View Full Version : براي ستايش صادقانه دوستي و زندگي (نظم و نثر)
Hemmati
01-24-2007, 01:03 PM
شعر هاي زيادي درباره صميميت و دوستي در انجمن هاي مختلفي نوشته شده
ولي به طور كلي شيك و مصنوعي به نظر مي رسند.
اين موضوع براي نوشتن شعر ها و نثر هايي درباره صميميت و دوستي به دور از زيور و آراستگي است.
براي نوشتن شعر ها و نثر هايي درباره دوستي ها ، عشق و عاشقي ها به دور از زيور و آراستگي ها
( گويا عنوان پيشين براي موضوع، دوستان را به اشتباه انداخته بود!
نوشته هاي پيشين به موضوع ديگري انتقال يافت، و موضوع را مجدد از ابتدا آغاز مي كنيم
اميد است با سروده هايي براي زندگي ، در ستايش دوستي هاي ساده و پاك ، همراهي مان كنيد.)
Hemmati
01-24-2007, 01:03 PM
...
در سحرگاه سر از بالش خوابت بردار !
كاروان هاي فرومانده خواب از چشمت بيرون كن !
باز كن پنجره را !
تو اگر باز كني پنجره را ،
من نشان خواهم داد ،
به تو زيبايي را.
بگذر از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد
كه در آن شوكت پيراستگي
چه صفايي دارد
آراي از سادگيش ،
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد.
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد ؛
به عروسي ف عروسك هاي
كودك ف خواهر خويش ؛
كه در آن مجلس جشن
صحبتي نيست ز دارايي داماد و عروس.
صحبت از سادگي و كودكي است.
چهره اي نيست عبوس.
كودك ف خواهر من
در شب عروسي عروسك هايش مي رقصد
كودك خواهر من ،
امپراتوري پر وسعت ف خود را هر روز ،
شوكتي مي بخشد.
كودك خواهر من نام ف تو را مي داند
نام ف تو را مي خواند !
- گل ف قاصد آيا
با تو اين قصه خوش خواهد گفت؟! -
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر ف رود ف خروشان ف حيات ،
آب اين رود به سرچشمه نمي گردد باز ؛
بهتر آنست كه غفلت نه كنيم از آغاز.
باز كن پنجره را ! -
- صبح دميد !.
Hemmati
01-24-2007, 01:04 PM
تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز ،
سال ها هست كه در گوش من آرام ،
آرام
خش خش ف گام ف تو تكرار كنان ،
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان
غرق اين پندارم
كه چرا ،
- خانه كوچك ما
سيب نه داشت
حميد مصدق، خرداد 43
Hemmati
01-24-2007, 01:05 PM
اميد است با سروده هايي براي زندگي ، در ستايش دوستي هاي ساده و پاك ، همراهي مان كنيد.
موضوع شعر شاعر پيشين
از زندگي نبود.
در آسمان خشك خيالش، او
جز با شراب و يار نمي كرد گفتگو.
او در خيال بود شب و روز
در دام گيس مضحك معشوقه پاي بند
...
موضوع شعر
امروز
موضوع ديگريست ...
امروز، شعر، حربه خلق است
زيرا كه شاعران
خود شاخه اي ز جنگل خلقند
نه ياسمن و سنبل گلخانه فلان.
بيگانه نيست شاعر امروز
با درد هاي مشترك خلق:
او با لبان مردم
لبخند مي زند.
...
الگوي شعر امروز
گفتيم
زندگيست !
از روي نقشه ديگر
تصوير مي كند:
او شعر مي نويسد،
يعني
او دست مي نهد به جراحات شهر پير
يعني
او قصه مي كند به شب، از صبح دلپذير
او شعر مي نويسد،
يعني
او درد هاي شهر و ديارش را
فرياد مي كند
يعني او با سرود خويش، روان هاي خسته را
آباد مي كند.
او شعر مي نويسد،
يعني
او قلب هاي سرد و تهي مانده را، ز شوق
سرشار مي كند
يعني
او رو به صبح طالع چشمان خفته را
بيدار مي كند
او شعر مي نويسد،
يعني
او افتخار نامه انسان عصر را
تفسير مي كند
يعني
او فتح نامه هاي زمانش را
تقرير مي كند...
اين بحث خشك معني الفاظ خاص نيز
در كار شعر نيست...
