View Full Version : زندگینامه نویسندگان شهیر
Roshna
01-19-2006, 12:22 AM
http://www.persianbook.net/photos/authors/authors1329.jpg گورکی - ماکسيم
Gorky / الکسی ماکسیمویچ پشکو (ماکسیم گورکی)
در 16 مارس 1868 در" نزنی نوگورو" که بعد ها به گورکی تغییر نام پیدا کرد، متولد شد. در کودکی پدرش را در اثر بیماری وبا از دست داد،انعکاس غم او رابه دلیل از دست دادن پدر و پریشانی مادرش در داستان" کودکی من" می توان دید.
"همه جای لباسش پاره شده بود. موهایی رو که همیشه با سلیقه شونه می کرد و مثل یه کلاه باشکوه خاکستری می بست حالا روی شونه های لختش ریخته بود و توی صورتش آویزون بود، یه مقدار از موهاشم که بافته بود، دور وبرش پخش بود و داشت صورت به خواب رفته پدر رو نوازش می کرد." از داستان کودکی من
بعد از فوت پدر به مدت چند سال با ناپدری خود زندگی سختی را گذراند و پس از فوت مادرش بر اثر سل، بکلی یتیم شد و با مادر بزرگش که زنی انسان دوست و علاقمند به افسانه های رمانتیک بود زندگی کرد. در سن 12 سالگی خانه را ترک کرد و در منطقه ولگا با عناوین مختلف کارگری کرد.
"با شغل نقاشی به زندگی- زندگی فعال- قدم نهادم. بعد به نانوایی پرداختم، شمایل کشیدم، اسب چرانی کردم، برای نیازمندیهای مختلف مثل گور مرده ها زمین کندم،باربری کردم، نگهبان شدم، ریشه درختان را از زمین بیرون آوردم، باغبانی کردم و به آزمایش بسیاری از مشاغل آزاد دیگر پرداختم." از داستان چند روز در نقش سر دبیر روزنامه
پس از بسته شدن مدارس دولت تزاری به روی روستاییان، او خودش به تحصیل ادامه داد و تجربیاتش را در "دانشگاههای من" در سال 1923 نوشت. پس از کارگریهای فراوان به روزنامه نگاری روی آورد و با یکی از همفکران خود ازدواج کرد ولی به دلیل فساد جامعه کوچک اطرافش، این شغل را از دست داد.
در سال 1898 "مجموعه طرح ها و داستان ها"ی او توسط یک ناشر" افراطی سیاسی" به چاپ رسید. این مجموعه شامل داستان های رمانتیکی است در رابطه با قدرت و اصالت خانوادگی طبقه روستایی و کارگر در روسیه. در حدود سال 1900 شروع کرد به نوشتن رمان های" سوسیال رئالیسم" که از آن جمله میتوان به رمان "مادر" اشاره کرد.
قهرمان زن داستان مادر، که پسرش به عنوان یک فعال سیاسی دستگیر شده و همسرش هم فردی الکلیست، هیچ پناهی جز عقیده مذهبی خود ندارد. همسرش فوت می کند و پسرش به صورت یک مبلغ سوسیایسم در می آید و هر روز دوستان انقلابی خود را به خانه می آورد و راهنمایی می کند. روزی به جرم حمل یک پرچم انقلابی دستگیر می شود. پس از دستگیری او، مادرش به گروه انقلابیون می پیوندد ولی به وسیله یک جاسوس به پلیس معرفی شده و دستگیر می شود.
گورکی این داستان را بر اساس زندگی واقعی" آنا زالموا" نوشته است. آنا پس از آنکه پسرش در یک جلسه انقلابی دستگیر می شود، برای پخش اعلامیه های انقلابی به سراسر کشور سفر می کند.
در سال های 1900 گورکی با" تولستوی و چخوف" دوستی نزدیکی پیدا می کند و درباره هر دو آنها در سال 1946" خاطره ها" را می نویسد.
گورکی عمده در آمدش را صرف جنبش انقلابی می کرد. او به خاطر شهرتی که داشت محتاطانه عمل می کرد ولی با این وجود مرتبا دستگیر می شد. دولت روسیه تزاری انتخاب شدن او را برای فرهنگستان روسیه در سال 1902 رد کرد و اعتراض چخوف و" کرولنکو" هم تاثیری نداشت.گورکی 15 نمایشنامه نوشت که دو تا از آنها به سختی سانسور شد ولی اکثر آنها در تاتر مسکو با موفقیت روبرو شدند. نمایشنامه های اولیه او به سبک چخوف هستند و بر توصیف موضوع تاکید دارند.
بعد از ناکام ماندن شورش انقلابی سال 1905، گورکی به فکر جمع آوری پول برای انقلاب افتاد و برای این منظور امریکا را انتخاب کرد و در سال 1906 به امریکا رفت و در آنجا نویسنده آمریکایی "مارک تواین" طی یک مهمانی شام تامین هزینه های انقلابی را پذیرفت و گفت"به طور قطع، دلسوزی من همراه انقلاب روسیه است."
او پیش از بازگشت به روسیه در 1914، در" کاپری" اقامت گزید و در آنجا یک محفل تبلیغاتی "بلشویک" بنا کرد.
اگر چه گورکی به سبب نزدیکی که با لنین داشت می توانست از مساعدتهای خوبی بهره مند شود، ولی از ریاست چاپخانه و انتشارات استعفا داد و در 1921 به دنبال آرامش از روسیه خارج شد و در 1928 به روسیه بازگشت.آخرین کار او که ناتمام هم ماند "زندگی کلیم سامگین" نام دارد که اغلب شاهکار او معرفی می شود. این رمان که در 4 جلد نوشته شده، نمایی است از وضعیت اجتماعی روسیه از سال 1880 تا 1917.
آثار گورکی از نظر نیک اندیشی و قدرت قابل توجه هستند. و او با آثارش به اعماق تفکر اتحاد جماهیر شوروی نفوذ کرده است. همچنین گرایشات عمیق شاعرانه و توجه همیشگی به عدالت در آثار او مشهود است.
گورکی در سن 68 سالگی (1926) توسط یک گروه "ضد شوروی" با زهر مسموم شد و در گذشت.
Kouresh
12-12-2006, 08:36 PM
مصطفی قائمی: آلبرتو موراويا با نام اصلي «آلبرتو پينكرله» در خانواده*اي ثروتمند متولد شد. پدرش آرشيتكت و داراي كتابخانه*اي غني از آثار كلاسيك بود.
در كودكي زبان*هاي انگليسي و فرانسوي آموخت. در 9سالگي به بيماري سل استخوان مبتلا شد و بيماري او – كه پنج سال مداوم را در بستر گذراند – تا 17سالگي به طول انجاميد و طي اين مدت نزد معلم خصوصي به تحصيل پرداخت. موراويا در خاطراتش مي*نويسد: «كم درس مي*خواندم و به*زحمت توانستم تنها مدركي را كه دارم، يعني ديپلم بگيرم.
آن زمان عضو كتابخانه*هاي بسياري بودم و هفته*اي 5-4كتاب به زبان*هاي ايتاليايي، انگليسي و فرانسوي مي*خواندم؛ ترجيحا تئاتر و رمان. به طور منظم، ابتدا كتاب*هاي يك نويسنده را مي*خواندم و بعد مي*رفتم سروقت نويسنده*هاي ديگر... و كم*كم شروع كردم به نوشتن كه بيشتر تقليد از نويسندگاني بود كه تحسين*شان مي*كردم(در ضمن از 11سالگي شروع به نوشتن رمان كردم). اما دو سال آخر بيماري، نتوانستم نه بخوانم و نه بنويسم و اين مدت را كه بيماري*ام حاد شده بود، در بيمارستان گذراندم».
اولين اثر موراويا به نام «بي*تفاوت*ها» كه بيانگر فساد اخلاقي بورژوازي و انحلال جامعه ايتاليا در آن زمان بود، با بي*تفاوتي ناشرين روبه*رو شد و او ناگزير آن را با سرمايه پدر به سال1928 منتشر كرد. كتاب از سويي مورد استقبال قرار گرفت و از سوي ديگر به دليل مورد تجزيه و تحليل قراردادن جامعه بورژوازي و به عنوان نمادين آن، تحليل دو روز زندگي خانواده*اي رمي، مورد حمله برخي از نشريات وابسته به رژيم، از جمله برادر موسوليني قرار گرفت. فعاليت*هاي روزنامه*نگاري او با نشريات «استامپا» و «گاتزتّا دل پوپولو» تحت نظارت «مالاپارته» آغاز شد.
Kouresh
12-12-2006, 08:37 PM
پس از انتشار «بي*تفاوت*ها» براي مدت 6سال اثري از موراويا منتشر نشد. اين مدت به سفر و مطالعه و تدارك رمان «جاه*طلبي*هاي اشتباه» گذشت. موراويا پس از انتشار اين كتاب، نفوذ فرهنگي فاشيسم را مورد حمله قرار داد و به همين سبب، بنا به دستور مقامات فاشيست، روزنامه*ها از نوشتن درباره اين رمان منع شدند و اين اثر با توطئه سكوت روبه*رو شد.
موراويا با آغاز جنگ دوم جهاني، به همراه «السامورانته» كه در سال1941 با او ازدواج كرد، به كاپر رفت و تا سال1943 همان*جا باقي ماند. اقامت در كاپري، او را با زندگي دهقانان و كارگران، از نزديك آشنا كرد و حاصل اين اقامت چندساله او، بسياري داستان*هاي كوتاه و رمان «آگوستينو» است. السامورانته نيز در همين زمان(1941) رمان «بازي پنهان» را به رشته تحرير درآورد. موراويا با سقوط فاشيسم – كه مانعي براي فعاليت موراويا و ديگر نويسندگان متعهد و آزاده ايتاليا بود – بار ديگر روزنامه*نگاري را از سر گرفت و با تلاش بيشتر به نگارش داستان*هايش پرداخت. موراويا پس از جنگ به پرولتاريا و خرده*بورژوازي گرايش يافت و داستان*هاي «زني از چوچارا»، «داستان*هاي رمي» و «داستان*هاي تازه رمي» را به سال*هاي1954 و 1959 نوشت.
موراويا در بسياري از آثارش به تجزيه و تحليل روانشناسانه شخصيت*هاي داستانش مي*پردازد و پرده از خصايل پنهان آنان برمي*كشد و براي اين منظور، به شيوه*هاي مختلف داستان*نويسي - از رئاليسم تا سوررئاليسم و داستان*هاي واپسيني كه بيشتر به مقاله نزديك*ترند، روي مي*آورد.
http://www.hamshahrionline.ir/images/upload/news/posc/8509/Moravia-jn.jpg (http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=11080)
Kouresh
12-13-2006, 08:41 AM
کسی هست که موراویارو بشناسه یا داستاناشو خونده باشه؟
AteNa
04-18-2007, 01:25 PM
ايران اکونوميست:آلبرتو موراويا با نام اصلي «آلبرتو پينكرله» در خانوادهاي ثروتمند متولد شد. پدرش آرشيتكت و داراي كتابخانهاي غني از آثار كلاسيك بود
در كودكي زبانهاي انگليسي و فرانسوي آموخت. در 9سالگي به بيماري سل استخوان مبتلا شد و بيماري او – كه پنج سال مداوم را در بستر گذراند – تا 17سالگي به طول انجاميد و طي اين مدت نزد معلم خصوصي به تحصيل پرداخت. موراويا در خاطراتش مينويسد: «كم درس ميخواندم و بهزحمت توانستم تنها مدركي را كه دارم، يعني ديپلم بگيرم.
آن زمان عضو كتابخانههاي بسياري بودم و هفتهاي 5-4كتاب به زبانهاي ايتاليايي، انگليسي و فرانسوي ميخواندم؛ ترجيحا تئاتر و رمان. به طور منظم، ابتدا كتابهاي يك نويسنده را ميخواندم و بعد ميرفتم سروقت نويسندههاي ديگر... و كمكم شروع كردم به نوشتن كه بيشتر تقليد از نويسندگاني بود كه تحسينشان ميكردم(در ضمن از 11سالگي شروع به نوشتن رمان كردم). اما دو سال آخر بيماري، نتوانستم نه بخوانم و نه بنويسم و اين مدت را كه بيماريام حاد شده بود، در بيمارستان گذراندم».
اولين اثر موراويا به نام «بيتفاوتها» كه بيانگر فساد اخلاقي بورژوازي و انحلال جامعه ايتاليا در آن زمان بود، با بيتفاوتي ناشرين روبهرو شد و او ناگزير آن را با سرمايه پدر به سال1928 منتشر كرد. كتاب از سويي مورد استقبال قرار گرفت و از سوي ديگر به دليل مورد تجزيه و تحليل قراردادن جامعه بورژوازي و به عنوان نمادين آن، تحليل دو روز زندگي خانوادهاي رمي، مورد حمله برخي از نشريات وابسته به رژيم، از جمله برادر موسوليني قرار گرفت. فعاليتهاي روزنامهنگاري او با نشريات «استامپا» و «گاتزتّا دل پوپولو» تحت نظارت «مالاپارته» آغاز شد.
