PDA

View Full Version : امیر بخشایی


AteNa
05-07-2007, 12:40 PM
اهل تهراناست . بیستم تیرماه 1355 در خانواده ای فرهنگی از تبار گلپایگان دیده به جهان گشود
پس از اتمام تحصیلات ابتدای و متوسطه خود و بمنظور ادامه تحصیل وارد دانشکده تربیت بدنی تهران شد
وی پس از اتمام تحصیل کادمیک خود مطالعه و تحقیقات خود را یک سویه کرد و چون از همان ابتدا به ادبیات علاقه ی فراوان داشت علی رغم مطالعات عیمقش بر روی تاریخ به شعر و موسیقی روی آورد
کنون وی مدیر یک گروه موسیقی است که از بهترین آهنگسازان و نوازندگان ایران تشکیل شده از اعضا این گروه می توان از مهرداد پازوکی نام برد
امیر بخشایی در حال حاضر مسول صفحه ادبی دوهفته نامه ی رویان است


http://www.avayeazad.com/images/amirbakhshaii11.jpg

AteNa
05-07-2007, 12:40 PM
سایه ابروی ویس دیر زمانیست مانده است
کمرش زیر این سایه می خسبد
و به تماشای غروب می نشیند
دور زمانی بود که می خواست بگوید
هنرمندم
هنرم خسبیدن
گاهی کمانچه را برایتان کوک خواهم کرد
برایتان نغمه ها خواهد خواند
باره ای بسیار بود فریاد می زد
عاشقم
عاشق ویس
چرا هیچ کس نشنید ؟
چرا هیچ کس به مهمانی او نیامد ؟
ابرزانوی غم بغل گرفت
غرشی کرد و گریست
پرنده ای بر سایه نشست
کمانچه آرام گرفت
همه فریاد زدند
رامین رفت

AteNa
05-07-2007, 12:41 PM
کلافی بود و پوستی و زنجیری
و صدای هو ، هویی که تراوش می کرد
کلاف و پوست از علی می گفتند
و زنجیر از حسین
نمی دانم هوی خیبر بود
یا کربلا
نمی دانم ضجه ی فاطمه بود
یا زینب
ندیدم
ضربه ، ضربه ی ابن ملجم بود
یا یزید
لکن هنوز
فاطمه ، فاطمه بود
و عباس ، عباس
خیبر از آن علی بود
و کربلا از آن حسین
قمه ای که خون فرق بر سرش ریخته بود
اما دف در این میان چرا پاره بود
نمی دانم؟

AteNa
05-07-2007, 12:41 PM
شن جای پایم را به آب سپرد
گفت : برو
دریا نگاهم کرد و گفت
جایت اینجا خالی است
دستش را دراز کرد
آرزوهایت را به من بسپار
به ماهی ها خواهم گفت
تا دل کوسه با خبر شود
و او به نهنگ
نهنگ آرزویت را به ابر خواهد گفت
او با بذر در میان خواهد گذاشت
آنگاه آرزویت سبز خواهد شد
زود باش
شاید آرزویت را بزی ناهار کند

AteNa
05-07-2007, 12:41 PM
اقاقی ای بودم و
تو انجیری بن ی
چه بیهوده پیچیدم
دود بر چشم
کاش بستری نبود
و مادر مرا هنوز در آغوش
اقاقی بودم و تو انجیر بن ی
کاش شب می خوابید
و مرا در بستر تو نمی خوابانید
کاش فراموش می کردم، که هستم
آن روز که اقاقی بودمو از بن ، تو انجیر بن را
نمی رستاندند
چه بیهوده چرخیدم
من و تو
در هم
کاش خدا اقاقی و انجیر بن را فراموش می کرد
شاید کنون در نگاهی خوابیده بودیم
من و تو
تنها

