View Full Version : اشعار نادر نادرپور
AteNa
10-17-2007, 10:01 AM
ز پناهگاه جنگل های خاموش خزان دیده
به سویت باز خواهم گشت ، ای خورشید ، ای خورشید
ترا با دست ، سوی خویش خواهم خواند
ترا با چشم ، سوی خویش خواهم خواند
تو را فریاد خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
من کنون قطره های ریز باران را
که همچون بال زنبوران خواب آلود می ریزد
به روی غنچه ی چشمان خود احساس خواهم کرد
من کنون برگ ها را چون ملخ ها از زمین پرواز خواهم داد
من اسفنج کبود ابرها را لمس خواهم کرد
وزان آبی به روی آتش پاییز خواهم ریخت
سپس آهنگ دیدار تو خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
من کنون کوله باری سهمگین بر دوش خود دارم
عجائب کوله باری تلخ و شیرین را بهم کرده
عجائب کوله باری هدیه ی روزان بیماری
در او گنج نوازش ها
در او رنج نیایش ها
در او فریادهای مستی و هستی
در او اندوه ایام تهیدستی
من کنون کوله بار بسته ام را پیش چشمت باز خواهم کرد
ای خورشید ، ای خورشید
من از خمیازه های دره ها و خواب خندق ها
من از آشوب دریاها و از تشویش زورقها
سخن آغاز خواهم کرد
من از تاریکی شب ها و از تنهایی پل ها
من از نجوای زنبوران و از بی تابی گل ها
سخن آغاز خواهم کرد
من از سوسوی فانوسی که پشت شیشه می سوزد
من از برقی که کوه و آسمان را با نخی باریک میدوزد
من از بیلی که بر دوش نحیف آبیاران است
من از گیلاسبن های گل آورده
که در صبح بهاران پایکوب باد و باران است
ترا آگاه خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
من کنون در خزانی بی بهار آواز می خوانم
من کنون در شب تنهایی خود پیش می رانم
شب بی ماه در من لانه می سازد
عصایم در گل نرم بیابان ریشه می بندد
درختی در کنار راه می روید
درختی درکنارم راه می پوید
عصای کوری اش در دست و بار پیری اش بر دوش
عصای کوری ام در مشت و بار پیری ام بر پشت
به رفتن ، هر دو می کوشیم
من و او هر دو خاموشیم
من و او هر دو از خک بیابان آب می نوشیم
من از این همسفر روزی ترا آگاه خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
افق خالی است ، اما من پر از ابرم
پر از غبار افشان بی باران
درون چشمه ، نقش خویش را بر آب می بینم
کنار چشمه ، آب زندگی را خواب می بینم
ازین خوابی که می نوشد وجودم را
شبی بیدار خواهم شد
شتاب آلوده ، در گودال دستم آب خواهم خورد
هجوم ماهیان تشنه را از یاد خواهم برد
نهالی تازه در من ریشه خواهد کرد
و بازوی بلند شاخسارش را
به دور گردن من حلقه خواهد کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
ترا گم کرده بودم من
ترا در خواب های کودکی گم کرده بودم من
ترا بار دگر جستم
درون آخرین فریادهای ناهشیواری
ترا در خود رها کردم
ترا از نو صدا کردم
ترا جستم میان مرزهای خواب و بیداری
وزین پس با تو خواهم زیست ، ای خورشید ، ای خورشید
من کنون در غروب انتظارم راه می پویم
ترا همچون حریفی در کران این شب تاریک می جویم
و در پایان این شب زنده داری ها
و در آن سوی این چشمانتظاری ها
ترا بار دگر در خویش خواهم دید ، ای خورشید ، ای خورشید
در آن شب در شب دیدار
غباری نرم تر از آنچه در شبهای طوفانی
ز روی کشتزاران سپید پنبه بر می خاست
میان تپه های ماهتابی خیمه خواهد زد
و من در پشت آن خیمه
بسان شعله ای در خرمن پنبه
به رقصی آتشین آغاز خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
و در پایان آن شب آن شب دیدار
ز پناهگاه جنگل های خاموش خزان دیده
به سویت باز خواهم گشت
ترا با چشم ، سوی خویش خواهم خواند
ترا با دست ، سوی خویش خواهم خواند
ترا آواز خواهم داد
ترا فریاد خواهم کرد ، ای خورشید ، ای خورشید
AteNa
10-17-2007, 10:02 AM
امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست
قراربخش دلم ، تاب گاهواره ی توست
تو ، ای شکوفه ی ایام آرزومندی
بمان که دیده ی من روشن از نظاره ی توست
نگاه پک توام صبح آفتابی بود
کنون چراغ شبم پر ستاره ی توست
به یک اشاره ، مرا رخصت پریدن بخش
مه مرغ وحشی دل ، رام یک اشاره ی توست
به پاره کردن اوراق هر کتاب مکوش
دلم کتاب پریشان پاره پاره ی توست
شبی نماند که بی گریه ام به سر نرسید
زلال اشک پدر ، برق گوشواره ی توست
دلم چو موج ، به سر می دود ز بیم زوال
کرانه ای که پناهش دهد ، کناره ی توست
خجسته پوپک من ای یگانه کودک من
امید زیستنم ، دیدن دوباره ی توست
AteNa
10-17-2007, 10:02 AM
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره خاموش و خانه تاریک است
هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
هنوز ، پرده تکان می خورد ز بازی باد
ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی
در آن اجاق کهن ، آتش نمی سوزد
در آن اتاق تهی ، پر نمی زند مگسی
هنوز بر سر رف ، برگ های خشکیده
نشان آن همه گل های رفته بر باد است
هنوز روی زمین ، پاره عکس های قدیم
گواه آن همه ایام رفته از یاد است
درخت پیچک ایوان ما ، رمیده ز ما
گشوده سوی درختان دوردست آغوش
ستاره ها ، همه درذ قاب شیشه محبوسند
قناریان ، همه در گوشه ی قفس خاموش
درون خانه ی ما ، گرمی نفس ها نیست
درون خانه ی ما ، سردی جدایی هاست
درون خانه ی ما ، جشن دوستی ها نیست
درون خانه ی ما ، مرگ آشنایی هاست
چه شد ، چگونه شد ، ای بی نشان کبوتر بخت
که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت
جهان کر است و من آن گنگ خوابدیده هنوز
چه ها که در دل این گنگ خوابدیده گذشت
به گوش میشنوم هر شب از هجوم خیال
صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز
برای کودک گریان ترانه می خواندی
مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز
تو هر غروب ، نظر می کنی به خانه ی من
دریغ ! پنجره ، خاموش و خانه تاریک است
خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود
که از تو دور ، ولی با دل تو نزدیک است
من از دریچه ، ترا در خیال می بینم
که خیره می نگری ماه شامگاهی را
سپس به اشک جگر سوز خویش ، می شویی
ز چشم کودکم اندوه بی پناهی را
AteNa
10-17-2007, 10:03 AM
ز لابلای ستون ها ، سپیده بر می خاست
و من در اینه ، خود را نگاه می کردم
بسان تکه مقوای آبدیده ی زرد
نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود
سرم چو حبه ی انگور زیر پا مانده
به سطح صاف بدل گشته بود و حجم نداشت
و در دو گوشه ی ان صورت مقوایی
دو چشم بود که از پشت مردمک هایش
زلال منجمد آسمان هویدا بود
ز پشت شیشه ، افق را نگاه می کردم
سپیده از رحم تنگ تیرگی می زاد
و آسمان سحرگاهان
بسان مخمل فرسوده ، نخ نما شده بود
ستاره ها ، همه در خواب می درخشیدند
و من ، به بانگ خروسان ، نماز می خواندم
حضور قلب من از من رمیده بود و ، نماز
به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود
و لفظ ها همگی از خلوص ، خالی بود
نماز ، پایان یافت
و من در اینه ، تصویر خویش را دیدم
حصار هستی ام از هول نیستی پر بود
هوار حسرت ایام ، بر سرم می ریخت
و من ، چو برج خراب از هراس ریزش خویش
به زیر سایه ی نسیان پناه می بردم
وزان دریچه که از عالم غریبی من
رهی به سوی افق های آشنایی داشت
بدان دیار مه آلوده راه می بردم
بدان دیار مه آلوده
که آفتاب در آن نور لاجوردی داشت
و برگ و ساقه ی گل ها به رنگ باران بود
پناه می بردم
در آن دیار مه آلوده ، روز جان می داد
و من ، نگاه به سیمای ماه می کردم
و بازگشت هزاران غم گریخته را
چو گله های گریزان سارهای سیاه
ز لابلای ستون ها نگاه می کردم
در آن دیار مه الوده روز جان می داد
و شب چو کودکی از بطن روشنی می زاد
من از سپیده به سوی غروب می راندم
و با صدای مؤذن ، نماز می خواندم
حضور قلب من از من رمیده بود و ، نماز
به بازی عبث لفظ ها بدل شده بود
و لفظ ها همگی از خلوص خالی بود
نماز ، دیر نپایید
و نیمه کاره رها شد
و من در اینه ، تصویر خویش را دیدم
بسان تکه مقوای آبدیده ی زرد
نقاب صورتم از رنگ و خط تهی شده بود
و برق ناخوش چشمم ز تب خبر می داد
سکوت اینه ، سنگین بود
و من ، به خواب فرورفتم
وقاب اینه از عکس من تهی گردید
نسیم ، پنجره را بست
و بانگی از دل ایینه تهی برخاست
که ای بی خواب فرورفته
نقاب مندرس خویش را ز چهره برانداز
و آن نماز رها کرده را دوباره بیاغاز
دهان پنجره ، از مژده ی سحر پر بود
سپیده از رحم تنگ تیرگی می زاد
من از غروب به سوی سپیده می راندم
و با صدای خروسان ، نماز می خواندم
AteNa
10-17-2007, 10:03 AM
فواره ی کشیده ی اندامش
در باغ چشم من
تا آسمان پرید
فواره ی کشیده ی اندامش
با شاخه های نازک پاها و دست ها
ابریشم هوا را تا آسمان درید
در موی او که گرد پریشان آب بود
خورشید ، سبز و قرمز ، رنگین کمان نهاد
فواره ی کشیده ی اندامش از غرور
تا شب ، به روی یک پا ، چون مرغ ، ایستاد
توپ بزرگ خورشید از بام آسمان
در کوچه پرت شد
باغ خیال من تهی از آفتاب گشن
قرقاولان ز شاخه پریدند
مرغابیان ز برکه رمیدند
برج کبوترم به نسیمی خراب گشت
با مشعل گداخته ، پاییز در رسید
گوگرد برگ ها
باروت شاخه ها
از شعله های مشعل او سوخت ناگهان
چون چوب بست آتشبازی ، درخت ها
در نور کهربایی خورشید ، شعله زد
رنگ طلا گرفت
خمپاره های گل به هوا رفت و بازگشت
باد از میان اسکلت شاخه ها گذشت
اما ، بهار را نفس او
بار دگر به باغ من آورد
بار دگر به دیدن خورشید ، شاخه ها
آغوش مادرانه گشودند
شیر شکوفه جوش زد از سینه هایشان
زنجیر بغض زنجره ها در گلو گسست
