PDA

View Full Version : شعر هاي پابلو نرودا


Hemmati
07-14-2007, 09:34 AM
پابلو نرودا در سال 1904 در شیلی متولد شد. نام اصلی او نفتالی ریکاردو ری یس باسواآلتو بود که مثل اسم بقیه‌ی اهالی امریکای جنوبی برای بقیه‌ی مردم دنیا زیادی طولانی است! برای همین هم پابلو نرودا را به عنوان اسم مستعار انتخاب کرد. خیلی زود و قبل از آنکه هجده ساله شود، به عنوان شاعر شناخته شد. روح ناآرام نرودا حوادث زیادی را برایش رقم زد. او از یک سو به عنوان ادیب و شاعری توانا شهرت جهانی پیدا کرد و در سال 1971 جایزه‌ی نوبل ادبیات را کسب کرد و از سوی ديگر عاشقی پرشور و دوستی قابل اعتماد بود. بخش مهمی از زندگی‌اش هم به فعالیت‌های سیاسی پیوند خورد و باعث شد او یاور و حامی بزرگی برای سالوادور آلنده باشد و پس از انتخاب او به ریاست جمهوری به مقام سفیر شیلی در پاریس منصوب شود

نرودا همه سفیر صلح بود؛ طوری که وقتی دولت ایتالیا ویزای اقامت او را باطل کرد، هنرمندان و متفکران ایتالیایی با تجمع خود جلوی این کار را گرفتند. عشق اثر خود را بر تمام زندگی نرودا گذاشته بود. او عاشقانه‌های زیادی سرود. در عاشقانه‌هایش با همسرش ماتیلده، هموطنانش، کشورش، طبیعت و انسان سخن گفت. نرودا با عشق به زندگی مدت‌ها با سرطانی که وجودش را تحلیل می برد، مبارزه کرد. او همه‌ی اینها را در استعاره‌های زیبای شعرهایش درهم‌آمیخت و زیباترین‌ها را سرود.

نرودا در سال 1973 درگذشت. این شاعر، سیاستمدار، مترجم و چهره‌ی مشهور ادبیات شیلی و آمریکای جنوبی، بعد از گذشت سال‌ها محبوب بسیاری از مردم جهان است.

Hemmati
07-14-2007, 09:35 AM
ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج


به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
نفرت غير انساني را باور ندارم

باور ندارم كه انسان دشمني كند،
من برآنم كه با دستان تو و من
با دشمن، روياروي توانيم شد
و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد

و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم

Hemmati
07-14-2007, 09:47 AM
من با راستي پيمان بستم
كه روشنايي را به زمين بازگردانم.

مي خواستم هم چون نان باشم.
نبرد، هرگز مرا ناتوان نيافت.

اما، اينك منم
با آن چه دوست مي داشتم،

با تنهايي اي كه از دست دادم.
در سايه آن سنگ، من نمي آسايم.

دريا خروشان است،
خروشان در سكوت من.

MOSAFER KOCHOLO
07-14-2007, 02:30 PM
گاه گداری دل خوش میکنم
به دیدار مردی که عاری از هر عاطفه محکم میزند و کم بودهایم را یاد آور میشود

AteNa
07-17-2007, 11:18 AM
دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم.

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
اشباح از روح مني
درتكاملش صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي.

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد.
مرا مي شنوي
صدايم نزديك ات نيست.

بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
وسادگي حلقه دارد.
تو چون شب
خموش و برج مانند ي
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .

دوست دارم خموش تو باشم
درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه.

شادم , شادم كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد .

AteNa
07-17-2007, 11:18 AM
برهنه,
بسادگي يكي از دستانت
نرم- زميني , كوچك - شفاف و گرد ي:
رگه هايي از ماه, جاده هاي سيبي.
برهنه,
به نازكي دانه ي لخت گندم
برنگ آبي , شبهاي كوبا.

تاك وستاره در موهايت خفته .

برهنه,
وسيع , زردي مثل يك تابستان
درون كليساي طلائين.

برهنه,
كوچكي مثل ناخنهايت
خميده, ظريف و سرخگونه تا روز به تولد برسد
وتو بيرون بنشيني از زير زمين دنيا.


درون تونلي از لباس ومشغلهِ روزانه
نورروشنت تار مي شود
در پوشش
برگهايش را مي ريزد
وتبديل به دستي برهنه مي شود
دوباره.

Hemmati
08-07-2007, 05:26 PM
از نارسی و نازک ریسی‌ام
با سوزن‌ها کنار آمدم
آن‌ها هم مرا به نخ می‌کشیدند
بی‌آن‌که هرگز تمام کرده باشند
برای همین است
عشقی را که به تو ابراز می‌کنم
خانم من
خانمِ خانم‌هایِ خیاط
در گوش‌های‌ات
نم‌ناک از بادهای دریای شیلان
درهم می‌پیچد
و در دیدگان‌ات می‌شکفد
که رنج‌ها را بروبد
دلایل دل‌نشین نیست
بخت ناپیوسته یار من می‌شود
غرور
پیش‌قراول‌ام
در راه قهرمان‌بازی‌های غریب شد
ماهی گرفتن از شن‌زار
سوراخ‌سوراخ‌کردن هوا
بلعیدن ناقوس‌ها
با این وصف
کار کمی کردم
یا کاری نکردم انگار
جز آمدن
به عشق گیتار
و هم‌آوازِ با او
رفتن

ترجمه‌ی فرزین هومان فر

Samira
11-29-2007, 04:24 PM
اعلام میکنم که گناهکارم
چرا که با دستهایی که به من داده اند
جارویی نبافته ام.