پس از انتشار «بيتفاوتها» براي مدت 6سال اثري از موراويا منتشر نشد. اين مدت به سفر و مطالعه و تدارك رمان «جاهطلبيهاي اشتباه» گذشت. موراويا پس از انتشار اين كتاب، نفوذ فرهنگي فاشيسم را مورد حمله قرار داد و به همين سبب، بنا به دستور مقامات فاشيست، روزنامهها از نوشتن درباره اين رمان منع شدند و اين اثر با توطئه سكوت روبهرو شد.
موراويا با آغاز جنگ دوم جهاني، به همراه «السامورانته» كه در سال1941 با او ازدواج كرد، به كاپر رفت و تا سال1943 همانجا باقي ماند. اقامت در كاپري، او را با زندگي دهقانان و كارگران، از نزديك آشنا كرد و حاصل اين اقامت چندساله او، بسياري داستانهاي كوتاه و رمان «آگوستينو» است. السامورانته نيز در همين زمان(1941) رمان «بازي پنهان» را به رشته تحرير درآورد. موراويا با سقوط فاشيسم – كه مانعي براي فعاليت موراويا و ديگر نويسندگان متعهد و آزاده ايتاليا بود – بار ديگر روزنامهنگاري را از سر گرفت و با تلاش بيشتر به نگارش داستانهايش پرداخت. موراويا پس از جنگ به پرولتاريا و خردهبورژوازي گرايش يافت و داستانهاي «زني از چوچارا»، «داستانهاي رمي» و «داستانهاي تازه رمي» را به سالهاي1954 و 1959 نوشت.
موراويا در بسياري از آثارش به تجزيه و تحليل روانشناسانه شخصيتهاي داستانش ميپردازد و پرده از خصايل پنهان آنان برميكشد و براي اين منظور، به شيوههاي مختلف داستاننويسي - از رئاليسم تا سوررئاليسم و داستانهاي واپسيني كه بيشتر به مقاله نزديكترند، روي ميآورد.
AteNa
04-18-2007, 01:39 PM
http://www.marxists.org/farsi/images/gorky.jpg
ravra
08-20-2007, 08:56 PM
نادین گوردیمر در سال ۱۹۲۳ در حومه شهر ژوهانسبورگ از مادری بریتانیایی و پدری اهل لیتوانی به دنیا آمد. او از سال ۱۹۵۱ شروع به چاپ داستان های خود كرد و پس از سال ۱۹۶۰به جنبش ضدآپارتاید آفریقای جنوبی پیوست. نلسون ماندلا یكی از رمان های معروف او در سال ۱۹۷۹ تحت عنوان «دختر برگر» را در دوره محكومیت خود در زندانی در جزیره رابن خواند و گوردیمر یكی از نخستین كسانی بود كه برای دیداری با ماندلا به هنگام آزاد شدن او از زندن دعوت شد. این نویسنده مجموعاً ۱۴ رمان از جمله «محافظه كار» (۱۹۷۴) كه جایزه بوكر را به دست آورد و همچنین نمایشنامه مقاله و داستان های كوتاه بسیاری را به رشته تحریر درآورده است. او در سال ۱۹۹۱ جایزه ادبی نوبل را گرفت. تازه ترین رمان او «یك زندگی در پیش بگیر» چاپ انتشارات بلومزبری است كه پائیز امسال نیز یك مجموعه داستان كوتاه دیگر از او با نام «بتهوون یك شانزدهم سیاهپوست بود» را منتشر خواهد كرد. گوردیمر در ژوهانسبورگ زندگی می كند، سفیر حسن نیت سازمان ملل است و یكی از اعضای هیأت داوران جایزه بین المللی من بوكر بوده كه چندی پیش اعطا شد.
نادین گوردیمر اخیراً به دوباره خوانی برخی كتاب ها روی آورده است بخصوص پس از آن كه به عنوان یكی از اعضای هیأت داوران جایزه بین المللی من بوكر ـ كه امسال دومین سال اهدای آن است ـ انتخاب شده است. از نوامبر سال گذشته كه این برنده نوبل ادبیات ۸۳ ساله با نویسندگان معروف «كولم تویبین» و «الین شووالتر» ـ دوتن دیگر از داوران دومین دوره جایزه بین المللی من بوكر ـ گرد هم آمدند او موفق شده است كتابخانه كوچكی از آثار ۱۵ نامزد نهایی از دن دلیلو گرفته تا دوریس لسینگ و از كارلوس فوئنتس تا آلیس مونرو را بخواند. برنده نهایی اوایل ماه آینده اعلام خواهد شد. گوردیمر از شیوه كارش در داوری آثار می گوید: «تصمیم گرفتم در ابتدا دو اثر اول یك نویسنده را بخوانم و بعد به سراغ كار جدید او بروم كه بیشتر با حال و هوای مدرن امروزی نوشته شده است تا بدین ترتیب به پیشرفت آنها پی ببرم.» او می افزاید: «انتخاب چنین پروسه ای برای كار واقعاً از سر عشق بود كه البته باعث شد متوجه حقایق تازه ای بشوم.» گوردیمر از اتاق هتلش در نیویورك كه برای شركت در جشنواره «صداهای جهان» انجمن قلم از آفریقای جنوبی به این شهر سفر كرده است. توضیح می دهد: «در دو مورد دو كتاب اولی كه از این نویسندگان خواندم و یكی از آنها معمولاً شاهكار آنان بود به نظرم خیلی جذاب تر از قبل می آمدند چون خودم در طول همه این سال ها خیلی تغییر كرده بودم.» او می افزاید: «به سال های عمرم اضافه شده بود و تجربیات بیشتری آموخته بودم. چیزها و نكته هایی را در این كتاب ها یافتم كه حالا آنها را درك می كردم و نه سال ها قبل كه آنها را برای اولین بار خوانده بودم. به نظرم اگر حالا كتابی را بخوانید و ۲۰ سال بعد باز هم همان كار را بخوانید چیز دیگری از آن درك خواهید كرد.
نویسندگانی كه به سن و سال گوردیمر می رسند همین كه آنقدر عمر كرده باشند جای خوش شانسی است چه برسد به این كه اثر جدیدی منتشر كنند و یا حتی به خواندن كتاب های قدیمی تر تمایل نشان دهند اما گوردیمر با اراده ای قاطع از پیشرفت و پركاری نمی ترسد. او كه در سال ۱۹۲۳ در Springs در حومه ژوهانسبورگ به دنیا آمد با مطالعه به یك بینش روشنگر سیاسی دست یافت و خیلی طول نكشید كه با در پیش گرفتن حرفه نویسندگی به جنبش های ضدنژادپرستی پیوست. او در سال ۱۹۷۴ با نوشتن رمانی به نامه «محافظه كار» جایزه بوكر را دریافت كرد و وقتی آپارتاید فرو پاشید شایعه شد كه آثار و نوشته هایش آن نبض تپنده خود را از دست خواهند داد با این حال از سال ۱۹۹۴ ، سالی كه آفریقای جنوبی نخستین انتخابات آزاد خود را برگزار كرد او هشت كتاب منتشر كرد و توجه خود را معطوف مشكلات دیگر این قاره همچون اپیدمی ایدز، فقر و محرومیت و آمار بالای بزهكاری آن كرد.گوردیمر برای انجام این مصاحبه برروی كاناپه ای در سوئیت هتلی نشسته و ظاهر او ـ كه لباس زیبایی با سایه روشنی از رنگ های كرم و خاكستری پوشیده و موهایش را خیلی مرتب به عقب جمع كرده است ـ به سختی پرتره ای از یك هنرمند انعطاف پذیر را انعكاس می بخشد. گوش هایش خیلی تیز است و شنیدن صحبت های او تجربه تنافر دو نسل است.
جمله بندی های بی عیب و نقص او و رعایت كامل دستور زبان و ساختار قاعده مند آن مربوط به گذشته است اما دغدغه های او در ارتباط با قوانین حمل اسلحه، كشتارهای دانشگاه ویرجینیا، جنگ عراق و مسیر پردست انداز پیشرفت آفریقای جنوبی دغدغه های امروز این نویسنده ۸۳ ساله است . گوردیمر می گوید: «گراهام گرین زمانی گفته بود: هركجا كه زندگی كنید، شكل خشونت در آنجا هرگونه كه باشد خیلی زود به بخشی از زندگی تان و چگونه زیستن تان تبدیل می شود». در مورد او و اسلحه همین اتفاق افتاد. او از كشف رابطه نزدیك میان كشتارهای دانشگاه ویرجینیا با رمان معروفش در سال ۱۹۹۸ به نام «خانه اسلحه» كه در آن مرد جوانی از سر علاقه به جرم و جنایت آلوده می شود وحشت كرده بود. آنچه گوردیمر فراموش می كند بگوید این است كه در رمان دیگرش «یك زندگی در پیش بگیر» در سال ۲۰۰۵ او چیز دیگری را نیز پیش بینی كرده بود. پائیز گذشته او توسط ۳سارق غیرمسلح كه همه پول های نقدش را به سرقت برده بودند در خانه اش مورد حمله قرار گرفت و او آن زمان گفته بود: « این افراد به جای دستبرد زدن به اموال یك پیرزن كار بهتری سراغ نداشتند؟»
به نظر می آید گوردیمر این حادثه را به راحتی پذیرفته است و نمی خواهد اجازه دهد این اتفاق باوری را كه از كشورش دارد تغییر دهد. او در باره زندگی پس از آپارتاید می گوید: « فكر می كنم ما انتظار این همه تغییر را نداشتیم. دیوار آپارتاید واژگون شد، جشن ها گرفته شد و سپس همه رو در روی یكدیگر قرار گرفتیم. به شهامت و اراده های بسیاری نیاز بود. خیلی چیزها اشتباه هستند اما كارهای بسیاری شده تا برآن گذشته ننگین و دردناك در آفریقای جنوبی غلبه شود. ما الآن باید آن سردرد صبح پس از پیروزی را درمان كنیم.»این روزها در این قاره صداهایی برخاسته اند كه توسط آپارتاید مسكوت گذاشته شده بودند. در جشنواره PEN، گوردیمر به كرات از آثار و نوشته های شاعر و رمان نویس اهل ژوهانسبورگ مونگان والی سروت تقدیر كرد. او در جوانی بجز نوشتن شعر و داستان در یگان نظامی كنگره ملی آفریقا نیز فعال بود و به گفته گوردیمر در چند مورد نزدیك بود كشته شود. سروت برای مدتی در آمریكا بود و سپس به آفریقای جنوبی بازگشت تا به نخستین دولت منتخب آزاد بپیوندد. گوردیمر می گوید: «از ارتش به پارلمان. هیچ جابه جایی ای آن قدر مستلزم تغییر نیست.» اخیراً نیز دوستش سروت بار دیگر به استقبال از یك تغییر بزرگ دیگر رفته بود. او از پست خود استعفا داد و به Zululand رفت تا در مورد یك پزشك طبابت كند. گوردیمر چندی پیش ملاقاتی با او داشت و به او گفت: «منظورت این است كه داری معجون های عشق و نفرت درست می كنی؟» و او گفته بود: «نه، نه، نه» گوردیمر مجدداً به او گفت: «اگر كسی واقعاً مریض باشد یا آن كه علایم بیماری ایدز را از خود نشان دهد باز هم به او آب مقدس می دهی؟» و او پاسخ داد: «نه. نادین ، واقعاً كه چقدر از همه چیز بی اطلاعی و گوردیمر بلافاصله از او خواست تا توضیحاتی را درباره این علم به او بدهد.»
یكی از چیزهایی كه گوردیمر دوست ندارد به هیچوجه درباره آن تغییر عقیده بدهد درباره شخص «گونترگراس» است. حرف و حدیث هایی كه سال گذشته در محافل ادبی در پی اعترافات او مبنی بر این كه یك سرباز نوجوان در ارتش نازی ها بوده زده شد، هیچ وقت باعث نشد گوردیمر در مورد او و آثارش تجدیدنظر كند. در حقیقت گوردیمر این جنجال را نشانه وجود یك فرهنگ معتاد به رسوایی می داند. او با چشمانی نافذ می گوید: «اگر گونتر گراس در سال ۱۹۴۴ یعنی همان موقع كه هیتلر می دانست كه جنگ را خواهد باخت می گفت كه نمی خواهد به ارتش نازی ها بپیوندد قطعاً كشته می شد و در جواب به این پرسش كه او چرا تا به حال این موضوع را فاش نكرده باید بگویم كه او این موضوع را مسكوت نگذاشت... اگر كتاب هایش را بخوانید متوجه اطلاعات مفصلی می شوید كه او از سرنوشت مردم در آن زمان داشت و قطعاً اگر این تجربه را پشت سر نمی گذاشت این اطلاعات را پیدا نمی كرد. من حس نمی كنم گراس به خاطر آنچه كه سرنوشت به طور غیرقابل اجتناب پیش روی او گذاشت در خور سرزنش باشد. او چاره ای نداشت.»
