PDA

View Full Version : خيام ، معماي ادبيات فارسي


Kouresh
12-11-2006, 06:05 AM
خيام يكي از معماهاي ادبيات فارسي است. همان طور كه حافظ هم هست و قرنهاست درباره اين دو شاعر يعني حافظ و خيام صحبت مي شود و اين اختلاف هميشه وجود دارد كه آيا خيام عارف يا مرد متديني بوده است يا يك شخص لذت جو و شراب خواره و منكر شريعت؟
همين مساله در مورد حافظ هم برقرار است و هنوز هم ظاهرا به اثبات نرسيده كه حافظ اهل شراب و شاهد بوده يا مردي عارف و متدين. من فكر مي كنم علت اين اشتباه و دوگانگي شخصيت و حل نشدن اين مساله ناشي از يك اشتباه است و آن اشتباه اين كه هر دو گروه خواسته اند به يك طرف اين قضيه برحسب دلبستگي خود اصرار كنند و آنهايي كه عارفند مي خواهند تمام شعرهاي حافظ و خيام را با هر زحمتي شده جوري تاويل و تفسير كنند كه جنبه تدين و تصوف آن تاكيد شود و بالعكس گروه ديگر مي خواهند تمام شعرهاي حافظ و خيام را جوري تفسير كنند كه از شاعران آنها يك آدم لذت طلب و شريعت ستيز و غيرمتدين بسازند.
من با تمسك به دو نكته مي خواهم نظر ديگري را نسبت به حافظ و خيام كه به دشواري مي شود براساس شعرشان بر يك جنبه از شخصيت آنها اصرار ورزيد، مطرح كنم. به عبارت ديگر مي خواهم بگويم كه مي شود نگاه سومي به شخصيت اين دو شاعر داشت. يعني جوري به انسان نگاه كنيم كه واقعا هست.
در فرهنگ ما حديثي از حضرت علي (ع) نقل شده كه مي فرمايد خداوند موجودات را در 3 گروه آفريده است. يكي فرشته ها هستند كه آنها در واقع روحاني محض اند. در سرشت آنها امكان گناه كردن وجود ندارد. در سرشت آنها حتي خيال و فكر گناه نمي گذرد. دسته دوم حيوانات اند كه آنها اسير اراده حق اند مثل فرشته ها و هرچه كه حق از خلقت آنها اراده كرده است فقط همان را انجام مي دهند و چيزي جز آن انجام نمي دهند. برعكس فرشته ها كه نور محض اند، حيوانات فقط در فكر خوردن و خوابيدن و شهوت راندن هستند. اما انسان در واقع نه فرشته است نه حيوان ، موجودي است كه ميان اين دو قرار گرفته است.
بنابر اصل حديث: فرشته ، عقل بدون شهوت ; حيوان ، شهوت بدون عقل و انسان ، مركب از عقل و شهوت است. ان الله ركب في الملائكه عقل بلا شهوه و ركب في بني آدم كليهما فمن غلب عقله شهوته فهو خير من الملائكه و من غلب شهوته عقله فهو شر من البهائم. مقام عدل انسان مقام برزخي است ; يعني مقامي است ميان فرشته و حيوان. يعني هم مي تواند گاهي تا حد فرشتگان بالا برود و هم مي تواند گاهي تا حد حيوانات سقوط كند.
اين يك نكته بود كه فكر مي كنم نكته بسيار روشني است كه هر كسي مي تواند با تجربه در روحيات خودش آن را دريابد كه انسان گاهي وقتها ممكن است سقوط كند و تا حد نفس اماره و حيوانيت فرو بلغزد و گاهي هم مي تواند آنقدر پاك و فرشته خو شود كه تا حد فرشتگي صعود كند. ولي مقام عدل انساني ، آن مقامي كه همه انسان ها دارند آن مقام نفس لوامه است يعني نفسي كه گاهي وقتها ممكن است دچار لغزش شود و گاهي وقتها ممكن است به معنويات فكر كند. به عالم بالا فكر كند، به حقيقت فكر كند و به خدا فكر كند.
آخن بام ، يكي از فرماليست هاي روسي است. همان طور كه مي دانيد نظريه فرماليستي را فرماليست ها در ادبيات شايع كردند و تاثير بسيار عظيمي روي ديدگاه هاي ما در ادبيات و شعر گذاشت. اين آخن بام حرفي زده است كه به نظر من حرف درستي است. او مي گويد شعر شاعر، زندگي شاعر را در خودش منعكس نمي كند به عبارتي ديگر شعر شاعر با زندگي عملي او ارتباطي ندارد. اگر ارتباطي دارد، اين است كه شعر شاعر، زندگي شاعر را مخفي مي كند نه آشكار و ما نمي توانيم از راه شعر شاعري حدس بزنيم او در زندگي چطور عمل مي كند. شعر، حاصل نيروي تخيل و اوقات خلوت شاعر با خويش است. گاهي ممكن است به شراب فكر كند، به لذتجويي فكر كند، به معشوق و عشق فكر كند، اما لازمه اين فكر كردن حتما اين نيست كه در زندگي عملي خود نيز اين كارها را بكند. در زندگي عملي اش ممكن است مثل همه مردم جامعه عمل كند. ولي لازم نيست هر چه خيال كرد، آن خيالش هم در زندگي اش منعكس شود.
در مورد خيام هم از همين زاويه مي توان توجه كرد.
مثلا خيام گفته است:
گويند كسان بهشت با حور خوش است
من مي گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
آواز دهل شنيدن از دور خوش است
اين شعر خيام ظاهرا در انكار روز قيامت از يك طرف و اصرار بر لذتجويي از طرف ديگر است. اين شعر را وقتي مي خوانيم كه از آن بوي انكار قيامت و نفي شريعت مي آيد، از طرف ديگر در آثار قديم كه همزمان با خيام تاليف شده القابي براي خيام مي بينيم كه با اين حرفها جور درنمي آيد; مثلا لقب «حجت الحق علي الخلق» به او داده اند و نيز امام. اين لقب امام را به كسي دادن و حجت حق با او گفتن با گفتن اين شعر منافات دارد و جور درنمي آيد.
بنابر اين همان طور كه گفتم ، نبايد زندگي عملي يك شاعر را با توجه به شعرش توضيح دهيم ; چون اينها با هم منافات دارد. نه آن لقب حجت الحق توازن و هماهنگي دارد با اين شعر خيام و نه آن شعر با اين القاب. بنابراين مي شود حدس زد ممكن است يك نفر خيالات ، افكار و مشكلهاي فكري خودش را به شكل شعر درآورد. اما اين حرفها حتما لازم نيست در زندگي عملي اش هم منعكس و محقق شود.
من سعي مي كنم با توجه به اسناد و مداركي كه همزمان با خود خيام تاليف شده و صاحب اين آثار خيام را ملاقات كرده اند، ببينم چهره واقعي خيام از ميان اين تناقضات كدام است. يكي از اين آثار كه بسيار قديمي هم هست ، چهار مقاله عروضي است. اين كتاب در سالهاي 551 تا 552 تاليف شده يعني زماني كه خود خيام زنده بود و صاحب اين 4 مقاله كه نظامي عروضي باشد، خيام را ديده و ملاقات كرده است. از مجموعه حرفهايي كه نظامي درباره خيام گفته ، به طور خلاصه اين نكته ها را پيدا مي كنيم.

