PDA

View Full Version : نقد و آناليز شعر كردی جنوب


Hamid_38
04-09-2007, 09:21 AM
هناس هسارهو
ئرميس ئاسمانو
بال خيال ههرچگه ماسي سفيده
لهي سهردهوا رچگياس !

Henasi hesare ú
Firmísi asiman ú
Ball xiyall hercige masí sifíde
Ley serde wa ricgiyas



شعر كردی كلهری با شاعرانی مانند: جليل آهنگرنژاد، رضا موزونی، سعيد عبادتيان و تنی چند از ديگر شاعران اين گويش، گزارشی است قابل ملاحظه كه نياز به كاتاليز و يا گزاره تسريع بخش تداوم دهنده نقد دارد .


حدود يك دهه از عمر اين شعر ميگذرد و می شود گفت دوره تكوين و شكلگيری و ساختاربندی اين شعر به اتمام رسيده است و با نقد است كه از اين بنبست ايستايی با تكانههايی سترگ به وادی های نو درنو سرازير ميشود. نامهايی همچون كرمرضا كرمی و پرويز بنفشی آشنائيانی هستند كه به نحوی مقدمهی جرقههای اوليه اين جريان را زدهاند و آغازگری آنها راههای پر خطر يك آزمون را فرا روی شاعران وادی كردی جنوب باز گشوده است. مميزهی بارز اين شعر اين است كه از ظرفيت های ممتاز و بيبديل گويشی فلكلوريك بهره جسته است. كلام در مكالمه و گويش فولكلوريك نغز موجز، مختصر و بسيار ساده است. اين سادگی هم در معنا و هم در واجآرايی جايگاه مهمی دارد. كلام نغز يا فولكلوريك معنای واحدی منتشر ميكند و به نحوی از منظر حسی صادر ميشود و معنای مورد نظر حسی در آن نه استعاری بلكه مجازی است. موزونی، عبادتيان، پرويز بنفشی، كرمرضا كرمی شديداَ وفادار به ساختار زبانی گويش جنوب هستند، چون اين گويش نغز آهنگينی و موسيقيايی است و بيشترين بار مفهومی آن بر دوش آوا است، لذا به تنهايی يكی از عناصر اصلی شعر در بر دارد، بخش عمدهای از گويش كردی جنوب و نيز يكی از دو عناصر ساختاری اين گويش آوا يا موسيقی است. موزونی در آثارش به سهولت از ظرفيت بالای اين موسيقی كلامی بهره برده و كمترين دخل و تصرفی در ساختار كلام ايجاد كرده است. دلم تهوای چهيو اوسا له بان ور بنيشم. در زبان محاورهای و غير شعری كردی جنوب اين مصرع يك جمله است.

عبادتيان نيز مانند موزونی از ظرفيتهای بكر و موزون اين زبان يا گويش بهره وافر برده است: ئهو شهو تا وه سوو هزاره كردم. در پشت واژههای اين گويش شعر گونه (كردی جنوب) استعاره كه زبان شعر است وجود ندارد. زيرا فرهنگ فولكلوريك از جان آدمهای حسی مايه ميگيرد. انسان درون فرهنگ بومی انسان مهد احساسهای قوی و سرشاری است كه به جريان زندگی و بود فردی و جمعی جهت میبخشد. حس يكی از عناصر ساختاری شعر است و در فرهنگ بومی همه چيز از طريق اين حس قابليت معنايی پيدا ميكند. حس يكهشناس است و يگانهپذير میباشد در ساحت آن تكثر و چندگانگی معنا ندارد، زيرا چند معنايی محصول فرا شدی است از واقعيت و مجاز به حقيقت يا استعاره.

سه ويژگی زبان فولكلوريك يعنی آوايی، حسی و تصويرگری خيالی در آثار بنفشی، كرمرضا كرمی موزونی، عبادتيان مسيری طی كرده است كه نوعی باز آفرينی و بازگشت به فرهنگ بومی را نشان ميدهد. اما اين بازگشت به همان شيوه مرسوم در ساختار كلامی كردی كلهری دوباره خلق شده است و برغم كار سترگی اين نوع شاعران انجام دادهاند، اگر چنانچه با ساير عناصر ساختی شعر به هم نياميزد همين بنبست پيش رو موجود خواهد بود.