برخلاف دیگر دوستان برنده نوبل اش همچون گونترگراس، ول سوبینكا یا داریوفو كه با چاپ زندگینامه هایی از بینش و دانش سیاسی خود گفته اند، گوردیمر به هیچ وجه این كار را نكرده و هرگز هم نخواهد كرد. او با ظاهری عبوس می گوید: «دوست ندارم از كارها و چیزهایی حرف بزنم كه من و همسرم به عنوان یك فعال سیاسی انجام می دادیم. به عنوان یك نویسنده سه كتاب من اجازه چاپ نگرفتند اما آن شهامت لازم را نداشتم كه به میدان جنگ بروم.در نتیجه برای من نوشتن یك زندگینامه مستلزم كنكاش در زندگی شخصی ام و فاش كردن آن است و من فكر می كنم این بخش از زندگی ام به هیچ كس ارتباطی ندارد. برای من تنها چیزی كه از زندگی ام می تواند برای دیگران جالب و مهم باشد كتابهایم است.
بجز این اختلاف نظر واضح است كه گوردیمر در وجود گراس یك جور عرق ملی مشترك احساس می كند؛ مردی كه هشدار داده بود یكپارچگی و وحدت در آلمان خیلی دشوارتر از آنی بود كه به آن اعتراف شده بود. به نظر گوردیمر كشورش با مشكل مشابهی دست به گریبان است. سربازانی كه پس از فروپاشی آپارتاید بیكار شده اند اجیر می شوند از همین رو خیلی از سربازان اجیر شده درعراق از آفریقای جنوبی هستند. این كشور همچنین آكنده از اسلحه های مختلفی است كه از جنگهای مناطق اطراف به جا مانده. در ژوهانسبورگ به راحتی می توان یك تفنگ AK-۴۷ تهیه كرد. گوردیمر می گوید: «می توانم بگویم كه در حال حاضر تفنگ مثل یك گربه خانگی شده. همه جا روی قفسه ها و طاقچه ها جا خوش كرده. همین طور نمی توان آن را جایی مخفی كردچون اگر كسی به خانه ات حمله كند باید سریع آن را برداری. در نتیجه این روزها درخانه همه تبدیل به یك چیز عادی شده. نگه داشتن اسلحه، حادثه آفرین نیز هست و در یك مورد یك دانش آموز كه از دست معلمش عصبانی شده بود تفنگ خانه شان را برداشت و معلمش را با گلوله كشت.
همچنین در آفریقای امروز خیلی مسائل در مورد نژادپرستی و اختلاف نژادی لاینحل باقی مانده كه طرح آنها بخشی از مجموعه داستانی جدید گوردیمر به عنوان «بتهوون یك شانزدهم سیاهپوست بود» است. عنوان این مجموعه داستان از چیزی گرفته شده كه گوردیمر در رادیو شنیده بود. او با لبخندی می گوید: «گاهی اوقات كلاغ ها برای آدم خبر می آورند. یك روز داشتم به یك موج موسیقی كلاسیك گوش می دادم كه مجری در توضیح یكی از آهنگ های او گفت: «به هر حال بتهوون یك شانزدهم رگش سیاهپوست بود. این حقیقت یعنی حقیقت مربوط به DNA او برای من واقعاً جالب بود. به هر حال گوردیمر در آستانه سن ۸۴ سالگی هجدهمین اثرش را درست ۷۰ سال پس از آن كه نویسندگی را در صفحات روز یكشنبه یك روزنامه در آفریقای جنوبی شروع كرد منتشر می كند و جشنی نمی گیرد. در حال حاضر تمام توجه او معطوف معرفی یك نویسنده برای دریافت جایزه بین المللی من بوكر است. او می گوید: «یك جلسه دیگر هم داریم. در دابلین خواهد بود و تقریباً به یك نتیجه گیری نهایی خواهیم رسید. ۳داور حضور دارند و هر یك از ما اثر منتخبمان را معرفی می كنیم. یكی از امتیازات و محاسن بزرگ این داوری این بوده كه ما را به خواندن یك كوه كتاب سوق داده است. می بایست تكلیفمان را انجام می دادیم.»
مترجم: شیلا ساسانی نیا
روزنامه ایران
Roya1361
10-14-2007, 08:45 AM
زندگی نامۀ جبران خلیل جبران
خلیل جبران در سال 1883 در بکاری(Bechari)لبنان زاده شد.12ساله بود که خانواده اش به ایالات متحده امریکا مهاجرت کردند ودربوستون،جایی که او در آنجا به مدرسه رفت،اقامت گزیدند.به دلیل اصرار زیاد وی ،مادرش او را به لبنان فرستاد تاوارد مدرسه مشهور الحکمت(مدرسه معرفت)در بیروت شود."جبران"، در سال 1902 لبنان را به قصد آمریکا ترک کرد و دیگر هیچ وقت به آنجا باز نگشت و زندگی خویش را وقف نقاشی کرد.در سال 1908 وارد آکادمی هنرهای عالی در پاریس شد ومدت 3 سال زیر نظر مجسمه ساز معروف،"آگوست رودن"،درس خواند.او بعد از تکمیل تحصیلاتش دوباره به نیویورک بازگشت و تا پایان زندگی پر بارش در سال 1931 در آنجا کار کرد و زندگی کرد.
خلیل جبران در جوانی عاشق دختری شد.اما خانواده دختر به دلیل فقر وبی چیزی او اجازه ازدواج دخترشان را ندادند.او بعد ها از طریق نامه نگاری با زنی دیگر آشنا شد .اما بسیار فقیر تر وبیمار تر از آن بود که به لبنان سفر کرده و با او ازدواج کند.اما بر خلاف آنچه که انتظار می رفت اگر چه" جبران" هر دو عشق خود را به دلیل تنگدستی از دست داد،ولی با فروش آثارش بیش از 2 ملیون دلار نصیبش شد."جبران تمامی عمر خویش را در طبقه چهارم استودیویی کوچک در نیویورک به سر برد،در حالی که همیشه در رویای بازگشت به کوه های زیبای لبنان سرزمین مادری خویش بود.
خلیل جبران آثار ارزنده ی بسیاری از خود به جای گذاشت که به چندین زبان منتشر شده است.این آثار از نظر سمبولیک بسیار غنی وبیانگر فلسفه های شرق وغرب است."خلیل جبران به دلیل تجربیات و شهرت جهانی اش ،مفسر خاورمیانه،اروپا و آمریکا شد؛و به این ترتیب او دو فرهنگ شرق و غرب را در تقابل وآشنایی با یکدیگر قرار داد.
مقالات،اشعار و حکایات "جبران"همگی به چاشنی عقل و دانش همراه است.از این رو نوشته های او اگر چه ساده،اما ممتاز وجاودانه است.چاشنی عقل ودانش در این آثار نشانگر حکمت وبیان منحصر به فرد اوست.
Roya1361
10-14-2007, 08:46 AM
فهرست آثار جبران خلیل جبران
ارواح سرکش
اشک و لبخند
بالهای شکسته
پیامبر
تازه ها و طرفه ها
خدایان زمین-سرگشته
دیوانه و رقیب
طلایه ها و تندبادها
عیسا فرزند انسان
ماسه و کف-بوستان پیامبر
متن های خارج از مجموعه
موسیقی-عروسان دشت
واگویه های غربت
Tabassom
10-20-2007, 09:35 AM
"جان ولکرز" رمان نویس، شاعر و مجسمه ساز آلمانی که از نویسندگان بزرگ پس از جنگ این کشور به حساب می آید، در سن 81 سالگی از دنیا رفت.
به نقل از خبرگزاری فرانسه، این نویسنده بیشتر به خاطر رمان هایی معروف شد که در دهه 1960 به دلیل دارا بودن طنز تلخ و توجه بیش از حد به موضوعات مرگ، نابودی و سکس در آلمان ممنوع شدند.
مشهورترین رمان او "دلخوشی ترکی" نام دارد که به چند زبان ترجمه شده است. وقتی این کتاب منتشر شد کلیسا خواندن آن را برای افراد مجرد ممنوع کرد. این رمان داستان رابطه یک مجسمه ساز را با یک زن جوان روایت می کند.
با این حال رمان های ولکرز با چنان استقبالی روبرو شد که چندین جایزه معتبر ادبی هلند را نصیب وی ساخت ولی او از پذیرفتن همه جوایز امتناع کرد.
جان هنریک ولکرز در سال 1925 در اوگشگیست هلند به دنیا آمد. او پس از جنگ جهانی دوم در کنار هری مولیش در زمره مطرح ترین نویسندگان آلمانی زبان شناخته شد. ولکرز در
دهه 60 میلادی با خلق چند رمان از جمله عشق سوزان، بوسه، موعظه اخلاق و... به اوج شهرت رسید؛ به گونه ای که چند رمانش به فیلم تبدیل شد.
AteNa
10-20-2007, 01:34 PM
جان ولکرز نویسنده آلمانی زبان درگذشت
"جان ولکرز" رمان نویس، شاعر و مجسمه ساز آلمانی که از نویسندگان بزرگ پس از جنگ این کشور به حساب می آید، در سن 81 سالگی از دنیا رفت.
به گزارش خبرگزاری مهر به نقل از خبرگزاری فرانسه، این نویسنده بیشتر به خاطر رمان هایی معروف شد که در دهه 1960 به دلیل دارا بودن طنز تلخ و توجه بیش از حد به موضوعات مرگ، نابودی و سکس در آلمان ممنوع شدند.
مشهورترین رمان او "دلخوشی ترکی" نام دارد که به چند زبان ترجمه شده است. وقتی این کتاب منتشر شد کلیسا خواندن آن را برای افراد مجرد ممنوع کرد. این رمان داستان رابطه یک مجسمه ساز را با یک زن جوان روایت می کند.
با این حال رمان های ولکرز با چنان استقبالی روبرو شد که چندین جایزه معتبر ادبی هلند را نصیب وی ساخت ولی او از پذیرفتن همه جوایز امتناع کرد.
جان هنریک ولکرز در سال 1925 در اوگشگیست هلند به دنیا آمد. او پس از جنگ جهانی دوم در کنار هری مولیش در زمره مطرح ترین نویسندگان آلمانی زبان شناخته شد. ولکرز در دهه 60 میلادی با خلق چند رمان از جمله عشق سوزان، بوسه، موعظه اخلاق و... به اوج شهرت رسید؛ به گونه ای که چند رمانش به فیلم تبدیل شد.
تاریخ انتشار، تهران: ۱۰:۲۵ , ۱۳۸۶/۰۷/۲۸
AteNa
10-20-2007, 01:35 PM
جبران خلیل جبران (۱۲۶۲ هـ.ش. (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B8%DB%B8%DB%B3_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29) - ۱۳۱۰هـ.ش. (http://fa.wikipedia.org/wiki/%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B1_%28%D9%85%DB%8C%D9%84%D8% A7%D8%AF%DB%8C%29)) زاده بشرّی لبنان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%86) از نویسندگان سرشناس لبنان و امریکا و خالق اثر بسيار مهم و مشهور پيامبر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D9%8A%D8%A7%D9%85%D8%A8%D8%B1) است.
دوران کودکی
او در ششم ژانويه سال 1883، در خانوادهای مسیحی مارونی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB% 8C&action=edit) (منسوب به مارون قدیس) که به خلیل جبران شهرت داشتند، در البشري، ناحيهاي كوهستاني در شمال لبنان به دنیا آمد. مادرش زنی هنرمند بود که کامله نام داشت. مادر جبران كامله رحمه، سي ساله بود كه جبران را از شوهر سومش خليل جبران به دنيا آورد. شوهرش مردي بي مسئوليت بود و خانواده را به ورطه فقطر كشاند. جبران خليل يك برادر ناتني به نام پيتر، شش سال بزرگتر از خودش، و دو خواهر كوچكتر به نام هاي ماريانه و سلطانه داشت كه در تمام عمرش به آن ها وابسته بود. از آنجا كه جبران در فقر بزرگ ميشد، از تحصيلات رسمي بي بهره ماند و آموزش هايش محدود به ملاقات هاي منظم با يك كشيش روستايي بود كه او را با اصول مذهب و انجيل و زبان هاي سوري و عربي آشنا كرد. جبران هشت ساله بود كه پدرش به علت عدم پرداخت ماليات به زندان افتاد و حكومت عثماني تمام اموالشان را ضبط و خانواده را آواره كرد. سرانجام مادر جبران تصميم گرفت با خانواده اش به امريكا كوچ كند. در 25 ژوئن سال 1895، جبران در دوازده سالگی با مادر، برادر و دو خواهرش لبنان را ترک و به ایالات متحده امریکا (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA_%D9%85%D8%AA% D8%AD%D8%AF%D9%87_%D8%A7%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D 8%A7) رفت و در بوستون (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86) ساکن شد. وی در بوستون به مدرسه رفت، در مدرسه، اشتباهي در ثبت نام، نام او را براي هميشه تغيير داد و به كهليل جبران Kahlil Gibran تبديل كرد كه علي رغم تلاش هايش براي بازيابي نام كاملش، تا پايان عمرش بر جا ماند. جبران در سال 1896 با فرد هلند دي ملاقات كرد و از آن به بعد وارد مسير هنر شد. دي جبران را با اساطير يونان، ادبيات جهان، نوشته هاي معاصر و عكاسي آشنا كرد.
