PDA

View Full Version : مشاعره با اشعار احمد شاملو (الف بامداد)


Samira
05-09-2007, 11:57 AM
قیلوله ناگزیر
در طاق طاقی ف حوضخانه،
تا سالها بعد
آبی را
مفهومی از وطن دهد

ترانه آبی....دشنه در دیس

AteNa
05-09-2007, 12:01 PM
در مرز نگاه من

از هرسو

ديوارها

بلند،

ديوارها

بلند،

چون نوميدي

بلندند.

Hemmati
08-07-2007, 05:35 PM
دير گاهي ست كه من سراينده ي خورشيدم
و شعرم را بر مدار مفموم شهاب هاي سرگرداني نوشته ام
كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم

براي مسلولين
و خاكستر نشينان،
براي آن ها كه بر خاك سرد
اميدوارند

بگذار خون ِ من بريزد و خلا ميان ِ انسان ها را پُر كند

هواي تازه
آواز شبانه بري كوچه ها
248

MOSAFER KOCHOLO
08-08-2007, 10:19 PM
در دیداری غمناک
من مرگ را به دست
سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .

Hemmati
08-27-2007, 12:09 PM
هر دریچه ی ِ نغز
به چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید.

عشق
......... رطوبت ِ چندش انگیز ِ پلشتی است

و آسمان
......... سَر پناهی
......... تا به خاک بنشینی و
..................................... بر سرنوشت ِ خویش
.................................................. ..... گریه ساز کنی.

AteNa
08-27-2007, 12:13 PM
ياران ناشناخته ام
چون اختران سوخته
چندان به خاك تيره فرو ريختند سرد
كه گفتي
ديگر ، زمين ، هميشه، شبي بي ستاره ماند.

Hemmati
08-27-2007, 12:41 PM
در شهر ِ بی خیابان می بالند
در شبکه ی ِ مورگی ی ِ پس کوچه و بُن بست ،
آغشته ی ِ دود ِ کوره و قاچاق و زرد زخم
قاب ِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست ،

......................... بچه های ِ اعماق
......................... بچه های ِ اعماق

(گوشه ای از شعر اول کتاب ترانه های کوچک غربت
گفتار برای یک ترانه، در شهادت احمد زیبرم به علیرضا اسپهبد)

AteNa
08-27-2007, 12:44 PM
قلمرو سرافرازي ما
هم درين ساحل ويران بود
دريغا
که توان زمان و ما
در جنگي چنين ذلت خيز
به سر آمد.
و کنون
که همچون روسبيان وازده
با تن خويش همبستر مي شويم
نفرت مي کنيم و
دلازردگي ميکشيم.

Hemmati
08-27-2007, 12:57 PM
من ندارم سر ِ یاس (ya`s)

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید را بگذار برقصد با باد ...



من ندارم سر ِ یاس (ya`s)
زیر ِ بی حوصلگی های ِ شب، از دورادور
ضرب ِ آهسته ی ِ پاهای ِ کسی می آید.

هوای تازه
گل کو 110

AteNa
08-27-2007, 12:58 PM
دستهاي گرم تو

كودكان توامان آغوش خويش

سخن ها مي توانم گفت

غم نان اگر بگذارد.

نغمه در نغمه درافكنده

اي مسيح مادر، اي خورشيد!

از مهرباني بي دريغ جانت

با چنگ تمامي ناپذير تو سرودها مي توانم كرد

غم نان اگر بگذارد.

MOSAFER KOCHOLO
08-30-2007, 09:54 AM
در دل مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس و
گاه گامی در پیش
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدال اند
با تو در این لکه ی قانع آفتاب اما
مرا
پروای زمان نیست.

Hemmati
09-03-2007, 03:28 PM
تو آن سوی ِ زمینی در قفس ِ سوزان ات

من این سوی :
و خط ِ رابط ِ ما فارغ از شایبه ی ِ زمان است

کوتاه ترین فاصله ی ِ جهان است

........... زی من به اعتماد دستی دراز کن
........... ای هم سایه ی ِ درد.

Samira
09-11-2007, 11:29 AM
تو آن سوی ِ زمینی در قفس ِ سوزان ات

من این سوی :
و خط ِ رابط ِ ما فارغ از شایبه ی ِ زمان است

کوتاه ترین فاصله ی ِ جهان است

........... زی من به اعتماد دستی دراز کن
........... ای هم سایه ی ِ درد.


دو شبح در ظلمات
تا مرزهای خستگی رقصیده اند .