چرا جاروئی درست نکرده ام؟
این دستها را چرا به من دادند؟
چه فایده ای داشته اند؟
اگر تنها کاری که کرده ام
تماشای آمیختن دانه ها بوده است
و گوش سپردن به باد.
چرا گرد نياوردم نی ها ی جوان را
از نیزار
آنهنگام که سبز بودند.
آن دسته های نرم را نچیدم
تا بخشکند،
تا آنها را به هم ببافم
در بافه هائی زرين
و به آن دامنهء زرد بکوبم
تا جارویی بسازم برای روفتن کوره راه
راهی که چنین ادامه دارد.
چگونه زندگی من گذشت
بدون دیدن، یاد گرفتن،
بدون گردآوردن و بهم آمیختن نخستين چیزها ؟
برای حاشا کردن، بسی دير است
من وقت داشتم
اما
دست نداشتم.
پس چگونه بزرگی را نشانه می گیرم
اگر
هرگز نتوانسته ام جارویی بسازم
حتی یک جارو
حتی یکی

"ترجمه مهناز بدیهیان"

Tabassom
12-01-2007, 08:37 AM
Pablo Neruda



مترجم: هادي محمدزاده
به من بگوييد، آيا گل سرخ برهنه است يا لباسي به تن دارد؟
درختان چرا شكوه شاخه هايشان را كتمان مي كنند ؟
آيا كسي شكوه هاي يك ماشين به سرقت رفته را شنيده است ؟
آيا چيزي در اين جهان غمگين تر از توقف يك قطار در باران هست؟





Tell me, is the rose naked
or is that her only dress?


Why do trees conceal
the splendor of their roots?


Who hears the regrets
of the thieving automobile?


Is there anything in the world sadder
than a train standing in the rain?

Tabassom
12-12-2007, 12:51 PM
سه شعر از نرودا


« رودخانه ی زاده در جبال »

رودخانه نمی داند كه رود نامیده می شود
در آن جا زاده شده است و سنگها با او به جنگند
و هنگامی كه او
به نخستین جنبش ها تن می سپارد
موسیقی می آموزد و كف پدید می آورد
او رشته ای محو است
زاده از برف ها
در میان موقعیت های
:صخره ی سبز و فلات مرتفع برهنه
او روشنایی ناچیزی است
،گمگشته
و برق اش
سنگ های كیهانی را
می تراشد
اما بسیار
ظریف
،و مبهم
به نظر می رسد
كه نمی تواند
باقی بماند ، این گونه فرو بیفتد
و در سختی و درشتی ، تقدیر خود را بیابد
آن گاه قله را دور می زند
به كناره ی معدن كوه
نیشتر می زند
زنبورهای عسل اش به سوی دشت پرواز می كنند
آزادی

روینده های سنگ
سنجاق های خود را به سویش راست می كنند
و زمین مخالف او را می تاباند
تا از آن پیكانی بسازد یا به شكل هلال اش درآورد
به اندازه ای كوچك اش می كند كه محو شود
ولی او پایداری می كند وادامه می دهد
بسیار خرد
اینك اوست كه
از آستانه ی پرآهن شب آتشفشان می گذرد
می جود ، سوراخ می كند
و دست نخورده و سخت همچون شمشیری ظاهر می شود
در برابر سنگ چخماق ، ستاره است
سپس كند می شود ، به روی لطافت گشوده می شود
در فرجام رود شده است ، فراوان و تغییرناپذیر


« در خیابان های پراك »

،خیابان های پراگ را به یاد می آوری
صدای سخت آن ها را كه چون غرش طبل های سنگی بود
:در تنهایی كسی كه در میان دریاها خاطره ی ترا جست و جو كرده بود
.تصویر تو بر فراز پل سن شارل یك نارنج بود
آن گاه بود كه از برف هفت مرز گذر كردیم
از بوداپست به راه افتادیم كه بوته های گل سرخ
و نان را بر تبار خود می افزود
-تا لحظه ای كه عشاق دنبال شده ، تشنه و گرسنه – تو و من
یكدیگر را شناختند و با دندان و بوسه و شمشیر
.به یكدیگر زخم زدند
ای روزهای تراش خورده با شمشیر آتش و خشم
روزهایی كه عاشق و معشوق ، بی درنگ و اشك رنج می برند
گویی كه عشق در زمینی تهی میانه گزنه ها مدفون شده است
گویی كه هر بیانی آشفته می شود و می سوزد
و به لایه های آتشفشان مبدل می شود