بازگشت به لبنان
همچنین دختر جوانی به نام « ژوزفین پی بادی» که ثروت سرشاری از ذوق و فرهنگ داشت دل به محبت این نوجوان بست و در رشد و کمال او بسیار موثر واقع شد. وی در امریکا به نگارگری (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%DB%8C) پرداخت و در سال ۱۹۰۸ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B9%DB%B0%DB%B8_%28%D9%85 %DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AF%DB%8C%29&action=edit) وارد فرهنگستان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D 9%86) هنرهای عالی در پاریس شد و مدت سه سال زیر نظر تندیسگر (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3%DA%AF%D8%B1) معروف «اگوست رودن» درس خواند. رودن برای جبران آینده درخشان و تابناکی را پیشبینی نمود. زنان دیگری نیز بعدها در زندگی جبران ظاهر شدند که از همه مهمتر خانم «مری هسکل» و «شارلوت تیلر » است. این دو زن اخیر بخصوص خانم هسکل شاید بیشترین تأثیر را در زندگی فرهنگی و هنری و حتی اقتصادی جبران داشتهاند. اما جبران پس از حدود سه سال اقامت در امریکا به شوق زادگاه و عشق به آشنایی با زبان و فرهنگ بومی خویش به وطن بازگشت. جبران كه به كمك فرد هلند دي كم كم وارد حلقه بوستوني ها شده بود و شهرت كوچكي به هم زده بود، با نظر خانواده اش تصميم گرفت به لبنان برگردد تا تحصيلاتش را به پايان برساند و عربي بياموزد. جبران در سال 1898 وارد بيروت شد و به «مدرسه الحكمه» رفت. جبران در اين دوره كتاب مقدس را به زبان عربي خواند و با دوستش يوسف حواييك، مجلهاي به نام «المناره» منتشر كرد كه حاوي نوشته هاي آن دو و نقاشي هاي جبران بود.
مرگ در خانواده و بازگشت به ايالات متحده
جبران دانشگاه را در سال 1902 تمام كرد. زبان هاي عربي و فرانسه را آموخته بود و در سرودن شعر به مهارت رسيده بود. در اين هنگام رابطه اش با پدرش قطع شد و از او جدا شد و زندگي محقر و فقيرانه اي را از سر گرفت. در همان هنگام شنيد كه برادر ناتني اش سل گرفته، خواهرش سلانه مشكل روده اي دارد و مادرش گرفتار سرطان است. با شنيدن خبر بيماري هولناك سلطانه،جبران در ماه مارس 1902 لبنان را ترك كرد. اما دير رسيد و سلطانه در چهارده سالگي در گذشته بود. در همان سال، پيتر به بيماري سل و مادرش به سرطان درگذشتند.
خلیل جبران بعد از پایان تحصیلاتش در فرانسه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87) دوباره وارد امریکا شد و تا مرگش در سال ۱۹۳۱ (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DB%B1%DB%B9%DB%B3%DB%B1&action=edit) در آنجا کار و زندگی کرد.
نویسندگی
جبران از همان ایام نوجوانی به میدان هنر و شعر و نویسندگی قدم نهاد. در پانزده سالگی مدیر مجله «الحقیقة» شد و در شانزده سالگی نخستین شعرش در روزنامهٔ جبل به طبع رسید و در هفده سالگی به طراحی چهرهٔ بزرگانی چون عطار و ابن سینا و ابن خلدون و برخی دیگر از حکما و نویسندگان پیشین دست زد و پس از پایان تحصیلات رسمی خود برای تکمیل هنر نقاشی به پاریس رفت و طی دو سال اقامت در فرانسه ضمن آشنایی با مکاتب گوناگون هنر نقاشی کتابی با عنوان الارواح المتمردة (روانهای سرکش) نوشت و در بیروت به طبع رساند .
این کتاب که فریاد هم میهنان مظلوم او و در سطح وسیعتر فریاد همهٔ انسانهای مظلوم بود، دولت عثمانی را سخت مضطرب کرد. کشیشان بر کتابش تهمتهای ناروا نهادند و روزی در میدان عمومی شهر انبوهی از این کتاب را به آتش کشیدند و حکومت وقت بازگشت او را به وطن ممنوع کرد .
در این حال اخبار ناگوار از مرگ خواهر و برادر جوان و بیماری مادر به او رسید و او علیرغم منع سیاسی به میهن بازگشت. پس از دو سال اقامت در وطن باز سفری به پاریس کرد تا از هنرمندان آن دیار بخصوص رودن، لطائف فنون صورتگری را بیاموزد. در این سفر جبران با بزرگانی چون روستاند، دبوسی و مترلینگ آشنا شد و از ذوق و اندیشهٔ آنان بهرههای فراوان برد. در آن روزگار دفتر نقاشی رودن کعبه آمال هنرجویان جهان بود و جبران مدتی در آن دفتر در کنار آموختن لطائف هنر نقاشی، شیوهٔ نگاه هنرمندانه را نیز از او بیاموخت و رودن چون شعر و نقاشی را در جبران به کمال یافت او را با ویلیام بلیک، شاعر و نقاش شهودی انگیس در قرن هجدهم بیشتر آشنا کرد. و معروف است که او را ویلیام بلیک قرن خواند. جبران وقتی اولین کتاب نقاشیهای بلیک را خرید چون درویشی که به گنج رسیده باشد. به چنان وجد و نشاط و شادی و مستی رسید که از بیخودی در پوست نمیگنجید، گوئی در غربتگاه این عالم دوستی دیرین و آشنایی محرم یافتهاست .
در سال ۱۹۱۰ جبران بار دیگر به امریکا رفت و در نیویورک در خیابان دهم دفتری تأسیس کرد که سالها مجمع نویسندگان و شاعران و هنرمندان عرب و دوستان و شیفتگان امریکایی او بود. بهترین و پختهترین آثار شعری و نقاشی او در این دوران بیست و یک ساله اقامت در امریکا شکل گرفت و به صورت کتابها و نمایشگاههای متعدد به جهانیان عرضه شد و جبران را در زمانی کوتاه به اوج شهرت و محبوبیت رسانید .
از جبران مجموعا ۱۶ کتاب به زبانهای عربی و انگلیسی بر جا ماندهاست که نامهای آنها به ترتیب سال انتشار عبارتند از:
الف - به زبان عربي: (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D9%84%D9%81_-_%D8%A8%D9%87_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%B9%D8%B 1%D8%A8%D9%8A:&action=edit)
۱. موسیقی (۱۹۰۵م.) ۲. عروسان دشت (۱۹۰۶م.) ۳. ارواح سرکش (۱۹۰۸م.) ۴. اشک و لبخند ۵. بالهای شکسته ۶. كاروان ها و توفان ها ۷. نوگفته ها و نكته ها
ب - به زبان انگليسي: (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8_-_%D8%A8%D9%87_%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86_%D8%A7%D9%8 6%DA%AF%D9%84%D9%8A%D8%B3%D9%8A:&action=edit)
۸. دیوانه ۹. نامهها ۱۰. ماسه و کف ۱۱. پیشتاز ۱۲. خدایان زمین ۱۳. سرگردان ۱۴. مسیح، فرزند انسان ۱۵. پیامبر ۱۶. باغ پیامبر (http://www.caravan.ir/BookDetails.aspx?BookId=196&CategoryId=2) (انتشارات کاروان (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA_% DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86))
تا چندین سال پیش،برخی از آثار جبران به صورت پراکنده به فارسی ترجمه شده بودند، به گونهای که بعضی از کتابهای او (مانند پیامبر) بیش از بیست ترجمهٔ فارسی دارد، اما برخی از کتابهایش به فارسی ترجمه نشده بود. از بهترین و پرفروش ترین ترجمههای «پیامبر» میتوان ترجمهٔ نجف دریابندری را نام برد.
چندی پیش، ترجمهٔ مجموعه کامل آثار جبران خلیل جبران به فارسی (۱۶ کتاب در ۱۲ مجلد) با ترجمهٔ مهدی سرحدی توسط نشر کلیدر منتشر شد.
از نكات قابل توجه در ترجمه و انتشار آثار جبران در ايران آن است كه در سالهاي اخير، عدهاي بيتوجه به عناوين اصلي كتابهاي جبران، گزيدهها و برگرفتههايي از آنها را با نامها و عنوانهاي متفرقه، ترجمه و چاپ كردهاند كه اين كار بيشتر به نوعي "كتاب سازي" شبيه است و برخي ازعلاقهمندان به آثار جبران را نيز با مشكل مواجه كرده است، زيرا بسياري از آنان عنوانهاي اصلي كتب را نميدانند.
در سال ۱۹۳۱ ندایی آسمانی جبران را به بازگشت فراخواند. سفینهای از عالم غیب در رسید و جان شیفته او را در ساحل فراق برگرفت و روانه دریای وصال کرد و جسم شریفش را نیز که تنگچشمان دور از مسیح شایسته دفن در جوار کلیسا نمیدیدند بنابر وصیت جبران سفینه دیگری به زادگاهش بازآورد و به خاک البشری محبوبش سپرد .
AteNa
10-20-2007, 01:37 PM
از آثار او می توان به پیامبر - دیوانه - طلایه دار - مریم مجدلیه - سرگشته - بالهای شکسته اشاره کرد .
او درسال ۱۹۳۲ در سن ۴۸ سالگی از دنیا رفت .
برآورد می شود فقط در آمریکا بیش از ۵ میلیون از آثارش به فروش رفته باشد .
Tabassom
11-10-2007, 11:22 AM
به بهانه تولد این رمان نویس...@};-
این تاپیک استارت شد..
در اینجا مطالبی که مربوط به رمان نویسان مشهور دنیاست قرار میگیرد.
فردا سالروز تولد "كورت ونهگات" است
"كورت ونهگات جونيور" - از بزرگترين رماننويسان آمريكا
در قرن بيستم - 85 سال پيش در يازدهم نوامبر 1922
در "ايندياناپليس" آمريكا متولد شد.
"ونهگات" از جمله رماننويسان آمريكايي بود كه
شهرت خود را بهخاطر زمينههاي كارياش
در كمدي سياه، علمي - تخيلي و طنز بهدست آورد.
او در سال 1942 از دانشگاه "كورنل" در رشتهي بيوشيمي فارغالتحصيل شد. در همين سال، به عضويت ارتش آمريكا درآمد. در روز 14 مي 1944 و در روز مادر، مادرش را بهدليل اقدام به خودكشي از دست داد.
تجربهي "ونهگات" بهعنوان يك اسير و زنداني جنگي، تأثير بسزايي در آثارش، بويژه «سلاخخانهي شمارهي پنج» (1969) گذاشت. او در لباس سرجوخهي پيادهنظام آمريكا در 14 دسامبر 1944 پس از آنكه از نيروهاي خودي جا ماند، به اسارت نيروهاي نازي آلمان درآمد. در "درسدن" بمبارانهاي اين شهر را در 13 و 14 فوريه 1945 شاهد بود و يكي از هفت زنداني جنگي آمريكايي بود كه از آنجا جان سالم بهدر برد.
"ونهگات" از سوي ارتش نازي، مأمور جمعآوري اجساد شده بود و تماشاي بقاياي خاكسترشدهي سربازان، هستهي اصلي معروفترين رمان او، «سلاخخانهي شمارهي پنج» را شكل داد. در مي 1945 آزاد شد و به آمريكا بازگشت. بعد از آزادي، ازدواج كرد، كه در سال 1970 ادواج او به جدايي انجاميد.
اولين داستان كوتاه ونهگات در سال 1950 بهنام «گزارش صداي طويله» در نشريهي "كوليرز" منتشر شد و اولين رمانش نيز «پيانونواز» بود كه در سال 1952 بهچاپ رسيد. تا زمان انتشار رمان دومش بهنام «آژيرهاي هيولا» در سال 1959، همچنان به نوشتن داستانهاي كوتاه ادامه داد.
رمان «صبحانهي قهرمانان» (1973) يكي از پرفروشترين آثار او بود، كه به همراه «گهوارهي گربه» (1963) بيش از پيش نام او را بر سر زبانها انداخت.
به نوشتهي ويكيپديا، در سال 1997 با انتشار رمان «زمانلرزه» از نوشتن داستان كنارهگيري كرد؛ اما همچنان بهعنوان ستوننويس در روزنامهها فعاليت داشت و تا هنگام مرگ، به موضوعات مختلفي از جمله ابراز تنفر نسبت به دولت جورج بوش پرداخت.
در سال 2005، "ونهگات" بسياري از مقالاتش را در كتابي بهنام «مرد بيوطن» منتشر كرد، كه به فروش بسيار بالايي دست يافت. او در اين كتاب جورج بوش را بهدليل تصميمات غلط در عرصهي سياست خارجي و همچنين راهاندازي جنگ عراق مورد سختترين انتقادات قرار داد و اطرافيان او را افرادي توصيف كرد كه از تاريخ و جغرافي هيچ آگاهياي ندارند.
از ديگر رمانهاي اين نويسنده به «شب مادر» (1961)، «خدا شما را بيامرزد آقاي رزواتر» (1965)، «اسلپ استيك» (1976)، «محبوس» (1979)، «مجمعالجزاير گالاپاگوس» (1985) و «ريش آبي» (1987) ميتوان اشاره كرد. او همچنين چهار مجموعهي داستان كوتاه از خود بهجاي گذارد.
"لويي فردينان سلين"، "مارك تواين" و "جورج اورول" از الگوهاي ونهگات در نويسندگي بودند و بر كساني چون "پل استر و جورج ساندرز" تأثير گذاشت.
