PDA

View Full Version : ادبيات پايداري (شعر و نثر)


Hemmati
02-04-2007, 09:56 AM
در اين موضوع درباره مبارزه و پايداري مردم و درباره ادبيات پايداري خواهيم نوشت.

شما نيز ما را با نوشتن متن و شعر درباره پايداري هم راهي كنيد.

Hemmati
02-04-2007, 09:57 AM
ايستادگي در برابر بيداد گري ها و نظام هاي ظالم
در تاريخ همه ي ملت ها و جامعه ها ديده مي شود.
هنگامي كه يك ملت يا جامعه به مبارزه با عوامل استبداد داخلي
يا تجاوز بيگانگان بر مي خيزد، از سروده ها و نوشته هايي بهره مي گيرد ،
كه موضوع اصلي آن ها دعوت به مبارزه و پايداري در برابر بيدادگران است.
اين نوع سروده ها و نوشته ها را ‹‹ ادبيات پايداري ›› يا ‹‹ ادب مقاومت ›› مي گويند.

در ‹‹ ادبيات پايداري ›› ، اصلي ترين مسايل عبارت اند از :

دعوت به مبارزه و تحمل سختي ها و مشكلات آن
بيان بيدادگري ها و تصوير چهره ي بيدادگران
ستايش آزادي و آزادگي
نشان دادن افق روشن پيروزي كه ره آور و تلاش، وحدت، هم دلي و مبارزه ي مستمر است.
ترسيم مظلوميت مردم
بزرگ داشت و ستايش مبارز و گشته شدگان راه آزادي
بهترين نمونه هاي ادبيات پايداري را در ادبيات كشور هاي امريكاي لاتين مي توان يافت.

منبع: كتاب ادبيات 1 وزارت آموزش و پرورش

Baharjoon
02-04-2007, 10:06 AM
كهن ترين نمونه هاي ادبيات پايداري عاميانه كه از يونان باستان بر جاي مانده ،

اشعاري است متعلق به طوايف دوريان است كه با الهام از جنگهـاي يونان و

ايران و جنگهـاي مديك سروده شده اند. در ايران باستان نيز ترانه هايي از اين

نوع درباره مرگ سياوش وجود داشته كه شكل خاصي از آن هنوز هم در

كهكيلويه خوانده مي شود و به ‌سوسيوش معروف است.


از سده هاي آغازين پس از اسلام نيز دو شعر به زبان عاميانه بر جاي مانده كه

مضامين پايداري در آنها مشاهده مي شود. يكي از اين اشعار را يزيد بن مفرغ در

هجو و مذمت عبيدالله بن زياد سروده و ديگري را عباس بن طرخان در تأسف بر

خرابي سمرقند.

Hemmati
02-06-2007, 11:15 AM
ما اين را از گذشته به ارث مي بريم
و امروز چهره ي شيلي بزرگ شده است
پس از پشت سر نهادن آن همه رنج


به تو نيازمندم، برادر جوان، خواهر جوان !
به آن چه مي گويم گوش فرا دار :
نفرت غير انساني را باور ندارم

باور ندارم كه انسان دشمني كند،
من برآنم كه با دستان تو و من
با دشمن، روياروي توانيم شد
و در برابر مجازاتش خواهيم ايستاد

و اين سرزمين را سرشار خواهيم كرد از شادي
لذت بخش و زرين چون خوشه ي گندم

KHATEREH
02-06-2007, 11:32 AM
"بشکن دوباره هسته را" ، شعری از عليرضا قزوه
نور است در هر ذره ای، ما نور نور نور تو
تو خضر راه عاشقان، ما موسی ای در طور تو
در طور نوری دیده ام، نور عبوری دیده ام
در ذره شوری دیده ام، این ذره و این شور تو
از خویش دورم این زمان، محو حضورم این زمان
لبریز نورم این زمان، پاینده بادا نور تو
بگشای راه بسته را، بنواز جان خسته را
بشکن دوباره هسته را، عشق است تا منظور تو
ما اهل صلحیم و صفا، ماییم از درد و دوا
خورشید می خواند نوا، با زخمه تنبور تو
می ریزد این بن بست ها، با فکر ها با دست ها
تلخند این بدمست ها، شیرین شده انگور تو
ای دشمن بنیان ما، ای رهزن ایمان ما
هر روز هر شب آتشی، سر می زند از گور تو
فردای نورانی نگر، دلهای قرآنی نگر
ایران ایمانی نگر، هورا دل مسرور تو
آب است و خاک است و هوا، نور است و عشق است و صفا
شور نطنز و اصفهان، در گوشه ماهور تو !

Hemmati
02-08-2007, 04:58 AM
شرم تان باد اي خداوندان قدرت!
بس كنيد!
بس كنيد از اين همه ظلم و قساوت
بس كنيد!

اي نگهبانان آزادي!
نگهداران صلح!
اي جهان از لطف تان تا قعر دوزخ رهنمون!
سرب داغ است اين كه مي باريد بر دل هاي مردم،
سرب داغ!
موج خون است اين كه مي رانيد بر آن كشتي خودكامگي را
موج خون!

گر نه كوريد و نه كر،
گر مسلسل هاتان يك لحظه ساكت مي شوند،
بشنويد و بنگريد:
بشنويد اين واي مادرهاي جان آزرده است.
كه اندر ين شب هاي وحشت، سوگواري مي كنند!
بشنويد اين بانگ فرزندان مادر مرده است.
كز ستم هاي شما هر گوشه زاري مي كنند.

بنگريد اين كشتزاران را كه مزدوران تان،
روز و شب با خون مردم، آبياري مي كنند.
بنگريد اين خلق عالم را كه دندان بر جگر،
بيدادتان را، بردباري مي كنند!

دست ها از دست تان اي سنگ چشمان! بر خداست!
گرچه مي دانم
آن چه بيداري ندارد،
خواب مرگ بي گناهان است و وجدان شماست!
با تمام اشك هايم، باز (نوميدانه) خواهش مي كنم:
بس كنيد!
بس كنيد!
فكر مادرهاي دلواپس كنيد
رحم بر غنچه هاي نازك نورس كنيد!
بس كنيد!

Hemmati
02-17-2007, 11:20 AM
قفسي بايد ساخت،
هر چه در دنيا گنجشك و قناري هست،
با پرستو،
و كبوتر ها،
همه را بايد يك جا به قفس انداخت!

روزگاري ست كه پرواز كبوتر ها،
در فضا ممنوع است!
كه چرا،
به حريم حرم جت ها، خصمانه تجاوز شده است!

روزگاري ست كه خوبي خفته ست.
و بدي بيدار ست.
و هياهوي قناري ها،
خواب جت ها را آشفته ست!

Hemmati
03-03-2007, 12:06 PM
از نظر مضمون در شعر و نثر اين دوره
واقعيت زندگي و مسايل سياسي و اجتماعي باز گفته مي شود.

نويسندگان و شاعران مي كوشند چشم و گوش خواننده را بگشايند
تا بتواند با انديشه نو در مسير دست يافتن به زندگي نيكوتر گام بردارد.

طنز و نقد سياسي و اجتماعي افزايش مي يابد
و نثر طنزآميز مشروطه در خدمت مبارزه ي سياسي قرار مي گيرد.

در اين دوره، داستان نويسي به شيوه تازه
و نمايش نامه نويسي به تقليد از اروپاييان پديد مي آيد.
بدين گونه شاخه اي تازه بر درخت كهن ادبيات مي رويد
و بعد ها مي بالد و به بار مي نشيند.

Hemmati
03-03-2007, 12:09 PM
ناله ي مرغ اسير، اين همه بهر وطن است ،،،،،،،،،،،،، مسلك مرغ گرفتار قفس، همچو من است

هـمــت از بـاد سحــر مى طلبـم گــر بـبــرد ،،،،،،،،،،،،، خبر از من به رفيقى كه به طرف چمن است

فكرى اى هم وطنان در ره آزادى خـويـــش ،،،،،،،،،،،،، بنماييد كه هر كس نكند مثل من است

خانه اى كاو شود از دست اجــانـــب آبــــاد ،،،،،،،،،،،،، ز اشك ويران كنش آن خانه كه بيت الحزن است

جامه اى كاو نشود غرقــه به خون بهر وطن ،،،،،،،،،،،،، بدر آن جامه كه ننگ تن و كم از كفن است

آن كسى را كه در اين ملك سليمان كرديم ،،،،،،،،،،،،، ملت امروز يقين كرد كه او اهرمن است


ابولقاسم عارف قزويني (1300-1353)

او از شاعران و تصنيف سازان معروف مشروطه بود
و شعر و موسيقي را به خدمت انقلاب در آورد. اين شعر در قالب غزل است.

