View Full Version : ترانه جوانبخت
AteNa
10-18-2007, 02:19 PM
امشب از فاصه ما و شما
می گذرم
این دلم ،
راه مرا می نگرد
قاصد صبح سپید
آنکه در اینه این
شب مهتابی من
می گرید
از غزلخانه عشق
قصه ما و شما
اندر این اینه رنگزده
جیوه اندود به بیرنگی خود
می شود جلوه هستی
ره فردا
پیدا
من در آن
قرمز مستی
سینه جنگ سراب
سبزی خاطره عاطفه
را می بینم
زردی نفرت یک
قرن فراق
قصه ما و شما
ناگهان از گذر سرد زمان
در شب مستی این بی خبری
غم همدردی یاران
در دل برف سپید
رنگ خکستری فاصله را می گیرد
او که زد رنگ
به این بی رنگی
چونکه از جور خزان گذرش
این سپیدی
همه جا زرد نمود
AteNa
10-18-2007, 02:20 PM
جلوه مهر زمین
گشته وطن
همچو دریای خزر
آبی مهر عمیق
سفر سبز مراد
با غم فاصله ها
می کند با دل من
صحبت از این بی خبری
نفس باور عشق
همدم این دل شیدای امید
با غم فاصله ها
کم کم از عمق دلم
زمزمه ای می اید
نغمه خوان خبر
مستی فردای دگر
مژده ی دور شدن
از تب این بی رنگی
با غم فاصله ها
AteNa
10-18-2007, 02:20 PM
شده در این دل من
جلوه ی رنگی پیدا
نفسم از اثر خاطره اش
حبس شده
من در آغوش کمانی
که مرا در نگهش
کرده طلسم
بازی پرتوی خورشید
و غم اشک سپهر
گذر هفت جدا
رنگ دل گمشده
را می بینم
بغض من در خوش جشن شب
سی گل عشق ،
کودکان
چون شده قربانی این
شهر کبود
کشته از موشک نابودگر
جغد ستم
تا به ابد
بشکسته
رنگ این تیرگی جور زمان
نیست در آغوش کمان
فقط این هفت جدا
رنگ شب نور سپید
بازی پرتوی خورشید
و غم اشک سپهر است
که در این دل خود
می بینم
AteNa
10-18-2007, 02:21 PM
در سرای عاطفه
می کند مرا صدا
یک جوان فراتر از
قصه های آشنا
گویدم تو ای سحر
از اسارتم نویس
زخم درد این دلم
زهر تلخ باطنم
گشته ام در این دیار
همنوای درد هجر
آشنای آفتاب
عاشقی ، نصیب من
خسته از غبار زرد
گشته ام نثار شب
در اسارتی که شد
این حصار قامتم
قصه ام شبانه در
این کتاب خود نگار
از جفای این خزان
تا غبار حسرتم
ماند از تو یادگار
AteNa
10-18-2007, 02:22 PM
قطره های حادثه
در خیال موج شوم
دست تر به دست هم
عازم رها شدن
از غبار رخت تن
در نگاه آسمان
صحنه های دلخراش
دست ها به رنگ خون
ارزش حیات ما
گشته برگ سرنگون
حاصلش هجوم مرگ
کشتزار بی حصاد
قطره های موج شوم
غافل از حصار شب
رفته از حضور یاد
کشته های حادثه
زهر تلخ عصر ما
در خیال رفتنم
من از درد عاشقی
چون پرنده صحبت از
آشیانه می کنم
AteNa
10-18-2007, 02:56 PM
یک شب از
فرط غم خاطره ها
دست کولک مرا
برد به دنیای شب بی خبری
دل من
همگذر باد
به دریای شب حادثه شد
نفسم قصد جدایی
بنمود از بدنم
چونکه دیدم
ثمر راغب خون
رحمت همیاری نیست
اثر کوه یخی
در قدم سرد زمستان
نظر مرده ی یخ
تن زیبای شقایق را
بی دغدغه
در خک نهاد
AteNa
10-18-2007, 02:56 PM
دل من
با نفس گرم صدف
چند صباحی ست
که امید
به فردا دارد
وطنم
در غم دریای سفر
گوهر مستی مرا
می خواند
من در این
آبی هجران زده ام
نغمه آزادی یک چلچله را
می شنوم
که در این بستر خونین افق
جز به ره عشق
ندارد پرواز
غم این مرغ مهاجر
به یقین
از دل تار من و توست
که بر این شام صدا
ضربه زند
پیک سحر