ما رقصیده ایم .
ما تا مرزهای خستگی رقصیده ایم .

دو شبح در ظلمات
در رقصی جادوئی، خستگی ها را باز نموده اند .

ما رقصیده ایم
ما خستگی ها را باز نموده ایم

Hemmati
09-12-2007, 10:36 AM
من که ام جز باد و ، خاری پیش ِ رو ؟
من که ام جز خار و ، باد از پشت ِ او ؟
من که ام جز وحشت و جرات همه ؟
من که ام جز خامشی و همهمه؟
من که ام جز زشت و زیبا، خوب و بد ؟
من که ام جز لحظه هایی در ابد ؟

شعر ناتمام
104
هوای تازه

Tabassom
09-27-2007, 10:46 AM
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

MOSAFER KOCHOLO
09-27-2007, 08:57 PM
در ظلماتی که شیطان و خدا جلوه ی یک سان دارند
دیگر آن فریاد عبث را مکرر نمی کنم .

AteNa
10-04-2007, 11:23 AM
من ندارم سر ِ یاس
زیر ِ بی حوصلگی های ِ شب، از دورادور
ضرب ِ آهسته ی ِ پاهای ِ کسی می آید.

Milad
12-03-2007, 03:56 PM
من ندارم سر ِ یاس


زیر ِ بی حوصلگی های ِ شب، از دورادور
ضرب ِ آهسته ی ِ پاهای ِ کسی می آید.


ديگر آن زمان گذشته است که من از درد جان‌گزائی که هستم به صورتی ديگر درآيم
و درد مقطعِ روحي که شقاوت‌های نادانی ‌اش ازهم‌دريده است ، بهبود يابد.

ديگر آن زمان گذشته است
و من
جاودانه به صورت دردی که زیر پوست توست مسخ گشته‌ام.

Barbara
12-03-2007, 07:10 PM
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم براي مسلولين
و خاكستر نشينان

Milad
12-04-2007, 04:02 AM
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم براي مسلولين
و خاكستر نشينان

نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سايه ی خنکی بر عطش جاويدان رحم می‌افتد
و چشم درشت آفتاب‌های زمينی
مرا
تا عمق ناپيدای روح‌ام
روشن می‌کند

AteNa
12-04-2007, 09:36 AM
نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سايه ی خنکی بر عطش جاويدان رحم می‌افتد
و چشم درشت آفتاب‌های زمينی
مرا
تا عمق ناپيدای روح‌ام
روشن می‌کند


در دیداری غمناک
من مرگ را به دست
سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .

Milad
12-04-2007, 02:12 PM
در دیداری غمناک

من مرگ را به دست
سوده ام
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غمناک
غمناک

و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده .


همه بت‌ های ‌ام را می ‌شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنيدن ساز و سرود من

Samira
12-04-2007, 04:10 PM
همه بت‌ های ‌ام را می ‌شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنيدن ساز و سرود من

نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

Shadmehr UK
12-04-2007, 07:36 PM
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
درآتش سوختن را؟

يا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشيدن
از آن پيش تر که صليبی ش آلوده کنند
به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟

يا به سيراب کردن لب تشنه يی
رضايت خاطری احساس کردن
حتا اگرش به زانو نشانده اند
در ميدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن اش بزنند؟

AteNa
12-05-2007, 10:49 AM
همه بت‌ های ‌ام را می ‌شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنيدن ساز و سرود من


نوبرگی بر عشق‌ام جوانه می‌زند
و سايه ی خنکی بر عطش جاويدان رحم می‌افتد
و چشم درشت آفتاب‌های زمينی
مرا
تا عمق ناپيدای روح‌ام
روشن می‌کند

Tabassom
12-07-2007, 06:44 PM
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

AteNa
12-07-2007, 06:46 PM
تو آن سوی ِ زمینی در قفس ِ سوزان ات

من این سوی :
و خط ِ رابط ِ ما فارغ از شایبه ی ِ زمان است

کوتاه ترین فاصله ی ِ جهان است

زی من به اعتماد دستی دراز کن
ای هم سایه ی ِ درد.

