View Full Version : شعر هاي مشابه شاعران
Baharjoon
02-25-2007, 07:08 AM
مشاعره ی زیبای حافظ و صائب تبریزی و شهریار با سه بیت شعر به فاصله ی چند قرن
حافظ میگوید:
اگر آن ترک ف شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندو اَش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب سه چهار قرن بعد اینگونه جواب حافظ را می دهد:
اگر آن ترکف شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندو اَش بخشم سَر و دست وتن و پا را
هر آن کس که چیز می بخشد، ز مفلک خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را !
چند قرن بعد شهریار با صائب مشاعره میکند و اینطور جواب میدهد:
اگر آن ترکف شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندو اَش بخشم تمام ف روح و اجزا را
هر آن کس که چیز می بخشد، به سان ف مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ،
نه آن ترک شیرازی که شور افکنده دل ها را
Hemmati
03-27-2007, 03:43 AM
شعر زير را ابولقاسم عارف قزويني در قالب غزل سروده است :
ناله ي مرغ اسير، اين همه بهر وطن است ،،،،،،،،،،،،، مسلك مرغ گرفتار قفس، همچو من است
هـمــت از بـاد سحــر مى طلبـم گــر بـبــرد ،،،،،،،،،،،،، خبر از من به رفيقى كه به طرف چمن است
فكرى اى هم وطنان در ره آزادى خـويـــش ،،،،،،،،،،،،، بنماييد كه هر كس نكند مثل من است
خانه اى كاو شود از دست اجــانـــب آبــــاد ،،،،،،،،،،،،، ز اشك ويران كنش آن خانه كه بيت الحزن است
جامه اى كاو نشود غرقــه به خون بهر وطن ،،،،،،،،،،،،، بدر آن جامه كه ننگ تن و كم از كفن است
آن كسى را كه در اين ملك سليمان كرديم ،،،،،،،،،،،،، ملت امروز يقين كرد كه او اهرمن است
ابولقاسم عارف قزويني (1300-1353)
شعر زير را محمد تقي بهار سرده است كه نمونه ديگري از ادبيات دوره ي مشروطه است
جان مايه ي شعر هاي او آزادي و وطن است. شعر زير را او در قالب غزل سروده است.
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد ،،،،،،،،، قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد هم نفسان بهر خدا ،،،،،،،، بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان ،،،،،، چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس ،،،،، برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك ،،،،،، فكر ويران شدنف خانة صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب ،،،،، ياد پروانه هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين ،،، خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرف جوانان كوتاه ،،،،،،، اي بزرگانف وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانة موري ويران ،،،،، خانه خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار ،،،،،،، شكرف ازادي و آن گنج خدا داد كنيد
محمد تقي بهار (1266-1330)
از نظر مضمون در شعر و نثر ادبيات دوره ي مشروطه
واقعيت زندگي و مسايل سياسي و اجتماعي باز گفته مي شود.
نويسندگان و شاعران مي كوشند چشم و گوش خواننده را بگشايند
تا بتواند با انديشه نو در مسير دست يافتن به زندگي نيكوتر گام بردارد.
Hemmati
04-24-2007, 10:09 AM
آي آدم ها (از نيما يوشيج)آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد !
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان .
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد .
يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان !
آي آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا داريد !
نان به سفره ، جامه تان بر تن ؛
يك نفر در آب مي خواند شما را .
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را ز راه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا .
آي آدمها !
او ز راه دور اين كهنه جهان را باز مي پايد ،
مي زند فرياد و اميد كمك دارد
آي آدمها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد !
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده . بس مدهوش
مي رود نعره زنان . وين بانگ باز از دور مي آيد :
- « آي آدمها » ...
و صداي باد هر دم دلگزاتر ،
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آبهاي دور نزديك
ياز در گوش اين نداها :
- « آي آدمها » ...
ما، همان جمع پراكنده ... ( از فريدون مشيري)موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي خورد !
از دل ف تيره امواج بلند آوا،
....... كه غريقي را در خويش فرو مي برد،
و غريوش را با مشت فرو مي كشت،
نعره اي خسته و خونين ، بشريت را،
به كمك مي طلبيد :
....... - « آي آدمها ...
