PDA

View Full Version : امير خسرو دهلوي


Hiss
04-17-2005, 06:50 PM
امير خسرو دهلوي










از شاعران فارسي گوي هندوستان است . در زمان حمله مغول خاندان وي از بلخ به هند عزيمت كردند و خسرو در سال 651 هجري در دهلي ديده به جهان گشود . امير خسرو از تشويق و تربيت پنج تن از سلاطين هند برخوردار شد كه اولين آنها « معزالدين كيقباد » و آخرينشان « سلطان محمد ابن تغلق » بود بعضي وي را بزرگترين شاعر فارسي زبان هند دانسته اند از جمله آثار وي ديوان غزليات و قصايد اوست ، جمعا حدود صد هزار بيت از اشعار او در دست مي باشد . در زمينه موسيقي نيز از مشاهير زمان خود بود . امير خسرو سر انجام پس از هفتاد و پنج سال زندگي در سال 725 هجري در دهلي وفات يافت .





دعا :

اي بوده در قفاي تو دائم دعـــاي من بيگانگي مكن ، كه شدي آشناي من

تو از براي عشقي و عشق از براي تو من از براي دردم و درد از براي من





هنوز :

دل ز تن بردي و در جاني هنوز دردهـا دادي و درماني هنـوز

آشــــكارا سـينه ام بشكـــافتي همچنان در سينه پنهاني هنوز

SaYe
04-17-2005, 08:43 PM
ساقى نامه
سرم خاک مستان فرخنده پى
که شويند نقش خرد را به مى