Shadmehr UK
12-08-2007, 07:52 PM
غریوی رعد آسا
از اعماق ِ نهانگاه ِ طاقت زدگی
غریو ِ شوریده حال گونه ای
گریخته از خویش
از بُرجواره ی ِ بامی بی حفاظ
غریوی بی هیچ مفهوم ِ آشکار در گمان
بی هیچ معادلی در قاموسی
بی هیچ اشارتی به مصداقی
به یکی نه
غریو کش ِ شوریده حال را غربت گیرتر می کنیم
به یکی آری
اما چون با غرور ِ همزبانی در او نظر کنی
خود به پژواک ِغریبی رهاتر از او بدل می شوی
به شیهه واره ی ِ دردی بی مرزتر از غریب ِ شوریده سر ِ به بام و بارو گریخته
و بیگار ِ دلتنگی را به مشغله ی ِ جنونش
میخکوب می کنیم

AteNa
12-08-2007, 07:56 PM
من ندارم سر ِ یاس
زیر ِ بی حوصلگی های ِ شب، از دورادور
ضرب ِ آهسته ی ِ پاهای ِ کسی می آید

Shadmehr UK
12-08-2007, 07:58 PM
در بيمارستاني که بستر ِ من در آن به جزيره‌يي در بي‌کرانه‌گي مي‌مانَد
گيج و حيرت‌زده به هر سويي چشم مي‌گردانم:

اين بيمارستان از آن ِ خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنان ِ پرستارش لازم و ملزوم ِ عشرتي بي‌نشاط‌اند.
جذاميان آزادانه مي‌خرامند، با پلک‌های نيم‌جويده
و دو قلب در کيسه‌ی فتق
و چرکابه‌يي از شاش و خاکشي در رگ
با جاروهای پَر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری ويرانه.

AteNa
12-08-2007, 08:01 PM
همه بت‌ های ‌ام را می ‌شکنم

تا فرش کنم بر راهی که تو بگذری

برای شنيدن ساز و سرود من

Shadmehr UK
12-08-2007, 08:02 PM
نواله را به کام‌اش زهر ِ افعي خواهم کرد،
بامدادم آخر
طليعه‌ی آفتاب‌

AteNa
12-08-2007, 08:04 PM
يا به سيراب کردن لب تشنه يی
رضايت خاطری احساس کردن
حتا اگرش به زانو نشانده اند
در ميدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن اش بزنند؟

Shadmehr UK
12-08-2007, 08:05 PM
دوش چه خورده اي دلا، راست بگو نهان مكن
چون خمشان بي گنه، روي بر آسمان مكن

باده ي خاص خورده اي، نقل خلاص خورده اي
بوي شراب مي زند، لخلخه در دهان مكن

Tabassom
12-09-2007, 11:03 AM
نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،

بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش

به راهي دور رفته باشم



نخستين سفرم

باز آمدن بود

AteNa
12-09-2007, 11:20 AM
در مرز نگاه من

از هرسو

ديوارها

بلند،

ديوارها

بلند،

چون نوميدي

بلندند.

Tabassom
12-09-2007, 11:33 AM
دالان تنگی راکه درنوشته ام
به وداع
فراپشت می نگرم:
فرصت کوتاه بود و سفر جان کاه بود
اما يگانه بود و هيچ کم نداشت.

به جان منت پذير و حق گزارم!
(چنين گفت بامداد خسته.)

AteNa
12-09-2007, 04:54 PM
هر دریچه ی ِ نغز
به چشم انداز ِ عقوبتی می گشاید.

عشق
......... رطوبت ِ چندش انگیز ِ پلشتی است

و آسمان
......... سَر پناهی
......... تا به خاک بنشینی و
..................................... بر سرنوشت ِ خویش
.................................................. ..... گریه ساز کنی.

Tabassom
12-09-2007, 07:41 PM
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با رويي پي افكندن ...


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم .

Shadmehr UK
12-09-2007, 07:42 PM
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم
به هوایی که مگر صید کند شهبازم

ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم

سر سودای تو در سینه بماندی هیهات
چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
از خیال تو اگر با دگری پردازم

Samira
12-10-2007, 09:10 AM
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ

"احمد شاملو"

Tabassom
12-10-2007, 10:36 AM
خود شاخه اي ز جنگل خلقند
نه ياسمن و سنبل گلخانه فلان.


بيگانه نيست شاعر امروز
با درد هاي مشترك خلق:
او با لبان مردم
لبخند مي زند.

AteNa
12-10-2007, 11:13 AM
دير گاهي ست كه من سراينده ي خورشيدم
و شعرم را بر مدار مفموم شهاب هاي سرگرداني نوشته ام
كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم

Tabassom
12-10-2007, 02:50 PM
مانند ِ مادری که به امر ِ خان
بر نعش ِ چاک چاک ِ پسر خندد
ساید ولی به دندان‌ها، دندان!
خاموش باش، مرغک ِ دریایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بمیرد شب
بگذار در سکوت سرآید شب.