AteNa
10-18-2007, 02:57 PM
رنگ بالش
نشان آزادی
پر کشید از
بهشت همسفری
در خیالم
ز فرط سختی هجر
قوی وحشی
شکسته بال اسیر
آسمان دردمند ظلمت
شد
زخمی بی پناه
را چون دید
یار من
تن به سر سپردن
داد
بال خونین
به تیر صیادان
ماند این زهر تلخ قصه
به یاد
ناگه آن
رهسپار برکه غم
پس جدا از رهادلان
گردید
قطره اشک آسمان
آن شب
مرهم بال آن
ستاره صبح
زخم آن دلسپرده
را بوسید
نام آن پر شکسته
مهد غرور
در دلم
اشتیاق پروازش
در برآسمان یکرنگی
من در این برکه
خسته می مانم
راغب نغمه های همدردی
AteNa
10-18-2007, 02:57 PM
غرشی دگر نمود
موج خسته از سفر
در طلسم عاشقی
بهر ساحل سکوت
خاطرات بردگی
رمز تلخ عزلتش
عاقبت رها شده
جز ترانه های عشق
قصد غربتش نبود
کرد با نهیب خود
خک تشنه را خطاب
ای که نغمه ام تو را
شد تلاطم امید
قطره های من تو را
شاهدان زندگی
از تو خواهشی به جز
همدلی نباشدم
ای که بهر اوج من
سهم بی صدا شدی
از دلش رها نمود
رنج خواهش سکوت
ساحل نجیب یار
داد پاسخش چنین
ای غرور قامتم
ناظر اسارتم
استواری تنم
سینه ات سپهر من
افتخار مام بحر
قهرمان آبها
سالهاست کاین سکوت
کرده لانه در دلم
جور داغ آفتاب
آشنای زخم من
آسمان دگر مرا
نیست یار غمگسار
قصه ی ستارها
نیست بر لبم نثار
شد اسارت زمین
داستان تلخ من
AteNa
10-18-2007, 02:58 PM
آسمان بار غم
به دوش گرفت
چهره ی روزگار
را چون دید
جلوه ی آشنای شهر کبود
قاصد همزبان خشکی باد
گشته در این حصار کوه
اسیر
دیگر از قطره های عشق
نگفت
چشم گریان آسمان
خشکید
یار من
غمگسار هجران بود
در دلش
کشته های جنگ به یاد
اینچنین
در طلسم شهر اسیر
همنفس از دیار غصه
برفت
همدم زخم آسمان
گردید
نغمه از درد این زمانه
سرود
دل به این ناظران صحنه
نداد
انتظارش
نگاه چشم بصیر
AteNa
10-18-2007, 02:58 PM
مادر! از عرش یقین ایت احسان داری
پرتویی در دل خود از ره خوبان داری
من در این وادی مستی به جوانی ماندم
تو در این غفلت من عزت عرفان داری
من ز خود خواهی خود سخت نمودم راهت
تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری
شامگه باز آمد لیک در این افکارم
که به هر درد و غمی یک می درمان داری
خام در کودکی و تشنه ز این دریایم
تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری
ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت
تو مگر ای دل من فرصت جبران داری ؟
AteNa
10-18-2007, 02:59 PM
در روشنی آمدن روزگار وصل
من حرمت گل را به جهان هدیه کرده ام
در لحظه های زندگیم زین طلسم عشق
من خاطره آن مه خود زنده کرده ام
شبها که بی نصیب گل و غافلم ز خود
در آرزوی آمدنش گریه کرده ام
مست از می وجود گل و عاشق از امید
جان را فدای حس چنان غمزه کرده ام
پایان شام هجر شد آخر نصیب من
خود را نثار لطف همان لحظه کرده ام
AteNa
10-18-2007, 03:00 PM
ای عشق کذایی ! آه ای خار ره عرفان
ای آمده از شهوت ، ای اهرمن انسان
ای درد همه چشمان ای آمده از غفلت
ای ساحره جانها ، ای قاصدک طوفان
قصدت ستم و غارت زین سینه انسانها
باشی توشه قلب هر آدم بی ایمان
هستی دگر یاران با دیو دو چشمت رفت
بر ما نشدی غالب ای همنفس دیوان!
