View Full Version : شعر هايي از آفريقا
Baharjoon
02-16-2007, 09:05 PM
اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده و استدلال شگفت انگيزي داره :
وقتي به دنيا ميام،سياهم،
وقتي بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم،
وقتي مي ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم،
وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي،
وقتي بزرگ ميشي، سفيدي،
وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي،
وقتي سردت ميشه، آبي اي،
وقتي مي ترسي، زردي،
وقتي مريض ميشي، سبزي،
و وقتي مي ميري، خاکستري اي...
و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟
Samira
03-03-2007, 12:02 PM
آفريقا
سرشار از شكوفه هاي سفيد و پژمرده
آفريقاست!
آ فريقاي تو
كه بي گمان
ر وزي دوباره
سبز مي شود
سر سخت و پر شكيب
به پاي مي خيزد
و ميوه هايش
با طعم تلخ آزادي
رسيده مي شود!
شاعر آفريقايي: ديويد ديوپ
ترجمه: عزيزالله حاجي مشهدي
Hemmati
03-04-2007, 09:15 AM
با من بگو بي عشق سر كردن تواني
وقتي كه خود را مي كني پرتاب
در حلقه اي از سيم هاي خاردار زندگاني.
با من بگو بي عشق سر كردن تواني
وقتي كه تنها مي سپاري راه حق را
در جاده هاي جانفشاني.
با من بگو بي عشق سر كردن تواني
وقتي كه ميوه ي كال و سبز تجربه را
در زير دندان مي فشاري.
با من بگو بي عشق سر كردن تواني
وقتي كه جشن فخر هاي جاودان را
بر مي گزاري،
ياآن كه در تسبيح شادي و تبسم
...................................... دانه ها را مي شماري.
با من بگو اين را و
............................ اين ها را تمامي
تا من بگويم چون و چند است
بر تو فشار تيره بختي،
............................... تلخكامي.
آنوما كاني
شاعري از ساحل عاج
Hemmati
03-13-2007, 09:30 AM
بر ماسه هاي ساحل
............................ مردي سياه را ديدم
كه با گام هاي چابك مي رفت
تا ابزار صيد و شكسته پاره چيزهايش را بر دارد،
و در سكوت مي خواند
آن جسم شكوهمند غروري را
كه از قبيله سالاران روزگار كهن
به ميراث برده بود.
او را بر ماسه هاي ساحل ديدم
برهنه،
.......... با گام هاي بلند،
در آفتاب سپيد
جسم سياه او مي خواند
از خنكاي مخملي،
............................ در بيشه هاي گسترده سياه،
سياهي شب بي ستاره جنگل.
او ايستاد
در كنار قايق كهنه
............................ كه در ساحل قرار داشت؛
و تور پاره را به بغل زد
و بي خيال، به كلبه خود،
در زير نخل هاي پلاسيده رفت ...
و آگاه نبود كه جسمش چه وحشي وار
از ثروت كهن
و مردان آزاده والا مي خواند.
فيليپ مندرسن شرلاك
توضيح درباره شاعر :
شرلاك در سال 1952 در خانواده اي افريقايي در پرتلند جامايكا به دنيا آمد.
در دبيرستان كالابار و سپس در لندن تحصيل كرد. معلم شد و اين كار را 20 سال ادامه داد.
چند سال كتابدار بود و آن گاه در وست اينديز استاد دانشگاه شد.
او در زمينه تاريخ و فلكلور (جزيره خود) مطالعات وسيع و عميقي كرد.
او چند كتاب از افسانه هاي بومي گرد آورد و چندين كتاب نيز درباره اوضاع عمومي
وست اينديز و جامايكا انتشار داد. اشعار او بيشتر در مجلات چاپ شده است ...
Hemmati
03-25-2007, 01:30 PM
استرحام
ما
فرزندان خاك
در معبد تو
به ستايش آمده ايم.
گاوبان عريان
گاو ها را ايمن به خانه باز آورده است
......................... و با ني لبكش
خاموش ايستاده است
و باران را از پيشاني خود مي گيد؛
هم چو مرغاني كه در لانه خود مي آرامند
و پر از آواز نا خوانده
............................... در انتظار سحر مي مانند؛
سايه ها در ساحل ها مي انبوهند
و لبان شان را بر سينه دريا مي فشرند؛
زارعان،
.......... آمده از كار
گرد هيزم هاي افروخته شان در خانه
مي نشينند
و حكايت هاي عهد كهن را مي گويند.
ما كه فرزندان خاكيم،
........................... دعاهامان را
از چه رو در معبد تو پاسخ نيست ؟
به زماني كه دل هامان سرشار سرود است
و لبان مان مي لرزد از اندوه؟
شب فروز كوچك
با ستاره در هم چشمي است،
هيزم افروخته با خورشيد،
در كدو قلياني آب با ولتاي عظيم؛ ( * )
ليكن ما
با ژندگي فقر
................. به درگاه خداوند
به تمنا آمده ايم.
كوئه سي برو
* ولتا نام رودخانه اي است عظيم و طولاني در غرب افريقا
كه در حدود هزار و شصصد كيلومتر درازا دارد.
توضيح درباره شاعر :
كوئه سي برو در سال 1928 در كيپ كوست غنا متولد شد.
در خردسالي يتيم ماند، اما سرپرستش او را به خوبي پرورش داد.
در كيپ كوست، كوماسي، تاماله و آكرا به مدرسه رفت و در دانشگاه به تياتر روي آورد.
در نمايش نامه دكتر فاستوس نقش اول را بازي كرد و در چندين فيلم شركت جست.
