PDA

View Full Version : گشت و گذاري در بوستان سعدي : حكايات


Hamseda
04-06-2005, 11:06 PM
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
شمع را باید از این خانه برون بردن و کشتن
تا که همسایه نگوید که تو در خانه ی مایی ...@};-

@};-

Nashenas
04-16-2005, 06:31 AM
:X در آرزوي تو باشم :X


در آن نفس كه بميرم , در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم


به وقت صبح قيامت كه سر ز خاك بر آرم
به گفت و گوي تو خيزم به جست و جوي تو باشم


به مجمعي كه در آيند شاهدان دو عالم
نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم


حديث روضه نگويم , گل بهشتي نبويم
جمال حور نجويم , دوان به سوي تو باشم


به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
به خواب عافيت آن گه به بوي موي تو باشم


مي بهشت ننوشم ز جام ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم


هزار باديه سهل است با وجود تو رفتن
اگر خلاف كنم سعديا به سوي تو باشم .

Samira
04-17-2005, 03:48 PM
نظر كن درين موي باريك سر

كه باريك بينند اهل نظر


چو تنهاست از رشته اي كمترست

چو پر شد ز زنجير محكمترست

Leily
04-21-2005, 09:23 PM
اي باد که بر خاک در دوست گذشتي

پندارمت از روضه بستان بهشتي

دور از سببي نيست که شوريده سودا

هر لحظه چو ديوانه دوان بر در و دشتي

Samirra
06-29-2005, 09:01 PM
اگر مراد تو اي دوست نامرادي ماست

مراد خويش دگر باره من نخواهم خواست

عنايتي كه تو را بود اگر مبدل شد

خلل‌پذير نباشد ارادتي كه مراست

ميان عيب و هنر پيش دوستان قديم

تفاوتي نكند چون نظر به عين رضاست

مرا به هرچه كني دل نخواهي آزردن

كه هرچه دوست پسندد به جاي دوست رواست

هزار دشمني افتد ميان بدگويان

ميان عاشق و معشوق دوستي برجاست

جمال در نظر و شوق همچنان باقيست

گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست

مرا به عشق تو انديشه از ملامت نيست

اگر كنند ملامت نه بر من تنهاست

غلام قامت آن لعبت قباپوشم

كه از محبت رويش هزار جامه قباست

بلا و زحمت امروز بر دل درويش

از آن خوش است كه اميد رحمت فرداست

Samirra
02-15-2006, 06:01 PM
حــدیث زهـد رهـا كن كـه آن ره دگــران است
تو بـنـدگی خـــــدا كـن بـدان قـدر كـــه توانی
هـــزار خســــته از این ره فرو شــدند و ندیدند
ز بوی دوست نسیمی، زكوی دوست نشانی

Samirra
02-15-2006, 06:01 PM
سـاقی بـده آن شـراب گلرنگ
مطـــرب بـــزن آن نــوای بـر چـنـگ
خـون شد دل من ندیده كامی
الا كـــــه بـــرفــــت نـــام بـا نـنـگ
ای زاهـــد خــرقه پوش تــاكی
با عاشـق خـسـته دل كنی جنگ
گرد دو جهان بگشت عــاشق
زاهـــد بـنـگــر نشـســـته دل تنگ
من خـرقه فكــنده ام ز عشقت
باشــد كـــه به وصــل تو زنم چنگ

Samirra
02-15-2006, 06:02 PM
كــس نـگـذشـت در دلــم تا تو بخــاطـر منی
یكـنـفـس از درون من خـیــمـه بـدر نـمـیـزنی
مــهــر گـیـاه عـهد من تـازه ترست هـر زمان
ور تــو درخــت دوسـتی از بـن و بیــخ بركـنی
كــس نـستـاندم به هـیچ، ار تـو برانی از درم
مقــــبل هـــر دو عــالمم، گـر تو قبول میكنی
از هــمـه كـس رمیـده ام، با تو درآرمـیـده ام
جمع نمی شود دگـــر هـر چه تو می پراكنی
ای دل اگــــر فــراق او و آتـش اشــتـیـاق او
درتـو اثـر نـمـی كـــند، تو نه دلــی كـه آهنی

