View Full Version : شعر هاي اجتماعي
Hemmati
02-06-2007, 11:18 AM
شعر اجتماعي، رشته خاصي از شعر نيست
بل كه سهمي است از برداشت شعري، و درون مايه نوشتارهاي منظوم هنري
كه از صورت فردي و يا شخصي در مي گذرد، و رو به سوي اجتماع و پديده هاي اجتماعي
و مسايل روزمره زندگي و ايد آل هاي اجتماعي شاعر، دارد.
در قضاي اين گونه از برداشت هاي شعري،
شاعر تنها از درد دل خويش نمي نالد، بل كه درد او، يك درد اجتماعي و مورد ابتلاي عمومي است.
Hemmati
02-06-2007, 11:24 AM
فراگيريد ساده ترين چيز ها را.
براي شما كه اكنون فرصتي دست داده
ياد گيري هرگز خيلي دير نيست
از الفبا آغاز كيند، اما كافي نيست
با اين حال آن را بخوبي فرا گيريد.
نگذاريد دانستني ها شما را دل سرد سازند.
از هم اكنون شروع كنيد!
شما بايد همه چيز را فرا گيريد!
سكان هدايت كشتي در دست شماست
دانش اندوز، جوينده علم باش!
تو كه در نوانخانه اي!
تو كه در بندي!
و تو كدبانوي خانه!
و مرد شصت ساله!
در انديشه خانه مدرسه باش تو كه بي خانماني!
بر فهم خود بيفزا تو كه از سرما مي لرزي!
اي گرسنه به كتاب دست ياز
كه كتاب يك سلاح است ...
اي برادر، از سووال كردن مهراس
بر مراتب فضل خود قانع مباش
و بدانچه مي داني بسنده مكن
به خود بنگر! آن چه نداني، نداني
پيوسته بر دانش خود بيفزاييد، جهان بيني خود را وسعت بخشيد!
انگشت ابهام خود را بر روي هر موضوعي بنهيد
و از خود بپرسيد:
اين موضوع از كجا آمده و اين مطلب از كجا آمده.
Baharjoon
02-06-2007, 11:37 AM
وقتي كه بهار در زمستان پوسيد
صد ابر غزل بدون باران پوسيد !
( سيب ) و ( سمنو ) ، دو يادگار از حوا !
در سفره نبود و ميل عصيان پوسيد !
حوا كه نبود ، سيب مان حتي بر
كوتاه ترين شاخ درختان پوسيد !
آدم كه به بي گندمي اش مي گنديد ،
صد وسوسه در خيال شيطان پوسيد !
بيخود به دو تا ( جوانه ) دل خوش كردي !
بي نان غزل ، سفره ايمان پوسيد !
با كودك اين عشق ، خدايا ،چه كنم ؟!
نان هم كه نبود و هر چه دندان پوسيد !!
طفلك به ( يك اسكناس نو ) دلخوش بود
كو سد تومنيش ؟! لاي قرآن پوسيد ؟!!
عيدي كه بدون عيدي آمد ، چون قبل !
آغاز چنين است كه پايان پوسيد !
بيهوده ( سماق ) مي مكم تا شايد
در ( ساعت ) عيد ، قفل زندان پوسيد !
كو عطر خوش (سنجدي ات ) بانو ؟! كو ؟!
(سير ) است و تعفن اش ! كه انسان پوسيد !!
×
شرمنده تو ، غزل ، تمام مردم !
( عيد ) ست ولي …(مباركي ) مان پوسيد !!
Baharjoon
02-06-2007, 12:28 PM
شعر از شامي كرمانشاهي
شامي در اين شعرش از رنجهاي مستأجري ميگويد و گاه بيان اين رنجها را با اغراق شاعرانه ميآميزد مثال اينكه صاحبخانه به خاطر ايمني خانهاش نگذارد ديزي را در خانه بكوبي و مجبور شوي بيرون از خانه به كوبيدن ديزي مشغول شوي.
