PDA

View Full Version : مهدي سهيلي


AteNa
05-14-2007, 10:55 AM
اي قهرمان خسته ميدان زندگي !
اي رهنورد خسته تن و خسته جان من !
موي سپيد گونه تو گرد راه تست
آثار خسته جاني تو در نگاه تست
در راه عمر تو كه همه پاك بود و پاك ـ
بسيار ديده ام كه نشيب و فراز بود
بسيار ديده ام كه بچشم نجيب تو ـ
درد و ملال بود و غمي جانگداز بود
اما به زندگاني پر افتخار تو ـ
نه حرف عجز بود، نه دست نياز بود.
***
دست تو پاك بود و دلت پاك و چشم، پاك
روح تو جز بشهر حقيقت سفر نكرد
جان تو جز به راه مروت گذر نكرد
مرد خدا توئي
روشندلي كه دين و شرف را بروزگار ـ
هرگز فداي يافتن سيم و زر نكرد
***
تو پاكدامني
در چهره تو نقش مسيحا نشسته است
اندهگين مباش ـ
گر روزگار، با تو گهي كجمدار بود.
زيرا نصيب تو ـ
از اين شكستها شرف و افتخار بود.
***
اي مرد پاكباز !
در راه عمر، هر كه سبكبار ميرود ـ
پا مينهد به درگه حق، رو سپيد و پاك
و آن سيم و زد طلب كه گرانبار زيسته است
دست گناه مينهدش در دهان خاك
***
اي قهرمان خسته تن و خسته جان من !
دانم تو كيستي
دانم تو چيستي
يكعمر در سراچه دلتنگ زندگي ـ
مردانه زيستي
در پيش خلق، خنده بلب داشتي ولي ـ
پنهان گريستي .
در چشم من مسيح بزرگ زمانه اي
اي مرد پاكزاد
بر جان پاك تو ـ
از من درود باد ـ
از من درود باد .

(( يازدهم آبان 1348 ))

AteNa
05-14-2007, 10:55 AM
غوغاي توفاني كه كار مرگ مي كرد ـــ
انگيخت در گرداب دريائي بلائي
كشتي شكست و باد بان را باد بر كند
آشفته شد چون موج دريا ،نا خدائي
***
او بود و فرزندان رنگ از رخ پريده ـــ
او بود ودريا بود وتوفان و بلا بود
بيچاره ، در چنگال توفاني بلا خيز
چشمش به فرزندان و دستش بر خدا بود
***
او چون حبابي بود در گرداب مانده ـــ
دستي نبودش تا كه با دريا ستيزد
درمانده يي پا بند فرزندان خود بود
پايي نبودش تا كه از دريا گريزد.
***
او سرنوشت تلخ فرزندان خود را ـــ
در دست توفان ، در دل گرداب مي ديد
در چنگ موج بي امان زندگي سوز ـــ
بنياد عمر خويش را بر آب مي ديد
***
من نا خداي كشتي بي باد بانم
گرداب من ، اين موج خيز زندگاني
من پاسبان جان فرزندان خويشم
اما نمياد ز دستم پاسباني
***
من ، آن حبابم در دل گرداب مانده
دستي ندارم تا كه با دريا ستيزم
در مانده ايي پا بند فرزندان خويشم
پايي ندارم تا كه از دريا گريزم.
*****

AteNa
05-14-2007, 10:56 AM
مردم نميدانند پشت چهره من ـ
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
«‌ من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم


(( اول مرداد 1351 ))
*****

AteNa
05-14-2007, 10:56 AM
سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود
اي خدا بشنو نواي بنده اي آلوده دامان را
غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم از گريه لبريزست
اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را
پاك يزدانا!
با همه آلوده داماني-
روح من پاكست و ذوق بندگي دارم
گرزيانمندم بعمري ازگنهكاري
در كفم سرمايه شرمندگي دارم
***
اي چراغ شام تار بينوايان!
در كوير تيرگيها رهنوردي پير و رنجورم
ديده ام هر جا كه ميچرخد نشان از كورسوئي نيست
سينه مالان ميخزم بر خار و خارا سنگ اين وادي-
ميزنم فرياد،اما ضجه ام را بازگوئي نيست.
***
ايزدا!پاك آفرينا!بي همانندا!
جان پاكم سوي تو پر ميكشد چون مرغ دست آموز
آنكه مي پيچد بپاي جان من ابليس نادانيست
راز پوشا! من سيه روئي پشيمانم
هر سر موي سياهم آيه شام سيه روئيست
رشته موي سپيدم پرتو صبح پشيمانيست
***
زندگي بخشا!
هر زمان از مرگ ياد آرم ـ
بند بند استخوانم مي كشد فرياد از وحشت
ز آنكه جز آلودگي ره توشهاي در عمق جانم نيست
واي اگر با اين تهيدستي بدرگاه تو روي آرم
گر تهيدست و گنهكارم،پشيمانم
جز زبان اشك خجلت ،ترجمانم نيست.
***
روز و شب دست دعا بر آسمان دارم-
تا بباري بر كوير جان من باراي رحمت را
من تو راميخواهم ازتو اي همه خوبي!
عشق خود رادردلم بيدار كن نه شوق جنت را
***
اي خداي كهكشانها!
تا ببينم در سكوتي سرد و سنگين آسمانت را-
نيمه شبها ديده ميدوزم به اخترهاي نوراني
تاديار كهكشانها ميپرم با بال انديشه-
ليك من ميمانم و انديشه و اقليم حيراني
***
در درون جان من باغي ز توحيد است،اما حيف-
گلبنانش از غبار معصيت ها سخت پژمرده است
وز سموم بس گنه، اين باغ، افسرده است
تا بشويد گرد را از چهره اين باغ-
بر سرم گسترده كن اي مهربان! ابر هدايت را
تا يخشكد بوستان جان من در آتش غفلت-
برمگير از پهندشت خاطرم چتر عنايت را
***
كردگارا!
گفتگوي با تو عطر آگين كند موج نفسها را
آنچه خرم ميكند گلزار دل را،گفتگو با تست
نيمه شبها دوست ميدارم بدرگاهت نيايش را
ندبه من ميدواند بررخم باران اشك شرم-
تا بدين باران شكوفاتر كند باغ ستايش را
***
اي سخن را زندگي از تو!
من بجام شعر خود ريزم شراب واژه ها را،گرم-
تا ببخشم مستي پاكي بجان بندگان تو
بي نيازا! شرمگين مردي تهي دستم
آنچه دارم در خور تقديم،شعر واشك خود بر آستان تو؟
***
سر به محراب تو سايد شرمگين مردي گنه آلود
اي خدا! بشنو نواي بندهاي آلوده دامان را
غمگسارا! سينه ام از غم گرانبارست
مهربانا! خلوتم ازگريه لبريزست
اي خدا! تنها تو مي بيني بجانم اشك پنهان را

*****

AteNa
05-14-2007, 10:57 AM
من كيم؟ گنج مهر و وفايم
من كيم؟ آسمان سخايم
من كيم؟ چهره يي آشنايم
مادرم، جلوه گاه خدايم
من كيم؟ عاشق روي فرزند
جان من پر كشد سوي فرزند
بر نخيزد دل از كوي فرزند
عاشقم، عاشقي مبتلايم
***
تو كه اي؟ سرو آزاده ي من
نور چشم خدا داده من
چشم تو، جام من، باده ي من
تو اميدم، توانم، بقايم.
***
سالها دل بمهر تو بستم
پشت خود را ز غمها شكستم
نيمه شبها براهت نشستم
تا شود از تو روشن سرايم .
***
چون روي بامدادان ز پيشم
غمزده، خسته جان، دلپريشم
بي خبر از دل و جان خويشم
همدم غم، اسير بلايم .
***
تا كه شب سوي من باز گردي
بادل خسته همراز گردي
همدم جان ناساز گردي
بر فلك هست، دست دعايم .
***
من ز دنيا، تو را برگزيدم
رنج بي حد بپايت كشيدم
تا شود سبز، باغ اميدم ـ
جان ز تن رفت و نيرو ز پايم .
***
زندگي بي تو، شوري ندارد
بي تو جانم سروري ندارد
چشم من بي تو نوري ندارد
اي جمال تو نور و ضيايم .
***
يادم آيد يكي نيمه شب بود
در تن و جان تو سوز تب بود
جان من زين مصيبت بلب بود
شاهدم گريه ها يهايم .
***
بي خبر بودي از زاري من
غافل از رنج بيداري من
فارغ از درد و غمخواري من
و آنهمه ندبه و ناله هايم .
***
بودي آن عهدها خاكبيزان
ميخراميدي افتان و خيزان
من بدنبال تو اشكريزان
تا كه در پاي تو سر بسايم
***
بود آن روزگاران، شبانم
نرگسي مست تر از شرابم
سيمگون سينه، چون ماهتابم
رفت از كف جمال و صفايم .
***
بلبل من! نواي تو خواهم
عمر را در هواي تو خواهم
زندگي را براي تو خواهم
تو بپائي اگر من نپايم .

*****

AteNa
05-14-2007, 10:57 AM
مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت است
با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميروي
سر تا بپاي من
غرق ملامت است.
***
هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي
***
تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام
***
مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي ــ
كار تو از براي پسر جز دعا نبود.
***
بعد از خدا ، خداي دل و جان من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، آن فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.
***
اي بس شبان تيره كه در انتظار من ـــ
فانوس چشم خويش ــ به ره ، بر فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب ـــ
تو در كنار بستر من دست بر دعا ـــ
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني ـــ
با چشم خواب سوز ـــ
چون شمع دير پاي ـــ
هر شب، گريستيئ ـــ
تا صبح ، سو ختي.
***
شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر ـــ
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.
***
اين قامت خميده ي در هم شكسته ات ـــ
گوياي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات ـــ
ويرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.
***
در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.
***
مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي ـــ
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
من در پناه روي چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خويش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت است
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي روي ـــ
سر تا به پاي من ـــ
غرق ملامت است.
*****

AteNa
05-14-2007, 10:57 AM
در روزگاران خوشايند جواني ـ
اين زندگي در چشم من درياچه اي بود
درياچه اي آرام و روشن ـ
درياچه اي پيروزه گون و آسمان رنگ
درياچه اي با رقص خوش آهنگ « قو» ها
آكنده بود آغوش اين درياچه سبز ـ
از ماهيان سرخ رنگ « آرزو » ها
***
من آن زمان « صياد » نيرومند بودم
هر روز و هر شب چون عقابي تيز پرواز ـ
با « دام » خود دنبال ماهي ها دويدم
چون مرغكان دنبال « ماهي » پر كشيدم
تا قعر دريا پيش ماهي ها رسيدم
اما بيكبار
حتي بيكبار ـ
در « تور » ـ تصويري هم از « ماهي » نديدم .
***
يكعمر بگذشت
از چشم من بگريخت خورشيد جواني ـ
بي باده شد پيمانه هاي زندگاني ـ
مهتاب پيري گرد سيمين بر سرم ريخت ـ
آمد بديدارم زمان ناتواني .
***
امروز هم اين زندگي در ديده من
درياست ـ دريا
اما چه دريائيست ؟ دريائي كف آلود
درياي ابر اندود و پر طوفان و پر موج
دانم كه ماهي هاي سرخ « آرزو »‌ها ـ
صدها هزاران در دل درياچه خفته است
دانم كه در هر گوشه درياي پر موج
دور از نگاه من، بسي « ماهي » نهفته است
***
اما چه حاصل ؟
امروز، من « صياد » پيرم
در چنگ نيرومند پيري ها اسيرم
من پير ماهيگير بي تاب و توانم
با دست لرزان ـ
با پاي خسته ـ
امروز، آن صياد نيرومند ديروز ـ
از پا نشسته
نيروي ديدنها ز چشمم رخت بسته
از هر نسيم و موج، ميلغزم بسختي
بس « تار‌» ها از « تور» صيد من گسسته
در دستهايم قوت « پارو زدن » نيست
از سوي ديگر ـ
بس « تخته »‌ها از « قايق » عمرم شكسته
با خويش ميگويم كه: افسوس ـ
صياد نيرومند ديروز ـ
امروز « پير » است
درياي من درياي پر موج و شرير است
با اينچنين « دريا » و اين « فرتوتي » من ـ
ديگر شكار ماهيان آرزوها ـ
بسيار دير است
بسيار دير است .