"ونهگات" روز يازدهم آوريل سال جاري ميلادي در سن 84سالگي در منهتن نيويورك درگذشت و چند هفته قبل از آن، در اثر سقوط از ارتفاع، دچار ضربهي مغزي شده بود.
http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1386/1/Art/262.jpg
Tabassom
11-13-2007, 06:10 PM
برنده
جايزه ادبي «آنتراليه» 2007
رمان «بيرمن» نوشته «كريستف اونو-دي-بيو»
نويسنده و روزنامهنگار فرانسوي
http://media.farsnews.com/Media/8608/Images/jpg/A0351/A0351516.jpg
اين رمان 6 راي از 10 راي هيئت داوران اين جايزه را كسب كرد.
«كريستف اونو-دي-بيو» 32 سال دارد و رماننويس و روزنامهنگار هفتهنامه
«لوپوئن» چاپ
پاريس است.
«بيرمن» چهارمين رمان اين نويسنده به شمار ميآيد.
جايزه ادبي «آنتراليه» كه در سال 1930 در فرانسه پايهگذاري شده است،
هر سال
به يك
نويسنده-روزنامهنگار اهدا ميشود.
Tabassom
11-16-2007, 05:24 AM
"ايرا لوين" - نويسندهي آمريكايي رمانهاي پرفروش
گزارش آسوشيتدپرس، سالها پيش از آنكه نويسندگاني چون "استفن كينگ" فيلمهاي اقتباسشده از
كتابهايشان را روي پردهي سينما ببينند، "لوين" به ساخت فيلمهايي بر اساس كتابهايش افتخار
ميكرد.
رمانهاي «همسران استپفورد» و «نقره» از آثار او بودند كه در هاليوود به روي پرده رفتند.
لوين همچنين در سال 1953 موفق به دريافت جايزهي بهترين رمان اول "ادگار آلن پو" شد.
"لوين" كه در طول حياتش بهعنوان نويسنده براي برنامههاي تلويزيوني نيز قلم ميزد، رمانهاي پرفروشي
چون «پسرهايي از برزيل» و «كودك رزماري» را نوشته بود
http://64.40.99.49/Multimedia/pics/1386/8/Art/643.jpg
خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران 23؟8
ايرا لوين" - نويسندهي آمريكايي رمانهاي پرفروش - بهعلت حملهي قلبي در سن 78سالگي درگذشت
Hich Kas
09-21-2008, 09:14 PM
درود
زندگی نامه بزرگان میتواند کمکی بزرگ برای رشد و پویایی ما شود اگر بتوان الگوها و معیارهای ایشان را بکار برد ... نه انکه تقلید بلکه بدست اوردن ویژگی های بارز و شناخت خویشتن کمک بسزایی خواهد داشت ...
چارلز در خانوادهای پرجمعیت به دنیا آمد. پدرش جان دیکنز کارمند سادهٔ دفتر امور مالی نیروی دریایی بود و با وجود حقوق خوبی که دریافت میکرد به سبب ولخرجی، همیشه در تهیدستی زندگی میکرد. چارلز دو سال بیشتر نداشت که خانوادهٔ او به لندن نقل مکان کرد و او تحصیلات مقدماتی را در آنجا گذراند.
در ۱۸۲۴ چارلز دوازده ساله، هنگامی که پدر به خاطر نپرداختن اقساط وامهایش به زندان نامدار مارشال سی لندن افتاد، مجبور به ترک تحصیل شد. او ناچار بود در یک کارگاه رنگرزی کفش کار کند و روی بطریها برچسپ بزند. مدتی بعد مادرش را از دست داد و با ۴۰ پوندی که از مادر به ارث برد، بدهی پدر را داد و او را آزاد کرد.
او تحصیلات خود را در آکادمی «ولینگتون» و مدرسهٔ «داوسون» ادامه داد و از سال ۱۸۲۷ در دفتر وکالت مشغول به کار شد و تندنویسی را آموخت. به سرعت در کار خود پیشرفت کرد. او در دههٔ ۳۰ با نشریات اجتماعی مختلفی همکاری میکرد که موجب آشنایی بیشتر او با معضلات اجتماعی شد.او نویسندگی را با نوشتن داستانهای کوتاه در هفتهنامهها آغاز کرد.
در سال ۱۸۳۶ با «کاترین هوگارت» سردبیر هفتهنامهٔ «ایونیگ کرونیکل» ازدواج کرد و از صاحب ده فرزند شد. این ازدواج در سال ۱۸۵۸ به طلاق منتهی گردید.
او در ۸ ژوئن ۱۸۷۰ در اثر سکتهٔ قلبی درگذشت. بنابر وصیتش «مراسم تدفینی کمخرج و بسیار معمولی» برایش برگزار کردند.
دیکنز آثار بسیاری به صورت رمان و داستانهای کوتاه دارد. او بیشتر داستانهای معروفش مانند الیور تویست را به صورت داستانهای سریالی در روزنامهها و هفتهنامهها منتشر میکرد.
از مهمترین آثار دیکنز:
•الیور تویست، ۱۸۳۸
• نیکلاس نیکل بی، ۱۸۳۹
• مغازهٔ شگفت کهنه، ۱۸۴۰
• بارنابی رودج، ۱۸۴۱
• سرود کریسمس ۱۸۴۳
• مارتین چوزلویت، ۱۸۴۴
• دامبی وپسرش، ۱۸۴۸
• روزگار دشوار،
۱۸۴۵ • دوریت کوچک، ۱۸۵۷
• داستان دوشهر، ۱۸۵۹
• آرزوهای بزرگ، ۱۸۶۱
8816
Hich Kas
09-21-2008, 09:16 PM
نويسندگان با قلم خود نه تنها به بيانزندگيشان ميپردازند بلكه دردها و مشكلاتجامعه را به نحوي مورد انتقاد قرار ميدهند. درقرن 19 ميلادي در انگليس اختلاف طبقاتيزيادي به چشم ميخورد. اشرافزادگان فقرا راتحت استثمار خود قرار ميدادند و اكثر اقشارجامعه انگليس را فقرا و بيبضاعتان تشكيلميدادند. گدايي، دزدي، گرسنگي، بيماري،فحشا... به وضوح در سطح اجتماع آن دوران درانگليس به چشم ميخورد و از طرفي ديگرزندگيهاي اشرافي، ميزهاي رنگارنگ غذا،لباسهاي فاخر در طبقه ثروتمندان به وفور ديدهميشود.
نويسندهاي كه ميخواهيم به توصيف زندگياو بپردازيم، در آن دوران رشد يافت و با فقر وگرسنگي ناآشنا نبود; زيرا موقعيت خانوادگياشبه نحوي بود كه با فقر دست و پنجه نرم ميكرد. بهاين ترتيب مشكلات فقر و تفاوت زندگي فقرا باثروتمندان در داستانهايش به خوبي مشهوراست. شايد تاكنون متوجه شده باشيد دربارهكدام نويسنده ميخواهيم سخن به ميان بياوريم;بله، «چارلز ديكنز» كه كتابهاي داستانش ازمعروفترين كتب در ميان كودكان و نوجوانان وبزرگسالان است. او بنيانگذار سبك رئاليسم درادبيات انگليس ميباشد و تحول عظيمي در آن بهوجود آورد. حال در ذيل به گوشهاي از زندگيپرفراز و نشيب او ميپردازيم.
كودكي او
«چارلز جان هافام ديكنز» در هفتم فوريه سال1812 در «لندپرت» يكي از بخشهاي تابعه«پرتسي» در خانوادهاي فقير، چشم به جهانگشود. پدرش «جان ديكنز» كارمند دوم پايهاداره كارپردازي نيروي دريايي بود و مادرشاليزابت ده فرزند به دنيا آورد; كه چارلز دومينآنان بود. دوران كودكي چارلز به دليل نامناسببودن شغل پدر و فقر حاكم برخانواده، درمحروميت و سختي سپري شد. جان ديكنز برايسر و سامان دادن به وضعيت اقتصادي خانوادهدر سال 1814 تصميم به نقل مكان به جايي ديگركرد تا شايد تغييري در زندگي آنان بوجود بيايد.
در آن زمان چارلز دو ساله بود. ابتدا به لندن وسپس در سال 1817 به چاتام كوچ كردند ودوباره در سال 1823 به لندن بازگشتند و در اينشهر اقامت گزيدند.
در اوايل سال 1824، اتفاق بسيار بدي برايخانواده افتاد. جان پدر خانواده به علتبدهكاري دستگير و به زندان «مارشال سي»افتاد.آن دوران از بدترين و سياهترين اوقاتزندگي چارلز محسوب ميشد. آنقدر خانواده درفقر و بدبختي فرو رفته بودند كه مادر چارلز مجبورشد با چهار فرزندش در زندان با شوهرش بسر بردو با غذاهاي زندان شكم بچهها را سير كند. چارلز12 ساله نيز براي كار در يك كارخانه واكسسازيمشغول به كار شد.
در اين كارخانه، روي قوطيهاي واكسبرچسب ميزد و در هفته شش شيلينگ دستمزدميگرفت و روزها يكشنبه را به زندان ميرفت تادر كنار خانوادهاش باشد.
پدر چارلز چند ماه در زندان بود و افرادخانواده در اوج بدبختي و نااميدي بسر ميبرد.
چارلز بعدها در دوران جواني اظهار داشت كههيچ گاه دوران سياه و خاطرات تلخ آن زمان رافراموش نخواهد كرد. البته همه اين خاطرات درذهن چارلز جمع شد و بعدها براي او الهامبخشخلق آثارش شد.
روزنه اميد
درست در زماني كه خانواده هيچ اميدي بهزندگي نداشتند، ارثيه مادربزرگ آنان را نجاتداد و پدر توانست پس از سه ماه از زندان آزادشود و به زندگي سر و ساماني دهد. در آن زمانخانواده چارلز در «هامپستيد» بسر ميبردند.چارلز كه قبلا در «چاتام» مدتي به مدرسه رفتهبود، اينك ميتوانست در هامپستيد به تحصيلادامه دهد. خواهرش «فافي» به چارلز علاقهزيادي داشت و براي او كتاب داستان ميخريد;چرا كه او علاقه زيادي به كتاب خواندن داشت.پدر چارلز در خانه كتابخانه كوچكي داشت كهمورد علاقه او بود و با مطالعه آثاري از نويسندگانقرن 18 روز به روز شور و عشق به مطالعه در اوزيادتر ميشد. در ضمن، كسر تحصيلات رسميخود را به اين ترتيب جبران ميكرد.
چارلز با خواندن آثار اين نويسندگان پي بهمفاهيم ادبي و سبك در ادبيات برد. او حافظهخوبي داشت و همه را به ذهن سپرد. او از طريقتجربه، مطالب زيادي را آموخت و فقدان تعليم وتربيت نتوانست مانع پيشرفت او شود و روز به روزدر تحصيل ادبيات پيشرفت كرد.
دوران نوجواني
چارلز در سال 1827 در 15 سالگي در يكدفتر اسناد رسمي به عنوان شاگرد به كار پرداخت.در حيطه كار خود دوستان خوبي پيدا كرد. او فنتندنويسي را ياد گرفت و در سال 1829 درمحاكم قضايي به عنوان خبرنگار مشغول كار شد ويك سال بعد مخبر مجلهاي به نام «مورنينگهرالد» شد.
او هفتهاي 105 شيلينگ دريافت ميكرد و ازاين بابت خوشحال بود; زيرا هم ميتوانست يكمنبع مالي براي خانوادهاش باشد و لبخند برلبپدر و مادرش بياورد و هم اين كه وارد حرفهايشده بود كه آن را دوست داشت و مطابق با سليقهو علاقهاش بود و به نظر خودش در دوران طلاييبسر ميبرد.
نويسنده تازه كار
در سال 1833، چارلز نخستين اثر خود رابراي يك مجله ماهانه به رشته تحرير درآورد و ناممستعار «باز» را براي خود انتخاب كرد.
در سال 1836 اولين مجموعه نوشتههايخود را تحت عنوان «طرحهاي باز» به صورتكتاب منتشر كرد و در همين سال با زني به نام«كاترين هوگارت» پيمان زناشويي بست. درهمين سال، براي يك موسسه انتشاراتي شرحزندگي يك هنرمند كاريكاتوريست به نام «سيمور»را نوشت.
شهرت ديكنز در سال 1836 با نوشتنمقالاتي به نام «اوراق پيك و بك» به گوش همگانرسيد. چارلز ديكنز فقير و گمنام با نوشتن مقالات وداستانهايش توانست به شهرت و ثروت برسد ويكي از محبوبترين نويسندههاي كشورش شد.فعاليت ادبي او بدون وقفه تا زمان مرگ ادامهداشت و حدود 30 سال به نوشتن رمان و داستانپرداخت. در سال 1838 كتاب «اليور تويست»و در سال 1839 «نيكلاس نيكلباي» و در سال1841 كتاب «ساعت ديواري ارباب همفري» رادر سه جلد نوشت كه با استقبال بينظيري روبهروشد.