پر شد فضای خالی باغ از صدایشان
فواره ی کشیده ی اندامش
در من گشوده شد
در من پرش گرفت
نیروی ناشناخته ای ، چون تب شراب
با مستی گداخته اش در سرم دوید
رگ های من گشوده شد و ، او چو خون پک
در پیکرم دوید
فواره ی کشیده ی اندامش
در باغ چشم من
رقصید و چون کلاف ، گره شد به دست باد
در موی او که گرد پریشان آب بود
خورشید ، سبز و قرمز ، رنگین کمان نهاد
AteNa
10-17-2007, 10:04 AM
من ، از تو بهاران
من، از تو با درختان
من ، از تو با نسیم سخن گفتم
من ، از تو دور بودم
من ، بی تو کور بودم
من ، چون تو ، راز شیفتگی را
در تنگنای سینه نهفتم
رازی که خواندنش نتوانستی
رازی که گفتنش نتوانستم
وز بیم آنکه در کف نامحرم اوفتد
بس شب که تا سپیده نخفتم
امروز ، چون دو اینه ی روبروی هم
برق نگاه خود را در هم فکنده ایم
تا بوته ی گناه نروید ز باغ دل
بنیاد هر هوس را از سینه کنده ایم
AteNa
10-17-2007, 10:05 AM
از آغاز آنچه کردم ، بی ثمر بود
همه سودم درین سودا ضرر بود
چه حاصل بردم از این بازی بخت
که انجامش از آغازش بتر بود
نه هرگز تن به راحت آشنا شد
نه هرگز دل ز شادی با خبر بود
بد و خوب آنچه گفتم ، بی اثر ماند
شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود
بهار زندگی زودم خزان گشت
که عمرم چون نسیمی تیزپر بود
به هر در ، حلقه ای کوبید و کوچید
مرا قسمت گدایی دربه در بود
گمان را از یقین برتر شمردم
که چشم و گوش عقلم کور و کر بود
به کار دیگران خندیدم از کبر
ز بس اندیشه ی بکرم به سر بود
به شعر آویختم ، چون برگ در باد
ندانستم که باد آشوبگر بود
بنای هستی ام را واژگون کرد
که اینم گوشمالی مختصر بود
حریفان ، خانه ها بنیاد کردند
مرا خشت قناعت زیر سر بود
رفیقان نعره ی مستی کشیدند
مرا فریاد خونین از جگر بود
به بیدردان سپردم خوشدلی را
که نوش دیگرانم نیشتر بود
بسا شب ها که از آشفته حالی
چو سر بر آسمان کردم ، سحر بود
بسا ایام کز شوریده بختی
دل غمگینم از شب تیره تر بود
بهشت شادخواران ، جای من نیست
مرا از آتش دوزخ گذر بود
گرم برگشت ممکن بود ازین راه
و یا در طالعم راهی دگر بود
بدینسانش نمی پیمودم ای مرد
که در این راه پیمودن ، خطر بود
برین عمر به باطل رفته ، نفرین
خدایا ! بس کن این بیداد ، آمین
AteNa
10-17-2007, 10:05 AM
با شکوه شوربختی ام
با سرشت خک و طبیعت درختی ام
در کویر خشک غربت زمینیان
از سلاله ی نجیب آفتاب ، زاده ام
با سکون سنگ و با تلاش باد
با شتاب آتش و شکیب آب ، زاده ام
زیر گنبد طلایی غروب
دست ها به سوی آسمان گشاده ام
در جلال شامگاهی کویر
آخرین مسافر پیاده ام
ریشه ی من درخت این درخت پیر
این کبیر سالخورده ی کویر
از عصاره های رایگان پر است
از عصاره های هر گیاه زنده ، هر گیاه مرده ، هر گیاه نیمه جان پر است
ریشه ی من درخت این درخت پیر
این دلیر سرکش کناره گیر
از جوانی جوانه ها
از طراوت ترانه ها
از رسوب رودخانه ها
از زلال نیلگون آسمان ، پر است
میوه های تازه ام ، پرندگان کوچکند
قطره های شبنمم ، ستارگان روشنند
این پرندگان روز
این ستارگان شب
چون سر از شکاف سینه ی فراخ من برآورند
ارمغان دوستی ، مرا
نغمه های نوتر و اشاره های خوشتر آورند
باد ، همچو مادری که از میان گیسوی سیاه دخترش
تار چندگانه ی سپید را جدا کند
برگ های زرد را
از میان برگ های سبز من تکانده است
آسمان ، فراز شاخسار من
نرمتر ز سینه ی کبوتران
مخمل کبود گسترانده است
گرچه سخت تر ز صخره ای گران
در مسیر گردباد سالیان
مانده ام هنوز و ، ایستاده ام هنوز
دستها به سوی آسمان گشاده ام هنوز
لیکن آهن و گیاه و سنگ نیستم
بی خبر ز نام و ننگ نیستم
آتشم که شعله می کشم
عاری از شتاب و عاجز از درنگ نیستم
سال ها گذشته است وچشم انتظار من
همچنان به سوی آسمان گشاده است
آسمان ، مرا به معجزه ی بزرگ وعده داده است
روزی از کنار من ، مسافری گذشت
رفت و برنگشت
آسمان ، مرا به بازگشت او نوید داده است
نقش بسته این نوید خوش به لوح خاطرم
روز و شب در انتظار بازگشت آن مسافرم
AteNa
10-17-2007, 10:06 AM
همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من
بریده باد زبانم ، چه ناروا گفتم
تو نیمه نیستی ای جان ، تمام من هستی
اگر به قهر بگیرد ترا خدا از من
چگونه بی تو توانم زیست ؟
چگونه بی تو توانم ماند ؟
چگونه بی تو سخن بر زبان توانم راند ؟
همیشه در من بودی ، همیشه می خواندی
صدای گرم تو در استخوان من می گشت
همیشه با من بودی ، همیشه دور از من
همیشه نام خوشت بر زبان من می گشت
غروبگاهان ، در کوچه های خلوت شهر
که بوی پیچک ، هذیان عاشقی می گفت
تو در کنار من آهسته راه می رفتی
و در کرانه ی چشمان کهربایی تو
بهار ، در چمن سبز باغ ها می خفت
شبی که باران در کوچه ها فرو می ریخت
تو می رسیدی و ، باران موی تو بر دوش
ز موی خیس تو ، عطری غریب بر می خاست
من از تنفس عطر غریب او ، مدهوش
در آن خیابان ، شب های سبز فروردین
صدای پای تو و پای من طنین می بست
نسیم ، بوسه ی ما را به آسمان می برد
و سایه های من و تو ز روشنایی ماه
چه نقش ها که در ایینه ی زمین می بست
چه نیمه شب ها کز پشت شیشه های کبود
ستاره ها را با هم شماره می کردیم
و چون زبان من و تو ز گفتگو می ماند
نگاه می کردیم و اشاره می کردیم
دو روز یا ده سال ؟
نمی توانم ، هرگز نمی توانم گفت
ازین خوشم که فروبست ریشه در دل ما
گلی که از پس ده سال یا دوروز شکفت
ز من مپرس که ایا زمان چگونه گذشت
که من حساب شب و روز را نمی دانم
من از تو ، یک تپش دل جدا نمی مانم
من از تو ، روی نخواهم تافت
من از تو ، دل نتوانم کند
تو نیز دانم کز من نمی بری پیوند
همیشه با منی ای نیمه ی جدا از من
مباد آنکه بگیرد ترا خدا از من
AteNa
10-17-2007, 10:07 AM
سپیداران خک آلود
بی خم کردن اندام
پا در جوی می شویند
و خورشید هوسران ، از میان شاخساران
ساق مرمرفامشان را گرم می بوسد
و انبوه عظیم ریشه ها
از حسرت سوزان خود
در خک می پوسد
و باد از باغ ها می آورد بوی بهاران را
هلا ، ای باد آرام سحرگاهی
کنون وقت است تا از برگ های حسرت دیرین بپیرایی
چمنزار فراخ و دلگشای یادگاران را
کنون هنگام آن است ای ترنج قرمز خورشید
که عکس خویش در ایینه های آب بنمایی
و برق زندگی بخشی نگاه چشمه ساران را
AteNa
10-17-2007, 10:07 AM
شفق تنوره کشید
و دست وحشی باد
دریچه ها را مانند سنج بر هم کوفت
و من ، نگاه به سوی درخت ها کردم
در استخوان های لخت سینه شان ، خورشید
بزرگ و خونین می کوفت ، می تپید هنوز
و این تپیدن ، در ذزه های ریز هوا
و در میان رگ سرخ سیم های مسین
و در تنفس و در نبض و در شقیقه ی من
طنین طبل سیاهان داشت
دیدم میان خورشید
این قلب آتشین و بزرگ درخت ها
و قلب کوچک و گرم من ارتباطی هست
دیدم میان نبض من و ذره های ریز هوا
و سیم ها
که ریل صداها و نورها هستند
و تیک تک ساعت دیواری
پیوند ناشناخته ای هست
دیدم از آفتاب ، جدا نیستم
از آب و از درخت و زمین هم
از پشت پنجره ، مردی گذشت
پاهای او
با قلب و نبض من سفر آغاز کرده بود
او ، در قلب من تنفس می کرد
او ، با نبض من قدم برمی داشت
اما ، دلش
همراه و همصدای دل خورشید
در استخوان سینه ی لخت درخت ها
می کوفت ، می تپید
غروب ، سایه دواند
نگاهم از صف دور درخت ها برگشت
و سوی اینه آمد
صدای قلب من ایینه را ز هم ترکاند
AteNa
10-17-2007, 02:49 PM
لحظه ای چند به خورشید نگه کردم
پس از آن
دیده را بستم
زیر پلک من
نقطه ای گرد و سیاه
چرخ زد ، چرخ زد و چرخ زد و دایره شد
مثل سنگی که در آب اندازی
و ازو دایره ها برخیزد
و ازو دایره ها بگریزد
نقطه ای گرد وسیاه
چرخ زد ، چرخ زد و چرخ زد و دایره شد
چشم وکردم و خورشید شدم
AteNa
10-17-2007, 02:50 PM
سایه ی یک قلب بالدار
در شب مهتابی بهار
زمین را فراگرفت
تیرگی افتاد روی موی درختان
تیرگی افتاد روی چشم دریچه
تیرگی افتاد روی سینه ی دیوار
سستی خوابی که از آن سایه ی بزرگ تراوید
روی جماد اوفتاد
روی نبات اوفتاد
روی همه آدمیان اوفتاد
گفتند : این ، بی گمان خسوف بزرگی است
باید مس کوفت
باید با طشت مس به بام برآمد
وحشت آن قلب بالدار
در شب مهتابی بی بهار
جهان را گرفته بود
هیچکسی سر به سوی ماه نگرداند
جز یک کودک
کودکی از خواب خوش هراسان جسته
دید
یک مگس سبز روی ماه نشسته
AteNa
10-17-2007, 02:51 PM
رم : شهر روزهای تهی ، شهر خواب ها
شهر درخت ها
شهر زنان فربه و رگبارهای سخت
رم : نوترین و کهنه ترین پایتخت ها
در آسمان آبی او ، رشته های سیم
چون تار عنکبوت
در کوچه های روشن او نیمه های شب
تنهایی و سکوت
گاهی ، صدای بوسه ی از لب چکیده ای
در برگ های زرد
گاهی ، چراغ پنجره ی نیم بسته ای
بالای یک عمارت ، در آسمان سرد
رم : شهر آفتاب
شهر کتیبه ها و بناها و زنگ ها
رم : شهر بی نقاب
شهر خرابه ها و چمن ها و سنگ ها
AteNa
10-17-2007, 02:51 PM
گفتند : از درخت سخن گفتن
در روزگار آتش و آهن ، جنایتی است
اما من از درخت سخن گفتم
زیرا که هر درخت به چشم من ایتی است
از معجزه ی که آدمی اش نام کرده اند
گفتند : آنکه خنده به لب دارد
نشنیده ب یگمان خبر هولنک را
من خنده ای شگفت به لب دارم
زیرا کبوتران من از آستان صبح
پایان آن خبر را اعلام کرده اند
AteNa
10-17-2007, 06:09 PM
زیر خورشید سحرگاهان پاییزی
ای بهار رفته از خاطر ! من آن مرداب خاموشم
آب بی لبخند حزن آلوده ی افتاده از جوشم
در دل من ، برگ های مرده ی ایام می پوسند
هیچ کس در ماتم اینان نمی گرید
باد هم اینجا می نالد
عشق من این دختر کولی