فروشم چو من مست باشم خراب
جهان خرد را به جام شراب

چو فتنه است فرهنگ فرزانگى
خوشا وقت مستى و ديوانگى

هر آبى کز اندازه بيرون خورى
نيارى که يک شربه افزون خورى

وگر شربت زندگانى بود
هم از خوردن پر گرانى بود

بجز مى که بر بوى بيهوشيش
نى سير چندان که مي نوشيش

بيا ساقى اندر قدح پى به پى
به عاشق نوازى فرو ريز مى

مى کوبه عشق آشنايى دهد
ز تشويش خويشم رهايى دهد

بيا مطرب آن پرده هاى حکيم
کزو گشت پوسيده عقل سليم

نوازش چنان کن که جان نژند
شود رسته زين عقل ناسودمند

بيا ساقيا درده آن خون خام
که شد قرة العين مستانش نام

چنان گوش من پر کن از بانگ نوش
که بيرون رود پند دانا ز گوش

بيا مطرب آن جره ى طفل وش
چو طفلان ببر گير و به نواز خوش

نوايى که تعليم کرد از نخست
بزن چوب تا باز گويد درست

بيا ساقى آن جام شادى فزاى
که بنياد غم را در آرد ز پاى

به من ده که راحت به جانم دهد
ز خونابه ى دهر امانم دهد

بيا مطرب آن بر بط خوش نوا
که بى مغزيش مغز را شد دوا

بزن تا که بر بايد از مغز هوش
به دل جان نوريزد از راه گوش

بيا ساقى آن باده ى تلخ فام
که شيرينى عيش ريزد به کام

بده تا به شيرينى آرم به کار
که تلخى بسى ديدم از روزگار

SaYe
04-17-2005, 08:44 PM
دلم چون به گوهر کشى خاص گشت
به درياى انديشه غواص گشت

بهر غوطه چندان فرو ريخت در
که دريا تهى گشت و آفاق پر

نثارى کزان در برانگيختم
به درگاه پيغمبرش ريختم

من افشاندم و آسمان برگرفت
عطارد ببوسيد و بر سر گرفت

دريغ آمدم کاينچنين گوهرى
برم تحفه در خدمت ديگرى

ادب نايدم بيش ازين در ضمير
کزان سازم آرايش مدح پير

پناه جهان دين حق را نظام
ره قدس را پيشواى تمام

Tabassom
03-13-2008, 07:08 PM
هوای دلبر نو کرده در دل ....همی شد ده به ده منزل به منزل رها کرده همه ترتیب شاهان ...درامد بی سپاه اندر سپاهان بزرگ امید را در حال فرمود ...که ره گیرد به دکان شکر زود برد سلکی ز مروارید شب تاب ....به یک رشته درون صد قطره‌ی آب رساند تحفه‌ی شه بر دلارام .....پس آن گاهش دهد پوشیده پیغام که آمد بهترین پادشاهان .....خریدار شکر سوی سپاهان شکر لب چون پیام شاه بشنید .....به گوش خویش نام شاه بشنید ز جا برخاست با صد بی قراری ....چو مه بنشست در شبگون عماری ز سودای کهن با رغبت نو ...روان شد سوی منزل گاه خسرو درامد نازنین و دید شه را ...به مژگان رفت خاک بارگه را تماشا کرد حسن با کمالش ...موافق دید با شیرین جمالش دمی باز آمد از پیشینه پیوند ...ز شیرین هم به شکر گشت خرسند نوای بار بد بر ماه می‌شد ...دل زهره زره بی راه می‌شد ظرافتهای شاپور از سر حال ...عطارد را ورق می‌کرد پامال شهنشه کایتی بود از ظرافت ...سخن را آب می داد از لطافت شکر خود نیشکر خائی دگر بود.. که سر تا پا ز شیرینی شکر بود دهانش را ده چشمش را روایت ...زبان خاموش و مژگان در حکایت ز رامشگر ستد چنگ خوش آواز ...روان دستی فرود آورد بر ساز برون برد از دل جوشان خلل را ....ز جوش دل برآورد این غزل را

AteNa
03-20-2008, 10:45 PM
بس که خوشدل با غم شبهای در خویش را دوست میدارم چو طفل کور دل آدینه را


تا نظر سوی دو چشم تست یاران ترا کی بود بیکاری آن مردم شکاران ترا


ای طبیب از ما گذر درمان درد مام جوی تاکند جانان ما از لطف خود درمان ما


دی خرامان در چمن ناگه گذشتی لاله گفت


نیست مثل آن صنوبر در همه بستان ما

AteNa
03-20-2008, 10:45 PM
گم شدم در سر آن کوی مجویید مرا او مراکشت شدم زنده مپو یید مرا بر درش مردم و آن خاک بر اعضای من است هم بدان خاک درآید و مشویید مرا عاشق و مستم و رسوایی خویشم هوس است هر چه خواهم که کنم هیچ مگویید مرا خسروم من : گلی ازخون دل خود رسته خون من هست جگر سوز مبویید مرا


ترسم از بوی دل سوخته ناخوش گردد مرسانی به وی ای باد صبا بوی مرا


برسرکوی تو فریاد که از راه وفا خاک ره گشتم و برمن گذری نیست ترا دارم آن سر که سرم در سر کار توشود با من دلشده هر چند سری نیست ترا دیگران گرچه دم از مهر و وفای تو زنند به وفای تو که چون من دگری نیست ترا

AteNa
03-20-2008, 10:46 PM
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا بی‌رخت اشک همی بارم و گل می‌کارم غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا

AteNa
03-20-2008, 10:46 PM
قدری بخند و ازرخ قمری نمای ما را! سخنی بگوی و از لب شکری نمای مارا سخنی چو گوهر تر صدف لب تو دارد سخن صدف رها کن گهری نمای مارا منم اندرین تمنا که بینم ازتو مویی چو صبا خرامش کن کمری نمای مارا ز خیال طره‌ی تو چو شب ! ست روز عمرم بکر شمه خنده‌یی زن سحرنمای مارا بزبان خویش گفتی که گذر کنم بکویت مگذر ز گفته‌ی خود گذری مای ما را چو منت هزار عاشق بودای صنم ولیکن بهمه جان چو خسرو دگری نمای مارا


نازنینا زین هوس مردم که خلق با تو روزی در سخن بیند مرا


پیر شدی گوژ پشت دل بکش از دست نفس زانکه کمان کس نداد دشمن کین توز را چون تو شدی ازمیان از تو بروز دگر جمله فرامش کنند، یادکن آنروز را خود چو بدیدی که رفت عمر بسان پریر از پی فردا مدار حاصل امروز را


