ای است بر دل
و این لطافت صبحگاهی
پیمانه ای است
بر جان

AteNa
10-20-2007, 02:36 PM
شکوفه ای چنان بودی
که لطافت گلبرگ سیبی
و هجوم لطافت ململ گون
گل گیلاسی
آه
که سرودی بودی
با قلبی
به لطافت گل سرخ
و همه
وجود هذیانی
و همه
نشأت جوانی و شور
در چهار چوب تن ات
شیونی
همه احساس بود و درد
و در من
آوای گنگ پیری
رخوتی داشت
که با تو جوان می شد
برای لحظه ای
آفتابگردانی
لاله ای
مهتابی
چادری
دره ای
پر از بنفشه و نور
و آوای گرگی
بر ستیغی
همه
رؤیای من و زندگی
در پیچاپیچ هزل و شوخی و خنده
و اندوهی که تو را
راهی نه
در چهارچوب اندیشه ای
آه
که چه شکوفه ای
و چه تندیسی
وقتی که راز می گفتی
از اندوه سترگ فراقی
تو را به خک
به آب
به باد
نه
هرگز نداده ام
تو را به خاطر پیر خویش
سپرده ام
در کوه
در کومه
در باد
در هجوم اشباح مرگ اندیش روزگار
تو را
به خاطر خود سپرده ام
شکفته چون گل سرخ
تو را به خاطر خود سپرده ام

AteNa
10-20-2007, 02:36 PM
نه آرشی
نهکمانی
نه افسانه سرایی
که سراید
مویه های شبانه ما
شبی که می گذرد
بی آتش و
سیاوش و
باد
انگیزه ماه بود
تو دمساز آتش و فتنه
پیرانه گفتمت
در باغهای مطنطن
سرود رهایی مخوان
انگیزه ماه بود
انگیزه افیون
من بی خبر از
غوغای لاله و باد
مویه می کردم
در باران
مویه در باد
صدای شیون دل
تا کوه پرکشید و رفت
که تو مهربان بودی و
دمساز
راز نهفته بودی
و مضراب شکسته
بر تار و پود شکسته من
تو را
چگونه به خک سپارم ؟
کهر را
کجا باید زین زد ؟
و باد را
چه پیغامی باید داد ؟
که مرا این همه طاقت نیست
تندیسهای باغ را
این سان
فرو فکنده
به خک