AteNa
05-07-2007, 12:42 PM
قبل از سپیده دم
قبل از آنکه خورشید بیدار شود
به ملاقات آب خواهم رفت
و وضو را با او در میان خواهم گذاشت
به ملاقات بید خواهم رفت
همانجا که خورشید در لابه لایش برای خود گیسو می جست
به ملاقات ابر خواهم رفت
به من خواهد گفت
روی صورتش خواهمنشست
اگر پکم کند
به پایش خواهم افتاد
و با رویاندن سایه ای خواهم ساخت
به ملاقات خود خواهم رفت
کودکی خواهم دید
در مقابل باد
بادبادکش به اوج می رفت
از بودنم با او هیچ خواهم گفت
خود می دانم وارونه پوشیده ام
اوج را در مقابله باید جست

AteNa
05-07-2007, 12:42 PM
هنوز شیشه ی ترشی مادربزرگ
خاطرم هست ، در پشت شیشه
و یادهایی که کلم وار در درونش قلدری می کردند
ترشی فلفل و گذر زمان هر دو تند
و خاطرات شرابی که در خمره به ناگه سرکه می شد
غذای مادربزرگ کوچه را بو می کرد
مبادا بر پنجره ای گرسنه ، تلنگر زند ، شاید
شاید صدای گرسنه ی شکمی ، نفرین کند ، سفره اش را
سبزی بود ، به یاد مادر
گردو بود ، به یاد قوام پدر
آب بود ، به یاد روشنی پکی دست
و نام ، به یاد برکت پینه بسته ی دستان
و سفره ای که پهن می شد جلوی پاهای چهار زانو آموخته
چه زود هنگام
از خود برایم
مادربزرگ
تنها پنجره ای خالی از شیشه های ترشی گذاشت
به یادگار

AteNa
05-07-2007, 12:43 PM
آنگاه که شب مخملی بود بر سقف پرندگان
خود نمی دانستی
تردی
بار فتنی بودی با یاقوتی در دل
چه ساده آ“ را به جرعه ای بخشیدی
انگار همین دیروز بود
لبم را هم آغوشی تازه یافتم ، گس
گفتم مبادا گم شوی
دستانت را گرفتم و تو لبم را
و با جرعه ای بوسه ای تازه بخشیدی
گفتی : بخند ، هوشیاران خوابند
خندیدم
و افتادی
از آن روز تا فردای همیشه بیدارم
بیدار

AteNa
05-07-2007, 12:43 PM
این کیست ؟
زنی سرگشته ی جزر و مد دریا
دستها را تا نیمه در انتظار فرو برده
و جهش را در شمارشی معکوس می بیند
انگار امواج با ساحل دعوا دارند
زن هنوز بر سر دوراهی
انتظار سبزی را می جوید
روزی که اسکله در پای دریا فرو رفت
انگار نمی دانست قراری ، زن را بی قرار می کند
زن نگاه کرد
قرار را ، موج می شکست
و صدایش را به ساحل تحمیل می کرد
و زن هنوز صبورانه ، دست را تا نیمه فرو برده بود

AteNa
05-07-2007, 12:43 PM
بشکن
سکوت را بر وهم بکوب
دانه ای قدم می شمرد
و نگرانی را بر دستانش می مالد
انگار بهار او را فراموش کرده
انتظاری است یشمی
نمی داند ، سبز است یا مشکی ؟
بشکن
شاید انتظار غروب آفتاب بر دریا
در چشمان تو هم بروید
برخیز
فرصت تا سحر باقی ست
برخیز

AteNa
05-07-2007, 12:44 PM
جنگ است
جنگ تفاوت ها
جنگ تفکر ها
جنگ فاصله چشم و دیدن
زمان پر دادن اقاقی هاست
و زمان رویاندن طوطی ها
خک حاصلخیز
حاصل شخم بود
بر می گردم به زمان پکی هایم
کاش نیمکت نبود
و ای کاش صندلیم یک نفره بود
تا در میان خود باشم
او که بود میانمان هیچ
هیچ را در کلاس آموختم
درس خوب
نمره بیست
غرش چشم را در کلاش شنیدم
تفاوت را نمره آموخت
من چه می دانستم
کاش کلاس نمی رفتم
شاید پدر هنوز خانه بود