Kouresh
12-11-2006, 06:06 AM
نكته اول اين كه در سال 506 هجري خيام زنده بوده است. نكته دوم اين كه نظامي خيام را در كوي برده فروشان بلخ ملاقات مي كند. نكته سوم اين كه يك بار هم نظامي خيام را در مجلس عشرت ملاقات مي كند.
دومين اثري كه درباره خيام صحبت كرده است و نويسنده كتاب خودش با خيام ملاقات كرده است ، كتاب «تتمه صوان الحكمه» است از ابوالحسن علي ابن زيد بيهقي. از مجموع سخنان بيهقي اين مطالب را مي فهميم:
1- خيام در نيشابور ولادت پيدا كرده ، اهل نيشابور بوده است.
2- در حكمت و فلسفه ثاني ابوعلي سينا بوده ، يعني اگر ابوعلي سينا در حكمت و فلسفه درجه اول را داشته ، خيام در درجه دوم بوده است.
بعضي از كتابهاي خيام را همين بيهقي خودش ديده است. يكي از اين كتابها «مختصر في الطبيعيات» است يعني مطلبي درباره كيفيت تكوين طبيعت و معادن است كه در زمين به وجود مي آيند و نيز سنگهاي قيمتي كه در زمين پديد مي آيند و هرچه كه به طبيعت مربوط مي شود. يك بخش از شفاي ابوعلي سينا هم درباره طبيعيات است. اين بخشي از فلسفه بوده است.
كتاب ديگري كه باز بيهقي ديده رساله «في الكون و التكليف» بوده. يعني رساله اي درباره هستي و چگونگي پديد آمدن جهان و تكليفي كه خدا در اين جهان بر انسان گذاشته است.
چهارمين نكته اي كه بيهقي درباره خيام مي گويد اين است كه خيام در تاريخ و لغت و فقه استاد بوده است. بيهقي مي گويد وقتي خيام را ملاقات كردم ، خيام از من 2 سوال پرسيد. يكي درباره يكي از بيتهاي حماسه بود كه شعري عربي است و يكي هم درباره موضوعي رياضي و اين نشان مي دهد كه خيام هم با شعر عرب آشنايي داشته و هم به رياضيات مسلط بوده است.
اين ملاقات بيهقي با خيام در سال 507 اتفاق افتاده يعني هنوز حدود 20 سال يا حداقل 10 سال تا مرگ خيام باقي مانده بوده است. بعدها دوباره بيهقي به نيشابور مي رود كه در آن زمان خيام مرده بود و امام محمد بغدادي ، داماد خيام براي بيهقي تعريف مي كند كه خيام چطور درگذشت.
بغدادي درباره مرگ خيام چنين مي گويد: خيام با خلالي زرين دندان هاي خود را پاك كرد و بعد در الهيات كتاب شفا كه مال ابن سيناست تامل كرد و وقتي رسيد به مساله واحد و كثير آن خلال را داخل كتاب گذاشت و كتاب را بست و بعد وصيت كرد و بلند شد و نماز خواند و به سجده رفت و در سجده گفت خدايا من آنقدر كه برايم ميسر بود در شناخت تو كوشش كردم و آنقدر كه براي انسان ميسر بود، تو را شناختم. پس تو هم مرا بيامرز و بعد از اين سخن ، خيام درگذشت.
از حرفهاي بيهقي و امام محمد بغدادي اين را مي فهميم كه اولا خيام بيش از آن كه به عبادت اهميت دهد، به شناخت خدا اهميت مي داد و كوشش مي كرد كه خدا را بشناسد.
نكته ديگري كه مي فهميم تامل خيام در كتاب شفاست ; اين كه خيام هم مثل ساير مسلمانان نماز مي خواند. خوب اين نكته هايي است كه ما از كتاب بيهقي مي فهميم.
اما كتاب ديگري هست به نام كتاب «الزاجر» كه مال زمخشري است. اين زمخشري همان كسي است كه كتاب «كشاف في تفسير القرآن» را نوشته و كتابي هم به نام «الزاجر» دارد و همعصر خيام بوده است.
در اين كتاب ، زمخشري نوشته كه من و خيام در يك مجلسي دعوت شده بوديم. خيام از من پرسيد كلمه مطبق و معصم به كسر عين الفعل است يا به فتح عين الفعل ، بيهقي مي گويد من گفتم كه هر دو به كسرند يعني بايد بخوانيم مئعصم و مئطبق. مطبق يعني شمشير كه به مفصل پاي حيوان مي خورد و معصم يعني شمشيري كه به ساق پاي حيوان مي خورد و هر دو به كسر هستند.
بعد مي گويد: فردا اتفاق افتاد كه من و خيام دوباره در آن مجلس حاضر شديم و خيام اين شعر ابوالعلاء معري را براي من خواند. معناي شعر معري اين است كه مي گويد: پيامبري از پيامبران كلاغان كه به هيچ ديدني نيست به من خبر داد بزودي تمامي قبايل عرب از بين مي روند و بعد در بيت دوم شعر مي گويد كه: من حرفهاي او را تصديق مي كنم اما با ترديد. همان طور كه قوم موسي بعد از اين كه معجزات نه گانه موسي را ديدند در پيامبري او ترديد كردند.(1) در واقع خيام اين شعر را براي زمخشري مي خواند كه بگويد تو گفتي اين دو كلمه به كسرند، من باور نمي كنم و ترديد دارم كه اين دو كلمه معصم و مطبق به كسر باشند و با ترديد آن را پذيرفتم و همان طور كه مي دانيد ابوالعلاء معري از شكاكيون عرب است. كسي كه منكر دين و ديانت است و در واقع با يك نگاه طنزآميز به شريعت نگاه كرده است و مي توان گفت كه آن شك و ترديدي كه در شعرهاي خيام مي بينيم در آثار ابوالعلاء معري نيز هست. در بسياري از شعرهاي او همين شك و ترديد درباره خلقت و درباره پايان كار آدمي را مي بينيم.

Kouresh
12-11-2006, 06:20 AM
از مطالبي كه گفتيم ، مي شود فهميد اولا خيام شعر عربي مي دانسته و بخصوص شعرهاي معري را خوانده بود. دوم ، اين كه خيام در مجلس عشرت هم ديده شده همان طور كه نظامي عروضي نيز گفته بود. سوم اين كه خيام براي شناخت خدا كوشش كرده بود. اما بايد دانست كه شناخت يك فيلسوف و رياضيدان كه جورج سارتن درباره وي گفته است وقتي كتاب جبر و مقابله خيام را مي خوانيم مي فهميم كه خيام نظم فكري دقيقي داشته است. نبايد شناختي مبتني بر قلب و نقل ، بلكه مبتني بر عقل بوده است و بدون ترديد شناخت خداوند از راه عقل محال است كه به راه كوره هاي شك و ترديد نينجامد. خدا را مي شود يا از روي عادت شناخت چنانچه ما وقتي در خانواده اي مسلمان به دنيا مي آييم و در يك خانواده مسلمان و جامعه اسلامي زندگي مي كنيم خود به خود خدا را مي شناسيم. خدا بخشي از فرهنگ و ذهنيت ما مي شود يا اين كه مي شود از راه قلب بشناسيم. از راه دل آن طور كه صوفيه مي شناختند. اما شناخت خداوند از راه عقل بسيار دشوار است و به شك و ترديد مي انجامد، حداقل در يك دوره از تفكر. در ميان دانشمندان قديم بسيار كساني بودند كه وقتي خواستند خدا را از راه عقل بشناسند، عملا درمانده مي شدند. كسي كه مي خواهد خدا را با عقل بشناسد، ممكن است كارش به حيرت بينجامد.
حيرت دو نوع است يك نوع حيرت مثبت است و يك نوع حيرت منفي. حيرت مثبت آن است كه انسان به جايي برسد كه اقرار كند خدا بزرگتر از آن است كه من بتوانم با عقل خود بشناسم ; اين حيرت مثبت است. پيامبر (ص) فرمود: يا دليل المتحيرين زدني تحيرا فيك ; خدايا تحير مرا درباره خودت زياد كن يعني بفهمم كه محال است تو با عقل شناخته شوي.
حيرت منفي آن است كه وقتي كسي با عقل خدا را نشناخت در وجود خدا شك كند، بگويد آيا اصلا خدا هست؟ اين حيرت منفي است. وقتي حيرت منفي به آدمي دست دهد، يعني آدمي در وجود خدا شك كند، درباره تمام اصول دين هم شك مي كند. درباره آخرت ، بهشت ، دوزخ ، وحي ، درباره همه چيز مي شود شك كرد. حاصل چنين شك منفي ، خيلي طبيعي است به اين برسد. پس حالا كه بعد از اين جهان جهاني نيست ، من بايد قدر عمر خود را بدانم و اين چند روزي كه زنده ام از لذايذ جهان بهره مند شوم. به نظرم عجيب نيست كه بگوييم خيام بدون شك در مدتي از عمرش دچار شك و ترديد شده و همين شك و ترديد او را به فكر شادخواري و لذتجويي كشانده است.
اما اين به اين معني نيست كه واقعا اين لذتجويي و شك و حيرت منفي در زندگي عملي خيام منعكس شده باشد. در يك جامعه اسلامي وقتي كسي حكمت و فلسفه اسلامي خوانده باشد، بسيار بعيد است كه بتواند در ميان مردم با چهره اي كافرنما آشكار شود.
اما خيام ظاهرا در همين مرحله شك و ترديد نمي ماند به جايي مي رسد كه مي گويد: خدايا من تو را آنقدر كه براي انسان ميسر بود، شناختم.
بنابراين من عقيده دارم كه بسياري از شعرهاي خيام اصلا لازم نيست كه معني عرفاني داشته باشد.
اين مساله شك و ترديد و احتمالا يك جور عقيده به لذت جويي در ذهن هر فردي كه بخواهد خدا را به طور عقلاني با عقل فلسفي بشناسد پيدا مي شود; اما اين به معني فرو گذاشتن آداب شريعت و به معني لغزيدن در چاله كفر نيست.
بنابراين ، هم وقتي لقب حجت الحق و امام به خيام مي دهند لقبي قابل قبول است و هم نسبت اين شعرها كه از آن بوي شك و ترديد مي آيد، به خيام درست است.
نكته دوم اين است كه بسياري از اين شعرها مال خيام نيست و به خيام نسبت داده شده است و علت اين نسبتها اين است كه اولا شعر خيام زود مورد استقبال مردم قرار گرفته و مردم از اين شعرها خوششان آمده است و ثانيا كساني كه از ابراز اين افكار مي ترسيدند اما در تصور خود به آن مشغول بودند، شعري مي گفتند و آن را به خيام نسبت مي دادند.
در اين مطالبي كه از معاصران خيام نقل كردم ، در هيچ جا اشاره نشده كه خيام شعر هم مي گفته است. به فلسفه ، حكمت و رياضيات او اشاره شده و نيز به اين كه خدا را مي شناخت و نماز مي خواند، اما هيچ گفته نشده كه خيام شعر و رباعي هم مي گفته است. همين مساله سبب شده كه بعضي از محققان بگويند اصلا خيام شعري نگفته و اين رباعيات به خيام مربوط نيست و يك نفر ديگر كه با خيام شباهت اسمي داشته اين شعرها را گفته است.
اما كتابي ديگر داريم كه شكها و ترديدها را برطرف مي كند و تقريبا مي شود اثبات كرد كه همان خيام فيلسوف و حجت الحق اين رباعيات يا بخشي از رباعيات را گفته است و احتمالا چون در يك جامعه اسلامي ابراز اين رباعي ها زماني كه خود شاعر زنده بود دشوار مي نمود و مي توانست مشكل آفرين باشد، خيام اينها را براي دل خودش مي گفت. اينها حاصل انديشه هاي خلوت او بود و بعد از مرگ اوست كه اين رباعيات كم كم آشكار مي شود و معلوم مي شود كه خيام شعر هم مي گفت. در آن زمان و در يك جامعه اسلامي گفتن اين حرفها به منزله اذعان به كفر بوده است چون مردم فكر نمي كنند اينها تفكرات و خيالات شاعر است. فكر مي كنند كه اين شاعر كفر مي گويد و كفر مي ورزد و برايش خطر ايجاد مي شود و شايد به همين دليل است كه در آثار معاصران خيام سخني از شعر خيام نمي بينيم.
اما كتابي كه براي اولين بار از خيام شعر نقل كرده ، غير از كتاب «التنبيه» فخر رازي كه يك بيت نقل كرده ، كتاب مشهور «مرصاد العباد» نجم رازي است. نجم الدين رازي كه يكي از صوفيان مشهور بوده است وقتي از خيام صحبت مي كند مي خواهد بگويد كه بسياري از اولياي خداوند و عارفان به قدري در مراحل روحاني عروج پيدا كردند كه حقيقت بهشت و جهنم و بسياري مسائل متافيزيكي را ديدند و از راه ايمان اينها را مشاهده كردند و شك و ترديد ندارند.
اما كساني كه از راه عقل مي خواهند خدا را بشناسند، راه به جايي نمي برند و در اينجا خيام را به عنوان نمونه كساني كه از شناخت خداوند از راه عقل درمانده شده اند، مثال مي زند.
دين اسلام بيش از تمامي اديان در دل پيروانش رسوخ كرده است. تاريخ و اين همه تغيير و تحول كه در فكر و زندگي بشر اتفاق افتاده ، نتوانسته است از اين ايمان راسخ اندكي بكاهد.
كساني از دانشمندان و متفكران مسلمان كه نتوانسته اند ظاهر شريعت را قبول كنند و در ظاهر شريعت شك كرده اند، منكر حقيقت خدا و حقايق دين نشده اند; بلكه همواره خواسته اند اين ظواهر را به گونه اي تفسير و تاويل كنند كه براي عقل آنان قابل پذيرش باشد. هيچ كس نمي تواند بگويد حسين بن منصور حلاج ، عين القضات ابن سينا و سهروردي (شيخ اشراق) منكر خدا و حقايق ديني شده اند. آنان دين و حقايق ديني و آنچه را مربوط به متافيزيك مي شود طوري تاويل كرده اند كه براي عقل كنجكاو آنان قابل قبول شود و ايمان راسخ در قلب آنان را تقويت كند. انا الحق گفتن حلاج ، دفاع عين القضات از ابليس و تفسير و تاويل ابن سينا از بهشت و دوزخ در رساله اضحويه و عالم مثل معلقه شيخ اشراق ، همه تاءويل هاي مختلفي از ظاهر شريعت است تا براي عقل آنان ، قابل قبول شود و به استحكام ايمان آنان بينجامد. خيام هم پس از شك و ترديد به تاويلي عقلاني از دين رسيده است كه عقل او را قانع كرده است. به همين سبب است كه مي گويد: خدايا تو را آنقدر كه براي بشر ميسر است ، شناختم و به همين سبب از خدا مي خواهد او را به خاطر اين شناخت بيامرزد.