Samira
05-09-2007, 09:37 AM
گل های وحشی جنگل
اینک به جست و جوی خون شهیدان نشسته اند
جنگل
کجاست جای قطره های خون شهیدان ؟
ایا
امسال خواهد شکفت این لاله های خون ؟
ایا پرندگان مهاجر
امسال
با بالهای خونین
آن سوی سرزمین گرفتاران
آواز می دهند ... ؟
ایا کنون
نام شهیدان شرقی ما را
آن سوی مرزها
تکرار می کنند ؟
امسال
جای پایشان
بارانی از ستاره خواهد ریخت ؟
امسال
سال دست های جوان است
بر ماشه های مسلسل
امسال
سال شکفتن عدالت مردم
امسال
سال مرگ دشمنان و هرزه درایان
امسال
دست های تازه تری شلیک می کنند
جنگل
پیراهن محافظ در ستیز خلق
باران بی امان شمالی
اگر بشوید خون
خون مبارزان
این لاله های شکفته
در رنج و اشک ها
در برگ های سبز تو هر سال
زنده است
آوازهای خونین
امسال زمزمه ی ماست
اما
در چشم ما
نه ترس و نه گریه
خشم بزرگ خلق
در هر نگاه سکت ما
شعله می کشد

خون لاله ها .....خسرو گلسرخی

Hamid_38
05-10-2007, 01:43 PM
كارلو بتوكي‌/شاعر ايتاليائي‌





كارلو بتوكي‌(CARLO BETOCCHI)به‌ سال‌ 1899 در تورينو به‌ دنيا آمد.
در سال‌ 1986 در فلورانس‌ درگذشت‌.
وي‌ به‌ خاط‌ر شغل‌ پدرش‌ دوران‌ نوجواني‌ را به‌ اتفاق‌ خانواده‌ در شهرهاي‌ بلونيا، رم‌ و... گذراند و سرانجام‌ در فلورانس‌ استقرار يافت‌.
اولين‌ مجموعه‌ شعرش‌ در سال‌ 1932 در فلورانس‌ چاپ‌ و منتشر شد. و سال‌هاي‌ بعد سه‌ مجموعه‌ ديگر از او به‌ چاپ‌ رسيد.
مهمترين‌ فعاليت‌ فرهنگي‌اش‌ تاسيس‌ مجله‌اي‌ مذهبي‌ بود. عمق‌ ايدئولوژي‌ اشعار بتوكي‌ مذهبي‌ ــ كاتوليكي‌ است‌.

يك‌ بعدازظهر شيرين‌ زمستان‌


يك‌ بعدازظ‌هر شيرين‌ زمستان‌، شيرين‌
براي‌ اين‌ كه‌ نور تنها چيزي‌ بود
كه‌ تغيير نمي‌يافت‌، نه‌ سپيده‌دم‌ بود نه‌ غروب‌، ناپديد شدند افكارم‌ مثل‌ پروانه‌هاي‌
بسياري‌ كه‌ ناپديد شدند، پروانه‌هاي‌ كه‌
در باغهاي‌ سرشار از گل‌ سرخ‌
زندگي‌ مي‌كنند آنجا، خارج‌ از دنيا.

مثل‌ پروانه‌هاي‌ بينوا هستند، مثل‌ آن‌
بي‌شمار پروانه‌هاي‌ ساده‌ بهار
كه‌ بر روي‌ كرتها پرواز مي‌كنند زرد و سفيد،
سبك‌ و زيبا رفتند،
چشمان‌ متفكرم‌ را دنبال‌ مي‌كردند،
هرچه‌ بيشتر اوج‌ مي‌گرفتند بدون‌ خستگي‌.

تمام‌ شكلها همزمان‌ پروانه‌
مي‌شدند، در اط‌راف‌ من‌
ديگر هيچ‌ چيز متوقف‌ نبود، نور مرتعش‌
دگر دنيايي‌ لبريز كرده‌ بود وادي‌ را
كه‌ من‌ از آن‌ مي‌گريختم‌، و فرشته‌اي‌
با صداي‌ جاوداني‌اش‌ آواز مي‌خواند
و مرا به‌ درگاه‌ تو مي‌برد خدا.

Behnoud
05-10-2007, 05:42 PM
bedoonehsak yeki az movafaghtarin va mandegartarin taranehaye paydari va moghavemat taraneh "Morghe Sahar" boode ke nasl be nasl montaghel shodeh va garche sharayete ma az zamane soroode shodane in taraneh ta be emrooz besyar taghir kardeh va dar sharayete syasi motefaveti besar mibarim vali hamchenan in taraneh tavaneste mohtavaye khod ra hefz konad va ba mokhatabe khaste az zolm o setam va jooyaye azadi ertebat bargharar konad


مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
شعر از : ملک الشعراء بهار

Hemmati
09-01-2007, 12:06 PM
من نگويم كه مرا از قفس آزاد كنيد ،،،،،،،،، قفسم برده به باغي و دلم شاد كنيد
فصل گل مي گذرد هم نفسان بهر خدا ،،،،،،،، بنشينيد به باغي و مرا ياد كنيد
ياد از اين مرغ گرفتار كنيد اي مرغان ،،،،،، چون تماشاي گل و لاله و شمشاد كنيد
هر كه دارد ز شما مرغ اسيري به قفس ،،،،، برده در باغ و به ياد منش آزاد كنيد
آشيان من بيچاره اگر سوخت ، چه باك ،،،،،، فكر ويران شدنف خانة صياد كنيد
شمع اگر كشته شد از باد مداريد عچب ،،،،، ياد پروانه هستي شده بر باد كنيد
بيستون بر سر راه است ، مباد از شيرين ،،، خبري گفته و غمگين دل فرهاد كنيد
جور و بيداد كند ، عمرف جوانان كوتاه ،،،،،،، اي بزرگانف وطن ، بهر خدا داد كنيد
گر شد از جور شما خانة موري ويران ،،،،، خانه خويش محال است كه آباد كنيد
كنج ويرانه زندان شد اگر سهم بهار ،،،،،،، شكرف ازادي و آن گنج خدا داد كنيد

محمد تقي بهار (1266-1330)

البته اين شعر بيشتر مربوط به ادبيات دوره ي مشروطه است.

Samira
09-05-2007, 10:25 AM
خوشه های بمب
بر حریر خواب کودکان
سقوط می کنند

فصل
فصل مرگهای نورسیده است
موسم درو رسیده است...

کیست تکیه گاه کودکان خسته
جز عروسکی شکسته
آن زمان که بمبها
شهر را کویر لوت می کنند؟!

رستخیز دیگری ست
آسمان سیاه،
شالی از غبار ، گرد ماه
مادران چه ساده مرگ را
ناگزیر می شوند
کودکان
در هراس ناشناس مرگ
پیر می شوند...

آه آه از این نگاههای رهگذر
آههای بی اثر...

واژه های شرمگین
سکوت می کنند!

"مرگهاي نو رسيده" .....محمدرضا ترکی

Shaere bozorg
09-13-2007, 07:59 PM
گفتگو با ضياءالدين ترابي

شعر پایداری شعر درد و عاطفه است


سینا علیمحمدی

نه تنها شعر، که اصولاً هنر زاییده و برخاسته از مقاومت است؛ مقاومتی که در ذهن پویا و خل*ّاق شاعر در برابر جهانی ناشناخته و مُبهم شکل می‌گیرد و تنها تلنگر و بهانه‌ای کافی است تا بر سطرهای کاغذ جاری شود. آن هنگام دیگر کسی و چیزی نمی‌تواند در برابر این مقاومت ِافروخته بایستد؛ حتي اگر آن کس خود خالق اثر ـ شاعر ـ باشد چرا که در زمان سرودن ِ شعر، شاعر چاره‌ای جز برداشتن قلم و نوشتن ندارد.
ضیاءالدین ترابی را بیش از ترجمه‌هایش با مجموعه‌های شعر و نقدش می‌شناسیم؛ اما به تازگی از وی ترجمة پنج جلدی شعر مقاومت ملل به چاپ رسیده است؛ شعرهایی که از حنجرة سرخ سیاهان آفریقا و از اعماق وجود برده‌های فراموش‌شده در لابه‌لای سطرهای تاریخ بر آمده است. آمیزه‌ای از درد، عشق و فریادِ آزادی‌خواهی که هر انسانی را تحت تأثیر قرار می‌دهد.
شعر مقاومت ملل، مؤلفه‌ها و پارامترهای گوناگون آن، موضوع بحث وگفت‌وگویی با ترابی است که در پی می‌آید.