AteNa
05-07-2007, 12:44 PM
چرا امشب خانه ی اسبان خاموش است ؟
چرا شخیل سوار را صدا نمی کند ؟
چرا شارک نمی خواند ؟
چرا در سفره ما امشب شرنگ است ؟
مگر پدر هنوز نیامده؟
شاید شادملک ی دلش را شوری داده
ولی نه ، شاه خاتون نگاه پهن کرده
خدا کند مسعود خواب باشد
بدر هیچ گاه انتظار را به مادر نیاموخت
خواهد آمد
نام و پنیری است
همه با هم خواهیم خورد
دوغ سرشار نعناع
و صفایی که به تشاوی تقسیم خواهد شد
به امیدش خواهد آمد
می دانم

Hamid_38
05-07-2007, 01:28 PM
http://k41.pbase.com/v3/46/261346/2/47836646.MyRoseRunnethOver.jpg




وصال جانان













مست و خراب تا كي ! جام شراب تا كي !؟
در راه عشــق بـازي بـاده‌ي نــاب تا كي !؟
از عشق مي‌‌گريزي٬ اي سائل محبت
شوق وصــال جانـان ! خـط ربــاب تا كي !؟
باده خوري دمادم از شرب بي سرانجام
شكستـــن پيــالــه ٬ در تــب و تــاب تا كي !؟
يك جرعه جام باقي از ميسراي عرفان
هشيارشو محتسب٬ درخور و خواب تا كي !؟
مجنون صفت دويدي اندر فراق ليلا
ايــن قامــت قيامــت انــــــدر نقـــاب تا كي!؟

AteNa
05-08-2007, 10:23 AM
خورشید از کل می ترسید
و خود را پشت کوه قایم می کرد
مبادا تیری به جای کل او را نشانه رود
در راستایی که نگاه می دود
خورشید پنهان با دست افق را نشان می دهد
و خواهد گفت او آنجاست
و تو آ“گه صدای تپش قلب خوف خفته ای را خواهی شنید
که برای التماس ملودی می سازد
شاید در پشت سنگی پناه می جست
به امیدی که مرد او را به نگاه بوته ای بنگرد
و شاید زمانیکه او به سنگها التماس می آموخت
تفنگی پر ، نشانه می یافت
و شاید کل می خندید

AteNa
05-08-2007, 10:24 AM
خیالها گسیخته اند
و سوار بر قایق بر افقی دور می نگرند
هنگامیکه گهواره دریا ، قایق را می خواباند
و موج لالایی را شوری می داد
موج از طرح خالی
و برای من جای طرح می گذاشت
احساس وزشی می گفت
بنگر
فانوس ساحل را لو خواهد داد
فانوس یهودا است

AteNa
05-08-2007, 10:24 AM
دلم عجیب سر به هواست
شارک را ندید
عجیب سر به هواست
وقتی نگاه می کنم لحظه ها را
می بینم
اسبها مست
افسارها گریخته
یالها پریشان
و زینها بر شاخ گاو استواری می آموزند
و برگ ها به دنبال رستن
روزگار ، خرچنگ واری است که
کج می رود اما راست

AteNa
05-08-2007, 10:24 AM
رویش سیاه بود
ولی خوش مشرب
ته قامت تلخی داشت
بعد از چند بوسه لب سوز
با نگاهش سخنها گفت
عرض عمرت از طولش طولانی تر
خودت با خودت بیگانه
اگر چه سخنها تازه اند
اما سخن در میان لبهایت پوسیده
تعجب کردم
مگر می شود وارونه
حرفهای راست زد
گفت : خطوط سفیدند
پرسیدم نامت چیست ؟
گفت
جدم در ترکیه خانه دارد آسمانش آبی است
خانه ای کوچک دارم
کج خواهم نشست و راست خواهم گفت
به رویم نگاه کن
رازها سفیدند