التزازی كه از خلال بيان شاعرانه سعيد عبادتيان به مخاطب منتقل ميشود، حاصل به نيكويی بهرهجويی اين شاعر از ظرفيتهای كلامی گويش كلهری است. اين گويش تكهتكه و كلام كلام حاوی سه ويژگی عمده شعر است. حس بنمايه عشق است و زمانی كه از سادگی بيرون ميآيد و مركب ميشود عشق و راههای صعبالعبور آن را پديد ميآورد. عشق انسان كرد كلهری ساده عارفانه و بيتكليف است. اين عشق به همه چيز و همه كس سرايت ميكند، در اين عشقی كه از عنصر محض احساس فرمان ميگيرد، كوه و دشت و آدمها و حيوانات و وزش باد و تنگ غروب و همه و همه زيبا و حسبرانگيز هستند، دل را از قفس سينه ميربايند.

كرد جنوبی چون جزءجزء زبانش شعر است نيازی ندانسته است كه گويشش را شاعرانه كند. ساده زيسته است، زود دچار غنای مادی و روحی شده است آوای پرندهای هميشه آشنا منقلبش ميساخته است و اين از ويژگيهای انسان ناتوراليسم يا انسان همدم طبيعت است، اين انسان را درگهواره زمينی، باد بر او لالايی شيرين ميخواند. ستاره با جيرجير صدايش برای او قصه ميگويد و در غنای آسمان احساس خالقش را بر لبان درميآورد، اين انسان بصورت ذاتی و طبيعی انسان عصر برادريها و برابريهای بزرگ اوليه است. هنوز نيازی شديد و فقری عميق او را رودرروی طبيعت قرار نداده است. طبيعت با تمام نامهربانيهايش يك مادر است، سيلی مينوازد و سفره ميگشايد. اين انسان ميبايستی كلامش شعر محض باشد و واژهاش پايهگذار شعر ناب گردد، انسان حسی ناتوراليسم ذهنيت گستردهای ندارد، اما تا بخواهی عنصر تخيل در او قوی است همين عنصر خيال است كه اساطير و خدايان را ميسازد و از شخصيتهای ممتاز و نخبه اسطوره ميسازد.

او با واقعيت از طريق خيالش كه مولود حس است ارتباط ميگيرد. همه راههای زمينی و آسمانی به روی او باز است و كليد خيال هر دری را ميگشايد، وقتی خيال باز است بنبست معنی ندارد. مردن تداوم خيالهای زنده است و آدم از خيالی به خيال ديگر ميرود. باد مهردهنم وهسيهت كهم وه خيش
دهس دووس بگرن گوونای نهكهی ريش




Bad merdenim wesiyet kem we xísh
Desi dús bigirin gúnay nekey rísh




انسان وابسته به طبيعت به خون، به خويشاوندی، به خيال نميميرد، هميشه زنده است. وجودش در دوست قبيله خون وندان تداوم مييابد. در اين زندگی قطع و وصل معنی ندارد، همه چيز وصال محض است. انسان خيال آميز متوجه دگرگونيها و تحولات نيست و با خيالش عصر سپری شده را باز ميبيند مانند موزونی، عبادتيان، بنفشی، كرمی و….. وهلا بوهرهم

Hamid_38
04-09-2007, 09:23 AM
مهيلهم وهجی
گهرمهسير چكوچوله
بارهی باره ديووا خيلان ...

Wela buwerem
Meylem we jí
Germesír cik ú cúll e
Barey bare dùwa xéllan



خيال همه فاصله را پر ميكند فاصلههای زمانی و تواتر تاريخي، فاصلههای انسانی و فاصلههای وجودی و هستی شناسی، اصلاً انسان بومی كلهری با فاصله بيگانه است. به ندرت عزيزی به مسافرتی كوتاه و جدا از خويشان ميرود. اين است كه آبادی برای رفتنی موقت يك سرباز عزا ميگيرد. بال خيالش تا افق دوردست فضا ميفرستد و همنشين ستاره ميشود. او با تسلسل و تكرار زنده است و هر تكراری التزاز جديدی برای امثال عبادتيان مشكل است كه بپذيرند دوره كوچ و ميلكان و بارهی بار گذشته و توی همين فضا هنوز نفس ميكشند و از بار معنايی غنی اين كلام نغز بهره ميبرند و به نحوی مرثيهگوی ميراثی هستند كه بيكباره میخواهد به تاراج برود. دلم توای چيو ئه وسا له بان وهر.....

Dillim tuway cù ewsa le bani wer



اين احساس نوستالوژيای يك انسانی است كه ميخواهد به ساختارهای سپری شده يك زندگی وفادار بمان. ساختارهای سياسی، اقتصادی، اجتماعی و حتی فرهنگی اين زندگی با بزرگترين تحولات در دنيای معاصر روبرو هستند. و كرده بنفشی، كرمی و دوستان جوانشان دوست ندارند چنين حادثهای را ببيند چه برسد به اينكه روايتگر عصر جديد باشند.

اما كار مهمی كه انجام دادهاند اين است كه پايههای يك فرهنگ را بازگويی كردهاند و اين جرات كمی نيست. عنصر استعاره كلام را از حالت سادهگی بيرون ميآورد و به آن چند معنا میبخشد، محصول دوره تحول است، يعنی استعاره فراتر از مجاز ميرود و اين فراشد يعنی افزودن چيزی به طبيعت، يعنی طبيعت يك چيزهايی كم دارد و انسان استعاره با بيانش میكوشد كه اين كمبود را جبران كند، نقد اين گزاره است.

زبان شعر فولكلور زبان طبيعت و زبان ساده واقعيت غنی بدون عيب و نقص است و زبان استعاره زبان حقيقت در پشت واقعيت است آن يكی زبان گزارش است و اين يكی زبان گزاره. زبان آنچه فراتر از واقعيت و يا پيرامون واقعيت و يا در ارتباط با واقعيتها نهفته است ميباشد ديگر ساده و دم دست نيست واقعيت پيچيدهتر از آن است كه در يك واكنش ساده حسی به سهولت بيان شود اين واقعيت وجودی است در هم تنيده پرتنوع و پر ارتباط. و ذهنيت با ادراكات لازم است تا اين واقعيت و پيچش آن را دريابد. شعر با زبان انتظار آغاز ميشود، و زبان انتظار زبان استعاره است.

شعر انتزاعیترين زبانی است كه بشريت برای نهفتهترين زيباترين و پنهانیترين و دورترين پارههای وجود آن را بكار ميگيرد. شعر بدون استعاره يعنی كلام نغز فولكلوريك. يعنی حس محضی كه موسيقی و خيال ميسازد و شعر استعاری يعنی عبور عناصر شعر از كانال ذهن و احساس، و اين نوعی دوگانگی و دوئاليسم است.

زبان استعاره زبان انسان فرهيختهايست كه هم فرهنگ دارد و هم دانش و هنر و هم زبان مجاز و زبان فولكلو زبان انسان فرهيختهايست كه فقط فرهنگ دارد. شاعرانی كه از ذهنيت و دانش برخوردارند دو بعد كامل فرهيختگی را دارا هستند از وجه استعاری بهره ميجويند. در شعر، مجاز در درون استعاره است و واقعيت و حقيقت باهمند و كلام و موسيقی و خيال و حس و انديشه يكی ميشود.

لذا فرهيختگی توام با وجه فرهنگی و دانش، تمام ويژگيهای فرهنگی (چه بومی و چه ملی و جهانی ) را ميپذيرد. اما فرهيخته دانشمند بی فرهنگ فرهنگ را نفی ميكند و فرهنگی بدون دانش با انديشههای بلند بيگانه است. يكی نفی ميراث و تجربه گذشته است و ديگری نفی بازساختن اين گذشته، شعر كرمي، بنفشی، عبادتيان و موزونی شعر فرهنگ است و برای مقدمه لازم است اما اين شعر بايستی با انديشه آميخته شود و زبانی استعاری پيدا كند و جمعآوری جنبههای رو به فراموشی اين فرهنگ گام نخستينی است كه اين شاعران برداشتهاند.

شعر، حاصل نوعی انحراف از زبان معيار است. در زبان معيار، واژه، نشانهای از يک وجود و يا يک واقعيت است. معنا يا تصوير ذهنی نيز به همين نسبت يکتا است و در کليهی مخاطبين يک زبان يکسان است. در زبان محاورهای، کلام چنان عادی رد و بدل می شود که با ذهن رابطه ای عادی و عادت شده دارد. ذهن در اثر تکرار و تسلسل معنا دچار نوعی خودالقايی می گردد در خود القايی ذهن ناخود آگاه و حتی بدون توجه به معنا نسبت به يک وجود و يا واقعيت حس خاصی دارد. آدمهای عادی که تابع القائات زبان معيار هستند ، اگر چنانچه در مورد يک واقعيت از آنها سوال شود، جوابی کلی و مبهم می دهند. مثلا می گويند: از فلان چيز خوششان يا بدشان می آيد. و يا فلان چيز خوب يا زشت است. ذهنيت در زبان معيار، تک معنايی است و آن معنا نيز القاء شده است. اما شاعر با ساختن نوعی زبان جديد، تن به يک بازی زبانی می دهد. در اين بازی زبانی، هم معنی و هم ذهنيت جديد به وجود می آيد و هم عادت شکنی می شود. معنی جديد که حاصل يک بازی زبانی است ساختهی شاعر است اين بازی زبانی با مجاز شروع می شود. مجاز معنی جديد ايجاد می کند ولی به زبان مستقل نمی رسد. استعاره نوع ديگری از مجاز است. در استعاره شاعر به معنای مستقل جدا از وجود و ماده و کلام می رسد. ذهنيت و تصويری که از راه استعاره به دست می آيد، کاملا انتزاعی است.

معنايی که در شعر وجود دارد متعلق به متن شعر است و خارج از شعر وجود ندارد و در زبان معيار خلاف اين امر اتفاق می افتد خلاصه اين که ذهنيت استعاری مستقل شاعر، واژگان را شاعرانه می کند و ترکيبات شعری پديد می آورد. در شعر فضا و زمان و مکان و تمامن مخلوقات شعر ذهنی هستند. اما در شعر کردی جنوب اين گونه شعر ها چه جايگاهی دارند؟ قطعاً حرکتهای جديد در اين عرصه نويد بخش آيندهای روشن هستند. در «قڵا کهێوانووي» [Qella keywanú] آهنگرنژاد چنين زبان شاعرانهای ايجاد شده است. شعری که اين گونه شروع می شود: له تيهلی ريوتهڵ ئيوارهێ بێ پهلامار
هناێ وڵات گووش تهکنن
له دهنگ کهس مهزانهيل هزار سهر تيوکن تيوکن ....

Le tíyellú rùtell éwarey bé pelamar
Hanay willat gush tekinin
Le dengi kes mezaneyl hezar ser tùkin tùkin

Hamid_38
04-09-2007, 09:24 AM
کلام در اين شعر يکسره غرق در معنا و تصوير و فضايی ناآشناست و متنی پديد آمده است که هر بندش به نسبت انتزاعی تر و نسبی تر است «تيهلی» در اين متن به گونهای ساخته و پرداخته شده است که معنايی نا متعين و ذهنی دارد. معنای اين واژه در مجاز مرسل است: غذای تلخ که ربط کل به جزء است و يا می شود به ذهن معنی ديگری متبادر کند: فلان مادهی غذايی تلخ که رابط جزء به کل است. غروب در ساختار «قڵا کهێوانوو» واقعيت بيرونی ندارد و جايگزين يک معنای شاعرانه است. شعر با فراشد از ابعاد متعين مادی پديد می آيد و خود متن و جهانی جديد خلق می کند. متن شعر «قڵا کهێوانوو» يک متن شاعرانهاست که جانی شاعرانه را ساخته است. آهنگرنژاد در اشعار قبلیاش کمتر وارد فضايی اينچنينی و متنی اين گونه شدهاست. عناصری که وی در شعر مذکور به هم مرتبط ساخته است جز در عالم ذهن و در متنی به نام «قڵا کهێوانوو» در هيچ متن ديگری با هم ارتباط برقرار نمی کنند «قڵا کهێوانوو» جايگزين غروب می شود و باتلاق جايگزين قڵا کهێوانوو. وجه و رويکرد شاعرانهی آهنگرنژاد در اين شعر چنان ذهنی و انتزاعی است و چنان با اين ذهنيت يگانهاست که دچار کوچکترين خروجی از اين متن يگانه نمی شود. اما عناصر ساختاری شعر دارای اين ويژگی ها هستند: تلخ مخوف بحرانی تيرگی اضمحلال سريع اضطراب پوچی نقصان و نابالغی قصاوت و بی رحمی و... اين ويژگی ها به همه جا و همه چيز سرايت می کند. تمام اين ويژگی ها از مشخصات برجستهی انديشهی مدرن هستند. شعر قڵا کهێوانوو تحت تاثير ادبيات و انديشهی مدرن خلق شدهاست. نويسنده و شاعر مدرن از يک کليت اجزايی می سازد ناهمگون و در حال متلاشی شدن. محور ارتباط عناصر يک متن مدرن تضاد است. تضاد عناصر را در يک درگيری پايان ناپذير که نتيجهای جز هلاکت به بار نمی آورد نگه می دارد. در اين شعر تضاد و درگيری و اضمحلال محور ارتباط است. همهی عناصر درگيرند و يک متن سياه را به وجود می آورند. عنصر اساسی و جدل برانگيز اين متن «قڵا کهێوانوو» است همرنگ مرداب و کلاغ و سيمای غروب است. آسمان تاريک است و تنها گاهیبه رعد و برق دچار می شود. سر آدمها شبيه به هم است «تيوکن و قژن» اما هر عمل قڵا کهێوانوو يک واکنش متضاد ايجاد می کند. آسمان پناهگاه همهی اميال شاعر است اين آسمان از ناخودآگاه ديرينه و باستان گرايانهی شاعر آمده است. در متن مدرن انسان کنش گر است اما کنش انسان فايدهای به دنبال ندارد. زير سرنوشت محتوم و پوچ است و حاصلی جز فنا شدن ندارد. انسان در متن يک سرنوشت پوچ درگير است. در شعر ياد شده درگيری بين موجودی عجيب به نام قڵا کهێوانوو و آسمان رقم می خورد آسمان آن تقدير پنهان و سويهی مثبت تاثير گذاری است که سرنوشت را تغيير می دهد. انسان متن اين شعر قربانی است. سرهای پشم آلود فريادشان گنگ است. دختران ژوليده دست بريده و چشم از حدقه در آمده و زبان بريدهاند. اين شعر اگر چه گامی فراپيش بانگاهی پيشرو در ادبيات کردی جنوب است اما در آن شاعری ديدهمی شود که بين اسطورهگرايی و مدرنيسم گرفتار آمدهاست. و متن نيز با آنکه می کوشد از طريق ساختار مدرن بسط و گسترش يابد اما زير نفوذ نوعی کلی انديشی وحدت گرايانه قرار گرفته است. از درگيری و کشمکش تلخ و خونين قڵا کهێوانوو و آسمان ناگهان پايان خوش ادبيات کلی گوی کلاسيک هويدا می شود و همهچيز آن به پايان می رسد.

منبع» kirmashan.com