1- بني من الغربان ليس علي شرع يخبر ني ان الشعوب الي صدع. اصدقه مريه و قدامترت صحابه موسي بعد آياته التسع



دكتر تقي پورنامداريان در بوسني

Samira
11-21-2007, 01:16 PM
خيام را که بخوانيم نيز با جهاني از تخيل روبه‌رو مي‌شويم. منتها هربار که اين تخيل ذهن ما را مي‌گيرد، در پسش واقعيتي تلخ مي‌بينيم که هيچگاه از ذهن ما زوده نمي‌شود و نمي‌توانيم از آن بگريزيم، يا آن را ذهناً نبينيم و احساس نکنيم.

شعر خيام‌ ַبا آنکه و شايد به خصوص از آنرو که دل ما را به اين يا آن چيز خوش مي کند، مثلاً به مي خوردن و بوسه از لب يار گرفتن و برحذر داشتن ما از اينکه دمي از خوشزيستن غافل بمانيم‌ַ

هربار پوچي واقعيت را که انگيزهٌ گوشزد در مورد خوشزيستي است با همان شدت پيشين به ما مي‌چشاند.


شعر خيام از دو بعد مخالف مي‌زييد. شايد درست‌تر اين باشد که بگوييم، از دو بعدي که موازنهٌ همديگر را ايجاد و تضمين مي‌کنند:

از زهر واقعيتي که به‌زعم او سربه‌سر پوچي است و از پادزهري که خوشزيستي در رويداد همين واقعيت باشد. اولي را خيام تشخيص مي‌دهد و دومي را توصيه مي‌کند. هر دو بعد را خيام در حداقلي لازم از بداهت و صراحت مي‌فشرد و بدينگونه بيانشان را، چنانکه شعرش ثابت مي‌کند، با زيباترين، گوياترين و کوتاه‌ترين سخن ميسر مي‌سازد.


در هر رباعي‌اش خيام اين دو بُعد يا يکي از آنها را، به‌گونه‌اي که بُعد ديگر را ناگفته نشان دهد، چنان با چيره‌دستي مي‌نماياند که تعويض حتا يک کلمه نيز شفافيت معنايي آن را تار مي‌کند و به رنگ و آهنگ بياني آن لطمه مي‌زند. اگر بنا را بر فشردن واقعيت پوچ در بيان متناسب با آن بگذاريم، چه بسا بتوان ادعا کرد که مجموع رباعيات خيام‌ ַ


قطع نظر از شعرهاي بدل که آنها را اصطلاحاً الحاقي و منحول مي‌نامندַ نمي‌توانسته چندان بيش از آن باشد که به‌دست ما رسيده است. به اين دليل خيام، او که مي‌خواسته واقعيت آغاز و انجام محض را به همانگونه سريع بنماياند که مي‌ديده، نمي‌توانسته و مجاز نبوده آن را در چندين بيت کشـدار بياورد، يا اگر به زبان ديگـر بگويـم، آبکـي کنـد، اگر قرار نباشـد تلخـي اين واقعيت متراکـم ازهـم‌واتنـد و براثـر تکـرار چشـاندش به مـا احساسمان را کرخ و فرسوده سازد.

منبع: بنياد فرهنگي دكتر فريبرز بقايي

Samira
11-22-2007, 08:57 AM
قدیم‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده‌است خریدة القصر عمادالدین کاتب اصفهانی‌است.


این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است.


نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است. کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند:


تاریخ جهانگشا (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیدهٔ حمدالله مستوفی (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.


با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید. این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد.

با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است .


دو رباعي از حكيم عمر خيام نيشابوري



گر بر فلکم دست بُدی چون یزدان


بَرداشتمی من این فلک را زمیان


وَز نو فلکی دگر چنان ساختمی


کازاده بکام دل رسیدی آسان


*


مِی خوردن و شاد بُودن آئین من است


فارغ بُودن زکفر و دین، دین من است


گفتم بعروس دهر کابین تو چیست


گفتا دل خرم تو کابین من است



منبع (http://fa.wikipedia.org)

Samira
12-06-2007, 11:18 AM
خيام در اشعارش جهاني مبتني بر تصور را بيان مي كند تا از وراي اين تصورات به تصوير دقيق تري نسبت به حقيقت دست پيدا كند و همين حقيقت و چيستي و معناي آن، سؤالي است كه در مقام يك فيلسوف با آن مواجه است.

خيام علاوه بر زمينه هاي مذكور كه ادبيات و هنر را هم شامل مي شوند، هر چند علاقه چنداني به نوشتن ندارد، اما رساله اي فرهنگي در حوزه تاريخ و آداب و رسوم مي نويسد. "نوروز نامه" نام اثري منسوب به عمر خيام است كه نوروز و پيدايش آن را با مراسم و آيينهاي مربوط به آن در دربار ساسانيان مورد بررسي قرار مي دهد. او در اين رساله با شيفتگي تمام به آيين جهانداري شاهنشاهان كهن ايراني مي پردازد و حتي چند تن از آنها را نيز به لحاظ تاريخي معرفي مي نمايد.

ضمن اينكه در رباعيات خيام هم كه بدون شك متأثر از زمانه شاعر هستند، ويژگيهاي مهم تاريخي وجود دارند كه برخي از آنها حتي در حوزه هاي مختلف به عنوان سند و مدرك، كاربرد پيدا مي كنند.