AteNa
05-08-2007, 10:25 AM
زمانی که روسپیان در خوابند
از شرف خواهم نوشت
شاید تکه نانی بی تکلف دهانی بجوید
آنگاه که دهان خشک است
و در سیاهی حلق سپیدی سیری را
گر چه می دانم در آن گود
هنوز پاهایت حس برتری جویی را مشق می کند
و تو آن را به نظاره ای
من چه بیهوده برایت قلم تلف می کنم
و تن شعری را آزرده
که زمان هیچ گاه برای تو زمانی است همیشگی
گفته ای می دانم

AteNa
05-08-2007, 10:25 AM
زنگ اول تئوری
زنگ دوم عملی
زنگ سوم تئوری
زنگ چهارم عملی
خروس می خواند زنگ اول است
معرفی کتابهاست لوازم التحریر هاست
کتابها جلدشان سبز و خطشان سرخ
مدادهایم رنگشان سربی
می خوانم ، می نویسم
می خوانم ، می نویسم
خروس می خواند، زنگ دوم است
چکک قلمهاست
جوهرها قرمز
کارگاه نقاشی از قلم ها پر
و پر از صدای گوش آزار پاره شدن کاغذها و کاغذهای پاره
احساس در جعبه مداد رنگی محفوظ
مدادهای سیاه ، خکستری ، قرمز ، زرد ، همه تا ته تراشیده
مدادهای سبز و سفید و آبی همه نو
خروس می خواند زنگ سوم است
کتابهای جدید لوازم التحریر جدید
جلدشان قرمز ، خطشان سبز
مدادهایم آبی
می خوانم ، می نویسم
می خوانم ، می نویسم
خروس می خواند زنگ چهارم است
کسی نمانده مشقهایم تمام شده است

AteNa
05-08-2007, 10:36 AM
سایه ی آب را بر عطش دیدم
و قناری را در هوای پرواز
سوسنی که خودش خواب می دید
و نقاشی می آموخت
کبوتری دیدم برای بچه هایش دانه نقاشی می کرد
و صبر را نقد
نشسته ای دیدم دوان چشم می راند
و خسته ای که بر ماشین حسادت می دوخت
تازیانه ای دیدم به اشرف می گفت
همت
و او می خندید
مشقهایم تمام نشده
هنوز دارم آب را حلاجی می کنم
سخت است
سخت

AteNa
05-08-2007, 10:36 AM
سلام را باید از پیچک آموخت
سلام پیچش دستهاست
تلاقی دو نگاه
و امتدادی تا چشم لبریز و جود
سلام شقایق است
نگاهی نگران
سایه ای خفته بر تن
در زیراستواری بید
سلام حدود عاطفه هاست
سلام مرزی است میان من و تو
مرز را با بوسه ای بردار

AteNa
05-08-2007, 10:37 AM
شاید در زمانی
صدای گرسنگی بیاید
و مرغان دریایی آوازخوان بگذرند
شاید در زمانی
در پس دیوار نگاه
خفته ای ، سنگی ، بر مرغی زند
و هوار باد بر دیوار آرام فرود نشیند
و او آوازخوان بگذرد
شاید در زمانی
در فردای دیروز باشیم و فارغ
و شاید نگاه ها وزن نداشته باشند
و شاید در زمانی
...
تو آن روز اینجا باشی

AteNa
05-08-2007, 10:38 AM
دور نبود ، نزدیک بود
چشمانش برای دلش گریه می کرد
بزرگ نبود
قدش شاید به نیمی از آرزوهای من نمی رسید
دور نبود ، نزدیک بود
چشمان عقاب نشانه می رفت
و لحظات تصویر مرگ تکه استخوانی را به نظاره نشسته بود
دور نبود نزدیک بود
ساختمان سر بر افراشته
و کمربند ابر چون فانوسخانه
چون تیری بر قلب
بوی غذا ساختمان را آذین کرده بود
شاید ساختمان می توانست او را از مرگ نجات دهد
ولی همه سرگرم مظمون شعار بودند
چند روزی بیشتر نمانده بود
1+ 7 کتبر در راه بود
عکاس بی مهابا عکس می گرفت
شاید لحظات تکرار نمی شد
این تنها وجه مشترک عکاس با کودک بود
هنگام نهار
عکاس بشقابی پر از آرزوهای کودک داشت
چه لذیذ
زمان چون اسب رم کرده می گریزد
انتظار
انتظار
عکاس ، عکس
کودک ، غذا
و عقاب ، او
دور نبود ، نزدیک بود
با هم غذا خوردند
هر دو مسرور
یکی از شکار لحظه و دیگری از شکار استخوان
1+ 7 کتبر در روزنامه ها می خوانم