در میان بیشه های ساحل مرداب خوابیده ست
در فضای سرد خوابش ، برگ های سبز
زرد می گردند و می افتند و می پوسند
هیچ کس اینجا نمی گرید
باد هم اینجا نمی نالد
زیر باران شبانگاهان پاییزی
در دل مرداب خاموش غریب من
آفتاب روزهای دور می میرد
آه ، ای چشم عزیز آشنای من
همچنان فانوس دریای خیالم باش
AteNa
10-17-2007, 06:10 PM
شب ، با درخت ها سخن از آفتاب رفت
گفتند : آفتاب
در پشت چتر بسته ی ما آرمیده است
در پشت چتر بسته ی آنان ستاره بود
گفتم : شما چگونه هنوز آفتاب را
فریادشان صدای مرا در گلو برید
ما آفتاب را ز تو بهتر شناختیم
آه ای درخت های بلند ای درخت ها
از پشت چترهای شما سر زد آفتاب
اما ، نگاه من
در چشم آن ستاره ی شبخیز مانده است
در گوش من کلام شما زنگ می زند
ما ، آفتاب را ز تو بهتر شناختیم
حق با شماست ، دولت بیدار با شماست
AteNa
10-17-2007, 06:11 PM
ناخن کبود برق
روی شیشه ی شکسته ی افق کشیده شد
چندشی درخت های لخت را فراگرفت
خال سرخی از نگاه برق
روی گونه ی سپید سیب ها چکید
گونه ی سپیدشان تلألو طلا گرفت
ای فروترین و برترین فروغ
ای طلیعه ی بهشتی و جهنمی
پس چه وقت خال سرخ می نهی
بر دل سیاه آدمی ؟
سیب ها رسیده اند
قلب ها هنوز ، نه
ای فروترین و برترین فروغ
پس چه وقت
پس چه وقت
پس چه وقت می دمی ؟
AteNa
10-17-2007, 06:11 PM
چشم هایش : چشم های گربه ای در آفتاب صبح
پنجه های بسته اش : انجیرهای کوچک شیرین
آه رگ هایش
در لعاب پوستی شفاف تر از نور
عنکبوتی کهربایی رنگ
در حباب حبه ی انگور
AteNa
10-17-2007, 06:12 PM
در گلو می شکنم از سر خشم
هر نفس ، خنجر فریادی را
سر خونین جدا از تن من
در رگ و ریشه نهان کرده هنوز
کینه ی کهنه ی جلادی را
بی سر از راه سفر آمده ام
سر من در شب تاریک زمین
همچنان چشم به راه سحر است
جاده ، خالی است ولی می شنوی ؟
آه ! با من ، با من
پای سنگین کسی همسفر است
ای در بسته ی گمگشته کلید
گوش بر روزنه ات دوخته ام
تا مگر راه به سوی تو برم
مشعل از چشم خود افروخته ام
جامه دان سفر دور به دست
در تب تند عطش سوخته ام
ای دربسته ! جواب تو کجاست ؟
راستی ، ای دم طوفانی صبح
آفتاب تو کجاست ؟
AteNa
10-17-2007, 06:13 PM
مرد نقال آن شب از رستم سخن آغاز کرد
وز نخستین جنگ او با دشمنش ، افراسیاب
وصف رستم گفت و وصف قامت رعنای او
کز بلندی بوسه می زد بر جبین آفتاب
گفت : چون این پهلوان بر سنگ ره پا می نهاد
سنگ ، در هم می شکست از گام پولادین او
چون شباهنگام ، خواب راحتش در می ربود
ناله می کرد از سر سنگین او ، بالین او
گفت : چون یک روز ، خشم آورد تیپا زد به کوه
کوه از جا کنده شد ، لغزید و در صحرا نشست
گردی از لغزیدنش برخاست چون دود از حریق
پهلوان خندید و خوفش در دل خارا نشست
گفت : چندان عرصه را بر شاه ترکان تنگ کرد
تا سرانجام از فراز مرکبش پایین کشید
پنجه در بند کمر زد تا ز جا برگیردش
بند نتوانست بار آن تن سنگین کشید
شاه درغلتید و ، ترکان بر سرش گرد آمدند
تاج او در دست رستم ماند و ، خود بیرون شتافت
عرصه ی کین را ز بیم جان شیرین ترک گفت
اسب را زین کرد و سوی ساحل جیحون شتافت
رو به دربار پشنگ آورد و نالیدن گرفت
کای پدر ! این کیست ، این مردی که رستم نام اوست
من جوانش خوانده بودم ، دیگرا جویای نام
بی خبر بودم که از پولاد و سنگ اندام اوست
ای پدر ! هر چند در جنگاوری شیر نرم
در کف او پشه ام ، این آفت از جان تو دور
سام اگر مانند رستم قوت سرپنجه داشت
هیچ کاری برنمی آند ز فرزندان تور
چون مرا افکند و گرز آهنین را برگرفت
سر فرو بردند در پشت سپر ، تورانیان
سر فرو بردند تا از روی آنان نگذرد
نعل اسب رستم و فر درفش کاویان
ناگهان نقال از داستانسرایی بازماند
غرش خمیازه ای را از لبانش دور کرد
گفت : رستم آن قدر کوتاه شد تا بنده شد
گرز او را هم خدا در دست من وافور کرد
AteNa
10-17-2007, 06:14 PM
گنجه ی من ، بوی قرآن می دهد
بوی قرآن و گلاب و آسمان
بوی شهوت های تند و بوی اشک
بوی روزان و شبان بی نشان
بوی قرآنی که شب ها ، مادرم
زیر بالین سپیدش می نهاد
بوی یخدانی که خواهش های من
چشم بر جای کلیدش می نهاد
بوی آن یک شیشه ی سبز گلاب
که من او را زرد می پنداشتم
عطر او را در شب گرم بهار
مایه ی سردرد می پنداشتم
بوی برف بامداد کودکی
بوی بسترها و بوی لاجورد
بوی گیسوی سپید دایه ام
بوی مطبخ ، بوی کلفت ، بوی مرد
بوی صبح آسمان دهکده
با ملخ ها و کبوترهای او
بوی شیر تازه و بوی علف
بوی سنجدها و دخترهای او
بوی هرم آفتاب و بوی س نگ
بوی رگبار غروب و بوی گل
بوی چای عصر و بوی زعفران
بوی نان شیرمال و بوی هل
بوی گلپر در شب خاموش کوه
بوی باران در شب تاریک باغ
بوی گردوهای تر زیر درخت
بوی بال پشه ها گرد چراغ
بوی شبهایی که در پای تنور
نور قرمز ، سایه ها را می نهفت
سینه ی مریم تکان می خورد و ، ماه
چون گلی با عطر شهوت می شکفت
بوی آن پیراهن چیت بنفش
که شبی بر پیکر مریم درید
او ، برهنه ، در کنار من غنود
صبح ، یک پیراهن دیگر خرید
اشکم امشب سخت می خندد به من
چون ز بوی گنجخ جویم راز او
رهگذر از دور می خواند هنوز
در هوا پر می زند آواز او
آه ، این آواز با من آشناست
این صدای روزهای بی نشان
گنجه ی من بوی قرآن می دهد
بوی قرآن و گلاب و آسمان
AteNa
10-17-2007, 06:16 PM
زمین ، ترحم باران را
در چشمه های کوچک ، از یاد برده است
و باد
چراغ قرمز نارنج های وحشی را
در کوچه های جنگل ، خاموش کرده است
از دور ، تپه های پریشان ، بیرحمی نهفته ی ایام را
فریاد می زند
و سوسمارهای طلایی
در حفره های تنگ
همچون زبان گوشتی خک
حرف از سیاه بختی با باد می زنند
زاغان در انتظار زمستان
بر شاخه های خشک
برف قلیل قله ی البرز را
با چشم می جوند
در لای بوته های گون ، عنکبوت ها
بی بهره از لعاب تنیدن
سر گشته می دوند
زخم درخت های کهن ، آشیانه ی
گنجشک های شوخ جوان است
در پشتواره های حقیر مسافران
خون و غرور ، قائل نان است
در شهر
درها و طاق ها
مانند قد مردان کوتاه است
از پشت هیچ پنجره ، دیگر
یک قامت کشیده
یا یک سر بلند ، نمایان نیست
داغ نیاز ، پینه ی مهر نماز را
از جبهه ی گشاده ی زاهد زدوده است
بر شیشه ها ، تلنگر وحشت
رؤیای کودکان را آشفته می کند
و گاهگاه ، باران
نقش و نگار بی رمق خون را
از زیر ناودان ها ، می شوید
مردان ، دل های مرده شان را
در شیشه های کوچک الکل نهاده اند
و دختران ، صفای عطوفت را
در جعبه های پودر
دیگر ، کسی رفیق کسی نیست
این یک ، زبان آن یک را
از یاد برده است
انبوه واژه های مهاجر
بی رخصت عبور
از درزها به مطبعه ها روی می کنند
و بغض
این لقمه ی درشت گلوگیر
چاه گرسنگی را پر کرده ست
و نان خشک را
با آب چشم ، تر کرده ست
نیروی کودکی
در کوچه های تنگ شرارت
از صبح تا غروب ، دویده
بر بام ، در کمین کبوتر نشستهاست
چشم چراغ ها را با سنگ بسته است
خورشید و ماه بادکنک های سرخ و زرد
در آسمان خالی ، پرواز می کنند
و روزها و شب ها این سکه های قلب
در دستهای چرکین ، ساییده می شوند
دیگر ، صدای خنده ی گل ها
الهام بخش پنجره ها نیست
آواز ، کار حنجره ها نیست
سیگار در میان دو انگشت
از دیرباز ، جای قلم را گرفته است
و دود اعتیاد
دل ها و خانه ها را تاریککرده است
شوهر
پنهان ز چشم زن
در آرزوی بردن بازی
تک خال قلب خود را می بازد
و ، زن
نقاش خانگی
پیوسته . نقش خود را در قاب اینه
تکرار می کند
گل های کاغذی
و میوه های ساختگی را
در ظرف ها و گلدان ها جای می دهد
او ، عاشق طبیعت بی جان است
در شهر و در بیابان
فرمانروای مطلق ، شیطان است
در زیر آفتاب صدایی نیست
غیر از صدای ، زنجره هایی که باد را
با آن زبان الکن دشنام می دهند
در سینه ها ، صدای رسایی نیست
غیر از صدای رهگذرانی که گاه گاه
تصنیف کهنه ای را در کوچه های شهر
با این دو بیت ناقص ، آغاز می کنند
آه ای امید غایب
ایا زمیان آمدنت نیست ؟
سنگ بزرگ عصیان دردست های توست
ایا علامت زدنت نیست ؟
AteNa
10-17-2007, 06:16 PM
آه ای عزیز بی خبر از من
امشب ، دل گرفته ی دریا
با یادگارهای کبودش
در زیر گوش پنجره ام می تپد هنوز
دریای مو سپید به سر می زند هنوز
مشت هزار ماتم از یاد رفته را
مهتاب می نویسد بر ماسه های سرد
شرح هزار شادی بر باد رفته را
چشم حباب ها همه از گریه ی فراق
آماس می کند
تیغ بنفش ماه
این چشم های گریان را
از جای می کند
در من ، مدام باران می بارد
زنجیرهای نازک از هم گسسته اش
از لابلای جنگل مژگانم
در آسمان اینه ، پیداست
از دور ، باد سرکش دریا
خکستر ملایم نسیان را
آسانتر از سفیدی کف ها
از روی آتش دل من می پرکند
یاد ترا و عشق مرا زنده می کند
AteNa
10-17-2007, 06:17 PM
کمان سرخ شفق ، ناوک کلاغان را
به بازوان کبود درختها انداخت
و زخم ملتهب لانه ها ، دهان وا کرد
کسی ز شهر خبر آورد
که خانه ها همه تاریکتر ز تابوت است
هوا ، هنوز پر از بوی خون و باروت است
تفنگداران، فانوس های روشن را
به دود و شعله بدل می کنند و می خندند
و هیچ مستی ، در کوچه ها نمی نالد
و هیچ بادی ، در برگ ها نمی خواند
کسی ز شهر خبر آورد
که عشق ها همه بیمارند
تمام پنجره ها چشم های تبدارند
که رقص چلچله ها را در آسمان بهار
به خواب می بینند
و رقص آدمیان را فراز چوبه ی دار
به یاد می آرند
و دارها همگی بار آدمی دارند
کسی ز شهر خبر آورد
که قتل عام گل قالی
به چکمه های گل آلود ، رنگ خون داده ست
و دیگر اینه ، نیروی تند حافظه را
به بی حواسی پیری سپرده است
و ماه ، از سر دیوارهای خشتی شهر
نگاه می کند ایینه های خالی را