به عنوان مثال، در يكي از مهمترين منابع نمايش ايراني، كتاب "نمايش در ايران" بهرام بيضايي در بخش "نمايشهاي پس از اسلام" و قسمت نمايشهاي عروسكي، يكي از رباعيات خيام را مورد استناد قرار مي دهد تا وجود نمايش عروسكي را در قرن پنجم هجري در ايران ثابت كند:

"مشهورترين گفته در مورد خيمه شب بازي رباعي خيام (قرن ششم و هفتم هجري) است:
ما لعبتكانيم و فلك لعبت باز
از روي حقيقتي نه از روي مجاز
بازيچه همي كنيم بر نطع وجود
افتيم به صندوق عدم يك يك باز

در دلالت اين رباعي بر وجود نمايشهاي عروسكي در آ ن عصر شكي نيست و بنابر آن معلوم است خيام نطعي كه عروسكها را روي آن به بازي مي آوردند و همچنين صندوق را كه پس از پايان نمايش عروسكها را در آن مي نهادند، به ياد داشته است."

در اين كتاب همچنين بيضايي براي اثبات وجود فانوس خيال در بخش سايه و نمايش هم يكي ديگر از اشعار خيام را به عنوان سند مي آورد:

اين چرخ فلك كه ما در او گردانيم
فانوس خيال از او مثالي دانيم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چون صوريم كاندرو حيرانيم

اين اعتبار و استناد را كه نمونه هاي ديگري از آن نيز در ميان رباعيات خيام وجود دارند، مي توان دليل مهمي بر دقت و ريزبيني شاعر در رابطه جهان پيرامون اش دانست. علاوه بر اين، همين نمونه ها هم هستند كه دو پهلو بودن و نمادين بودن اشعار خيام را به اثبات مي رسانند.

Tabassom
12-19-2007, 09:22 AM
به نظر من رباعیات خیام رو باید از نگاه عرفانی خوند
نه از نگاه انسانی ...
از نگاه انسانی به کفر میانجامه

مثل
خيام اگر ز باده مستي خوش باش
با ماهرخي اگر نشستي خوش باش
چون عاقبت کار جهان نيستي است
انگار که نيستي چو هستي خوش باش

و از نگاه عرفانی به رها کردن ظاهر دنیا و پرداختن به اصل هستی...

Tabassom
12-19-2007, 09:23 AM
نشان دهنده پایدار بودن تفکرات حکیم عمر خیام
در طول دوران جوانی ,
میانسالی و
پیری

چند که رنگ و بوی زیباست مرا / چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک / نقاش ازل بهر چه آراست مرا

Tabassom
02-09-2008, 12:06 AM
ابر آمد و باز بر سر سبزه گزيست
بي باده گلرنگ نمي بايد زيست


اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خاك ما تماشاگه كيست

Tabassom
02-09-2008, 12:07 AM
بر چهره گل نسيم نوروز خوش است
در صحن چمن روي دل افروز خوش است
از دي كه گذشت هر چه گويي خوش نيست
خوش باش و ز دي مگو كه امروز خوش است

Tabassom
02-09-2008, 12:08 AM
مي نوش كه عمر جاوداني اين است
خود حاصل از دور جواني اين است
هنگام گل و باده و ياران سر مست
خوش باش دمي كه زندگاني اين است

Tabassom
02-09-2008, 12:10 AM
در دهر چو آواز گل تازه دهند
فرماي تا كه مي به اندازه دهند
از جور و قصور و ز بهشت و دوزخ
فارغ بنشين كه آن بر آوازه دهند

Tabassom
02-09-2008, 12:11 AM
چون حاصل آدمي در اين شورستان
جز خوردن غصه نيست تا كندن جان

خرم دل آنكه زين جهان زود برفت
و آسوده كسي كه خود نيامد به جهان

AteNa
02-09-2008, 06:41 AM
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا


چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا


معلوم نشد که در طربخانه خاک


نقاش ازل بهر چه آراست مرا

AteNa
02-09-2008, 06:41 AM
چون عهده نمی شود کسی فردا را


حـالی خوش دار اين دل پر سودا را


می نوش به ماهتاب ای ماه که ما


بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را

AteNa
02-09-2008, 06:42 AM
چون در گذرم به باده شویید مرا


تلقين ز شراب ناب گویید مرا


خواهید به روز حشر یابید مرا


از خاک در میکده جوييد مرا

AteNa
02-09-2008, 06:42 AM
چندان بخورم شراب کاین بوی شراب


آید ز تراب چون روم زیر تراب


گر بر سر خـاک من رسد مخموری


از بوی شراب من شود مست و خراب

AteNa
02-09-2008, 06:43 AM
بر لوح نشان بودنی ها بوده است


پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است


در روز ازل هر آن چه بايست بداد


غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است

AteNa
02-09-2008, 06:43 AM
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست


بیدادگری پیشه ديرينه تست


وی خاک اگر سينه تو بشکافند


بس گوهر قیمتی که در سینه تست

AteNa
02-09-2008, 06:43 AM
چون چرخ بکام يک خردمند نگشت


خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت


چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت


چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت

AteNa
02-09-2008, 06:44 AM
اجزای پياله ای که در هم پيوست


بشکستن آن روا نمی دارد مست


چندين سر و ساق نازنين و کف دست


از مهر که پيوست و به کين که شکست

AteNa
02-09-2008, 06:44 AM
می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت


بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت


زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت


هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت

AteNa
02-09-2008, 06:45 AM
می خوردن و شاد بودن آيين منست


فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست


گفتم به عروس دهر کابين تو چیست


گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

AteNa
02-09-2008, 06:45 AM
مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت


می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت


خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی


اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت

AteNa
02-09-2008, 06:45 AM
از منزل کفر تا به دين يک نفس است


وز عالم شک تا به یقین یک نفس است


ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار


کز حاصل عمر ما همین یک نفس است

AteNa
02-09-2008, 08:28 AM
با باده نشین که ملک محمود این است


وز چنگ شنو که لحن داود این است


از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن


حالی خوش باش زانکه مقصود این است

AteNa
02-09-2008, 08:28 AM
می نوش که عمر جاودانی این است


خود حاصلت از دور جوانی این است


هنگام گل و مل است و یاران سرمست


خوش باش دمی که زندگانی اينست

AteNa
02-09-2008, 08:29 AM
می در کف من نه که دلم در تابست


وین عمر گریز پای چون سیمابست


دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست


هُش دار که بیداری دولت خواب است

AteNa
02-09-2008, 08:29 AM
امروز ترا دسترس فردا نيست


و انديشه فردات به جز سودا نيست


ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است


کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست

Samirra
02-09-2008, 09:47 AM
خیام زندگی‌اش را به عنوان ریاضیدان و فیلسوفی شهیر سپری کرد، در حالی‌که معاصرانش از رباعیاتی که امروز مایه شهرت و افتخار او هستند بی‌خبر بودند.معاصران خیام نظیر نظامی عروضی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C_%D8%B9%D8%B1%D9%88% D8%B6%DB%8C) یا ابوالحسن بیهقی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D8% AD%D8%B3%D9%86_%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%82%DB%8C&action=edit) از شاعری خیام یادی نکرده‌اند. صادق هدایت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C% D8%AA) در این باره می‌گوید.
گویا ترانه‌های خیام در زمان حیاتش به واسطهٔ تعصب مردم مخفی بوده و تدوین نشده و تنها بین یکدسته از دوستان همرنگ و صمیمی او شهرت داشته یا در حاشیهٔ جنگ‌ها و کتب اشخاص باذوق بطور قلم‌انداز چند رباعی از او ضبط شده، و پس از مرگش منتشر گردیده [است.]
قدیمی‌ترین کتابی که در آن از خیام شاعر یادی شده است، کتاب خریدة القصر (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%A9_%D8 %A7%D9%84%D9%82%D8%B5%D8%B1&action=edit) از عمادالدین کاتب اصفهانی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9% 84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A8_%D8% A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C&action=edit) است. این کتاب به زبان عربی و در سال ۵۷۲ یعنی نزدیک به ۵۰ سال پس از مرگ خیام نوشته شده‌است. کتاب دیگر مرصادالعباد نجم‌الدین رازی (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D8%AC%D9%85%E2%80%8C%D8%A7% D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86_%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C&action=edit) است.این کتاب حدود ۱۰۰ سال پس از مرگ خیام در ۶۲۰ قمری تصنیف شده‌است نجم‌الدین صوفی متعصبی بود و از نیش و کنایه به خیام به خاطر افکار کفرآمیزش دریغ نکرده‌است.کتاب‌های قدیمی (پیش از سدهٔ نهم) که اشعار خیام در آنها آمده‌است و مورد استفادهٔ مصححان قرار گرفته‌اند علاوه بر مرصادالعباد از قرار زیرند:* تاریخ جهانگشا (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%D8 %AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%A7&action=edit) (۶۵۸ ق)، تاریخ گزیده (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE_%DA %AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87&action=edit)ٔ حمدالله مستوفی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87_%D9%85% D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%81%DB%8C) (۷۳۰ ق)، نزهة المجالس (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%86%D8%B2%D9%87%D8%A9_%D8%A7%D9 %84%D9%85%D8%AC%D8%A7%D9%84%D8%B3&action=edit) (۷۳۱ ق)، مونس الاحرار (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%88%D9%86%D8%B3_%D8%A7%D9 %84%D8%A7%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D8%B1&action=edit) (۷۴۱ ق). جنگی از منشآت و اشعار که سعید نفیسی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF_%D9%86%D9%81%DB%8C%D8%B3% DB%8C) در کتابخانهٔ مجلس شورای ملی جنگ یافت و در سال ۷۵۰ قمری کتابت شده‌است و همچنین مجموعه‌ای تذکره‌مانند که قاسم غنی در کتابخانهٔ شورای ملی یافت که مشتمل بر منتخابت اشعار سی شاعر است و پنج رباعی از خیام دارد.
با کنار گذاشتن رباعایت تکراری ۵۷ رباعی به دست می‌آید. این ۵۷ رباعی که تقریباً صحت انتساب آنها به خیام مسلم است کلیدی برای تصحیح و شناختن سره از ناسره به دست مصححان می‌دهد. با کمک این رباعی‌ها زبان شاعر و مشرب فلسفی وی تا حد زیادی آشکار می‌شود. زبان خیام در شعر طبیعی و ساده و از تکلف به دور است و در شعر پیرو کسی نیست. وانگهی هدف خیام از سرودن رباعی شاعری به معنی متعارف نبوده‌است بلکه به واسطهٔ داشتن ذوق شاعری نکته‌بینی‌های فلسفی خود را در قالب شعر بیان کرده‌است