Samira
12-10-2007, 04:50 PM
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ کوه میگریم،
در آستانه دریا و علف

"مرثیه"---

Shadmehr UK
12-10-2007, 06:14 PM
سر سودای تو در سینه بماندی هیهات
چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
از خیال تو اگر با دگری پردازم

ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی
جز بر آن عارضه شمعی نبود پروازم

AteNa
12-10-2007, 07:47 PM
من ندارم سر ِ یاس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید را بگذار برقصد با باد ...

Shadmehr UK
12-11-2007, 09:05 PM
مستان سبو شكستند بر خمها نشستند
يا رب چه باده خوردند يا رب چه مي چشيدند
من دي ز ره رسيدم قول چنين بديدم

Tabassom
12-11-2007, 09:23 PM
مــی روم يــکه بـه راهی مطرود
کــه فــرو رفتــه بـــه آفـــاق سيـاه

دســت بــردار از اين عابر مسـت
يــکطرف شــو ، منشـين بر سـر راه

Shadmehr UK
12-11-2007, 09:30 PM
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید

AteNa
12-12-2007, 09:28 AM
در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!

Tabassom
12-12-2007, 09:23 PM
تنها
مي تواند
لبخندي باشد
در برابر« آتش!»

Shadmehr UK
12-12-2007, 09:25 PM
بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست
بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌س

AteNa
12-13-2007, 09:07 AM
سر سودای تو در سینه بماندی هیهات
چشم تر دامن اگر فاش نکردی رازم

صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
از خیال تو اگر با دگری پردازم

Samira
12-13-2007, 11:11 AM
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد

AteNa
12-13-2007, 11:15 AM
دوش چه خورده اي دلا، راست بگو نهان مكن
چون خمشان بي گنه، روي بر آسمان مكن

Milad
12-14-2007, 06:06 AM
نه فريدونم من،
نه ولاديميرم که
گلوله ي نهاد نقطه‌ وار
به پايان جمله ی که مقطع تاريخ‌اش بود
نه بازمی‌گردم من
نه می‌ ميرم.

Samira
12-14-2007, 07:16 AM
من برگ را سرودی کردم
سر سبز تر ز بیشه

من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان...

AteNa
12-14-2007, 08:57 AM
نواله را به کام‌اش زهر ِ افعي خواهم کرد،
بامدادم آخر
طليعه‌ی آفتاب‌

Tabassom
12-14-2007, 11:47 AM
به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تاچند

تا چند

ورق خواهد زد؟

AteNa
12-14-2007, 11:49 AM
در شهر ِ بی خیابان می بالند
در شبکه ی ِ مورگی ی ِ پس کوچه و بُن بست ،
آغشته ی ِ دود ِ کوره و قاچاق و زرد زخم
قاب ِ رنگین در جیب و تیرکمان در دست

Tabassom
12-16-2007, 12:57 PM
تا
از
کیسه تان نرفته تماشا کنید خوب
در اسمان شب
پرواز آفتاب را !

AteNa
12-17-2007, 11:58 AM
اين بيمارستان از آن ِ خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنان ِ پرستارش لازم و ملزوم ِ عشرتي بي‌نشاط‌اند.
جذاميان آزادانه مي‌خرامند، با پلک‌های نيم‌جويده
و دو قلب در کيسه‌ی فتق
و چرکابه‌يي از شاش و خاکشي در رگ
با جاروهای پَر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری ويرانه.

Tabassom
12-18-2007, 10:35 PM
هر چند
از دیر باز
آن چنگ تیز پاسخ ِ احساس
در قعر جان ِ تو، ـ
پرواز شامگاهی درناها
و باز گشت بادها
در گور خاطر تو
غباری
از سنگی می روبد،
چیزنهفته ئی ت می آموزد:
چیزی که ای بسا می دانسته ئی،
چیزی که
بی گمان
به زمانهای دور دست
می دانسته ئی

AteNa
12-19-2007, 07:59 AM
يا به سيراب کردن لب تشنه يی
رضايت خاطری احساس کردن
حتا اگرش به زانو نشانده اند
در ميدانی جوشان از آفتاب و عربده
تا به شمشيری گردن اش بزنند؟

Tabassom
12-19-2007, 09:18 AM
در جان سبز خويش.

از تو عبور مي‌کنم
چنان که تندري از شب.