و پیش می اید تا گونه های خیسش را
به شیشه های کبود دریچه چسباند
چراغ می گوید
که در سیاهی دهلیز انتظار ، کسی نیست
صدای زمزمه ی دوردست اشباح است
که از درون شبستان به گوش می اید
و شب ، ز باغ خبر می دهد که زرگر ابر
نمی تراشد دیگر نگین شبنم را
که تا سپیده دمان در عروسی گل ها
به روی پنجه ی لرزان برگ بنشاند
و باد می گوید
که هیچ برگی بر شاخه ها نمی ماند
درخت ، جاذبه ی رقص را نمی داند
برهنه بر لب جوی ایستاده
و دست را به دعا سوی آسمان کرده ست
مگر پشیز مسین ستاره ای را ، باز
ازین توانگر بی آبروی ، بستاند
زمین ، سراسر، تاریک است
و هیچ نوری ، بازی نمی کند در آب
که انعکاسش بر طاق آسمان افتد
تو ، جامه دان سفر بربند
و رو به ساحل دیگر کن
مگر که در شب بی حاصل غریبی ها
غم تو و دانه ی اشکی به خک بفشاند
AteNa
10-17-2007, 06:18 PM
ما ، سرخوشان روی زمینیم
گنج آوران خک نشینیم
هر چند سایه ایم ، بلندیم
خورشید زرد بازپسینیم
گویی به آب و اینه مانیم
سر تا به پای ، جام و جبینیم
آنجا اگر صفایی ، آنیم
اینجا اگر وفایی ، اینیم
شور شکوفه های شبابیم
شرم بنفشه های حزینیم
دست گناه صبر ، لعل امیدیم
در ابر وهم ، برق یینیم
یاقوت خون چشیده ی عشقیم
بر خاتم زمانه ، نگینیم
طومار سرگذشت زمانیم
طوفان انتقام زمینیم
پولاد آبداده ی هندیم
دیبای کاردیده ی چینیم
مردیم و روز رزم ، چنانیم
رندیم و گاه بزم ، چنینیم
بر روی ما ، نقاب ریا نیست
گفتیم و ، هر چه هست همینیم
AteNa
10-17-2007, 06:18 PM
ازقصه گوی پیر
در روزگار کودکی خود شنیده ام
کانجا که مار هست ، نشانی ز گنج هست
زیرا که مار خفته ،نگهبان گنج هاست
گویی تو نیز در پس این جامه ی حریر
گنجی نهفته ای
زیرا که بر دو قله ی لغزان سینه ات
نقش دو مار خفته ی درهم خزیده را
ترسیم کرده ای
جانا ! بگو به من
ایا ز دستبرد کسان بیم کرده ای ؟
AteNa
10-17-2007, 06:19 PM
ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟
دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟
دیدی آن تیری که من پر دادمش ، بر سنگ خورد ؟
دیدی آن جامی که من پر کردمش ، بر خک ریخت ؟
لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت
شعله ی امید من خکستر نسیان گرفت
مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من
یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت
امشب آن ایینه ام بر سنگ حسرت کوفته
غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست
عکس غمنک تو در جام شرب افتاده است
پیش چشمانم جز این ایینه دلگیر نیست
آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار
بی تو تنهایم ، ولی تنها نمی خواهم ترا
ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد
من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم ترا
شاد باشی هر کجا هستی ، که دور از چشم تو
نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز
چشم غمگین ترا در خواب می بوسم مدام
عطر گیسوی ترا از باد می بویم هنوز
AteNa
10-17-2007, 06:19 PM
مانند کرم کوچک ابریشم از افق
بر خک می خزید قطار مسافری
صحرا ، چو برگ توت
از سبزی و تری
از دور ، کودکان گریزان تپه ها
دنبال هم به سوی افق می شتافتند
هر یک نشانده مشعلی از اختران شب
بر چوبدست تیز درختان دوردست
شب را به نور مشعل خود می شکافتند
توپ سفید ماه ، میان دو دست کوه
سرگشته مانده بود
کم کم قطار سینه کشان و نفس زنان
خود را به انتهای بیابان رسانده بود
AteNa
10-17-2007, 06:20 PM
در نور پیه سوز سفالین آسمان
در بستری که وصله ی صد رنگ خورده است
تهران روسپی
مست و برهنه ، پشت به بالین فشرده است
بر بسته دیدگان که مبادا سحرگهان
خورشید سرخپوست به پیکان بدوزدش
اما ، دو ران فربه خود برگشوده است
البرز ، در سیاهی شب می سپوزدش
AteNa
10-17-2007, 06:20 PM
گل و بوته های آتش ، همه رنگ خون گرفته
شب پر ستاره ی من ، عطش جنون گرفته
بگذار تا ببرم رگ دردمند خود را
که در او بهار مرده ست و ، خزان سکوت گرفته
تن من درخت تر بود و پر از شکوفه ی خون
تب تند عشق سوزاند و تکاند برگ و بارش
عطشی شکفت در او که مکید سبزی اش را
ز شرار بادها سوخت شکوفه ی بهارش
چه کنم ، بهار مرده ست و دمیده سوز سرما
گل یخ ، چو شبنم صبح ، چکیده بر تن من
تو بیا تو ، ای که چون جام شراب می درخشی
تو بسوز ، ای تب ظهر بهار ! خرمن من
AteNa
10-17-2007, 06:23 PM
تو از کرانه ی
خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات در نگاه روشن توست
بیا به سوی درختان نماز بگزاریم
که آرزوی سحرگاهشان دمیدن توست
به پاس آمدنت نامی از دمیدن رفت
به من بگو که دمیدن چگونه آمدنی است
مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی است
پس آن چه نام دمیدن گرفت ، دم زدنی است
بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن که در اینجا عقابها خوارند
به من بگو که چرا بادها نمی جنبند
به من بگو که چرا ابرها نمی بارند ؟
AteNa
10-17-2007, 06:23 PM
داغ کدام گریه در آن سوی این گره
نای مرا ز حسرت فریاد ، سوخته ؟
ایا مسیح دل
آن نای خوشنوای شبانی را
دارایی زمان جوانی را
پیرانه سر ، به نقد خموشی فروخته ؟
در پشت این گره که به همچشمی صلیب
گلمیخ دگمه ها را بر سینه دوخته
دل این مسیح پک
تا آسمان پریده و برگشته سوی خک
خکی پر از گناه ، ولی همچنان نجیب
AteNa
10-17-2007, 06:24 PM
طنین گام تو در شب
طنین گام تو در لحظه های آمدن تو
صدای جوشش خون است در سکوت رگ من
صدای رویش برگ است از درخت تن تو
ایا همیشه عزیز ، ای همیشه از همه بهتر
تو از کدام تباری ؟
اگر ز نسل شبم من ، تو از سلاله ی صبحی
وگر ز پشت خزانم ، تو از نژاد بهاری
چه می شد اربه تو پیوند می زدم شب خود را
که تا سپیده ی من بردمد ز پیرهن تو
چه می شد ار به بهار تو می رسید خزانم
که تا درخت گل من بروید از چمن تو
ایا نشاط زمین در شب تولد باران
ایا چراغ گل زرد در طلوع بهاران
شنیدنی است ز لب های سرخ گل ، سخن تو
طنین گام تو هر شب
به گوش می رسد از آستان آمدن تو
خوشا گذار تو بر من
خوشا گشودن دل بر صدای در زدن تو
خوشا طلوع تو در من
خوشا دمیدن خورشید عشق از بدن تو
AteNa
10-17-2007, 06:24 PM
تو مثل تنگ شرابی ، که ما پیچ بلور
به لطف شیشه گر از لحظه گداختگی
چو موج زلف بر اندام نازکش جاری است
تو مثل تنگ شرابی ، که در تلالو صبح
ز تنگنای گلو تا نشیب سینه ی او
پر از حرارت مستی و نور هشیاری است
تو مثل تنگ شرابی ، تو مثل شعر منی
چگونه نازکی ات را ندیده انگارم ؟
چگونه گاه نیندیشم از شکستن تو ؟
چو بشکنی ، عطشم را به خک می فکنی
تو همزبان گل و همنشین اینه ای
طلوع دم به دمت از میان این دو خوش است
تو ، آفتاب در آفاق چشمه و چمنی
لبت ، دهان گل سرخ در سپیده دم است
که از نسیم کلامی ، گشوده می ماند
تو بر زبان گل و باد ، بهترین سخنی
ایا بلور بلند
مرا شراب کن و در گلوی خویش بریز
مرا به سینه ی شفاف خویش راه بده
مرا حرارت گلخانه ی زمستان بخش
مرا بنوش سراپا ، مرا بنوش تمام
وگرنه بازپسین مجموعه را به مستان بخش
تو مثل تنگ شرابی ، تو زرد می شکنی
AteNa
10-17-2007, 06:25 PM
ای بلند اقبال فردوسی سرشت
عالم از طبع تو خرم چون بهشت
ای پس از شهنامه پرداز کهن
کس نکشته همچو تو تخم سخن
ای که بردی رنجها در سال سی
تا سخن نو آوری در پارسی
ای که با نظم دری کاخی بلند
سختی ، از باد و باران بی گزند
ای که پیوستی به هم ، چون مولوی
خوی درویشی و لفظ خسروی
ای که با سحر سخن ، کردی پدید
بر مسافر گلشن راز جدید
ای به اسرار خودی پرداخته
ای رموز بی خودی را ساخته
ای خدایی کرده در لفظ دری
در پیام مشرقت پیغمبری
ای که گفتی با جوانان عجم
کای خمار آلودگان جام جم
راستی جان من و جان شما
لاله ام من در گلستان شما
آری ای اقبال معنی آفرین
سر بر آر از خواب سنگین و ببین
کاندر اینجا ، در دل اقلیم تو
مجلسی کردند در تکریم تو
هر که آورد از تو ذکری در میان
انگلیسی دان شد و اردو زبان
لفظ زیبای تو را یکسو نهاد
حرمت شعر دری بر باد داد
گر تو تجلیلی چنین می خواستی
از چهقدر پارسی را کاستی
یا به اردو می نوشتی نامه ها
یا به لفظ انگلیسی چامه ها
لیک می دانم که ای مرد شگفت
این گنه را بر تو نتوانم گرفت
گر دگر بار از بهشت ایی فرود
کی به جز شعر دری خواهی سرود
کاشکی نام آوران انجمن
در کتابت خوانده بودند این سخن
گرچه هندی در عذوبت شکر است
طرز گفتار دری شیرین تر است
AteNa
10-17-2007, 06:26 PM
گاوی فربه
بر چمنی بیکرانه چون ابدیت
زیر سپهری ، به دوردستی فردا
چشم چپش ، سرخ تر ز خون دل لعل
چشم دگر سبزتر ز خلوت بودا
بر سرش آن سان که بر دو گرده ی ضحک
شاخه ای از کاج و شاخ دیگری از عاج
بر کمرش محملی مزین با تاج
بر شکمش ، جای جای ، دگمه ی پستان
پستان ها ، سر به هم فشرده ، پر از شیر
شیرش جاری به سوی پهنه ی دریا
یک پایش در حصار چنبره ی مار
پای دگر از هچوم مورچه ، بیمار
عکسش در موج رودخانه ی ناپک
زخمی چرکین ، دمیده از جگر خک
AteNa
10-17-2007, 06:27 PM
آه ای طلوع روشن غمگین
ایا تو بامداد بلوغی ؟
آن بامداد دور ، که نور طلایی اش
در موزه ی تصور من می تافت
تا چهره ها و پیکره ها را عیان کند
تا در تن مجسمه های خیال من
جانی بیافریند و خونی روان کند ؟
آن بامداد دور که در روشنایی اش
لب بر جبین اینه ها می گذاشتم
تا بوسه در بخار نفس آشیان کند
وان جفت ناشناس از آن سوی عکس من