[ویرایش (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B9%D9%85%D8%B1_%D8%AE%DB%8C%D8 %A7%D9%85&action=edit&section=5)] تصحیحات رباعیات خیام

شهرت خیام به عنوان شاعر مرهون فیترجرالد انگلیسی‌است که با ترجمهٔ شاعرانهٔ رباعیات وی به انگلیسی، خیام را به جهانیان شناساند. با این حال در مجموعهٔ خود اشعاری از خیام آورده‌آست که به قول هدایت نسبت آنها به خیام جایز نیست.
تا پیش از تصحیحات علمی مجموعه‌هایی که با نام رباعیات خیام وجود داشت مجموعه‌هایی مغشوش از آرای متناقض و افکار متضاد بود به طوری که به قول صادق هدایت «اگر یکنفر صد سال عمر کرده باشد و روزی دو مرتبه کیش و مسلک و عقیدهٔ خود را عوض کرده باشد قادر به گفتن چنین افکاری نخواهد بود.» بی‌مبالاتی نسخه‌نویسان و اشتباه کاتبان همیشه در بررسی نسخه‌های خطی دیده می‌شود. اما در مورد خیام گاه اشعارش را به‌عمد تغییر داده‌اند تا آن را به مسلک تصوف نزدیک کنند. هدایت حتی می‌گوید یک علت مغشوش بودن رباعیات خیام این است که هر کس می‌خوارگی کرده‌است و رباعی‌ای گفته‌است از ترس تکفیر آن را به خیام نسبت داده‌است. . مشکل دیگری که وجود دارد این است که بسیاری به پیروی و تقلید از خیام رباعی سروده‌اند و رباعی ایشان بعدها در شمار رباعیات خیام آمده‌است.
نخستین تصحیح معتبر رباعیات خیام به دست صادق هدایت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82_%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C% D8%AA) انجام گرفت. وی از نوجوانی دلبستهٔ خیام بود تدوینی از رباعیات خیام صورت داده بود. بعدها در ۱۳۱۳ آن را مفصل‌تر و علمی‌تر و با مقدمه‌ای طولانی با نام ترانه‌های خیام به چاپ رسانید. تصحیح معتبر بعدی به دست محمد علی فروغی در ۱۳۲۰ به انجام رسید. لازم به ذکر است که اروپاییان نظیر ژوکوفسکی، روزن و کریستن‌سن دست به تصحیح رباعیات زده بودند اما منتقدان بعدی شیوهٔ تصحیح و حاصل کار ایشان را چندان معتبر ندانسته‌اند.
احمد شاملو (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84% D9%88) روایتی از ۱۲۵ رباعی خیام در کتابی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1_%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF_ %D8%B4%D8%A7%D9%85%D9%84%D9%88) به نام ترانه‌ها روایت:احمد شاملو ارائه داده است.

Samirra
02-09-2008, 09:48 AM
سه یار دبستانیمقاله اصلی: سه یار دبستانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%87_%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D8%A8%D8%B3 %D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C)
به روایتی خیام، حسن صباح (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%B3%D9%86_%D8%B5%D8%A8%D8%A7%D8%AD) و خواجه نظام الملک (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%87_%D9%86%D8%B8%D8%A7% D9%85_%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%DA%A9) به سه یار دبستانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%D9%87_%DB%8C%D8%A7%D8%B1_%D8%AF%D8%A8%D8%B3 %D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C) معروف بوده‌اند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C%D 9%87) را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گوشه گیر گشت که در آثارش اندیشه‌های بدیع و دلهره و اظطرابی از فلسفه هستی و جهان وجود دارد.
برپایه داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظام‌الملک به وزیری سلجوقیان رسید به خیام فرمانروایی بر نیشابور (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D8%B4%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1) و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد،ولی خیام گفت که سودای ولایت‌داری ندارد. پس نظام‌الملک ده‌هزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در نیشابور به او پرداخت‌کنند.
چنان که فروغی در مقدمهٔ تصحیحش از خیام اشاره کرده‌است این داستان سند معتبری ندارد و تازه اگر راست باشد حسن صباح و خیام هر دو باید بیش از ۱۲۰ سال عمر کرده باشند که خیلی بعید است. به علاوه هیچ یک از معاصران خیام هم به این داستان اشاره نکرده‌است.


wikipedia

Tabassom
02-17-2008, 03:17 PM
ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ

Tabassom
02-17-2008, 03:17 PM
در پای اجل چو من سرافکنده شوم
وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم
زینهار گلم بجز صراحی نـکنید
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم

Tabassom
02-17-2008, 03:18 PM
ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟

Tabassom
02-17-2008, 03:19 PM
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو
و آنــگه برای خشت گــور دگران
در کـالبدی کـشند خـاک من و تو

AteNa
02-18-2008, 05:53 AM
هنگام صبوح ای صنم فرخ پی


بر ساز ترانه ای و پیش آور می


کافکند به خاک صد هزاران جم و کی


ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی

AteNa
02-18-2008, 05:53 AM
هنگام سپیده دم خـروس سحری


دانی که چرا همی کند نوحـه گری


یعنی که نمودند در آیـینه صبح


کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

AteNa
02-18-2008, 05:54 AM
ای دل تو به ادراک معما نرسی


در نکته زیرکان دانا نرسی


اینجا به مِی و جام بهشتی میساز


کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

AteNa
02-18-2008, 05:54 AM
گر آمدنم به من بُدی نامدمی


ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟


به زان نبدی که اندرين دير خراب


نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی

AteNa
02-18-2008, 05:55 AM
در کارگه کوزه گری کردم رای


بر پله چرخ ديدم استاد بپای


می کرد دلیر کوزه را دسته و سر


از کله پادشاه و از دست گدای

AteNa
02-18-2008, 05:55 AM
هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری


تا چند کنی بر گِل مردم خواری


انگشت فریدون و کف کيخسرو


بر چراغ نهاده ای چه می پنداری

باران خون
09-30-2008, 04:58 PM
خيام


زندگينامه امام غياث الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام نيشابوري يكي از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است. سال ولادت او دقيقا مشخص نيست. او در شهر نيشابور به دنيا آمد. به اين علت به او خيام مي گفتند چون پدرش به شغل خيمه دوزي مشغول بوده است. او از بزرگترين دانشمندان عصر خود به حساب مي آمد و داراي هوشي فوق العاده بوده و حافظه اي نيرومند و قوي داشت. در دوران جواني خود به فراگيري علم و دانش پرداخته به طوري كه در فلسفه، نجوم و رياضي به مقامات بلندي رسيد و در علم طب نيز مهارت داشته به طوري كه گفته شده او سلطان سنجر را كه در زمان كودكي به مرض آبله گرفتار شده بود معالجه كرد. او به دو زبان فارسي و عربي نيز شعر مي سرود و در علوم مختلف كتابهاي با ارزشي نوشته است. خيام در زمان خود داراي مقام و شهرتبوده استو معاصران او همه وي را به لقبهاي بزرگي مانند امام، فيلسوفو حجةالحق ستوده اند. او در زمان دولت سلجوقيان زندگي مي كرد كه قلمرو حكومت آنان از خراسان گرفته تا كرمان، ري، آذربايجان و كشورهاي روم، عراق و يمن و فارس را شامل مي شد. خیاممعاصر با حكومت آلپ ارسلان و ملكشاه سلجوقي بود. در زمان حيات خيام حوادث مهمي به وقوع پيوست از جمله جنگهاي صليبي، سقوط دولت آل بويه، قيام دولت آل سلجوقي و... . خيام بيشتر عمر خود را در شهر نيشابور گذراند اما در طي دوران حياط خود دو بار به قصد سفر از نيشابور خارج شد كه يكي از اين سفرها براي انجام دادن مراسم حج بود و سفر دوم به شهر ري و بخارا بوده است. خيام در علم نجوم مهارتي تمام داشت به طوري كه گروهي از منجمين كه با او معاصر بودند در بناي ساختن رصد خانه سلطان ملكشاه سلجوقي همكاري كردند و همچنين به درخواست سلطان ملكشاه سلجوقي تصميم به اصلاح تقويم گرفت كه به تقويم جلالي معروف است. خيام در دوران زندگي خود از جهت علمي و فلسفي به معروفيت رسيد و مورد احترام علما و فيلسوفان زمان خود بود.