از سال 1953 به كارمندي دولت در آمد. پيش از آن كه نخستين سفير كشور غنا در مكزيك شود،
براي ماموريت هاي سياسي به هندوستان، شوروي، و آلمان غربي رفت.
در سال 1973 به نمايندگي غنا به سنگال اعزام شد.
او متعلق به نسلي از شاعران افريقاست كه پس از جنگ جهاني
و در سير استقلال يافتن سرزمين هاي افريقا به ظهور رسيدند.
نخستين كتاب شعر او با عنوان سايه هاي خنده در سال 1968 در لندن منتشر شد.
MOSAFER KOCHOLO
03-26-2007, 11:29 AM
شکوه جزیره من
کسیت به دریا کناران
که می گوید همه روز و
فرسوده از گرسنگی به سوی مرگ می رود ؟
پا فرو برده به ماسه
در ساعات مشخص معلوم
کیست که انگشتان قطع شده دارد
و شبانش به روز های هرگز ندیده
در پیچیده است ؟
-منم .
کیست که چشمانی دارد خیس
از تحقیر شده ترین خون
از کشنده ترین درد
از خشکیده ترین مرگ ؟
کیست آن هزار بار به فروش رسیده
هزاران بارو بیش به قتل آمده
کرورها بار ریشخند شده مرد ؟
-منم.
کیست که دیگر بار در حال تولد است
در خوکدانی آلودگی
که میخواهد چنگ فرو برد
در صبح روشن و
بر آت است که ویران کند
ماه های شب دغلکاران را ؟
-منم .
کسیت آن که سر فریاد کشیدن دارد
تا حد بر دریدن گلویش
کیست آن که پیش از وقت مرده که در کار است
تا بی اجازه دوباره به جهان آید ؟
-منم.
منم که در کار تجدید جیاتم
از خشکیده ترین مرگ
از کشنده ترین درد
از بی درمان ترین نو میدی،
-منم.
مباداکسی متهمم مند
که اسرار آمیز باقی مانده ام ....
من جز این نکرده ام که وفادار بمانم
به سبز آرام سرزمینم
و به بهار محقق
سپیده درم های بی ارباب .
در باره شاعر
( گابریل ماریانو )
از شاعران پرتغالی زبان آفریقاست .به سال 1928 در سن نیکولوبه دنیا آمد . حقوق دان و ساکن دماغه سبز cap-vertاست و اشعارش را به پرتقالی و زبان بومی که به فرانسه مخلوط است مینویسد.
Hemmati
03-27-2007, 04:17 PM
شب افروزي
مرد خون در ديدار،
كارد در آواز
كه ش نباشد چيزي تا از دست دهد
مگر آن جان كه سرانجامش با زيستني
........................................ هم چون زيستن آنان
مرگ است،
............... آن مرد منم،
مرد فرزندانش بر آتش،
و زنانش را
از پلنگان خواهر
كه ش براي نفرت چيزي هست
هم چون آن عشق كه فرجامش
............................ با شيوه آنان عشق ورزيدن
مرگ است،
............... آن مرد منم.
مرد،
...... آن مرد كه پيروزي خواهد يافت،
.............................................. منم.
آن مرد كه ديگر نتواند مرد،
آن مرد كه در مامن لبخند و شكيبايي
ساخت شمشير عدالت را
............................... برنده، سياه
آن مرد منم،
من ددان هستم. ( * )
من توسن هستم، گاروي هستم؛ (** & ***)
نام هايي هستم
........................ كه با مردن در راه زيستن
زندگي را از مرگ مسلم تر مي سازند.
آري، آن مرد
خنجرش آماده در دست
تا براي شب من
.................... برق بيفشاند،
منم آن مرد سياه.
لبرت بتهونه
* Dedan
** توسن يك انقلابي هايتيايي بود كه از 1744 تا 1803 زيست،
..... برده به دنيا آمد، جنبش سياهان را در سال 1791 با پيروزي رهبري كرد،
..... پس از تسخير سانتادومينيگو برجزيره حكومت كرد (در 1801)
..... نيرو هاي فرانسوي برگشتند، توسن اسير شد و در فرانسه در زندان مرد.
*** Garcey
توضيح درباره شاعر:
در سال 1937 در كينگزتون جامايكا متولد شد و در جزيره زادگاهش به مدرسه رفت.
پدر و مادرش براي زندگي راهي نيويورك شدند، و او دبيرستان را كه تمام كرد،
از جامايكا به آن ها پيوست. در دانشگاه نيويورك ليسانس علوم گرفت
و تحصيلاتش را در دانشگاه سوربن پاريس ادامه داد.
او به كشور هاي اروپايي و خاورميانه سفرهاي زيادي كرده است
نخستين كتاب شعرش با عنوان من جن خويشتن در پاريس منتشر كرد.
او نمايشنامه و مقاله و يك رمان نيز نوشته است.
و مدتي در مقام نويسنده و دستيار كارگردان فيلم هاي مستند براي دولت تانزانيا كار كرده بود.
Samira
12-02-2007, 09:57 AM
تو را برمي گزينم براي همراهي
و گم مي كنم خود را در آغوشت.
اما مرا در دستانت همچون تندبادي سركش و بي رحم شكل ده
ويرانگر و دگرگون كننده طبيعت
نه براي نفرت ورزيدن از تو
كه فقط و فقط براي هميشه دوست داشتنت
[ از شعر آسمان و زمين}....اثر شاعر آفريقايي مقيم پاريس جوزف مي يزان بگني ني
ترجمه: فريده حسن زاده (مصطفوي)
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2009, Jelsoft Enterprises Ltd.