با پاسخی ؟ لبان مرا مهربان کند ؟
آن بامداد دور ، که برگ درخت را
در چشم من به دست بدل می کرد
تا دست را به قوت جادو زبان کند
پس ، بر زبان برگ ، پیام نسیم را
گویا تر از بشارت پیغمبران کند ؟
آه ای طلوع روشن غمگین
ای صبح دوردست که از نو دمیده ا ی
کنون تو از دریچه ی چشمانم
بر موزه ای که سوخته می تابی
بر موزه ای که پیکره هایش گداخته
دود از پس حریق ، در او خانه ساخته
کنون تویی و اینه ای خالی
اینه ای که ریختگی های جویه اش
چشمان پیر بر شب کوری گشوده است
نقش لبان جفت من و بوسه ی مرا
آسان تر از بخار نفس ها ، زدوده است
کنون به برگ ریخته می تابی
برگی که همزبان نسیم و پرنده نیست
برگی که همچو دست فرورفته در گل است
این دست را به مهر فشردن ، چه مشکل است
ای آفتاب روشن غمگین
ویرانه ها هنوز به نور تو تشنه اند
در بسته دار بر شب فرجام ناپذیر
بعد از چنان طلوع ، غروبت حرام باد
صبحی اگر نماند ، به شب نیز گو بمیر
AteNa
10-17-2007, 06:27 PM
در صبح آفتابی آفاق
غواص لجه های زمان بودم
می رفتم از کرانه به اعماق
تا گوهر جوانی جاوید آب را
برگیرم و به آدمیان ارمغان کنم
باشد که زخمشان نزند چشم آسان
دیگر نبیند اینه جز چهره ی جوان
شب با ستارگان کبودش فرا رسید
دریا مرا به کام فراخش فروکشید
در آب همنشین پریماهیان شدم
اسرار نوجوانی جاوید آب را
پیرانه سر شناختم و ، نوجوان شدم
رفتم به خواب راحت اعماق
غافل ز صبح کوه و شب کهکشان شدم
در صبح آفتابی آفاق
غواص لجه های زمان بودم
صیاد جثه های ظریف زنان شدم
آه ای چراغ روشن ساحل ، مرا بخوان
AteNa
10-17-2007, 06:28 PM
آه ! مار شانه ی ضحک اگر مغز جوان می خواست
مغز پیر من
خواستار فکر بیمار است
تشنه ی اوهام و اسرار است
او جهان را سخت می کاود
تا در آن ، فکری به پهنای زمان یابد
ذره ها را می شکافد دل
تا در آنان ، رازی از منظومه های کهکشان یابد
واژه ها را می دراند پوست
تا در آن ها ، جوهر اندیشه های جاودان یابد
از بدن های صدفگون ، در لذت می کشد بیرون
تا در آخر ، گوهری والاتر از کون و مکان یابد
کی برین سودای شومش چیره خواهد شد فراموشی ؟
کی فراموشی تواند راند او را سوی خاموشی ؟
مغز من ، ظالم تر از ضحک و زهر آگین تر از مار است
آدمیکش نیست اما زندگیخوار است
طعمه هایش : لحظه های جاری بی بازگشت من
او ، بسان عقربک بر صفحه ی ساعت
روز و شب ، هشیار و بیدار است
او حکومت می کند بر سرنوشت و سرگذشت من
از چنین خودکامه ی بیدادگر ، فریاد
نفرت و نفرین برین بیداد
تا مگر این مغز ضحکانه را چون پتک بر سندان خود کوبی
رایت عصیان برافراز ای اجل ای کاوه ی حداد
AteNa
10-17-2007, 06:28 PM
شلاق سرخ صاعقه بر پشت آسمان
پیچید چون علامت وارونه ی سوال
فریاد آسمان بهسوالش جواب گفت
شلاق ، خون روشن باران را
از آسمان زخمی بر مغز من چکاند
گویی که موج مورچه های درشت و سرد
از موی من روان شد و بر روی سینه خفت
سیمای آب ، آبله گون گشت از حباب
گلمیخ قارچ های سیاه از زمین شکفت
بوی خفیف لاشه ی ماه آمد
باد شدید ساحل مرداب
این باد ، بوی تجزیه ی ماه را شنفت
خوابی شگفت در تن من راه بر گشود
خوابی به جای خون
خوابی که هر یقین مرا در گمان نهفت
از خود برون دویدم ، چون شاخه از درخت
در خود فرو نشستم ، چون برکه در سکون
دل ، با چنین دوگانگی آشکار ، جفت
در گوش من: نسیم همان ناله ی مگس
در چشم من : هلال ، همان نعل واژگون
زین نعل : بخت و نام فرومایگان ، بلند
وز آن مگس : تولد آلودگی ، فزون
راهی میان جنگل و مرداب یافتم
از خود سوال کردم و ماندم به جای خویش
ایا کدام یک؟
مرداب پشت سبز را در پیش رو نهم
یا جنگل جوان را از پیش دیدگان
برگیرم و قرار دهم در قفای خویش ؟
جنگل : پر از قیام درختان خشمگین
در خشم هر کدام : کنایاتی از کلام
این یک : سخنوری همه بی مایه در سخن
وان یک : پیمبری همه بیگانه از پیام
مرداب : ذهن خفته ی آفاق
ایینه دار غافل خورشید صبحگاه
مرداب : جای مردن ماهی
طومار سرگذشت شب و درگذشت ماه
حیران ، میان جنگل و مرداب
ماندم به جای و تکیه زدم بر دو پای خویش
ایا کدام یک ؟
مرداب پشت سر را در پیش رو نهم
یا جنگل جوان را از پیش دیدگان
برگیرم و قرار دهم در قفای خویش ؟
شلاق سرخ صاعقه بر پشت آسمان
پیچید چون علامت وارونه ی سوال
وز پرسش نهانم ، طرحی عیان کشید
گم شد فغان فاخته ای در خروش رعد
خون گلوی زخمی او بر زمین چکید
گفتم به خود که : آه ! در آشوب خشم و خون
از نای مرغ حق ، چه نوایی توان شنید ؟
AteNa
10-17-2007, 06:29 PM
ای شب ای شب برفی ، ای شب زمستانی
گریه در گلو دارم ، چون هوای بارانی
بازوان من سست است ، زانوان من سنگین
بارپیری است این بار ، چون برم به آسانی
پیش ازین بر آن بودم ، کز سفر نپرهیزم
بعد ازین نخواهم کرد با خطر گرانجانی
چون چهل فراز آمد ، بر ستیغ جان بودم
در نشیب پنجاهم ، اینک ای تن فانی
هر چه دل جوانی کرد ، کودکانه خندیدم
پیری آمد و آورد گریه ی پشیمانی
در جمال تن کشتم ، تا کمان جان یابم
حاصلم چه بود ای دل ، غیر ازین پریشانی
دوست در میانسالی ، صبح معرفت را دید
من چرا نبردم ره ، جز به شام نادانی
نور معنویت را ، در دل آرزو کردم
برف خجلتم بنشست ، بر دو سوی پیشانی
روشنی مرا نشناخت ، رو به ظلمت آوردم
کی توانمت دیدن ، ای چراغ یزدانی
پوزش گناهان را ، غیر ازین نیارم گفت
وای ازین مسلمانی ، وای ازین مسلمانی
AteNa
10-17-2007, 06:30 PM
کهن دیارا ، دیار یارا ! دل از تو کندم ، ولی ندانم
که گر گریزم ، کجا گریزم ، وگر بمانم ، کجا بمانم
نه پای رفتن ، نه تاب ماندن ، چگونه گویم ، درخت خشکم
عجب نباشد ، اگر تبرزن ، طمع ببندد در استخوانم
درین جهنم ، گل بهشتی ، چگونه روید ، چگونه بوید ؟
من ای بهاران ! از ابر نیسان چه بهره گیرم که خود خزانم
به حکم یزدان ، شکوه پیری ، مرا نشاید ، مرا نزیبد
چرا که پنهان ، به حرف شیطان ، سپرده ام دل که نوجوانم
صدای حق را ، سکوت باطل ، در آن دل شب ، چنان فرو کشت
که تا قیامت ، درین مصیبت ، گلو فشارد ، غم نهانم
کبوتران را ، به گاه رفتن ، سر نشستن ، به بام من نیست
که تا پیامی ، به خط جانان ، ز پای آنان ، فروستانم
سفینه ی دل ، نشسته در گل ، چراغ ساحل ، نمی درخشد
درین سیاهی ، سپیده ای کو ؟ که چشم حسرت ، در او نشانم
الا خدایا ، گره گشایا ! یه چاره جویی ، مرا مدد کن
بود که بر خود ، دری گشایم ، غم درون را برون کشانم
چنان سراپا ، شب سیه را ، به چنگ و دندان ، در آورم پوست
که صبح عریان ، به خون نشیند ، بر آستانم ، در آسمانم
کهن دیارا ، دیار یارا ، به عزم رفتن ، دل از تو کندم
ولی جز اینجا وطن گزیدن ، نمی توانم ، نمی توانم
AteNa
10-17-2007, 06:30 PM
مرد می گفت که : خورشید از آن زاویه خواهد تافت
نقطه ای را به سرانگشت نشان می داد
ما ، بدان سو نظر افکندیم
نقطه ای سرخ ، در اقصای مه آلوده ی شب می سوخت
مرد ، می گفت که : خورشید، ازین پس نه همان بادیه پیمای کهنسال است
که همه روزه فلق را به شفق می دوخت
بل جوانی است سهی قد و میان باریک
گندمی موی و طلایی چشم
که حریری به صفای نمک و نور به تن داد
نیمتاجی زده بر گیسو ، چون شانه ی پوپک ها
چکمه ای کرده به پا ، سرخ تر از پنجه ی اردک ها
اسب می راند و ، از راه نمی ماند
تا شما را به تماشای جهان خواند
همه ، خورشید جوان را به گمان دیدم
شوق دیدار چنان بود که گرییدیم
گرچه دیدیم که شب ، یکسره تاریک است
مرد ، می گفت که : آن معجزه نزدیک است
پس ، دگر باره به سویی که نشان داد ، نظر کردیم
ناگهان برق در آن نقطه ی موعود ، حریق افروخت
گوشه ای از شب تاریک در آن آتش خونین سوخت
پیری از شعله برون آمد
از کلاهی که شباهت بر عرقچین لئیمان کلیمی داشت
مویی افشانده بر اطراف سرش چون کاه
در قبایی که تعلق به غلامان قدیمی داشت
پیکر فربه او ، کوتاه
دیده ی سرخ برافروخته اش گریان
پای لنگش چو همان بادیه پیمای کهن ، عریان
پنجه ی سوخته اش غرقه به خون آمد
در افق ، یک دم ، چون صبح نخستین ماند
پس از آن ، روی عزیمت به قفا گرداند
همه ، خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم
شدت گریه چنان بود که خندیدم
AteNa
10-17-2007, 06:31 PM
من ، خواب های کودکی ام را
با گریه های پیری تعبیر می کنم
چون عکس برگ های بهاری
در آب های رکد پاییز
آه ای درخت ها
در زیر شاخه های شما خوش فراغتی است
دست خنک به گونه فشردن
باران عاشقانه ی شب را
با اشک خود ، مکیدن و خوردن
گهگاه ، قطره های زلالش را
چون مهره های جامد تسبیح
یا روزهای مرده ی دیرین
در لابلای پنجه ، شمردن
با قطره های روشن باران ، رها شدن
در جویبار تیره ی ایام
رفتن به سوی صبح تولد
رفتن به سوی جنگل سر سبز کودکی
آنجا که قارچ های سبکبال
در زیر چتر کاج کهنسال
از شادی ولادت خود ، طبل می زدند
آویزه های یاس
با خوشه های تازه ی انگور
در نازکی ، مقابله می کردند
زاغ سیاهپوش
تصویر باژگونه ی غاز سپید بود
در دوربین آب
آنجا ، گل انار
شیپور سرخ می زد در گوش آفتاب
آه ای درخت ها
ای کاهش همنژاد شما بودم
تا با شما به جنگل می رفتم
اینجا ، سقوط قطره ی باران در آبگیر
گویی مصاف اینه و سنگ است
آه ای درخت ها
در سرزمین خاطر من ، جنگ است
جنگی که بامداد تولد را
در سرخی غروبش تفسیر می کند
جنگی که خواب کودکی ام را
با گریه های پیری تعبیر می کند
چون عکس برگ های بهاری
در آب های رکد پاییز
آه ای درخت ها
در زیر شاخه های شما ، خودش فراغتی است
دست خنک به گونه فشردن
باران غمگنانه ی شب را
با زهر اشک ، خوردن و مردن
AteNa