باران خون
09-30-2008, 09:37 PM
من دربارش نوشتم

Samirra
09-30-2008, 10:14 PM
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا


چون عهده نمی شود کسی فردا را
حـالی خوش دار اين دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ما
بـسيار بـــگردد و نــيـابد ما را


چون در گذرم به باده شویید مرا
تلقين ز شراب ناب گویید مرا
خواهید به روز حشر یابید مرا
از خاک در میکده جوييد مرا


چندان بخورم شراب کاین بوی شراب
آید ز تراب چون روم زیر تراب
گر بر سر خـاک من رسد مخموری
از بوی شراب من شود مست و خراب


بر لوح نشان بودنی ها بوده است
پیوسته قلم ز نيک و بد فرسوده است
در روز ازل هر آن چه بايست بداد
غم خوردن و کوشيدن ما بيهوده است


ای چرخ فلک خرابی از کینه تست
بیدادگری پیشه ديرينه تست
وی خاک اگر سينه تو بشکافند
بس گوهر قیمتی که در سینه تست


چون چرخ بکام يک خردمند نگشت
خواهی تو فلک هفت شمُر خواهی هشت
چون بايد مرد و آرزوها همه هِشت
چو مور خورد به گور و چه گرگ به دشت


اجزای پياله ای که در هم پيوست
بشکستن آن روا نمی دارد مست
چندين سر و ساق نازنين و کف دست
از مهر که پيوست و به کين که شکست


می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
بی مونس و بی رفيق و بی همدم و جفت
زنهار به کس مگو تو اين راز نهفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بشکفت



می خوردن و شاد بودن آيين منست
فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست
گفتم به عروس دهر کابين تو چیست
گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

Samirra
09-30-2008, 10:14 PM
مهـتاب بــه نـور دامـن شـب بـشکافت
می نوش دمی خوش تر از اين نتوان یافت
خوش بــاش و بـينديش که مـهتاب بسی
اندر سر گور یک به یک خـواهد تافت


از منزل کفر تا به دين يک نفس است
وز عالم شک تا به یقین یک نفس است
ایـن یـک نفس عـزیز را خـوش مـیدار
کز حاصل عمر ما همین یک نفس است


شادی بطلب که حاصل عمر دمی است
هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است
احوال جهان و اصل این عمر که هست
خوابی و خیالی و فریبی و دمی است


اين کهنه رباط را که عالم نام است
آرامگه ابلق صبح و شام است
بزمی است که وامانده صد جمشید است
گوريست که خوابگاه صد بهرام است


آن قصر که بهرام درو جام گرفت
آهو بچه کرد و رو به آرام رفت
بهرام که گور می گرفتی همه عمر
ديدی که چگونه گور بهرام گرفت؟


هر ذره که بر روی زمینی بوده است
خورشید رخی زهره جبینی بوده است
گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان
کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است


امروز که نوبت جوانی من است
می نوشم از آن که کامرانی من است
عیبم نکنيد گرچه تلخ است خوش است
تلخ است از آن که زندگانی من است



بسیار بگشتيم به گرد در و دشت
اندر همه آفاق بگشتيم بگشت
کس را نشنيديم که آمد زين راه
راهی که برفت ، راهرو باز نگشت



ای بی خبران شکل مجسم هیچ است
وین طارم نه سپهر ارقم هیچ است
خوش باش که در نشیمن کون و فساد
وابسته يک دمیم و آن هم هیچ است


دنيا ديدی و هر چه ديدی هيچ است
و آن نيز که گفتی و شنيدی هيچ است
سـرتاسـر آفـاق دویـدی هیـچ است
و آن نيز که در خانه خزيدی هيچ است

Samirra
09-30-2008, 10:15 PM
چون نيست ز هر چه هست جز بـاد بدست
چون هست ز هر چـه هست نقصان و شکست
انـگار که هســت هـر چه در عـالم نيست
پندار کــه نـيست هــر چـه در عـالم هــست



تا کی ز چراغ مسجد و دود کنشت؟
تا کی ز زيان دوزخ و سود بهشت؟
رو بر سر لوح بين که استاد قضا
اندر ازل آن چه بودنی است ، نوشت


دوری که در آمدن و رفتن ماست
او را نه نهایت نه بدایت پیداست
کس می نزند دمی درین معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست


تا چند زنم به روی دریا ها خشت
بیزار شدم ز بت پرستان و کنشت
خیام که گفت دوزخی خواهد بود
که رفت به دوزخ و که آمد ز بهشت


نيکی و بدی که در نهاد بشر است
شادی و غمی که در قضا و قدر است
با چرخ مکن حواله کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بيچاره تر است


ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
بی باده گلرنگ نمی شاید زيست
اين سبزه که امروز تماشاگه ماست
تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست


گویند بهشت عدن با حور خوش است
من می گویم که آب انگور خوش است
اين نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار
کاواز دهل برادر از دور خوش است


چون آمدنم به من نبد روز نخست
وین رفتن بی مراد عزمی ست درست
بر خیز و میان ببند ای ساقی چست
کاندوه جهان به می فرو خواهم شست


ساقـی غـم مـن بلند آوازه شده است
سرمستی مـن برون ز اندازه شده است
با مـوی سپید سـر خوشم کـز می تو
پيرانه سرم بهار دل تازه شده است


از مـن رمقی بـسعی سـاقی مانده است
وز صحبت خلق بی وفایی مانده است
از بـاده دوشــین قــدحی بـيش نــمـاند
از عـمر نـدانم که چه باقی مانده است



مـن هیچ ندانم که مرا آن که سرشت
از اهل بهشت کرد یا دوزخ زشت
جامی و بتی و بربطی بر لب کشت
اين هر سه مرا نقد و ترا نسیه بهشت


چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
برخیز و به جام باده کن عزم درست
کاين سبزه که امروز تماشاگــــه تست
فردا همه از خاک تو بر خواه د رست

Samirra
09-30-2008, 10:15 PM
هر سبزه که بر کنار جویی رسته است
گويی ز لب فرشته خويي رسته است
پا بر سر هر سبزه به خــواری ننهی
کان سبزه ز خاک لاله رويی رسته است


گویند که دوزخی بود عاشق و مست
قولی است خلاف دل در آن نتوان بست
گر عاشق و مست دوزخی خواهد بود
فردا باشد بهشـت همچون کف دست


اين کوزه چو من عاشق زاری بوده است
در بند ســر زلف نــگاری بــوده است
ايــن دسته کــه بر گردن او می بـینی
دستی است که بر گردن ياری بوده است


دارنده چو ترکيب طبايع آراست
از بهر چه او فکندش اندر کم و کاست
گر نيک آمد شکستن از بهر چه بود
ور نيک نیامد اين صور ، عیب کراست


اين بحر وجود آمده بيرون ز نهفت
کس نيست که اين گوهر تحقيق بسفت
هر کس سخنی از سر سودا گفته است
زان روی که هست کس نمی داند گفت


دل سر حیات اگر کماهی دانست
در مرگ هم اسرار الهی دانست
امروز که با خودی ندانستی هیچ
فردا که ز خود روی چه خواهی دانست


گردون نگری ز قد فرسوده ماست
جیحون اثری ز اشک آلوده ماست
دوزخ شرری ز رنج بیهوده ماست
فردوس دمی ز وقت آسوده ماست


فصل گل و طرف جویبار و لب کشت
بــا يـک دو سـه دلبـری حــور سـرشت
پيش آر قــدح که بـاده نــوشان صــبوح
آسوده ز مسجدند و فــارغ ز بـهشت


بر چـهره گـل نـسیم نـوروز خـوش است
در صحن چمن روی دل افروز خوش است
از دی که گذشـت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش و زدی مگو که امروز خوش است


ساقی ، گل و سبزه بس طربناک شده است
دریـاب که هفته دگـر خـاک شده است
می نـوش و گـلی بچـین کـه تـا در نـگری
گل خاک شده است سبزه خاشاک شده است


چون لاله به نوروز قدح گیر به دست
با لاله رخی اگـر ترا فرصت هست
می نـوش به خـرمی که این چـرخ کـبود
ناگـاه تـرا چـو خـاک گـرداند پَست


دوران جهان بی می و ساقی هیچ است
بی زمزمـه نـای عـراقی هیـچ است
هر چند در احــوال جــهان می نگرم
حاصل همه عشرت است و باقی هیچ است


امروز ترا دسترس فردا نيست
و انديشه فردات به جز سودا نيست
ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است
کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست


می در کف من نه که دلم در تابست
وین عمر گریز پای چون سیمابست
دریاب کــه آتـش جوانـی آبـست
هُش دار که بیداری دولت خواب است