....... آي آدمها ... »
ما شنيديم و به ياري نشتابيديم !
به خيالي كه قضا،
به گماني كه قدر، بر سر آن خسته ، گذاري بكند !
« دستي از غيب برون آيد و كاري بكند »
هيچ يك حتي از جاي نجنبيديم !
آستين ها را بالا نزديم
دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتيم،
تا از آن مهلكه - شايد - برهانيمش،
به كناري برسانيمش ! ...
موج، مي آمد، چون كوه و به ساحل مي ريخت .
با غريوي،
....... كه به خواموشي مي پيوست .
با غريقي كه در آن ورطه، به كف ها، به هوا
............................ چنگ مي زد، مي آويخت ...
ما نمي دانستيم
اين كه در چنبر گرداب، گرفتار شده است ،
اين نگونبخت كه اينگونه نگونسار شده است ،
اين منم،
....... اين تو،
.............. آن همسايه،
..................... آن انسان!
............................ اين مابيم !
ما،
همان جمع پراكنده،
همان تنها،
آن تنها هائيم !
همه خاموش نشستيم و تماشا كرديم .
آن صدا، اما خاموش نشد .
- « ... آي آدم ها ... »
....... « آي آدم ها ... »
آن صدا، هرگز خاموش نخواهد شد ،
آن صدا، در همه جا دائم، در پرواز است !
تا به دنيا دلي از هول ستم مي لرزد،
....... خاطري آشفته ست،
....... ديده اي گريان است،
هر كجا دست نياز بشري هست دراز؛
آن صدا در همه آفاق طنين انداز ست .
آه، اگر با دل وجان، گوش كنيم،
آه اگر وسوسه نان را، يك لحظه فراموش كنيم،
« آي آدم ها » را
....... در همه جا مي شنويم .
در پي آن همه خون، كه بر اين خاك چكيد،
ننگ مان باد اين جان !
شرم مان باد اين نان !
ما نشستيم و تماشا كرديم !
در شب تار جهان
در گذركاهي، تا اين حد ظلماني و توفاني !
در دل اين همه آشوب و پريشاني
اين از پاي فرو مي افتد،
اين كه بردار نگونسار شده ست،
اين كه با مرگ درافتاده است،
اين هزاران وهزاران كه فرو افتادند؛
اين منم،
....... اين تو،
.............. آن همسايه !
..................... آن انسان،
............................ اين مائيم .
ما،
همان جمع پراكنده، همان تنها،
آن تنها هائيم !
اين همه موج بلا در همه جا مي بينيم،
« آي آدم ها » را مي شنويم،
نيك مي دانيم،
دشتي از غيب نخواهد آمد
هيچ يك حتي يكبار نمي گوئيم
با ستمكاري ناداني، اينگونه مدارا نكنيم
آستين ها را بالا بزنيم
دست در دست هم از پهنه آفاق برانيمش
مهرباني را،
....... دانايي را،
بر بلنداي جهان،
بنشانيمش ... !
- « آي آدم ها ... !
موج مي آيد ... »
Samira
04-29-2007, 09:14 AM
در پيشگفتار «خسرو و شيرين» نظامی با عنوان «کلامی چند درباره ی عشق» می خوانيم:
فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاکف عشق آبی ندارد
غلام عشق شو کانديشه اين است / همه صاحب دلان را پيشه اين است
جهان عشقست و ديگر زرق سازی / همه بازی است الا عشقبازی
اگر نه عشق بودی جان عالم / که بودی زنده در دَورانف عالم
از جلال الدين محمد رومی نيز اشعاری مشابه می خوانيم:
عشق امر کل، ما رقعه ای، او قلزم و ما جرعه ای
او صد دليل آورده و ما کرده استدلال ها
از عشق گردم مؤتلف، بی عشق اختر منخسف
از عشق گشته دال الف؛ بی عشق الف چون دال ها
Sheyda Vahedi
04-29-2007, 10:08 AM
چرا بیشتر شاعرا از هم تقلید میکنن و فقط چند کلمه تو شعراشون با هم فرق داره اما هیچ مشکلی براشون وجود نداشته ؟ اون وقت تو زمان ما اگه کسی حتی یه مصراع هم مثل شاعری دیگه بنویسه متهم میشه به تقلید و .......