Samirra
02-15-2006, 06:02 PM
ما گدايان خيل سلطانيم
شهربند هوای جانانيم
بنده را نام خويشتن نبود
هر چه ما را لقب دهند آنيم
گر برانند و گر ببخشايند
ره به جای دگر نمیدانيم
چون دلارام میزند شمشير
سر ببازيم و رخ نگردانيم
دوستان در هوای صحبت يار
زر فشانند و ما سر افشانيم
مر خداوند عقل و دانش را
عيب ما گو مکن که نادانيم
هر گلی نو که در جهان آيد
ما به عشقش هزاردستانيم
تنگ چشمان نظر به ميوه کنند
ما تماشاکنان بستانيم
تو به سيمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حيرانيم
هر چه گفتيم جز حکايت دوست
در همه عمر از آن پشيمانيم
سعديا بی وجود صحبت يار
همه عالم به هيچ نستانيم

Samirra
02-15-2006, 06:03 PM
جان جهان دوش كجا بوده اي
ني غلطم در دل ما بوده اي

آه كه من دوش چه سان بوده ام
آه كه تو دوش كه را بوده اي

زهره ندارم كه بگويم ترا
بي من بيچاره كجا بوده اي

رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بوده اي

Samirra
02-15-2006, 06:03 PM
به دو زلف يار دادم دل بيقرار خود را
چه كنم سياه كردم همه روزگار خود را
شبي ار بدستم افتد سر زلف يار
همه مو به مو شمارم غم بيشمار خود را


فراق دوستانش باد و ياران
كه ما را دور كرد از دوستداران
ندانستم كه در پايان صحبت
چنين باشد وفاي حقگزاران


بار فراق دوستان بسكه نشسته بردلم
مي روم ونمي رود ناقه به زير محملم
يار بيفكند شتر چون برسد به منزلي
باردلست همچنان ور به هزار منزلم

Samirra
02-15-2006, 06:04 PM
در آن نفس كه بميرم در آرزوي تو باشم
بدان اميد دهم جان كه خاك كوي تو باشم
به وقت صبح قيامت ، كه سر ز خاك برآرم
به گفتگوي تو خيزم ، به جستجوي تو باشم
به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم
نظر به سوي تو دارم ، غلام روي تو باشم
مي بهشت ننوشم زدست ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست روي تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عافيت آنگه به بوي موي تو باشم
حديث روضه نگويم ، گل بهشت نبويم
جمال حور نجويم ، دوان به سوي تو باشم
هزار باديه سهل است با وجود تو رفتن
وگر خلاف كنم سعديا ، به سوي تو باشم

Samirra
02-15-2006, 06:04 PM
ای ساربان آهسته ران
کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم
ای یار،ای داد، با دل ستانم می رود