(( بيست و يكم مرداد 1351 ))
*****

AteNa
05-14-2007, 10:58 AM
اي شمع خاموش ـــ
اي بخت خفته ـــ
اي مادرم، اي بوستان رفته برباد ـــ
اي بلبل بي نغمه در چنگال پائيز ـــ
اي مرغ عرشي كز پس عمري اسيري ـــ
سوي خدا با جاطري شاد ــ
پرواز كردي زين قفس، آزاد آزاد
جاي تو خالي
پنداشتي آن مهر ها را بردم از ياد؟ -
نه ... اين فسانه است -
هرگز فراموشت نخواهم كرد، مادر !
***
اي واي بر من
تا با تو بودم
*****

AteNa
05-14-2007, 10:58 AM
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
تو بي برگي و منهم چون تو بي برگم
چو مي پيچد ميان شاخه هايت هوي هوي باد ـ
بگوشم از درختان هاي هاي گريه مي آيد
مرا هم گريه ميبايد ـ
مرا هم گريه ميشايد
كلاغي چون ميان شاخه هاي خشك تو فرياد بردارد
بخود گويم كلاغك در عزاي باغ عريان تعزيت خوان است
و در سوك بزرگ باغ، گريان است
***
بهنگام غروب تلخ و دلگيرت ـ
كه انگشتان خشك نارون را دختر خورشيد ميبوسد
و باغ زرد را بدرود ميگويد ـ
دود در خاطرم يادي سيه چون دود ـ
بياد آرم كه: با « مادر » مرا وقتي وداع جاوداني بود
و همراه نگاه ما ـ
غمين اشك جدائي بود و رنج بوسه بدرود .
***
تو هم، همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي !
دل هر گلبنت از سبزه و گلها تهي مانده ـ
و دست بينواي شاخه هايت خالي از برگ است
تنت در پنجه مرگ است
مرا هم برگ و باري نيست
ز هر عشقي تهي ماندم
نگاهم در نگاه گرم ياري نيست.
***
تو از اين باد پائيزي دلت سرد است ـ
و طفل برگها را پيش چشمت تير باران ميكند پائيز
كه از هر سو چو پولكهاي زرد از شاخه ميريزند
تو ميماني و عرياني ـ
تو ميماني و حيراني .
***
الا اي باغ پائيزي
دل منهم دلي سرد است
و طفل برگهاي آرزويم را
دست نااميدي تير باران ميكند پائيز
ولي پائيز من پائيز اندوه است ـ
دلم لبريز اندوه است .
چنان زرينه پولكهاي تو كز جنبش هر باد ميبارد ـ
مرا برگ نشاط از شاخه ميريزد
نگاه جانپناهي نيست ـ
كه از لبهاي من لبخند پيروزي بر انگيزد
***
خطا گفتم، خطا گفتم
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
ترا در پي بهاري هست ـ
اميد برگ و باري هست
همين فردا ـ
رخت را مادر ابر بهاري گرم ميشويد ـ
نسيم باد نوروزي ـ
تنت را در حرير ياس مي پيچد ـ
بهارين آفتاب ناز فروردين ـ
بر اندامت لباس برگ ميپوشد ـ
هنرور زرگر ارديبهشت از نو ـ
بر انگشت درختانت نگين غنچه ميكارد ـ
و پروانه، مي شبنم ز جام لاله مينوشد ـ
دوباره گل بهر سو ميزند لبخند ـ
و دست باغبان گلبوته ها را ميدهد پيوند .
در اين هنگامه ها ابري بشوق اين زناشودي ـ
به بزم گل، تگرگ ريز، جاي نقل ميپاشد ـ
و ابري سكه باران به بزم باغ ميريزد
درختان جشن مي گيرند
ز رنگارنگ گلها ميشود بزمت چراغاني
وزين شادي لبان غنچه ها در خنده ميآيد
بهاري پشت سر داري ـ
تو را دل شادمان بايد
***
الا اي باغ پائيزي !
غمت عزم سفر دارد
همين فردا دلت شاد است ـ
ز رنج بهمن و اسفند آزاد است
تو را در پي بهاري هست
اميد برگ و باري هست
ولي در من بهاري نيست
اميد برگ و باري نيست .
***
تو را گر آفتاب بخت نوروزي
لباس برگ ميپوشد
مرا هرگز اميد آفتابي نيست
دلم سرد است و در جان التهابي نيست
تو را گر شادمانه ميكند باران فروردين ـ
مرا باران بغير از ديده تر نيست .
تو را گر مادر ابر بهاري هست ـ
مرا نقشي ز مادر نيست .
***
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!
تو بزمت ميشود از تابش گلها چراغاني
ولي در كلبه تاريك جان من ـ
نشان از كور سوئي نيست
نسيم آرزوئي نيست
گل خوش رنگ و بوئي نيست
اگر در خاطرم ابريست ابر گريه تلخست ـ
كه گلهاي غمم را آبياري ميكن شبها
اگر بر چهره ام لبخند مي بيني
مرا لبخند انده است بر لبها
تو كي همرنگ و همدرد مني اي باغ پائيزي ؟!

(( بيست و دوم مهر 1348 ))
*****

AteNa
05-14-2007, 10:59 AM
اي خدا!بشنو ز «طور» سينه ام فرياد تلخم را
برسرم سنگيني كوه است
سينه ام «سينا» ي اندوه است
اي پناه بي پناهان!
من چو «موسا» در ميان قوم خود تنهاي تنهايم
بر فراز كوه غمها اشك در پاي تو ميريزم
سينه مالان ميخزم برقله هاي شعر-
تا به اعجاز سخن،اين مرده جانان را بر انگيزم
بارالها!
در كوير روحشان ره كوره اي از دين و دانش نيست
باچنين غربت خدايا با كدامين كس در آميزم؟
***
اي سخن را زندگي از تو!
شعر من «الواح» گويائي در چنگم
شعر من گوياترين «فرمان» من،كز «آتش طور» دلم خيزد
ليكن اين آلودگان كور باطن را-
هيچ نيرو برنينگيزد
***
در سخن دارم «يد بيضا» ولي اين قوم خفاشند
معجزم را در سخن ناديده ميگيرند
اين جماعت،راهشان تا شهر دل دور است
چون«كليم» از آستينم ميتراود نور
اي دريغ اين گرگ طبعان چشمشان بيگانه با نور است
ميدمم جان در سخن ها
از «عصائي» اژدها سازم
ليكن اينان معجزم را سحر انگارند
اي خدا اين جمع،چشم عقلشان كور است
***
كردگارا،اين بد انديشان كج پندار
همچو «قارون» جز طلا حرفي نميدانند
غير نقش سيم و زر نقشي نمي جويند
جز بت زرين،خدائي را نميخوانند
***
بي همانندا!
اين سيه انديشگان راه گم كرده-
چشم دل بر «سامري» دارند
تابجنباند بدست شعبده «گوساله ي زر»را
آن زمان چون بندگان برخاك ميافتند
ازطلا معبود ميسازند
آزمودم بارها اين زر پرستان ثناگر را
هرزمان بانگ طلا در گوششان پيچد
مي نهند ازبهر سجده برزمين سر را
***
دادخواها!
اين سيهكاران بد فرجام را جز زر خدائي نيست
جز بسوي «سامري» از اين جماعت رد پائي نيست
گر در آميزم سخن رابا صفاي چشمه ي مهتاب
از سخن،اين تيره جانان را صفائي نيست
***
اي خدا!بشنو ز «طور» سينه ام فرياد تلخم را
برسرم سنگيني كوه است
سينه ام «سينا» ي اندوه است
اي پياه بي پناهان!
من چو «موسا» در ميان قوم خود تنهاي تنهايم
بر فراز كوه غمها اشك در پاي تو ميريزم
سينه مالان ميخزم بر قله هاي شعر-
تا به اعجاز سخن اين مرده جانان را بر انگيزم
بار الها!
در كوير روحشان ره كوره اي از دين و دانش نيست
باچنين غربت خدايا با كدامين كس در آميزم؟
*****

AteNa
05-14-2007, 10:59 AM
ديشب آئينه رو به رويم گفت:
كاي جوان ! فصل پيري تو رسيد
از دل موي هاي شبرنگت ـــ
تارهايي به رنگ صبح ، دميد
از درخت ، جلوه ي زمان شباب ـــ
همچو مرغي ز دام جسته، پريد
روي پيشاني تو دست زمان
خط پيري سه چار بار كشيد

بي خبر! جلوه شبابت كو؟
چهره همچو آفتابت كو؟

واي ، آمد خزان زندگي
وز كف من، گل جواني رفت.
كام نابرده ، كام ناديده
خوشترين دوره كامراني رفت
زرد روئي بماند و از كف من
چهره گلگون ارغواني رفت
رفت عمرم چو تندباد، ولي ـــ
همه با رنج و سخت جاني رفت
روزگار جواني ام طي شد
وين ندانم، كي آمد و كي شد؟
آه ، اين زندگي كه من ديدم ـــ
حسرتي ، محنتي ، عذابي بود
بهره ي من ز جان ساقي عمر
خون دل بود، اگر شرابي بود
خشك هر طرف دويدم ليك ـــ
چشمه زندگي ، سرابي بود
خانه اي را كه ساختم ز اميد ـــ
چون حبابي بر روي آبي بود
زندگاني، چو تند باد گذشت
زندگاني نبود، خرابي بود!

گر كه با زندگي، جواني نيست
نقش زيباي زندگاني چيست؟

آشنانيان عمر من بودند:
رنجها ، دردها، جدائيها
غير بيگانگي نبردم سود ـــ
ز آشنايان و آشنائيها
هر گلندام و گلرخي ديدم ـــ
داشت بوئي ز بي وفائيها
دل چو آئينه با صفا كردم ـــ
شد عيان نقش بي صفائيها

با جفا پيشگان وفا كردم
دل به بيگانه، آشنا كردم

ياد باد آن زمان كه روز و شبان ـــ
داشتم گوشه ي فراموشي
شام من بود، در سر زلفي
صبح من بود در بنا گوشي
مست بودم ، ز نرگس مستي
گرم بود، ز گرم آغوشي
خوشه چين بودم ، از رخ ماهي
بوسه چين بودم، از لب نوشي
بر دلم نور عشق مي دادند ـــ
چشم گويان ، لبان خاموشي

از گلستان من بهار، گذشت
شادي و رنج روزگار گذشت.