AteNa
05-08-2007, 10:38 AM
در هجوم شاهپرکها ، زندگی را خواهم دید
و در هجوم باد ، ویرانی را
در سبزی آب روییدن را
از طوطی خواهم پرسید
جای اندیشیدن کجاست ؟
رستن را خواهم جست
و از اونشانی حیات را خواهم پرسید
می دانم می داند
هر گاه به آهن رسیدن را تجربه کنم
خواهم پرسید خانه ی خشت کجاست ؟
می دانم ، می داند
و هرگاه به فرزندم تجربه را آموختم
از او خواهم پرسید
پدر کجاست ؟

AteNa
05-08-2007, 10:38 AM
دریا را با موجش به تو می سپارم
و در اندوهی پر از یاد
قطعه ای گمشده را به تو هدیه می کنم
تا در گذار صدف های موج دیده
تو را به اوج فراموشی ببرد
تا دریا را به خواب دعوت کنند
تو آتش را به میهمانی می خوانی تا
در چشمانش خیره بمانی
در گذار صدف ها
با موجی ، در اوج یاد
گ
ا
ه
ی
موج تا نگاه ات می رسد
و گاهی تا پایت
چه می دانم ؟
شاید
گاهی تا لب
ا
ن
د
ی
ش
ه
شاید به تو خواهد گفت
خیس شدم
پکم کن
پک
تو آنگاه چه خواهی گفت ؟
نمی دانم

AteNa
05-08-2007, 10:39 AM
پرسیدم
تمشک کجاست ؟
گفت
در انتهای خراشم ، بوته ای خواهی یافت
چون غروب
سبز
تمشک آنجاست
قطره خونی گفت
آرام
تمشک خواب است
بغضش ترک بر می دارد
آرام بود
مثال کودکی در دامان مادر
خواب می بافت
و چه کودکانه طرحی از لی لی می کشید
شاید می شد با دیدنی سیر شد
اما ...

AteNa
05-08-2007, 11:36 AM
جلوی چشمانم تخته سیاهی ست
گچ
تخته پک کن
گچ را بر می دارم و خواهم نوشت
زندگی
انشایم شروع شد
می نویسم ، می نویسم ، می نویسم
پر شد
پک می کنم
ناگفته ها بسیار
می نویسم ، می نویسم ، می نویسم
پر شد
پک می کنم
ناگفته ها بسیار
می نویسم ، می نویسم ، می نویسم
پر شد
خسته شدم
پک می کنم
می نویسم ، مرگ
نگاه می کنم
زیر مرگ جای نوشته هایم باقی ست
کاش چیزهای بهتری می نوشتم
حیف دیر است
دیگر ایوانم آبی ست

AteNa
05-08-2007, 11:37 AM
هنگامیکه شب پاورچین ، پاورچین قدم بر روی چشم ها می گذارد
و برگها بدون هیچ ناظری تا صبح کوچه ها را می روبند
و با همهمه ی خود آواز پیروزی بر بهار سر می دهند
تو با خیالی آسوده درون ننو در فکر زمستانی
و سردی آن را به باور می رسانی
شاید در آن موقع افکارت پریشان در بزنند
و با گذشته ات به میهمانی سردی تو بیایند
و تو سکوت و بهت را نثارشان خواهی کرد
با دستانی گرم و رویی شسته
در آن هنگام دیوار تو را به گذشته ای دور خواهد برد
و صدای هوهوی قطار را نخواهی شنید
و غرق خواهی شد در افکاری سیال
چون حباب
پایت را آرام بگذار
شاید موری خواب آشفته ی تو را به نظاره نشسته باشد
و شاید صدای پایش کنون را به تو برگرداند
پایت را آرام بگذارد
آرام