10-17-2007, 06:31 PM
برهنگی چه سیاه است
سیاه گفتم ؟ آری نگاه کن در شب
تو گویی آن زیبای زیرک زنگی است
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست
همیشه ، اینه را پیش آفتاب نهند
نه دربرابر شب
که چشم اینه را تاب بازتابش نیست
شب آه برهنه ی بی پرواست
که گر تو اینه را بشکنی ، برهنگی اش
به پشت اینه خواهد تاخت
درین فزون طلبی ، بیم آفتابش نیست
برهنه بودن ، دشوار است
چرا که سرما ، تنپوش گرم می طلبد
شب برهنه ، نه یکباره ایمن از سماست
ولی ز پوشش بیزار است
شب آه برهنه ی بی همتاست
که زمهریر جهان ، مایه ی عذابش نیست
برهنه بودن ، سوزان است
برهنه بودن ، آن شهوت فروزان است
که با فشار بلوغ از درون برآرد سر
بسان سیل ، که آرامشی در آبش نیست
تو ، ای شهامت پوشیده در تخیل من
تو ای غرور توانای آفریننده
تن از برهنگی و سادگی دریغ مدار
برهنه بودن چون ساده بودن آسان نیست
به شعله ها بنگر تا نترسی از دشوار
حجاب های پیازین ز گرد خود برگیر
به این حقیقت سوزان ژرف ،دل بسپار
که تا برهنه نباشی ، خدا نخواهی بود
خدای پنهان از روح شب برهنه تر است
بسان آن زن زیبای زیرک زنگی
که تور نازک مهتاب هم حجابش نیست
AteNa
10-17-2007, 06:32 PM
وقتی که در تاریکی مغرب ، چراغ خانه های دور
لرزانتر از زنبورهای کوچک نوزاد
در لابلای شاخساران لانه می سازد
وقتی که برزین درختان می نشیند ماه
در کوچه های شامگاهان اسب می تازد
مت در پس این پرده ی نازک
تنهاترین مردم
در خانه ای خاموش تر از خلوت اشباح
غمگین تر از آواز میخواران شبگردم
آه ای خداوندان تنهایی
آه ای خداوندان
من همنشین وحشت و همخانه ی دردم
تنهاترین مردم
این پرده ی نازک که مهتاب زمستانی
از تار و پودش می تراود در اتاق من
ایینه جادوست
بر او ، فروغ سرخ آتشدان دیواری
از روبرو ، آنگونه می تابد که پنداری
تصویر خورشید سحر در اوست
ازین طلوع تازه ، در آفاق ایینه
اندیشه های من ، یکایک ، رنگ می گیرند
در طیف رنگارنگشان ، ایام می زانید ، و می میرند
این با لبی خندان و آن ، با دیده ای گریان
من گویی از تاثیر این اوهام بی پایان
هم مست و هم هشیار
هم گرم و هم سردم
من ، با دلی بیدار
با دیدگانی خیره چون کوران
خوابی هراس انگیز می بینم
خوابی که الفاظ مرا تاب بیانش نیست
هرچند ، چون لب می گشایم از پی گفتار
گویاترین مردم
آری ، درین خواب هراس انگیز
من ، سرخی صبح ولادت را
در سرخی شام کهولت باز می یابم
از خویش می پرسم که ایا این ، کدامین است
رنگین شقایق های خوشبختی
در سرزمین خردسالی ها ؟
یا لاله های حسرت پیری
در آستان پایمالی ها ؟
مستم که در خواب این دو را دمساز می یابم
گر هوشیاری ، پادزهر مستی من بود
این خواب را باورنمی کردم
آه ای خداوندان ، دانایی
آه ای خداوندان
من آنچنان مستم که در چشم خردمندان
رسواترین مردم
از ماورای پرده ی نازک
شب را پر از مهتاب می بینم
خونی که در پای درخت کوچه می خندد
می گویدم : ای مرد ! این سرخی ، نه آن سرخی است
برگرد ، از پندار خود برگرد
گر در سحرگاه جوانی ، خون خشک مکیانان را
بعد از قدوم میهمان بر خا می دیدی
در شام پیری ، خون جوشان جوانان را
پیش از هجوم دشمنان بر خک می بینی
گر بر سر بام گلیم کودکی ، تیر ملایک را
تا سینه ی شیطان شب دنبال می کردی
کنون ، هزاران تیر را در سینه های پک می بینی
ای مرد ! این شب ها ، نه آن شب هاست
برگرد ، از پندار خود برگرد
من ، از صدای سرخ خون ، در این شب مستی
خاموش و خشمآگین ، به سوی هوشیاری باز می گردم
با خویش می کویم که در مستان بصیرت نیست
اما مرا این بس که در اقلیم تاریکی
بیناترین مردم
شهر گران ، چون آبگیری بیکران خفته ست
چشمان من از ماوران پرده ی مهتاب می بیند
در او ، شناور ماهیان روشنایی را
چشمک زنان سبز و سیمین و طلایی را
آفاق از نوری شفق مانند ، رنگین است
از خویش می پرسم
این سرخی از صبح است یا از شام ؟
این خون آتشفام
ته مانده ی کفر است یا سرمایه ی دین است ؟
همراه پرسش ، در پی پاسخ نمی گردم
دانم که تنها چاره ام این است
من با همه نادانی ام ، ای دوست
داناترین مردم
من با همه نادانی ام، داناترین مردم
AteNa
10-17-2007, 06:33 PM
برف و شکوفه ، در ابدیت ، برادرند
روح سپید صبح سر آغاز
در این دو جسم پک ، نهان است
اما ، زمان هر دو ، یکی نیست
این ، از حضور آن یک ، چون دور مانده است
هرگز شکایتی ز غیابش نمی کند
آری ، شکوفه ، برف بهاران است
بر گیسوان سبز درختان
برفی که آفتاب در او خیره می شود
اما ز فرط حیرت ، آبش نمی کند
باری ، اگر شکوفه همان برف است
برف آن شکوفه ای است که از حسرت بهار
در باغ بی فروغ زمستان دمیده است
آنجا که کس به دیدن رنگ سپید او
یک بار هم ، شکوفه خطابش نمی کند
برف و شکوفه ، ایت توحیدند
این هر دو را ، ز آفت بیگانگی چه بک ؟
توحید ، در نبرد زمستان و نوبهار
حس برادرانه ی برف و شکوفه است
حس وجود همنفسی پنهان
در انزوای باطنی ماست
حسی که مرگ نیز خرابش نمی کند
آه ای برادران
توحید ، از دوگانگی آغاز می شود
آری ، دوگانگی
یعنی به غیر خویش کسی ا شناختن
خود را ز هر که جز او ، بیگانه ساختن
آنگه به او رسیدن ، در جاودانگی
AteNa
10-17-2007, 06:33 PM
سیه مستی که خمخانه ی تاریخ می آمد
قبایی ژنده بر تن داشت
نگاه او ، گواه بی گناهی بود
ولی از رنگ می ، خونی به دامن داشت
من او را زیر فانوسی کهن دیدم
که در پایان شب ، آغاز خواندن کرد
چنان در خلوت فیروزه ون ، آواز او پیچید
که در آن کوچه ی خاموش ، از هر سو دری وا شد
سری از سینه ی هر در ، هویدا شد
صدا ، مستانه در آفاق پهناور فروپیچید
بهشت عدن اگر خواهی بیا با ما به میخانه
که از پای خمت به حوض کوثر اندازیم
شراب ارغوانی را گلاب اندر قدح ریزیم
نسیم عطر گردان را شکر در مجمراندازیم
یکی از عقل می لافد ، کیی طامات می بافد
بیان کاین داوری ها را به پیش داور اندازیم
شب از هول سحر جان داد
سرود مست را بانگ عزای صبح ، پایان داد
اذان آواز را برچید
قباپوش پریشان حال را دیدم
که از خواندن دهان بر بست و من ، مست سرود او
لبانم را به اشک و خنده آلودم
زمانی پا به پایش راه پیمودم
سپس در گوش او با شیطنت گفتم : نمی دانی
کلاغان خبرچین مژده آوردند
که در قلب دیار کافران ، انبوه دینداران
هزاران شیشه ی می را به حوضی سرنگون کردند
پس آن شعری که می خواندی دگرگون شد ، چه می خوانی ؟
بیا تا این سرود تازه را با هم بیآغازیم
بهشت عدل اگر خواهی ، برو بیرون ز میخانه
که از پشت درت یکسر به پیش داور اندازیم
نسیم عطر گردان را به بوی زهد بفروشیم
شراب ارغوانی را به حوض کوثر اندازیم
سیه مستی ه از خمخانه ی تاریخ می آمد
به آغوش زمان برگشت و من با گریه خندیدم
من آن شب ، حافظ جاوید را در خواب خوش دیدم
AteNa
10-17-2007, 06:34 PM
آنکه در صبح نگاهت می توان دیدن
همچشمی خورشید و باران را
مهر تو چون پیروز گردد بر ملال تو
خورشید ، از هم می درد ابر بهاران را
ای آنکه در صبح نگاهت می توان دیدن
همچشمی خورشید و باران را
مهر تو چون پیروز گردد بر ملال تو
خورشید از هم می درد ابر بهاران را
ای آسمان چشم تو ایینه دار من
گر بازتاب خنده در اشک زلال تو
آفاق چشمت را پر از رنگین کمان سازد
کی می تواند تا پس از باران ، جوان سازد
روح مرا ، این باغ پیر روزگاران را ؟
جوشیدنت با من
جوشیدن نور است و خکستر
خکستری خاموش در باران
خکستری بیجان ، که روحآتشین او
زین خکدان رست و به خورشید جهان پیوست
خکستری کز او امید روشنایی نیست
او را دگر با هیچ نوری آشنایی نیست
وز آن سپیدی گر نشان در این سیاهی هست
برفی است فانی ، شام تار کوهساران را
ای پرتو تابیده از خورشید
ای خفته در آغوش خکستر
ای پیکرت محترم تر از هر پیرهن با من
وقتی که ایات سیاه گیسوان تو
بر سنیه ی من نقش می بندد
وقتی که تن را بر صلیب بازوان تو
می کوبم و تقدیر می خندد
حسی مرا دور از تو سوی خویش می خواند
حسی که دشمن می شمارد دوستداران را
این حس پنهان را نخواهم گفت
زیرا زبان گفتنم لال است
الفاظ رنگینم که از خون غضب خالی است
چون جلد ماران ، خوش خط و خال است
اما تو را از این چه بک ای دوست
ناگفته ام را در نگاهم باز می یابی
زان پس به موران می سپاری جلد ماران را
آری ، اگر ای مهربان ! از روزن چشمم
راهی به سوی آسمان بینی
وز لابلای پرده ی مژگان
آفاق اندوه مرا تا بیکران بینی
ناچار در پایان آن دیدار
فکر بلندم را مسیحاوار
خونین و خندان ، بر صلیب کهکشان بینی
آنگاه تمثیل شهادت را
چون آفتابی در میان بینی
رنج شهادت ، رنج مردن نیست
آزار تنها بودن است ای دوست
از غربت این خک
تا خلوت افلک ، ره پیمودن است ای دوست
افتاده می بینی درین وادی سواران را
آه ای که در آفاق چشمت باز می بینم
هنگامه ی خورشید و باران را
گر خنده ی مهر تو در اشک ملال تو
صد طاق نصرت بهتر از رنگین کمان سازد
تا باز گرداند به سوی من بهاران را
از آسمان کی می تواند برزمین آورد
اندیشه ی من ، این مسیح روزگاران را
AteNa
10-17-2007, 06:35 PM
نوروز هفت ماهه ی امسال
در خون صبحگاه تولد یافت
نامش بهار سرخ نهادند
با این بهار سرخ گلی سهمگین شکفت
آری گلی بزرگتر از گنبد
قدش ز گردباد رساتر
هر برگ او به وسعت محراب
هر غنچه اش به هیبت گلدسته
هر بلبلش به لحن مؤذن
با هر نسیم تازه ، دعاگو
هر روز رو بخ جانب این گل
خورشید بی خدا ، به نماز ایستاده است
AteNa
10-17-2007, 06:35 PM
حس می کنم که میورگان شقیقه ام
نقاله های درد جهانند
حس می کنم که اینان مرگ مذاب را
تا مغز من ، به سرعت خون پیش رانده اند