*****

AteNa
05-14-2007, 10:59 AM
خدايا ، بنده اي درد آ شنايم
بسر افتاده اي بي دست وپايم

ز غمها سينه ام درياست، دريا
گواهم گريه هاي هايهايم

به در گاه تو مي نالم به زاري
مرا بگذار با اين ناله هايم

مرا در آتش عشقت بسوزان
مكن زين شعله ي سركش رهايم

از اين آتش، دلم را شعله ور كن
بسوزان، سوز دل را بيشتركن

به آه در گلو بشكسته، سو گند
بسوز سينه هاي خسته سوگند

به غم پرورده ي محنت نصيبي
كه در خون جگر بنشسته، سوگند

به اشك مادري كز داغ فرزند ـــ
فرو ريزد برخ پيوسته سوگند

به بيماري كه در هنگامه ي مرگ ـــ
برآيد ناله اش آهسته ، سوگند

به آن برگشته ايام نگون بخت
*****

AteNa
05-14-2007, 11:00 AM
خداوندا! به دلهاي شكسته
به تنهايان در غربت نشسته

به آن عشقي كه از نام تو خيزد
بدان خوني كه در راه تو ريزد

به مسكينان از هستي رميده
به غمگينان خواب از سر پريده

به مرداني كه در سختي خموشند
براي زندگي جان مي فروشند

همه كاشانه شان خالي از قوت است
سخنهاشان نگاهي در سكوت است

به طفلاني كه نان آور ندارند ـ
سر حسرت ببالين ميگذارند

به آن « درمانده زن » كز فقر جانكاه ـ
نهد فرزند خود را بر سر راه

بآن كودك كه ناكام است كامش
ز پا ميافكند بوي طعامش

به آن جمعي كه از سرما بجانند
ز « آه » جمع، « گرمي » ميستانند

به آن بيكس كه با جان در نبرد است
غذايش اشك گرم و آه سرد است

به آن بي مادر از ضعف خفته ـ
سخن از مهر مادر ناشنفته

به آن دختر كه ناديدي گناهش
عبادت خفته در شرم نگاهش

به آن چشمي كه از غم گريه خيز است
به بيماري كه با جان در ستيز است

به داماني كه از هر عيب پاك است
به هر كس از گناهان شرمناك است ـ

دلم را از گناهان ايمني بخش
به نور معرفت ها روشني بخش

(( بيست و نهم اسفند 1350 ))
*****

AteNa
05-14-2007, 11:00 AM
به نامردمان مهر كردم بسي
نچيدم گل مردمي از كسي

بسا كس كه از پا در افتاده بود
سراسر توان را زكف داده بود

نه نيروش در تن، نه در مغز، راي
دو دستش گرفتم كه خيزد بپاي

چو كم كم به نيروي من پا گرفت
مرا در گذرگاه، تنها گرفت ـ

بحيلت گري خنجري از پشت زد
بخونم ز نامردي انگشت زد

شكستند پشتم نمكخوار گان
دورويان بيشرم و پتيارگان

گره زد بكارم سر انگشتشان
تبسم بلب، تيغ در مشتشان

ندارم هراسي ز نيروي مشت
مرا ناجوانمردي خلق، كشت

محبت به نامرد، كردم بسي
محبت نشايد به هر ناكسي

تهي دستي و بيكسي درد نيست
كه دردي چو ديدار نامرد نيست

(( دي ماه 1350 ))
*****

AteNa
05-14-2007, 11:01 AM
دردمندان را دوايي نيست در ميخانه ها
ساده دل آنكس كه پيمان بست با پيمانه ها
مست توحيدم نه مست باده انديشه سوز
سر خوشي ها را نجويم از در ميخانه ها
عكس روي باغبان پيداست در هر برگ گل
سير كن نقش خدا را در پروانه ها

داستان اهل دنيا را به دنيا دار گوي
گوش من آزرده شد از جور اين افسانه ها

گر كه جويي روشني، در خاطر بشكسته جوي
رونق مهتاب باشد در دل ويرانه ها

سر بپاي بينوايان منهم تا زنده ام
چون خدا را ديده ام در كنج محنت خانه ها .

« تيرماه 1350 »
*****

AteNa
05-14-2007, 11:01 AM
واي ... صد واي ... اختر بختم
پدرم، آن صفاي جانم مرد
مرگ آن مرد، ناتوانم كرد
چكنم؟ بعد از او توانم مرد
هر پدر، تكيه گاه فرزندست
***
ناله، بي او چگونه سر نكنم؟
او بمن شوق زندگاني داد
نيست شد تا مرا توان بخشيد
پير شد، تا بمن جواني داد
او خداوند ديگر من بود
***
پدرم لحظه هاي آخر عمر
نگه خويش در نگاهم دوخت
بمن آن ديدگان مرگزده
بيكي لحظه، صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گويا بود.
***
واپسين لحظه، با نگاهي گفت:
واي، عفريت مرگ، پيدا شد
آه ... بدرود، اي پسر، بدرود !
دور، دور جدائي ما شد
اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.
***
نگه بي فروغ او ميگفت:
نور چشمان من، خدا حافظ !
واپسين لحظه ها ديدارست
پسرم! جان من - خداحافظ
تو بمان، زندگي براي تو باد.
***
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود به خاموشي
قصه تلخ زندگاني من
ميرود در دل فراموشي
تو، پدر را زياد خويش مبر.
***
چون پدر را بخاك بسپاري
پا نهي بي اميد در خانه
نيست بابا، وليك ميشنوي
بانگ او را بصحن كاشانه
من چه گونه دل از تو برگيرم؟
***
باد باد آنزمان كه شب، همه شب
از برايت فسانه ميخواندم
همره لاي لاي مادر تو
تا بخوابي، ترانه ميخواندم
واي ! آن عهد ها گذشت، گذشت.
***
در جهاني كه بس تماشا داشت
شد تمام اين زمان سياحت من
زندگاني بجز ملال نبود
مرگ، آرد پيام راحت من
زندگاني ما پس از مرگ است.
***
همره ناله هاي آرامم
خستگي از تنم فرو ريزد
واپسين ناله هاي خسته ي من
بانگ شاديست كز جگرخيزد
پسرم! اشك غم چه ميريزي؟
***
پسرم، اشك گرم را بگذار
در دل كلبه هاي سرد، فشان
از رخ كودكان خاك نشين -
با همين سيل اشك، گرد فشان
حق پرستي به خدمت خلق است.
***
پسرم! دوستدار مادر باش
او براي تو يادگار منست
همچو جان پدر عزيزش دار
كو چراغ شبان تار منست
غافل از حال او مباش، مباش
***
مادرت گوهري گرانقدرست
بانگ بر او مزن، گهر مشكن
دل من بشكند ز آزارش
جان بابا، دل پدر مشكن
هيچكس نازنين چو مادر نيست.
***
زندگي پاي تا سر افسانه است
مادر دهر، قصه پردازست
عمر ما و تو قصه اي تلخست
تلخ انجام و تلخ آغازست
قصه يي ناشنيدنش خوشتر
***
بسته شد دفتر حيات پدر
ديگر اين داستان بسر آمد
قصه ما بسر رسيد و كنون -
نوبت قصه ي پسر آمد
قصه ي عمر تو بسر نرسد.

تهران - فروردين 1342
*****

AteNa
05-14-2007, 11:01 AM
بچه ها! آرام
بابا حرف دارد با شما
بي صدا باشيد اي دلبند فرزندان من!
باش ما دارم سخن، اي همسفرهاي پدر!
اي « سهيلم » ـــ
اي « سهيلا » ـــ
اي « سها » ـــ
« سامان » من !
***
من ميان خنده هاتان زندگي را يافتم
كيمياي زندگي در نور لبخند شماست
همرهان رفتند و من در راه حيرت مانده ام
مانده ام در راه ودل در مهر و پيوند شماست
***
راه ما، راه درازي نيست ، كوته جاده ايست
مركب ما مركب عمر است و اسبي باد پاست
ضربه ي تند نفس ها حلقه مي كوبد به در
با تو گويد: « كاين سراي كالبد ، مهمانسراست »
***
چند روز زندگي ، راهيست پر شيب و فراز
تلخ و شيرين، رنج و راحت ، زشت و زيبا بگذرد
روزگار پير ، صدها نسل را در خاك كرد
از هزاران خاندان بگذشت، و زما بگذرد
***
ما همه برگ درختانيم در گلزار عمر
بي خبر سيلي طوفان خشم بادها
آهوان شاد شنگوليم سرگرم چرا
غافل از چنگال گرگ و حيله صيادها
***
پهندشت زندگي غير از خيال آباد نيست
عمر مردم چيست؟
خوابي ـــ
سهمگين افسانه اي
چيست دنيا؟ چيست اين دير آشنا ي زود سير؟
سرد مهري ـــ
زشترويي ـــ
از وفا بيگانه يي
***
سفره اي گسترده ي ايام چندي بيش نيست
ما همه بر خوان چندين روز ه مهمان هميم
تانفس داريم و ما بر سر خوان مهلتي است ـــ
يار هم، غمخوار هم، پيوند هم، جان هميم.
***
آنچه شيرين مي كند ايام را، مهر است مهر
پا مي فشاريد هرگز بهر آزار كسي
بر گشاييد از ره مردم نوازي بيدرنگ
روز گاري گر گره بينيد در كار كسي
***
دل چو بي ياد خدا شد، نيست دل، گوريست سرد
اي عزيزان! اين شمار واپسين پند ست و بس
هر كجا باشيد، دل را با خدا داريدخوش
نورباران دل از ياد خداوند است و بس
***
من سبكبارم، غم بود و نبودم ، نيست، نيست
گر غمي دارم، غم امروز و فرداي شماست
دل ز مهر آفرينش كنده ام اي همدمان
گر دل ويرانه اي باشدمرا، جاي شماست
***
بر دعا دستي بر آرم تا ز مهر ايزدي ــــ
سرزند مهتاب خوشبختي ز ايوان شما
بختتان پيروز و فرداي شما بركام باد
جانتان بي رنج، اي جانم به قربان شما
هان ، همين فرداست ، فردا، اينكه گوئيد اي فسوس ـــ
طبع نور افشان بابا، رنگ خاموشي گرفت
هان ، همين فرداست، فردا، آنكه بينند اي عجب ـــ
نام من از يادتان راه فراموشي گرفت
***
آه... آمد بر سرم پيك اجل با داس مرگ
نازنينان!عاقبت روز جدائيها رسيد
بسته شد راه گلويم، سينه سنگيني گرفت
آشنايان! روز مرگ آشنائيها رسيد.
***
آه...
سينه سنگين تر شد و پيك اجل با داس مرگ
پيش آمد ـــ
پيشتر ـــ
آمد جلو ـــ
نزديك شد
آه. . آه، آمد به چشمانم غبار مرگ ريخت
من نميبينم شما را ـــ
ديده ام تاريك شد.
***
آه...
بچه ها! آرام
بابا را سخن پايان گرفت
شادمان باشيد اي دلبند فرزنذان من
آه بدرود، اي شكوفا غنچه ها ي باغ عمر ـــ
اي « سهيلم » ـــ
اي « سهيلا » ـــ
اي « سها » ـــ
« سامان » من!
بدرود.
*****

AteNa
05-14-2007, 11:02 AM
در آن ايام، خاك فتنه خيز مكه، يعني مهد بدكاران
درون ظلمت جهل و تباهي دست و پا ميزد
توانگر، آتش حسرت بجان بينوا ميزد
ستمكش، بر در هر خانه دست التجا ميزد
شبانگاهان ـ
نوائي غم فزا در ناي مرغ شب گره ميخورد
سحرگاهان خروس صبح اگر ميخواند ـ
گروهي تيره جان بي سعادت را صلا ميزد
***
بهركس ميرسيدي، حربه الحاد در كف داشت
رهي گرپيش پائي بود، راه ننگ و پستي بود
و گر رنگي بروئي بود، رنگ بت پرستي بود
محبت، مردمي، انصاف، پاكي، پاك انديشي ـ
ميان توده ها گم بود .
چپاول، زورگويي، ناجوانمردي، تبهكاري ـ
يگانه كار مردم بود.
در اين هنگامه ها، مردي غمين با چشم تر هر شب
به « كوه نور » در « غار حرا » ميرفت
همه شب با غمي سنگين ببال مرغ انديشه ـ
ز « كوه نور » تا عرش خدا مي رفت
لبش خاموش بود اما سرا پايش پر از فرياد
به پرواز خدائي تا دل بي انتها ميرفت
تني لرزان، دلي ترسان، ز بيم حق تعالي داشت
و در آن غاز تنهائي
رواني روشن از كر و بيان عرش اعلا داشت
***
بدان اين مرد برتر، آشناي راز سرمد بود
كه از دلبستگي ها و ز تعلق ها مجرد بود
ستوده بود و پاكان جهان آفرينش را سرآمد بود
نفس را نكهت جاويد مي بخشم بنام او
مهين پيغمبر عالم
هما عرش پرواز خدا سير فلك پيما
ابر مرد جهان، آموزگار ما « محمد » بود
***
بلي او، آن يگانه، آن فلك سير خدا پيوند ـ
بهمراه دلي نوراني و عزمي گران چون كوه ـ
ز « كوه نور » شبها ديده بر « ام القري » ميدوخت
و در اندوه جهل مردم « ام القري » ميسوخت
***
يكي شب « كوه نور » آبستن رمزي خدائي شد
شبي رخشان ز بام آسمان آبي « ملكه »
ندانم عرشيان از خوشه پروين
به دربار محمد در « حرا » گل ميفرستادند
و يا با ريزش صدها ستاره آسمانيها
زمين را بوسه ميدادند
***
شبي حيرت فزا دست خداي آسمانها بر سر كعبه
گل مهتاب ميپاشيد
بچشم مردم « ام القري » در آن شب روشن
ز بام لاجوردي سرمه ها خواب ميپاشيد
در آن مهتاب شب، غار حرا خورشيد در خود داشت
محمد در دل « غار حرا » در خويش گريان بود
شبستان وجودش پر ز نور پاك يزدان بود
در آن هنگامه شهر مكه بود و خواب و مدهوشي
محمد بود و شور جذبه و بانگ نفس هايش
در آن شب حال مهمان « حرا » نقشي دگرگون داشت
شراري بود از دنياي غيبي در سراپايش
دل « كوه حرا » شد گرم
گمان كردي كه نبضش بي امان مي زد
تو گفتي ميدود نور خدا در جوي رگهايش
***
به كوته لحظه اي چشم محمد، گرم شد از خواب
ولي در خويش حيران بود .
بناگه برق زد در پشت چشمش، ديده را وا كرد
ز پشت ديدگان تا عرش، نوري را تماشا كرد
بخود لرزيد از وحشت
نگاهي پر ز انديشه بسوي آسمانها كرد
دهانش باز ماند از حيرت نوري شبانگاهي
صداي نبض خود را ميشنيد از دفهشتي سنگين
بديدار شگفتي ها ز جاي خويشتن بر جست
عرق چون شبنم سردي بچهر روشنش بنشست
غريوش در دل « كوه حرا » پيچيد
فغانش از زمين بر رفت و در عرش خدا پيچيد
***
ببانگي پر تضرع گفت:
كريما! كردگارا! پاك يزدانا! خداوندا!
حكيما! مهربانا! بي نيازا! بي همانندا!
ببخشا بر محمد لطف جاويدان سرمد را
بگير از مهرباني دست لرزان محمد را
مرا در كشف راز غيب، ياري ده
بجان من توان پايداري ده
كريما! سخت حيرانم
چه مي بينم؟ نميدانم .
***
محمد بود و نوري از زمين تا بينهايت ها
محمد بود و در دل زين معماها حكايت ها
دوباره موج آهنگش طنين افكند زير گنبد گيتي
من امشب سخت حيرانم
چه مي بينم؟ نمي دانم .
عجب نوريست اين نور شگفت امشب
كجا خورشيد و ماه آسماني اين ضيا دارد ؟
نگه چون ميكنم دنباله تا عرش خدا دارد
كريما! سخت حيرانم
چه مي بينم؟ نمي دانم
***