دوبند آخر اين شعر را با هم ميخوانيم:
كهس خور نيه، وه حال دردم
گوشف كهس نيه وه آه سردم
چل سال وه ايران زندگي كردم
كراي زمين دهم وه باني گردم
روزگار محتاج كفرد وه نامردم
نه رومي روميم نه چيني چيني
چه بكم وهدسف كرانشيني
داد وههر كس بم حقم نيهسيني
قلبم چيو كورهي حداد مهدهي جوش
له دهسف دنيا و خهلكف خاك فروش
دنيا زندانه پهي شخص باهوش
ئايم نهبايد كمتر بود له موش
ئهويش جي ديري له ناو پروپوش
موش نهكرا دهيد نه كرا سيني
چه بكم وهدسف كرانشيني؟
داد وه هر كس بهم حقم نيهسيني
معني:
كسي از حال من و دردهايم خبر ندارد
هيچ كس هم به آههاي سردم گوش نميدهد
چهل سال است كه در كشور ايران زندگي ميكنم
به خاطر راهرفتن روي زمين هم كرايه ميدهم
روزگار مرا به نامردان محتاج كرد
حالا نه رومي روم هستم نه چيني چين
از دست مستأجري چه بايد كرد
فريادم را به هر كس ميرسانم نميتواند حقم را بگيرد
قلبم مثل كورهي آهنگران جوش ميزند
از دست دنيا و مردمي كه خاك را هم ميفروشند
براي انسان دانا، دنيا زنداني بيش نيست
آدمي نبايد شأني كمتر از موش داشته باشد
موش هم در ميان خار و خاشاك لانهاي دارد
تازه، موش نه اجارهميدهد و نه اجاره ميگيرد
از دست مستأجري چه بايد كرد؟
به هر كس دردم را ميگويم نميتواند حقم را بگيرد.
Hamid_38
02-06-2007, 12:37 PM
باران نمي شوم
که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...
KHATEREH
02-06-2007, 12:53 PM
مديسم
اگه بي رنگ و ريا و ساده اي [/font]
مي خوام بات حرف بزنم ، آماده اي[/font]
مي خوام از تيپ و قيافه ها بگم[/font]
راست و پوست كنده و بي پروا بگم[/font]
بگم آي خانوم ، آقا ، آهاي جوون[/font]
چرا تقليد مي كني از اين و اون[/font]
چرا يكروز گشاد لباستون[/font]
يه روزم تنگه و مي چسبه بتون[/font]
روي چشما لنز رنگي مي زارين[/font]
مگه عيبي توي چشم سراغ دارين[/font]
چرا از حقيقت صورتتون[/font]
شرم داريد ، نقاب زدين به چهرتون[/font]
چرا يك شاخه ي موي غيرتت[/font]
مثل سوسك آويزونه رو صورتت[/font]
مگه اين كار براتون كلاس داره ؟[/font]
توي دلها اثر خوب مي ذاره؟[/font]
اين همه روغن و رنگ واسه چيه ؟[/font]
اين همه عشوه و ننگ واسه چيه ؟[/font]
چرا ارزشها پيش چشم شما[/font]
شده بي ارزش و پوچ و بي بها[/font]
اونقدر كه پي ظاهر و مدين [/font]
عروسك خيمه شب بازي شدين[/font]
چرا افتادين تو دام چهره ها[/font]
الگوهاي كاغذي و بي بها[/font]
اگه يارو عاقله يا ديوونه[/font]
فقط عكس ظاهرش قبله تونه[/font]
]........................[/font]
[........................[/font]
بخدا نصيحتي نمي كنم[/font]
فقط مي خوام كه بگيد كه اين منم[/font]
اين منم لباس سادگي تنم[/font]
نمي خوام هيچكسي رو گول بزنم[/font]
اين منم نه مانكن و عروسكم[/font]
نه بزرگم ، نه كه خيلي كوچكم[/font]
اين منم هويتم ايرونيه[/font]
مثل لطف هواي بارونيه
صادق و صميمي و آزاده ام
اهل ايران قشنگ و ساده ام
توكلي - 1383
Baharjoon
02-06-2007, 01:01 PM
توكلي جان جالب بود :36: :36:
Hamid_38
02-08-2007, 07:12 AM
به نظاره آسمان رفته بودم ؛
گرم تماشا و غرق در اين دريای سبز معلقی که بر آن ،
مرغان الماس پر
ستارگان زيبا و خاموش ،
تک تک از غيب سر می زنند و دسته دسته
به بازی افسون کاری شنا می کنند .
آن شب نيز ماه با تلالؤ پر شکوهش
که تنها لبخند نوازشی است
که طبيعت بر چهره ی نفرين شدگان کوير می نوازد ،
از راه رسيد و گل های الماس شکفتند
و قنديل زيبای پروين - که هر شب ،
دست ناپيدای الهه ای آن را از گوشه ی آسمان ،
آرام آرام به گوشه ای ديگر می برد - سر زد .
و آن جاده ی روشن و خيال انگيزی که
گويي يک راست به ابديت می پيوندد !