Samira
04-29-2007, 10:53 AM
چرا بیشتر شاعرا از هم تقلید میکنن و فقط چند کلمه تو شعراشون با هم فرق داره اما هیچ مشکلی براشون وجود نداشته ؟ اون وقت تو زمان ما اگه کسی حتی یه مصراع هم مثل شاعری دیگه بنویسه متهم میشه به تقلید و .......
Sheyda جان
شاید مناسب نباشه که از کلمه تقلید در این مورد استفاده کنی عزیزم.
این قبیل شعرها اکثرا یا در جواب شعرهای دیگر شعرا سروده شدند و یا اینکه دو شعر با یک مفهوم و موضوغ مشابه هستند.
این تشابه هیچ وقت به معنی تقلید نیست.
به عنوان مثال :
* الا يا ايهاالساقی ادرکأساً و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
* تحصيل عشق و رندی آسان نمود اول
آخر بسوخت جانم در کسب اين فضايل
حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد
از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل
در موارد بیان شده
دو شعربا یک مضمون و الفاظی مشابه از مشکلات عشق سخن می گويد؛ اما شعر دوم همزمان توضيح بيشتری در معنای عشق می دهد..
Hemmati
09-01-2007, 11:51 AM
در كشور هاي مختلف، شاعر هايي بوده اند كه هرگز حاضر نشدند كه وطن شان را ترك كنند.
در اين جا شعر دو شاعر درباره مخالفت با مهاجرت از كشور را مي نويسم:
شعر اول از فريدون مشيري - (مخالفت با مهاجرت از ايران)
...
من از نگاه ماهي در تنگ ناي تنگ ، بي تاب مي شوم ،
وز شرم اين ستم كه براين تشنه مي رود ،
انگار پيش ديده او آب مي شوم ؛
چون باد با شتاب ، از جاي مي پرم ،
زنداني حصار بلورين را ، تا آبدان خانه خاموش مي برم ،
آرام تر ز برگ ، مي بخشمش به آب ؛
مي بينم از نشاط رهايي ، در آن فضاي باز ، پرواز مي كند.
آزاد ، تيز بال ، سبك روح ، سر مست ، بر زمين و زمان ناز مي كند ؛
تا در كشد تمامي آن شهد را به كام ، با منتهاي شوق دهان باز مي كند .
هر چند ، ديوار آبدان خزه بسته ، پاشويه ها خراب ، شكسته ؛
وان راكد فسرده ، در اين روزگار تلخ ، به خاكشير نشسته .
وين آبدان اگر نه بلورين ، وين آب اگر نه روشن ، مانند اشك چشم ، اما جهان او ، وطن اوست .
اينجا تمام آنچه در آن موج ميزند ، پيوند ذره ذره هاي تن اوست .
آه اي سراب دور ، ما را چه مي فريبي ، با آن بلور و نور ....
شعر دوم از آنا آخماتووا - (مخالفت با مهاجرت از روسيه)
صدا با نرمي بسيار به گوشم رسيد
مرا مي خواند : بيا ، بيا ،
اين سرزمين بر باد رفته را ترك كن ،
اين سرزمين گناهكار را ،
براي ابد روسيه را ترك كن.
خون دست هايت را خواهم شست
شرمندگي تيره گون را
از قلبت دور خواهم كرد
و فردا ، نامي تازه خواهم داد
به شكست هايت و به دردت.
اما من ، بي اعتنا و آرام ،
گوش هايم را با دست هايم بستم
تا سخناني چنين ناشايست و بيهوده
ذهن دردمندم را نيالايد.
Samira
09-03-2007, 10:03 AM
در بخش معروفی است از سروده مرحوم شاملو مي خوانيم :
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت دارم
همین مضمون در شعر سلیم تهرانی( متوفی ۱۰۵۶ ه ق ) این گونه آمده است:
خنده مستانه حد کیست در باغ جهان
محتسب اینجا دهان غنچه را بو می کند!
و کلیم کاشانی سروده است:
خنده بدمستی ست در ایام ما ، هشیار باش
محتسب بو می کند اینجا دهان بسته را!
Samira
09-05-2007, 10:34 AM
فروغ فرخزاد در شعر "هدیه" از میهمان خویش در خواست می کند :
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور!