(( تير ماه 1350 ))
*****

AteNa
05-16-2007, 12:24 PM
واي ... صد واي ... اختر بختم
پدرم، آن صفاي جانم مرد
مرگ آن مرد، ناتوانم كرد
چكنم؟ بعد از او توانم مرد
هر پدر، تكيه گاه فرزندست
***
ناله، بي او چگونه سر نكنم؟
او بمن شوق زندگاني داد
نيست شد تا مرا توان بخشيد
پير شد، تا بمن جواني داد
او خداوند ديگر من بود
***
پدرم لحظه هاي آخر عمر
نگه خويش در نگاهم دوخت
بمن آن ديدگان مرگزده
بيكي لحظه، صد سخن آموخت
نگهش مات بود و گويا بود.
***
واپسين لحظه، با نگاهي گفت:
واي، عفريت مرگ، پيدا شد
آه ... بدرود، اي پسر، بدرود !
دور، دور جدائي ما شد
اي پسر جان! پدر ز دست تو رفت.
***
نگه بي فروغ او ميگفت:
نور چشمان من، خدا حافظ !
واپسين لحظه ها ديدارست
پسرم! جان من - خداحافظ
تو بمان، زندگي براي تو باد.
***
آفتاب منست بر لب بام
شمع عمرم رود به خاموشي
قصه تلخ زندگاني من
ميرود در دل فراموشي
تو، پدر را زياد خويش مبر.
***
چون پدر را بخاك بسپاري
پا نهي بي اميد در خانه
نيست بابا، وليك ميشنوي
بانگ او را بصحن كاشانه
من چه گونه دل از تو برگيرم؟
***
باد باد آنزمان كه شب، همه شب
از برايت فسانه ميخواندم
همره لاي لاي مادر تو
تا بخوابي، ترانه ميخواندم
واي ! آن عهد ها گذشت، گذشت.
***
در جهاني كه بس تماشا داشت
شد تمام اين زمان سياحت من
زندگاني بجز ملال نبود
مرگ، آرد پيام راحت من
زندگاني ما پس از مرگ است.
***
همره ناله هاي آرامم
خستگي از تنم فرو ريزد
واپسين ناله هاي خسته ي من
بانگ شاديست كز جگرخيزد
پسرم! اشك غم چه ميريزي؟
***
پسرم، اشك گرم را بگذار
در دل كلبه هاي سرد، فشان
از رخ كودكان خاك نشين -
با همين سيل اشك، گرد فشان
حق پرستي به خدمت خلق است.
***
پسرم! دوستدار مادر باش
او براي تو يادگار منست
همچو جان پدر عزيزش دار
كو چراغ شبان تار منست
غافل از حال او مباش، مباش
***
مادرت گوهري گرانقدرست
بانگ بر او مزن، گهر مشكن
دل من بشكند ز آزارش
جان بابا، دل پدر مشكن
هيچكس نازنين چو مادر نيست.
***
زندگي پاي تا سر افسانه است
مادر دهر، قصه پردازست
عمر ما و تو قصه اي تلخست
تلخ انجام و تلخ آغازست
قصه يي ناشنيدنش خوشتر
***
بسته شد دفتر حيات پدر
ديگر اين داستان بسر آمد
قصه ما بسر رسيد و كنون -
نوبت قصه ي پسر آمد
قصه ي عمر تو بسر نرسد.

تهران - فروردين 1342

AteNa
05-16-2007, 12:25 PM
لبخندها فسرد
پيوندها گسست
آواي لاي لاي زنان در گلو شكست
گلبرگ آرزوي جوانان بخاك ريخت
جغد فراق بر سر ويرانه ها نشست
از خشم زلزله-
پوپك،شكسته بال بصحرا پريد و رفت
گلبانگ نغمه در رگ ناي شبان فسرد
هر كلبه گور شود
عشق و اميد،مرد
***
در پهندشت خاك كه اقليم مرگهاست
با پاي ناتوان و نفسهاي سوخته
هر سو دوان دوان-
افسرده كودكان زپي مادران خويش
دلدادگان دشت-
سرداده اند گريه پي دلبران خويش
***
در جستجوي دختر خود مادري غمين
با صد تلاش پنجه فرو ميبرد بخاك
او بود ودختري كه جز او آرزو نداشت
اماچه سود؟دختر او،آرزوي او-
خفته است در درون يكي تيره گون مغاك
***
بس كودكان كه رنگ يتيمي گرفته اند
بس مادران بخاك غريبي نشسته اند
بس شهرها كه گور هزاران اميد شد
شام سياه غم بسر شهر خيمه زد
آه غريب غمزدگان شكسته دل-
بالا گرفت و هاله ي ابري سپيد شد
***
آن كومه ها كه پرتو عشق و اميد داشت-
غير از مغاك نيست
آن كلبه ها كه خانه ي دلهاي پاك بود-
جز تل خاك نيست
***
اين گفته بر لبان همه بازمانده هاست:
كاي دست آفتاب!-
ديگر مپاش گرد طلا در فضاي شهر
اي ماه نقره رنگ!
ديگر مريز نقره بويرانه هاي ده
مارا دگر نياز بخورشيد وماه نيست
ديگر نصيب مردم خاموش اين ديار
غير از شبان تيره و روز سياه نيست
***
خشكيد چشمه ها و بجز چشمه هاي اشك-
در دشت ما نماند
افسرد نغمه ها و بجز واي واي جغد-
در روستا نماند
***
ديگر حديث غربت وتنها نشستن است
ياران خوش سخن همگي بيزبان شدند
آنانكه بود بر لبشان داستان عشق-
خود «داستان» شدند
***
اين گفته بر لبان همه بازمانده ماست:
هان،اي زمين دشت!
ما را تو در فراق عزيزان نشانده اي
ما را تو در بلاي غريبي كشانده اي
ماداغديده ايم
با داغديدگي همه دلبسته ي توايم
زينجا نميرويم
اين دشت،خوابگاه جوانان دهكده است
اين خاك،حجله گاه عروسان شهر ماست
ما با خلوص بر همه جا بوسه ميزنيم
اينجا مقدس است
اين دشت عشقهاست
***
هر سبزه اي كه بردمد ازدامن كوير-
گيسوي دختريست كه در خاك خفته است
هر لاله اي كه سرزند ازدشت سوخته-
داغ دل ز نيست كه غمناك خفته است
اما تو اي زمين
اي زادگاه ما!
ما باتو دوستيم
زين پس شرار قهر به بنياد ما مزن
ما را چنانكه رفت اسير بلا مكن
اين كلبه ها كه خانه ي اميد و آرزوست-
ويرانسرا مكن
ور خشم ميكني
ويرانه كن عمارت هر قريه را ولي-
مارا ز كودكان و عزيزان جدا مكن
******

AteNa
05-16-2007, 12:26 PM
آي . . . زندانبان!
صداي ضجه زنداني در مانده را بشنو
در اين دخمه ي دلتنگ جان فرساي را بگشا
از اين بندم رهايي ده
***
مرا بار ديگر با نور خورشيد آشنايي ده
كه من ديدار رنگ آسمان را آرزو مندم
بسي مشتاق ديدار زن و لبخند فرزندم
من دور از زن و فرزند ـــ
به يك ديدار خشنودم
به يك لبخند، خورسندم
***
الا اي همسرم ، اي همسفر با شادي و رنجم!
از پشت ميله هاي زندان، ترا دلتنگ مي بينم
و رويت را كه زيبا گلبن گلخانه ي من بود ـــ
بسي بيرنگ مي بينم.
***
به پشت ميله هاي سرد، چشمت گريه آلود است
در آغوش تو مي بينم سر فرزند را بر شانه ات غمناك
مگو فرزند ... جانم ، دخترم، اميد دلبندم
تو تنها، دخترم تنها
***
چو مي آئي به ديدارم ـــ
نگاهت مات و لب خاموش
نميخواني ز چشمانم ـــ
كه من مردي گنه آلودم اما پشيمانم
ترا در چشم غمگين است فرياد ملامت ها
مرا در جان ناشاد است غوغاي ندامت ها
ترا مي بينم و بر اين جدائي اشك ميريزم
نميداني چه غمگينم
غروب تلخ پائيزم
***
الا اي نغما خوان نيمه شب ، اي رهنورد مست!
كه هر شب ميخزي از پشت اين ديوار ،مستانه
و ميپويي بسوي خانه ي خود، مست و ديوانه
دم ديگر در آغوش زن و فرزند، خورسندي
نه در رنجي، نه در بندي ـــ
ولي من آشناي رنجم و با شوق، بيگانه
تو بر كامي و من ناكام
تو در آن سوي ، آزادي
من اينجا بسته ام در دام
ميان كام و ناكامي، نباشدغير چندين گام
بكامت باد، اين شادي
حلالت باد، آزادي
***
تو اي آزاده ي خوشبخت، اي مرد سعادتمند!
كه شبها خاطري مجموع و ياري نازنين داري
ميان همسر وفرزند ـــ
دلت همخانه ي شادي ـــ
لبت همسايه ي لبخند
بهر جا ميروي آزاد ـــ
بهرسويي كه دل مي گويدت رو ميكني خورسند
نه در رنجي و نه دربند
بكامت باد، اين شادي
حلالت باد، آزادي
*****