مي‌درخشم
و فرو مي‌ريزم

AteNa
12-19-2007, 09:19 AM
در جان سبز خويش.

از تو عبور مي‌کنم
چنان که تندري از شب.

مي‌درخشم
و فرو مي‌ريزم






من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.

Tabassom
12-19-2007, 01:09 PM
من فکر می کنم

هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگزای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین؛
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین.












نه نام عــّم
كه مفهومي است عام.

وپرده...
در لحظه محتوم...

AteNa
12-19-2007, 04:32 PM
نه نام عــّم
كه مفهومي است عام.

وپرده...

در لحظه محتوم...



مرغ باران می کشد فریاد دائم:
- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...

Tabassom
12-23-2007, 02:49 PM
مرغ باران می کشد فریاد دائم:

- عابر! ای عابر!
جامه ات خیس آمد از باران.
نیستت آهنگ خفتن
یا نشستن در بر یاران؟ ...




ناروني نيست.
چه بگويم؟
سخني نيست....

AteNa
12-23-2007, 08:21 PM
تن تو آهنگی ست
و تن من کلمه ئی ست که در آن می نشیند
تا نغمه ئی در وجود اید :
سرودی که تداوم را می تپد

در نگاهت همه مهربانی هاست :
قاصدی که زندگی را خبر می دهد
و در سکوتت همه صداها :
فریادی که بودن را تجربه می کند

Tabassom
12-23-2007, 11:16 PM
در خون و در ستاره و در باد، روز و شب
دنبال شعر گمشدة خود دويده ام
بر هر كلوخپارة اين راه پيچ پيچ
نقشي ز شعر گمشدة خود كشيده ام.

AteNa
12-24-2007, 02:20 PM
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد

srghd
01-15-2008, 06:08 AM
براي زيستن دو قلب لازم است .قلبي كه دوست بدارد قلبي كه دوستش بدارند.1895

Tabassom
01-23-2008, 04:54 PM
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوست می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبست ،نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بندان
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

AteNa
01-24-2008, 05:53 PM
دير گاهي ست كه من سراينده ي خورشيدم
و شعرم را بر مدار مفموم شهاب هاي سرگرداني نوشته ام
كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم

MOSAFER KOCHOLO
02-18-2008, 10:41 AM
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه
گرم و سرخ:

AteNa
02-18-2008, 12:18 PM
خاطره دور دست ِ حوضخانه.
آه امیر زاده کاشی ها
با اشکهای آبیت

MOSAFER KOCHOLO
02-19-2008, 07:53 PM
تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود :
_ آزادی !
ما نگفتیم
تو تصویرش کن!

AteNa
02-20-2008, 06:25 AM
نازلی سخن نگفت
چو خورشید
از تیرگی بر آمد و در خون نشست و رفت

MOSAFER KOCHOLO
02-22-2008, 07:22 PM
تو ایوبی
که از این پیش اگر
به پای
برخاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه چمنی به خاک می گسترد

AteNa
02-22-2008, 08:37 PM
در شهر ِبی خیابان می بالند
در شبکه ی ِمورگی ی ِپس کوچه و بُن بست ،
آغشته ی ِدود ِکوره و قاچاق و زرد زخم
قاب ِرنگین در جیب و تیرکمان در دست

MOSAFER KOCHOLO
02-23-2008, 10:49 PM
تو میلاد را
دیگر بار
در نظام قوانینش دوره می کنی
و موریانه تاریک
تپش های زمانت را
می شمارد

AteNa
06-06-2008, 06:08 AM
دریا نشسته سرد.
یک شاخه
در سیاهی جنگل
به سوی نور
فریاد می کشد.

shorideh
06-26-2008, 08:05 PM
دوست اش می دارم
چرا که می شناسم اش ، به دوستی و یگانگی
-شهر همه بیگانگی و عداوت است _
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم .
اندوهش
غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست....

Hich Kas
07-01-2008, 06:15 PM
تو خوبي
و اين همة اعتراف هاست.
من راست گفته ام و گريسته ام
و اين بار راست مي گويم تا بخندم
زيرا آخرين اشك من نخستين لبخندم بود.

Barbara
07-01-2008, 09:21 PM
دير گاهي ست كه من سراينده ي خورشيدم
و شعرم را بر مدار مفموم شهاب هاي سرگرداني نوشته ام
كه از عطش نور شدن خاكستر شده اند
من براي روسبيان و برهنه گان
مي نويسم

AteNa
07-02-2008, 01:05 PM
من ندارم سر ِ یاس

با امیدی که مرا حوصله داد.