AteNa
10-18-2007, 03:00 PM
اینکه من زین وطن خویشی بسی دور شدم
زان دلیل است که در عشق تو محسور شدم
ایتی در دل من ، یار شب تارم باش
من در این غربت غم قاصد مسرور شدم
رکب مرکب عشقم ، غم دورانم نیست
عاشق آن نگه لعبت مخمور شدم
ساحل عیش و طرب همره دریای منست
من که سرگشته این محنت پرشور شدم
ساقیا ! دوره هجرت به سر آمد که کنون
راغب مژده وصل رخ پرنور شدم
بین مقصود و دلم نیست دگر راهی چون
من در این معجزه میکده منظور شدم
AteNa
10-18-2007, 03:01 PM
من در این کنه صداقت درد عبرت دیده ام
در طلسم زندگی غرقاب محنت دیده ام
خنده در ایینه فردای خود دیدم که باز
سینه را اندر مرام ملک فطرت دیده ام
غایت ما را بگفت آن مرشد فرزانه چون
جان خود قربانی دنیای غفلت دیده ام
من به لطف کبریا دیدم نمایان عشق خویش
در نسیم بندگی معنای هجرت دیده ام
همت رویای شیرین تا ابد با من بمان
چون در این پیمانه من دریای رحمت دیده ام
AteNa
10-18-2007, 03:01 PM
آخر از آتش غم دل به تب دوست فتاد
ساقیا ! شکر که خود را به ره دوست نهاد
چون در این بی خبری حزن گران جرمش بود
خود ندانست که این کار گیاهست و جماد
قدح شکر به لب چون ببرد رند طریق
گویی آن سکر غریب اید ازین محفل شاد
چون سیه روی به خک ره او کرد سجود
گفت مرشد که چنین باد همی حرمت یاد
باید این فاصله ها در ره افسانه نهاد
همچو آن ایت ره مادر هستی چو بزاد
ما که در دلشدگی ره به ثریا بردیم
اینچنین است گریز از حسد و بخل و فساد
AteNa
10-18-2007, 03:02 PM
تو که با پکدلان همدل و همسان بودی
کاش در محفل ما یار مریدان بودی
تو که خود مدعی بخشش و احسان بودی
کاش در باغ جنون در غم رندان بودی
تو که دلباخته حکمت و عرفان بودی
کاش آگه ز غم سینه مستان بودی
تو که آن ایت فرزانه جانان بودی
کاش دلداده سرمست گلستان بودی
تو که همگام ره عشق به یزدان بودی
کاش با ما به از این ظلمت دوران بودی
AteNa
10-18-2007, 03:03 PM
ای کاش ما را با تو پیمانی دگر بود
ای کاش ما را لحظه هایی خوبتر بود
ای کاش فرجامی دگر رؤیای ما داشت
ایام ما با حسن رویت در گذر بود
ای کاش در قلبم در این زندان دنیا
امید خوش بودن به فردایی دگر بود
ای کاش زین رؤیای هستی بر کن عشق
آن مهرخ دنیای خوبی باخبر بود
ای کاش در عمق نگاه با تو بودم
معنای خوش بودن به رخسار قمر بود
ای کاش با آن ساغر نام آور علم
همره شدن پایان این شوریده سر بود
ای کاش می شد آگهش زین راز دل کرد
ای کاش ما را در جوانی این هنر بود
ای کاش می شد عاقبت از خود رهیدن
ای کاش پایان شب ظلمت سحر بود
ای کاش در امواج آبی رنگ دریا
مرغ مهاجر را فرودی بی خطر بود
ای کاش با ما اندر این صحرای عزلت
آن شهسوار مست خوبی همسفر بود
ای کاش در توفان غم افزای حرمان
درمان درد هجر گل ما را ثمر بود
ای کاش کام از لعل گل در شام دیدار
آغاز وصل مهرخ والاگهر بود
ای کاش در این انعکاس باور عشق
آگه جهان زین سینه پرشور و شر بود
ای کاش می شد درد ما را چاره وصلش
یا جام ما را شوکران درد سفر بود
ای کاش در میعادت ای سرشار از احساس
ما را در اوج همصدایی بال و پر بود
ای کاش بی همتا گنون بودی کنارم
تا قلب من از عشق دیگر بر حذر بود
ای کاش این پاییز این سرمای جانکاه
بر آن شقایقهای مستی بی نظر بود
ای کاش روی ماهت ای رزم آور عشق
در کارزار زندگی ما را سپر بود
ای کاش در روز جوانی هر چه جانست
در آتشت چون ساقه های خشک و تر بود
ای کاش زین حسن رخ زرین تن عشق
این آدمی از کار خود آگاهتر بود
ای کاش سیلی می شد از ایثار اشکم