Baharjoon
02-08-2007, 01:47 PM
بالای شهر، پايين شهر
یک شبی عدل را آوردم پیش خدا
بالا و پایین شهر را ازهم ، کردم جدا
مردم بالا زسیری مست مست
تا نمیرند از غذا بر نمی دارند دست
مردم پایین گشنه یک لقمه نان
چشمها تشنه مرغی، بر روی خوان
مرد بالا فکر دریا می کند
فکر ثروت تا ثریا می کند
مرد پایین در کار قطره ای وامانده است
از کشتی ثروت ،گویی جا مانده است
خانم بالا ،از طلا دارد عبا
شال ابریشم بر دوش و قبا
زن پایین گلفروش جاده است
از روی جبر است ولیکن ساده است
کودکان بالا دست غرق درغنا
نگذردیک لحظه ای اعمرشان اندر فنا
کودک پایین در تکاپوی لقمه ای،چون یوزگان
یا به جبر دیگران در خدمت دریوزگان
خانه های بالا از بتن، خاک الک
بام خانه می کشد سر تا فلک
خانه های پایین از خشت و گل است
زندگی در آن به سختی مشکل است
مسجد بالا گنبد و گلدسته اش جنس طلا
مومنان بالا دست عاری از رنج وبلا
مسجد پایین ولیکن سیمانیست
واعظان گویند که از بی ایمانیست
ای خدا، عدل تنها در یک نظر آمد به چشم
نا سپاسی،ضعف ایمان،کین وخشم
گر خواهی گریزی زین شهرواین مردمان
در محضر استاد، تا جان داری بمان
Hemmati
02-26-2007, 11:36 PM
بر كف خيابان
در كنار سنگ فرش هاي خرده شده، افتاده اند:
خون پاك كودكان از شكاف تخته سنگ هاي خرد شده، زل مي زند.
مرگ از آسمان
در يك بعد از ظهر آفتابي آمد :
تاريكي بر روشني چيره شد و آسمان دوباره ابري شد.
اكنون آسمان صاف شده و به روشني گراييده
اما بر روي زمين يك داغ ننگ :
يك لكه سياه كه زمين را در تيرگي غوطه ور ساخته:
جراحتي كه پيوسته
دل انسان را به درد مي آورد
خون كودكان، مردم را منقلب كرده
و دل آنان را به درد آورده
در اوج فضا، سكوت حكم فرماست
ستارگان به جاي خود كوچ مي كنند
در آرامش و سكوت، ستارگان راه خود مي گيرند
اما در نشيب زمين، نگاه كودكان خيره مانده
با چشماني باز و بي فروغ، گونه هايي دهشتناك.
ويليام سوتار
ويليام سوتار (شاعر اسكاتلندي) متولد 1898
او تنها 45 سال زيست و از اين مدت، 13 سال پاياني را در بستر بيماري بود.
محل زندگي او در خانه پدري (در پرت) بود او، هم به زبان محلي اسكاتلندي
و هم به زبان رايج انگليسي، مي نوشت.
اين شعر اشارع به بمباران انگلستان توسط آلمان نازي دارد.
Hemmati
03-03-2007, 12:27 PM
زيبنده شما نيست كه
در سوك زندگي بنشينيد و دريغ بخوريد،
برازنده شما نيست كه
درنگ كنيد و امروز و فردا نماييد؛
در شما ميراثي به وديعه سپرده شده كه از
خون و جان برادران تان نشات گرفته.
كرداري نيك و رفتاري بايسته
از شما انتظار است.
زمان،
به گونه طاقت فرسايي
برگردن شما آويخته شده.
دروازه هاي صبح روشن را
چارتاق از هم بگشاييد!
صبح صادق، در انتظار شماست.
ارنست تولر
(شاعر و درام نويس آلماني)
Hemmati
03-13-2007, 09:32 AM
يك صد هزار سال تمام، ما چون سنگ خارا
آراميديم، سرد چون يخ،
سپس، با ديناميت بپا خاستيم
و به هيئت كالا در آمديم.
در كان سنگ، ناله زحمتكشي به آسمان برخاست
مته، جرقه زد. انفجار و حريق برخاست،
ما، خون و عرق كارگر را
تا مغز استخوان نوشيده ايم.
ما را در خياباني كار گذاشتند،
كارگري بر ما كوبيد و تنگ هم چيد.
عرق تن او فرو چكيد. عرق تنش خشكيد،
اما نمك آن در سنگ بر جاي ماند.
از آن پس، بر روي ما هر چيز غلتاني، غلتيد،
ارابه ها، كاميون ها، و ليموزين ها،
و با اين حال، ما در سينه سنگ خود
گرماي قلب مرد كارگر را احساس مي كرديم.
يك روز ضربات سنگين هزاران گام را
كه به خروش امده بودند، بر سر و روي خود لمس كرديم،
جمعيت مي خواندند، اما آه، فرياد ما برخاست
پيشاني سنگي ما يك باره برافروخته و داغ شد.
گلوله ها در پيشاني آبله گون ما مي نشست
و آتش و خاك و خاشاك بود كه بر مي خاست و فرو مي شد.
خون و مغز انسان بود كه در كام ما مي شد
و ما از آن خوني كه نشت كرده بود نوشيديم.