می نوش که عمر جاودانی این است
خود حاصلت از دور جوانی این است
هنگام گل و مل است و یاران سرمست
خوش باش دمی که زندگانی اينست


با باده نشین که ملک محمود این است
وز چنگ شنو که لحن داود این است
از آمــده و رفتـه دگـر یاد مـکـن
حالی خوش باش زانکه مقصود این است

Samirra
09-30-2008, 10:16 PM
بنگر ز جهان چه طرف بر بستم ؟ هیچ
وز حاصل عمر چیست در دستم ؟ هیچ
شـمع طـربم ولی چـو بنـشستم هیچ
من جام جمم ولی چو بشکستم هیچ


چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ
پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ
خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی
از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ


هـر گـه کـه بـنـفشه جامه در رنگ زند
در دامـن گـل بـاد صبا چـنگ زند
هُشیار کـسی بــود کــه بــا سیمبری
می نوشد و جــام باده بـر سنگ زند


زان پیش که نام تو ز عالم برود
می خور که چو می بدل رسد غم برود
بگشای سر زلف بتی بند به بند
زان پیش که بند بندت از هم برود


اکنون که ز خوشدلی بجز نام نماند
يک همدم پخته جز می خام نماند
دست طرب از ساغر می باز مگیر
امروز که در دست بجز جام نماند


افسوس که نامه جوانی طی شد
وان تازه بهار زندگانی طی شد
حالی که ورا نام جوانی گفتند
معلوم نشد که او کی آمد کی شد


افسوس که سرمايه ز کف بیرون شد
در پای اجل بسی جگر ها خون شد
کس نامد از آن جهان که پرسم از وی
کاحوال مسافران دنیا چون شد


چون روزی و عمر بيش و کم نتوان کرد
خود را به کم و بيش دژم نتوان کرد
کار من و تو چنان که رای من و توست
از موم بدست خويش هم نتوان کرد


فردا علم نفاق طی خواهم کرد
با موی سپید قصد می خواهم کرد
پيمانه عمر من به هفتاد رسید
اين دم نکنم نشاط کی خواهم کرد


عمرت تــا کـی بـه خودپرستی گــذرد
یا در پـی نـیستی و هستی گــذرد
می خور که چنین عمر که غم در پی اوست
آن بـه کـه بخواب یا به مستی گذرد


ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
نی نام ز ما و نه نشان خواهد بود
زين پيش نبوديم و نبد هیچ خلل
زين پس چو نباشيم همان خواهد بود

Samirra
09-30-2008, 10:16 PM
تا زهره و مه در آسمان گـشت پدید
بـهتر ز می ناب کـسی هـیچ ندید
من در عجبم ز می فروشان کایشان
زين به که فروشند چه خواهند خرید


آن کس که زمين و چرخ افلاک نهاد
بس داغ که او بر دل غمناک نهاد
بسيار لب چو لعل و زلفين چو مشک
در طبل زمين و حقه خاک نهاد


تا خاک مرا به قالب آمیخته اند
بس فتنه که از خاک بر انگيخته اند
من بهتر از اين نمی توانم بودن
کز بوته مرا چنين برون ريخته اند


امشب می جام یـک منی خواهم کرد
خود را به دو جام می غنی خواهم کرد
اول سه طلاق عقل و دین خواهم کرد
پس دختر رز را به زنـی خواهم کرد


چون مرده شوم خاک مرا گم سازيد
احوال مــرا عبرت مــردم سازيد
خاک تن من به باده آغشته کنيد
وز کـالبدم خشت سر خم سازيد



آورد به اضطرارم اول به وجود
جز حیرتم از حیات چیزی نفزود
رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود
زين آمدن و بودن و رفتن مقصود


ديدم بــســر عــمارتی مـــردی فـــرد
کو گِل بلگد می زد و خوارش می کرد
وان گِل بــه زبان حال با او می گفت
ساکن، که چو من بسی لگد خواهی خورد


این قـافـله عـمر عجب می گذرد
دریاب دمی که با طرب می گذرد
ساقی غم فردای حریفان چه خوری
پیش آر پیاله را کـه شب می گذرد


روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
ابــر از رخ گـلـزار هـمـی شـوید گـرد
بـلـبـل بــه زبـان پـهلوی بـا گـل زرد
فــریـاد هـمی زنـد کــه مـی بـایـد خـورد


گویند بهشت و و حور عین خواهد بود
وآنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوقه گزیدیم چه باک
آخر نه به عاقبت همین خواهد بود



گویند بهشت و حور و کوثر باشد
جوی می و شير و شهد و شکر باشد
پر کــن قـدح بـاده و بـر دستم نِه
نـقدی ز هزار نـسیه بـهتـر باشد



يـاران بموافقت چو دیــدار کـنید
بـاید کــه ز دوست یـاد بسیار کنید
چون باده خوشگوار نوشید به هم
نوبت چو به ما رسد نگون سار کنید


روزی که نهال عمر من کنده شود
و اجــزام یـکـدگر پــراکنده شـود
گر زانکه صراحئی کنند از گل من
حالی که ز بــاده پراکنی زنده شود

Samirra
09-30-2008, 10:17 PM
آنان که اسیر عقل و تمییز شدند
در حسرت هست و نیست ناچیز شدند
رو باخبرا تو آب انــگور گـُـزین
کان بـی خـبران بغوره میویز شدند


عالم اگر از بهر تو می آرایند
مگر ای بدان که عاقلان نگرايند
بسیار چو تو روند و بسیار آیند
بربای نصيب خويش کت بربايند


ياران موافق همه از دست شدند
در پای اجل يکان یکان پست شدند
بودیم به یک شراب در مجلس عمر
یک دور ز ما پیشترَک مست شدند


یک قطره آب بود و با دريا شد
یک ذره خاک و با زمین یکتا شد
آمد شدن تو اندرين عالم چيست؟
آمد مگسی پدید و ناپیدا شد


آن بی خبران که در معنی سفتند
در چرخ به انواع سخن ها گفتند
آگه چو نگشتند بر اسرار جهان
اول ز نخی زدند و آخر خفتند



اجرام که ساکنان اين ایوانند
اسباب تردد خردمندانند
هان تا سررشته خرد گم نکنی
کانان که مدبرند سرگردانند


آنان که محيط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زين شب تاريک نبردند به روز
گفتند فسانه ای و در خواب شدند


از آمدنم نبود گردون را سود
وز رفتن من جاه و جلالش نفزود
وز هیچکسی نيز دو گوشم نشنود
کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود


افلاک که جز غم نفزايند دگر
ننهند به جا تا نربايند دگر
ناآمدگان اگر بدانند که ما
از دهر چه می کشيم نايند دگر


چون حاصل آدمی در اين جای دو در
جز درد دل و دادن جان نيست دگر
خرم دل آن که يک نفس زنده نبود
و آسوده کسی که خود نزاد از مادر


با يار چو آرمیده باشی همه عمر
لذات جهان چشيده باشی همه عمر
هم آخر کار رحلتت خواهد بود
خوابی باشد که ديده باشی همه عمر


در دایـره ســپـهر نــاپیدا غــور
می نوش به خوشدلی که دوراست بجور
نوبت چـــو بدور تو رسد آه مکن
جامی است که جمله را چشانند به دور



وقـت سحر است خیز ای مایـه ناز
نرمک نرمک باده خور و چنگ نواز
کانها کـه بجـایند نــپایند کسی
و آن ها که شدند کس نمیآيد باز


ای دل چو حقيقت جهان هست مجاز
چندین چه بری خواری ازين رنج دراز
تن را به قضا سپار و با درد بساز
کاين رفته قلم ز بهر تو ناید باز


ما لعبتگانيم و فلک لعبت باز
از روی حقیقتی نه از روی مجاز
یک چند درین بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوق عدم یک یک باز


از جمله رفتگان اين راه دراز
باز آمده ای کو که به ما گويد باز
هان بر سر این دو راهه از سوی نیاز
چیزی نگذاری که نمی آیی باز


می پرسیدی که چیست این نقش مجاز
گر بر گویم حقيقتش هست دراز
نقشی است پديد آمده از دريايی
و آنگاه شده به قعر آن دریا باز


ای پير خـردمند پگه تر بـر خیز
وان کودک خـاک بیز را بـنـگر تیز
پندش ده و گو کخ نرم نرمک می بیز
مـغـز ســر کــیقباد و چـشم پــرویز


لب بر لب کوزه بردم از غایت آز
تا زو طلبم واسطه عمر دراز
لب بر لب من نهاد و می گفت به راز
می خور که بدین جهان نمی آیی باز

Samirra
09-30-2008, 10:18 PM
مرغی دیدم نشسته بر باره توس
در چنگ گرفته کله کیکاوس
با کله همی گفت که افسوس افسوس
کو بانگ جرس ها و کجا نال ه کوس


جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبين می زندش
اين کوزه گر دهر چنین جام لطيف
می سازد و باز بر زمین می زندش



در کـارگـه کـوزه گـری بــودم دوش
دیـدم دو هزار کـوزه گـويا و خـموش
هــر يک به زبان حــال با مـن گفتند
کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش


خیام اگر ز باده مستی خوش باش
با لاله رخی اگر نشستی خوش باش
چون عاقبت کار جهان نیستی است
انگار که نیستی چو هستی خوش باش