تا سرنگون این عالم خواهان زر بود
AteNa
10-18-2007, 03:03 PM
آهی ز فرط حسرت دیدار می کشم
تیغ فغان به دامن پندار می کشم
در آرزوی دیدن دلبر به روی دل
تصویر ناز چهره اش این بار می کشم
بر رود پک سینه خود از ضمیر دوست
دستی به رنگ آبی ایثار می کشم
در فکر خویش ماتم او را ز باغ یاس
در رنگ سیاه پس دیوار می کشم
چون دلشدگان حاصل دیدار گر نشد
بر عشق خویش پرده انکار می کشم
این دهر را چو دیوی و دل را فرشته ای
در پیچ و خم صحنه پیکار می کشم
حرمان خویش را به تمنای یک نگاه
بر روی یاس میکده چون خار می کشم
دریای من ز رود دلم کرده قصد هجر
من تشنه فغان از فراق یار می کشم
تصویر ناز چهره اش اندر کتاب عشق
دستی به چهره ایت اسرار می کشم
با من بگری در غمش ای آسمان من
وقتی که بر این اینه زنگار می کشم
AteNa
10-18-2007, 03:04 PM
گفتم که در این عالم تنهاست دلم اینک
گفتی که چه باشد غم ؟ چون هست دلت با من
گفتم که دلت هرگز غمخوار نبود اما
گفتی که تویی شبها زین عشق چنین ایمن
گفتم که تو آن نوری در سایه ی تردیدم
گفتی که شدی آخر شیدای چنین مأمن
گفتم که چه بک از عشق ؟ ای شعله در این خرمن
گفتی که روا باشد در خلوت خود بودن
گفتم که چرا با من صد جور و جفا داری ؟
گفتی که چنین باشد حسن رخ گل دیدن
گفتم که مرا دریاب ای از همگان بهتر
گفتی که به غم سر کن دوران خوشت با من
AteNa
10-18-2007, 03:04 PM
مغرورم از حماسه ی ایثارت ای وطن
پرشورم از حکایت فردایت ای وطن
در آسمان عاطفه ات چون طلسم عشق
ناگفته ام در این غم هجرانت ای وطن
با چشم واله چون نظر اندازمت بدان
در اوج باورم شده ایمانت ای وطن
پیمانه می دهد گل محفل به دست ما
در سینه می تپد دل بیمارت ای وطن
اینک فضای دل شده در این خزان هجر
محنت سرای حسرت دیدارت ای وطن
امشب فروغ دیده به میخانه می رود
آنگه که عاشقم به تمنایت ای وطن
AteNa
10-18-2007, 03:05 PM
یک شب از دنیای دیگر آمدن این آوا بگوش
کای در این غفلت شده لختی در این حسرت بمان
کاین قد رعنای دلبر در ورای چشم توست
تا توانی در طلسم یار با عزت بمان
مام میهن پر گشود این جلوه گاه زندگی
در بر این آسمان آبی غیرت بمان
نام این معبود را یاران مزین کرده اند
در صفای کعبه ی خوش صورت و سیرت بمان
در کجا خواهی تو پیدا کردن این عشق عظیم ؟
تا ابد در سوز این نامی پر شوکت بمان
گر شوی در آسمان اعتلایش اختری
همچو اشک اندر دل دریای بی قیمت بمان
AteNa
10-18-2007, 03:05 PM
سهم تو
شوق دلم
مستی من
از نفس باور عشق
در نوازشگری خاطره ات
سهم من
آمدن حس نیاز
این اسارتگر بستان وجود
در پی جستن تصویر نهان
از گهر هم نفسی
سهم تو
حس تلاطم
غزل موج غرور
سفر ابر ملالت زده
در زمزمه بارش چشم
سهم من
رخوت هم فاز شدن
با تپش اینه ات
شعله لحظه دلباختنت
از نگه قاتل من
سهم تو
بو سه بر این
مخمل گیسوی بلند
رخ ز مستی زده
تا پیچ و گذار کمرم
سهم من
لمس نگاهت
گذر پیچک عشق
دور این قامت من
در پی تسخیر دلم
سهم تو
شعر تب غرق شدن
آمدن فصل نیاز
مردن از سوختن و
زنده شدن در شب راز
AteNa
10-18-2007, 03:06 PM
گل من ، برگ گلت سرختر از رنگ شراب
عطر تو مست مرا می کند از عالم خواب
برگ تو سبز به زیبایی این چشمانت
ساقه ات جلوه طناز خم و پیچش و تاب
گل سرخی ، ز صدف دُرّ محمد ، نامت
ریشه ات را شده عشق ازلی قطره آب
عجبا کاین دل من مست و خریدار تو شد
بی تو این جلوه هستی بوُدم دار سراب
دل بی تاب مرا باز در این همنفسی
می کند سرور هستی شب هنگامه خطاب
این گل سرخ که می بینی و با اوست دلت