اگر شعر زندگي ست،
ما در تك سياه ترين آيه هاي آن
گرماي آفتابي عشق و اميد را
احساس مي كنيم...
Hemmati
01-27-2007, 10:02 AM
گفل به گفل، سنگ به سنگف اين دشت
يادگاران تو اند.
رفته اي اينك و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوكواران تو اند.
در دلم آرزوي آمدنت مي ميرد
رفته اي اينك، اما آيا
باز بر مي گردي ؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد !
Baharjoon
02-04-2007, 09:52 AM
معصومانه كنار خيابان ،كودكي ات حراج مي شود
دست هايت در حسرت لمس عروسك سارا،به غريبه ها سلام مي كنند
آقا گل نمي خريد؟
شب كه آرام آرام كوله بارش را پهن مي كند،
تو هم برمي گردي به آرزوهاي نچيده ات
هيچ كس نمي داند ، چه كسي كودكي تو را اينقدر ارزان حراج كرده است.
Setayesh_74
02-04-2007, 09:57 AM
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانهء دوست کجاست؟
فریدون مشیری
Hamid_38
02-04-2007, 10:12 AM
آبتنی
لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز
پیکر خود را به آب چشمه بشویم
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم
آب خنک بود و موجهای درخشان
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند
گویی با دست های نرم و بلورین
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند
بادی از آن دورها وزید و شتابان
دامنی از گل بروی موي من ریخت
عطر دلاویز و تند پونه وحشی
از نفس باد در مشام من آویخت
چشم فروبستم و خموش و سبکروح
تا به علف های ترم و تازه فشردم
همچو مردي که غنوده در بر معشوق
یکسره خود را به دست چشمه سپردم
روی دو ساقم لبان مرتعش آب
بوسه مرد و بی قرار تشنه و تب دار
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست
جسم من و روح چشمه سار گنه کار
Samirra
02-05-2007, 02:20 AM
زندگي قشنگه
غصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه پير نميشه تو دنيا كسي كه شوخ و شنگه
دو رنگ نباش با هيچكس كه دنيا رنگوارنگه
دو رنگ نباش با هيچكس كه دنيا رنگوارنگه سنگ ميخوره تو دنيا به اون دلي كه سنگه
غصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه
قشنگه قشنگه قشنگه
اونكه يه روزگاري عشقم و ايمونم بود اونكه فقط نگاهش دردم و درمونم بود
اما حالا ميبينم كه آفت جونم بود اما حالا ميبينم كه آفت جونم بود
آه
سنگ ميخوره تو دنيا به اون دلي كه سنگه غصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه
قشنگه قشنگه قشنگه
يه عمر در انتظارش به گوشه اي نشستم از همه دل بريدم از همه كس گسستم
دل به غريبه ها بست نمك نداره دستم
دل به غريبه ها بست نمك نداره دستم سنگ ميخوره تو دنيا به اون دلي كه سنگه
غصه نخور عزيزم كه زندگي قشنگه
قشنگه قشنگه قشنگه
قشنگه قشنگه قشنگه
Setayesh_74
02-05-2007, 08:49 AM
در اين هستي غم انگيز
وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»
كام زندگي را تلخ مي كند
وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات
زندگي را
تا مرزهاي دوزخ
مي لغزاند
ديگر – نازنين من –
چه جاي اندوه
چه جاي اگر...
چه جاي كاش...
و من
– اين حرف آخر نيست –
به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم.
Hemmati
02-08-2007, 04:55 AM
من نمي دانم،
( و همين درد مرا سخت مي آزارد )
كه چرا انسان،
اين دانا، اين پيغمبر،
در تكاپوهايش،
( چيزي از معجزه آنسو تر )
ره نبرده ست به اعجاز محبت،
چه دليلي دارد ؟
چه دليلي دارد
كه هنوز
مهرباني را نشناخته است.
و نمي داند در يك لبخند،
چه شكفتي هايي پنهان است.
من بر آنم كه درين دنيا،
خوب بودن (به خدا) سهل ترين كار است!
و نمي دانم،
كه چرا انسان،
تا اين حد با خوبي بيگانه ست.
و همين درد مرا سخت مي آزارد!
دس ف معلم
در كلاس ف درس،
درس هاي گوناگون هست؛
درس ف دست يافتن به آب و نان!
درس ف زيستن در كنار ف آن.