AteNa
05-16-2007, 12:26 PM
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي شيرين-
خاطراتي مغشوش-
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد.
ما ز اقليمي پاك-
كه بهشتش نامند-
بچنين رهگذري آمده ايم.
گذري دنيانام-
كه نامش پيداست-
مايه پستي هاست.
ما ز اقليم ازل-
ناشناسانه بدين دير خراب آمده ايم
چو يكي تشنه بديدار سراب آمده ايم
مادر آن روز نخست-
تك و تنها بوديم
خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود
سخني ازپدر و مادر دلبند نبود
يكزمان دانستيم-
پدرومادر و معشوقه و فرزندي هست
خواهر و همسر دلبندي هست
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه زتلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه پدر لحظه بدرودش بود
ناله در سينه تنگ-
اشك در چشم غم آلودش بود
جز غم و رنج توانكاه نداشت
سينه اش سنگين بود-
قوت آه نداشت.
با نگاهي ميگفت:
پس از آن خستگي و پيري و بيماريها-
دفتر عمر پدر را بستند
اي پسر جان، بدرود!
اي پسر جان، بدرود!
لحظه اي رفت و از آن خسته نگاه-
اثري هيچ نبود
پدرم چشم غم آلوده حيرانش را
بست و ديگر نگشود.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
روزي از راه رسيد-
كه چنان روز مباد
روز ويرانگر سخت
روز طوفاني تلخ
كه به درياي وجودم همه طوفان انگيخت
زورق كوچك بشكسته ما-
در دل موج خروشنده دريا افتاد
كاخ اميد فرو ريخت مرا-
مادر خسته تن خسته دلم-
زمن آهنگ جدائي دارد
حالت غمزده اش-
چشم ماتمزده اش بامن گفت:
كه از اين بندگران عزم رهائي دارد.
***
مادرم آنكه چو خورشيد بما گرمي داد-
پيش چشمم افسرد
باغ سر سبز اميدم پژمرد
اشك نه، هستي من-
گشت در جانم و از ديده برخسار دويد
مادرم رفت و به تاريكي شبها گفتم:
آفتابم زلب بام پريد.
***
زندگي دفتري ازخاطره هاست
خاطراتي كه ز تلخي رگ جان ميگسلد:
لحظه يي ميايد-
لحظه يي صبر شكن-
كه يتيمي سر راهي گريد
پدري نيست كه گردي ز رخش برگيرد
مادري نيست كه درمانده يتيم-
جاي در دامن مادر گيرد.
***
زندگي دفتري از خاطره هاست:
بارها ديده ام و مي بينم-
مادري اشك آلود
با نگاهي پردرد
چشم در چشم غم آلود پسر دوخته است
وز تهي دستي خويش-
بهر تنها فرزند-
سالها حسرت و ناكامي اندوخته است
پشت سر مي بيند-
دشت تا دشت، غم و غربت و سرگرداني
پيش رو مينگرد-
كوه تا كوه پريشاني و بي ساماني
من بجز سكه اشك-
چه توانم كه بپايش ريزم؟
نه مرا دستي هست-
كه غمي از دل او بردارم
نه دلي سخت كزو بگريزم
***
ما همه همسفريم
كاروان ميرود و ميرود آهسته براه
مقصدش سوي خدا آمدهايم-
باز هم رهسپر كوي خدائيم همه
ما همه همسفريم
ليك در راه سفر-
غم و شادي بهم است
ساعتي در ره اين دشت غريب-
ميرسد «راهروي خسته» به «خرم كده» يي
لحظه يي در دل اين وادي پير-
ميرسد «همسفري شاد» به «ماتمكده»يي

AteNa
05-16-2007, 12:28 PM
جنبش اول كه قلم بر گفت
حرف نخستين، ز « سخن » در گرفت
بي سخن آوازه عالم نبود
اينهمه گفتند و سخن كم نبود

ما كه نظر بر سخن افكنده ايم
مرده اوئيم و بدو زنده ايم

خط هر انديشه كه پيوسته اند
بر پر مرغان سخن بسته اند

ليك، سخن را به درم، كار نيست
شان سخن، مدح « درم دار » نيست

اهل سخن مردم آزاده اند
و آندگران خيل گدا زاده اند

مرد « سخن » چون به « درم » خو گرفت ـ
كار سخنهاي وي آهو گرفت

چيست سخن؟ آنچه روانت دهد
بر زبر عرش، مكانت دهد

پرده رازي كه سخن پروريست
سايه يي از پرده پيغمبريست

كيست سخنور؟ كه خدائي كند
روح دهد، عقده گشائي كند

شعر بر آرد با ميريت نام
كالشعراء امرا ء الكلام

شاعر روشندل خورشيد راي
ماه فلك را بكشد زير پاي

به كه سخن، ديرپسند آوري
تا سخن از دست بلند آوري

هر چه در اين پرده نشانت دهند
گر نپسندي به از آنت دهند

مرد سخن، آنكه علم برزند
خيمه ي از ابر فراتر زند

چون به سخن گرم شود مركبش
جان به بلب آيد كه ببوسد لبش

هم، نفسش راحت جانها شود
هم، سخنش مهر زبانها شود

كار سخنور، طلب موزه نيست
ملك سخن، عرصه در يوزه نيست

نيست سخنور كه نياز آورد
پيش « درم دار » نماز آورد

منزله مرد سخنور بسيست
عرش، كجا منزل هر ناكسيست ؟

آنكه در اين پرده نوائيش هست ـ
خوشتر از اين حجره سرائيش هست ـ

با سر زانوي ولايت ستان ـ
سر ننهد بر سر هر آستان

مرد سخن در طلب مزد نيست
وينهمه، جز كار « سخن دزد » نيست

دزد سخن، آنكه بود جيفه خوار
همچو گدا بر در دينار دار

اف به سخن پيشه كه آزاده نيست
شاد به انعام خدا داده نيست

گر كه « سخن » در گرو « زر » شود
« بيهنري » كار سخنور شود

پيروي ياوه سرايان كند
گاه سخن، كارگدايان كند

لب بسخن دارد و در هر نظر ـ
ديده به انعام خداوند زر

در طلب طعمه يكروزه است
ديده او كاسه در يوزه است

گر كه « زر اندوز » شود « زرنثار »
با زر او مرد سخن را چه كار ؟

دم زند از او كه گدائي كند
با زر او كار گشائي كند

مرد سخن در پي ترفند نيست
خوي « گدا » خوي « هنرمند » نيست

آنكه ز چلپاسه بگيرد سراغ
نيست « فلك سير »، كه زاغ است ، زاغ

مرد سخن، بسته دينار نيست
هيچ عقابي پي مردار نيست

***

بهر درم ياوه سرائي مكن
در حرم شعر، گدائي مكن

چند پري چون مگس از بهر قوت
در دهن اين تنه عنكبوت ؟

نقد سخن در گرو و زر مكن
روي گدائي به توانگر مكن

دادن زر، گر همه جان دادنست
ناستدن، بهتر از آن دادنست

گر چه فروزنده و زيبنده است
خاك بر او كن كه فريبنده است

اين چه نشاط است كزو خوشدلي ؟
غافلي از خود كه ز خود غافلي

در پي مرداري و چون كركسان
مرد سخن نيست چو تو ناكسي

گر كه پي روزي يكروزه اي
گرسنه اي، تشنه در يوزه اي

هر سخنت در غم بي ناني است
اين چه سخن، وين چه سخن داني است ؟

رسته شوي گر كه تو خستو شوي
ورنه گدا روي و گدا خو شوي

خاك بفرقت كه بدين بندگي
مرگ تو خوشتر بود از زندگي

(( مهر 1350 ))

AteNa
05-16-2007, 12:28 PM
دخترم! با تو سخن ميگويم
گوش كن، با تو سخن ميگويم :
زندگي در نگهم گلزاريست
و تو با قامت چون نيلوفر ـ
شاخه پر گل اين گلزاري
من در اندام تو يك خرمن گل مي بينم
گل گيسو ـ گل لبها ـ گل لبخند شباب
من به چشمان تو گلهاي فراوان ديدم
گل تقوا ـ
گل عفت ـ
گل صد رنگ اميد
گل فرداي بزرگ
گل دنياي سپيد
***
ميخرامي و تو را مينگرم
چشم تو آينه روشن دنياي منست
تو همان خرد نهالي كه چنين باليدي
راست، چون شاخه سر سبز و برومند شدي
همچو پر غنچه درختي، همه لبخند شدي
ديده بگشاي و در انديشه گلچينان باش
همه گلچين گل امروزند
همه هستي سوزند
***
كس بفرداي گل باغ نميانديشد
آنكه گرد همه گلها بهوس ميچرخد ـ
بلبل عاشق نيست ـ
بلكه گلچين سيه كرداريست ـ
كه سراسيمه دود در پي گلهاي لطيف ـ
تا يكي لحظه بچنگ آرد و ريزد بر خاك
دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاك
تو گل شادابي
به ره باد، مرو
غافل از باغ مشو
***
اي گل صد پر من!
با تو در پرده سخن ميگويم :
گل چو پژمرده شود جاي ندارد در باغ
گل پژمرده نخندد بر شاخ
كس نگيرد ز گل مرده سراغ
***
دخترم! با تو سخن ميگويم:
عشق ديدار تو بر گردن من زنجيريست
و تو چون قطعه الماس درشتي كمياب
« گردن آويز » بر اين زنجيري
تا نگهبان تو باشم ز « حرامي » هر شب
خواب بر ديده من هست حرام
بر خود از رنج به پيچم همه روز
ديده از خواب بپوشم همه شام
***
دخترم، گوهر من !
گوهرم، دختر من !
تو كه تك گوهر دنياي مني
دل بلبخند « حرامي » مسپار
« دزد » را « دوست » مخوان
چشم اميد بر ابليس مدار
***
ديو خويان پليداي كه سليمان رويند
همه گوهر شكنند
« ديو » كي ارزش گوهر داند ؟
نه خردمند بود ـ
آنكه اهريمن را ـ
از سر جهل، سليمان خواند
***
دخترم ـ اي همه هستي من !
تو چراغي، تو چراغ همه شبهاي مني
به ره باد مرو
تو گلي، دسته گل صد رنگي
پيش گلچين منشين
تو يكي گوهر تابنده بي مانندي
خويش را خوار مبين
***
آري اي دختركم، اي به سراپا الماس
از « حرامي » بهراس
قيمت خودمشكن
قدر خود را بشناس
قدر خود را بشناس

« آدينه 29 / 3 / 1351 »

AteNa
05-16-2007, 12:38 PM
مخوان آواز،اي دختر!
صداي نغمه ي مستانه ات را در گلو بشكن
پسر،آواز عشق انگيز را بس كن
سرود لحظه هاي كاميابي را به دور افكن

***

تو اي دختر كه شور نغمه از لبهات لبريز است
براي نغمه هايت فكر ديگر كن
تواي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخير است
سرود قرن را سر كن

***

بخوان آواز،اما همراه بانگ دلاويزت
بگوش مارسان شبناله هاي بينوايان را
صداي دردمندان بلاكش را
نواي مبتلايان را

***

مخوان آواز عشق انگيز اي دختر
اگر آواز ميخواني-
بخوان آواز دردانگيز آن مرد نگونبختي-
كه شب بادست خالي مي كند آهنگ كاشانه
و با شرمي غم آلوده-
بجاي نان بپاي كودكانش اشك ميريزد
و غمگين كودكان او-
بگردش در تضرع چون كبوترهاي بي دانه

***

تواي دختر! براي نغمه ي خود فكر ديگر كن
سرود قرن راسركن
سرود مادرن تنها كه دور از روي فرزند است
سرود مرد بي آرام زنداني-
گه با اميد ديدار زن و فرزند،در بند است

***

سرود سرنوشت كودك بي مادري تنها
كه شب با ديدگان اشكپالا ميرود در خواب
سرود بينوا طفلي
كه باشد خنده اش بي رنگ
دل بي مادرش بيتاب

***

اگر آواز ميخواني -
بخوان ‌آواز درد آلوده ي پيران غمگين را -
كه در پيري تهي دستند -
نفسهاشان توانا نيست -
غروب زندگي در چشمشان پيداست
گه و بيگاه بغضي در گلو دارند -
كوير زندگي در زير پا و كوله بار غصه ها بر دوش
و مرگ خويش را هر لحظه صد بار آروز دارند

***

اگر آواز ميخواني -
سرود دختري بي عشق را برخوان
كه در جانش گل عشقي شكوفا نيست
دلي دارد ولي در چشم اين و آن دلارا نيست
نگاه گرم و دلبندي كه جانش را بر افروزد -
بزير آسمانها نيست

***

پسر، آواز را بس كن
اگر اواز ميخواني -
بخوان آواز آن بيمار بيكس را -
كه چشم بيفروغ خويش را با انتظاري تلخ
براه دوستي ناديده ميدوزد
و از تكضربه هاي پاي هر عابر -
باميد عيادتها -
لبان نيمرنگش ميشود خندان
بشوق آنكه با ديدار، شمعي در دل تنگش بر افروزد
ولي جنبنده اي از حال آن بيمار آگه نيست
بغربت تلخ ميميرد
و مرغ جان او از تنگناي شهر تنهائي -
بسوي كبريا پرواز ميگيرد