باد بگذار بپیچد با شب

بید را بگذار برقصد با باد ...

Hich Kas
07-02-2008, 07:15 PM
در خلئي كه نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.
جرياني جدي
در فاصله دو مرگ
در تهي ميان دو تنهائي
نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!

shorideh
07-09-2008, 08:37 PM
تارهای بی کوک و
کمان باد ولنگار
باران را
گو بی آهنگ ببار
غبار آلوده از جهان
تصویری باژگونه در آبگینه ی بی قرار
باران را
گو بی مقصد ببار
لبخند بی صدای صد هزار حباب
در فرار
باران را
گو به ریشخند ببار!

Hich Kas
07-10-2008, 08:45 AM
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري ست.
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل
افسانه ئيست
و قلب
براي زندگي بس است

AteNa
07-10-2008, 08:52 AM
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

شادی تو بی رحم است و بزرگوار،
نفست در دست های خالی من ترانه و سبزی است

من برمی خیزم!

Hich Kas
07-10-2008, 08:58 AM
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه ای
گلی
یا ریشه ای
که جوانه ای
یا یکی دانه
که جنگلی -
راست بدان گونه
که عامی مرمی
شهیدی؛
تا آسمان بر او نماز برد

AteNa
07-10-2008, 09:01 AM
دو پرنده بی طاقت در سینه ات آوازمی خوانند
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آب ها را گوارا تر کند؟

Hich Kas
07-10-2008, 09:04 AM
در نیست
راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب،
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه ی تلخی
در گُرده های مان.
هیچ کس
با هیچ کس
سخن نمی گوید
که خاموشی
به هزار زبان
در سخن است

AteNa
07-10-2008, 09:05 AM
توفان ها
در رقص عظیم تو
به شکوهمندی
نی لبکی می نوازند،
و ترانه رگ هایت
آفتاب همیشه را طالع می کند

Hich Kas
07-10-2008, 09:11 AM
در مردگان خویش
نظر می بندم
با طرح خنده ای،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده ای!

shorideh
07-10-2008, 12:32 PM
یاران من بیایید
با دردهای تان
و بار دردتان را
در زخم قلب من بتکانید.
من زنده ام به رنج ....
می سوزدم چراغ تن از درد....
یاران من بیایید
با دردهای تان
و زهر دردتان را
در زخم قلب من بچکانید.

(شبانه - هوای تازه )

Hich Kas
07-10-2008, 11:34 PM
دریغا شیر آهنکوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پیش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی

shorideh
07-14-2008, 01:54 PM
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه
دره به دره
صحرا به صحرا
اون جا که شبا
پشت بیشه ها
یه پری میاد
ترسون و لرزون
پاشو می ذاره
تو آب چشمه
شونه می کنه
موی پریشون...
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
ته اون دره
اونجا که شبا
یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
می کنه به ناز
دسشو دراز
که یه ستاره
بچکه مث
یه چیکه بارون
به جای میوه ش
نوک یه شاخه ش
بشه آویزون
یه شب مهتاب
ماه میاد تو خواب
منو می بره
از توی زندون
مث شب پره
با خودش بیرون ،
می بره اونجا
که شب سیا
تا دم سحر
شهیدای شهر
با فانوس خون
جار می کشن
تو خیابونا
سر میدونا:
((عمو یادگار !
مرد کینه دار!
مستی یا هشیار
خوابی یا بیدار؟))
مست ایم و هشیار
شهیدای شهر!
خواب ایم و بیدار
شهیدای شهر!
آخرش یه شب
ماه میاد بیرون
از سر اون کوه
بالای دره
روی این میدون
رد می شه خندون ....

Hich Kas
07-14-2008, 08:29 PM
«نغمه در نغمه در افكنده
اى مسيح مادر، اى خورشيد!
از مهربانى بى دريغ جان ات
با چنگ تمامى ناپذير تو سرودها مى توانم كرد
غم نان اگر بگذارد.»

shorideh
07-15-2008, 12:07 PM
دستبردار از این هیکل غم
که ز ویرانی خویش است آباد
دست بردار که تاریک ام و سرد
چون فرو مرده چراغ از دم باد
دست بردار، ز تو در عجب ام
به در بسته چه می کوبی سر
نیست ، می دانی ، در خانه کسی
سر فرو می کوبی باز به در.
زنده ، این گونه به غم
خفته ام در تابوت
حرفها دارم در دل
می گزم لب به سکوت .