گل رنگین بهشتی بود ایینه ناب
AteNa
10-18-2007, 03:07 PM
نگاه تو غزال من فتاده در نگاه من
به نام عشق گشته ای تو یار بی پناه من
طلسم عاشقی مرا عجب سعادتی شده
زلال مسلخ تو شد صفای قبله گاه من
چه روز و شب به قصد تو کلام سبز واژه ها
پیاده و سواره شد به خدمت سپاه من
من آن اسیر دلبر کمند موی قصه ام
که در سپهر خواب من نشانه گشته ماه من
به این سخن شدی مرا تو آشنای زندگی
فقط تو عابری دراین مسیر کوره راه من
AteNa
10-18-2007, 03:08 PM
تو مرا
باور کن
من که در
حس نیازم
سفر دلشدگی را
ز تو کردم
آغاز
تو مرا
یاری کن
تا پر و بال
گشایم
به بلندای سپهر
تو مرا
جاری کن
همچو یک رود
به دور از
خطر فاصله ها
تو که
دریای منی
باز مرا
باور کن
AteNa
10-18-2007, 03:08 PM
با تو
دنیای من
از واژه احساس
پر است
و محبت
گل سرخی ست
که درسینه خود
کاشته ام
نفس گرم تو
از کوره خاکم
عطش قلب مرا
دامن زد
و من انگار
که در سوختنم
مهمانم
AteNa
10-18-2007, 03:09 PM
تو که از این غم دل آگه و گه بی خبری
به در خانه سبزت تو مرا می نگری
تو در این مستی رمز نگهت خوابم کن
چه بسا می کشم از هجر رخت دربدری
نفست حس تنم غنچه بستان دلم
تو در این وادی دل با دل من همسفری
لب تو لعل شکر قصر تنت محضر عشق
ندهد چون تو دگر میکده شادان پسری
نغمه عشق سرایم به تمنای دلت
که تو از مرز دلم بی غم دنیا گذری
AteNa
10-18-2007, 03:09 PM
انگار که
درد غم تو
باید
تا من بدهم
روح
به این
کاغذ خالی
زنگار صدا
موج غرور
آمدن فصل گلایه
من
اینهمه را
مانع بازآمدن عرش خدا
دیدم
در نغمه بارانی این
شعر تبلور
AteNa
10-18-2007, 03:10 PM
جنگ ما
همنفسی
سبز شدن
در چمن خاطره ها
روییدن
پر زدن
تا قفس فاصله را
بشکستن
پیوستن
جنگ ما
عشق
خطر کردن و
یکجا
به اسارت رفتن
آن نبردی
که به یغما
دل ما
را برده
اثرش
سوخته گنجی ست
که سرباز گروگان شده
است
به بهایی
که همان
خواستن است
جبهه دلشدگی
چشمه جوشان
تن آتشکده
است
که خدایی
شب هنگامه
تماشاگر این سوختن
است
کشتن و
کشته شدن
مردن و
یکبار دگر
از نفس عاشق خود
زنده شدن
AteNa
10-18-2007, 03:10 PM
ای قلب رستگار
بیا با دلم
بمان
ای سبزه زار من
ای پاک هم صدا
من مدتی ست
کز غم تو
تشنه مانده ام
ای رازدار من
قلبم تو را فدا
شعرم به جستجوی تو
در لحظه های عشق
شبها دوباره
قلب مرا
زنده می کند
ای یادگار من
ای یار خوش ادا
تا آرزو کنم
که در آغوش گرم تو
روزی
ز درد سینه خودم
دیده تر کنم
ای انتظار من
ای جلوه خدا
AteNa
10-18-2007, 03:11 PM
تو در من
جوانه زدی
ای گل سرخ
من ریشه تشنه ات را
سیراب کردم
به باران اشک خود
و روییدنت را
سرودم
در خاک سینه ام
تا سراپرده آفتاب
تا همانجا که
لمس پرتوی عشق
تو را
به من رسانید
AteNa
10-18-2007, 03:11 PM
عشق را
می گویم
باید این حادثه را
از نگه سبز تو
آغاز نمود
عشق را
باید
از زمزمه
بارش چشمان تو
با واژه احساس
سرود
و در این
قدرت دریایی تو
کشتی توفان زده را
در دل امواج
سپرد
به تب حادثه غرق شدن
مردن و آغاز شدن
به هم آوایی قلب دو پرنده
به سبکبالی اوج
دل سپردن
به شب هم نفسی
راغب پرواز شدن
آری
عشق را
باید ابراز نمود
عشق را
باید گفت
AteNa
10-18-2007, 03:12 PM
کودکی را دوباره در طپش اینه ای می بینم
عشق دوران بهاری باز هم بیدار است
کودکی گر برود
سادگی می میرد
گل احساس نمی روید
چون اینه تسلیم ریا می گردد
کودکی را دوباره می جویم
در مضامین ایه های محبت، فرازهای امید
کودکی گر برود
عشق هم می میرد
دیگر از قتل متانت حرفها می پوسد!