پیش از هر چیز ما با یک پدیدة هنری به نام «شعر» روبه‌رو هستیم که هنوز نتوانسته‌ایم تعریفی دقیق از آن ارائه کنیم تا چه رسد به ترکیبهایی مانند: شعر مقاومت، شعر اعتراض و ... . به نظر شما می‌توان شعر جنگ یا مقاومت و ... داشته باشیم؟


ما با مسئله‌ای به نام «شعر» و «چیستی‌شناسی» آن مواجه هستیم واقعیت این است که شعر به دو بخش تقسیم می‌شود. یک بخش محتوا و بخش دیگر فرم و ساختار که شامل تصویر، عناصر تصویرساز، صنایع لفظی و معنوی، تکنیکهای شاعرانه و ... است؛ این بخش در زیبایی‌شناسی شعر مطرح می‌شود و هیچ ربطی به محتوای شعر ندارد و برای خودش یک فضای مستقل و جداگانه‌ای است. اما موضوعی که شما مطرح کردید موضوع قابل تأملی است.
ببینید این اسم‌گذاریهایی است که بر اساس محتوا صورت می‌گیرد، از قدیم در شعر دو نوع تقسیم‌بندی داشته‌ایم، در ایران شعر را بر اساس قالبهای شعری مثل قصیده، غزل، مثنوی و ... تقسیم‌بندی می‌کردند و به محتوای شعر توجهی نداشتند، اما در غرب شعر را از نظر محتوایی نگاه می‌کردند: شعر حماسی، شعر تراژدی، شعر دِرام و ... .
پس متوجه می‌شویم که طبقه‌بندی محتوایی شعر، ریشه‌اش در غرب است و سپس این تعریف و نوع ِطبقه‌بندی وارد ایران شده است و الان در شعر معاصر، ما شعرهایی حماسی، طنز و ... داریم.
اما در قرن نوزده و بیست گروهی از شاعران به جای تغزل و غنا که بخش عمده‌ای از محتوای شعرهای پیش از این دوره را تشکیل می‌دادند به مسائل اجتماعی روی آوردند و شعرهایی سرودند با مضامین و محتوای اجتماعی که بعدها شعر اجتماعی نام‌گذاری شد و دقیقاً در همین جاست که شعر نو ( poetry) در جهان خودش را مطرح می‌کند. در حقیقت ویژگی شعر نو در غرب اجتماعی بودن شعرهاست، هر چند خود این شاخه انواع مختلفی دارد؛ شعرهایی در مورد کار و کارگر، فئودالیته، آزادی، مبارزات طبقاتی، ضد استعمار و ... همة این موارد شاخه‌های فرعی شعر اجتماعی‌اند اما حس و انگیزة مبارزه در تمام آنها مشترک است.
البته این نوع نگاه تنها در موضوع و محتوا برای شعر اتفاق مي‌افتد و فکر نمی‌کنم به مؤلفه‌های شعری و عناصر شعرساز ارتباطی داشته باشد.
اگر ما برگردیم به تعریفهایی که از شعر شده در یکی از این تعریفها، که مربوط به رمانتیکهاست، شعر را برخاسته از هیجانهای خودبه‌خود می‌دانند و می‌گویند: «شعر غلیان هیجانهای خودبه‌خود فردی است.» پس می‌بینیم که گره‌خوردگی احساس و عاطفه با یک فضای شاعرانه اساسِ شعر ِ رمانتیکها را پدید می‌آورد؛ رمانتیکها شاعرانی هستند که در انقلاب شعری خودشان همة موازین شعری را کنار می‌گذارند و شعر را بیشتر عاطفی و هیجانی می‌دانند. اگر این تعریف را بپذیریم شعر پایداری دقیقاً بهترین و کامل‌ترین شعر جهان محسوب می‌شود چون به طور مستقیم از عاطفة فردی انسان سرچشمه می‌گیرند و موضوعاتش هم کاملاً عاطفی است؛ یعنی رابطة انسان با انسان. به همین دلیل می‌بینیم که از نظر تعریف شعری، شعر است ولی چون شاعر هنگام سرودن شعر پایداری بیشتر تابع عاطفه و احساس است به همین دلیل کمتر به ظرافتهای شعر از قبیل بدیع و بیان توجه می‌کند لذا نمی‌توان فرم را به آن صورت که در شعر ناب مطرح است در این کارها دید و بیشتر از طریق برانگیختن عاطفه بشری است که به سمت شعر شکل می‌گیرد.


این مبحثی که شما می‌گویید کاملاً تئوریک است. اگر نمونه‌های عینی را از کتاب ذکر کنید شاید بهتر بتوان نتیجه‌گیری کرد.


شاعر معروف روس آنا آخماتوا، در شعر بلندی می‌گوید:
نمی‌دانم چقدر به اعدامم باقی مانده است
آنچه بر جای مانده، گلهای غبارآلود است و
بخوردانهایی که جرنگ‌جرنگ می‌کنند
گامهایی که می‌دوند
به جایی در ناکجاآباد
و ستارة بزرگی که زل می‌زند به چشمانم
و مرا به هلاکتی حتمی تهدید می‌کند ...
یا آرتور رمبو، شاعر فرانسوی، می‌گوید:
رودخانه موهایش را می‌مکد
و چشمان آبی‌اش را تکان می‌دهد
او خوابیده است
با دو سوراخ ِ سرخ در پهلوی راستش ...
تصویری است از سربازی که در جنگ مُرده است و زخم جنگ و مرگ را به این صورت به تصویر می‌کشد.
یا اسماعیل کاداره، شاعر سرشناس آلبانی که در ایران بیشتر به عنوان یک رمان‌نویس مطرح است، در شعر بلندی که برای استقلال آلبانی سروده تفنگ را به عنوان عنصر مقاومت در نظر گرفته و می‌گوید:
این لولة تفنگ
بر شانة آلبانیاییها روییده است
مثل استخوانی تیز و بلند
و با تقدیری سخت
به مهرة پشتش گره خورده است ...
این تصویرهایی که سرشار از حس و عاطفه‌اند، طبیعی است که شاعرانه هم هستند؛ تصویرهایی زنده از واقعیتهای تلخ زندگی که نمی‌شود به سادگی از کنارشان گذشت. اصولاً شاعران به دنیا آمده‌اند تا دو مسئولیت مهم را عهده‌دار شوند: یکی به تصویر کشیدن زیباییهای جهان و دیگری تثبیت موقعیتهای اجتماعی برای آیندگان، یعنی ثبت لحظه‌های مبارزه انسان که هر دو در جای خود باارزش هستند.
در مقابل شعرهای هیجانی و سرشار از احساس و عاطفه با اشعاری کاملاً ایدئولوژیک نیز برخورد می‌کنیم که به معنای ریتسوسیِ آن هر یک حد و مرزهایی برای خودشان تعیین می‌کنند و حتي از نظر محتوایی اندیشمندانه و متفکر می‌نمایند و این موضوع با صحبت قبلی شما در تناقض است و تا حدودی شعریت آثار را کم‌رنگ می‌کند!!
آنها که شعر را به عنوان ایدئولوژیک بودن محکوم می‌کنند حرفی سیاسی می‌زنند. هیچ انسان ِ بدون ایدئولوژی نداریم. هر شاعری یک جهان‌بینی دارد و با توجه به آن جهان‌بینی شعر می‌گوید به همین دلیل اگر شما بخواهید مثلاً جریان کمونیسم را در ادبیات بررسی کنید در می‌یابید شاعرانی که به جهان‌بینی مارکسیستی اعتقاد دارند یک نوع شعر می‌گویند و در همان جامعه شاعرانی که مخالف مارکسیست هستند ضد آن شعر را می‌گویند. حساب ِدو دو تا چهار تاست. چگونه می‌شود شعر مارکسیستها شعر نباشد یا حداقل شعر خوبی نباشد ولی شعر مخالفانشان شعر ناب باشد پس اگر این گونه نگاه کنیم شعر در جهان سرمایه‌داری شعر نیست چون مخالف مارکسیسم است.
متأسفانه تعریفها ناقص هستند کسانی که این همه به شعر انقلاب و متعهد خرده می‌گیرند و می‌گویند ایدئولوژیک است خودشان از یک ایدئولوژی حرف می‌زنند، ایدئولوژی که در آنها نهفته است.
شعر حاصل جهان‌بینی شاعر است، این جهان‌بینی می‌تواند باز یا بسته باشد؛ برای مثال وقتی در چین مائو، اولین سخنرانی‌اش را ایراد می‌کند این سخنرانی به مانیفست شعرِ بعد از انقلاب کمونیستی در چین تبدیل می‌شود یا سخنان لنین در روسیه یک مانیفست ادبی می‌شود و شما در کتابهای نقد ادبی مارکسیستها می‌بینید که همه به این سخنان ارجاع می‌دهند. این جهان‌بینیها وسیع نیستند در حالی که در مکاتب بزرگی مثل اسلام، مسیحیت و حتي زرتشتی‌گری ما با یک جهان‌بینی عمیق و وسیع مواجه می‌شویم و بُعد، بُعدِ انسانی است لذا یک نفر می‌تواند مسلمان یا مسیحی باشد و شاعر هم باشد همین طور که تی.اس.الیوت، شاعر بزرگ و معروف انگلیسی، با آن شهرت جهانی‌اش یک مسیحی متعصب است و دقیقاً فرهنگ مسیحیت را در شعرش پیاده می‌کند؛ پس یا الیوت شاعر نیست یا سؤال شما اشتباه است!