من مانده ام محجور از او
بیچاره و رنجور از او

گویی که نیشی دور از او
بر استخوانم می رود

با این همه بیداد او
وین عهد بی بنیاد او

در سینه دارم یاد او
یا بر زبانم می رود

او می رود دامن کشان
من زهر تنهایی چشان

دیگر مپرس از من نشان
کز دل نشانم می رود

باز آی و بر چشمم نشین
ای دل فریب نازنین

که آشوب و فریاد از زمین
بر آسمانم می رود

ای ساربان آهسته ران
کآرام جانم می رود

وان دل که با خود داشتم
ای یار،ای داد ، با دل ستانم می رود

Samirra
02-15-2006, 06:05 PM
وه که جدا نمي شود نقش تو از خيال من
تا چه شود به عاقبت در طلب تو جان من
ناله زير و زار من زارترست هر زمان
بس که به هجر مي دهد عشق تو گوشمال من
نور ستارگان ستد روي چو آفتاب تو
دست نماي خلق شد قامت چون هلال من
پرتو نور روي تو هر نفسي به هر کسي
مي رسد و نمي رسد نوبت اتصال من
خاطر تو به خون من رغبت اگر چنين کند
هم به مراد دل رسد خاطر بد سگال من
دیده زبان حال من بر تو گشاد رحم کن
چون که اثر نمی کند در تو زبان قال من
بر گذري و ننگري بازنگر که بگذرد
فقر من و غناي تو جور تو احتمال من
چرخ شنيد ناله ام گفت منال سعديا
که آه تو تيره مي کند آينه جمال من

Samirra
02-15-2006, 06:06 PM
بيا بيا که مرا با تو ماجرايي هست
بگوي اگر گنهي رفت و گر خطايي هست
روا بود که چنين بي حساب دل ببري؟
مکن که مظلمه خلق را جزايي هست
توانگران را عيبي نباشد ار وقتي
نظر کنند که در کوي ما گدايي هست
به کام دشمن و بيگانه رفت چندين روز
كه دوستان نشنيدند كه آشنايي هست
كسي نماند كه بر درد من نبخشايد
کسي نگفت که بيرون از اين دوايي هست

Samirra
02-15-2006, 06:07 PM
جمال در نظر و شوق همچنان باقیست
گدا اگر همه عالم بدو دهند گداست
مرا به عشق تو اندیشه از ملامت نیست
اگر کنند ملامت نه بر من تنهاست

Samirra
02-15-2006, 06:08 PM
غلام قامت آن لعبت قبا پوشم
که از محبت رویش هزار جامه قباست
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست

Samirra
02-15-2006, 06:09 PM
بر آتش تو نشستیم و دود شوق بر آمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

Hamseda
02-15-2006, 11:30 PM
يار گرفته ام بسي‌، چون تو نديده‌ام كسي
شمع چنين نيامده‌ست از در هيچ مجلسي

عادت بخت من نبود آن كه تو يادم آوري
نقد چنين كم اوفتد به دست مفلسي

صحبت ازين شريف‌تر؟ صورت ازين لطيف‌تر؟
دامن ازين نظيف‌تر؟ وصف تو چون كند كسي؟

خادمه‌ي سراي را گو در حجره بند كن
تا به سر حضور ما ره نبرد موسوسي

روز وصال دوستان،‌دل نرود به بوستان
تا به گلي نگه كند يا به جمال نرگسي

گر بكشي كجا روم؟ تن به قضا نهاده‌ام
سنگ جفاي دوستان درد نمي‌كند بسي

قصه به هر كه مي‌برم فايده‌يي نمي‌دهد
مشكل درد عشق را حل كن مهندسي

اينهمه خوار مي‌خورد سعدي و بار مي‌برد
جاي دگر نمي‌رود هر كه گرفت مونسي

...

Hamseda
02-15-2006, 11:32 PM
خب از عيش ندارد كه ندارد ياري
دل نخوانند كه صيدش نكند دلداري

جان به ديدار تو يك روز فدا خواهم كرد
تا دگر بر نكنم ديده به هر ديداري

غم عشق آمد و غمهاي دگر پاك ببرد
سوزني بايد كز پاي بر آورد خاري

Hamseda
02-15-2006, 11:33 PM
آرزو مي‌كندم با تو شبي بودن و روزي
يا شبي روز كني چون من و روزي به شب آري
هم اگر عمر بود دامن كامي به كف آيد
كل گل از خار همي آيد و صبح از شب تاري

Hamseda
02-15-2006, 11:36 PM
گفتم آهن دلي كنم چندي
ندهم دل به هيچ دلبندي

وان كه را ديده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندي

خاصه ما را كه در ازل بوده‌ست
با تو آميزشي و پيوندي

به دلت كز دلت به در نكنم
سخت‌تر زين مخواه سوگند

يك دم آخر حجاب يك سو نه
تا بر آسايد آرزومندي

كاشكي خاك بودمي در راه
تا مگر سايه بر من افكندي

سعديا دور نيكنامي رفت
نوبت عاشقي‌ست يكچندي

...