نفس عاطفه یخ می بندد
کودکی خاطره دیروز است
کودکی اینه ای از فرداست
کودکی گر برود
زندگی می میرد
طپش بودن ما زمزمه فاصله را می جو.ید
خنده در اینه محنت ما می گرید
AteNa
10-18-2007, 03:13 PM
دوباره کوه نگاهی به عرش خواهد کرد
دوباره سایه هم آغوش نور خواهد شد
و زمین، تشنه گاه معنی عشق
و درختان، حضور وحدت سبز
دوباره چلچله از فصل عشق خواهد گفت
دوباره واژه غزلخوان بوسه خواهد بود
و شعر، زمزمه راهوار انسانی
و دست خاطر ما حلقه های بیداری
دوباره پنجه خورشید جلوه خواهد کرد
دوباره اینه ها غرق نور خواهد شد
و زندگی طپش آشنای قلب یقین
و رنگ باور فردا طلوع آزادی
AteNa
10-18-2007, 03:13 PM
اگر این گوهر سکوت نباشد
شعر هم می میرد
اگر این تشنگی جان من از عشق نباشد
شعر هم نکام است
چون سرآغاز من از لطف شب احساس است
چونکه شعرم غزل پرواز است
چون دلم هم قدم باران است
مگر این چشمه که در من به سخن می جوشد
همنفس فردا نیست؟
پس چرا واژه من در غم تکرار بماند؟
شعر من مرثیه از جور خزان
بر تن این باغ بخواند؟
اگر این گوهر سکوت نباشد
اشک من همنفس شعرم نیست
شعر من چشمه جوشانم نیست
باید این قصه بماند که در آن
شعر من از عشق بگوید
دل من همدم این دیده بگرید
نفسم با گوهر شعر هم آواز شود
تو مرا ای غزل واژه به فردا بسپار
تو مرا ای رخ ایینه سخنها بنویس
تو مرا زمزمه فردا کن
تو مرا سهم اقاقیها کن
تا من ازشعر بگویم
شعر هم از غم من
تا من از عشق بگویم
عشق هم از دل من
که سحر بال گشاید
غم فردا برود
گل احساس بروید
شعر تا عشق به کام است بماند
قلبها راهی فردا باشد
AteNa
10-18-2007, 03:14 PM
انگار که تقدیر گفته بود
انگار که یک جا نوشته بود
آن شب که تو با من یکی شدی
آن شب که شعر من به تو از سهم زندگی
خود آمده در خلوت ما قصه ها نوشت
آن شب که تو از راز دلم باخبر شدی
از آرزوی آمدن فصل دیگری
وقتی که فقط گوش افق
از تب پرواز بشنود
وقتی که عشق، زمزمه واژه ها شود
وقتی نگاه رهگذران با غم هم آشنا شود
وقتی زلال اینه ها سهم هم شود
انگار که تقدیر گفته بود
انگار که یک جا نوشته بود
من باید از این محنت فردا به تو می گفتم
AteNa
10-18-2007, 03:15 PM
درمی نوردم
قرنی که عصیان
از خون به دستها
روغن تدهین زده است
در شاهراه باور انسانی
در راستای لمس حقیقتها
من می نگرم
بر ستیغ کوهی دیگر
و می افرازم
بیرقی را که زمان
توان افراشتن آن را نداشت
AteNa
10-18-2007, 03:16 PM
هیچ رنگی
هیچ ادرکی آشنا نبود
زمان فریاد می زد
در اتاق عمل، همگان در تلاش بودند
آنجا بیهوده ماندم
لحظه ای که نمیشد نداشت
مرگ بر چهره سفیدش سایه افکند،
بی هیچ ترحمی
لحظه ای با من بمان
برای حسرتی که تاثیری نکرد
AteNa
10-18-2007, 03:17 PM
شاید یا حتما
دقایقی از زندگی
مجسم می کنم:
سبزی یک برگ، سرخی گلبرگ یک گل سرخ
بهار را کسی صدا می زند:
به باغ ما هم سری بزن!
نگاهش را برمی گرداند
به چشمان اینده خیره می شود
و سرمای دیروز را از آنها می گیرد
شاید که قبلا آمده بود
ولی کسی هدیه او را ندیده است
یا آنکه حتما خواهد آمد
و در دامن باغ، یک گل سرخ خواهد رویید
AteNa
10-18-2007, 03:18 PM
همیشه بر روی خاطرات آبی
همه جا آشنای خطه راد
فصلی که از تو نوشت
هدیه سبز بهاران بود
و طلسمی برای قلب یک پرنده
تا نگاه گرم شکفتن
تا سحر اوج رهایی
تا من ققنوس
از تل خکستر فردا
دوباره به پا خیزم
AteNa
10-18-2007, 03:18 PM
نه فقط در نگاه التماس و اشک
که به آوای لبی خسته و تبدار
به فقط با ترانه ای
که با چکامه فریاد
من تو را دوباره حس می کنم
در این غربت
به نیازی که درد عشق
مسمایش شد
در این گدوک ماز شب
در این سیاه جای پای سرنوشت
شکار تو
دوباره می کند مرا روانه
با وجود آنکه
از غرابت این راه
نبض تند این زمانه گفته بود
AteNa
10-18-2007, 03:19 PM
یک نفر روبروی من
هردومان در یک بازی دعوت شده ایم
زمان، منتظر برگ من است