AteNa
07-15-2008, 12:20 PM
تو ایوبی
که از این پیش اگر
به پای
برخاسته بودی
خضروارت
به هر قدم
سبزینه چمنی به خاک می گسترد

Hich Kas
07-15-2008, 04:06 PM
در زير طاق عرش، بر سفرة زمين
در نور و در ظلام
در هاي و هوي و شيون ديوانه وار باد
در چوبه هاي دار
در كوه و دشت و سبزه
در لجه هاي ژرف، تالاب هاي تار
در تيك و تاك ساعت
در دام دشمنان
در پرده ها و رنگ ها، ويرانه هاي شهر
در زوزة سگان
در خون و خشم و لذت
در بي غمي و غم
در بوسه و كنار، يا در سياهچال
در شادي و الم
در بزم و رزم، خنده و ماتم، فراز و شيب
در بركه هاي خون
در منجلاب يأس
در چنبر فريب
در لاله هاي سرخ
در ريگزار داغ
در آب و سنگ و سبزه و دريا و دشت و رود
در چشم و در لبان زنان سياه موي

در بود
در نبود،
هر جا كه گشته است نهان ترس و حرص و رقص
هر جا كه مرگ هست
هر جا كه رنج مي برد انسان ز روز و شب
هر جا كه بخت سركش فرياد مي كشد
هر جا كه درد روي كند سوي آدمي
هر جا كه زندگي طلبد زنده را به رزم،

بيرون كش از نيام
از زور و ناتواني خود هر دو ساخته
تيغي دو دم!

AteNa
07-15-2008, 04:45 PM
من که ام جز باد و ، خاری پیش ِ رو ؟
من که ام جز خار و ، باد از پشت ِ او ؟
من که ام جز وحشت و جرات همه ؟
من که ام جز خامشی و همهمه؟
من که ام جز زشت و زیبا، خوب و بد ؟
من که ام جز لحظه هایی در ابد ؟

Hich Kas
07-15-2008, 04:52 PM
درباران وبه شب
به زير دو گوش ما
در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسبيان
به اعلام حضور خويش
آهنگ هاي قديمي را
با سوت
ميزنند.
(در برابر كدامين حادثه
آيا
انسان را
ديده اي
با عرق شرم
بر جبينش؟)

AteNa
07-15-2008, 04:55 PM
شب، تار
شب، بیدار
شب، سرشار است.
زیباتر شبی برای مردن.

آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد.

شب، سراسر شب، یک سر
ازحماسه دریای بهانه جو
بیخواب مانده است.

دریای خالی
دریای بی نوا ...

Hich Kas
07-15-2008, 05:12 PM
آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي
توان خريد،
مرا
- دريغا دريغ -
هنگامي كه به كيمياي عشق
احساس نياز
مي افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .

AteNa
07-15-2008, 05:14 PM
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای
تو از اینه ها و ابریشم ها آمده ای.

در خلئی که نه خدا بود و نه آتش
نگاه و اعتماد ترا به دعائی نومیدوار طلب کرده بودم.
جریانی جدی
در فاصله دو مرگ
در تهی میان دو تنهائی -
[ نگاه و اعتماد تو، بدینگونه است!]

Hich Kas
07-15-2008, 05:19 PM
((-تاج خاري برسرش بگذاريد!))
و آواز ِ دراز ِ دنباله بار
در هذيان ِ دردش
يكدست
رشته ئي آتشين
مي رشت
((- شتاب كن ناصري، شتاب كن!))

shorideh
07-15-2008, 08:38 PM
نوشتیم و گریستیم
ما خنده کنان به رقص بر خاستیم
ما نعره زنان از سر جان گذشتیم ...

کسی را پروای ما نبود.
در دور دست مردی را به دار آویختند :
کسی به تماشا سر برنداشت

نشستیم و گریستیم
ما با فریادی
از قالب خود بر آمدیم

MOSAFER KOCHOLO
07-16-2008, 12:35 AM
مسافر تنها
با آتش حقیرت
در سایه سار بید
چشم انتظار کدام
سپیده دمی؟