***

اگر آواز ميخواني
بخوان آواز غمگين يتيمان را
كه همچون طوطي بي نغمه خاموشند
و بر سر هايشان چتر محبت سايه افكن نيست
بدلها راهشان بسته است

***

اگر آواز ميخواني -
بخوان آواز ان مادر كه از قهر تهيدستي
يگانه كودكش را بر سر راهي، رها كرده است
و با چشمان اشك آلود
سر، سوي خدا كرده است
و با جاني كه بيتا بست -
براي عزت و اقبال فرزندش دعا كرده است
و باغمهاي رنگارنگ -
سوي خانه ميپويد
بهر گامي نگاهي سوي طفلش ميكند غمناك
و زير لب هميگويد:
خدايا، مادري غمگين و تنها، كودكش تنهاست
دلم را بر غمي سنگين شكيبا كن
ومين و آسمانت را بگو با كودكي تنها مدارا كن

***

تو اي دختر،‌سرود قرن را سر كن:
سرود تلخ آن قومي -
كه شهر و خانه شان در زير پاي تانگ ميلرزد
و در مرگ جوانهاشان ز خشم و غصه لبريزند
و فرزند انشان چون برگهاي زرد پائيزي
ز رگبار مسلسلهاي دشمن، بيگنه بر خاك ميريزند

***

سرود مادري ترسان
كه شب هنگام از فرياد بمبي ميشود بيخواب
سرود كشته اي در عرصه ي پيكار
كه ميپوشد كفن بر پيكر او نيمه شب مهتاب

***

تو اي دخهر كه شور نغمه از لبهات لبريز ست
براي نغمه هايت فكر ديگر كن
تو اي مرد جوان كز كام ها در سينه ات بانگي طر بخيز است
سرود قرن را سر كن

AteNa
05-16-2007, 12:39 PM
تنهاي تنها-
غمناك غمناك-
پا مينهم در كوچه هاي آشنائي
از برگ برگ هر درخت كوچه ي پير
ميپيچدم در گوش،فرياد جدائي
***
اين كوچه روزي سرزمين عشق من بود
عشقي كه چون خورشيد،چون ماه-
برصبح من اميد ميريخت
برشام من لبخند ميزد
***
اين كوچه روزي زادگاه شاعري بود
اما زمانه-
او را كنون در هاله ي ماتم نشانده
آن شاعر تنها كه در هر قطره اشكش-
دست جداييها نگين غم نشانده
***
درسالها دور....
گلبانگ شاد كودكي غافل زتقدير
همچون شباويز-
در پيكر اين كوچه ها آهنگ ميريخت
وز تندباد خنده هايش-
از باغ لبهاش-
هرلحظه در هر جا گل صدرنگ ميريخت
***
اندوه اندوه
آن كودك ديرين كنون مردي غمين است
گلبانگ او،آهنگ او،ازياد رفته است
لبخند او بر روي لبهايش فسرده است
گلبوته هاي خنده اش بر باد رفته است
***
ديوار وبام كوچه هم تلخ و عبوسند
گوئي تمام خانه ها در خواب مرگست
هرجا درختي بود سرسبز-
امروز،هيمه است
بي بار و برگ است
. . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . .
اي واي،اي واي
***
اينجا سراي حشمت ديرينه ي ماست
اين خانه روزي كعبه ي اميد ما بود
درعالمي تلخ-
با كلبه ي ديرينه دارم گفتگوها
گويم كه:اي ديوار و بام خانه ي ما!
از روشنايي دور مانديد
چون ديگر از كوي شما مهتاب رفته است
آن بخت روشن-
در زير ابري جاودان در خواب رفته است
آن اختر بخت-
در سالهاي كودكي روشنگرم بود
بي او اميدم مرد،عشق و هسبيم مرد
او مادرم بود.
***
همراه اشكي ميكشم از سينه آهي
با خويش ميگويم كه:اي واي!
آن روز... آن سال...
در اين سرا،آري در اين ويرانسرا بود
بيچاره مادر-
در پاي اين ديوار در حال دعا بود
گوئي كه ديروز است آن در خاك خفته-
آرام و مبهوت-
گرم نيايش با خدا بود
***
اي خانه ي ما! درتو ميپيچيد شبها-
بانگ دعايش
آواي نرم جويبار گريه هايش
در گوش من،در گوش تو،ديريست مانده است-
آن دلربا آهنگ گرم لاي لايش
***
اي بام،اي در،اي زمين خانه ي ما!
بي او دلي درسينه دارم ليك مرده است
جاني بتن دارم ولي بي او فسرده است
***
اي بام و در! آگاه باشيد
اينك منم ويرانه اي متروك و خاموش
اينك منم گور تمام آرزوها
سنگي بنام زندگي برسينه ي سردم نشسته است
برروي اين سنگ گرانبار-
نام نكوي «مادر»من نقش بسته است

AteNa
05-16-2007, 12:39 PM
الاهي بدلهاي افروخته
بجانهاي از عاشقي سوخته

بآهي كه بر جاني آتش زده
بجاني كه سوزد چو آتشكده

به اشكي كه در ماتمي ريخته
چو گوهر به مژگاني آويخته

بچشمي كه از غم در آن خواب نيست
بجاني كه يكدم در او تاب نيست

بلبخند تلخ تهي دستها
بفرياد از عاشقي مست ها

بهر كس كه سوزيست در جان او
بدردي كه مرگ است درمان او

بآن مادر پير دلسوخته
كه چشمش براه پسر دوخته

به پايي كه پوينده راه تست
بدستي كه هر شب بدرگاه تست

بهر نو عروسي كه ناكام، مرد
به پر بسته مرغي كه در دام، مرد

به پير تهي دست با آبروي
بزنهاي غمگين آشفته موي

به دردي كه در سينه ها خفته است
به رازي كه در سينه، ناگفته است

به بيمار آشفته از دردها
بانده فقر جوانمردها

بانعام خود سر فرازيم ده
ز ديگر كسان بي نيازيم ده

خدايا! بخون شهيدان تو
بآيات جانبخش قرآن تو

به آه سحر خيز شب آشنا
به بيمار با سوز تب آشنا

به آن دل كه از غصه ويرانه است
بآن زن كه آهش غريبانه است

بشبناله بينوايان پير
به طفل يتيمي كه ناخورده شير

بعشقي كه با شرم آميخته
به اشكي كه در عاشقي ريخته

بمردي كه شرمنده و خسته پاي
بدست تهي رو نهد بر سراي

به اشك جوانان پرهيزكار
كه ريزد ز بيم تو در شام تار

به شبهاي تلخ دل افسردگان
ببانگ عزاي جوانمردگان

بموئي كه از غم پريشان شده
بروئي كه در گريه پنهان شده

به آن واپسين دم كه هنگام مرگ
جواني خورد جرعه از جام مرگ

به شبناله مادري دردناك
كه دارد عزيزي در آغوش خاك

بآن بي پناهي كه در بيكسي
بنالد كه يكدم بدادش رسي

بده بخت آنم كه ياري كنم
ز غمخوارگان غمگساري كنم

الاهي باندوه پيغمبران
بدلهاي تابان دين پروران

به زندانياني كه در غربتند
بآوارگاني كه در غربتند

بآن دل كه در آن بجز آه نيست
بجاني كه از شادي آگاه نيست

به آخر دم مادري دلپريش
كه گريد بفرزند تنهاي خويش

به آنان كه از غصه آكنده اند
بغربت بهر سو پراكنده اند

به بيمار حيران مرگ انتظار
به بدرود محكوم در پاي دار

بطفلي كه آهيش در سينه است
و تنها كس او در آئينه است ـ

سيه جامه پوشد ز شام سياه
بشب شير نوشد ز پستان ماه ـ

بخسبد غريبانه در سوز تب
بآهنگ لالائي مرغ شب

بدان شام سريد كه عريان تني
شود گرم، با ياد پيراهني

به صبح يتيمان شب زنده دار
بشام غريبان بي غمگسار

ببخشا مرا دولت بندگي
كه فردا نگريم ز شرمندگي

(( سي ام آبان 1349 ))
*****

AteNa
05-16-2007, 12:40 PM
اي علي اي شاهكار اوستا آفرينش !
اي جمالت جلوه گاه ذات پاك كبريايي !
اي علي اي دست تو دست تواناي الاهي !
اي علي اي حكم عالمگير تو حكم خدايي .
***
اي علي نام تو و داغ تو را در سينه دارم
من بلوح سينه دردآشنا نقش تو كندم
هر دم آهنگ علي برخيزد از ناي وجودم
اي علي بشنو نواي عشق را از بند بندم .
***
رزم را يكتا سواري، فتح را تنها اميدي
هان! تويي شير خدا سر حلقه شمشير زنها
عدل را نيكو پناهي، رحم را تنها نشاني
هان! تويي يار يتيمان، ياور بيت الحزنها
***
شب نخفتي تا يتيم بي امان آرام گيرد
گرسنه ماندي كه خوان بي نوا بي نان نماند .
خون دل خوردي كه خون مردمي بيجا نريزد
خون خود را ريختي تا ظلم را بنيان نماند .
***
قصه هاي زورمندان ديدم و بسيار ديدم
چون علي در عرصه عالم هماوردي نديدم
از بزرگان داستانها خواندم و بسيار خواندم ـ
راستي در آفرينش چون علي مردي نديدم .
***
هر چه خواندم از علي سرمايه توحيد من شد
من بنور شاه مردان يافتم راه خدا را
مكتب پيغمبران را او معلم بود و منهم ـ
در جمال پاك او ديدم جمال انبيا را .
***
هيچگه در آفرينش بي علي سيري نكردم
من به نور صبحگاهي ديده ام نور علي را
از خدا هرگز ندانستم جدا او را كه ديدم
روز و شب در گردش چرخ زمان دست ولي را .
***
قصه ها از پهلوانان خوانده ام، اما چه گويم؟
پهلوان هرگز نريزد اشك پيش مستمندان
ليكن اي آگه دلان! تاريخ مي داند كه هر دم
ديده اند اشك علي را پيش روي دردمندان .
***
عاجزي در دست ظالم، ظالمي بدخواه عاجز
هر كه را غير از علي ديدم، بدين هنجار ديدم
شاه مردان را بكوي دردمندان اشكريزان
ليك با گردنكش خود كامه، در پيكار ديدم
***
داستان پهلوانان را بسي خواندم وليكن
زورمندان را نباشد رسم و راه مهرباني
جز علي شير خدا كس را ندانم كز سر مهر ـ
اشك ريزد بر يتيمان در شكوه پهلواني
***
روزها شير خدا بود و دل مردم نوازش
شامها اندوه مردم بود و چشم اشكبارش
در جوانمردي فريد دهر بود آن بي همانند
لافتي الا علي، لاسيف الا ذوالفقارش .
***
اي علي اي تكسوار پهن دشت آفرينش !
من چه گويم، قطره وصف پهن دريا كي تواند؟
تو ابر مردي، يگانه گوهر بحر وجودي
بي قريني در جهان، وين نكته را تاريخ داند .
***
آيه « اليوم اكملت لك دين » فاش گويد:
تو اميد امتي، شاهنشه خم غديري
اي علي! بر شانه پاك محمد پا نهادي ـ
تا بداند عالمي، در آفرينش بي نظيري .
***
گر بشر گويم تو را از گفته خود شرمگينم
ور خدا خوانم تو را، زانديشه خود بيمناكم
فاش گويم، در تو ديدم جلوه ذات خدا را
وين سخن حق است و از آن نيست نه شرمم نه باكم .
***
چشم در راه تو دارم، اي شه آزاد مردان !
تا بتابي نوري از ملك ولايت در ضميرم
راه حق پويم اگر نور تو گردد راهبانم
فيض حق يابم اگر دست تو باشد دستگيرم

(( مرداد ماه 1350 ))

AteNa
05-16-2007, 12:41 PM
اي سها، اي اختر شبهاي من !
اي چراغ روشن فرداي من !