همه را بر زمین انداخته ام
جز یک برگ
او هم د ردستش فقط یکی دارد
آخری را می اندازم
برگ یقین است
برگی که ناتوانی ام را تعیین کرده
یا به عبارتی شکستم را
یا روش بازی ام را
زمان لبخند می زند
برگ آخرین او برگ تردید است
برگ نسخ هر چه که در چنته داشتم
برگ برنده
برگی که همیشه او خواهد داشت
اگرچه باز هم صد بار
بازی تکرار شود
و این همان است
که دیگران نمی دانند
AteNa
10-18-2007, 03:20 PM
من یعنی
من پس این
من سربه زیر عشق
یا هرچه تو می خواهی
من در پی حل این معما
من عاشق و درگیر سرنوشت
من با نگاه ساخته درشعر بی کران
یا هرچه تو می گویی
من تو
من با تو
من بی تو
یا هرچه تو تعبیر می کنی
من بی خود این من
من با خود این خودها
من اصلا یک خود بی خود
یا هر سه سطر مضرب ٤ این معما
من یعنی
من پس نگاه منعکس از دو سطر قبلی
“یا جمع این همه سطر با ”یا
یا جمع این همه سطر بایا
AteNa
10-18-2007, 03:20 PM
بر زورق واژه ها ی تنهایی
من رفتم و عاشقونه برگشتم
اون جا که رهایی جهان زد موج
من توی خلیج یه چاه پر نفتم
آستین بزنین بالا که فردا نیست
رو زخمای امروزی ما درمون
از شهر عزا و غم کنین با هم
این تنبلیا رو با دل بیرون
سرما دوباره اومد زمستونه
من فصل بهار رو با شما دیدم
بیرونی و فارابی و سیناها
تو گذشته موندن سده ها با هم
شعرم نمی خواد فقط یه شعر باشه
شعرم نمی خواد بمونه بی فردا
ای شاعرا! ای نشسته ها با هم
با هم پا بشین واسه دونستن ها
AteNa
10-18-2007, 03:21 PM
خودم ناپیدا
غرض ندارم در
سطرها لیز می خورند
جریانی در کار نیست
یکی خواب است
جریان خون، ریخت خون ریزی را بی ریخت تر
و قلبی که خود را در بی خود دید
زمان، سکوت را به گوشواره مهتاب آویخته
تابلوها در زمزمه من
سبیل یک واژه را دوبار تو دادم
تو در تو شد
دیگر سنگین نیست برف
نگاه را جلو جلو برو در عجب ها
دریا را به سطر دوم بردم
حرف ها نمی خشکد از غرض ندارم در
نه زایید
نه سایید
شعر من سبکی را امضایید
پیدایم نمی کنی
در جسدی که سال هاست مرده
همیشه موازی نیست ریل قطار
هیس! مبادا شعر از خواب بیدار شود
AteNa
10-18-2007, 03:21 PM
یکی بود یکی نبود ما همه ش نداریه
غفلت از نگفته ها مسافر دوراهیه
چرا شاعرا می خوان همه ش تو خوبی بمونن؟
تصویر هرچی بده تو دخمه هیچ وقت نمیشن؟
چرا نصف حس دنیا توی غفلت بمونه؟
دل ما تو شعر همه ش سرود حسرت بخونه؟
من می خوام طلسم این گذشته ها رو بشکنم
تو همین ترانه از هرچی قشنگی نیس بگم
من همونم که اومد درخت رو از تنه ش برید
تبری که جز خودش لیق زندگی ندید
من به عشق گرفتارم
توی خواب هم بیدارم
از نگاه کهنگی
تو ترانه بیزارم
من همونم که به دستش یه جا قتلی می کنه
قطره های خون یک نفر رو دستش می مونه
توی شعر شاعرا همه ش پر از حس خوبه
شهر واژه ها مثه ترانه پر آشوبه
یکی بود یکی نبود اصن گناهی نداره
کی می خواد پس خودش رو به جای دزدا بذاره؟
یا به جای قاتل به جای هرچی تبره
دوری از درد درختا همیشه دردسره
یکی بود یکی نبود ما همه ش نداریه
غفلت از نگفته ها مسافر دوراهیه
یکی بود یکی نبود ما باید عوض بشه
گفتن از حس بدی تو شعرا تنها راهشه
من به عشق گرفتارم
توی خواب هم بیدارم
از نگاه کهنگی
تو ترانه بیزارم
AteNa
10-18-2007, 03:22 PM
واسه مزرعه آدمها می مونن به فکر هم
دیگه هیچ کی نمیشه دل نگرون بیش و کم
یه مترسک رو میارن میذارن تو چنگ باد
نمیشه اگر چه اون جلو هجوم غصه خم
من رو اینجا جا گذاشتین
توی مزرعه دوباره
اگه قلبتون نمیره
فصل زندگی بهاره
فکر آدما همون مزرعه سبزینه هاس
ما بدون هم شعار پرفریب تیشه هاس
می کارم دونه حس رو توی مزرعه به شعر
دیگه وقت کندن شاخه زرد غصه هاس
میام این ترانه رو می نویسم رو خوشه ها
مزرعه همون نشاط کودکی تو خونه هاس
جز محبت خوشه ای نیس
من مزرعه می دونم
دوره از آفت غصه
کاشتنی به دستای هم
AteNa
10-18-2007, 03:22 PM
تو آسمون قصه ها نگاهش