ناظم هروی (متوفی ۱۰۸۱ ه ق) نیز همین خواهش را از مهربان خویش دارد:
میا به دیدن من بی چراغ صبح که بخت
ز روغن دل شب ریخت شمع بالینم!
و نوعی خبوشانی ( متوفی ۱۰۹۱ ه ق) نیز می گوید:
زهجر باده سیه روزتر ز خفاشم
شبت به خیر بگو ساقیا چراغ کجاست؟
Samira
12-02-2007, 07:20 AM
همه ما این مصرع معروف نیما ، پدر محترم شعر نو ، را شنیده ایم که فرموده است :
آب در خوابگه مورچگان ریخته ام !
نوعی خبوشانی ( متوفی ۱۰۹۱ ه ق) نیز می گوید:
سودای تو دشمن سر و سامان است
غارتگر کلبه گدا ، مهمان است
چشم من و موج حسن و طاقت ؟ هیهات!
در خانه مور شبنمی طوفان است!
Tabassom
12-14-2007, 11:14 AM
اين بيت از مولوی :
" گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم، / عشق آموخت مرا شكلِ دگر خنديدن"
اين بيت از سنايی :
" گواهِ عاشق آن باشد كه سردش بينی از دوزخ / دليلِ رهرو آن باشد كه خشكش يابی از دريا"
Tabassom
12-19-2007, 09:25 AM
نشان دهنده پایدار بودن تفکرات حکیم عمر خیام در طول دوران جوانی , میانسالی و پیری
* * *
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا / چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک / نقاش ازل بهر چه آراست مرا
* * * جوانی
امروز كه نوبت جوانی من است / می نوشم ازآنكه كامرانی من است
عیبم مكنید گرچه تلخ است خوش است / تلخ است چراكه زندگانی من است
* * * میانسالی
افسوس که نامه جوانی طی شد / وان تازه بهار زندگانی دی شد
حالی كه ورا نام جوانی گفتند / معلوم نشد كه او كی آمد كی شد
* * * پیری
من دامن زهد و توبه طی خواهم كرد / با موی سپید قصد می خواهم كرد
پیمانه عمر من به هفتاد رسید / این دم نكنم نشاط كی باید كرد
Tabassom
03-15-2008, 10:41 AM
سر آن ندارد امشب كه برآيد آفتابى
چه خيال ها گذر كرد و گذر نكرد خوابى
به چه دير ماندى اى صبح كه جان من برآمد؟
بزه كردى و نكردند موذنان ثوابى
نفس خروس بگرفت كه نوبتى بخواند
همه بلبلان بمردند و نماند جز غرابى....
Tabassom
03-15-2008, 10:43 AM
"دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند"
مشابه
مژدهء صبح درين تيره شبانم دادند
شمع كشتند و خورشيد نشانم دادند
گهر از رأيت شاهان عجم برچيدند
به عوض خامهء گنجينه فشانم دادند
افسر از تارك تركان پشنگى بردند
به سخن ناصيهء فر كيانم دادند
هر چه از دستگه پارس به يغما بردند
تا بنالم هم از آن جمله زبانم دادند
و يا
عمر ها چرخ بگردد كه جگر سوختهء
چون من از دودهء آذر نفسان برخيزد
نظم و نثر شورش انگيزى كه مى بايد بخواه
اى كه مى گويى كه غالب در سخن يكتاست هست
.Behrooz.
03-15-2008, 11:20 AM
ابری نیست
بادی نیست
می نشینم لب حوض:
گردش ماهی ها،روشنی،من،گل،آب
پاکی خوشه زیست.
مادرم ریحان می چیند.
نان و ریحان و پنیر،آسمانی بی ابر،اطلسی هایی تر.
رستگاری نزدیک:لای گل های حیاط
نور در کاسه مس،چه نوازش ها می ریزد!
نردبان از سر دیوار بلند،صبح را روی زمین می آرد.
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان،که از آن،چهره من پیداست.
چیزهایی هست،که نمی دانم.
می دانم،سبزه ای را بکنم خواهم مرد.
می روم بالا تا اوج،من پر از بال و پرم.
راه می بینم در ظلمت،من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن
و پر از دارو درخت.
پرم ازراه،پرم از پل،پرم از رود،از موج
پرم از سایه برگی در آب:
چه درونم تنهاست.
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.