« تو را دوست دارم »

تو را دوست دارم و تو دوست ام داری و تو را دوست دارم
روزها كوتاه اند و ماه ها و باران ها و ترن ها
بلندند خانه ها ، درخت ها ، و ما بلندتریم
كفی كه می خواهد بوسه ی خود را به تو ببخشد به روی شن پیش می آید
پرندگان مجمع الجزایر مهاجرت می كنند
و در قلب ام ریشه های گندم تو می رویند
بی هیچ شك ، عشق من ، توفان سپتامبر
با آهن زنگزده ی خود بر تو فرود آمده است
و دمی كه در میان تندبادهای خار ترا دیدم كه بی دفاع گام برمی داری
گیتار كهربایی رنگ ات را برداشتم ، در پهلویت قرار گرفتم
این را احساس می كردم بی دهان تو خواندن نمی توانستم
و اگر در زیر باران ، غرق اشك ، نگاه ام می كردی ، می مردم
آه! چرا اندوه عشق بركنار رود
چرا این آواز كه در دل شامگاه در سایه ام می سوخت ، چرا
ای دختر عطرآگین «شیلان» در تو كناره گرفته اند
و چرا این عطر لازم را
به جامه های من كه بر اثر این همه جنگ های زمستانی مندرس شده اند
هدیه كرده اند

Tabassom
12-22-2007, 11:06 AM
« دیکتاتورها»

بر مزارع نیشکر
بوی مردار و خون
وغثیان برگ های عفن
یله شد.

در خلوتی نفس گیر
استخوان ها
در گورها، میان درختان نارگیل پوسیدند .

خودستایی وکبر
با جام ها و یقه ها ویراق ها
به هم آمیخت .
زهرخنده های نهان در میان دستکش ها
تالار های قصر را که مثل ساعت آفتاب ، رخشان بود
نوردید
و دمی
بر آوازهای کشته و دهان های کبود دفن شده
نظر افکند.

پنهان ز دیده ها
سوگواری جاوید
نازل شد .
چون گرده گیاه ،
در رویش خاموشوار برگ های زمخت کور .
با ضربه های پیاپی
بر آب های هول
در لایه لایه ی مانداب
پوزه آکنده از سکوت و لجن گشت

و کینه حادث شد.

***

« نه بیش »

من با راستی پیمان بستم
که روشنایی را به زمین باز گردانم.

می خواستم هم چون نان باشم
نبرد هرگز مرا ناتوان نیافت .

اما اینک منم
با آن چه دوست می داشتم ،

با تنهایی ای که از دست دادم.
در سایه ی آن سنگ ، من نمی آسایم .

دریا خروشان است ،
خروشان در سکوت من .

Tabassom
12-22-2007, 11:07 AM
وارد شدن نرودا در سیاست موجب تحول در سبک شاعری او گشت .
خودش در 1939 نوشت :
« جهان دگرگون گشته ، شعر من نیز به راهی تازه افتاده است ».

نرودا شعرش را از حلقه ی شیفتگان شعر و منتقدان درآورد و
اشعاری مردمی تر سرود .
تا آن جا که سرود همگانی اش را بر اساس فن خطابه ،
تکرار و با عباراتی شبیه دعا سرود
تا با صدای بلند خوانده شود و بی سوادان هم بتوانند از آن بهره مند شوند

Samira
01-07-2008, 10:20 AM
.
.
شب فروپاشيده و او در كنار من نيست.
و جز اين هيچ. در دوردست كسي آوازي مي خواند.
در دوردست، روح من، رنج مي برد از غيبتش

نگاهم در جستجوي اوست؛ در پيِ او.
دلتنگِ او . و او نيست در كنارم.
همان شب هميشگي شاهدِ روشن شدنِ همان درختان است
من و او اما، دور از هم، نه همانيم.
.
.

Tabassom
01-15-2008, 06:29 PM
شیرینی ِ شب ها،
روح ِ بسته در تاج ها،
خون ِ آزادِ انسان،
بوسه های تو که به تبعید رفته اند
و نوازش آب، که یادگار دریاست،
گاو هایی که در سکوت چشم انتظار تو اند،
گرد صندلی های کهنه و درهای فرسوده.

Tabassom
02-02-2008, 11:15 AM
شعر زير را « پابلو نرودا»، پس از مرگ « ناظم حکمت» در اندوه از دست دادن او سروده است:
چرا مُردي ناظم!
اينک بي سروده هاي تو چه کنيم؟
کجا جويم چشمه اي را که در آن
لبخندي باشد؟
که به گاه ديدارمان، در چهره ي تو بود
نگاهي همچون نگاه تو،
آميزه اي از آب و آتش

مالامال از ملال و شادي و رنج.
***


اينک دسته گلي از گل هاي داوودي شيلي

نثار تو باد!
بي تو در جهان چه تنهايم
از دوستي ات که برايم نان بود،
و نيز فرو نشاننده ي عطشان ما،
و به خونم توان مي داد،
بي نصيب ماندم.