من معتقدم الیوت را جهان پذیرفته است اما به عنوان یک شاعر، نه یک ایدئولوژیست! بین دین به عنوان یک جهان‌بینی و شعر هم هیچ مغایرتی وجود ندارد اما در خیلی از شعرهای کتاب، شعریت، قربانی ِمحتوا، جهان‌بینی، ایدئولوژی و حتي شعارزدگی مي‌شود.


قبول دارم که بعضی از شعرها بیش از اندازه شعاری مي‌شود ولی این شعارها تلخ و در عین حال بسیار گزنده و بیدارکننده هستند؛ مثلاً وقتی یک شاعر اسپانیایی، به نام پاچه کو، مي‌گوید:
کاش مي‌شد شما را تا سر حد مرگ بگزم
کاش مي‌شد با یک ضربت
رگان کثیف پیکرتان را پاره‌پاره کنم
و تُهی سازم آن را
از تمام لجنی که در آنها جاری است ...
چقدر باید شاعر از اتفاقات پیرامونش آسیب و تأثیر گرفته باشد تا چنین فریادی بکشد. عاطفه‌ای که در این شعر نهفته است به قدری غنی و قوی است که مجالی به مخاطب نمي‌دهد تا به فرم و ساختار بیندیشد. پیش از این اشاره کردم که شعر پایداری شعر عاطفه است، اما عاطفه مانع حضور اندیشه نمي‌شود و درست همین جاست که مسئلة شعاری بودنِ بعضی شعرها مطرح مي‌شود؛ شعر شعاری در حقیقت شعری است که به جای عاطفه و تخیل در آن اندیشه حضور پ*ُررنگی دارد و شاعر به جای شعر گفتن حرفهای اندیشمندانه مي‌زند.

Shaere bozorg
09-13-2007, 08:00 PM
شما معتقدید شعر باید فرم و ساختی داشته باشد، آیا این اعتقاد در شعرهای پایداری که ترجمه کردید حضور دارد؟


بله، ببینید! کسی که شاعر نباشد نمي‌تواند شعر بگوید؛ شاعر پایداری در درجه اول باید شاعر باشد و شعر را بشناسد به هر کلام موزون یا غیر موزونی که نمي‌توان شعر گفت شعر تعریفی دارد کلی، که شامل شعر پایداری هم مي‌شود. هر چقدر که شاعر قوی‌تر و توانا‌تر باشد مي‌تواند شعر بهتری بگوید حال این شعر، چه شعرِ شخصی باشد یا عاشقانه یا اجتماعی هیچ فرقی نمي‌کند.
بسیاری از شاعران و منتقدان هم‌روزگارمان بر این باورند که در شعر نباید حکمی صادر شود در این صورت از شعریت اثر مي‌کاهد؛ اما همان طور که خودتان اشاره کردید در کارهای مقاومت همیشه یک اندیشة قوی و تا حدی از پیش تعیین شده وجود دارد.


آیا «شعر» مي‌تواند حامل اندیشه‌ای قوی باشد و در عین حال «شعر» بماند؟


کسی نگفته است که شعر باید فاقد اندیشه باشد. اصولاً انسان موجود اندیشه‌ورزی است و طبیعی است که در همة پدیده‌های ناشی از انسان مي‌توان اثر اندیشه را پیدا کرد. هیچ کس بدون اندیشه کاری را انجام نمي‌دهد. ولی در شعر بین اندیشه و اندیشیده شعر گفتن تفاوت است. هر شاعری وقتی شعری مي‌گوید خواه ناخواه اندیشه و جهان‌بینی‌اش هم در شعر جاری مي‌شود. اما بر اساس اندیشة خاصی شعر گفتن فرق مي‌کند. مثل این است که الان شما از شاعری بخواهید دربارة «شب» شعر بگوید یا دربارة «بهار» و ... دقیقاً همان طور که در کلاسهای انشاء در مدرسه از دانش‌آموزان مي‌خواهند. به همین دلیل هم عمری است که در مدرسه‌های ما تنها انشاء مي‌نویسند ولی هیچ یک از این انشانویسها، نویسنده نمي‌شوند، چرا که انشاء دستوری و فرمایشی است و موضوعش از پیش تعیین شده است ولی در نویسندگی، نویسنده جهانِ ِخلاق‌ِ خودش را طراحی مي‌کند و مي‌سازد. در شعر هم همین طور است نمي‌توان از کسی خواست در مورد چیزی شعر بگوید. این دیگر شعر نیست کلامی فرمایشی است؛ شعرهای پایداریِ اصیل فرمایشی نیستند اصیل‌اند و واقعی و به همین دلیل مستقیماً از دل و جان شاعر سرچشمه مي‌گیرند و بسیار عاطفی و تأثیرگذارند.


تا چه اندازه در شعرهای پایداری با عناصر شعرساز و تصویرساز مواجه شدید و شاعران مقاومت جهان به چه شکل از این عناصر بهره بردند؟


در شعرهای پایداری عناصر تصویرسازی مثل تشبیه و استعاره و کنایه و ... را مي‌توان دید، اما در مقایسه با شعرهای معمولی کمتر استفاده شده است ولی بدون این عناصر که نمي‌توان شعر گفت. وقتی شاعری به نام اودرلرد در شعری به نام «انقلاب» مي‌گوید:
پوستم خشکیده است
به زودی آن را
مثل مارمولکی
در طلوع ِ ماه نو پهن خواهم کرد
به راحتی مي‌توان دریافت که شاعر برای ارایة تصویری شاعرانه و تأثیرگذار از تشبیه استفاده مي‌کند.
یا هنگامی که خورخه لوییس بورخس، شعری در رثای فرانسیسکو دولاپریدا مي‌سراید همین کار را انجام مي‌دهد:
گلوله‌ها در شام آخر صفیر مي‌کشند
بادی برخاسته
و خاکسترها در باد شناورند
روز و جنگ بی‌قواره در حال نابودی‌اند
و پیروزی از آن دیگران است
بربرها پیروز شده‌اند
ملاحظه کنید با به کار بردن «شام آخر» در این شعر با تلمیحی شاعرانه شب آخر دولاپریدا را با شب آخر عیسی مسیح (ع) به هم گره مي‌زند و در نتیجه با چنین مقدمه‌ای کشته شدن او را به دست شورشیان به تصویر مي‌کشد.


آقای ترابی شاید این سؤال را باید ابتدای گفت‌وگو مي‌پرسیدم: اصلاً چه شد که به سراغ شعر مقاومت ملل رفتید آن هم با این حجم و گستردگی که در ژانر خودش مسبوق به سابقه نبود؟


من از سالهای پیش شعر جهان را مطالعه مي‌کردم و حاصل ِ قسمتی از آن ترجمة یکصد شعر از یکصد شاعر جهان بود که چاپ شده است. اما در این مورد خاص باید بگویم انگیزة کار خودش با شعر پایداری شروع شد. در طول مطالعاتم به شعرهایی برخورد کردم که تحت روابطی خاص و مشترک سروده شده بودند؛ مثل جنگ، مبارزه، زندان، اعتراض و ... این موارد با بسامد بسیار بالایی در شعر جهان حضور داشتند. در این میان یک جُنگ کاملی از شعر معاصر ایرلند به دستم رسید که وقتی شعرهایش را مي‌خواندم متوجه شدم به دلیل نوع ساختار اجتماعی که دارند و بیشتر از نیم قرن درگیر جنگ بودند مقاومت و پایداری تأثیر ویژه‌ای در شعرهایشان گذاشته است و بعد از آن که روی شعر معاصر چین تحقیق مي‌کردم دیدم شعر چین هم از نظر پایداری فوق‌العاده غنی است چرا که چینیها حدوداً قبل از جنگ جهانی اول درگیر جنگ بودند و سپس ژاپنیها به چین حمله کردند و همچنین مبارزات انقلابی فراوانی برای حذف افکار خاصی که به قدرت مي‌رسیدند در این کشور وجود داشته است. در ادامة مطالعاتم به شعر آفریقا رسیدم، به ویژه کشوری مثل آفریقای جنوبی که سالهای سال درگیر مبارزه با نژادپرستان بوده، همة این مسائل دست به دست هم داد که من تحت تأثیر مؤلفة انسانی و عاطفی که در این شعرها بود قرار بگیرم و به طرف این شعرها کشیده شوم ضمن اینکه خود ما هم در ایران درگیر جنگ بودیم و دقیقاً این زمینه و حس در خودم وجود داشت.