در سال 1842 به همراه همسرش به آمريكاسفر كرد و آنچه از آمريكا برداشت كرده بود، جزبردگي و بردهفروشي نبود; لذا براي تشريحاوضاع آمريكا خاطراتش را از آن سفر به نام«يادداشتهاي آمريكايي» نوشت. در سال1843 كتاب «مارتين چازل ويت» را منتشرساخت كه باز هم تاثير گرفته از سفرش از آمريكابود.
در سال 1843 اولين كتاب مذهبي ديكنز بهنام «نغمه سرايي كريسمس» به چاپ رسيد. او درسال 1845 به ايتاليا سفر كرد و در مراجعت،روزنامه ديلينيوز را تاسيس و منتشر ساخت وخاطرات سفر ايتاليا را در آن روزنامه به چاپرسانيد. در سال 1849 ديويد كاپرفيلد را بهچاپ رسانيد و به اوج شهرت ادبي دست يافت.
اواخر عمر چارلز ديكنز
ديكنز در زندگي زناشويي خود با «كاترينهوگارت» كه تا سال 1858 دوام يافت، صاحبده فرزند شده و در همين سال به تدريس و ارائهديگر آثار خود پرداخت.
با وجود اينكه به موفقيتهاي زيادي دستپيدا كرده بود، فعاليتهاي مستمر وخستگيناپذير، قواي جسمي او را تحليل برد.
دومين سفرش به آمريكا در سال 1867 بود،اما روزبهروز ضعيفتر ميشد. پس از بازگشت ازآمريكا در سال 1870 به علت سكته مغزي در58 سالگي در محله گادهبل از توابع روچسترچشم از جهان فرو بست و در كليساي وست مينستربه خاك سپرده شد; در حالي كه آخرين اثرش بهنام «راز ادوين درود» را ناتمام برجاي نهاده بود.از كتابهاي معروف او ميتوان به خاك متروك،روزگار سخت، دوريت كوچك، داستان در شهر،مسافر غير تاجر، آرزوهاي بزرگ و دوستمشترك ما اشاره كرد.
كتابهاي او، آينه زندگي او
آثار و نوشتههاي ديكنز برگرفته از خاطراتدوران كودكي و نوجواني او ميباشد. ديكنز دركتابهايش با بياني ساده و شيرين به شرح وقايعآن روزگار پرداخته است.
سبك ديكنز رئاليسم است و زندگي طبقهمحروم و فرودست جامعه انگليس را به خوبي بهرشته تحرير درآورده است. او توانسته عواطف واحساسات خود را بيان كند و داستانهاي كتابشرا به نحوي ارائه دهد كه براي خواننده ملموسباشد. او كه در محلههاي فقيرنشين روزگاري راسپري كرده بود، به خوبي زندگي مردم تنگدسترا در داستانهاي اليور تويست و ديويد كاپرفيلدبه مردم زمان خود و آيندهاش نشان داد و يكي ازدلايل به شهرت رسيدنش نيز همين مساله بود.
متون داستانهاي چارلز ديكنز به صورت تئاتر،فيلم سينمايي و كارتون درآمد و مورد توجهكودكان و نوجوانان و بزرگترها قرار گرفت. هنراو در نوشتن اين طور است كه هميشه داستانهاياو تازگي دارد و هيچگاه قديمي نميشود وهميشه پرخواننده باقي مانده و باقي خواهد ماند
TanhayeTanham
09-21-2008, 10:09 PM
صندلی و میز تحریر بزرگترین رماننویس قرن هجدهم بریتانیا به ارزش تقریبی 80 هزار پوند در یک حراجی خیریه در لندن به فروش گذاشته میشود.
گفته میشود "چارلز دیکنز" از این وسایل هنگام نوشتن برخی از بزرگترین آثار خود از جمله "آرزوهای بزرگ" استفاده کرده و عواید حاصل از فروش آنها به بیمارستان کودکان "گریت اورموند استریت" شهر لندن اختصاص خواهد یافت.
به گزارش مهر به نقل از بی بی سی وسایل کار دیکنز را یکی از نزدیکان وی به حراج گذاشته و قرار است با پول حاصل از فروش آن ساختمانی جدید و تجهیزات برای بیمارستان کودکان خریداری شود. کریستوفر چارلز دیکنز که سال 1999 درگذشت و همسرش ژان ـ ماری صاحبان میز و صندلی خالق "الیور تویست" و "دیوید کاپرفیلد" بودند.
ژان ـ ماری، کنتس ونکهایم، گفت: چارلز دیکنز قهرمان فقرا و نیازمندان و یکی از حامیان علاقهمند بیمارستان "گریت اورموند استریت" از همان روزهای اول بود. احساس کردم این آرزوی چارلز و افتخاری برای من است که آرزوی او را برآورده کنم.
تندیس "چارلز دیکنز" نویسنده سرشناس انگلیسی در منطقه کنت که سالها در آنجا زندگی کرده بود، نصب میشود.
هر چند محققان آثار دیکنز معتقدند که او در زمان مرگ خود وصیت کرد که هیچ گونه یادمانی برای وی برپا نشود، با این حال مسئولان شهری اعلام کرده اند که مجسمه این نویسنده به زودی در منطقه کنت نصب میشود.
"جین چیتی" یکی از اعضای شورای شهر با اعلام این خبر گفت: «بنا به وصیت دیکنز و اصرار نوادگان وی مراسم یادبودی برای این نویسنده گرفته نمیشود ولی در این شورا تصویب شده است که به زودی تندیسی از این نویسنده در منطقه کنت نصب شود. چارلز دیکنز در هشت سالگی به همراه خانوادهاش در اینجا ساکن بودند و سالها در همین منطقه زندگی کردند و او نیز بهترین آثارش را در همین ناحیه خلق کرده است.»
اما "لیز دیکنز" یکی از نوادگان چارلز دیکنز در گفتگو با بی بی سی گفته است: من خودم از این اتفاق خیلی خوشحالم ولی سایر بستگان چندان موافق نیستند و در این باره تردید دارند.
به گزارش مهر به نقل از بی بی سی، "مالکولم اندروز" استاد دانشگاه کنت هم گفته است: «از وصیت نامه نویسنده کاملا پیداست که او مخالف برپایی چنین یادبودهایی بوده است. دیکنز نیازی به این چیزها ندارد چون او همیشه در ذهن مردم جای دارد.»
دیکنز آثار بسیاری به صورت رمان و داستانهای کوتاه دارد. او بیشتر داستانهای معروفش مانند الیور تویست را به صورت داستانهای سریالی در روزنامهها و هفتهنامهها منتشر میکرد که بعدها به صورت کتاب جمعآوری شدند.
رمانهای برجسته دیکنز:
آقای پیکویک (The Pickwick Papers) ۱۸۳۷
الیور تویست، (The Adventures of Oliver Twist)۱۸۳۸
نیکلاس نیکلبی، (The Life and Adventures of Nicholas Nickleby)۱۸۳۹
دکان کهنه شگفت، (The Old Curiosity Shop)۱۸۴۰
بارنابی روج، (Barnaby Rudge)۱۸۴۱
سرود کریسمس، (A Christmas Carol) ۱۸۴۳
مارتین چوزلویت، (The Life and Adventures of Martin Chuzzlewit)۱۸۴۴
دامبی و پسر، (Dombey and Son)۱۸۴۸
دیوید کاپرفیلد، (David Copperfield) ۱۸۵۳
خانه غمزده، (Bleak House) ۱۸۵۳
دوران مشقت، (Hard Times: For These Times)۱۸۵۴
دوریت کوچک، (Little Dorrit)۱۸۵۷
داستان دوشهر، (A Tale of Two Cities)۱۸۵۹
آرزوهای بزرگ، (Great Expectations)۱۸۶۱
دوست مشترکمان، (Our Mutual Friend) ۱۸۶۵
عبور ممنوع، (No Thoroughfare) ۱۸۶۷ (به همراه ویلکی کالینز)
اسرار ادوین درود، (The Mystery of Edwin Drood) ۱۸۷۰
Tanha
11-20-2008, 07:33 AM
لئون تولستوی و جنگ و صلح
من معتقدم بالزاک، بزرگترین رمان نویسی است که تاکنون جهان شناخته است، ولی عقیده دارم «جنگ و صلح» تولستوی، بزرگترین رمان عالم است.
رمانی با یک چنین پهنه وسیع که درباره یک چنان دوران خطیر تاریخی گفتگو کند و این همه قهرمان داشته باشد، قبلاً نوشته نشده بود و گمان می کنم هرگز دوباره نوشته نشود. درست گفته اند که جنگ و صلح یک حماسه است.
من هیچ اثر خیالی دیگری را نمی شناسم که به حقیقت بتوان آن را بدینگونه توصیف کرد.
استراخوف که از دوستان تولستوی و منتقد توانایی بود، عقیده خود را درباره «جنگ و صلح» در چند جمله پر حرارت بیان کرده است. او می گوید:
«جنگ و صلح، تصویر کاملی از زندگی بشریست. تصویر کاملی از روسیه آن زمان است، تصویر کاملی از همه چیزهاییست که در آنها، مردم سعادت و عظمت، اندوه و خواری خود را می یابند. این است جنگ و صلح».تولستوی، وقتی نوشتن «جنگ و صلح» را آغاز کرد، سی و شش ساله بود، و این سنی است که در آن، استعداد آفرینش یک نویسنده معمولاً در حد کمال است، و هنگامی که آن را تمام کرد، شش سال گذشته بود. دورانی را که تولستوی برای رمان خود برگزید، زمان جنگهای ناپلئون بود و نقطه اوج داستان حمله ناپلئون به روسیه و آتش سوزی مسکو و عقب نشینی و اضمحلال ارتشهای حمله ناپلئون است.
وقتی تولستوی شروع به نوشتن رمان خود کرد، در نظر داشت داشت داستانی درباره زندگی خانوادگی اشراف روسیه بنویسد و قرار بود حوادث تاریخی، فقط به منزله زمینه رمان او به کار روند. بنا بود قهرمانان داستان دچار حوادثی شوند که از لحاظ روحی تاثیر عمیقی در آنها بگذارد، ولی در پایان، پس از تحمل مشقات زیاد، پاک و بیغش شوند و از یک زندگی آرام و سعادتمند برخوردار گردند. فقط در جریان نوشتن رمان بود که تولستوی درباره مبارزه عظیمی که میان نیروهای مخالف در گرفته بود، بیش از پیش تاکید کرد، و از مطالعات وسیع او، یک فلسفه تاریخی پدید آمد که من، بعد به اختصار به آن اشاره خواهم کرد.
http://img.tebyan.net/big/1387/08/2041512162521332291343153112552511519158245.jpg
می گویند «جنگ و صلح» نزدیک به پانصد قهرمان دارد. شخصیت تک تک این قهرمانها، در کتاب کاملاً مشخص و معلوم شده و با وضوح تمام به خواننده معرفی گشته است.
این کار، به خودی خود یک کار بزرگ است. توجه و علاقه خواننده، چنانکه در اکثر رمانها معمول است، فقط به دو، یا سه نفر، حتی به یک دسته، جلب نمی شود، بلکه او متوجه اعضای چهار خانواده اشرافی، متوجه خانواده های روستوف، بولکونسکی، کوراگین و بزوخوف می شود.
یکی از مشکلاتی که رمان نویس باید با آن مبارزه کند اینست: وقتی موضوع رمان به این نیاز دارد که نویسنده به گروههای دیگری هم توجه کند و درباره آنها حرف بزند، بایستی این تغییر توجه و تغییر مطلب را آنچنان موجه و قابل قبول نشان دهد که خواننده به راحتی آن را بپذیرد. آنوقت است که خواننده می بیند آنچه را که احتیاج دارد درباره گروهی از قهرمانان رمان بداند، عجالتاً به او گفته اند، و آماده است بداند اشخاص دیگری که مدتی راجع به آنها چیزی نشنیده بود، در این فاصله چه کرده اند. رویهمرفته، تولستوی این کار را با چنان مهارتی انجام داده است که خیال می کنید فقط یک رشته داستان را تعقیب می کنید.
تولستوی، مثل همه داستان نویسها، قهرمانان خود را از روی اشخاصی ساخت که آنها را می شناخت یا به وسیله دیگران شناخته بود. ولی البته، از این افراد تنها به عنوان نمونه و «مدل» استفاده کرد، و وقتی قوه تخیل او روی آنها کار کرد، موجوداتی شدند که فقط ساخته نیروی ابداع خود او بودند. می گویند تولستوی کنت روستوف ولخرج را از روی پدربزرگش ساخت و نیکولا روستوف را از روی پدرش و پرنسس ماری رقت انگیز و دلربا را از روی مادرش ...
می گویند «جنگ و صلح» نزدیک به پانصد قهرمان دارد. شخصیت تک تک این قهرمانها، در کتاب کاملاً مشخص و معلوم شده و با وضوح تمام به خواننده معرفی گشته است.
در مورد دو مردی که می توان گفت قهرمانان واقعی «جنگ و صلح» هستند، یعنی پیر بزوخوف و پرنس آندره، عقیده عموم بر اینست که تولستوی خودش را در نظر داشته است. و شاید این گفته بی اساس نباشد که تولستوی چون از شخصیت «دوگانه» و «تقسیم شده» خودش آگاه بود، کوشید با آفریدن این دو آدم متضاد از روی «مدل واحد» خود، خصوصیات روحی و فکری و اخلاقی خودش را روشن کند و بشناسد.