درس مهر،
درس ف قهر،
درس ف آشنا شدن.
درس ف با سرشك ف غم ز هم جدا شدن!
در كنار ف اين معلمان و درس ها،
در كنار ف نمره هاي صفر و همره هاي بيست!
يك معلم بزرگ نيز
در تمام ف لحظه ها، تمام عمر!
در كلاس هست و در كلاس نيست!
نام اوست: مرگ!
و آن چه را كه درس مي دهد؛
‹‹ زندگي ›› است !
Baharjoon
02-08-2007, 01:50 PM
غایت هستی انسان ، به کدامین سوی است ؟
اینکه فرهیختگی آموزد،
اینکه روشن نگری اندوزد،
اینکه زنجیر زاندام فرو اندازد.
یوغ نا بالغی و داغ و درفش،
از رداهای سفیدی و سیاهی و بنفش،
با دلیری و خرد باز کند،
یا چو یک میوه گندیده زرد ،
به زمین در فتد از شاخه سرد؟
دین که بی معرکه آزادی،
جوهر هستی خود را به جوی میبازد،
و به تفسیر حقیقت، زنهادینه خود میتازد.
بنگرید اندیشه را رنگین کنید،
میوه ممنوعه را میشد که دور از دست آدم کاشت
میوه ممنوعه را میشد حصار از خارها افراشت
میوه ممنوعه را میشد که اصلا گل نمیکرد و
ثمر یا بار آنرا باد با خود در هوا پخش وپلا میکرد.
میوه ممنوعه میشد گرده افشانی نداشت.
با هزاران فوت وفن میشد که« آدم» را
از این لغزش، زمین خوردن، رها میکرد.
میوه ممنوعه را میشد برایش از ملائک،
پاسدارانی مسلح،
با تفنگ و کلت و نارنجک ویا یوزی گماشت،
یا به ضرب تیر و شمشیر و فلاخن ،
از گرند آدم و حوا و اعقاب هوس اندود آنها،
در امان میداشت .
میوه ممنوعه را، میشد که با تزریق یک آمپول آرامش به «حوا»
این نخستین انقلابی جهان ، بازیگر خواب و خیال آفرینش،
از تجاوز، دور می فرمود.
میوه ممنوعه را، میشد خدا، خلقت نمی فرمود.
میوه ممنوعه ، راز خلقت و آزادی ما مردم است.
میوه ممنوعه، یعنی اختیار،
میوه ممنوعه ، یعنی انتخاب،
آدمی مختار در خوردن از این بار خداست
میوه ممنوعه گویا ، متر و معیار خداست .
Hemmati
02-17-2007, 11:17 AM
افسوس !
آيا هنوز هم
گل هاي كاكتوس
پشت دريچه هاي اتاق تفست ؟
.............. آه ،
.............. اي روز هاي خاطره ،
............................ اي كاكتوس ها !
آيا هنوز هم ،
ديوار هاي كوچه آن خانه
از اشك هاي هر شبه من ،
نمناك مانده است ؟
آيا هنوز هم ،
اميد من به معجزه خاك مانده است ؟
افسوس !
گل هاي كاكتوس.
Hemmati
02-26-2007, 11:28 PM
- تو كجايي ؟
..... در گستره ي ف بي مرز ف اين جهان
........................................... تو كجايي ؟
- من در دور دست ترين جاي ف جهان ايستاده ام:
كنار ف تو.
- تو كجايي ؟
.... در گستره ي ف ناپاك ف اين جهان
........................................... تو كجايي ؟
- من در پاك ترين مقام ف جهان ايستاده ام:
.. بر سبزه شور ف اين رود ف بزرگ كه مي سفرايد
.. براي تو.