مبنای انتخاب و طبقه‌بندی شما در مجموعة شعر مقاومت ملل بر اساس جغرافیا و قاره‌هاست، مثلاً در مقدمة جلد پنجم مي‌نویسید: «شعرهای مقاومت آمریکا در مقایسه با شعرهای مقاومت آسیا و اروپا بسیار متنوع و گوناگون مي‌نماید» آیا مي‌توان گفت موقعیت جغرافیایی بر روی شعر شاعران تا این حد تأثیرگذار است؟


تنها مسئلة جغرافیا و قاره‌ها نیست، از نظر تاریخی، اجتماعی و فرهنگی این قاره‌ها با هم متفاوت هستند. آسیا به عنوان کهن‌ترین و متمدن‌ترین بخش جهان خودش یک دنیایی از فرهنگ است که امروزه با عنوان فرهنگ شرقی در جهان مطرح است و کاملاً با فرهنگ غرب که مبتنی بر جهان‌بینی مادی است متمایز است یا قارة آفریقا شرایط خاص خودش را دارد. یک بخش متمدن شمالی مثل مصر و یک بخش که سالها و قرنها وحشی باقی مانده بود، انسانهایی که در جنگل و کنار رودخانه به صورت قبایل وحشی زندگی مي‌کردند. طبیعی است که یک آفریقایی جهان را به رنگ دیگری مي‌بیند. در بقیة قاره‌ها هم این تفاوتها به چشم مي‌آید، حتي وقتی بحث زبان و شعر پیش بیاید اینها به طور مستقیم با تفکر و فرهنگ گره خورده‌اند و قطعاً در یک زبان مي‌توانیم ریشه‌های فرهنگی و تاریخی مردمش را پیدا کنیم. پس یک شاعر آلبانیایی یا فرانسوی را نمي‌توان در کنار یک شاعر چینی قرار داد چرا که دو فرهنگ و اندیشة متفاوت دارند همان طور که هیچ کدامشان را با یک شاعر آفریقایی نمي‌توان مقایسه کرد.


بحث دیگری که در این حوزه مطرح مي‌شود هویت است در بسیاری از شعرهای کتاب به ویژه مجموعه شعر آفریقا یا شعر سرخ پوستان مشاهده مي‌کنیم شاعرانشان به دنبال یک هویت گم‌شده یا از دست رفته هستند تا چه اندازه در شعرهایی که ترجمه کردید با این مسئله برخورد داشتید؟


هر شاعری به عنوان یک انسان دو هویت دارد؛ یک هویت فردی که انسانی را از انسان دیگر متمایز مي‌کند و دوم مجموعة ویژگیهایی است که مردم یک سرزمین را از سرزمینهای دیگر جدا مي‌کند. مثلاً ما در ایران یک هویت ایرانی داریم که شش هفت هزار سال پشتوانة فرهنگی را با خودش یدک مي‌کشد که این هویت، پیش از اسلام و بعد از اسلام متفاوت است؛ یعنی بازتاب افکار و اندیشة ایرانیان باستانی که مسلمان شدند را در هویت و رفتارهایشان مي‌بینیم. هویت مجموعه‌ای فرهنگی و طبیعی است که شاعر در هنگام سرودن تحت تأثیر هویتی باشد که از او گرفته شده یا به آن توهین شده است. در شعرِ شاعران ِمقاومت هویت یک نوع ابزار و فرهنگ مقاومت است. در آفریقا با ورود سفیدپوستان، که به دلیل رنگ پوست خودشان را برتر مي‌دیدند، رنگ پوست سیاه که جزئی از هویت آفریقاییها بود را پست دانستند و به همین دلیل این نوع برخورد در شعر آفریقا تبدیل به یک جریان انقلابی شده است و مشاهده مي‌کنیم که شاعران آفریقا برای سیاهی امتیاز و ارزشی خاصی قایل‌اند، آن گونه که شاعری مي‌گوید:
سیاهم‌
مثل گوشتی که
پوستش را کنده باشند ...
یعنی به دلیل سیاهی خودشان را اصیل‌تر مي‌دانستند و در وصف سیاهی شعر مي‌گفتند. در فرهنگ ما سیاهی اهریمنی است و مظهر تباهی ولی در فرهنگ آفریقا سیاهی اهورایی است.


با توجه به وجود اسطوره‌های قدرتمند در ادبیات کشورهای مختلف مثل یونان، رم، یا حتي باورداشتهای کهن در تمدنهای گوناگون، آیا استفاده از این موضوع چه به صورت فرامتن و یا تلمیح، برجستگی خاصی در شعرهای مقاومت ملل داشته است؟


یکی از مواردی که شاعران در سرودن شعرهای مقاومت از آن بهره گرفته‌اند و من در طول ترجمه بارها با آن روبه‌رو شدم استفاده از داستانها و افسانه‌های بومی است. شعر اروپا بیشتر تحت تأثیر اسطوره‌های یونانی است و خیلی از شعرها پیوندی ناگسستنی با آنها دارند. حتي یک شاعر ایتالیایی به نام پروپرتیوس، که پیش از میلاد زندگی مي‌کرده است، در شعرش به حمله خشایارشاه به یونان و مقاومت یونانیان اشاره کرده است و خیلی وسیع هم از آن بهره گرفته البته با آن روایت یونانی‌اش که مي‌گویند سپاه اندکی از یونان در مقابل خشایارشاه مقاومت کردند و پیروز شدند. در شعر آمریکای لاتین هم عناصر فرهنگ «مایا» و آن باورهای خاصشان به خدای خورشید در شعرهایشان وجود دارد. در شعر آفریقا هم مسئله نیاکان جای اسطوره‌ها را مي‌گیرد. نیاکان یک مجموعة سنتی است که در آفریقا خودش یک فرهنگ است که برایشان در حد آفریدگار مقدس مي‌باشد. وقتی سنگور، شاعر مطرح سنگالی، از مونیکو حرف مي‌زند مونیکو یک سمبل آفریقایی است که من در اکثر این موارد به صورت زیرنویس توضیح داده‌ام. تقریباً مي‌شود گفت با کمتر شعری روبه‌رو مي‌شویم که فرامتنهایی نداشته باشند، در اکثر شعرها ارجاعات مختلف وجود دارد.
وقتی به شاعران مطرح جهان نگاه مي‌کنیم متوجه مي‌شویم که اکثر آنها شاعران جنگ و مقاومت هستند؛ مثل: پل الوار، لویی آراگون، آنا آخماتوا، اکتاویو پاز یا حتي نرودا.

Shaere bozorg
09-13-2007, 08:01 PM
چرا شاعران جنگ و دفاع مقدس ما نتوانستند چنین جایگاه و اهمیتی را به دست بیاورند؟