دوش زیاد رخت اشک جگر سوز من شد به هوا پر بسوخت مرغ شب آهنگ را در طلب عاشقان گر قدم از سر کنند هیچ نپرسند با زمنزل و فرسنگ را


دل که ز دعوای صبر لاف همی زد کنون بین که چه خوش میکشد هجر از وکینه‌ها


گر در شراب عشقم از تیغ میزنی حد ای مست محتسب کش حدیست این ستم را گفتی که غم همی خور من خود خورم ولیکن ای گنج شادمانی اندازه ییست غم را آن روی نازنین را یک‌دم بسوی من کن تا بیشتر نبینم نسرین وارغوان را

AteNa
03-20-2008, 10:46 PM
جان برلب است عاشق بخت آزمای را دستوریی خنده لب جان‌فزای را مطرب بزن رهی و مبین زهد من از انک بر سبحه‌ی نست شرف چنگ و نای را نازک مگوی ساعد خوبان که خرد کرد چندین هزار بازروی زور آزمای را ای دوست عشق چون همه چشم است گوش نیست چه جای پند خسرو شوریده رای را

AteNa
03-20-2008, 10:47 PM
شفاعت آمدم ای دوست دیده‌ی خود را کزو مپوش گل نو دمیده‌ی خود را رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم کجا برم بدن غم رسیده‌ی خود را بگوش ره ندهی ناله‌ی مرا چه کنم چه ناشنیده کند کس شنیده‌ی خود را چنین که من ز تولب می‌گزم کم ار گویی که مرهمی برسانم گزیده‌ی خود را به چاه شوق فرو مانده‌ام خداوندا فرو گذاشت مکن آفریده‌ی خود را

AteNa
03-20-2008, 10:47 PM
بهار پرده بر انداخت روی نیکو را نمونه گشت جهان بوستان مینو را یکی در ابر بهاری نگر ز رشته‌ی صبح چگونه می‌گسلد دانه‌های لولو را سفر چگونه توان کرد در چنین وقتی ز دست چون بتوان داد روی نیکو را به باغ غرقه‌ی خون است لاله دانی چیست ز تیغ کوه بریده است روزگار او را بیا که تا به چمن در رویم و بنشینیم ببوی گل بکف آریم جام گلبو را


مخز به نیم جو آن صحبتی که باغرض است که راحتی نبود صحبت ریایی را


چو خاک بر سر راه امید منتظرم

کزان دیار رساند صبا نسیم وفا
برای کس چو نگردد فلک بی‌تقدیر

عنان خویش گذارم به اقتضای قضا
میان صومعه و دیر گر چه فرقی نیست

چو من به خویش نباشم چه اختیار مرا
کسی که بر درمیخانه تکیه گاهی یافت

چه التفات نماید به مسند دارا ؟
خوش آنکسی که درین دور میدهد دستش

حریف جنس و می صاف و گوشه‌ی تنها

AteNa
03-20-2008, 10:48 PM
ای صبا بوسه زن ز من در او را ور نرنجد لب چو شکر او را چون کسی قلب بشکند که همه کس دل دهد طره‌ی دلاور او را رو سوی سر و تا فرو بنشیند زانکه بادیست هر زمان سر او را دل مده غمزه را به کشتن خلقی حاجت سنگ نیست خنجر او را چون بسی شب گذشت و خواب نیامد ای دل اکنون بجو برادر او را


از درونم نمیروی بیرون که گرفتی درون و بیرون را نام لیلی بر آید اندر نقش گر ببیزند خاک مجنون را گریه کردم بخنده بگشا دی لب شکر فشان میگون را بیش شد از لب تو گریه‌ی من شهد هر چند کم کند خون را هر دم الحمد میزنم به رخت زانکه خوانند برگل افسون را