اي نگاهت از چمن گلخيزتر !
وي لبت از مي شرار انگيزتر

اي دو چشم تو، دو شمع روشنم
اي صفاي جان و نيروي تنم !

چون پرستو، پرزنان از دورها
آمدي از سرزمين نورها

آمدي تا، بندي دنيا شوي
در سفر، همكاروان ما شوي

آمدي در عرصه بيدادها
تا شود، كر، گوشت از فريادها

همسفر با ما شدن رنج آورست
جاي مي، خون جگر در ساغر است

ما همه صيديم و دنيا دام ماست
جان سپردن در قفس فرجام ماست

سروريها در كنار بندگيست
لحظه لحظه مرگ، نامش زندگيست

روي هر كو با شرف تر ، زردتر
كامرانتر، هر كه او نامردتر

كام هر كس از كفت شيرين شود
دوست نه، بل دشمن ديرين شود

خاطر يكتن در اينجا شاد نيست
درد هست و رخصت فرياد نيست

بي خوا را بر خداجو برتريست
بولهب را رتبه پيغمبريست

زندگاني عرصه رجاله هاست
جاي موسا نوبت گوساله هاست

اي سها! از آشنايان دور باش
سوي تاريكي مرو، در نور باش

برگريز مهر و پائيز وفاست
گر بتو زخمي رسد از‌ آشناست

در نگاه آشنايان دشمنست
خنده هاشان خنده اهريمنيست

اين جماعت محو آب و دانه اند
با زبان مردمي بيگانه اند

كس از ايشان آشناي راز نيست
سازشان با اهل معني، ساز نيست

ديده تا بر آشناسان دوختم ـ
سوختم از آشنائي، سوختم

اي سها! اينان بسي نامردمند
در كوير خوي حيواني گمند

با گروهي جيفه خنوار و زرپرست ـ
زندگي از مرگ جانفرساترست

اي دريغ اينان مرا نشناختند
در قمار آشنائي باختند

كس ز نزديكان نداند كيستم
تا بدانندم كه هستم، نيستم

از تو پنهان چون كنم؟ تا بوده ام
در دل اين جمع، تنها بوده ام

گر گلي از باغ شادي چيده ام
ز آشنايان نه، ز مردم ديده ام

آورم دو بيت نغز از « مولوي »
شاعر انديشمند معنوي

« اي بسا هندو و ترك همزبان »
« وي بسا دو ترك، چون بيگانگان »

« پس زبان همدلي خود ديگرست »
« همدلي از همزباني بهتر است »

من ندانم اين جماعت چيستند ؟
همدلم نه، همزبان هم نيستند

بگذريم از اين سخنها بس كنيم
دل بسوي حق ز هر ناكس كنيم

آنكه دل را روشني بخشد خداست
« ماسوا » بيگانه و او آشناست

اي سها! من جز خدا نشناختم
زين سبب باگرده اي نان ساختم

خون دل خوردم كه مانم سر فراز
تا نسايم بر دري روي نياز

دل منو كن بنور ايزدي
تا كه ايمن داردت از هر بدي

جان و دل را از بديها پاك كن
غير ايزد جمله را در خاك كن

(( پانزدهم اسفند 1350 ))
*****

AteNa
05-16-2007, 12:42 PM
ميدود در پيكرم خوابي پريشان
خواب مي بينم كه در آنسوي دريا در جهاني دور-
از درو ديوار يك شهر طلايي-
ميچكد باران نور رنگ رنگ از هر چراغي
هر هوسجو از زني خود كامه ميگيرد سراغي
ميخزد در هر سرا بر هر پرند سينه يي لبهاي داغي.
كوچه ها از نكهت سكر آور بس عطر مالامال-
قصرها از بانگ موسيقي گرانبارست
وبلورين جامها از باده گلرنگ سرشارست
آبشار نور ميريزد به بازوهاي مهتابي-
و به برف شانه هاي ياس رنگ پرنيان پيوند-
موج شهوت ميدود در مويرگهاي جوان و پير-
بانگ نوشانوش ميپيچد بزير سقف هر تالار
ميشكوفد غنچه هر بوسه اي در سايه لبخند
در پس هر «بار»-
كامجويان در كنار كام بخشان سپيد اندام-
مست و پيروزند
باده نوشان در حريم گرم آغوشان شيرين كار-
شهوت افروزند.
***
در همين شهر طلايي-
كوچه هاي تنگ و تاريك و مه آلوديست
كوخ ها و كلبه ها وكومه هاي ناله اندوديست-
كز درونش بوي مرگ و فقر ميخيزد
وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.
در پس هركوچه يي بيغوله يي
كز درونش بوي مرگ وفقر ميخيزد
وز هوايش بر سر هر رهگذر باران اشك تلخ ميريزد.
در پس هر كوچه يي بيغوله يي تنگ است و دهشت بار
درهمين بيغوله ها بس دخمه ها چون غار
در دل هر غار، ميلولند و مينالند
پاك جاناني همه انسان و بي آزار
روزشان بس كور-
شامشان بس تار.
***
در دل اين كلبه ها و كومه هاي سرد-
«بانگ موسيقي» صداي گريه زنهاي غمگين است
«جام مي» دلهاي مردان تهيدست است
چك چك باران كه ميريزد بر اين ويرانه ها از سقف-
شيرخواره كودكان را لاي لاي سرد وسنگين است
***
در چنين بيغوله هاي تار-
كودكان گرسنه با چهره هاي زرد در خوابند
دختران بي پدر با كاروان درد همراهند
عطر مستي بخششان گر در رسد ازراه-
بوي جانداروي قرص كوچك نان است
نغمه يي كز نايشان خيزد-
ناله هاي آشكار از درد پنهان است
***
بوسه هاشان بوسه يي برگونه هاي سرد-
خنده هاسان خندهيي بر كاروان درد.
كودكاني شب نياسوده-
دختراني غصه فرسوده-
مادراني محنت آلوده-
شوهراني روز تاشب در پي يك لقمه نان بس راه پيموده-
شب نشينان غم و اندوه سرشارند
وز غم بي خان و ماني ها گرانبارند.
نه چراغ نور بخشي-
تا كه يكشب گرد هم درهاله اندوه بنشينند
نه شعاع آرزويي
تاره فرداي خود را پيش پابينند
***
اشكريزان ميزنم فرياد:
هاي... اي شهر طلايي... باتوام اي پير سنگين خواب!
اي كه ميچرخي به گرد خود چنان گرداب!
ناله زورق نشينان به دريا مانده را بشنو
بي سرانجامان توفان ديده را درياب.

AteNa
05-16-2007, 12:42 PM
كه با فرياد هر تيري ـــ
بر آري ناله ها از ناي هر حيوان صحرائي
ولي آگه نيست از حال آهو بره اي در شام تنهائي
الا اي مرد صحرا گرد، اي صياد تير انداز!
در آن شبها كه سرمست از شكار بره ي آهو ـــ
درون بستر نازي ـــ
زماني ديده را برهم گذار و گوش را وا كن
بفرمان مروت چشم دل را سوي صحرا كن
بگوش جان و دل بشنو ـــ
صداي ضجه هاي ماده آهوئي
كه خون گرم فرزند عزيزش، كرده رنگين دشت و صحرا را
و با پستان پر شيرش بهر سو در پي فرزند مي پويد
دلش پر داغ و لبش خاموش
تمام دشت را در پي جستن فرزند مي بويد

الا اي مرد صحرا گرد اي صياد تير انداز
پر مرغان صحرا را به خون رنگين مكن هرگز
ز خون گرم آهو بره اي دامان پاكت را
مكن ننگين مكن هرگز
***
الا اي مرد تير انداز اي، اي صياد صيد افكن!
تو حال كودك بي مادري را هيچ ميداني؟
غم آن بره آهو را ز بانگ جانگدازش هيچ مي خواني؟
تو ميداني كه آن آهو بره شبها ـــ
سر خود را ز غمها مي زند بر سنگ؟
همه شامش بود دلگير ـــ
همه صحبتش بود دلتنگ؟
تو آنروزي كه صيد بره آهو مي كني سرمست ـــ
نگاهت هيچ بر چشم نجيب مادر او هست؟
طپش هاي دل پر داغ مادرش را نميبي؟
دلت بر حالت آن بي زبان آهو نمي سوزد؟
ز آه او نمي ترسي؟
در اين آغاز بد فرجام، آخر را نميبيني؟
***
تو هنگامي كه از خون ميكني رنگين پر كبو ترها
چنين انديشه اي داري ـــ
كه اين سيمين تنان آسماني جوجه اي دارند؟
نميداني اگر مادر به خون غلتد ــــ
تمام جوجه ها بي دانه مي مانند؟
و به اميد مادر منتظر در لانه ميماند؟
***
الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!
بگو با من ـــ
چه حالت ميرود بر تو ـــ
اگر تيري خدا ناكرده فرزند ترا بر خاك اندازد؟
وزين داغ توان فرسا ـــ
صداي ضجه تلخ ترا در گنبد افلاك اندازد؟
***
الا اي مرد تير انداز اي صياد صيد افكن!
ببانگ ناله تيري ـــ
سكوت دلپذير دشت را مشكن
بفرمان هوسبازي ـــ
به خاك وخون مكش هر لحظه فرزندان صحرا را
بحال آهوان بي زبان انديشه بايد كرد
از اين راهي كه هر جاندار را بي جان كني برگرد
بخون رنگين مكن بال كبوترهاي زيبا را
***
در آن ساعت كه ميگيري هدف ، حيوان صحرا را
به چشمانش نگاهي كن
ببين دربرق چشمش

AteNa
05-16-2007, 12:43 PM
مادر ! ـــ مرو، براي خدا پيش ما بمان
از ما جدا مشو
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر بدست كوچك و لرزان طفل خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما ، مرو
از ما جدا مشو .
***
اشك نياز به رخ زرد ما ببين
ما جوجه هاي تازه رس بي ترانه ايم
بر جوجه هاي غم زده ،سنگ ستم مزن
مادر ! هراس در دل ما موج ميزند
دستم به دامانت
از قصه طلاق ، در اين خانه دم مزن.
***
بابا ! شكسته شيون من در گلوي من
در پيكرم،حكومت بيم است و اضطراب
بنگر به خواهرم ـــ
كاين طفل خردسال ـــ
ميلرزد از هراس ـــ
ميترسد از طلاق ـــ
فرياد التماس مرا گوش كن پدر!
ما با وفاي مادر خود ، خو گرفته ايم
مادر ، بهشت ماست
او سربند آتيه و سرنوشت ماست.
***
مادر ! اگر ز كلبه ما،پا برو ن نهي ـــ
فردا چه ميشود؟
مائيم و موج درد ـــ
مائيم و روي زرد ـــ
مائيم و داستان غم انگيز بي كسي ـــ
ما دست التماس به سويت گشاده ايم ـــ
شايد ز راه مهر، به فريادمان رسي
***
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درنگ كن
ما را بچنگ موج حوادث رها مكن
انديشه كن پدر
ما را ببين چگونه به پايت فتاده ايم
از خشم در گذر
بي مادر بلاست
ما را اسير فتنه بي مادر ي مكن
مادر اگر رود ، شب ما بي ستاره است ـــ
در آشيانه اي كه به هم انس بسته ايم ـــ
ويرانگري مكن.
***
اي نازنين پدر !
و اي مادر ي كه شمع دل افروز خانه اي
از خشم بگذريد
اي جان ما فداي شما، آشتي كنيد
جغد طلاق، بر سر ما ضجه مي زند
لعنت بر اين طلاق
از بهر ما نه ، بهر خدا آشتي كنيد.
***
ما كاروان كوچك وهمراه بوده ايم
اي فاف بر اين طلاق ـــ
كز تند باد او ـــ
نا گه چراغ قافله خاموش مي شود
و ندر شبي سياه ـــ
در شوره زار عمر ـــ
هر يك ز ما به كوره رهي ميرود غريب
و زياد روزگار،فراموش مي شود
***
مادر ! ـــ مرو ، برا ي خدا پيشمان بمان
از ما ، جدا مشو.
بر قطره هاي تلخ سر شكم نگاه كن
بنگر به دست كوچك و لرزان خويش
از قصه طلاق و جدائي سخن مگو
از پيش ما مرو
از ما جدا مشو.
بابا ! ـــ فداي تو
لختي درتگ كن