Hamseda
05-18-2006, 02:23 PM
نه عاشق است که هر ساعتش نظر به کسی
نه عارف است که هر روز خاطرش جایی ست

مرا و یاد تو بگذارد و کنج تنهایی
که هر که با تو خلوت بود نه تنهایی ست

به اختیار شکیبایی از تو نتوان بود
به اضطرار توان بود اگر شکیبایی ست

نظر به روی تو هر بامداد نروزی ست
شب فراق تو هر شب ه هست یلدایی ست

خلاص بخش، خدایا، همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمد زیبایی ست

...

Foroozan
05-21-2006, 10:20 AM
هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

Nemayan
07-17-2006, 10:02 PM
مشنو اي دوست كه غيراز تو مرا ياري هست
يا شب وروز بجز فكر توام كاري هست
گر بگويم كه مرا باتو سرو كاري نيست
در وديوار گواهي بدهد آري هست
من چه در پاي تو ريزم كه پسند تو بود
جان وسر را نتوان گفت كه مقداري هست
همه را هست همين داغ محبت كه مراست
نه كه من مستم ودر خيل تو هشياري هست @};-

Hamseda
07-20-2006, 01:42 PM
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیالها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم؟
که به روی دوست ماند که برافکند نقابی.

Hamseda
07-20-2006, 01:43 PM
همه عمر بر ندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی.

Hamid_38
07-20-2006, 01:48 PM
%%- به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
به خواب عافيت آن گه به بوي موي تو باشم

مي بهشت ننوشم ز جام ساقي رضوان
مرا به باده چه حاجت كه مست بوي تو باشم@};-

Hamseda
07-20-2006, 01:50 PM
صبر کن ای دل که صبر سیریت اهل سفاست
چاره ی عشق احتمال، شرط محبت وفاست

غفلت از ایام عشق، پیش محقق خطاست
اول صبح است خیز کاخر دنیا فناست

صحبت یار عزیز حاصل دور بقاست
یک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاست.

Hamid_38
07-20-2006, 01:56 PM
%%- سـاقی بـده آن شـراب گلرنگ
مطـــرب بـــزن آن نــوای بـر چـنـگ
خـون شد دل من ندیده كامی
الا كـــــه بـــرفــــت نـــام بـا نـنـگ
ای زاهـــد خــرقه پوش تــاكی
با عاشـق خـسـته دل كنی جنگ
گرد دو جهان بگشت عــاشق
زاهـــد بـنـگــر نشـســـته دل تنگ
من خـرقه فكــنده ام ز عشقت
باشــد كـــه به وصــل تو زنم چنگ@};-

Kiarash
07-20-2006, 02:39 PM
مشک ان است که خود ببوید نه انکه عطار بگوید :D

Nemayan
07-20-2006, 09:10 PM
من بيمايه كه باشم كه خريدار تو باشم
حيف باشدكه تو يار من ومن يار تو باشم
هر گز اندر همه عالم نشناسم غم وشادي
مگر آن وقت كه شادي خورو غمخوار تو باشم
گذر از دست رقيبان نتوان كرد به كويت
مگر آن وقت كه در سايۀ زنهار تو باشم
خاك بادا تن سعدي اگرش تو نپسندي
كه نشايد كه تو فخر من و من عار تو باشم

Nemayan
07-21-2006, 10:20 PM
خوشا وقت شوريدگان غمش
اگر زخم بينند وگر مرهمش
گداياني از پادشاهي نفور
به اقبالش اندر گدايي صبور
دمادم شراب الم در كشند
وگر تلخ بينند دم در كشند
نه تلخست صبري كه بر ياد اوست
كه تلخي شكر باشد از دست دوست
اسيرش نخواهد رهايي ز بند
شكارش نجويد خلاص از كمند