در ایران این مسئله از جنبه‌های گوناگون قابل بررسی است شاعران مطرح ما یک سیاست ضد جنگ را در پیش گرفتند شاعران مطرح و شناخته‌شدة ما، به غیر از یکی دو مورد مثل «اخوان» تقریباً دربارة جنگ سکوت اختیار کردند؛ باید رفت و ریشه‌یابی کرد چرا آنها بی‌تفاوت بودند. هر چند این نوع نگاهشان بر مي‌گردد به این موضوع که آنها جنگ را یک بازی دیدند و فکر کردند اگر در این بازی شرکت نکنند بهتر است؛ لذا نتوانستند جنگ را حس کنند و متوجه شوند که افرادی از این کشور به نوعی در این جنگ مي‌میرند؛ انسانهایی که جوانی، جان و اعضای بدنشان را از دست مي‌دهند. به اعتقاد من شاعران ما آدمهای کم‌جنبه‌ای بودند یعنی نتوانستند جهانی به مسئله نگاه کنند. جنگی که در عراق با تجاوز آمریکا شکل گرفت شاید برای ما ایرانیها که هشت سال با صدام حسین جنگیده بودیم خیلی تأسف‌بار نبود اما شاعران جهان که از بیرون نگاه مي‌کردند برای ملت مظلوم عراق و تجاوزی که صورت گرفته بود آثار مختلفی سرودند و در مطبوعات و رسانه‌های گوناگون ارائه کردند. همین آقای هارولد پینتر که امسال جایزة نوبل را بُرد یک شعر بلند و فوق‌العاده تندی برای آمریکا در رابطه با جنگ عراق گفته است. شما ببینید شاعران جهان چگونه تحت تأثیر قرار گرفتند، ولی من نمي‌دانم شاعران پُرمخاطب و مطرح ما چگونه توانستند در مورد جنگی که در دو قدمی ما اتفاق مي‌افتاد و هم‌وطنان و برادرانمان را مي‌کشتند سکوت کنند و در شعرهایشان هیچ حس و فضایی در این رابطه ایجاد نشود یا اگر مشاهده شده بسیار کم‌رنگ و بی‌تأثیر است.
از سوی دیگر تعریفی که از شعر در ایران داریم خیلی ظاهری است؛ برای نمونه یکی از دوستان که چهار جلد کتاب تحقیقی در مورد جنگ منتشر کرده است، مشخص است که کتابهای شاعران را تنها ورق زده است و بسیاری از شعرهای موفق را از قلم انداخته است. ضمن اینکه بیشتر کسانی که در رابطه با شعر پایداری مطلب نوشته‌اند ذهنیت سنتی دارند و شعر خوب در نظرشان حتماً باید وزن و قافیه داشته باشد و به متنهایی که تنها یک سری کلمات شعاری هستند بها و ارزش مي‌دهند حتي جایزه مي‌دهند، و هورا مي‌کشند پس طبیعی است در چنین فضایی دشوار بتوان سره را از ناسره تشخیص داد.
نکتة دیگری که در این رابطه وجود دارد به شناخت شاعران ما از شعر جهان بر مي‌گردد؛ بسیاری از شاعران ما تسلط اندکی به شعر جهان دارند و این در حالی است که وقتی شعر مقاومت ملل را با دقت بخوانیم متوجه مي‌شویم که بسیاری از شاعران که برای جنگ شعر گفتند خودشان در جنگ کشته شدند یا شرکت داشتند. وقتی فرانکو در اسپانیا قدرت را در دست مي‌گیرد شاعران بسیاری در زندانها مي‌میرند یک شاعر اسپانیایی مي‌گوید:
می‌نویسم دریا
می‌نویسم جنگل
طرح درخت از یادم رفته است ...
این شاعری است که جنگ و مقاومت را در درونش حس کرده است و تجربه کرده، سالهای سال زندانی بوده به طوری که شکل درخت را فراموش کرده است ولی لغت جنگل و دریا در ذهنش باقی مانده است.


شما به این نکته اشاره کردید که شاعران ما یک سیاست ضد جنگ اتخاذ کردند در غرب هم به ویژه پس از جنگ جهانی دوم شاهد شعرهای ضد جنگ بودیم آیا مي‌توان گفت شاعران ما از این حرکت تأثیر گرفتند؟


دقیقاً همین طور است. بیشتر شاعران ما در جبهة ضد جنگ قرار مي‌گیرند و این موضوع ادامة حرکتی است که بعد از جنگ جهانی دوم در غرب اتفاق افتاد. به طور کلی بعد از جنگ جهانی دوم به دلیل ویرانیهایی که جنگ در اروپا به وجود آورده بود و نیز به دلیل کشتار انسانهای بی‌گناه در طول جنگ حرکتی در شعر غرب به وجود آمد که حاصلش به عنوان شعر ضد جنگ شناخته شد. گروهی از شاعران غربی هم اگر به مسئلة جنگ پرداختند بیشتر به جنبة ویرانیها و تراژیک آن اشاره کردند. در واقع یکی از دلایلی که شعر پایداری و جنگ تحمیلی مورد توجه شاعران به اصطلاح روشنفکر قرار نگرفت همین تأثیرپذیری از غرب بوده است به علاوة اینکه اکثر شاعرانی که در ایران شعر پایداری مي‌گفتند بیشتر از قالبهای سن*ّتی استفاده مي‌کردند؛ شاعران نوپرداز ما به این آثار به عنوان شعر نگاه نمي‌کردند و لذا نه مطالعه کردند و نه تأثیری از آنها گرفتند.


دربارة ترجمة شعر نظریات مختلفی وجود دارد. کسی مثل رابرت فراست مي‌گوید: «شعر آن چیزی است که ترجمه‌نشدني باشد» و در مقابل این نظریه کسانی معتقدند: «جوهرة شعر پس از ترجمه مشخص مي‌شود.» نظر شما در این رابطه چیست؟


درست است که در ترجمة شعر از زبانی به زبان ِدیگر زیباییهای زبانی شعر ممکن است از بین برود و این طبیعی است؛ ولی دلیل نمي‌شود شعر را ترجمه نکنیم. مهم این است که چه کسی شعر را ترجمه مي‌کند. هر کسی صلاحیت ترجمة شعر را ندارد. تنها کسی که خودش شاعر است مي‌تواند یک ترجمة موفق ارایه کند چرا که تنها شاعر مي‌تواند وارد جهان پشت کلمات شود و آنجاست که جوهرة شعر مطرح مي‌شود؛ جوهرة شعر ریشه در تخیل دارد. تخیل را در هر زبانی که بیان کنیم پس از ترجمه نیز پا برجاست. اصل و اساس شعر تخیل است؛ زبان تنها تجلی‌گاه شعر محسوب مي‌شود و اساس شعر نیست. کسانی که درباره ترجمه به این برداشت غلط رسیدند کسانی بودند که شعر را در ظاهر زبان مي‌دیدند. نمونه‌اش شعرهای حافظ، خیام و مولاناست. اگر ترجمه‌نشدني بود پس چرا این همه به زبانهای مختلف ترجمه مي‌شود؟ پس قطعاً چیزی پشت کلمات نهفته است که تنها یک شاعر مي‌تواند آن را حس و درک کند. خود من از برشت شعرهای فراوانی به فارسی خوانده بودم و همیشه مي‌گفتم که چرا برشت را مي‌خواهند به عنوان شاعر مطرح کنند چون در ترجمه‌هایی که خوانده بودم با یک نثر مواجه مي‌شدم نه شعر تا اینکه چند نمونه از آثارش را با ترجمة انگلیسی خواندم و تازه متوجه شدم که چه اندازه در شعر توانمند است. پس مي‌بینید که مسئله مترجم و توانایی‌اش بسیار مهم است. حتي شاعری مثل برودوسکی که جایزه نوبل را برده است و سالها به آمریکا تبعید شده بود شعرهایش را به روسی مي‌گفت و سپس خودش آنها را به انگلیسی ترجمه مي‌کرد، یا جبران خلیل جبران هم تعدادی از آثارش با نظارت خودش ترجمه شد؛ این حاکی از اهمیت ترجمه و تأثیرش در موفقیت اثر می‌باشد.


شما یک جلد از مجموعة شعر مقاومت ملل را به مرگ اختصاص داده‌اید. نوع نگاه و تلقی شاعران به مرگ و جنگ که پیوستگی مفهومی خاصی با هم دارند چگونه بود؟


وقتی شعرها را ترجمه مي‌کردم متوجه شدم که یک موضوع مشترک در شعرها وجود دارد یا بهتر بگویم موضوعات مشترک زیادی بود ولی مرگ جذابیت و بسامد ویژه‌ای داشت. در نتیجه شعرهایی را که در رابطه با مرگ و کشتار بود طبقه‌بندی کردم و از زوایای مختلف با مرگ و شهادت و موضوعات واحد در شعر خودمان مقایسه کردم. در تمام این نمونه‌ها مرگ انسانی که در جنگ کشته مي‌شود محترم و قابل تجلیل است گرچه در خیلی از آثار به مرگ، مادی نگاه کردند. نقطة مشترک دیگر مرگِ دشمن بود. در تمام جهان، مرگ ِ دشمن، مرگ ِ پست و فرومایه‌ای است؛ مثلا این نمونه از پابلو نرودا در رابطه با بالبووا، که فرمانده نیروی دریایی اسپانیا بوده، را دقت کنید، انتهای شعر در رابطه با مرگ اوست:
وقتی سر بالبووا را بریدند
سرش به دیرک دار چسبید
و نور چشمانش
تحلیل رفت
و از طناب دار سقوط کرد
و مثل قطره درشتی از چرک و کثافت
در زمین فرو رفت و محو شد ...
ببینید چقدر تلخ با مرگ دشمن برخورد مي‌کند.


یکی از ابعاد جنگ و مرگ، مسئلة شهادت است که در فرهنگ ما و به تبع آن در شعر شاعران ما بسیار اهمیت داشته است. آیا چنین مفهوم و بُعدی از مرگ (شهادت) در دیگر آثار جهان به چشم مي‌آید؟


مرگ به مفهوم شهادت با آن ابعاد و تعریف خاصش که ما داریم تقریباً در شعر جهان یا حداقل در شعر جهان غیر اسلام به ندرت دیده مي‌شود. گرچه آنها کلمه شهید را مي‌شناسند اما تا آنجا که من مطالعه و تحقیق کردم بسیار کم در شعرهای مقاومت و مذهبی به کار مي‌گیرند؛ مثلاً در شعر میلتون با آن مفهومی که ما به کار مي‌بریم مواجه شدم ولی باید اذعان کنم که مفهوم شهادت که ما در آثارمان داریم در نوع خودش بی‌نظیر است و این باعث مي‌شود که شاعران ما بتوانند جلوه‌ها و تصویرهایی جدید و بدیع از مرگ در آثارشان خلق کنند.