Samirra
09-30-2008, 10:18 PM
ایـام زمـانه از کسی دارد ننگ
کــو در غـم ایـام نـشیند دلتـنگ
می خور تو در آبگینه با ناله چنگ
ز آن پيش که آبگینه آید بر سنگ



صبح است دمی بر می گلرنگ زنیم
وین شیشه نام و ننگ بر سنگ زنیم
دست از امل دراز خـود بـاز کشیم
در زلف دراز و دامن چنگ زنیم


من بی می ناب زيستن نـتـوانم
بی باده کشید بار تن نـتـوانم
من بنده آن دمم که ســاقی گـوید
يک جام دگر بگیر و من نتوانم


در پای اجل چو من سرافکنده شوم
وز بیخ امید عمر بـرکنده شوم
زینهار گلم بجز صراحی نـکنید
باشد که ز بوی می دمی زنده شوم


ای صاحب فتوا ز تو پر کارتریم
با این همه مستی ز تو هُشیار تریم
تو خون کسان خوری و ما خون رزان
انصاف بـده کـدام خونخوار تریم؟


چـون نيست مـقام ما درين دهـر مـقیم
پس بی می و معشوق خطایی است عظیم
تـا کـی ز قدیـم و مـحدث امـیدم و بیـم
چون من رفتم جهان چه محدث چه قدیم


گــر مــن ز می مغانه مـستم هستم
گر کافر و گبر و بت پرستم هستم
هر طایفه ای بمن گــمـانی دارد
من زان خودم چنان که هستم هستم


اين چرخ فلک که ما در او حيرانيم
فانوس خـيال از او مـثالی دانیم
خورشيد چراغ دان و عالم فانوس
ما چـون صوريم کاندر او گردانيم


تا دست به اتفاق بر هم نزنیم
پایی ز نشاط بر سر هم نزنیم
خيزيم و دمی زنیم پيش از دم صبح
کاين صبح بسی دمد که ما دم نزنیم

Samirra
09-30-2008, 10:19 PM
من ظاهر نیستی و هستی دانم
من باطن هر فراز و پستی دانم
با این هـمه از دانش خود شرمم باد
گـر مرتبه ای ورای مستی دانم


یک چند به کودکی به استاد شديم
یک چند ز استادی خود شاد شديم
پايان سخن شنو که ما را چه رسيد
چون آب بر آمدیم و چون باد شديم


بر مفرش خاک خفتگان می بینم
در زير زمین نهفتگان می بینم
چندان که به صحرای عدم می نگرم
ناآمدگان و رفتگان می بینم


ای دوست بیا تا غم فردا نخوريم
وين يکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازين دير کهن در گذریم
با هفت هزار سالگان سر بسریم


اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حرف معما نه تو خوانی ونه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من


گاویست بر آسمان قرین پروين
گاويست دگر نهفته در زير زمين
گر بينايی چشم حقيقت بگشا
زير و زبر دو گاو مشتی خر بين


گر بر فلکم دست بدی چون يزدان
برداشتمی من اين فلک را ز ميان
از نو فلک دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسيدی آسان


رندی دیدم نشسته بر خنگ زمین
نه کفر و نه اسلام و نه دنیا و نه دین
نی حق نه حقيقت نه شريعت نه یقین
اندر دو جهان کرا بود زهره اين


بر خیز و مخور غم جهان گذران
خوش باش و دمی به شادمانی گذران
در طـبع جـهان اگــر وفـایی بودی
نوبت بـه تو خود نیامدی از دگـران

Samirra
09-30-2008, 10:21 PM
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خشـتی دو نـهند بر مغـاک مـن و تو
و آنــگه برای خشت گــور دگران
در کـالبدی کـشند خـاک من و تو


از آمدن و رفتن ما سودی کو
وز تار وجود عمر ما پودی کو
در چنبر چرخ جان چندين پاکان
می سوزد و خاک می شود دودی کو


می خور که فلک بهر هلاک من و تو
قصدی دارد به جان پاک من و تو
در سبزه نشین و مــی روشن می خور
کاين سبزه بسی دمد ز خاک من و تو


بردار پياله و سبو ای دل جو
برگرد بگرد سبزه زار و لب جو
کاين چرخ بسی قد بتان مهرو
صـد بار پياله کرد و صـد بار سبو


آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
بر درگه او شهان نهادندی رو
ديديم که بر کنگره اش فاخته ای
بنشسته همی گفت که کوکو کوکو؟



از درس عـلوم جمله بـگریزی به
وانـدر سـر زلف دلـبر آویزی به
زآن پیش که روزگار خونت ریزد
تو خون قنينه در قدح ریزی به


تا کی غم آن خورم که دارم یا نه
وين عمر به خوشدلی گذارم یا نه
پر کن قدح باده که معلومم نیست
کاين دم که فرو برم برآرم یا نه


دنیا بـمراد رانـده گیر آخــر چه
وین نامه عمر خوانده گیر آخر چه
گیرم که بکام دل بماندی صد سال
صد سال دگر بمانده گیر آخر چه

بنـگر ز صـبـا دامن گل چاک شده
بلبل ز جـمال گــل طـربناک شده
در سایه گل نشین که بسیار اين گل
از خاک بر آمده است و در خاک شده


از آمـدن بـهار و از رفـتن دی
اوراق وجــود مـا هـمی گــردد طی
می خور، مخور اندوه که گفته است حکیم
غم های جهان چو زهر و تریاقش می


تن زن چو بزیر فلک بـی باکی
می نوش چو در جهان آفـت ناکی
چون اول و آخرت به جز خاکی نیست
انگار که بر خاک نه ای در خاکی

Samirra
09-30-2008, 10:21 PM
ای آن که نتیجه چهار و هفتی
وز هفت و چهار دايم اندر تفتی
می خور که هزار باره بيش ات گفتم
باز آمدنت نيست چو رفتی ، رفتی


شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی
هر لحظه به دام دگری پــا بستی
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم
آیا تو چنان که می نمایی هستی


در گوش دلم گفت فلک پنهانی
حکمی که قضا بود ز من می دانی ؟
در گردش خود اگر مرا دست بدی
خود را برهاندمی ز سرگردانی


پيری دیده به خانه خماری
گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری
رفتند و کسی باز نیامد باری


ای کاش که جای آرمیدن بودی
يا اين ره دور را رسيدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه اميد بر دمیدن بودی


جــز راه قـلـنـدران مـیخـانه مـپوی
جز باده و جز سماع و جز یار مجوی
بر کف قدح باده و بر دوش سبوی
می نوش کن ای نگار و بیهوده مگوی


تنگی می لعل خواهم و دیوانی
سد رمقی خواهد و نصف نانی
وانگه من و تو نشسته در ویرانی
خوش تر بود آن ز ملکت سلطانی


آنان که ز پيش رفته اند ای ساقی
در خاک غرور خفته اند ای ساقی
رو باده خور و حقيقت از من بشنو
باد است هر آن چه گفته اند ای ساقی

بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
سر مست بدم چو کردم اين اوباشی
با من به زبان حال می گفت سبو
من چو تو بدم تو نيز چون من باشی

Samirra
09-30-2008, 10:22 PM
زان کوزه می که نيست دروی ضرری
پر کن قدحی بخور به من ده دگری
زان پيش تر ای پسر که در رهگذری
خاک من و تو کوزه کند کوزه گری


بر کوزه گری پرير کردم گذری
از خاک همی نمود هر دم هنری
من ديدم اگر ندید هر بی بصری
خاک پدرم در کف هر کوزه گری


هان کوزه گرا بپای اگر هُشياری
تا چند کنی بر گِل مردم خواری
انگشت فریدون و کف کيخسرو
بر چراغ نهاده ای چه می پنداری


در کارگه کوزه گری کردم رای
بر پله چرخ ديدم استاد بپای
می کرد دلیر کوزه را دسته و سر
از کله پادشاه و از دست گدای


گر آمدنم به من بُدی نامدمی
ور نيز شدن به من بُدی کی شدمی؟
به زان نبدی که اندرين دير خراب
نه آمدمی ، نه شدمی ، نه بدمی


ای دل تو به ادراک معما نرسی
در نکته زیرکان دانا نرسی
اینجا به مِی و جام بهشتی میساز
کانجا که بهشت است رسی یا نرسی

هنگام سپیده دم خـروس سحری
دانی که چرا همی کند نوحـه گری
یعنی که نمودند در آیـینه صبح
کز عمر شبی گذشت و تو بی خبری


هنگام صبوح ای صنم فرخ پی
بر ساز ترانه ای و پیش آور می
کافکند به خاک صد هزاران جم و کی
ايــن آمــدن تیر مه و رفتـن دی

Kouresh
10-03-2008, 10:54 AM
با درود
از 56 پست گذشته در اين موضوع ميشه گفت كمتر از 10 پست در مورد نام موضوع (خيام معماي ادبيات فارسي) هست و بقيه تنها چكامه(شعر)هايي از خيام هستن كه بيشتر به درد بالا بردن تعداد پست ها ميخوره!

اميدوارم دوستان پيشكسوت ما با توجه به نام تاپيك پست بزنن يا تاپيكي جهت مشاعره يا تنها چكامه هاي خيام ايجاد كنن.