رو دیدم و نشستم به کنارش
یهو انگار زدش نفس تو رگهام
تو بیداری شدم راهی خوابش
دلم به طرفه چشم خمارش
مثه پرنده افتاد توی دامش
به چشم عاشقا جوون و پیرش
دیگه توی قفس شدم اسیرش
وقتی که اون تنهام گذاشت
قایق انزوا شدم
راهی دریای سکوت
غریق واژه ها شدم
بازم نگاه اون اومد سراغم
چشاش زدن آتیش به روزگارم
غمم پرنده شد اومد رو کاغذ
ترانه شد نشست به قلب یارم
هزار و یک شبم به غصه سر شد
زمونه زد قلم نقش بر آبم
این همه آرزو که روزی داشتم
شدن همه حباب روی آبم
وقتی که اون تنهام گذاشت
قایق انزوا شدم
راهی دریای سکوت
غریق واژه ها شدم
AteNa
10-18-2007, 03:23 PM
وقتی که موج می زنه
دریا به گرداب شما
دزد دریایی میشم
میام توی خواب شما
کشتی م رو باد میاره
وقتی دیدین هیکلش رو
با هراس فوری میخواین
به توپ ببندین تنش رو
یا که زود فرار کنین
برین به ساحلای دور
قلبتون عادت داره
به التماس و حرف زور
من که حالیم نمیشه
میام شما رو می برم
توی کشتی م میذارم
این شده حرف آخرم
که شده یه بار همه ش
بیاین با من دوستی کنین
دزد دریایی بودم
حالا میشم با دل قرین
عشق رو این بار میارم
تو کشتی قلب شما
ملوانی می کنم
هر روز و هر شب شما
من می خوام عوض بشم
یه بار شده باور کنین
دریا می دونه میگم
حقیقت رو فقط همین
AteNa
10-18-2007, 03:23 PM
یه وقت میاد که آسمون چشمای ما رو باز کنه
هرچی تو خواب دیده بودیم تو بیداری پرواز کنه
کبوتر شکسته بال که صلح آزادی مونه
دوباره خوندن از نشاط قلبا رو آغاز کنه
بال بزنه میون ابرای حضور کودکی
بیاد رو پشت بوم خنده واسه فردا ناز کنه
اینه لحظه ای که آرزومونه
جنگ دیگه تموم میشه نمی مونه
آخر هزار و یک شب غرور
عشقه که به حکم فردا می مونه
یه وقت میاد که یاغی ساعت خواب به فکر صلح
چشمای منتظر رو از زمونه بی نیاز کنه
تو حوض دلبستگی ها نشسته آب تنی کنه
دووم این حادثه رو با ساعتا دمساز کنه
کلید عشق رو بیاره بذاره تو دست سکوت
قفل غرور رو با متانتی که داره باز کنه
اینه لحظه ای که آرزومونه
جنگ دیگه تموم میشه نمی مونه
آخر هزار و یک شب غرور
عشقه که به حکم فردا می مونه
AteNa
10-18-2007, 03:24 PM
یکی خوابه یکی بیداریکی از گذشته بیزار
یکی داد می زنه عشق رو به لبای خشک تبدار
شاعری پنجره سکوت رو می شکنه به شعرش
واژه ها بالا میرن تو بغض شب از روی دیوار
اون ور حصار غصه رو به چشم خود می بینن
واژه ها دیگه می مونن همگی راغب و بیدار
من همون صدایی ام که می مونم
یه ترانه ام که تو شعرم می خونم
چه شبایی که نوشتم از سکوت
من سرشت آدما رو می دونم
بارون حس تبلور امشب هم داره می باره
یکی اومده تو شعرم داره می خونه دوباره
یه پرنده س که نشاطش شده قسمت با شماها
اونه که از آسمون خورشید رو با دلش میاره
امروزم تموم شد از شعر ولی می دونم پرنده
فردا که میاد دوباره واسه مون شادی میاره
من همون صدایی ام که می مونم
یه ترانه ام که تو شعرم می خونم
چه شبایی که نوشتم از سکوت
من سرشت آدما رو می دونم
AteNa
10-18-2007, 03:24 PM
از همه آستینا دستاش بیرون میاد فقط شعر
تو کوچه ها می ترسه که صداش نیاد فقط شعر!
خودش نمی دونه که امضا کرده مرگ رو با شعر
دل ها رو خوش می کنه با زبون چاد فقط شعر
می دوزه آسمون رو با ریسمون تنبلی هاش
میذاره برگ لحظه رو رو کول باد فقط شعر
من از این تنبلی ها گریزونم
توی جمع با این صدا نمی مونم
هرکسی خوشش میاد خوشش نیاد
من عبور از این شبا رو می دونم
غروب شهر مرده ها روح نمی خواد فقط شعر
بهم میگه کشورمون نخبه نزاد فقط شعر
دارو و درمون نمی خواد مریضی های مزمن
تجویز یک پزشک برای مرگ حاد فقط شعر
شعره که حرف می زنه توی شعر من به ضدش
دعای مرگه وقتی از خدا می خواد فقط شعر
امون از تجویز این شعرای ناب
امون از حادثه ای که برده خواب
مگه میشه از نفس فرار کنیم؟
کیه که توی قفس بیاره تاب؟
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.