AteNa
05-16-2007, 12:44 PM
مانند تصويري كه پيچد در دل دود ـ
ياد آيدم تصوير دوري از جواني
در دور دست خاطرم چون سايه ابر ـ
نقشي است از ويرانه هاي زندگاني .
***
ز آنروزگان هيچ در يادم نمانده است ـ
جز آنكه روز رنج من آغاز ميشد
هر بامدادان ميگشودم ديده از خواب ـ
چشمم بروي ماتمي نو باز ميشد
***
هر صبح، بر خورشيد، ميگفتم: سلامي
هر شام، بر مهتاب ميخواندم: درودي
اما ميان صبح و شام خود نديدم ـ
نه در دل اميدي و نه بر لب سرودي
***
در هر سحر، با ديدن نقش سپيده ـ
گفتم بخود: در اين سپيده ها فريب است
هر جا كه ديدم چهره اي تابنده چون مهر ـ
گفتم: نقابي بر رخ ديوي مهيب است
***
ديدم چو برگ مرده اي را در ره باد ـ
آگه شدم از برگريز زندگاني
هر كجا كه ديدم غنچه اي از شاخه افتاد ـ
آمد بيادم: عمر كوتاه جواني
***
يكشب بخود گفتم كه: اي بيگانه با خويش!
اي خفته در ناي وجودت موج فرياد !
غير از زيان، سودت چه بود از زندگاني ؟
آخر چه مي خواهي از اين « ويرانه آباد » ؟
***
چون خسته اي ماندي ز راه و بر تو بگذشت ـ
بسيار پائيز و زمستان و بهاران
اما در اين هنگامه ها سودي نبردي ـ
جز ديدن داغ عزيزان، مرگ ياران
***
هر نقش تو از زندگي غم بود و غم بود
ديدي براه عمر خود رنج از پس رنج
هرگز نبودت صبح و شام شادي اندوز
يكدم نديدي لحظه هاي عافيت سنج
***
رود سياهي در پي رودسپيدي است ـ
اين شب كه ميپويد روزي شتابان
تكرار در تكرار، مي بيني بهر سال ـ
اسفند و فروردين وتير و مهر و آبان
***
هان اي مسافر در چه كاري، در چه راهي؟
آخر چه مي خواهي از اين منزل بريدن؟
نقش تو اي گمكرده ره، در اين سفر چيست ـ
جز سنگ ره خوردن، بلا بر خود خريدن؟
***
تا برگشايم پرده اي از راز هستي
بسيار شبها در پس زانو نشستم
انديشه ها چون ابر در هم ميگذشتند
اما از آن انديشه ها طرفي نبستم
***
در ناتواني ها ز پا افتادگي هاـ
يكشب توانم داد، دست دستگيري
دل را جواني داد و جان را نور بخشيد ـ
فرزانه پيري، عارف روشن ضميري
***
گفتا كه: اي گمكرده راه زندگاني !
دل بد مكن اينجا سراي رنج و درد است
هر كس كه در دنيا ندارد رنگ اندوه
بيهوده جو، بيهوده گو، بيهوده گرد است
***
مارا به بزم ديگري خوانده است معشوق
آن بزم را باشد شرابي ماتم آلود
ما رهروان مقصد آزادگانيم
سر منزل پاكان، رهي دارد غم آلود
***
آنرا كه ميخواهد پاك از عيب ها كرد
در كوره هاي تلخكامي ميگدازند
ما را به آتش هاي دنيا ميسپارند
تا از وجود ما طلاي ناب سازند .

(( آبان ماه 1350 ))
*****

AteNa
05-16-2007, 12:45 PM
زمين و آسمان " مكه " آن شب نورباران بود
و موج عطر گل در پرنيان باد مي پيچيد -
اميد زندگي در جان موجودات مي جوشيد -
هوا آغشته با عطر شفا بخش بهاران بود
شبي مرموز و رويايي -
به شهر " مكه " مهد پاكجانان دختر مهتاب مي خنديد
شبانگه ساحت " ام القري " در خواب مي خنديد
ز باغ آسمان نيلگون صاف و مهتابي -
دمادم بس ستاره مي شكفت و آسمان پولك نشان مي شد
صداي حمد و تهليل شباويزان خوش آهنگ -
به سوي كهكشان ميشد.
*****
دل سياره ها در آسمان حال تپيدن داشت -
و دست باغبان آفرينش در چنان حالت -
سر " گل آفريدن " داشت.
*****
شگفتيخانه ي " ام القري " در انتظار رويدادي بود
شب جهل و ستمكاري -
به اميد طلوع بامدادي بود.
سراسر دستگاه آفرينش اضطرابي داشت
و نبض كائنات از انتظاري دم به دم مي زد
همه سياره ها در گوش هم آهسته مي گفتند
كه: امشب نيمه شب خورشيد مي تابد
ز شرق آفرينش اختر اميد مي تابد
*****
در آن حال " آمنه " در عالم سرگشتگي مي ديد:
به بام خانه اش بس آبشار نور مي بارد
و هر دم يك ستاره در سرايش مي چكد رنگين و نوراني
و زين قدرت نمايي ها نصيب او -
شگفتي بود و حيراني
*****
در آن دم مرغكي را ديد با پرهاي ياقوتي
و منقاري زمردفام
كه سويش پر كشيد از بام -
و در صحن سرا پر زد
و پرهاي پرندين ره به پهلوي زن دردآشنا سائيد
به ناگه درد او آرام شد، آرام
به كوته لحظه اي گرداند سر را " آمنه " با هاله اميد
تنش نيرو گرفت و در دلش نور خدا تابيد
چو ديد آن حاصل كون و مكان و لطف سرمد را -
دو چشمش برق زد تا ديد رخشان چهر " احمد " را -
شنيد از هر كران عطر دلاويز محمد را
سپس بشنيد اين گفتار وحي آميز:
- الا، " اي آمنه " اي مادر پيغمبر خاتم!
سرايت خانه ي توحيد ما باد و مشيد باد
سعادت همره جان تو و جان " محمد " باد
*****
بدو بخشيده ايم اي " آمنه " اي مادر تقوا!
صداي دلكش " داوود " و حب " دانيال" و عصمت " يحيي "
به فرزند تو بخشيديم
كردار" خليل " و قول " اسماعيل " و حسن چهره ي " يوسف "
شكيب " موسي عمران " و زهد و عفت " عيسي "
بدو داديم: خلق " آدم " و نيروي " نوح " و طاعت " يونس "
وقار و صولت " الياس " و صبر بي حد " ايوب "
بود فرزند تو يكتا -
بود دلبند تو محبوب -
سراسر پاك -
سراپا خوب.
*****
دو گوش " آمنه " بر وحي ذات پاك سرمد بود
دو چشم " آمنه " در چشم رخشان " محمد " بود -
كه ناگه ديد روي دختراني آسماني را -
به دست اين يكي ابريق سيمين در كف آن‌ ديگري ‌طشت ‌زمرد بود
دگر حوري، پرندي چون گل مهتاب در كف داشت
" محمد " را چو مرواريد غلتان شستشو دادند
به نام پاك يزدان بوسه ها بر روي او دادند
سپس از آستين كردند بيرون " دست قدرت " را -
زدند از سوي درگاه خداوندي -
ميان شانه هاي حضرتش " مهر نبوت " را
سپس در پرنياني نقره گون، آرام پيچيدند
وز آنجا " آسمان دختران " بر " عرش " كوچيدند.
همان شب قصه پردازان ايراني خبر دادند:
كه آمد تكسواري در " مدائن " سوي " نوشروان "
و گفت: اي پادشه " آتشكده ي آذرگشسب " ما -
كه صدها سال روشن بود -
هم امشب ناگهان خاموش شد، خاموش
به " يثرب " يك " يهودي " بر فراز قلعه اي فرياد را سرداد:
كه امشب اختري تابنده پيدا شد
و اين نجم درخشان اختر فرزند " عبدالله " -
نوين پيغمبر پاك خداوندست
و انساني كرامندست
*****
يكي مرد عرب اما بيابانگرد و صحرائي
قدم بگذاشت در " ام القري " وين شعر را برخواند:
" كه اي ياران مگر ديشب بخواب مرگ پيوستيد؟
چه كس ديد از شما آن روشنان آسماني را؟
كه ديد از " مكيان ‌" آن ماهتاب پرنياني را؟
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا ‎آغشته به عطر شفا بخش بهاران بود
بيابان بود و تنهايي و من ديدم -
كه از هر سو ستاره در زمين ما فرود آمد
به چشم خويش ديدم ماه را از جاي خود كندند -
ز هر سو در بيابان عطر مشگ و بوي عود آمد.
بيابان بود و من، اما چه مهتاب دلارائي!
بيابان بود و من، اما چه اخترهاي زيبائي!
بيابان، رازها دارد
ولي در شهر، آن اسرار، پيدا نيست
بيابان، نقش ها دارد كه در شهر آشكارا نيست
كجا بوديد اي ياران؟!
كه ديشب آسمانيها زمين " مكه " را كردند گلباران
ولي گل نه، ستاره بود جاي گل
زمين و آسمان " مكه " ديشب نورباران بود
هوا آغشته با عطر شفابخش بهاران بود."
*****

AteNa
05-16-2007, 12:45 PM
علي را چه بنامم ؟
علي را چه بخوانم ؟
ندانم، ندانم
ثنايش نتوانم، نتوانم

علي دست خدا بود
علي مست خدا بود .
علي را چه بنامم ؟
علي را چه بخوانم ؟
ندانم ندانم
ثنايش نتوانم نتوانم

خدا خواست كه خود را بنمايد .
در جنت خود را برخ ما بگشايد .
علي ره بهمه خلق نشان داد .
علي رهبر مردان صفا بود
علي آينه ي پاك خدا بود .
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم، ندانم
ثنايش نتوانم، نتوانم
***
علي گر چه خدا نيست
وليكن ز خدا نيز جدا نيست
برو سوي علي تا كه وفا را بشناسي
ببر نام علي تا كه صفا را بشناسي .
اگر آينه خواهي كه به بيني رخ حق را
علي را بنگر تا كه خدا را بشناسي .
چه گويم سخن از او؟ كه نگنجد به بيانم
ندانم كه سخن را به چه وادي بكشانم ؟
ندانم، ندانم
ثنايش نتوانم، نتوانم

علي مرد حقيقت
عل شاه طريقت
عي مرهم دلهاي خراب است
ره كوي علي راه صواب است
علي را چه بنامم؟
علي را چه بخوانم؟
ندانم، ندانم
ثنايش نتوانم، نتوانم

« پنجم شهريور 1350 »
*****

AteNa
05-16-2007, 12:46 PM
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد
نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد
امادل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-
توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه
باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-
غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه
***
آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-
در خون نشسته است-
هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست
سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-
در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.
***
آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-
هستي بباد داده ومحنت خريده است؟
***
آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-
ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را
آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-
روزي كه پيش چشم-
بينم برهنه پايي طفل يتيم را
***
من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-
كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام
دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-
كز هر كرانه ام-
بس پير بينواي تهيدست ديده ام.
***
هان،اي يتيم خرد!
اي كودك غريب!
لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-
گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.
هان، اي كهنه جامگان!
عريان تنان شهر!
عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-
لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.
***
اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-
شرمنده در برابر فرزند بينمت!
اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!
رويم سياه باد!
دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو
نوروز، چون زراه رسد همره بهار-
گريم به حال و روز تو و روزگار تو.
***
عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.
نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت
عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-
اما دل من از ستم عيد غم نهاد-
رنگ خزان گرفت.
*****

AteNa
05-16-2007, 12:47 PM
روزگاري رفت و من در هر زمان ـ
آزمودم رنج « غربت » را بسي
درد « غربت » ميگدازد روح را
جز « غريب » اين را نميداند كسي

هست غربت گونه گون در روزگار
محنت غربت بسي مرگ آور است
از هزاران غربت اندوه خيز
غربت « بي همزباني » بدتر است .

(( پنجم تير ماه 1351 ))
*****

AteNa
05-16-2007, 12:47 PM
اين روزها، اين روزهاي استخوانسوز
پايا