احمد شاملو
دي 1357. لندن
سلاخی زار می گریست
به قناری کوچکی دل باخته بود
Azari oghlan
02-28-2007, 06:10 AM
به چشمان روزگار
نظری افکندم
با چشم دلم نشستم و
قشنگ ورنداز کردم
زیر و بم و عمق روزگار را
تماشا کـــــــــردم
همه چیزش خبر از
فــــردا و فــــردا میداد
غافل از ان با ندای بی صدایی
به ما هشــدار با تکرار میداد
همه چیز و همه کس را
اخر و بایانی است
همچون نفس انسان
بی دوام و فانی است
یا در یک شب
و در یک فعل
و یا در یک سال
همه چیز
وهمه کس
جون دهد
چون بارسال
Hemmati
03-06-2007, 01:25 PM
ترانه ي قصه ي دو ماهي (كه شاعرش آن را سرآغاز توانه ي نوين خود مي داند)
آزار غيبت عشق گمشده ي مخاطب شعر را نشان مي دهد:
قصه ي دو ماهي
مــا دو تــا مــاهي بــوديم ،،،، تـــوي دريــــاي كــــبود
خــالي از اشك هاي شور ،،، از غــــم بـــود و نـــبود
پــولك هامون رنـگ وارنــگ ، روزامون خوب و قشنگ
آســــمون مـــــون يكــــي ،،،، خونه مون يه قلوه سنگ
خنده مون موج ها رو تا ابرها مي برد
وقتي دلگير بودم ، اون غصه مي خورد
تورهاي ماهيگيرا وا نمي شد
عاشقي تو دريا تنها نمي شد
خواب مون مثل صدف ،،، پر مرواريد نور
پر شد اين قصه ي ما ،،، توي درياهاي دور
هميشه تك مي زديم ،،، به حباب هاي درشت
تا كه مرغ ماهي خوار ،،، اومد و جفت مو كشت
دلش آتـيــش بـگــيره ،،، دل اون خــونـــه خـراب
ديـگــه نــوبــت مـنــه ،،، سـايه ش افتاده رو آب
بعد ما نوبت جفت هاي ديگه س
روز مرگ زشت دل هاي ديگه س
اي خـدا كاري نكـن يـادش نره
كه يه ماهي اين پايين منتظره
نـــمي خوام تــنها بـــاشم ،،، مـــاهي دريـــا بـــاشم
دوست دارم كه بعد از اين ،،، تـــوي قـــصه ها بـاشم
قنبري (تهران بهار 1350 - زمستان 1349)
عشق
_________________________
مستم از باده ی شبانه هنوز
ساقی ما نرفته خانه هنوز
هست مجلس بر آن قرار که بود
هست مطرب بر آن ترانه هنوز
چشم مستت به غمزه ی جادو
میزند تیر بر نشانه هنوز
میکشی و به غمزه می گویی:
« عاشقی توبه کرد یا نه هنوز؟»_
نازنینا ! به ناز تو بلله
عالمی توبه کرد و ما نه هنوز!
در دریای عشق می طلبیم
جان نیاورده در میانه هنوز.
حافظ خسته در میانه بماند
میرود یار بر کرانه هنوز!
« حافظ شیرازی »
...این کلمه ی میانه هم از اون کلمه هاست!
دوستی
________________________
مقدمه ی حافظ (به روایت احمد شامو):
به صفای روستائی
حسین جهانی بهنمیری
تقدیم می شود:
انسانی ساده و مهربان
و به همان اندازه بزرگ!
زندگی
_______________________
ماهی سیاه کوچولو
Varzi
03-15-2007, 09:31 PM
گلی خوش بوی درحمام روزی
رسید ازدست مخدومی بدستم
بدو گفتم که مشکی یا عبیری؟
که ازبوی دلاویز تو مستم ؟
بگفتا من گلی ناجیز بودم
ولیکن مدتی باگل نشستم
کمال هم نشین برمن اثرکرد
%%-
وگرنه من همان خاکم که هستم%%- %%-
Hemmati
03-25-2007, 01:20 AM
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم اید تو به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ایینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ؟ ندانم
سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم
بازگفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم اید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای دردامن اندوه کشیدم
نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
کوچه
فریدون مشیری
Tabassom
09-17-2007, 11:06 AM
گلی را که دیروز
به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گلی تا که من زنده ام ماندگار است....
Hemmati
12-17-2007, 07:44 AM
زيبا چيست ؟
زيبايي حقيقي در چشم ها مي درخشد !
صميميت ِ زلال نيز ...
تنها زيبايي ظاهري ست
كه به لباس ِ عروسكي مي ماند !
بي روح
فاقد ِ زنده گي ...
Tabassom
12-19-2007, 12:59 PM
................زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟
.....................كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟
............صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد
.....
شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند
ريخت ساقي باه هاي گونه گون در جام هستي.........
غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند
...................شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »
شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند.............
.......« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند
« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟...........................................
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.