AteNa
05-08-2007, 11:37 AM
از تو دیگر هیچ
نخواهم گفت
راز نو شکفته ی لاله ها را نخواهم گفت ، به تو
دیگر بار
گلهای پونه بی تو خواهند رویید
چه حاجتی است میان من و تو
که چنین استواری در من
کدام تیشه بر بن زده ام
که چنین ی ؟
کدام عاطفه کودکانه را خندیدم
که مست ی ؟
گل های پونه بی تو هم خواهند رویید
چه حاجتی است میان من وتو
رستن از خک است
آب بهانه است
گل های پونه بی تو خواهند رویید
رستن از خک است
آب بهانه است

AteNa
05-08-2007, 11:38 AM
آفتاب خود را می بست تا برای فردا گم نشود
درخت خوابیده بود
قناری برایش لالایی می خواند
و
دریا ترانه هایی از قایقرانان
ناله ی ماهیها از لای ترانه ها پیدا بود
آهشان تر
دهاشنان خشک
خشک و تر با هم می سوخت
هنگامیکه امواج کفهای هرزه گرد را گوش مالی می داد
شنها کفها را باسلام و صلوات راهی می کردند
صدفها را بچه ها جمع می کردند
تا رعنا بر قامتشان رقاصی کند
ولی کف تنها آرزویش ماندن بود ، ماندن

AteNa
05-08-2007, 11:38 AM
خانه ای خواهم ساخت
که هیچ یک از دیوارهایش با هم تلاقی نداشته باشند
و عزلت را چون کلونی بر در خواهم کوفت
در وسط حیاطم بید مجنونی خواهم کاشت
تا لیلی در زیر آن آهسته و نرم بخوابد
و با شربتی شیرین ، شیرین تر از شیرین ، فرهاد را پذیرایی خواهم کرد
تا در راستای نگاهم بداند فلق را
و بر در خواهم نوشت
قبل از آنکه سبزمکنید
در را نوازش و کلون را کمی خواهش کنید

AteNa
05-08-2007, 11:39 AM
چه می دانست درخت
روزی کلاف خواهد شد
چه می دانست گوسفند
روزی لباسش پوست خواهد شد
و این دو چه می دانستند
عارف و درویش خواهند شد
گذر می دانست
اگر می دانستند
حتما گوسفند درخت را
و من ، من را رها نمی کرد
چه فرق دارد
پوست روی گوشت باشد یا کلاف
موج باشیم یا اوج
درخت نگاه کرد و گفت
چه فرق دارد
ریشه در خک ماندنی است

AteNa
05-08-2007, 11:39 AM
من شاعر نیستن
اخبار ناشنوایان را می گویم
شعرم با خط بریل است
با دست بخوانید
با نگاهم سخن می گویم
ناشنوایان می شنوند
با دستانم می بینم
نابینایان می بینند
هیچ ناشنوایی کر و هیچ نابینایی کور نیست
می دانم
دلم می گوید
کور خواهم شد اگر دستانم به میهمانی رفته باشند
و لال اگر ، چشمانم رخت عزا پوشیده باشند
می دانم
روزی که به میهمانی عزا رفته باشم ، مرده ام
دلم می گوید
دلم

AteNa
05-08-2007, 11:40 AM
هجوم رنگها سفید بود
آفتاب ، دوستان را به یک فنجان غربال دعوت کرد
درخت را به کناری
و آسمان را به وسعت گوشه ای
لاله را در خطی موازی آسمان
و پرنده را بین لاله و آبی
خود هم به کناری
زیبا بود
در فصل بهار ، ثمره ی ازدواج آفتاب با درخت ، میوه ای بود رعنا
هرز گاهی فخری به لاله را می آموخت
در فصل پاییز
ثمره ی ازدواج لاله با آسمان معراج رفته ای
در فصل زمستان
تنفر چمباته زده ، تجرد را تجربه می کرد
نمی شد درک کرد
کوله ای بود سنگین