از این لحاظ، پیر و پرنس آندره شبیه هم هستند، یعنی مثل خود تولستوی، هر دو در جستجوی آرامش روحی و فکری اند، هر دو در جستجوی آرامش روحی و فکری اند، هر دو سعی می کنند برای اسرار مرگ و زندگی پاسخی بیابند و هیچ کدام این جواب را پیدا نمی کنند، ولی از طرف دیگر تشابهشان با هم بسیار کم است. پرنس آندره آدمیست شجاع، جذاب، که به نژاد و مقام اجتماعی خود می نازد، شریف، اما مغرور، دیکتاتورمآب، ناشکیبا و بی منطق است. ولی با همه این نقائص اخلاقی، موجود بسیار جالب توجهی است.
http://img.tebyan.net/big/1387/08/2332091912409317162191117281536110521914889.jpg
پیر به کلی آدم دیگریست. او مهربان و خوش طینت، دست و دل باز، فروتن، نجیب و فداکار است، ولی آنقدر ضعیف النفس و بی اراده است و چنان به آسانی کلاه سرش می رود و آنقدر زود گول می خورد که شما خواه ناخواه در برابر او احساس بی حوصلگی می کنید. اشتیاقی که پیر به نیکوکاری و خوب بودن دارد، خواننده را تحت تاثیر قرار می دهد، اما، آیا لازم بود که او را یک چنین آدم احمقی درست کرد؟ و وقتی می کوشد برای معماهایی که او را غذاب می دهد، جوابی پیدا کند، فراماسون می شود و باید گفت: در اینجا تولستوی فصول بسیار، بسیار خسته کننده و ملال آوری نوشته است.
هر دوی این مردها، عاشق ناتاشا، جوانترین دختر کنت روستوف هستند. تولستوی با آفریدن ناتاشا، شیرین ترین دختری را که در داستانهای خیالی آمده، خلق کرده است. هیچ چیز به اندازه نشان دان دختر جوانی که در عین حال هم دلربا و هم جالب توجه باشد. مشکل نیست. ...
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:07 PM
در 2 آذر 1302 در تهران به دنيا آمد. در 1323 به حزب توده پيوست و سه سال بعد در انشعابی جنجالی از آن كناره گرفت. نخستين مجموعه داستان خود به نام «ديد و بازديد» را در همين دوران منتشر كرده بود. او كه تاثيری گسترده بر جريان روشنفكری دوران خود داشت، به جز نوشتن داستان به نگارش مقالات اجتماعي، پژوهشهای مردم شناسي، سفرنامهها و ترجمههای متعددی نيز پرداخت. شايد مهمترين ويژگی ادبی آل احمد نثر او بود. نثری فشرده و موجز و در عين حال عصبی و پرخاشگر، كه نمونههای خوب آن را در سفرنامههای او مثل «خسی در ميقات» و يا داستان-زندگينامهی«سنگی بر گوري» ميتوان ديد. وی در 18 شهريور 1348 در اسالم گيلان درگذشت.
وی در جوانی عضو حزب توده بود و با نشریه مردم ارگان این حزب همکاری داشت[نیاز به ذکر منبع]. بعد از واقعه ی آذربایجان همراه با خلیل ملکی و گروهی دیگر از آن حزب جدا شد[نیاز به ذکر منبع].
آلاحمد در ۱۳۲۷ در اتوبوس اصفهان به تهران با سیمین دانشور، مترجم و داستاننویس، آشنا شد و در ۱۳۲۹ با وی ازدواج کرد. پدر آلاحمد با ازدواج او با دانشور مخالف بود و در روز عقد به قم رفت و سالها به خانه آنها پا نگذاشت.
وی در سال 1343 برای سفر حج به مکه رفت.پیش از این سفر در ملاقاتی که با آیت الله خمینی داشت با وی آشنا شده بود(ماهنامه سوره،شماره یازدهم،گفتگو با شمس آل احمد) و کتاب غرب زدگی مورد توجه آیت الله خمینی قرار گرفته بود.آل احمد از سفر حج نامه ای برای آیت الله خمینی ارسال کرد که بعدها ساواک این نامه را در منزل آیت الله خمینی پیدا کرد.جلال آل احمد در این نامه به شخص آیت الله خمینی اظهار اردت کرده بود.سوره 11
پس از مرگ نابهنگام آلاحمد، جنازه ی وی سریع تشییع شد و دفن شد. که باعث ایجاد شایعاتی درباره ی سربهنیست شدن احتمالی او شد. همسر وی، سیمین دانشور این شایعات را تکذیب کرده است
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:08 PM
آثار
* اورازان (۱۳۳۳)
* مدیر مدرسه (۱۳۳۷)
* غرب زدگی (۱۳۴۱)
* سنگی بر گوری (نوشتهٔ ۱۳۴۲، چاپ ۱۳۶۰)
* نفرین زمین (۱۳۴۶)
* نون والقلم
* در خدمت و خیانت روشنفکران
* از رنجی كه میبريم
* پنج داستان
* تات نشين های بلوك زهرا
* جزيره خارك درّ يتيم خليج فارس
* چهل طوطي
* خسی در ميقات
* ديد و بازديد
* زن زيادي
* سرگذشت كندوها
* سفر آمريكا
* سفر به ولايت عزراييل
* سفر روس
* سه تار
* مكالمات
* يك چاه و دو چاله
* نيما چشم جلال بود
* در خدمتیم
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:09 PM
جلال در سال 1302 در خانواده روحانی به دنیا آمد . دبستان را که به پایان رساند ، پدرش دیگر اجازه درس خواندن را به او نداد و او ناچارا به سمت بازار کار رفت ، تا اینکه پنهانی در کلاسهای دارالفنون ثبت نام کرد . روزها به کار سیم کشی برق و ساعت سازی مشغول بود و شبها درس می خواند. در سالهای آخر دبیرستان با حزب توده آشنا شد و با دوستان و همفکرانش به برگزاری میتینگ ها و جلساتی در این زمینه پرداخت . با درآمدی که از کار بدست آورده بود ، دبیرستان را به پایان رساند و وارد دانشکده ادبیات (دانشسرای عالی) شد . دانشگاه را که به پایان رساند ، به شغل معلمی مشغول شد .
در این زمان به طور جدی وارد حزب توده شد و از یک عضو ساده به عضویت کمیته حزبی تهران رسید و نماینده کنگره شد . در این مدت در مجله های زیادی قلم می زد .
در سال 41 کتاب معروف غرب زدگی را به رشته تحریر درآورد که نقطه عطفی در نوشته های وی به شمار می آید. چند مقاله از این کتاب در (کیهان ماه ) چاپ شد که موجب توقیف این نشریه شد.
جلال نویسنده ای است که در اکثر زمینه های ادبیات به نوشتن پرداخت .
در زمینه داستان : ( دید و بازدید ، از رنجی که می بریم ، سه تار ، زن زیادی ، نون و قلم و......
در زمینه مقالات : ( هفت مقاله ، غرب زدگی ، ارزیابی شتابزده و .....
در زمینه سفر و سفرنامه : ( اورازان ، تات نشین های بلوک زهرا ، خسی در میقات ، سفر نامه شوروی و ......
در عرصه نمایشنامه : ( تفاهم از آلبر کامو ، دستهای آلوده و.......
در عرصه ترجمه : ( قمارباز از داستایوسکی ، بیگانه از آلبر کامو و .....
از جلال نوشتن و گفتن بسی سخت و دشوار است ، چرا که وی رسولی توفنده و کوشنده و مبارز بود . نوسنده ای که هرگز از طعن و لعن ها سنگر مبارزه را خالی نکرد و به خاطر عشق به اصالت انسان و فرهنگ قلم زد .
جلال را یکی از کاشفان نیما دانسته اند ، چرا که وی در معرفی و شناخت نیما سهم به سزایی را ایفا کرد.
احمد شاملو در وصف این بزرگمرد می گوید :
قناعت وار ، تکیده بود .
باریک و بلند ،
چون پیامی دشوار ، در لغتی .
با چشمانی از سوال و عسل
و رخساری برتافته ،
از حقیقت و باد .
مردی با گردش آب .
مردی مختصر ،
که خلاصه خود بود.
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:09 PM
تحليلي از زندگاني زنده ياد سيد جلال آل احمد
جلال؛ آنكه هرگز در جا نزد
http://www.jamejamonline.ir/Media/images/1387/06/14/100948200048.jpg
سخن از شادروان جلال آلاحمد، جلال آل قلم است؛مردي كه در برهه حساس 15 خرداد 42 در صف بندي اردوي حسيني و يزيدي يك سو ملت بزرگ ايران به رهبري امام خميني و ديگر سو رژيم ديكتاتوري پهلوي با همه امكانات سياسي و نظامي و تبليغاتي و خيل روشنفكران سلطنتياش اردوي حسيني را برگزيد، يعني صف مردم و رهبري ديني آن را و ارزش و اهميت جلال نيز همه در همين شجاعت و شهامت شگرفي است كه در «انتخاب بزرگ» خويش انجام داد؛ در حريت فكري و سياسي او و به ديگر تعبير: در «حر» بودن او.
آري، جلال، از اين منظر و ديدگاه است كه يك سر و گردن، بلكه چندين و چند سر و گردن، از همگنان فراتر ايستاده است. به ديده ما، او از آن رو، مقام و منزلت يكي از شخصيتهاي افتخارآميز فرهنگ ما را يافته ومهر جاودانگي برپيشاني او خورده است كه درست در گرماگرم عاشوراي زمان خويش، همچون حر، با يك تصميمگيري آگاهانه/ شجاعانه، به سرگشتگي در كوچه پسكوچههاي ايسمها و ايستهاي وارداتي شرق و غرب پايان داد و جبهه پر مخاطره حق را (كه در آن شرايط، چشماندازي جز محروميت از حقوق اجتماعي و زندان و نهايتا «مرگ سرخ» را پيشرو نداشت) برگزيد و براستي، فرزند زمان خويشتن شد.مقاله پيش رو، نقاط عطف زندگي جلال و فراز و فرودهاي آن را وا مي كاود.
چنانچه مسير زندگي جلال را از آغاز تا فرجام ترسيم كنيم ميبينيم تقريباً يك منحني را طي ميكند. چه او، همان گونه كه در «مثلاً شرح احوالات» ش ذكر ميكند: از خانوادهاي روحاني (مسلمان شيعه) است كه پدر، برادر بزرگ، برادرزاده و دو تن از شوهر خواهرهاي وي روحانياند و الباقي همه مذهبي. طبعاً جلال در حال و هوايي ديني رشد ميكند. نوجواني و جوانيِ جلال، اما، مقارن با عصر حاكميّت رضاخاني است؛ عصري كه دژخيم، همهِ قلمها و قدمها را شكسته و تنها خانهِ دو نفر را باز گذاشته است: «كسروي» و «شريعت سنگلجي» را و ساير خانهها تعطيل و صاحبان آن تبعيد شدهاند.
علت بازماندن مثلا خانه كسروي نيز (به توضيح شيواي خود جلال) صرفا قطع ارتباط ملت، با گذشته و گنجينه پربار و تحركزاي تاريخ و فرهنگ خويش است و انهدام قوه مقاومت وي در برابر استعمار و استبداد «گذشته» و «گنجينهاي كه شور و شعور لازم براي تنظيم و تعقيب خط حركت ضد استبدادي- ضداستعماري ملت ما را تامين ميكرد و حماسههايي چون نهضت تحريم تنباكو و قيام عدالتخواهي صدر مشروطه را ميآفريد و چنين چيزي، پر پيداست كه با مذاق رضاخان و ميليتاريسم خشن وي سازگار نبود و بايستي، به هر قيمت كه شده، نابود ميگشت. 1
در واقع، كسروي با مذهب ستيزيهايش در مجلهِ پيمان و...، راه را بر حاكميت رژيمِ «دين ستيزِ» رضاخاني هموار ميكرد و مؤيّد اقدامات او بر ضدّ اسلام و روحانيت بود. و الاّ «اگر به خاطر كوبيدن مذهب يا به عنوان جانشين كردن چيزي به جاي روشنفكري نبود، پيمان هم ميتوانست مثل هر مجله و مطبوعهِ ديگري در توبرهِ محرم علي خان (مامور معروف سانسور) جا بگيرد، و فرصت نيافته باشد براي آن مذهب سازي قراضه»2! چنانكه شريعت سنگلجي نيز كاري جز پاشيدن بذر وهابيت در ذهن جوانان و سست كردن بنيان عقايد شيعي (يعني زيرساختهاي فكري مقاومت در برابر ديكتاتوري رضاخان) نداشت و اين عمل، در شرايطي كه دستگاه ديكتاتوري، به منظور سركوبي مقاومت ملت، مذهب تشيع و پاسداران آن (روحانيت) را هدف گرفته بود كاملاً در راستاي سياست فرهنگزدايي و نخبهكشي فرهنگي قرار داشت... 3
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:11 PM
وهابي» مآبي
جلال، در چنين فضايي و متاثر از آن است كه با احساس بلوغ فكري و شخصيتي در خويش، از پدر و فرهنگ ديني او جدا ميشود و به دام كسروي و وهّابيسم شريعت سنگلجي ميافتد و از همين مجراست كه در بلبشوي فكري و سياسيِ پس از شهريور 20 جذب «حزب توده» ميشود، كه قويترين حزب روز بود و كلّي شعارهاي مُطُنطَن و فريبنده را يدك ميكشيد.