Hich Kas
07-16-2008, 05:24 PM
يك چند، سنگيني خرد كنندة آرامش ساحل را در خفقان مرگي بي جوش،
بر بي تابي روح آشفته ئي كه به دنبال آسايش مي گشت تحمل كرده
بودم: ـ آسايشي كه از جوشش مايه مي گيرد!
و سرانجام در شبي چنان تيره، بسان قايقي كه باد دريا ريسمانش را
بگسلد، دل به درياي توفاني زده بودم.
و دريا آشوب بود.
و من در زير و فرارفت زنده وار آن كه خواهشي پرتپش در هر موج
بي تابش گردن مي كشيد، ماية آسايش و زندگي خود را بازيافته
بودم، همه چيز زندگي را به دلخواه خويش به دست آورده بودم.
اما ناگهان در آشفتگي تيره و روشن بخار و مه بالاي قايق ـ كه شب گهواره
جنبانش بود ـ و در انعكاس نور زردي كه به مخمل سرخ شنل من
مي تافت، چهره ئي آشنا به چشمانم سايه زد.
و خيزاب ها، كنار قايق بي قرار بي آرام در تب سرد خود مي سوختند.

shorideh
07-19-2008, 08:01 PM
در یکی فریاد
زیستن -
[ پرواز ِ عصبانی‌ ِ فـّواره ئی
که خلاصیش از خاک
نیست
و رهائی را
تجربه ئی می کند.]
و شکوهِ مردن
در فواره فریادی -
[زمینت
دیوانه آسا
با خویش می کشد
تا باروری را
دستمایه ئی کند؛
که شهیدان و عاصیان
یارانند
بار آورانند.]
ورنه خاک
از تو
باتلاقی خواهد شد
چون به گونه جوباران ِ حقیر
مرده باشی.
***
فریادی شو تا باران
وگرنه
مرداران!

Hich Kas
07-24-2008, 01:05 PM
نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه
به خاطر ساية بام كوچكش
به خاطر ترانه ئي
كوچك تر از دست هاي تو

نه به خاطر جنگل ها نه به خاطر دريا
به خاطر يك برگ
به خاطر يك قطره
روشن تر از چشم هاي تو

shorideh
07-24-2008, 05:55 PM
و ستایش دستی که مضراب اش نوازشی ست
و هر تار جان مرا به سرودی تازه می نوازد{و این سخن چه قدیمی ست}
دستی که همچون کودکی
گرم است
و رقص شکوه مندی ها را
در کشیدگی سرانگشتان خویش
ترجمه می کند
آن لبان
از آن پیش تر که بگوید
شنیدنی ست.
آن دست ها بیش از آنکه گیرنده باشد
می بخشد
آن چشم ها پیش از آنکه نگاهی باشد
تماشایی ست...........

Hich Kas
07-25-2008, 11:23 AM
تا ياد آن ـ كه خشم و جسارت بود ـ
بدرخشاند
تا ديرگاه، شعلة آتش را
در چشم بازتان؟
بين شما كدام
ـ بگوئيد! ـ
بين شما كدام
صيقل مي دهيد
سلاح آبائي را
براي
روز
انتقام؟

shorideh
07-25-2008, 08:18 PM
می وزد از سر امید، نسیمی؛
لیک تا زمزمه ای ساز کند
در همه خلوت صحرا
به روش
نارونی نیست
چه بگویم؟ سخنی نیست
***
پشت درهای فرو بسته
شب از دشنه دشمنی پر
به کنج اندیشی
خاموش
نشسته ست
بام ها
زیرفشار شب
کج،
کوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگویم ؟ سخنی نیست

در همه خلوت این شهر،آوا
جز زموشی که دراند کفنی
نیست
ونذر این ظلمت جا
جزسیا نوحه شو مرده زنی
نیست

ورنسیمی جنبد
به رهش نجوا را
نارونی نیست
چه بگویم؟
سخنی نیست

Hich Kas
08-03-2008, 09:08 AM
توفان ها
در رقص عظيم تو
به شكوهمندي
ني لبكي مي نوازند،
و ترانه رگ هايت
آفتاب هميشه را طالع مي كند

shorideh
08-28-2008, 07:20 PM
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید
ای تیز خرامان!
لنگی پای من
از ناهمواری راه شما بود.

AteNa
08-28-2008, 08:11 PM
در دل مه
لنگان
زارعی شکسته می گذرد
پا در پای سگی
گامی گاه در پس و
گاه گامی در پیش
وضوح و مه
در مرز ویرانی
در جدال اند
با تو در این لکه ی قانع آفتاب اما
مرا
پروای زمان نیست.

shorideh
09-05-2008, 12:54 PM
تنها
تسلای عشقی ست
که شاهین ترازو را
به جانب کفه ی فردا
خم می کند