منبع:مجله شعر

Shaere bozorg
09-13-2007, 08:06 PM
زندگی نامه ی یکی از شعرای آزادی خواه


عارف قزوینی، شاعر ترانه سراس مشروطيت


http://hadisnews.com/include/thum.php?/media/Image/v661araf.jpg (http://hadisnews.com/?type=dynamic&lang=1&id=1594#)
ساناز؛ اسمم ابوالقاسم، تولدم در قزوین، پدرم ملاهادی وكیل ... عارف قزوینی اگرچه نیازی به معرفی ندارد، اما خود را اینگونه می شناساند. ابوالقاسم عارف قزوینی فرزند ملا هادی متخلص به عارف در سال ۱۳۰۰ ه ق برابر با ۱۲۵۸ خورشیدی دیده به جهان گشود. او بی جهت " شاعر ملی " لقب نگرفته ؛ عارف در دوره ای به تصنیف سرایی و خوانندگی پرداخت كه سران شیفته ای به خاطر وطن بر زمین درغلطیدند. اشعار او با مشروطه و آزادی خواهی گره خورده و البته بسیاری از آنها هنوز تازگی دارند و برای خاطره فراموشكار مردمان ایران زمین، یادآور روزگار كج رفتار و خیانت سران و حماقت زیر دستان اند


ویكه در قزوین تولد یافت، دوره نوجوانی را به خواست یا اجبار پدر به تحصیل موسیقی وخط مشغول شد. البته آن موسیقی كه او را بدان واداشتند، روضه خوانی و نوحه سراییبود. عارف موسیقی را با صدای اساتیدی چون حاج صادق خرازی و میرزا حسین واعظ آغازكرد. وی در جوانی در حالیكه عشق دختری را در سینه داشت و با سری نترس دختر راعلیرغم رضایت خانواده اش به عقد پنهان در آورده بود، به دلیل فشار های خانواده دخترمجبور به ترك دیار شد. اولین سفر او به تهران در همین ایام شكل گرفت. او خود سفرشبه پایتخت را چنین توصیف می كند : " تا آن وقت تهران را ندیده بودم، كه ای كاش هیچوقت نمی دیدم. از آن به بعد در واقع تهرانی شدم ... " آنچه این شاعر آزاده را وا میدارد تا درباره سفرش، اینچنین قضاوت كند، آشنایی اش با موثق الدوله، شاهزاده قجراست كه از صوت داودی او لذت برده و امر می كند تا از آن پس، این خوانده و شاعرهمراه وی باشد. عارف درباره این دوره از زندگی اش می گوید : " در این مدت یك سالچیزی كمتر ، حقیقتا لذت استبداد را برده و دانستم چه چیز خوبی است ... در ظرف اینمدت یك شب آسایش نداشتم ... و در این مدت بدبختانه با اغلب درباری ها آشنا شدهبودم. " وصف عارف تا دربار شاه هم رفت وشاه كه به تازگی از سفر فرنگ برگشته وگرامافونی سوغات آورده بود، عارف را به حضور می طلبد و پس از ضبط صدای او، امر میكند تا عمامه از سرش برداشته و نامش را در ردیف فراشخلوتها بنویسند. عارف اما اینرا نه " اقبال "، كه " ننگی " می شمارد و به هزار حیلت از آن می گریزد.
ازآن پس عارف كه همسر قانونی اش را نیز طلاق داده، تهران و قزوین را برای زندگی برمیگزیند. در همین ایام است كه به درك محضر " خداوندگار موسیقی "، میرزا حسین قلیفراهانی، نایل می آید. گرچه اشعار عارف در این دوره از زندگی اش تا پیش از انقلابمشروطه، چندان زیاد و قابل توجه نیست، اما می توان ویژگی مشتركی را در كل اشعار اینشاعر جست كه در تمام عمر، كم یا زیاد تكرار شده است. این ویژگی، استفاده ایهنرمندانه از ادبیات شفاهی ملی است. او مثل ها و حكمتهای رایج در افواه مردم را بهطرزی شیوا و قابل فهم در اشعاری كه از قالبهای شعر كهن بهره گرفته و یا به تصانیفقدیمی پهلو می زند، استفاده می كند و به این ترتیب جای خود را در قلب توده استوارمی سازد
آشنایی او با حیدر عمو اوغلی را می توان سرآغاز آشنایی او بامفاهیم و اندیشه های آزادی خواهانه برشمرد. عمو اوغلی، سرداری كارآزموده و با تجربهبود و دوستی ارزشمند برای عارف محسوب می شد. از این دوره است كه اشعار شاعر قزوینی،رنگی دیگر به خود می گیرد و او غیر از سخن وطن و آزادی اش، حرف دیگری نمی زند. بیاغراق می توان گفت كه عارف، پرورده حوادث سخت سالهای ۱۲۸۴ تا ۱۳۰۴ و فراز و نشیبهایاین دوران پر آشوب است. او در این دوران، تنها به تهییج عواطف و احساسات خوانندگانوشنوندگان اشعارش اكتفا نمی كند ؛ او با این آگاهی كه مخاطبین اصلی او را توده بیسواد و ناآگاه شكل می دهد، در قالب اشعاری ساده، به بیان مفاهیم و روشنگری حوادث میپردازد. هر حادثه برای او سرمنشا سراییدن شعر یا ساخت تصنیفی است. همین نگاه بهمخاطبین است كه او را وا می دارد تا در شب ۲۸ ذیحجه سال ۱۳۳۳ قمری، اولین كنسرت خودرا كه اولین كنسرت موسیقی هم محسوب می شود، در تیاتر باقراف تهران برگزار كند. دراین كنسرت، او مجلس شورا را خطاب قرار می دهد : چه شد كه مجلس شورا نمی كند معلومكه خانه غیر است یا كه خانه ماست و در ادامه می خواند : خراب مملكت از دست دزدخانگی است زدست غیر چه نالیم كه هر چه هست از ماست تصنیف زیبا و ماندگار " دل هوسسبزه و صحرا ندارد .... " یادگار همین شب است. این دوران از زندگی عارف با درافتادنبا عناصر قدرت توام بود وهر كجا، در شعر یا هنگام اجرای كنسرت، با بی پرواییزورمداران را با نیش قلم و زبان خود می خراشید و اندیشه عاقبت كار خود نداشت ؛ چهیكبار به جهت خشم محمد ولیخان سپهدار ( كه بعدها لقب سپهسالار گرفت )، كه در شعریبه عمد یا غیر عمد عارف نام او را به صورتی نه چندان خوش آیند آورده بود، مورد ضربو شتم قرار گرفت و چندی را در بیمارستان بستری شد
اما جنگ جهانی دوم، او راهم كه مانند بسیاری از آزادی خواهان آن دوران، به طرفداری از دولت عثمانی ( همسایهغربی و همكیش پیشین و فعلی ) برخاسته بود، به مهاجرت به آن دیار كشاند. اما دولتهمسایه، در استقبال از یاران سفر كرده، در پی منافع شخصی بود. چنانكه مدتی بعد،سربازان ترك، برای الحاق آذربایجان به خاك عثمانی به آن منطقه حمله كردند. برایعارف این دوره تنها شناخت همسایه ای سیاسی كار و فرصت طلب نبود ؛ او به قول خودش،" كتابی از فساد اخلاقی بعضی خائنین ایرانی را ورق زد ". درست در همین سالهاست كهانگلیس با خالی دیدن عرصه از رقیبی دیرین ( روسیه )، قصد تصرف كل ایران را در سر میپروراند. عارف نیز همزمان با قیام خیابانی در تبریز و انتحار كلنل فضل الله خان، بهمنظور اعلام انزجار نسبت به اقدام وثوق الدوله در امضای قراردادی با انگلیس، بهتصنیف سرایی و روشن گری مشغول می شود : ..... خانه ای كو شود از دست اجانب آبادزاشك ویران كنش آن خانه كه بیت الحزن است .... صد روز پس از كودتای ۱۲۹۹ توسطرضاخان میر پنج، قوام السلطنه، والی پیشین فارس كه روزهای نخست كودتا، به دستتوانای ریاست ژاندارمری خراسان، كلنل پسیان بازداشت شده بود، به رییس الوزراییمنصوب شد. پسیان، سر به نافرمانی پیچید و در حالیكه محبوبیتی در میان مردم داشت،دست به تشكیل نیرو و حكومت در آن خطه زد. عارف نیز در همین ایام به مشهد سفر كرد ومورد استقبال آن نظامی روشنفكر قرار گرفت. تیره بینی، بی شكیبی و بد گمانی در دورههمراهی اش با كلنل، جای خود را به روحیه ای قوی داد و در این مدت دم از یاس نزد. ویدر همان دوران و به درخواست پسیان، كنسرتی هم در مشهد برگزار كرد. اما دولت پسیانمستعجل بود و دیری نپایید كه با خیانت یارانش، زندگی وی و در نتیجه حیات سیاسینهضتش خاتمه یافت. عارف در رثای این آزاده خون گریه كرد و تا سالی نتوانست كمر راستكند
چندی پس از استقرار قدرت پس از كودتا رضا خان قصد كرسی ریاست جمهورینمود. ندای جمهوری سردار سپه، بسیاری از انقلابیون را فریب داد. عارف نیز در دورانابتدایی كیاست سردار، به طرفداری از او و جمهوری اش پرداخت و حتی كنسرتی به نام " جمهوری " برگزار كرد و گرچه در آن رثای این شیوه از حكومت را می كند، به مذاق رییسجمهور هم خوش می آید. اما تبدیل جمهوری به سلطنت، چشمان بسیاری را نگران كرد. عارفدم فرو نبرد و بدون اندیشه به آینده به ذم آنچه رخ داده بود پرداخت. ابیاتروشنگرانه عارف در این ایام، راه را بر تحمل او از سوی دولت استبداد بست و از اینپس را تا پایان عمر در تبعید گذراند و محكوم به خاموشی شد. اما نام نیك اوبر تاركآزادی خواهی و میهن دوستی ایرانیان می درخشد و اشعار او زبانزد سالكان راه شرافتاست. او را بی جهت " شاعر ملی " لقب نداده اند كه هنوز كه هنوز است، تصانیف حماسی ومیهن دوستانه اش بر زبان مردمان و بر حنجره خوانندگان جاری است. آنچه نیاز جامعهایرانی است، گرچه بی پروایی عارف گونه نیست، اما روشنگری این شاعر نیاز همیشگیایرانیان است تا در كوره راههای بی روشنی، راه از چاله و چاله از چاه باز شناسند كهتنها اسباب استبداد و زورمداری، نادانی مردمان است
عارف که بیشتر به دلیلسرودن تصنیف های میهنی مشهور است سراینده تصانیف عاشقانه نیز هست. تصنیف دخترپریشان زلف! عارف مبهوت!، افتخار همه آفاقی و منظور منی و دیدم صنمی، سرو قدی رویچو ماهی، معدود تصنیفهای عاشقانة عارف قزوینی است. از مشهورترین تصنیف های عارف کهجنبه حماسی میهنی دارد و هنوز هم زمزمه می شود تصنیف معروف از خون جوانان وطن لالهدمیده "است. به بندی از آن عنایت فرمایید؛
از خون جوانانوطن لاله دمیده از ماتمسروقدشان سرو خمیده
در سایه گل بلبل از این غصه خزیده گل نیزچو من در غمشان جامهدریده
چه کج رفتاری ای چرخ, چه بد کرداری ای چرخ,
سرکین داری ای چرخ, نه دینداری نه آئین داری ای چرخ
او در اواخر عمر در همدان گوشه عزلت برگزید. عارف قزوینی، منادی ندای درونی مردم در دوران مشروطیت در دوم بهمن سال ۱۳۱۲ ه شدیده از جهان فروبست. آرامگاه او در همدان واقع است.