بتا نامسلمانیی میکنی که در کافرستان نباشد روا


زین سان که بکشتی بشکر خنده جهانی خواهم که به دندان کشم از لعل تو کین‌ها

AteNa
03-20-2008, 10:48 PM
ای باد برقع برفگن آن روی آتش‌ناک را وی دیده گر صفرا کنم آبی بزن این خاک را ریزی تو خون برآستان من شویم از اشک روان که آلوده دیده چون توان آن آستان پاک را زان غمزه عزم کین مکن تاراج عقل و دین مکن تاراج دین تلقین مکن آن هندوی بی باک را تا شمع حسن افروختی پروانه وارم سوختی پرده دری آموختی آن امن صد چاک را جانم چو رفت از تن برون و صلم چه کار آید کنون این زهر بگذشت از فسون ضایع مکن تریاک را گویی بر آمد گاه خواب اندر دل شب آفتاب آندم کز آه صبح تاب آتش زنم افلاک را خسرو کدامین خس بود کز شور عشق از پس بود یک ذره آتش بس بود صد خرمن خاشاک را


جان ز نظاره خراب و ناز او ز اندازه بیش

ما به بویی مست وساقی پر دهد پیمانه را
حاجتم نبود که فرمایی به ترک ننگ و نام

زان که رسوایی نیاموزد کسی دیوانه را
خسرو است و سوز دل و ز ذوق عالم بی‌خبر

مرغ آتش خواره کی لذت شناسد دانه را

AteNa
03-20-2008, 10:48 PM
آورده‌ام شفیع دل زار خویش را پندی بده دو نرگس خون‌خوار خویش را ایدوستی که هست خراش دلم از تو مرهم نمی‌دهی دل افکار خویش را آزاد بنده‌یی که به پایت فتاد و مرد وآزاد کرد جان گرفتار خویش را بنمای قد خویش که از بهردیدنت تربر کنیم بخت نگونساز خویش را سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل از سر رواج ده روش کار خویش را دشنام از زبان توام می‌کند هوس تعظیم کن به این قدری یار خویش را


رفتند رفیقان دل صد پاره ببردند کردند رها دامن صد پاره ما را


هر طرفی و قصه‌یی ورچه که پوشم آستین پرده راز کی شود دامن چاک چاک را

AteNa
03-20-2008, 10:49 PM
بس بود این که سوی خود راه دهی نسیم را چشم ز رخسان مکن عارض همچو سیم را من نه بخود شدم چنین شهره‌ی کویها ولی شد رخ نیکوان بلاعقل و دل سلیم را شیفته‌ی رخ بتان باز کی آید از سخن مست بگوش کی کند کن مکن حکیم را

AteNa
03-20-2008, 10:49 PM
بشگفت گل در بوستان آن غنچه‌ی خندان کجا؟

شد وقت عیش دوستان آن لاله و ریحان کجا؟
هر بار کو در خنده شد چون من هزارش بنده شد

صد مرده زان لب زنده شد درد مرا درمان کجا؟
گویند ترک غم بگو تدبیر سامانی بجو

درمانده را تدبیر کو دیوانه را سامان کجا؟
از بخت روزی باطرب خضر آب خورد و شست لب

جویان سکندر در طلب تا چشمه‌ی حیوان کجا؟
می‌گفت با من هر زمان گر جان دهی با من امان

من می برم فرمان بجان آن یار بی فرمان کجا؟
گفتم : تویی اندر تنم ما هست جان روشنم

گفتی که : آری آن منم اگر آن تویی پس جان کجا؟
گفتی صبوری پیش کن مسکینی از حد بیش کن

زینم از آن خویش کن من کردم این و آن کجا؟
پیدا گرت بعد از مهی درکوی ما باشد رهی

از نوک مژگان گه گهی آن پرسش پنهان کجا؟
زین پیش با تو هر زمان می‌بودمی از هم‌دمان

خسرو نه هست آخر همان ؟ آن عهد و آن پیمان کجا؟

AteNa
03-20-2008, 10:49 PM
برو ای باد و پیش دیگران ده جلوه بستان را مرا بگذار تا می بینم آن سرو خرامان را به این مقدار هم رنجی برای خاطر نمی‌خواهم که از خونم پشیمانی بود آن ناپشیمان را مپرس ای دل که چون می‌باشد آخر جان غمناکت که من دیریست کز یادت فراموش کرده‌ام جان را ورت بدنامی است از من به یک غمزه بکش زارم چرا برخویش مشکل می کنی این کار آسان را؟