حس می کنم که اینان سرب سکوت را
چون داغ در دو لاله ی گوشم نشانده اند
حس می کنم که برسر من، تارهای موی
مانند نیش سوزن ، سوزانند
چشمان من درست نمی بیند
حس می کنم که جیوه ی بینایی
از پشت این دو اینه می ریزد
حس می کنم که ضربه ی منقاری از درون
تخم کبود چشم مرا می پرکند
در پای پلکم آبله روییده از عرق
لب های من برندگی سرد آب را
در گرمی بخار ، فراموش کرده است
دستم به سوی هیچ کسی نیست
یک پنجه ام به سختی نفرین
بر بسته راه تنگ دهانم را
سرچشمه ی دعا را مخدوش کرده است
وان دیگری چو بغض گلوگیر
در من ، طنین طبل تنفس را
خاموش کرده است
در من، صدای زلزله می اید
در من صدای کشمکش گندم
با اره های پای ملخ ها
در من ، صدای سایش دندانه های چرخ
در من صدای صاعقه ی سرخ انفجار
در من هراس قطع زبان است
در لحظه ی فشردن دندان
در من، بزاق تلخ تهوع
در لحظه ی تولد فریاد
پایم در امتداد تنم نیست
نور چراغ سایه گیجم را
پیچانده بر ستون
حس می کنم که چیزی در من گسسته است
حس می کنم که سنگی از آن سوی آسمان
عکس مرا در اینه ی شب شکسته است
دستم غبار پنجره را پک می کند
پیشانی ترم را بر شیشه می نهم
در شب ستاره ای است که تنها نشسته است
آه ای ستاره ، ای مگس نور
دیوار شب ، میان من و توست
اما تو از بلندی شفاف آسمان
بر من نگاه کن
من دیگر آنچنان که تویی زنده نیستم
من لحظه های مرگ مداوم را
از ابتدای این شب بی پایان
بانبض کند ساعت آغاز کرده ام
من ، درد را به جای نفس از گلوی خویش
چون ریسمان ناله ی چرخ از درون چاه
بیرون کشیده ام
من ضربه های طبل تنفس را
در پنجه های بغض گلوگیر تشنگی
از تارهای حنجره ی خود شنیده ام
من تلخی بزاق ملخ را
با طعم خون گندم ، بر سرخی زبان
در لحظه ی فشردن دندان چشیده ام
من ، از زمان رحلت خونین آفتاب
همچو دری به سوی فنا بازگشته ام
اینجا ، ز خشم زلزله ، زخم شکستگی
چون عنکبوت صاعقه بر شیشه ی من است
در پرده ی سکوت
مرگ از درون مغزم فریاد می کشد
چنگال آتشینش در ریشه ی من است
زهدان ذهن من
گوری برای کودک اندیشه ی من است
AteNa
10-17-2007, 06:36 PM
آن روز
تالار موزه از همه کس پر بود
از پیر تا جوان
دیوار ها ، طبیعت بی جان را
یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند
بیننده ، در مقابل تصویر آدمی
ایینه ای فراخور خود می یافت
بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من
بیگانه مانده بود در انبوه حاضران
ناگه تو آمدی
در ازدحام آن همه صورت
تنها تو زنده بودی و لبخند می زدی
تنها تو دست گرم صمیمانه داشتی
من ، نام دلپسند تو را می شناختم
نام تو ، راز چیرگی حق بود
بر ادعای مصلحت باطل
اما تو از ملامتیان بودی
بدنامی اطاعت شیطان را
در کوی خود فروشان ، فریاد می زدی
من ، همت بلند تو را می شناختم
دست مرا فشردی و گفتی
خوشوقتم ای رفیق
این گفته در سکوت درون من
تکرار گشت وسوی تو باز آمد
دست تو را به دست گرفتم
از موزه ی طبیعت بی جان در آمدیم
در موزه ی بزرگ خیابان
تصویرهای پیر و جوان دیدیم
اما میان آن همه تصویر
تنها تو زنده بودی و عاشق
تنها تو نوشخند صمیمانه داشتی
خورشید شامگاه زمستان فرونشست
با هم به سوی میکده رفتیم
ترسای میفروش
ما را به جام معجزه مهمان کرد
مستی ، مرا بسان تو ، ای دوست
با هر قدم به سوی عطش برد
بعد از عطش ، به جانب آتش
زان پس به سوی دود
دودی که پختگان را ، رندانه، خام کرد
دودی که خواب را
بر دیدگان مست حریفان ، حرام کرد
ما ، از حریم آتش و خکستر
شب را به پیشواز سحر بردیم
خورشید ، نان سفره ی ما شد
لحن کلام ما به عسل آمیخت
صبحانه ای به شادی دل خوردیم
آنگاه چشم پنجره ها را سرود ما
برکوچه ها گشود
الفاظ ما میان دهان های ناشناس
پل های تازه بست
در گوش ما ، طنین هزار آفرین نشست
ما ، از غرور ، سر به فلک برافراختیم
وز اشتیاق دیدن تصویر خویشتن
دل را به چاپلوسی ایینه باختیم
ایینه تا صداقت خود را نشان دهد
در پیش روی اینه ای دیگر ایستاد
تصویر ما ازین یک ، در آن یک اوفتاد
چندان که هر دو را
تکرار یا ترکم تصویرها شکست
ما را ز هم گسست
آنسان که از خلال خطوط شکستگی
گاهی که چشم ما به هم افتاد
در خود گریستیم و گذشتیم
کنون هزار سال
از داستان دوستی ما گذشته است
ایین روزگار دگرگونی گشته است
آه ای رفیق عهد جوانی
ایا تو هم ندای عزیمت را
در دل شنیده ای ؟
ابر گناه برف ندامت نشانده است
بر گیسوان ما
این طفل گورزاد که پیری است نام او
گریان نشسته بر لحد زانوان ما
امروز ، شهر ما نه همان شهر است
تقدیر ما نه آنچه گمان کردیم
ما سیلی حقیقت پنهان را
هرگز به روی خویش نیاوردیم
ما ، کام را به گفتن حلوا فریفتیم
ما ، در خرابه ای که به جز آفتاب و فقر
گنجینه ای نداشت
در جستجوی گنج سخن بودیم
دوران ما ، طلوع تغزل را
در غیبت حماسه خبر می داد
نا رایت بلند تخیل را
بر بام این سرای تهی برافراشتیم
پیشینیان ما
از یادرفتگان خدا بودند
ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدمو حوا
ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ
شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را
در دفتری سپید تر از بستر زفاف
سنجاق می زدیم
ما عطر عشق را
در لابلای حافظه و جامه داشتیم
قاب طریف عکس من و تو
ایینه های کیف زنان بود
اما هنوز ، اینه های بزرگ شهر
تصویر فقر و فاجعه را باز می نمود
ما، از غزل به مرثیه پیوستیم
اما ، صفیر تیر
از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم
کز واژه ، کار ویژه نمی اید
وین حربه را توان تهاجم نیست
تیر گلو شکاف که برهان قاطع است
هرگز نیازمند تکلم نیست
اما چگونه این سخن بی نقاب را
با چند چهرگان به میان می گذاشتیم ؟
ناچار لب ز گفتن حق بستیم
اما زبان به ناحق نگشودیم
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق
از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین
دیوانه وار ، ککل خورشید را گرفت
تا برکشد ز تیرگی چاه خاوران
اما صدای گریه ی او در سپیده ماند
نسلی که غول بادیه پیما را
در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید
نفرین باد ، نیزه ی او را فرو شکست
چنگال غول ،پیکر او را به خون کشاند
نسلی که اسب فربه چوبین را
چون مهره ای به عرصه ی شطرنج خود نهاد
وان اسب بی سوار گروی پیاده زاد
یک یک ، پیادگان را در خانه ها نشاند
نسلی که خود به چشمه ی آب بقا رسید
اما ، به سود همسفرانش از آن گذشت
تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
نسلی که در مقابله با خصم هوشیار
مستانه گرز خود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را ازو گرفت
آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر
نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت
در روز جنگ ، دشمن او جز پدر نبود
هنگام مرگ ، نوجه بر او جز پدر نخواند
ما هم به سهم خویش
افسانه ای بر این همه افزدویم
ما ، بردگان فقر و اسیران آفتاب
از فخر شعر ، سر به فلک سویدم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان
از نسل شاعران
یا نسل عاشقان کهن بودیم
کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
باید که پیه سوز عبادت را
در خلوت خیال برافروزیم
ایینه های تجربه زنگار خورده است
باید که راه و رسم معیشت را
از کودکان خویش بیاموزیم
ما ، نان بهنرخ خون جگر خوردیم
زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعر از شعور رو به شعار آورد
ما فهم این سخن نتوانستیم
ما خفتگان بی خبر دوشین
امروز را ندیده رها کردیم
در انتظار دیدن فرداییم
درهای چاره بردل ما بسته است
مصداق رانده از همه سو ماییم
آه ای رفیق روز جوانبختی
بگذار تا دوباره در ایینه بنگریم
شاید که عکس روز جوانی را
در قاب کهنه اش بشناسیم
بگذار تا به خویش بپیوندیم
شاید که از حضور حریفان ناشناس
در انزوای خود نهراسیم
کنون دوباره موزه ی تاریخ این دیار
از پرده های پیر و نقوش جوان پر است
ای مونس عزیز قدیم من
در ازدحام این همه تصویر
یا در میان این همه تزویر
ایا مرا تو باز توانی دید ؟
یا من تو را دوباره توانم یافت ؟
AteNa
10-17-2007, 06:36 PM
امشب ، زمین ، تمام گناهان خویش را
بدرود گفته است
زهد سپید برف
کفر زمینیان را در خود نهفته است
این سیمگون نقاب
بر چهره ی سیاه طبیعت
زیباترین دروغ جهان است
امشب ، درخت پیر
اندیشه می کند که جوان است
اما پس از تولد خورشید
اندیشه های برفی او آب می شود
ایا کدام چشم
رخساره ی حقیقت پنهان را
مانند آفتاب تواند دید ؟
شاید که چشمی از پس گرییدن
پاسخ بدین سوال تواند داد
ای پیر ، ای درخت
باران چه گریه ای است
گرییدنی به وسعت اندوه آسمان
بر غفلت زمین
گرییدنی که صبح دروغین برف را
در شام نوجوانی ناپایدار تو
تاریک می کند
اما تو را به روشنی دور کودکی
نزدیک می کند
گرییدنی که دیده ی پیران را
چون چشم کودکانه ی خورشید
بینایی زلال تواند داد
آه ای خروس منتظر صبح
آتش ، درون پنبه نمی میرد
اما نگاه کن
خورشید در سپیدی آفاق مرده است
افسون برف ، چشم درختان ساده را
در خواب کرده است
وین روستاییان صبور پیاده را
در روزگار پیری ، با مرکب خیال
تا شهر نوجوانی موهوم برده است
اما ، دل زمین
در آرزوی گریه ی باران است
در شب حقیقتی است که پنهان است
آه ای غم سیاه تر از ابر
امشب ، مرا گریستنی بی امان ببخش
ای اشک مهربان
چشم مرا نگاهی چون کودکان ببخش
AteNa
10-17-2007, 06:37 PM
از ترکش جوزا به حکم آسمان تیری فرو افتاد