Samira
09-16-2007, 09:29 AM
امروز ستم با گام‌های استوارتری می‌گذرد
و سرکوب‌شدگان خود را
برای ده‌هزار سال دیگر بسیج می‌کنند.
خشونت تصریح می‌کند : این‌گونه که هست ، برجای نیز می‌ماند.

هیچ صدایی
جز صدای حاکمان به‌گوش نمی‌رسد و
استثمار در بازارها فریاد برمی‌آورد : تازه حالا
دست به‌کار می‌شوم.

اما بسیارند اکنون در میان سرکوب‌شدگان
که می‌گویند: آنچه ما می‌خواهیم ، هرگز شدنی نیست.
آن که هنوز زنده است ، نمی‌گوید: هرگز!
به مطمئن‌ترین ِ چیزها هم اطمینانی نیست.

این‌گونه که هست ، برجای نمی‌ماند.
زمانی که حاکمان از سخن‌گفتن بازایستند
محکومان زبان به‌سخن خواهند گشود.
چه کسی می‌گوید: هرگز؟

مقصر کیست ، اگر که سرکوب همچنان پابرجاست؟
ما مقصریم.
مقصر کیست ، اگر سرکوب درهم‌شکسته شود؟
ما مقصریم.

آن که درهم‌کوبیده می‌شود ،
برپاخیز!
آن که باخته است ،
مبارزه کن!

در برابر ِ کسی که به وضعیت ِ خویش آگاه گشته ،
چگونه باید ایستاد؟
زیرا که مغلوبان امروز
فاتحان فردایند.
و هرگزْ بدل خواهد شد
به همین امروز!

شعری از برتولت برشت

Samira
09-24-2007, 08:47 AM
اوراق شعر ما را
بگذار تا بسوزند

لب های باز ما را
بگذار تا بدوزند

بگذار دستها را
بر دستها ببندند

بگذار تا بگوییم
بگذار تا بخندند

بگذار هر چه خواهند
نجواکنان بگویند

بگذار رنگ خون را
با اشکها بشویند

بگذار تا خدایان
دیوار شب بسازند

بگذار اسب ظلمت
بر لاشه ها بتازند

بگذار تا ببارند
خونها ز سینه ی ما

شاید شکفته گردد
گلهای کینه ی ما

شعر از: پوریا

Hemmati
09-28-2007, 08:26 AM
ای لاله خفته در خاک و خون

از خون تو شد افق لاله گون

تا بر شود پرچم انقلاب

بر لاله ها سینه شد جوی خون

رسیده آن زمان

زمان اتحاد

بود طلوع آزادی

بود به سینه ها

حدیث خون بها

که در ره آزادی ، آزادی

خلق ما ، چو برخیزد شود رها

تا از خشم تو ده ها

خون بارد از شب سیاه

شود چو همصدا ، قیام تو ده ها ، شود به پا

در جهان ، پرچم فتح ما

__________________________________

- اتحاد
گل واژه های کوهسار
انتشارات خدمات فرهنگی کرمان
صفحه 150

Samira
11-15-2007, 03:52 PM
از جمله اشعاری که مستقیما به پایداری اشاره دارد میتوان به موارد زیر اشاره کرد:

(به دلیل اینکه این اشعار به طور کامل در تاپیکهای مختلف بارها تکرار شده صرفا به گوشه ای از آنها اشاره میکنم)


شاملو در شعر "مرگ نازلی" مستقیما از پایداری وارطان زیر شکنجه حرف می زند:

نازلی سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت
و فروغ در "کسی که مثل هیچ کس نیست" از فقر و محرومیت بچه های جوادیه به صراحت می نالد و منتظر کسی است که:

از برادر سید جواد هم که رفته است
و رخت پاسبانی پوشیده است
نمی ترسد
و از خود خود سید جواد هم
که تمام اتاقهای منزل ما مال اوست
نمی ترسد

Tabassom
11-27-2007, 01:10 PM
ادبیات پایداری...
شاعری که به شعور درونی خود اعتماد می کند و
در جستجوی چیزی ناشناخته به هنگام احساس آنی شعر
برهنه می شود، شعری می آفریند عمیق و مانند خود زندگی همه جانبه
که هر کس می تواند در آیینه آن خود را ببیند. مثلا
در شعر "هست شب" نیما
شب سه لایه ی درهم تنیده ی طبیعی و اجتماعی و شخصی دارد
که امکان تقلیل آن نیست:

هست شب
همچو ورم کرده تنی
گرم در استاده هوا
هم از اینروست نمی بیند اگر
گمشده ای راهش را

این شب با شبی که در شعرهای مقرمطی فقط به معنای ظلمت اجتماعی است
تفاوت بسیار دارد. برای مثال .. این تکه از شعر "ای فردا"
از یکی از شب نویسان پیش کسوت، هوشنگ ابتهاج:

آری ز درون این شب تاریک
ای فردا من سوی تو می رانم
رنج است و درنگ نیست می تازم
مرگ است و شکست نیست می دانم
آبستن فتح ماست این پیکار.

Tabassom
12-20-2007, 10:32 PM
عشق تاوانش اگرچه خون سهراب من است
چون تهمتن برنمي‌گرديم خوان رفته را...