به نقشِ پُل گونهِ افكار وهابيزدهِ آن روز در سوق دادنِ جلالِ جوان به سمتِ كسروي و همچنين نقش پُل گونهِ كسرويگري در گرايش نسل جوان (و مِن جمله: جلال) به سوي حزب توده، در نوشتههاي خود جلال تصريح شده است. در ابتداي سفرنامهِ حجش (خسي در ميقات) آنجا كه سخن از ورود به فرودگاه تهران ميگويد، مينويسد: با خود گفتم خوب مثلاً حاجي هستم و نا سلامتي بايد نماز بخوانم! بعد به ياد ميآورد كه: پيش از آنكه براي اولين بار نماز را ترك كند، مُهر گذاشتن در نماز (به سنت شيعيان) را ترك كرده بوده است. اين سخن دقيقا نشان ميدهد كه دروازه ورود جلال به لاديني كسرويگري و تودهايگري، تاثيرپذيري از افكار و هابي مآبانه وقت (نظير مخالفت با مهر نماز و...) بوده است. چنان كه تصريح ميكند: «از هر 100 نفر تودهاي 70، 80 نفرشان قبلا در كتابهاي كسروي، تمرين عناد با مذهب را كرده» بودند. 4 و اين از شگردها و ترفندهاي كهنه و موذيانه استعمار (چه سرخ، چه سياه و چه رنگهاي ديگر) در كشور ماست كه هميشه براي انحراف نسل جوان از خط اصيل مليت و مذهب، به خطوط كاملا انحرافي، از راهها و پايگاههاي التقاطي و شبه اصيل، بهره ميجويد، كه توضيح مفصل آن نيازمند فرصت ديگري است.
صحبت از مدار منحني گونه زندگي جلال بود؛ مداري كه از مذهب آغاز ميشود و بسيار زود به لامذهبي ميگرايد. سپس، در نتيجه تكاپوي مستمر حقطلبانه، تجربيات مداوم سياسي و اجتماعي، تامل پيوسته در آفاق و انفس و بالاخره دقت و مطالعه در مباني فرهنگ بومي و سنن ملي، به موازات بلوغ واقعي فكري، به سمت مذهب و فطرت نخستين توحيد برميگردد و هر چه جلوتر ميرود در اين راه، پايدارتر و استوارتر ميشود.
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:11 PM
تودهاي» گري
جلال آنچنان كه در «مثلاً شرح احوالات» ش مينويسد: از طريق تغذيهِ افكار كسروي، در 1323 جذب حزب توده ميشود و تا مقام نمايندهِ حزب در كنگرهِ ساليانه و مدير داخلي روزنامهِ ارگان آن (مردم) بالا ميرود. در اوايل حزب توده هنوز دستش (در وابستگي به شوروي) رو نشده بود. البته خواص و اهلنظر، از اين وابستگي و پيامدهاي سوئي كه ميتوانست براي حزب و استقلال و آزادي ايران در بر داشته باشد، كمابيش آگاه بودند، ولي افكار عمومي و ردههاي پايين حزب وقوف به اين موضوع نداشتند. به مرور زمان، دم خروسهاي متعددي كه از جيب رهبري حزب بيرون زد و عناصر وطنخواه و عدالتطلبي را كه از سر سادگي، كلوب حزب را كعبهِ آمال ميپنداشتند از خواب بيدار كرد. تظاهرات حزب در پاييز 1323 به حمايت از پيشنهاد و اصرار كودكانه / گستاخانهِ «كافتارادزه» معاون وزير خارجهِ شوروي (مبني بر واگذاري امتياز نفت شمال به روسيه) در خيابانهاي تهران، كه ارتش سرخ رسماً به حمايت از آن برخاست، نخستين تلنگري بود كه به وجدان اعضاي صادق حزب زده شد.
تلنگر سختتر، با شكست غائله تجزيهطلبانه آذربايجان (به رهبري پيشهوري) در پاييز 25 وارد شد كه حزب توده (به رغم بيميلي باطني بسياري از رهبران آن و صرفا به دستور سفارت شوروي) از آن غائله حمايت كرد و در نتيجه، شكست غائله مزبور (كه به همت ملت انجام گرفت)، شكست و انزواي سخت سياسي حزب را نيز در برداشت. 5 با مشاهده اين دم خروسها، آلاحمد همراه جمعي به رهبري خليل ملكي (نظريهپرداز حزب توده) در 1326 از حزب توده انشعاب كرد و يك حزب چپ را پيافكند كه آرمان «سوسياليسم منهاي مسكو» را تعقيب ميكرد. تشكل جديد، البته زير فشار (شديد و ناجوانمردانه) تبليغات حزب توده و راديو مسكو تاب مقاومت نياورد و منحل شد و در اينجا است كه اولين سكوت، سكوت اجباري، در كار جلال ايجاد گشت.
با اوجگيري مبارزات جبههِ ملي به رهبري دكتر مصدق، جلال دوباره به صحنهِ سياست كشيده شد، و البته كم و بيش با همان خط كلي گرايش به چپ و در ربط با نيروي سوم. تا آنكه چندي پيش از كودتاي 28 مرداد، به همان دليل كه از حزب توده بريده بود از نيروي سوم هم جدا گشت كه به گفتهِ خودش در «مثلاً شرح احوالات»: «ديدم ديگر حالش نيست. آخر ما به دليل همين حقهبازيها از حزب توده انشعاب كرده بوديم و حالا از نو به سرمان ميآمد».
مدتي بعد، كودتاي آمريكايي انگليسي مرداد 1332، از راه ميرسد و بر دموكراسي «نيمبند» پس از شهريور 20 نقطهِ پايان مينهد و به دنبال آن، غباري از ياس و سرخوردگي بر ذهن و دل مبارزان آن سالها مينشيند، كه جلال نيز زير فشار دستگاه نظامي كودتا، تعهد ميدهد كه سياست را بوسيده و كنار نهد!.
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:12 PM
سكوت و انديشه
سكوت و خروج اجباري مجدد از صحنهِ پرغوغاي سياست، فرصتي مناسب براي جلال، جهت خلوت با خويش، انديشيدن به راههاي طي شده، و آسيبشناسي مشي فكري و سياسي گذشته، پيش ميآورد و حاصل اين مرحله از سير و سلوك پيوستهِ جلال، آن گونه كه در سالهاي بعد مشهود ميشود، بازنگري به خود و بازگشت به فطرت الهي خويش است.
به گفته خود وي در «مثلا شرح احوالات»: «شكست جبهه ملي و برد كمپانيها در قضيه نفت كه از آن به كنايه در سرگذشت كندوها گپي زدهام، سكوت اجباري مجددي را پيش آورد كه فرصتي بود براي به جد در خويشتن نگريستن و به جستجوي علت آن شكستها به پيرامون خويش دقيق شدن و سفر به دور مملكت و حاصلش (كتابهاي) اورازان، تات نشينهاي بلوك زهرا و جزيره خارك...»
غرض وي از اين كارها «از نو شناختن خويش بود و ارزيابي مجددي از محيط بومي و هم به معيارهاي خودي... و همين جوريها بود كه» وي «متوجه تضاد اصلي بنيانهاي سنتي اجتماعي ايرانيها شد با آنچه به اسم تحول و ترقي و در واقع به صورت دنبالهروي سياسي و اقتصادي از فرنگ و آمريكا دارد مملكت را به سمت مستعمره بودن ميبرد و بدلش ميكند به مصرف كننده تنهاي كمپانيها و چه بياراده هم، و همينها بود كه شد محرك (نگارش كتاب) غربزدگي سال 1340» (مثلا شرح احوالات). نگارش «غربزدگي» آغازگر عصر تازهاي در مبارزات جلال بود كه با «در خدمت و خيانت روشنفكران» و «ولايت عزرائيل» كامل ميشد، و جلال با آنها، به گفته رضا براهني (دوست و همكار ديرين وي و روشنفكر مشهور معاصر) «گفتمان مبارزه عليه اروپا محوري و آمريكا مداري و تكنولوژي سالاري را در دهه چهل رهبري كرد.6
آري، در اين بازنگرش به خود و تاريخ بود كه مسائل تازهاي براي جلال كشف شد و از جمله پي برد كه پديدهاي به نام روشنفكر (و البته تا حدود زيادي روشنفكر ضدمذهبي و روشنفكر غير مذهبي)، يك پديدهِ بيريشه و نامتناسب با بافت سنتي جامعه و وجدان مذهبي ملت ما است. و در همين بازگشت به تاريخ، بويژه تامل در تاريخ مشروطه بود كه با چهرهِ تابناك شيخ فضلالله نوري آشنا شد و حرف و درد اصلي آن «شهيد دفاع از هويت ديني و فرهنگي» را دريافت كه (به تعبير خود جلال در كتاب «غربزدگي»): نه به عنوان مخالف مشروطه كه خود در اوايل امر مدافعش بود بلكه به عنوان مدافع «مشروعه» و پاسدار «كليّت تشيع اسلامي» بالاي دار رفت. و اين سخن زرين و ماندگار را دربارهِ شهيد نوري مطرح ساخت كه: «من نعش آن بزرگوار را بر سردار، همچون پرچمي ميدانم كه به علامت استيلاي غربزدگي پس از دويست سال كشمكش بر بام سراي اين مملكت افراشته شد و اكنون در لواي اين پرچم، ما شبيه به قومي از خود بيگانهايم. در لباس و خانه و خوراك و ادب و مطبوعاتمان، و خطرناكتر از همه در فرهنگمان، فرنگي مآب ميپروريم و فرنگي مآب- راه حل هر مشكل را ميجوييم». 7
در همين توجه به واقعيات تاريخي و عيني موجود در جامعهِ ايران بود كه به «روحانيت شيعه» و نقش مردمي، ضدّاستبدادي، و ضدّاستعماري آن در تاريخ رسيد. به ديدهِ وي، چنانكه در كتاب خواندني «در خدمت و خيانت روشنفكران» مطرح ميكند: «روحانيت شيعه، به اعتبار دفاع از سنت، نوعي قدرت مقاوم است در مقابل هجوم استعمار كه قدم اول غارتش، غارت سنتي و فرهنگي هر محل است». از اين منظر: روحانيت سدي است در برابر غربزدگي روشنفكران و نيز در برابر تبعيت بي چون و چراي حكومتها از غرب استعمارگر. و بايد درمبارزه با استبداد و استعمار از آن كمك گرفت و به وي كمك داد. اين چنين بود كه جلال در برابر خيزش خونين 15 خرداد بيتفاوت نماند و به قول رضا براهني: «در خطرناكترين ساعت تاريخي با رهبر روحاني بيعت» كرد.8 منصورهِ خبره زاده همسر علياصغر خبره زاده (كه رفت و آمد خانوادگي با جلال داشته است) «خوب به خاطر» دارد كه جلال «يك روز آمد خانه و گفت: ما هيچ راهي نداريم جز اينكه برويم طرف سيد. من ابتدا متوجه نشدم، بعد فهميديم كه منظورش آيت الله خميني است كه قبلاً پيشش رفته بود». 9
.. AriaN ..
11-24-2008, 02:13 PM
بازگشت به خويش
سخن در مورد شخصيت و منش جلال و بررسي مدار پرنوسان و منحنيگونهِ سير و سلوك وجودي او، نياز به فرصتي گسترده دارد تا بتوان به تفصيل پروندهِ افكار و اعمال وي را گشود و با تامل در اوراق آن، اولاً خصال روحي و فكري جلال را (كه وي را از درجا زدن در دام ايسمها و ايستهاي وارداتي و دگمهاي ايدئولوژيك بازداشته و به سوي افقهاي تازهاي از انديشه و عمل رانده است) معلوم كرد. ثانياً تحولاتي را كه به لحاظ فرهنگي و سياسي در مسير زندگي وي رخ داده و ديدگاههاي نويي كه به تبع اين تحولات در بررسي و تحليل مسائل اجتماعي و فرهنگي ايران يافته و روشن ساخت و به اين سؤال پاسخ داد كه: چگونه و چرا مداح كليشهانديش لنين و استالين در دههِ 20، شهامت و درايت رهايي از همهِ «ايسمهاي وارداتي» و بازگشت به هويت «شرقي ايراني اسلامي و شيعي» خويش در دههِ 40 را بازيافت و دست به آن انتخاب بزرگ زد، كه حتي تصور آن براي بسياري از مدعيان روشنفكري اين آب و خاك، در خواب هم ممكن نيست؟!
فرصت محدود اين مقاله، امكان چنين بررسي مفصلي را نميدهد و در اينجا، عجالتاً به يك خصلت اساسي در روش و منش جلال اشاره ميكنيم كه بيگمان در بازگشت جلال به خويشتن اصيل شرقي و اسلامي خويش نقشي بارز داشته و بحق ميتواند سرمشق روشنفكرنمايان بيريشهاي قرارگيرد كه اگر گران نيايد بايد گفت