Nemayan
07-29-2006, 10:20 PM
هرگز نبود سرو به بالا كه تو داري
يا مه به صفاي رخ زيبا كه تو داري
حوران بهشتي كه دل خلق ستانند
هرگز نستانند دل ما كه تو داري
بسيار بود سرو روان وگل خندان
ليكن نه بدين صورت وبالا كه تو داري
اين روي به صحرا كند آن ميل به بستان
من روي ندارم مگر آنجا كه تو داري

Nemayan
07-30-2006, 09:09 PM
شب فراق كه داند كه تا سحر چند است؟
مگر كسي كه به زندان عشق در بنداست
پيام من كه رساند به يار مهر گسل؟
كه بر شكستي وما را هنوز پيوند است
قسم به جان تو گفتن طريق عزت نيست
به خاكپاي توكه آن هم عظيم سوگند است
كه با شكستن پيمان وبر گرفتن دل
هنوز ديده به ديدارت آرزومنداست
فراق يار كه پيش تو كاه برگي نيست
بيا وبر دل من بين كه كوه الوند است %%-

Hamid_38
08-19-2006, 12:14 PM
....كه تو در دلم نشستي

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي
كه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد
دگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي

چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن
تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي

نظري به دوستان كن كه هزاران بار از آن به
كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي

دل دردمند مارا كه اسير توست يارا
به وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي

نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا
تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي

برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا
تو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري
كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي

چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشد
چه كنند اگر زبوني نكنند وزير دستي

گله از فراق ياران و جفاي روزگاران
نه طريق توست سعدي كم خويش گيرو رستي

Nemayan
08-29-2006, 10:48 PM
نديدمت كه بكردي وفا بدانچه بگفتي
طريق وصل گشادي من آمدم تو برفتي
وفاي عهد نمودي دل سليم ربودي
چو خويشتن به تو دادم تو ميل باز گرفتي
نه دست عهد گرفتي كه پاي وصل بدارم
به چشم خويش بديدم خلاف هر چه بگفتي
هزار چاره بكردم كه همعنان تو گردم
تو پهلوانتر از آني كه در كمند من افتي

Ual
09-02-2006, 04:21 PM
دوش از مسجد سوی ميخانه آمد پير ما
چيست ياران طريقت بعد از اين تدبير ما
ما مريدان روی سوی قبله چون آريم چون
روی سوی خانه خمار دارد پير ما

Dariush Ahooraei
09-03-2006, 05:22 PM
eshgh dar del mando yar az dast raft
dustan dasti ke kar az dast raft
ey ajab gar man resam dar kame del
kei resam chun ruzegar az dast raft
bakhto rayo zuro zar budam darigh
kandarin gham har chehaar az dast raft
eshgho saoda o havas dar sar bemand
sabro aramo gharar az dast raft
gar man az pai andar ayam gu dar ay
behtar az man sadhezar az dast raft

Hamid_38
09-25-2006, 11:36 AM
منت خدای را عزو جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت.هر نفسی که فرود می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات . پس در هر نفسی دو نعمت موجود
است و بر هر نعمتی شکری واجب ـ

از دست و زبـــــان کـــه برآیـــد

کــز عهــده شکــرش بدر آیــــــد




باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده . پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی به خطای منکر نبرد ـ



فراش باد صبا را گفته تا فرش زمردین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرمود تا بنات در مهد زمین بپرورد . درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر گرفته و اطفال شاخ را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده . عصاره تا کی به قدرت او شهد قایق شده و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته ـ




یک شب تاًمل ایام گـشته می کـردم و بر عـمر تـلف کرده خـود تاًسف می خورم و سنگ سراچـه دل را به الماس آب دیده می سفتم و این ابیات را مناسب حال خـود یافتم.