آنان ما را از هم دريدند و از سر راه بداشتند
آن گاه ما ديگر سد و مانع بوديم!
شنيديم كه قرباني، سلاح خود را بر گرفت
و غريو خشم او را كه برخاست.
و بار ديگر، آتش و آهن و خاك و خاشاك بود كه فرو مي ريخت،
ما برادران خود را حفاظت كرديم
با قدرت پشت، و تنه سنگي خود
حمله را دفع كرديم.
خون انسان، با خون ما عجين شده،
در قلب ما، جريان يافته،
و ما همواره به نشانه پيروزي
بر سر مزار ياران، خواهيم ايستاد.
توضيح درباره شاعر :
اريش وينرت (شاعر آلماني) متولد 1890 در ماگدبورك.
حرفه او مهندسي بود، در هنر نقاشي نيز دست داشت.
در دهه 40-1930، در اوج ظهور فاشيسم در عرصه آلمان
و قلع و قمع بي رحمانه آزادي خواهان كه به نابودي ده ها هزار تن
از زبده فرزندان آلمان انجاميد، او همراه با هزاران هموطن ديگر،
كه از معركه جان سالم به در برده بودند، برايادامه مبارزه با سلطه فاشيسم
و حاميان خارجي آن، در يك جنگ و گريز از آلمان آشوب زده رخت سفر بربست
هم زمان با درگيري جنگ خونين 3 ساله ي داخلي اسپانيا
و رو در رويي دولت ملي جمهوري وقت با دارودسته فرانكو كه از طرف هيتلر
و موسيليني و ارتجاع داخلي و كليسا تقويت مي شدند، به صف
داوطلبان خارجي دفاع از جمهوري پيوست، و با تحمل مخاطراتي،
خود را به صف هاي مقدم جبهه رسانيد.
آنان، هزاران تن بودند، بيشتر اروپايي، با مليت فرانسوي، آلماني، ايتاليايي، انگليسي
و از ديگر كشورهاي اروپايي، و بعضي از آسيا و افريقا و امريكاي جنوبي با خون اسپانيولي.
آنان، حماسي ترين رويداد تاريخ اروپا را به معرض نمايش گذاشتند:
كه به محض دريافت خبر دعوت عام كمك به اسپانيا، به قول " اودن " (شاعر انگليسي):
" همه دار و ندار خود را در طبق اخلاص نهادند
و هم چون مرغان دريايي آهنگ مهاجرت نمودند و از فراز آلپ ها گذشتند. "
در مسير راه، روستاييان اسپانيا، براي مهمانان تازه وارد خود، شراب و انگور
پيشكش مي كردند، مهماناني كه اغلب در سفر بي بازگشت خود بودند ...
اما، سفر اريش وينرت بي بازگشت نماند.
حدود چهارده سال بعد (در 1953) كه مرگ شاعر فرا رسيد،
خيلي چيز ها نسبت به آن روز تغيير كرده بود
و صرف نظر از استعمار سلطه فرانكيسم در اسپانيا،
آلمان هيتلر و موسوليني ديگر باعث عبرت روزگار بود ...
Hemmati
09-01-2007, 12:00 PM
براي همه
ما، خنجري را كه بر قلب اربابان سياهكار خود
نمي نشانيم،
با خون فقير و بي گناه مي آلاييم.
از دو ديده، يكي بي گناهي،
و ديگري فقير است.
ما بايد بياموزيم كه چگونه دو چشم خود را پاس داريم.
من عشق را محكوم خواهم كرد، در صورتي كه
نفرت را در خود از بين نبرده باشم،
و هم چنين آنهايي را كه تخم نفرت را در دل من كاشته اند...
Samira
11-29-2007, 09:01 AM
انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟
پايان سفر سياهيست،مشخص نيست
شايد هم پرتگاهيست،معين نيست
تا تفكر به سوي انسانيت نيست
خيال خام است روشنايي،حقيقت نيست
انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟
زندگي زجر است،دشوار نيست
پرنده را در قفس ناي پرواز نيست
تا عدل به جاي ظلم بر رعيت نيست
دم از مساوات زدن ديگر براي چيست؟
انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟
عاشقان را كشتند به راستي
اميد است عشق را مرگ و ذوال دركار نيست
نالاندند مولانا را،اين چنين فرمود
«تن ز جان و جان ز تن مستور نيست،ليك كس را ديد جان دستور نيست»
انتهاي جاده كجاست؟
مفهوم نهايت چيست؟
اين دوپرسش را پاسخي در شعر نيست
ليك بينديش…
هر چه باشد زمان،زمان جدايي است
عصر روزهاي وصل نيست.
"پرتگاه (http://navidpxp.blogfa.com/post-43.aspx)"
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.