تیری که چون بشکست نیمش بر بهاران خورد
نیمش به تابستان
من در میان این دو فصل نیمه جان زادم
تقویم می داند که در آن نیمه ی خرداد
چون ساعت تقدیر زنگ نیمه شب را زد
ناگاه طوفانی پدید آمد
در غرش تندر فروپیچید فریادم
آری ، بدین سان ، نیم قرنی پیش ازین دوران
بر صفحه ی قرآن تبرک یافت میلادم
تکرار لفظ نیمه را در طالعم بنگر
تا نیک دریابی که من هم نیمی از خویشم
در جستجوی نیمه ای دیگر
اما غم آنم نیمه خواهد داد بر بادم
من ، نیمه ای دارم که با من نیست
آن نیمه ، ایا در کدامین قرن
یا درکدامین فصل
یا در کدامین شب ، کدامین روز خواهد زیست ؟
تقویم می داند که من فرزند خردادم
خرداد را با برف نسبت نیست
چونان که شب را با سحرگاهان
اما بیاض موی من در محضر ایینه می گوید
در نیمه ی خرداد ماهان نیمه شب هر سال
حتی به هنگامی که رنگ آسمان آبی است
برفی هراس انگیز می بارد
موی سپید من نمی داند
کاین برف بی هنگام شاید از شبی دیگر
از آسمان و کوکبی دیگر
از نیمه ی پنهان من پیغام می آرد
پیغام او ، پکی است یا پیری ؟
این را ، به خاموشی من از ایینه می پرسم
او با نگاه خیره اش رندانه می کوشد
تا پرسش چشم مرا بیهوده انگارد
اما ، دل بیدار من در سینه می گوید
این نکته از من پرس
پیغام آن نادیده هم پیری است هم پکی
در پیری اش اوج خردمندی است
در پکی اش پهنای افلکی
پیغام او ، الهام خلاق خداوندی است
در بهترین اندیشه ی خکی
او از تو پنهان است لیکن شوق دیدار تو را دارد
ای واقف اسرار ناپیدا ! بگو با من
کان نیمه ی پنهان
ایا تواند شد زمانی روبرو با من ؟
ایا پس از برفی که مویم را ز تاریکی تواند شست
ایا در انواری که بعد از برف خواهد تافت
من نیمه ی خود را توانم یافت ؟
ایا توانم یافت ؟
AteNa
10-17-2007, 06:38 PM
وقتی که من ، جوان جوان بودم
شب ها ستارگان
در جام لاجوردی براق آسمان
چون تکه های کوچک یخ آب می شدند
من ، با لبی به تشنگی خک
می خواستم که توبه ی پرهیز خویش را
مردانه ، در برابر آن جام بشکنم
می خواستم که در وزش بادهای گرم
هر قطره ی درشت عرق را
کز پشت جام یخ زده می افتاد
بر گونه های شعله ور خویش حس می کنم
می خواستم که جام شب پر ستاره را
با هر دو دست بر لب سوزان خود نهم
در یک نفس تهی کنم و بر زمین زنم
این تشنگی ، گرسنگی از پی داشت
آن حرص وحشیانه که دندان طفل را
در نان گرم تازه فرو می برد
در من ، خمیر خام تخیل را
بر آتش بلوغ جهان می پخت
من ، قرص ماه را که در امواج می شکست
با انگم زلال که از شاخه می چکید
چون نان و انگبین ، به دهان می گذاشتم
من ، در کنار سفره ی رنگین چشمهها
مهمان ماهیان شبانگاه می شدم
من ، برف کوه را
با لاجورد شب
مستانه می چشیدم و از طعم آسمان
آگاه می شدم
بوی درخت در شب کوهستان
عطر عفاف تازه عروسان را
در حجله ی تصور من می ریخت
من با نسیم در پی آن بوی آشنا
همراه می شدم
من ، عشق آتشین شقایق را
در چشم دخترانه ی شبنم
خورشید وار ، تجربه می کردم
من ، لذت مکیدن سرخی را
از سینه ی برآمده ی قله سپید
در کام آفتاب جوان می شناختم
من ، در تراش ساق سپیداران
وقتی که گام بر لب جو می گذاشتند
پای پریده رنگ زنان را
در پیشگاه اینه می دیدم
آن پا برهنگان
چشمان آب و اینه را می فریفتند
وین هر دو را به خدمت خود می گماشتند
من نیز ، در میان علف های شرمگین
مفتون آن نظاره ی دلخواه می شدم
من ، راز کامجویی باران را
در پشت برگ کهنه ی انجیر
چون عاشقان روز ازل می شناختم
آن برگ آشیانه ی ماران را
از چشم آفتاب ، نهان می داشت
اما ، من از لهیب درون می گداختم
وقتی که آب از حرکت می ماند
من ، در رسوب جوی تهی چنگ می زدم
تا آن گل خنک را در پنجه بفشرم
وان را به شکل آدم خکی در آورم
گویی ، من وخدای بنی آدم
سازندگان پیکره ها بودیم
من هم بسان او
بازیچه های خود را بر سنگ می زدم
من ، هرکسی که بودم : ابلیس یا خدا
دیوانه ی جمال جهان بودم
دلداده ی تمامی آفاق
مشتاق عشقبازی باخک و باد و آب
آه ای چراغ دور
ای ماه مهربان جوانی
بار دگر به خانه ی تاریک من بتاب
AteNa
10-17-2007, 06:38 PM
گرییدنی بیگاه
در یک شب مستی ، خرابم کرد
من ، خانه ای ویرانه بودم در پس دیوار
سیل آمد و غلتان بر آبم کرد
بویی که بعد از گریه ی رگبار
چون آه بر می خیزد از اعماق ویرانه
بوی غبار آلوده ی ایام
آن مهربان تلخ ، آن محرم تر از مستی
آن بوی غمنک غریبانه
در عین بیداری به خوابم کرد
خواب شگفتی بود
خورشید را دیدم که در باران تولد یافت
باران به پهنای افق ، رنگین کمانی ساخت
رنگین کمان بر خرمن گل ها فرود آمد
من با گل و خورشید و باران آشنا گشتم
دیوار شفافی که گرداگرد من رویید
ایینه دار آفتابم کرد
از بخت خوش ، این بار
گلخانه ای بودم نمایان از پس دیوار
عطر هزاران گل ، شناور در گلابم کرد
در پشت هر گل صورتی دیدم
از روزگاران سبکبالی
این لاله ی سرخ جوانی بود
آن ، لادن زرد میانسالی
زیبایی گل ها ، خجل از انتخابم کرد
اوج شکفتن بود
گنجینه ای بودم پر از گل های عطر آگین
گلخانه ای گسترده در آفاق
رنگین کمان بر آستانم سر فرود آورد
خورشید با لبخند خود شاعر خطابم کرد
بر خویش لرزیدم
این خواب تعبیری دگرگون داشت
از پیش می دیدم که در هنگام بیداری
ویرانه ای خواهم شدن بی بهره از خورشید
گسترده در باران
ویرانه ای بیگانه از گل ، آشنا با گل
کنده از موران و از ماران
این پیش بینی غوطه ور در اضطرابم کرد
آنگاه بیداری شتابان حلقه بر در کوفت
مستی به سوی هوشیاری رفت
وان خواب جادویی ، جوابم کرد
این بار ، من بیغوله ای بودم
بی سقف و بی دیوار
سیل آمد و پنهان در آبم کرد
گرییدنی مستانه ، دیگر بار
در صبح هوشیاری ، خرابم کرد
AteNa
10-17-2007, 06:39 PM
وقتی که شب قندیل های کهنه را در آسمان افروخت
ما سکنان کاخ سلطانی
شهر گناه آلوده را از دور می دیدیم
فانوس ها در کوچه های تنگ و تاریکش
با شعله های شیطنت می سوخت
ابلیس ، در کاشانه های دور و نزدیکش
شب زنده داران را گناهی تازه می آموخت
ما سکنان کاخ سلطانی
شهر گناه آلوده را از درون
با دیده ای مغرور می دیدیم
تالار ما دریای شادی های جوشان بود
از موج خواهش ها ، خروشان بود
تن های عریان ، ماهیان سیمگون بودند
چشمان ما ، ایینه داران جنون بودند
ما ، از ورای پرده ی مستی
آن ماهیان زنده را در تور می دیدیم
ما ، ناشناسی را که با فانوس جادویی
پنداری از آفاق سحر آمیز می آمد
چون سایه ای در کوچه های دور
بر سنیه ی دیوارهای کور می دیدیم
فریاد او در شهر می پیچید
ای تیره بختان ای سیهکاران
شهر شما در شعله های صبحدم نابود خواهد شد
ایگمرهان ای زشت کرداران
راه رهایی بر شما مسدود خواهد شد
ما ، از درون کاخ سلطانی
او را که با جمعیتی پنهان سخن می گفت
در حلقه ای از نور می دیدیم
چندان که گفتارش به پایان رفت
در پرتو فانوس خود ، تنها به راه افتاد
اما طنین گرم آن گفتار
در شهر خاموش سیاه افتاد
مستان هراسیدند و هشیاران سفر کردند
بیم عقوبت با غم غربت مقابل شد
آنگاه خورشید از کران آسمان برخاست
انوار گوگردین او بر شهر نازل شد
شهر گناه آلود مستان از میان برخاست
آثار او از لوحه ی ایام زایل شد
اما ز هشیاران غمنک سفرکرده
در دشت پهناور ، نشانی دهشت آور ماند
تقدیر ، اینان را که از آتش حذر کردند
رفتند و گریان بر قفای خود نظر کردند
در اوج گرما منجمد گرداند
اندامشان تندیس کامل شد
ما ، از حریم کاخ سلطانی
فرجام هشیاران و مستان هر دو را دیدیم
چون خویش را ایمن گمانکردیم
از ایمنی بر خویش بالیدیم
تالار ما ، دریای شادی های جوشان بود
ما ، چون سبکباران ساحل ها
فارغ ز بیم موج ، نوشیدیم و رقصیدیم
آنگه به پاس مقدم خورشید عالمسوز
در خانه ی خود آتش افکندیم و خندیدیم
ما سکنان کاخ سلطنتی
شب زنده داران سدوم بودیم
ما در طلوع خشم سوزان خداوندی
ویرانی موعود را دیدیم
اما هنوز از کوری باطن
در ظلمت اندیشه های خویش گم بودیم
ما ، تیره اندیشان روشن بین ، در آن شب ننگین
آتش سوزی تاریخ
نظارگان شعله در آفاق رم بودیم
AteNa
10-17-2007, 06:39 PM
خورشید عالمتاب من ، ایینه ی بخت بلند من
امید عمرم ، دخترم ، دیر آشنای دلپسند من
گاهی که می اید به دیدارم
چشم مرا در تیره روزی نور می بخشد
من ، چون جوانان باز می یابم
در ضعف پیری ، قوت بینایی خود را
دیدار کوتاه است
در لحظه ی بدرود ، خورشید جوان من
با بوسه ای پر مهر می بندد دهان من
آنگاه در حالی میان شرم و شیدایی
پای عزیمت می نهد بر آستان من
اما چو در چشم من اندوه می بیند
نزدیک می اید
سیگاری آتش می زند با ناشکیبایی
وان را به جای بوسه ای دیگر
در واپسین دم می نشاند بر لبان من
من ، از ورای شعله ی کبریت می بینم
در عمق چشمانش ، غم تنهایی خود را
AteNa
10-17-2007, 06:40 PM
ای چشم ناشناس
تصویر من در اینه ی روشن بلوغ
مویی به رتگ نیمه شبان داشت
اما ، ز پشت ظلمت آن موی
خورشید بامدادی اندیشه می دمید
امروز
تصویر من در اینه ی پیری
مویی به رنگ صبحدمان دارد
اما طلوع صادق اندیشه
در پشت این پگاه دروغین نیست
شب در ضمیر من جریان دارد
گویی حیات من
در ذهن بی تفاوت ایینه
راه دراز پرخطری بود
از روز دور تا شب نزدیک
از صبح نوجوانی روشن
تا شامگاه پیری تاریک
ای چشم ناشناس
تصویر من در اینه ی فردا
طفل دوباره ای است که میلاد تازه اش
در دومین سپیده ی پنجاه سالگی است
این پیر خردسال
مویی به رنگ شیر و شکر دارد
وز مادری به تلخی شب زاده می شود
آنگه برای زیستنی ناگوارتر
در غربت سیاه خود آماده می شود
دیدار ناگهانی این سالخورده طفل
بر گور وگاهواره مبارک باد
آه ای ش