هـردم از عـمر می رود نفسی
چـون نگـه می کنم نمانده بسی
ای که پـنجاه رفت و در خـوابی
مگـر این پـنج روزه در یابی
خـجـل آنکـس کـه رفت و کار نساخت
کوس رحـلت زدند و بار نساخت

ravra
11-18-2006, 08:53 AM
ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی
...

ندانم از من خسته جگر چه می​خواهی
دلم به غمزه ربودی دگر چه می​خواهی

اگر تو بر دل آشفتگان ببخشایی
ز روزگار من آشفته​تر چه می​خواهی



به هرزه عمر من اندر سر هوای تو شد
جفا ز حد بگذشت ای پسر چه می​خواهی

ز دیده و سر من آن چه اختیار توست
به دیده هر چه تو گویی به سر چه می​خواهی



شنیده​ام که تو را التماس شعر رهیست
تو کان شهد و نباتی شکر چه می​خواهی



به عمری از رخ خوب تو برده​ام نظری
کنون غرامت آن یک نظر چه می​خواهی


دریغ نیست ز تو هر چه هست سعدی را
وی آن کند که تو گویی دگر چه می​خواهی

ravra
11-18-2006, 08:54 AM
اگرم حیات بخشی و گرم هلاک خواهی
سر بندگی به حکمت بنهم که پادشاهی

من اگر هزار خدمت بکنم گناهکارم
تو هزار خون ناحق بکنی و بی گناهی

به کسی نمی​توانم که شکایت از تو خوانم
همه جانب تو خواهند و تو آن کنی که خواهی



تو به آفتاب مانی ز کمال حسن طلعت
که نظر نمی​تواند که ببیندت که ماهی



من اگر چنان که نهیست نظر به دوست کردن
همه عمر توبه کردم که نگردم از مناهی



به خدای اگر به دردم بکشی که برنگردم
کسی از تو چون گریزد که تواش گریزگاهی



منم ای نگار و چشمی که در انتظار رویت
همه شب نخفت مسکین و بخفت مرغ و ماهی



و گر این شب درازم بکشد در آرزویت
نه عجب که زنده گردم به نسیم صبحگاهی



غم عشق اگر بکوشم که ز دوستان بپوشم
سخنان سوزناکم بدهد بر آن گواهی


خضری چو کلک سعدی همه روز در سیاحت
نه عجب گر آب حیوان به درآید از سیاهی

ravra
11-18-2006, 08:55 AM
ای که به حسن قامتت سرو ندیده​ام سهی
گر همه دشمنی کنی از همه دوستان بهی

جور بکن که حاکمان جور کنند بر رهی
شیر که پایبند شد تن بدهد به روبهی



از نظرت کجا رود ور برود تو همرهی
رفت و رها نمی​کنی آمد و ره نمی​دهی



شاید اگر نظر کنی ای که ز دردم آگهی
ور نکنی اثر کند دود دل سحرگهی


سعدی و عمر و زید را هیچ محل نمی​نهی
وین همه لاف می​زنیم از دهل میان تهی

ravra
11-18-2006, 08:56 AM
ای باد صبحدم خبر دلستان بگوی
وصف جمال آن بت نامهربان بگوی

بگذار مشک و بوی سر زلف او بیار
یاد شکر مکن سخنی زان دهان بگوی



بستم به عشق موی میانش کمر چو مور
گر وقت بینی این سخن اندر میان بگوی


با بلبلان سوخته بال ضمیر من
پیغام آن دو طوطی شکرفشان بگوی

دانم که باز بر سر کویش گذر کنی
گر بشنود حدیث منش در نهان بگوی



کای دل ربوده از بر من حکم از آن توست
گر نیز گوییم به مثل ترک جان بگوی



هر لحظه راز دل جهدم بر سر زبان
دل می​طپد که عمر بشد وارهان بگوی


سر دل از زبان نشود هرگز آشکار
گر دل موافقت نکند کای زبان بگوی


ای باد صبح دشمن سعدی مراد یافت
نزدیک دوستان وی این داستان بگوی

ravra
11-21-2006, 08:23 PM
نشنیده​ام که ماهی بر سر نهد کلاهی
یا سرو با جوانان هرگز رود به راهی

