PDA

View Full Version : محمد حسین بهرامیان


Shadow
05-16-2007, 03:49 PM
سارا (پیشنماز)





قبله کمی متمایل به آن طرف

آمد درست زير شبستان گل نشست

دربين آن جماعت مغرور شب پرست


يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است


اين بيت مطلع غزلی عاشقانه نیست

اين سومين رديف نمازی خيالی است


گلدسته اذان و من و های های های

الله اکبر و انا فی کل واد ... مست


سبحان من يميت و يحيی و لا اله

الا هو الذی اخذ العهد فی الست


يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)

(او فکر می کنيم در اين پرده مانده است


..................................................


سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو

با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست


دل می بری که...حی علی ...های های های

هر جا که هست پرتو روی حبيب هست


بالا بلند ! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست


باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست


آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست



سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله

الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست


سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد

سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست



سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده

سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست


سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟


زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين

تا اهدنا الـصـ ... سرای تو راهی نمانده است


مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم

افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست

***

يک پرده باز بين من و او کشيده اند)

( سارا گمانم آن طرف پرده مانده است

Shadow
05-16-2007, 03:52 PM
لیلا
می پرسم از اندوه نا یابی که او را برد
از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد
این بیت ، بند دوم یک آه-سایشگاه
او مثل ماهی های تنگابی که او را برد
می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا
از موج خیز سرد سیلابی که او را برد
اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست
می گوید از شبهای شادابی که او را برد:
من را ...سوار یک سمند بی پلاک آمد
داماد...من ای کاش....سهرابی که او را برد
چیزی نمی فهمم از این بی سطر نا مفهوم
او خود ولی می گوید از خوابی که او را برد:
سهراب نام دوست....بیچاره لیلا هم
من...بین ما روزی شکرآبی ...که او را برد
هی رفتم و هی آمدم بی کودکیها....ها
افتاده بودم در همان تابی که اورا برد
دختر فراری ها برایش پارک آوردند
لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد
یک هشت شنبه ...ساعت فردا...پری روزا
با من قرار مانتویی آبی که اورا برد
از آستانه تا خود دروازه خندیدیم
هی گفت از هر در سخن بابی که او را برد
این آخرین دیدار ما....مرفین اگر...بی او
می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد
مثل پسین سالمندی های یکشنبه
افتاده بودم گوشه ی قابی که او را برد
زنهای فامیل آمدند از بوق بوق شهر
دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد
زنها به رسم ماه بر آتش.... سپندیدم
هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد
دف می خورد حالا تمام شهر بی طنبور
کل می خورم بی زخم مضرابی که اورا برد
***
من راوی این قصه ام ،از متن می آیم
می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد
از آه-سایشگاه او تا خانه ی لیلا
می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد
او خود منم ، من اویم و آیینه می داند
آهی که او را سوخت ،گردابی که او را برد
من خواب می دیدم همان خوابی که او را دید
من خواب می بردم همان خوابی که او را برد
من...را... سوار یک ...سمند بی پلاک ...آمد
من... عاشقش بودم ...نه سهرابی که او را برد
محمد حسین بهرامیان

Shadow
05-16-2007, 03:55 PM
گوش به زنگ
می ترسم از صدا که صدا عاشقت بشود
این سوت کوچه گرد رها عاشقت بشود

گفتم به باد بگویم تو را ...نه...ترسیدم
این گرد باد سر به هوا عاشقت بشود

پوشیده ای سفید،کجا سبز من؟ نکند
نار و ترنج باغ صفا عاشقت بشود

بگذار دل به دل غنچه ها ولی نگذار
پروانه های خانه ما عاشقت بشود

حالا تو گوش کن به غمم شهربانو تا
در قصه هام شاه و گدا عاشقت بشود

بالا نگاه نکن آفتاب لایق نیست
می تراينم آن بلند بلا عاشقت بشود

مال منی تو،چنان مال من که می ترسم
حتی خدا نکرده خدا عاشقت بشود

خورشید قصه ی مادر بزرگ یادت هست؟
خورشیدمی تو ،ماه چرا عاشقت بشود

وقتی نشسته اینهمه خاکی به پای غمت
باز این گدای بی سر و پا عاشقت بشود؟

عمری است گوش به زنگم، چرا؟...که نگذارم
حتی درنگ ثانیه ها عاشقت بشود

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ

اين شعر اوست،خود او،بعمد نا موزون
تا تو ،توي مخاطب او عاشقش نشوي


عشق های جریمه
اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود

گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود

می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود

گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود

جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود

هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود

آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود

اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود

زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود

هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

Shadow
05-16-2007, 03:56 PM
کولی

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمــی فهـمید
از حجــم اقیــانوس دردم شبنــــــمی فهمید

می گفت یک جــایی دلم دنبال آهویی است
فــال مــرا فــهمی نفــهمی مبهــمی فـهـمید

این کـولی زیبــا دو مــاه از ســـال می آمد
وقـتی کــه می آمد تمــام کــوچه می فهمید

اوداشـت هفـــده سـال- یا کمــتر- نمی دانم
مـی شد از آن رخسـار زرد گنــدمی فهمید

امسـال هــم وقتـی که آمد شهــر غـوغا شد
امسـال هــم وقتـی کــه آمـد عالــمی فهمید:

مـو فالـگیرم... اومدم فالت بگــیرم.... هـا
فهــمـید دارم اضـطرابی ، ماتـمـی فهــمید

دستــم به دستـش دادم و از تب ،تب سردم
بی آنکـه هـذیان بشـنود از مـن کمی فهمید

بخـتت بلـنده... ها گلو! چشمون دشمن کور
راز تــونـه گـفــتـم پریـنــو آدمــی فـهـمید

هی گـفت از هـر در سخـن، از آب و آیینه
از مهـره مار و طلسم و هر چه می فهمید

بـا اینهـمـه او کــولی خــوبی نخــواهـد شـد
هـرچـند از باران چشـمـم نـم نـمی فهمـید

مــی خـــوانــد از آیـیـــنه راز مــاه را امـا
یک عمـــر من آواره اش بودم، نمی فهمید

Shadow
05-16-2007, 03:58 PM
غم نان
گاري سيب فروش سر ميدان افتاد
مرد از جاذبه در بهت خيابان افتاد

سيبها ريخت كه از مرد نماند چيزي
جوي پرشد كه دو سر عايله در آن افتاد

بعد از آن كوچه نديدش به گمانم آن مرد
يك دو ماهي به همين جرم به زندان افتاد

يا نه مثل همه ي مردم شيدا شايد
گذرش بر حرم شاه شهيدان افتاد

گره مشكل او دست خدا باز نشد
كار او باز به يك مشت مسلمان افتاد

او كه عاشق تر از آن بود كه دانا باشد
سر و كارش به همين مردم نادان افتاد

غم نان ، كاش بداني غم نان يعني چه
يعني آدم به تب گندم از ايمان افتاد

آدم آن روز كه دستش به دهانش نرسيد
از خدا دست كشيد و پي شيطان افتاد
***
و شب بعد زمين مرده ي او را بلعيد
جسدش در حرم شاه شهيدان افتاد

گله آرام ميان شب عريان خوابيد
زخم چون گرگ به جان ني چوپان افتاد:

لا لالا برگ گلم! شاخه ي بيدم لالا
يوسفم دست كدوم گرگ بيابان افتاد

برف چون حوله اي آرام وسبكبال و سپيد
گرم روي تن عريان زمستان افتاد

برف باريد كه از مرد نماند چيزي
شاعري باز پي قافيه ي نان افتاد