AteNa
05-08-2007, 11:40 AM
یک
دو
سه
می پرم
نشد ، دوباره
یک
دو
سه
آب ، پروازم را به شبدرها گفت
به نظرم غرق شدم
دوباره از سر ؟
نمی دانم شاید
یا طول نظر کوتاه است
و یا عمق آگاهی
هنوز شقایقهای آن سوی آگاهی منتظرند
یک
دو
سه

AteNa
05-08-2007, 11:41 AM
کودکی را دیدم ، خود را به تنه ی درخت شرارت می مالید چون خرس
شاید خارش هوسش فرو می نشست
شاید زنبورهای عسل کامش را شیرین می کردند
و شاید هم اگر کندو می افتاد پوستش را درد آلود
شاید بوته خسی را روبان می زد
و به عیادت شتری می رفت
تا با لبخندی
پینه هایش را مرهم نهد
شاید با بوته علفی حیوانی را
به دنبال آرزوهای خود می کشید
تا با هم در رسیدن شریک باشند
و شاید با بوسه ای از دور صورت دختر همسایه ای را سرخ می کرد
برای او فرق نمی کرد
باید در حال باشد
کنون مال اوست

AteNa
05-08-2007, 11:41 AM
امروز یک سال از دیروز بزرگتر خواهی شد
می دانم
چشمانت انتظار هدیه ای را قدم می زند
هدیه ای خواهم داد
جعبه ای مملو از واژه هایی گنگ
راستی ، گذشت ، مردانگی ، مروت
روزی که آن را باز کردی
شایدموهایت به میهمانی آسیاب رفته باشند
و شاید بزرگ شده باشی
بزرگ

AteNa
05-08-2007, 11:42 AM
که بود که آرام مرا می جست ؟
من که صدایم طنین بود
در باد
در خک
در آب
در آتش
که بود که آرام مرا می جست ؟
انگار شقایق را نمی فهمید
شاید هرگز سایه ای از بید بر او نیفتاده بود
انگار ماهی از حباب برای او نگفته بود
و شاید تپشی را در چشم
درپس نگرانی شقایق
به من گفت
او غریبه است
ایینه را نمی شناسد
بگو
شقایق زندانی است

AteNa
05-08-2007, 11:42 AM
پیراهنی نو بر تنم بافتیدی
و بر قلب ام هیچ
می دانی ؟
از ترس روزی که مبادا گدایی محبت ات کنم
دست در گریبان جیب فرو بردم
جرس ها را خاموش
و شترها را آزاد باش
گر چه باد را فرمان ایست باش دادم
اما گریخت
به دنبالش که رفتم
آنچنان در کوچه پس کوچه های غربت آشنا بود
که گم ام کرد
من ماندم و امتداد دیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست
و بویی افسار گریخته
و قلمی که هوای تو را بر سر داشت
از تو نوشت
تا به این جا رسیدم
من ماندم و امتداددیوارها و باد در رفته ای و جرسی در دست
و بویی افسار گریخته

AteNa
05-08-2007, 11:42 AM
مناره ها بی کس شده اند
هیچ موذنی ککل نشده
چرا الله کبر ها خوابیده اند
مگر حوض برای وضو آب ندارد
مگر سجاده ها نم صورت را فراموش کرده اند ؟
چرا رک.ع هیچ کمری را خم نمی کند ؟
دل دیوانه کجاست ؟
به خدا لو خواهم داد
جای تکفیر ، تکبیر تو را
خود دانی

Tabassom
12-23-2007, 02:54 PM
سلام را باید از پیچک آموخت
سلام پیچش دستهاست
تلاقی دو نگاه
و امتدادی تا چشم لبریز و جود
سلام شقایق است
نگاهی نگران
سایه ای خفته بر تن
در زیراستواری بید
سلام حدود عاطفه هاست
سلام مرزی است میان من و تو
مرز را با بوسه ای بردار