سرو بلند بستان با این همه لطافت
هر روزش از گریبان سر برنکرد ماهی


گر من سخن نگویم در حسن اعتدالت
بالات خود بگوید زین راستتر گواهی

روزی چو پادشاهان خواهم که برنشینی
تا بشنوی ز هر سو فریاد دادخواهی



با لشکرت چه حاجت رفتن به جنگ دشمن
تو خود به چشم و ابرو برهم زنی سپاهی



خیلی نیازمندان بر راهت ایستاده
گر می​کنی به رحمت در کشتگان نگاهی



ایمن مشو که رویت آیینه​ایست روشن
تا کی چنین بماند وز هر کناره آهی


گویی چه جرم دیدی تا دشمنم گرفتی
خود را نمی​شناسم جز دوستی گناهی


ای ماه سروقامت شکرانه سلامت
از حال زیردستان می​پرس گاه گاهی

شیری در این قضیت کهتر شده ز موری
کوهی در این ترازو کمتر شده ز کاهی

ترسم چو بازگردی از دست رفته باشم
وز رستنی نبینی بر گور من گیاهی

سعدی به هر چه آید گردن بنه که شاید
پیش که داد خواهی از دست پادشاهی

Baharjoon
03-06-2007, 12:04 PM
باب اول در عدل و تدبیر و رای (http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=part&id=185) :


حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست (http://rira.ir/rira/php/?page=view&mod=classicpoems&obj=poem&id=10274) :

ز دریای عمان برآمد کسی
سفر کرده هامون و دریا بسی
عرب دیده و ترک و تاجیک و روم
ز هر جنس در نفس پاکش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر کرده و صحبت آموخته
به هیکل قوی چون تناور درخت
ولیکن فرو مانده بی برگ سخت
دو صد رقعه بالای هم دوخته
ز حراق و او در میان سوخته
به شهری درآمد ز دریا کنار
بزرگی در آن ناحیت شهریار
که طبعی نکونامی اندیش داشت
سر عجز بر پای درویش داشت
بشستند خدمتگزاران شاه
سر و تن به حمامش از گرد راه
چو بر آستان ملک سر نهاد
نیایش کنان دست بر بر نهاد
درآمد به ایوان شاهنشهی
که بختت جوان باد و دولت رهی
نرفتم در این مملکت منزلی
کز آسیبت آزرده دیدم دلی
ملک را همین ملک پیرایه بس
که راضی نگرد به آزار کس
ندیدم کسی سرگران از شراب
مگر هم خرابات دیدم خراب
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
به نطقی که شاه آستین برفشاند
پسند آمدش حسن گفتار مرد
به نزد خودش خواند و اکرام کرد
زرش داد و گوهر به شکر قدوم
بپرسیدش از گوهر و زاد بوم
بگفت آنچه پرسیدش از سرگذشت
به قربت ز دیگر کسان بر گذشت
ملک با دل خویش در گفت و گو
که دست وزارت سپارد بدو
ولیکن بتدریج تا انجمن
به سستی نخندند بر رای من
به عقلش بباید نخست آزمود
بقدر هنر پایگاهش فزود

Varzi
03-16-2007, 12:06 AM
یکی بر سر شاخ بنو می برید

خداوند بستان نظر کردو دید

بگفتا کان مرد بد میکند

نه برمن که برجان خودمیکند

نصیحت بجای است اگر بشنوی

ضعیفان میفکن به کتف قوی

خجا لت بود پیش ازادگان

بیفتادن ازدست افتادگان

بزرگان روشندل نیکبخت

به فرزانگی تاج بردند و تخت

به دنبالهراستان کج مرو

اگر راست خواهی زسعدی شنو:36: