View Full Version : شعر های خودمان و نقد دوستان
Parandeh_18
02-03-2005, 09:30 PM
:X اميدوارم نوشته هاي من را بخونيد و خوشتون بياد.....
Parandeh_18
02-03-2005, 10:19 PM
پرنده....
پرنده کوچک قلبم اسیر قفس بلورین عشق است که آزادی از آن یعنی مرگ .... و من پرنده کوچک آشیان دستان توام که در لحظات خوش عشق در اقیانوس چشمانت شناورم ! بیا دست در دست هم گذاریم ویک روح شویم در دو کالبد تا به جسم سرد زندگی خویش لبخند گرمی بزنیم و در زیر درخت طوبی ترنم باران بهشتی پرنده های قلبمان را به خواندن سرود عشق دعوت کند....پرنده اسیر نگاه زیبایت پيش تو پرواز نمی خواهد... اسارت در نگاهت اوج آزادیست....
Parandeh_18
02-03-2005, 10:36 PM
و امروزمن از عشقم به خاطره عشقم گذشتم....
داستان نیست همانطور که من افسانه ای نبودم برای شاهنامه ات تا نیما افسانه را برای فردوسی چون لالایی بخواند...من امروز از همه چیز به خاطر تو گذشتم...و به دنیای پوچ پوچتر نگریستم و گریستم....اما باز گریستنم در خود بود ... بی صدا و بی صداتر صبور و صبورتراز پیشترها از عشقم به خاطر عشقم گذشتم و دم نزدم...
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
Parandeh_18
02-03-2005, 10:49 PM
پاییز دوباره می آید....
پاییز دوباره می آید این را امروز از خش خش برگهایی که به جرم بی گناهی در زیر پای عابران خرد می شدند فهمیدم... پاییز دوباره می آید فصل آغاز من بهار عشقم و خاطرات شب بارانی در زیر نگاه از جنس آفتابت... پاییز دوباره می آید فصل دوباره پرنده عشق من در زیر ترنم باران...اما در این فصل روییدن عشق ما بود در میان برگهای زرد خزان زده که باعث شد به نگاه حیرت زده عابران لبخند بزنیم...عشق ما گرچه آغازش در خزان بود اما خزانی ندارد...پاییز برای آغاز دوباره عشقمان می آید...
Parandeh_18
02-03-2005, 11:00 PM
درقفس....
من با تو چه بسیار رازهایی که گفته ام و چه شبهایی که در خلوت تنهایی ام تا صبح با خیالت درد دل کرده ام و حتی لحظه ای به اسارت نگاهم در نگاهت فکر نکرده ام...من با عشق به زندان نگاهت آمدم...عشقت از یادم می برد دل تنگیهای غریبانه شبهای تنهایی ام را و تو تنها پاسخ نیاز من...برایم روح حقایقی هنگامی که وسط دشت تابستان دست یاری به سویم دراز کردی دل به تو سپردم و اسارت در قفس عشقت را اوج آزادی یافتم... و پرنده قفسی تو شدم...مدتها می گذرد و با گرمای یک لحظه دست مهربانت تا بینهایت در قفسم پرواز می کنم... دستت را به من بده...
Parandeh_18
02-03-2005, 11:05 PM
چقدر دلم گرفته....
گریه کردم ندیدي... فریاد کشیدم نشنیدي ... صدا کردم نیومدي اما اینها را می نویسم تا بدونی... تا فقط تو بدونی بی تو چقدر به من سخت می گذره... بیا روی حقیقت عشق آشیانه بسازیم تا به همه ثابت کنیم عشق حقیقت است نه افسانه.....
Parandeh_18
02-04-2005, 01:15 PM
عشقی هر لحظه دردلم می جوشد و هر بار تنهایی ام را به یادم می آورد....خسته از دیروز به استقبال امروز آمدم و هنوز خسته از دیروز خود را برای فردا آماده می کنم....تنها و صبوربه دنبال مرهمی که نمی یابمش برای دلم می گردم و هر چه بیشتر می جویم افسوس که کمتر می یابم....
Parandeh_18
02-04-2005, 01:18 PM
یک نفس باقی بود....
روزی دوباره را با عشقت و معنی نگاهت یافتم و از چشمانت تا اوج آسمان عشق پرواز کردم...فاصله دستهایم تا دستهای مهربانت یک نفس بود من نفس داشتم اما نمی دانم از چه رو عشق را در من کشتی و یکباره دوباره بودنت برای خویش گرفت و نه برای عشقمان...و پرواز پرنده خسته مهاجر را در او شکستی و ندیدی که چه تنها و تنهاتر از قبل با رویای نیمه کاره از بودنت رهایش کردی...چه زود خاطرات گذشته را چون جوانی ناکام به گور سرد تقدیر سپردی و روی سنگ سنگین مزارش " دیگر دوستت نمی دارم" را نوشتی... ""اما من هنوزدوستت می دارم"" :X @};-
Parandeh_18
02-09-2005, 10:26 AM
دلم از زمین و زمان گرفته...حتی حوصله شیرجه زدن در حوضچه خیال را هم ندارم! اما حیف که روزگار دستاش سردتر از خیال ماست و گاهی تا بالای ابرها رفتن از گرفتن ماهی در حوضچه اکنون سهراب! سخت تر به نظر می رسد... ای کاش می توانستم این کودک فلج (زمان) را در آغوش گیرم و تا انتهای روزها بدوم..مردم چه بی هدف هر روز را در پی روز قبل گم می کنند و من هر روز فرداها را از پیش می جویم...شاید تا انتهای بودن و تا انتهای بی انتهای عشق...
صبـــور
02-09-2005, 06:54 PM
اون پرنده تو بودي ،پيراهن ابر و دريد،رفت و گم شد تو غرور رفت و از همه بريد،اون كه رو عاشقي طرح دلتنگي كشيد،جفت پرشكستشو توي تنهايي نديد،من اون پرنده ام گنگ و خسته،هر پر بالم روي يه سنگه،هر يه پري كه رخت تو بود،حالا واسه خاك رختي قشنگه
اميدوارم خوشتون بياد دوست عزيز :)
Doost
02-10-2005, 03:58 AM
سيمرغ عشق را هر جايي نمي شايد و هر جايي سيمرغ عشق مرا در خود جايي ندارد
سيمرغ عشق من فقط در عظمت قلب من است که ميماند و فقط عظمت قلبي وراي قلب من است که شايسته ي آن خوش آواز پرنده است
:X اميدوارم نوشته هاي من را بخونيد و خوشتون بياد.....
سلام پرنده نازم
از خوندن نوشته هات لذت میبرم ...
باز هم بنویس
و تا همیشه بنویس...:*
Parandeh_18
02-10-2005, 03:25 PM
خیلی ممنون از اینکه نوشته های من را می خونید و لطف دارید...;) :X
Parandeh_18
02-10-2005, 03:26 PM
در خلوتم برای دل خسته ام نام عزیزت را تکرار می کنم تکراری برای تازه شدن و آغاز دوباره عشق...لحظه ها را در انتظار نگاه دوباره ات از بهرم...و باز تو را می جویم که بودنت را در خود تجربه کنم...
Navid
02-13-2005, 02:20 PM
سلام دوستان من بار اولمه که به اينجا ميام ..
در شوره زاري که در آن هيچ خزنده اي نمي زيد رد پاي عاشقي مهر خستگي را بر زمين کوبانده است که بر چهره بي روح گامهايش رنگ انتظار نشسته است ...
يا حق
Donya2022
02-27-2005, 07:45 PM
:X :X :X :X :X خيلي زيبا نوشتي عزيزم :* :* :* :*
Parandeh_18
03-02-2005, 04:05 PM
تنهایی را پشت دیوار لبخندم پنهان می کنم. کی از فرداها خبر داره چنانکه من فردا را از پیش می بینم...
سکوت تنهاییم شکسته نمی شه اونوقت من همیشه از عشق می نویسم...سکوتی که گاهی به من آرامش می ده و گاهی هر لحظه مضطرب تر از پیشم می کنه ...
Parandeh_18
03-02-2005, 04:07 PM
تنهاتر از قبل با کوله باری که از پیشترها پر از صبر کرده ام و بر دوش نهاده ام می روم...اما بیا با هم پرواز را تجربه کنیم...پروازی از سر عشق... شاید صدای بال خیال سکوت تنهاییم را بشکند...
Parandeh_18
03-08-2005, 09:38 PM
روحم را در خاطرات گذشته بجو و در یادت بسپار که قلبی اینچنین دوستت می دارد... اسمم را صدا کن در من جاری شو ای روح بودنم...
Parandeh_18
03-16-2005, 06:34 AM
با آرزوي ۱۲ ماه شادي
۵۲ هفته خنده
۳۶۵ روز سلامتي
۸۷۶۰ ساعت عشق
۵۲۵۶۰۰ دقيقه برکت
۳۱۵۳۰۰۰ ثانيه دوستي
عيد همگي مبارک @};-
SeLeNa
03-16-2005, 06:42 AM
می گن شقايق عاشقه. اگه شقايق بميره عشق هم ميميره .ميگن عاشق تره اون پيدا نمی کنی. ميگن عشق بها داره .ميگن عشق همه چيز داره به جز خوشی، لذت، خوبی، وخيلی چيزای ديگه !!!
ميگن عشق يعنی انتظار ،دلتنگی ،تنهايی ،درد، گريه، اشک و در نهايت مرگ
SeLeNa
03-16-2005, 06:50 AM
گذشته فريبم میدهد
حال آزارم میدهد
آينده به وحشتم میاندازد
دنيا را نگه داريد میخواهم پياده شوم ...
سلام منالان يه شعرکتاهگفتم ميخواستم نظر بدين ودر ضمن اگر شما همشعري داريدبنويسيد تا بقيه بخونندو نظر بدن
راه دارد به کجا اينشب تار
تا کجا بايد رفت
خسته گشتم زين راه
راه بي پايان
اين ظلمت بد
چشم چشمان شقايق را در راه نديد
همه جا شب بود ...شب
از سپيده تا شام راه در شب گزرانديم
تا کجا بايدرفت
من به دنبال چه اينم راه روم
خسته گشتم زين راه
من به زلف و ديده ي يار قدم برچيدم
زچه اين گونه سياهست اين راه؟
راه زلف يارم ..رنگ شب بود مگر
من رخش يادم هست
اين سان نيست
من چرا گم شده ام در دل خود؟
کاش فانوسي از دور به دستم برسد
تا ببينم به کجا امده ام
کاش وقتي که بدانم که کجام..
اه سرد ي نکشم از افسوس
کاش اين راه به يارم نرسد
که چنين تاريک است
کاش من گم شده باشم
........اي...کاش.......
SeLeNa
03-23-2005, 02:59 AM
DeLam Gerefte ey ham nafas, param shekast too in ghafas
too in ghobar, too in sokoot, che bi seda nafas , nafas
az in na mehrabooniha daram az ghose mimiram...
:(
SeLeNa
03-24-2005, 05:38 AM
يا خشکيده است تمام چشمه هايی
که روزگارانی من در آنها دو چشم می ديدم...
يا آن دو چشم ديگر نيست
تا چشمه را نوری درخشان يبافريند...
SeLeNa
03-28-2005, 07:46 AM
من يك زن هستم
ميتوانم مهر بورزم
بدون هراس و آزاد مهر بورزم
ميخواهم مرا دوست داشته باشي
صميمي دوستت خواهم داشت
ولي هرگز گمان نكن كه تلخي سلطه ديگري را قبول كنم
ميتوانم عاشق باشم
ميتوانم شاد و رها عاشق باشم
ولي مپندار كه تسليم ظلم -حتي از طرف عزيزانم- شوم
اگر ديدي گاهي با ديدن يك فيلم اشك ريختم
تصور نكن كه انسان ف ضعيفي هستم
و اگر براي هر كودك خياباني غصه خوردم
فكر نكن كه نميتوانم به راه حلها فكر كنم
اگر احساسات قوي مرا درك كردي
مپندار كه منطقي قوي ندارم
بدان كه من محتاج به تو نخواهم بود
همانگونه كه من ميدانم "ما به هم محتاج هستيم"
من ازدواج خواهم كرد
و فرزندانم را آگاهانه دوست خواهم داشت
كاش آنها -از هرجنسي كه هستند
بدانند نه هرگز بايد تسليم جهل و خشونت بود
نه هرگز به دنبال تسلط بر كسي
من يك زن هستم
و جهاني بهتر براي همه زنان آرزو دارم
تا مردان هم جهاني بهتر داشته باشند
milad azadfar
03-28-2005, 02:13 PM
سفر عریان
کجائید شقایق ها مردند اقاقیها گلها همه پژمردند ادرکهسان و ناولها
دراین گذر تاریخ عشق است که این دلها مردند و همی رفتند در رهگذر گلها
در این ره بی پایان عشق است در این میدان تا ما برسیم اخر در این ستم و عسیان
بر ما همی گفتند تا فعل کنیم فرمان گفتند در این تاراج خود را بفروش ارزان
گفتیم که انسانیم .ما زاده ی رحمانیم.عقلی ز او داریم در این سفر عریان هر چند که تنهائیم
هرگز نشویم گریان از آنچه سزاواریم ما را ببر انجایی کز عشق مبرائیم
SeLeNa
03-29-2005, 12:14 AM
من آخرين قطره ی بارونی بودم که دوستانم رو گم کردم و تک و تنها افتادم بين آدمايی که با رفتاراشون آزارم می دهند و دل سفيد من رو پر از سياهی و کينه کردند ..دلم برای آسمون و ابرهای نرمش تنگ شده...من ميخوام برگردم ...من زمينی نيستم...
talalow
03-29-2005, 12:19 AM
آفرين به ذوق ادبي تو.خيلي خوشحالم
SeLeNa
03-29-2005, 12:21 AM
آفرين به ذوق ادبي تو.خيلي خوشحالم
ممنونم @};- ....
talalow
03-29-2005, 12:21 AM
من هم مثل پرنده عاشق در اين سکوت شب درتب تاب روزنه روشنايي بخش عشق بسر ميبرم .
SeLeNa
03-29-2005, 12:29 AM
عشق تو عزیزم شکوه یک بهاره
تو یک امید سبزی برای قلب خسته ام
یه انتها برای یک شعر نیمه کاره
بزار تو شمع چشمات یک گوشه جا بگیرم
غزل ندارم از عشق یک عمری اسیرم
تو ذهن نازنینت
اگه غمی نشوندم
واسه به تو رسیدن بدون که ناگزیرم
تو از تبار نوری
پر از بهار و عمری
بیا که بی تو هرگز نمی رسم به خورشید
اگر چه این ترانه یک هدیه حقیره
شاید یک بیتی ازاون تو چشم تو درخشید
بمون بمون کنارم
که بی تو تلخ رویا
SeLeNa
03-29-2005, 08:54 PM
من همچون برف شده ام
سرد سرد
از هر سردی سردتر
نه ... برف نه ... که برف با گرمای عشقی ذوب ميشود
من همچون يخی شده ام که هر چه اب ميشوم هنوز همان يخ گذشته هستم
سرد و بی احساس
اما ای فرشته ها
من ميخواهم باران باشم
لطيف و مهربان
که گل محبت را برويانم در دلهای عاشقان
ميخواهم باران باشم که رد پايت را گل برويانم
اما من ...
من هيچ نيستم جز يک عاشق ديرينه
شب های مهتابی که مرا عاشق ميکردند ديگر برايم به انتها رسيده اند
و من ...
مرده ای بيش نيستم !!!
SeLeNa
03-30-2005, 03:08 AM
هیچ وقت ازم نپرسیدی که چرا چشمان فرشته رو دوست دارم . نپرسیدی این کلمه برای من چه معنی ی داره . ولی حالا خودم میگم . مربوط میشه به کسی که دوستش داشتم . نگاهش بهم ارامش میداد . یک نگاه پاک و مقدس . حاضر بودم همه ی زندگیمو بدم تا فقط بزاره به چشماش خیره بشم . من قبلا این کلمه رو یک جا شنیده بودم . نمیدونم چرا یک دفه به ذهنم رسید ک چشمای اون میتونه چشم یک فرشته باشه . بعد از اون این کلمه همیشه منو به یاد چشمای اون مینداخت و بهم ارامش میداد . من هم دوست داشتم مثل اون باشم . میخواستم چشمان فرشته رو داشته باشم . میخواستم وقتی میرفتم توی اینه چشمان فرشته رو ببینم که به من نگاه میکنن . ولی نشد . اون نگاه برای همیشه از زندگی من رفت . فکر کردم ارام و قرار هم با اون چشمان رفته ولی کلام تو مثل اوای فرشته ای بود که در گوش من طنین افکن شد .
SeLeNa
03-30-2005, 03:09 AM
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدا ی تو سبزینه ی ان گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهاایی من بزرگ است
...
Nhhhhhh
03-31-2005, 01:21 PM
صدا کن مرا
صدای تو خوب است
صدا ی تو سبزینه ی ان گیاه عجیبیست
که در انتهای صمیمیت حزن میروید
در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهاایی من بزرگ است
...
سلنا جان قراره اشعار خودمون رو بنويسيم:D
در ضمن هينم نوشته منه.من بلد نيستم خوب شعر بگم.با اين همه:
_رفت..گفت...جاري شد!!!!
باز هم تنها آمده بود.ديگر تنهايي اش چيز عجيبي به نظر نمي آمد.مدتها بود كه به آن خو گرفته بود.تنهايي عادتي شده بود بس نزديك.ابتدا كميسخت مينمود.اما هياهوي مردم،تنهايي را برايش ساده تر ساخته بود.هياهويي از سر رندي و بينيازي.چه عذاب آور بودبرايش وقتي كه ميديد مردم تنها براي گدران لحظاتشان مدتها تنهايي را دچار ترديد ميكنند.!!شب هنگام مينمود و ستاره ها انچنان ميدرخشيدند كه تنهايي ماه زير سوال ميرفت.مسافر به ماه نگاهي انداخت و چون او را سرگرم هياهوي بيصداي ستاره ها يافت،سرش را پايين گرفت.با هر گامش دانه هاي شن را كه مدتها پيش با دست مهربان اما سخت دل باد كنار هم جمع شدده بود به سويي ديگر ميفرستاد.چه ناشايست رسالت باد را بر عهده گرفته بود.هنوز سكوت شيرين اما وسوسه انگيز كوير شكسته نشده بود.ميترسيد ان قدر بلند فكر كند كه اين سكوت را بشكند.سرش را بالا گرفت و درخت را نزديك ديد.درخت از آمدن مسافر گويي كه شاد شده بود.برگ هاي لرزانش گوياي هيجانشبود.مسافر لبخندي از سر رضايت زد و به سوي درخت شتافت.وقتي بدان رسيد مدتي در آن خيره ميند.سپس مثل هميشه نشست و به تنه درخت تكيه داد.ماه اين بهر درخشانتر ميدرخشيد.ديگر تاب تحمل سكوت كوير را نداشت.در بين ازدحام ستاره ها تكه اي آسمان آبي يافت،به آن خيره شد و شروع به سخن گفتن كرد:خدايا خسته شدم.خيلي خسته !! خسته از آدمها...اما نه!خسته از خودم!!!خسته از تنهاييم ...خسته از روزمرگي ها ..خسته از ...خسته از خودت !!آره از دست تو هم خسته شدم.تو هم مثل بقيه اي !!فقط من بايد همش اصرار كنم،اما تو يك كلمه هم نگي؛از وقتي كه يادم مياد هي بهت گفتم كه اكر واقعا پناه آدم هاي بي پناهي مثل مني چرا هيچي نميگي؟اما تو باز هم سكوت ميكني...نه تو هم نميفهمي من چي ميگم...لحظه اي مكث كرد.سپس فرياد زد و گفت:ديگه از اين كه هي بيام اينجا بگم كمك كن خسته ام !!ديگه از كه به خاطر تو از خيلي چيزا بگذرم خسته ام !!ديگه از اينكه به خاطر تو مسخره ام كنن خسته ام !نميخوام ديكه زنده بمونم !!!صداي هق هق گريه هايش همراه با فرياد هايش مجالي براي سكوت بيابان نميگذاشت....نه تو هم نيستي...كه اگه مي بودي من الان اينجا تنها نبودم....آره تنها نبودم.حالا خودش را روي زمين انداخته بود و هق هق ميگريست.......چه قدر بگم دوستت دارم؟چه قدر؟اما تو در قبال دوست داشتن من حتي به من نگاه هم نميكني!مهم نيست...من كه تا حالا تنها بودم،بعد از اين تنهاتر ميشم.هياهوي بي صداي تو رو هم با تمام جان ميخرم؛اما ديگه نميگم دوستت دارم...آره نميگم چون تا به امروز هر چند دفعه كع بهت گفتم تنهاتر شدم!
از روي زمين بلند شد.شلوارش را تكان داد.دستي بر كفشش كشيد تا ازدحام دانه هاي شن را به انزوايي طولاني مدت تبديل كند كه احساس كرد دستانش طعم دوست داشتن را لمس ميكند.
رودي در كوير جاري شد..!!!!
ممنون که تحمل کردين.
Parandeh_18
03-31-2005, 01:35 PM
دست دلم می لرزه... یاد اون گوله برفی افتادم ، چه بی صدا مثل نگاه کردنم نفس می کشید آروم و صبور آب می شد...می دونی چرا؟ چون صدای دلم را که گریه می کرد شنید... داد که زدم دوستت دارم دلش لرزید اما تو که کنارم بودی و نگاهم می کردی نشنیدی... به من خیره شده بود اشک را توی چشمام دید با من گریه کرد و من از اینکه اون رو ساختم پشیمون شدم دلم طاقت آب شدنش را نداشت اما تا لحظه آخر هیچی به من نگفت... کاش داد می زد ای کاش یه چیزی به من می گفت...دلم گرفته مثل هر شب می خوام تا صبح بیدار باشم و طلوع خورشید رو نگاه کنم مثل هر روز که خورشید عشقت در دلم طلوع می کنه و من را بی قرارتر می کنه....
Parandeh_18
03-31-2005, 01:36 PM
من به غرورم یاد دادم که در برابر عشق زانو بزنه همانطور که من عشق را ستایش می کنم... به پرنده قلبت بیاموز که عشق بی انتهاست... بگذار آسمانی که با شکوه ترین پروازت را در آغوش می کشد راز سر به مهرت را تا انتها ببرد... من از غرورت بسیار فهمیدم ، تو عشق و عاشق را با هم فدای غرورت می کنی و من هنوز مست تو، عشقت را می ستایم. غرورت را که من را فنا می کند دوست می دارم... @};-
Parandeh_18
03-31-2005, 01:37 PM
به آسمان نگاه کن مثل همیشه بر فراز باش پرواز کن... پرواز را تکرار کن... من همچنان پرنده تو هستم...
pichan
03-31-2005, 10:26 PM
بوی خوش هر بهار همراه تو بود
زیبایی انتظار همراه تو بود
وقتی که خرامان چو صبا می رفتی
دلدادگی و وقار همراه تو بود
pichan
03-31-2005, 10:41 PM
بوی خوش هر بهار همراه تو بود
زیبایی انتظار همراه تو بود
وقتی که خرامان چو صبا می رفتی
دلدادگی و وقار همراه تو بود
honey_a
04-01-2005, 03:52 PM
salam man vaghean az nwvwshteye shoma khosham oomad aslan vaghti khoondam nazdik bood ashkam dar biad faghat mikhastam behetoon tabrik begam
SeLeNa
04-01-2005, 10:14 PM
salam man vaghean az nwvwshteye shoma khosham oomad aslan vaghti khoondam nazdik bood ashkam dar biad faghat mikhastam behetoon tabrik begam
Nazare Lotfe Shomast.... @};-
SeLeNa
04-03-2005, 07:21 AM
گاهي احساس مي کني با وجود همه چيز،
هيچ چيز نداري، گاهي ميان آشناهاي قديمي
نشستهاي، اما باز هم غريبه اي.
بعضي وقتها مي دانـــــــــي دلت پر است،
اما جايي را سراغ نداري که غصـــــــــههـايت را
بازگو کني.
گـــــــاهي وقتها حتي ديوارهاي اتاقت هم
از دست تو خسته شده اند و ديـــــــــــگر طاقت
شنيدن حرفهــــــــــاي پراز اندوه تو را ندارند. آن
وقت است که چشــــــــمهايت به يکباره هواي
باريدن مي کند.
Parandeh_18
04-03-2005, 10:12 PM
مرا در بند عشقت می پسندی ، آری می دانم به خاطر، خاطر عزیزت از ازل تا به ابد در قفس عشق تو پرواز می کنم...
SeLeNa
04-04-2005, 05:52 AM
در آغاز هيچ نبود!نه عشقی بود و نه جنونی،آدمی بود و حوايی که فقط هم را داشتند و زندگی با اين دو شروع و به همانها نيز ختم میشد!نه غروری بود که حوا را بازدارد از بيان احساسش و نه مآلی مانده بود برای آدم از جهت حوا!و من نبودم!و تو نيز!و عشق من به تو هم نبود و عشق تو به من هم!
ولی اکنون عشق هست،جنون نيز،و من و تو هم!و عشق راستين من و عشقی شايد دروغين !و گريههای شبانه،نه،نه،گريههای شبانهروزی من و اشکهايی که فقط با ديدار رويت خشک خواهند شد و حرفهايی برای گفتن که شب و روز در تکرارشان میگذرد و حرفهايی برای نگفتن،حرفهايی که نبايد به ابتذال حرف کشيدهشوند و من پرم از حرفهايم!
من پرم اکنون!از حرفهايی که گفتنش به غير تو سزا نيست!عشق را نبايد به ابتذال حرف کشانيد. و من نمی خواهم بگويم!تو بخوان!چشمهايم گوياتر از هزاران حرف نگفتهاند ......
SeLeNa
04-05-2005, 05:44 AM
كنار پنجره رفتم و ارام گشودمش , ستارگان به من مينگريستند , نگاه كردم و فريادي از اعماق براوردم..از خدا خواستم تا تو را به من بازگرداند..ناگاه دستي چشم هايم
رابست , تو بودي انگار, به سمت تو رو كردم , اما رويا پركشيده بود , بي اختيار اشك
ريختم و صدايت زدم اي كاش رويا نبودي , دوست عزيزم...
http://p.webshots.com/ProThumbs/38/41238_wallpaper280.jpg
Parandeh_18
04-06-2005, 08:54 PM
صدای شرشر باران نمی گذارد پلکهای خسته ام سنگینتر شود و بخوابم قطره های بازیگوش نمی گذارند با یادت آرام گیرم... صدای باران چه عمیق در من اثر می کند...فکر امروز و فردا از ذهنم می گذرد دلم بی تاب و پلکهایم هنوز خسته...
Parandeh_18
04-06-2005, 08:55 PM
صدای بال پرنده قلبم را می شنوم صدای باران او را از آشیان بیرون کشیده او نیز مانند من گوش می سپارد قطره ها آهنگی موزون دارند...آهنگ عشق... بوی عشق می آید، بوی خاک باران خورده بوی شکوفه های بهاری...
SeLeNa
04-07-2005, 01:49 AM
وقتی تو عالم بچه گی نرسیده به بلوغ درست وسط جاده ی زندگی از همه فراز و نشیب هاش و پیچ و خماش خسته می شی و دلت می خواد یه گوشه بشینی و دیگه بلند نشی.....درست همون موقع است که یه غریبه از راه می رسه و دستتو می گیره تا به خیال خودت بلندت کنه.....توی از همه جا بی خبر نمی دونی اونم اومده تا به بهونه ی کمک تورو محکم تر از قبل زمین بزنه اونجوری که دیگه نتونی بلند شی....وقتی چشاتو باز می کنی میبینی دوباره همونجا تنهای تنها روی زمین افتادی و مردم بدون اینکه حتی نگات کنن از کنارت رد می شن.....آره اونوقت دلت می خواد به این تقدیر لعنتی هرچی فحش بلدی نثار کنی....بری تو یه کنج تاریک اونقدر تنها بشینی تا بمیری(غافل از اینکه بعضی وقتا فقط بعضی وقتها آدمای خوب هم پیدا می شن...).....همون موقعس که یه دست دوباره به طرفت دراز میشه و توی احمق دوباره دل و دینتو به صاحبش می بازی... و زمزمه می کنی: این مثل بقیه نیست..."
گلتنها
04-07-2005, 08:25 AM
اگهدلتنگباشيهيچكس ميفهمه،
اگهعاشقباشيهيچكسن يفهمه،
اگهدردداشتهباشيهيچك سنميفهمه،
وليكافيهيكگلتنهاب شيوباارزويديدنپرن دهچونفقطپرندهعاشق كگلتنهاروميفهمه.
عزيزمنوشتههاتروخوند م،عاليبود،منتظرنوشته هايبعديتدرميلمهستم.
mamad_agol@yahoo.com
باارزويديدارپرنده
گلتنها ::>
SeLeNa
04-07-2005, 07:16 PM
به نام او.....
ديشب تا صبح زير بارون راه رفتم و فکر کردم.فکر کردم و راه رفتم.
زير بارون گريه کردم تا ديگرون اشکام رو نبينن.پياده رفتم
تمام جاهايی که قبلا با هم رفته بوديم.همه ی خاطرات رو دوباره
تو ذهنم مرور کردم.همه ی حرفهات رو دوباره شنيدم.همه ی
جواب ها رو دوباره دادم.دوباره قسم خوردم که می مونم.
ولی امشب يه فرق داشت.اونم اينکه تو نبودی.
بارون حسابی خيسم کرده بود.کم کم خيابون خلوت می شد.
فقط ديوونه هايی مثل من تو خيا بون بودن.
شروع کردم به داد زدن و اين شعر رو خوندم:
می شد از بودن تو عالمی ترانه ساخت.
کهنه ها رو تازه کرد از تو يک بها نه ساخت.
با تو ميشد که صدام همه جا رو پر کنه
تا قيامت اسم ما قصه ها رو پر کنه
اما خيلی دير دونستم تو فقط عروسکی
کور وکر بازيچه ی باد مثل يک باد بادکی.
دل سپردن به عروسک من و گم کرد تو خودم.
تو رو خيلی دير شناختم وقتی که تموم شدم.
نه يه دست رفيق دستام نه شريک غم بودی.
واسه حس کردن دردام خيلی خيلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام تو رو از دور می ديدم
با رسيدن به تو افسوس به تباهی رسيدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهايی من بود
لحظه ی شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود
مگه می شه از عروسک شعر عاشقونه ساخت
عاشق چيزی که نيست شد.روی دريا خونه ساخت....
Parandeh_18
04-07-2005, 08:57 PM
چه سکوتی! خلوتی که از پیشترها می جستم تا یادت را با تکرار نامت همراه کنم...
صبر کن ، صدایی می آید، گوش کن... پرنده عشقم می خواند ، گوش کن که چه غمگین سروده های مرا در این نوا برای نبودنت در من تکرار می کند باز هم برای تو و از عشقت می نویسم... عشقی که پایانی ندارد چون آغازی نداشته عشقی ازلی که تا ابد بر دوش پرنده قلبم است...
SeLeNa
04-07-2005, 09:02 PM
گفته بودم که اگر تا ستاره ها هم سفر کنی شب را با ولع تمام مينوشم نگفته بودم؟
به چه ميخندی عزيز بی انصافم؟محض خاطر اين همه خاطره بگو به چه ميخندی؟
ميدانم عادت نکرده ای به عزلت نشينی يه خرابه دل ..ميدانم! اما گمان نکن يادت خيال ترک اين دل متروکه را دارد!
يادت هست روز اولی که امدی؟ آمدی و جاخوش کردی و گفتی که ميمانی!
بهشت بود اينجا!
گفتيم،شنيديم،خنديديم،دويد يم....دويديم تا زودتر برسيم.
اما ناله شوم کدام بوف کور و سحرو جادوی کدام چشم حسود بهشتمان را دوزخ کرد نميدانم!
بخند! هنوز هم خنده هايت را با غروب دريا عوض نميکنم بخند نازنين!
اما گمان نکن يادت..........
گل تنها
04-09-2005, 09:10 AM
سلام پرنده :X
کسی که با تابیدنش به جسم بی روحم مفهوم زندگی را به من آموخت همیشه در ذهن کوچکم جاودانه شد وحال نیز با یادش هیجانی زیبا وقابل تقدیر در قلب کوچک وگناهکارم پدید میآید ;;) کسی که خواهان آنم که همه هستیم را هر آنچه هست به او تقدیم نمایم ولی قلب او از محبت بی نیاز است کسی که آسمانی و پاک است و چه بد که من زمینی نمی توانم بمانند او قید این زمین زیبا ولی گناهکار را زده وآسمانی شوم و باید همیشه اسیر
زمین باشم ای کاش من نیز از قید و بندها جدا شده و به معنای واقعی زندگی میکردم
ای کاش من نیز اسمانی شده و لیاقت پیدا میکردم که کنار او باشم و شریک غم و غصه هایش و یاری دهنده افکار نیکش .
هر شب با غمی بزرگ که سنگینی اش را بر سینه احساس می کنم با یاد و نام تنها
قدرت مطلق به خواب می روم و امیدوارم حلال هر مشکلی رویایم را به تحقق برساند و من نیز اسمانی شوم
موفق باشید-گل تنها
دستگاه من متون فارسی دریافت نمی کند لطفا fingilish پاسخ هاي خود را ارسال کنيد در صورت تمايل ـمتشکرم
dastgahe man motoone farsi daryaft nemikoonad lotfan finglish pasokhhaye khod ra ersal konid dar soorate tamayol -moteshakeram
goletanha :X :D
SeLeNa
04-10-2005, 04:18 AM
خانه اي متروك را برايم فراهم سازيد ، تا در آنجا سكوت را پذيرا شوم دوباره
و براي پذيرايي از سكوت، از تنهايي هميشگيم كمك گيرم
پروازي را خواهم آموخت كه هيچ پرستويي آنرا تا به حال ، تجربه نكرده باشد
مرگي را خواهم:سرد،خشك،ساكت و بي دغدغه
بدون هيچ اشكي و آهي
مر گي را خواهم: همراه با آتش بازي ف ابرها و باران
حتما در شب ف مرگم، باران خواهد باريد؛به رسم چشمانم كه هميشه ابري و گريان بود
و رعد ها در هم خواهند شكست و آنروز خورشيد نابود خواهد گشت، همانگونه كه در زندگي امروزم
باران را براي شستن مي خواهم و سنگ قبرم را با تكه هاي يخ مزين كنيد
گلهايي از دانه هاي برف درست كنيد و برايم هديه آوريد
چيزي را خواهم، خالي از هر نيرنگ و ريا
......
Parandeh_18
04-10-2005, 06:16 AM
سکوت مقدس عشقم را می ستایم... بر لبهای بسته اش بوسه می زنم شاید مرهمی باشد برای فریاد در گلو مانده اش... سکوت می کند... صبر می کند... و اینهاست که مرا هر روز به عشق مجنونتر می کند...
Parandeh_18
04-10-2005, 06:17 AM
گل تنها خوش اومدي و ممنونم از محبتت...
Parandeh_18
04-10-2005, 06:18 AM
صبر و سکوت غرورم را در بند کشیدند و خرد شدنش را تماشا کردند... غرورم اکنون از بی غروری در برابر تو و عشقت هست... تویی که مرا بارها و بارها شکستی... به قلب خسته اما صبورم نگاه کن به لب پر از فریاد اما بسته ام... صبر و عشق نا ممکن ها را ممکن می کند... منتظر لحظه زیبای پیوند قلب های عاشقمان می مانم... :X
SeLeNa
04-10-2005, 06:43 AM
وقتي تو گريه ميكردي،
من اشكهات رو پاك ميكردم
من در تمام اين سالها دستت رو گرفتم،
با اينكه تو رفتي،
ولي هنوز،
تمام وجود من هستي...
به نظر مياد اين زخم خوب شدني نيست،
اين درد هم واقعيه،
اونقدر زياده كه زمان نميتونه از بينش ببره
و من هنوز تنهام...
Parandeh_18
04-10-2005, 11:53 AM
دریای قلبم طوفانی است او نیز چون من در خود گریستن را آغاز کرده ... به چشمان اشک آلودش خیره می شوم التماس های او مرا می شکند مانند قطره های باران می شوم اما چه سود که عشقی نیست تا سکوت تنهایی ام را بشکند... دریای قلبم تشنه است ! تشنه محبتی که تنها دست تو می تواند به دست او ببخشد... منتظر دستهای مهربانت می مانم حتی شده تا ابد !
arezoo_khanomi
04-10-2005, 02:15 PM
salam afarin khili ziba bod :M26:
Parandeh_18
04-10-2005, 08:20 PM
سلام آرزو خانومي شما هم خوش اومديد و خيلي ممنونم...
SeLeNa
04-10-2005, 11:24 PM
سرنوشت معماي پيچيده ايست و در هر برگ آن رازهاي فراوان نهفته است و آن زمان كه درياي زندگي را دست تقدير به طوفاني نا خواسته مي كشاند و آسمان آبي زيبا را غرش ناگهاني ابرهاي حادثه به تيرگي ها مي كشاند،آفتاب اميد در دستهاي بي مهر سياهيها اسير مي گرددو سردي خزان به تار و پود هستي انسان نفوذي زهرآگين و کشنده را آغاز مي نمايد و ديو ياس لحظه به لحظه قلمرو خود را گسترش مي دهد و در اين ميان تنها نيرويي كه می تواند در اين سياهيها قد علم كند و فرداي اسير در دست ديروز را رهايي بخشد ،نيروی عشق و همدلي است.!!!
SeLeNa
04-11-2005, 04:53 AM
عشق........
بلدي بنويسيش؟؟؟
ميتوني هجيش كني؟؟؟
بلدي بخشش كني؟؟؟
اصلا ميدوني چند بخشه؟؟؟
اصلا ميدوني چند حرفه؟؟؟اصلا به سنت مي خوره؟؟؟
اصلا به قدت مي خوره؟؟؟
اصلا ميدوني با چه عيني مينويسنش؟؟؟
خوب حالا گيرم كه خودتو كشتي همه اينارو ياد گرفتي
بلد شدي بنويسيش بلد شدي هجيش كني بلد شدي بخشش كني
فهميدي كه چند بخشه به سنتم خورد به قدتم خورد
همه اينارو فهميدي باريكلا .... آفرين
ولي فكر نكنم هنوز معني شو فهميده باشي آخه همه اينارو تئوري ياد گرفتي
ولي بايد تجربش كني.............
بايد حسش كني بايد قلبت بعضي موقعه ها واسش تند تر بزنه بايد بعضي موقعه ها دلت واسش تنگ بشه
بايد بعضي موقعه ها چشمات واسش تر شه بايد بعضي موقعه ها از دستش اعصباني بشي بايد بعضي موقعه ها باهاش از ته دل بخندي
بازم گيريم كه اينارم ياد گرفتي بازم همه اينارو فهميدي ولي بازم يه چيزي ميمونه.....
ميدوني چي ميمونه اون موقعه اي كه مجبوري ازش جدا شي او موقعه اي كه مجبوري تنهاش بزاري اون موقعه اي كه تنهات ميزاره اون موقعه اي يه كه اونقدر ازش بدت مياد كه دوس داري واسه هميشه معنيش از يادت بره اون موقعه اي كه ازش نفرت پيدا ميكني اون موقعه كه واسه موندش انقدر گريه ميكني كه ديگه اشكات خشك ميشه.
تازه اينجاس كه معني يه چيزي ديگرو هم ميفهمي هق هق كردن ميدونم كه حتما شنيدي ولي هنوز تجربش نكردي.
ولي مطمئن باش كه قشنگه با همه خوبي يا و بدياش.....
Parandeh_18
04-11-2005, 03:43 PM
سکوت مانند خنجری بر قلب تنها و عاشقم فرود می آید اما من لب از لب نمی گشایم... بگذار همچنان صبور و ساکت بمانم...بگذار عاشق بمانم... هیچ صدایی و هیچ ندایی و هیچ خیالی نیست نمی دانم با چه کسی رازهای نگفته دلم را بگویم... :X
SeLeNa
04-12-2005, 04:39 AM
فصل آخر...
پر از غرور شکسته...
پر از پرهای پرواز بسته ....
پر از عشق به زنجير کشيده..
با لبهای خونين...
با مژگان غرق در اشک...
و قلبی....هنوز پر احساس...
ميروم.....
به افق های دوری که هميشه مرا آنجا می خواستی ...
ميروم به دور دست ها..
ميروم که خاطره ء ديگری شوم در دفتر سرنوشتت...
ميروم..تا شايد پرندهء وجودت در نبود من پرواز رو از سر بگيره...
تا شبهای تاريکت پر از روشنی باشه..
گويا که وجود من نمی گذاشت تو به حقيقت برسی...
برو...
که هيچ غير از روشنايی نخواهی ديد...
برو که من تمام سهم تاريکی ات را در دو دست کوچک ام نگه داشته ام.
برو...
اما نه....
برگرد...
برگرد و خاطراتم را هم با خودت ببر...
برگرد.....
من در ميان اين همه خاطره مدفون شده ام...
برگرد...نجاتم بده...
(شبنم)
SeLeNa
04-12-2005, 06:46 PM
بالای قبرم نايست
کسی در زير آن نيست
شايد دگر من هيچ جا نباشم
ولی من هستم در پيش تو در فکر تو...شايد
من نخواهم ماند...
من نوری خواهم شد
و خواهم رفت به آسمان ها
من دگر آن زير نيستم...
زيرا موجوديت من چيز دگريست...چيزی به جز کسی که هستم
شايد اگر از همان اول نيست بودم
زندگی برايم گونه ای دگر بود
شايد...
نميدانم...نمی توانم با بودنم اينجا را روشن کنم...
من نورا خواهم شد...من دگر خواهم رفت
من خواهم رفت....پرواز خواهم کرد
به آن سوی بيکران ها
به جايی دورتر از دورها
به بلندترين قله ها
من پرواز خواهم می کنم
پرواز می کنم و می کنم و می کنم...
تا برسم به جايی که متعلق به من است به من...
آنجا نايست...
کسی در زير آن نيست
SeLeNa
04-12-2005, 06:50 PM
ديشب نشستم گريه کردم ...واسه دل خودم...واسه دل تو ... واسه غصه ی پاييز ...واسه تنهايی ميخک توی دفتر شعرم....واسه سربلندی کاج تو زمستون...واسه پروانه که سوخت...واسه شمعی که اب شد تا از قطره هاش ياد بگيرند که سوختن يک طرفه هم ميتونه باشه...
Parandeh_18
04-12-2005, 08:44 PM
من هنگام سحر لحظه تازه متولد شده ای را پیدا می کنم و برایش دعا می کنم تا لحظه ای بیشتر در کنارم بماند تا با او از مرگ تنهایی بگویم اما افسوس که تنهایی هست و لحظه ها یکی پس از دیگری همچون ققنوسی از خاکستر لحظه قبل به وجود می آیند...
SeLeNa
04-13-2005, 05:07 AM
در امتداد چشمانت گم کردم تمام آرزوهايم .....
پايان نگاهت رسيدم به آرزوها و حرفهای نگفته ی دلم ....
خواستم سر آغاز نگاهت باشم تا لبريز شوم از عطر با تو بودن ....
خواستم اين بار عاشقانه به زندگی بنگرم ....
چگونه بيابم نگاهت را ....
چگونه فريادت کنم ....
من تو را در بيکران اين دنيای وانفسا گم کرده ام ....
حرف نگاه من و تو ناتمام ماند ....
کجاست حديث چشمانت تا من پايانش باشم ؟!
SeLeNa
04-13-2005, 05:18 AM
خوش به حالت عروسکم ، بهترین لباست رو تنت کردی و همیشه به روی دنیا لبخند میزنی...چه لبخند قشنگی روی لبهاته...خوش به حالت عروسکم ، وقتی کوکت میکنم و می رقصی،انگار که همه زمین به زیر پاهات میرقصه.فقط تویی و این دنیا و موسیقی زیبایی که همیشه همراه زندگیته.....وقتی آروم یه گوشه ایستادی و دور و برت رو نگاه میکنی،چه آرامشی داری......خوش به حالت عروسکم ، هیچ وقت عاشق نشدی...هیچ وقت دلت به دنبال کسی نرفته تا طعم تلخ دوری و دلتنگی رو بچشی......خوش به حالت....کاش منم مثل تو یه قلب گچی داشتم!!!
SeLeNa
04-14-2005, 05:14 PM
هنگامی که می خواست از راه برسد ستاره ها بوی ياس می دادند
کبوتر ها می خواندند.
برگ اويزان روی درخت بی اختيار می خنديد.برگ ديگر نگاهش می کرد.
خورشيد می ستودش.
شاخه زبر درخت حرير تمنا به تن می کرد.صدای روشن قناری می لرزيد.
کودک شيطان مادر فرياد نياز می زد...
گردباد مريم را به هوا می برد و من در انتظار بودم.
اما ای شبح تنهايی؛ ای صدای سوزناک درخت؛ای ارامش روح؛ ای گره خورده در باد؛
ای شکسته در طوفان؛ای در خود خفته؛ای قلب به زنجير کشيده؛
ای صدا؛ای فرياد؛ ...پس چرا نميايی؟؟؟
Nhhhhhh
04-14-2005, 05:50 PM
سلام.بچه ها ميشه به من بگين اين نوشته من كجاش مشكل داره؟ممنون ميشم!
رفت..گفت...جاري شد!!!!
باز هم تنها آمده بود.ديگر تنهايي اش چيز عجيبي به نظر نمي آمد.مدتها بود كه به آن خو گرفته بود.تنهايي عادتي شده بود بس نزديك.ابتدا كميسخت مينمود.اما هياهوي مردم،تنهايي را برايش ساده تر ساخته بود.هياهويي از سر رندي و بينيازي.چه عذاب آور بودبرايش وقتي كه ميديد مردم تنها براي گدران لحظاتشان مدتها تنهايي را دچار ترديد ميكنند.!!شب هنگام مينمود و ستاره ها انچنان ميدرخشيدند كه تنهايي ماه زير سوال ميرفت.مسافر به ماه نگاهي انداخت و چون او را سرگرم هياهوي بيصداي ستاره ها يافت،سرش را پايين گرفت.با هر گامش دانه هاي شن را كه مدتها پيش با دست مهربان اما سخت دل باد كنار هم جمع شدده بود به سويي ديگر ميفرستاد.چه ناشايست رسالت باد را بر عهده گرفته بود.هنوز سكوت شيرين اما وسوسه انگيز كوير شكسته نشده بود.ميترسيد ان قدر بلند فكر كند كه اين سكوت را بشكند.سرش را بالا گرفت و درخت را نزديك ديد.درخت از آمدن مسافر گويي كه شاد شده بود.برگ هاي لرزانش گوياي هيجانشبود.مسافر لبخندي از سر رضايت زد و به سوي درخت شتافت.وقتي بدان رسيد مدتي در آن خيره ميند.سپس مثل هميشه نشست و به تنه درخت تكيه داد.ماه اين بهر درخشانتر ميدرخشيد.ديگر تاب تحمل سكوت كوير را نداشت.در بين ازدحام ستاره ها تكه اي آسمان آبي يافت،به آن خيره شد و شروع به سخن گفتن كرد:خدايا خسته شدم.خيلي خسته !! خسته از آدمها...اما نه!خسته از خودم!!!خسته از تنهاييم ...خسته از روزمرگي ها ..خسته از ...خسته از خودت !!آره از دست تو هم خسته شدم.تو هم مثل بقيه اي !!فقط من بايد همش اصرار كنم،اما تو يك كلمه هم نگي؛از وقتي كه يادم مياد هي بهت گفتم كه اكر واقعا پناه آدم هاي بي پناهي مثل مني چرا هيچي نميگي؟اما تو باز هم سكوت ميكني...نه تو هم نميفهمي من چي ميگم...لحظه اي مكث كرد.سپس فرياد زد و گفت:ديگه از اين كه هي بيام اينجا بگم كمك كن خسته ام !!ديگه از كه به خاطر تو از خيلي چيزا بگذرم خسته ام !!ديگه از اينكه به خاطر تو مسخره ام كنن خسته ام !نميخوام ديكه زنده بمونم !!!صداي هق هق گريه هايش همراه با فرياد هايش مجالي براي سكوت بيابان نميگذاشت....نه تو هم نيستي...كه اگه مي بودي من الان اينجا تنها نبودم....آره تنها نبودم.حالا خودش را روي زمين انداخته بود و هق هق ميگريست.......چه قدر بگم دوستت دارم؟چه قدر؟اما تو در قبال دوست داشتن من حتي به من نگاه هم نميكني!مهم نيست...من كه تا حالا تنها بودم،بعد از اين تنهاتر ميشم.هياهوي بي صداي تو رو هم با تمام جان ميخرم؛اما ديگه نميگم دوستت دارم...آره نميگم چون تا به امروز هر چند دفعه كع بهت گفتم تنهاتر شدم!
از روي زمين بلند شد.شلوارش را تكان داد.دستي بر كفشش كشيد تا ازدحام دانه هاي شن را به انزوايي طولاني مدت تبديل كند كه احساس كرد دستانش طعم دوست داشتن را لمس ميكند.
رودي در كوير جاري شد..!!!!
ممنون که تحمل کردين. :)
SeLeNa
04-14-2005, 06:32 PM
Kheili ZIba bood :X
SeLeNa
04-14-2005, 06:38 PM
درد به خوشی بسيار نزديک است....
تابش آفتاب و هوای بارانی در تمام زندگيت دست در دست در کنار هم هستند...
يک روز ما عاشق يکديگريم و سپس با هم می جنگيم..
هنگامی که نقشه هايت بر باد می شوند و تو در تاريکی فرو می روی ...
اما در درون ذهنت تو بايد يک جنگ بر پا داری ....
در اين دنيا هيچ چيزی وجود ندارد که تو به آن مطمئن باشی ...
بعضی از روزها احساس خوبی داری و بعضی از روزها احساس بد ...
همه می دانند که درد به خوشی بسيار نزديک است ...
SeLeNa
04-15-2005, 08:56 PM
از میان رهگذرانی که مات و بی تفاوت بودند می گذشت. این همه اندوه و غم را فریاد می زد اما... انگشتانش قصه ی غصه هایش را می نواخت . بی اعتنایی را خیلی وقت بود در نگاه ها می دید اما برای شادی چند ثانیه ای همین نگاه ها بی تفاوت فریادی از غصه هایش می زد و می خواند. خیلی وقت بود که شادی برایش ممنوع شده بود اما از شادی می نواخت بدون آنکه خودش شادی زندگی را حس کند . گلوی خشکش را بغض تنگ می فشرد و دستانش دردی از زندگی را می نواخت و لبانش فریادی از غصه هایش را داشت اما وقتی نگاهها را می دید که برای چند ثانیه شاد هستند پس مصمم می شد و می نواخت و بلندتر فریادش را می زد تا شادی را در نگاهها ببیند هر چند که خودش در تمنای همین شادی بود شاید نه !!!او عادت کرده بود به نواختن از دردش و به این نگاهها ,پس می زد و می خواند.......!
Parandeh_18
04-16-2005, 11:16 AM
آرام و بی هدف و شاید با معنی قلم را بر روی صفحه ای که از اشک خیس شده حرکت می دهم تا باز هم دلم سکوت خود را در تنهایی نگاهش فریاد کند گاهی صدایی می شنوم... طنین صدای تو در حضور نبودنت و ای کاش بودی... روز میلادت را در اوج آسمان عشق جشن می گیرم برگرد تا نگاهم را در پیش قدمهایت قربانی کنم... دوستت می دارم...
Parandeh_18
04-17-2005, 08:03 PM
و تو امروز دوباره متولد شدی در حالی که مدتها از عشقم به تو می گذرد و هر روز با لبان بسته عشق را فریاد کردم تا دوباره بیایی... امروز دوباره آمدنت را در قلب کوچکم جشن می گیرم ... گلهای سرخ باغ قلبم، رازقی های ذهنم و اقاقی های در دستم را به تو تقدیم می کنم... عشقت را چو روز نخستین می ستایم... :X :X :X
SeLeNa
04-19-2005, 12:12 AM
کاش چشمانی داشتیم که درون را می کاوید.
کاش می توانستیم اصل هرچیز را- آنگونه که هست نه آنگونه که می خواهد باشد- ببینیم.
کاش این قدرت را داشتیم که با خیره شدن در نگاه یکدیگر، در دیگری زندگی کنیم.
نه!این ای کاشها بیهوده است!
تنها کاش تا این حد سر بر ابتذال ظاهربینی فرو نمی آوردیم.....
اينجا ايران است .
در اينجا صــدا يعنــــي خـــــــمــــــوش در ايـــنـــجـــا انــسان يـعـــني وحــوش
در اينجا نــور يــعــــي ظـــــــلـــمـــت زنـــدگـي يـــعـني مــــــرگ بـــــا ذلــــت
در اينجا هــــر خـــانـــه زنـــدان اسـت چوبه هــاي دار آويـخته در ميدان است
آري اينجا کشور ايران است .
در اينجا عشــــق بـــي مـــعــنــاســــت در اينــــجا مــحبــت بـــي تـفـسـيــر است
در اينجا عــشـــق يــــعــنـــي گـــــنـــاه سنـــگبـــاران اســـت ســزاي هر نـــگاه
در اينجا دين سـلاح دژخــيــمان اســت عبـــادتــگاهــــمان جـايــگه شيطان است
آري اينجا کشور ايران است .
در اينجا پرواز که نه. فکر پرواز يعني قفس در ايــنـــجــا هوس يعـني مفـسد الفلعرض
در اينجا اثــري از قــانــون نمـيـبـيــنـي گر بـدنـيــال حـــقوق آدمــي در خــــوابــي
در اينجا همــه جـــا بـــوي تـعـفـن دارد مدارس هم کنون مسـلخ دژخـــيمان است
آري اينجا کشور ايران است .
در اينجا لبها ز نـا گفـتن به هم چسـبيده حنجره از فرياد در گلو مانده مسموم است
در اينجا هر که از آزادي سخن ميگويد در انــتــظـــار نــيســتي زمــان مــيــپــويــد
در اينجا دشمنان با قيض چنان حـيوانند دشمــن مردم مسـلح تــا سـر دنــدان است
آري اينجا کشور ايران است .
در اينجا نمايشگاهيست از سينه هاي سوخته هر کسي از بيم جان خود زبانش با لبانش دوخته
در اينجا خــــــدا هــــم در بـــنـــد ايــــت در ايــنــجا رهــبــر به مــعــناي خــداســت
در اينجا زمـــزمــه ايــســت از مــــرگ لحـــظه هــا تـــاريــک اســت و بــي رنگ
در اينجا که کنون جولانگه رندان است روزي ميگفتند که آن جايگه مردان است
آري اينجا به خدا قسم همان ايران است
به خدا قسم همان ايران است .
(( پرستا ))
SeLeNa
04-20-2005, 03:08 AM
خروش سيل بی رحم تنهايی صدايش در گوشم می پيچد که از پس کوچهی احساس من ديشب گذر کرده .درخت سبز مهرم ريشه کن کرده. و از اميد رنگ تيره ای بر بوم من مانده. نه از شادی سراغی هست نه از مرگی که يک دم خاموشم سازد. که از فرياد دست بر دارم. دگر حتي توان فرو در فكر رفتن هم نيست. انگاري سيل من را هم با خودش تا دور دست ها برده. خودم از من جدا گشته . خوب بنگر در سخنهايم تلخند تحقير خودم هم نيست.كه اي تنهاي بي مقدار چرا حالا كه او رفته من رفته خودت اينجا شكستي؟ دور تر بهتر نبود، نزديك آن گور. كاش خوابم مي برد، مرگ مي ديدم، دست در دامنش مي انداختم، قسم بر زندگان مي دادمش تا مرا هم تا دور دست ها با خودش مي برد. چه بايد كرد كه خوابم نيست، آهم نيست، حتي جان راهم نيست.
SeLeNa
04-21-2005, 04:05 AM
آرزوهایم سرشار از امید , دستهایم مملو از حس نیاز , چشمهایم در جستجوی تو و وجودم در پناه تو پرسه می زند . آمدنت نوید زندگی و رفتنت فاجعه ی مرگ و خنده هایت شیرین ترین لحظه ها و من در انتهای کوچه های انتظار انبوه غربت تو را تخمین می زنم . انبوه نبودنت را ... کاش در انتهای جاده های انتظار , آرزوهایم به حقیقت می پیوستند , دستهایم نیاز خود را می یافتند , چشمهایم تو را می دیدند و وجودم در پناه تو قرار می گرفت . کاش نوید زندگی را به من می دادی...کاشکی !! چشمانم هنوز به راه است و منتظر خواندن نگفته هاست........
SeLeNa
04-21-2005, 04:14 AM
چگونه دوستت دارم؟
بگذار بشمرم
تو را به عمق و عرض و طول دوست دارم
با احساسات نامرئی
به اندازه ی پايان هستی
من تو را مثل هر روز دوست دارم
مثل نياز انسان به آفتاب و شمع
تو را آزادانه دوست دارم
مثل تلاش انسان برای رسيدن به حق
تو را خالصانه دوست دارم
مثل احساس بعد از دعا
تو را با اندوه قديمی
و ايمان کودکی ام دوست دارم
با عشقی که سالها گم کرده ام
با نفسم و با معصوميت از دست رفته ام
با اشکها لبخندها و تمام هستی ام
و اگر خدا بخواهد
بعد از مرگم
تو را بيش از اينها دوست خواهم داشت...@};-
نوش دارو .
تو نــــو ش دارو يــي و قــــبــل از مــــرگ ســهـراب آمــــده اي ٬
من چه گويم که نميدانم کيستم ٬ چيستم و بهر چه آمـده ام .
تو از خــــزانـــه عــــشق آمـــده اي بــا کــولـه بــاري از وجـــود ٬
من از خـــــرابــــه اي دور ز بـــــازار مـــــهـــرو و فـــــا آمــــده ام .
تو ٬ تــو بـــا خــود تــــرانـــه اي از ژرفـــنـــاي ابـــديـــت به لــب ٬
من قـــحـطـي زده اي از شـــهــر ســابــق عــشــق آمــــده ام .
تو از طلــــوع و حـــادثــه پـــيدايش خــورشيد مــيـگفتي و من ٬
من از در دو ســـتــي بــــا ســکـوت شـــب پــــيـش آمـــده ام .
تو بــــراي از نــــو زيــــستـن بــــدنــــبــال يــــک فــــصل خــوب ٬
من بــــراي شـــنــيـدن جـــمــــله دو ســـتـــت دارم آمــــده ام .
تو بــــه امــــيـــد شــــب نـــــيــــلــو فــــــري در امــــتــــداد روز ٬
من بـــــــدنــــبــــال تــــــــو هـــــــر روز و شـــــــب آمـــــــده ام .
من بـــــــدنــــبــــال تــــــــو هـــــــر روز و شـــــــب آمـــــــده ام .
(( پرستا ))
Nashenas
04-22-2005, 03:55 PM
الهي , به حرمت آن نام كه تو خواني و به حرمت آن صفت كه تو چناني , درياب كه
مي تواني .
الهي , عمر خود به باد كردم و بر تن خود بيداد كردم , گفتي و فرمان نكردم ,
درماندم و درمان نكردم .
الهي , عاجز و سرگردانم , نه آن چه دارم دانم و نه آن چه دانم دارم.
الهي , اگر تو مرا خواستي , من آن خواستم كه تو خواستي .
الهي , در دل هاي ما جز تخم محبت مكار و بر جان هاي ما جز الطاف و مرحمت
خود منگار و بر كشت هاي ما جز باران رحمت خود مبار . به لطف , ما را دست گير
و به كرم , پاي دار .
الهي حجاب ها از راه بردار و ما را به ما مگذار .
Parandeh_18
04-22-2005, 08:16 PM
باز هم گشتم اما نبودی... یادم اومد تنهام بازم تنها... به خلوت اتاقم پناه آوردم، به سکوت دفترم، دلم گرفته داد می زنم... فریادم از سکوت سنگینتر...دلم می خواد دستهات را بگیرم حتی برای یک لحظه از تنهایی خلوتم سرده...منتظرت هستم عشقم...
کودکي ٬
دير زمانيست که ميشناسمت . گويي در کودکيم بودي .
آن تاک پير و سالخورده ي خاطراتمان در کودکي ٬ داستان يک غروب غم انگيز عشقي خيالي درگره هاي بطن تنهايي .
يک آسمان پر از گلهاي وحشي ٬ يک خاطره پر از نبودنها ٬ تنها حتي٬تنها تر از تنها .
..... راستي کودکي ! گوشه ي خلوت تراژدي زندگي ٬ کنج دنج و تاريک از يک زندگي پر هياهو و پر فراز بي نشيب .
دير زمانيست که ميشناسمت ٬ گويي در کودکيم بودي .
پا به پاي زمان پيش ٬ قدم رو ٬ نظر به راست .
با سرعتي چون باد در گذر ثانيه ها نظري مي افکنم و .....
عقب ٬ عقب ٬ عقب .... باز هم عقب تر ....... پنجره ٬ ايست .
باز باران با ترانه با گهر هاي فراوان ميزند بر بام خانه .....
گونه هايم سرخ ميشود ٬ لرزه بر اندامم مي افتد ٬ همينجاست ٬ همينجا .
دير زمانيست که ميشناسمت ٬ گويي از کودکيم هستي ٬ با کودکيم ٬ در کودکيم ٬
همينجا ٬ با من ٬ با ما .........
(( پرستا ))
taksetare
04-23-2005, 04:00 AM
:) agar tanhatarin tanha shavam baz khodai hast
taksetare
04-23-2005, 04:03 AM
sarnevasht 3bar beadam doroogh mige / ye bar moghee ke bedonyat miyare/bare dovom moghee ke asheghet mikone/bare sevom moghee ke zendegito azatmigire ta befahmi hamash khab boode va baz hichkas liyaghate ashkhaye tora nadarad.....va kasi ke chenin arzeshi darad baese rikhtane ashkhaye to nemishavad :(
taksetare
04-23-2005, 04:04 AM
goftam in roozha del khyli bahaneye to ra migirad havaye didane to ra darad goft midanam hame chiz bahaneast /baraye shane be shane dar halo havaye ba ham boodan raftano neshastano geristan goftam chera gerye / raftan va neshastan dorost ama geristan ra nemikhaham .na.... goft baraye hormate negahe nagahanye to va baraye yek del darya harfe nagofte/ goftam va baraye har an che ke goftamo nashnidi goft baraye an che khastamo boodi khastiyo naboodam va baraye har an che ke nemidanam gofttam dar tamame ::>
SeLeNa
04-23-2005, 05:47 PM
هوا تاريک است ستاره ای در آسمان نيست امشب هيچ عاشقی درآسمان ستاره ای ندارد چقدر سخت است بی ستاره بودن... ستاره ها به راستی کجايند؟
مگر نه اينکه هر دل عاشق ستاره ای دارد؟ پس چگونه اينقدر مخوف ممکن است؟
آيا به راستی هيچ عاشقی در دنيا نيست؟ يا اينکه آسمان امشب با ما سر ناسازگاری دارد؟
چه کسی قلب ستاره ها را شکسته؟ کدام عاشق سنت عاشقی را شکسته؟
ما با ستاره ها چه کرديم...
مگر ما همان عاشق ديروز نيستيم؟ چرا اينگونه شديم؟
ما که با يک لبخند تا اوج می رسيديم و با يک اشک بر زمين می چکيديم
نفس نور را فراموش کرديم....فريب جلوه را خورديم....
ما چه انسانهای سنت شکن و گناهکاری هستیم!
Parandeh_18
04-23-2005, 08:14 PM
تا حالا به پرواز پرنده فکر کردی؟ این که یه روز از کنارت پر بکشه دلتنگت نمی کنه؟ من هر روز از فکر یه لحظه جدایی از عشق بارها گریه می کنم... دلم را در آسمان نگاهت تا افق بی کران عشق بی انتهایت پرواز می دهم ....
آسمان شهر عشق هميشه پر ستاره است ٬
چه کسي گفته است ٬ ستاره اي در آ سمان نيست ؟
چه کسي گفته است عاشقا ن کنون بي ستاره اند ؟
چه کسي در واپسين لحظه ي زندگي بدنبال چرا آمده است ؟ ..................
با تو سخن ميگويم ٬ با تو .
با من بيا ...... بيا تا به شهر عشق سفر کنيم ٬ بيا با هم سرود عشق را زمزمه کنيم .
در اينجا ماندن خطاست ٬ در اينجا خواندن بي معناست .
به شهر عشق بايد سفري کرد براي ديدن آسمان پر ستاره ي عشق ٬
بايد کور سو چراغ اميد را با منبع نور پيوند داد .
نور آنسوي در است در گشودن هنر است .
چشمانت را ببند و بيا ٬ زمزمه کنان بيا با سرودي بر لب ٬ با دلي مالامال از حقيقت ٬ آکنره زاميد .
کنون چشمانت را بگشا ي ٬ آري اينجاست ٬ شهر عشق ٬ دنياي هستي ٬ دنياي وجود .
بنگر ................
قسم به حقيقت ٬ قسم به راستي ٬ قسم به نور ٬ قسم به عشق ٬ ستاره ات را خواهي يافت .
نور را خواهي ديد در اولين نگاه ٬ عشق را خواهي يافت با اولين ستاره .
لبخند زده و به اوج خواهي رسيد ٬ اشک ريخته و به عرش خواهي رسيد .
وانگاه دگر فريب نخواهيم داد ٬ وانگاه دگر فريب نخواهي خورد .
بنگر ٬ خوب بنگر . کنون چشمانت را ببد .
آري به دنياي تيره و تار گذشته باز گشته اي و دگر ستاره اي نيست .
هال خود به تنهايي آغاز سفر کن ٬ راه را دريافته اي ٬ پر بگشا و آواز سفر کن .
آري کنون پر پروازت را بگشا و سفر آغاز کن .
با آرزوي موفقيت براي تو .:)
(( پرستا ))
Navid
04-23-2005, 10:07 PM
سلام خسته نباشيد ...همه جا وقتي از عشق مي خوانم کلمه جدايي افسوس حسرت همه کنارش هست با تمام واژهايي زيباي عشق نميدونم اولش فکر ميکردم که نوشته هاي من اينجوره ولي ديم نه همه جا همين جوره ...واقعا عشق عذاب مياره ؟من که ميگم بله
حقيقتي به زيبايي گل سرخ .
تن خسته و دلشکسته در ژرفترين هنگام شب ٬ در تنها ترين ستاره ي دور از حقيقت ٬
بي نسيب از افق و ناکام از عشق ٬بدنبال چرايي مضمن .
هماني که پيشينيان هرگز نيافتند .
همان چرايي که اگر ميدانست بي گمان عشق جاودان نسيبش بود .
کنون نوميدو سرگشته به سر گرشت کوتاه خويش مينگرد .
سرگذشتي به کوتاهي يک عمر .
فرياد ز بيداد طبيعت .
ويراستار طبيعت هنوز مشغول است . گويي اينبار قرعه بنام اوست و کلمه اي بنام او بايد از تراژدي زندگي حذف گردد .
ناگهان چشم ميگشايد ........
گاهواره اي مملو از گلهاي سرخ ٬ فرشي باريک و طويل رو به آسمان با انتهايي نا پيدا برنگ گل سرخ ٬ و فضايي آکنده از عطر گل سرخ .
با خود ميگويد ........ اينجا برايم آشناست ٬
من اين گلهاي سرخ را مدتها بوييده ام ٬
ساعتها بروي اين راه باريک سرخ رنگ قدم زده و هيچگاه به آخر نرسيده ام ٬ و بارها در اين گاهواره ي گلگون بخواب رفته ام .
بر من چه ميگذرد ؟!! ............... مرا چه ميشود ؟!! ..............
صدايي در گوشش زمزمه ميکند .................
شادمان باش شادمان که اينبار حقيقت است ٬ حقيقتي زيبا ٬ به زيبايي گل سرخ .
حقيقتي به زيبايي گل سرخ .
بمناسبت فوت خاله ي پرستو . ۲۶/۱۰/۸۳
(( پرستا ))
مرگ .
در شهر همهمه ايست ٬ در کوي و بيابان بلوائيست .
هر کسي به سويي ميدود ٬ هر انسان زمزمه اي بر لب دارد بيمناک ٬ به طرفي که خود نميداند کجاست گريزان است .
از خود ميپرسم ٬ چه شده ؟ ......... جوادي نميشنوم ٬ اينبار کمي رساتر ميگويم ٬ کسي به من بگويد چه شده ؟
پيرمردي با گيسوان بلند و سپيد ٬ با نگاهي خيره به چشمانم به آرامي ميگويد .... مرگ آمده .
حرفش را تکرار ميکنم ٬ مرگ آمده ؟!!!
پيرمرد سرش را بعلامت تاييد تکان ميدهد ٬ آري مرگ آمده .
از او سؤال ميکنم ٬ به سراغ که آمده ؟
پيرمرد با نگاهي خيره تر از پيش جواب ميدهد ...... به کشتن حقيقت آمده .
همچنان که مبهوت پيرمرد بودم سؤالي در ذهنم نقش بست ٬ پرسيدم ٬
اينها چرا در اظطرابند ؟ پس چرا همه اينگونه شتابان در حال فرارند ؟!
پيرمرد با خونسردي چشمگيري که دارد پاسخ ميدهد ٬
اين بخشي از انسان است که در حال فرار است و آنهم زندگي غيرحقيقي آنهاست که بي اختيار در گذر است و بخشي ديگر حقيقت است که راهي به فرار ندارد و همچنان دور خود ميگردند .
زير لب با خود گفتم ٬ پس چرا او هيچ تلاشي براي حفظ جان خود نميکند و اينچنين با حوصله به سؤالاتم پاسخ ميگويد .
با شنيدن صدايي به پشت سر نگاه کردم و هنگامي که باز گشتم ديگر او را نديدم ٬ به هر سو نظر کردم اما اثري از پيرمرد نيافتم .
هنوز سؤالاتي در ذهنم بود که ميخواستم با او در ميان بگزارم اما ...................
آيا او که بود ؟ مرگ يا حقيقت ؟!!! .........................
(( پرستا )) ۱۸/۸/۸۳
SeLeNa
04-24-2005, 03:19 AM
طلوع آفتابف ديگری از راه رسيده ست. روزف ديگری باز. دلتنگی هايم به درازای يک روزف ديگر کش می آيند. طنين صدايت يک شبانه روز ديگر از من دور می شود. چه شتاب آلوده روز می شود و دوباره شب می شود و از پی آن باز روز ديگری... می ترسم دستانم گرمی دستانت را از ياد ببرد. دلتنگی ام را پايانی نيست. چقدر سخت است که بدانی ديگر نه ديدنی در کار است، نه صدايی، و نه هيچ چيزف ديگر... ... آن دقايق در صندوقچهء دلم انباشته می شوند بر روی هم. تنها دلخوشی هايم را می گويم... ... از در و ديوار اين شهرف غريب خسته ام. از اين تنهاييف ملال آور. از پر بودن لحظه های خالی ام از ياد. بی اندازه آغوشت را می خواهم. به اندازهء کودکی هايم. به اندازهء همهء آن روزهايی که بدون لالايی هايت خوابم نمی برد. چه نادان بودم من که آن صدای سحرآميزت بود و من بی اعتنا به خواب می رفتم... ...
SeLeNa
04-24-2005, 03:45 AM
شبها از تو خالي است و نيستي تا ببيني ني محزون در فراقت شكسته
روزها از تو خالي است و نيستم تا ببينم عشق ، بال و پر ققنوس فكرم را به آتش كشـيده .
شب و روز از من و خالي است و نيستيم تا ببينيم كودك عـشق با نواي دف به
سـماعي خودش به پا خواسته .
حال ذهنت را به من بسپار .
حال که روز ديگري را خورشيد نويد ميدهد . کنون که طنين صدايم را باد به سادگي
با خود ميبرد .
حال که سرماي آن شهر پر سکوت گرماي دستانم را از تو دريغ ميدارد ٬ کنون که صداي بلند طبيعت صداي مرا ميپوشاند .
و حال که دلخوشيهاي معصومانه ات را صندوقچه دلت مامن است .
ذهنت را به من بسپار ٬ قلبت را به من بده .
صداي تک تک ساعت شماطه دار قلبت را ميشنوم که چون کبوتر بچه اي مينوازد
ثانيه هاي زندگي را .
و دستت را به من بده تا گرماي دستانم را به دستانت هديه کنم .
روحت را به من بسپار ٬بسان کودکيهايت ٬ نوازش ها کنم ٬ شانه زنم مويت .
بخواب اينک در آغوشم . بخواب اي جان ٬ بخواب تا بنگرم رويت .
لا لا لا لا گل پونه ٬ بخواب عشقم ٬تو يک دونه .
بخواب اي دختر نازم ٬ که غم با تو نميمونه .
بخواب اي دختر نازم ٬ بخواب اي کوکب رازم .
هميشه دوستت دارم .
(( پرستا ))
Parandeh_18
04-24-2005, 07:47 PM
سلام دوست عزيز... من نه از جدايي مي گم نه از حسرت... فقط از انتظاري مي گم که ايمان دارم يه روز تموم مي شه...
[yaser[figo
04-24-2005, 08:01 PM
salam parande _18
;;)
[yaser[figo
04-24-2005, 08:18 PM
shoma az entezare payan dar migin?in hich fayede nadare behtare entezare ba lezat sohbat konid chon shiriniye bishtari dare................ va hame montazere on entezar hastan ;;) ;;)
[yaser[figo
04-24-2005, 08:24 PM
[I]ba nazre m an movafegh nisti
[yaser[figo
04-24-2005, 08:27 PM
salam selenaye aziz
آرش رستم نژاد
04-24-2005, 11:34 PM
تنها سخني را که مي توان گفت صد در صد صحيح است همينه
والي هيچ سخني صد در صد نيست
SeLeNa
04-25-2005, 03:44 AM
چه بی صدا قدم
بر روی تکه های قلب من گذاشته ای
آرام برگرد
من نمی خواهم
این تکه تکه ها
پاهای تو را زخمی کند
تا قلب تو به درد آید
که من خود زخمی این تکه ها هستم
و هرگز
این درد را برای تو نمی خواهم
هرگز
هرگز.....
taksetare
04-25-2005, 05:04 AM
Hichkas nemitoone be delesh yad bede ke nashkane!! vali hadeaghal mitonim yadesh bedim ke vaghti shekast labeye tizesh daste ooniro ke shekastanesh nabore;;)
taksetare
04-25-2005, 05:13 AM
Hargez Ghadre Roozhaei Ke Dar Kamale Khoshbakhty Zendegi Mikardim Nemidanim , Magar Zamani Ke Baraye Hamishe On Saate Khosh Ra Az Dast Dade Bashim . :(
taksetare
04-25-2005, 05:35 AM
doostat daram na be khatere shakhyate to, balke be khatere
shakhsyaty ke man dar hengame ba to boodan peyda kardam.
taksetare
04-25-2005, 05:38 AM
hich kas ligate ashkaye to ra nadarad va kasy ke chenyn arzeshy darad
baese rikhtane ashkaye to nemishavad.:X
taksetare
04-25-2005, 05:49 AM
agar kasy to ra antor ke mikhaye doost nadarad , be en many nyst ke
to ra ba tamame vojoodash doost nadarad.:X
hich kas ligate ashkaye to ra nadarad va kasy ke chenyn arzeshy darad
baese rikhtane ashkaye to nemishavad.:X
کاملا موافقم
taksetare
04-25-2005, 05:58 AM
bi to ONLINE shabi baz az Aan ROOM gozashtam.....hame tan cheshm shodam khire be donbale ID to gashtam.....shoghe didare to labriz shod az CASE vojoodam.....shodam on USERE divane ke boodam.....yadam ayad ke begofti az in eshgh hazar kon.....lahzei chand bar in ROOM nazar kon.....CHAT aineye eshghe gozaran ast.....to ke emrooz negahat be EMAILI negaran ast.....
taksetare
04-25-2005, 06:07 AM
dooste vageyee kasy ast ke dasthaye to ra begyrad valy galbe to ra
lamss konad.
taksetare
04-25-2005, 06:11 AM
badtaryn shekle deltangy baraye kasy anast ke dar kenare oo bashy
va bedany ke hargez be oo nakhahy resyd.
taksetare
04-25-2005, 06:15 AM
hargez labkhand ra tark nakon hata vagty ke narahaty ... chon har kasy
emkan darad ke asheghe labkhande to bashad.
بختک .
باز صداي گوش خراش باد مي آزارد مرا٬
باز هم يکبارديگر ٬ اما اينبار با اندکي درنگ .
باز هم سکوت وهم انگيز خيال ٬ مينوازد تازيانه هاي غم را بر تن رنجور و بي جانم .
باز هم دگربار زالوي ياس و اندوه ميقلطاند تن زخميم را در شوره زار نکبتبارخويش .
بختک بازآمدنش اينبار ٬ فرياد بر مي آورد در سکوت .
فريادي چون غرش رعد ٬ قبل از باران . فريادي چون انفجار من در من ٬ قبل از سکوت .
هاي هاي .......... چه ميخواهي ؟! اينبار چه ميجوري ؟!
بگذر از اين تن بي جان ......... بگذر .....
اي ابر بيابان ريز ٬ اي ستاره شب خيز .
تو چون سيل در ماتمم باريدي و تو نيز چون شمعي در سوگ من سوختي .
شما را به آسمان ٬ به باني آن قسم ٬ شما را به کهکشان ٬ به باني آن قسم ٬
به او بگوئيد که از من بگذرد . بگوئيد از من بگذرد . از من ........... بگذرد .
(( پرستا ))
Ye Jigare
04-25-2005, 12:41 PM
بين خطخطي هاي دفتر تقدير فقط اسم تو ميرقصه...................................... .................................................. .................................................. ..اما با ساز مخالف :(
Ye Jigare
04-25-2005, 12:43 PM
در جواب همه ي بدي هايت فقط برايت يه دعا ميکنمکه در زندگي به تابلوي ؛ايست؛ برخور کني
فقط همين :(
Ye Jigare
04-25-2005, 12:59 PM
از انجا که در طمع ها تلخ در موسيقي حزن انگيز و در رنگ ها تيره و در عشق بيوفايي مد روز است ؛پيرهن مشکي ميپوشم و در کافي شاپ تاريکي که موسيقي حزن انگيزي در ان پخش ميشود با تو قرار ميذارم و بعد از خوردن قهوه براي هميشه با تو خداحافظي ميکنم :(
SeLeNa
04-26-2005, 10:04 PM
مسافر صفحه کاغذي روياي من!
اينجا دير گاهيست بغض ترانه ها با صداي قدمهاي تنهايي شکسته مي شود ،
و دلواپسي همانند عطري خوشبو بر سراسر وجودم پاشيده مي شود.
آسمان قلبم پر از پرتوهاي روشن اميد است.
ابرهاي اندوه به کنار رفتند تا جوانه آرزوهايم زير تابش انوار مجالي براي نمو پيدا کنند.
کاش باراني ببارد به زلالي اشک چشم و افکارم چونان شعري خوش آهنگ شوند.
چشمهاي من فقط به نم نم باران سلام مي کند.
قلم به دست گرفته ام تا برايت از درياي دلواپسي انتظار،
از اينکه در جاده ي غربت در آخرين آشيانه پرستوي مهاجر نشسته ام
و نگاهم به قدمهايي است که خواهد آمد.
مسافر، سهم من و تو از ايوانهاي بي فانوس،
شمردن ثانيه ها براي به تماشا نشستن جشن پر شکوه ستاره هاست!
هر کجا باشي، من تنها، به ياد توست که هر شب به آسمان دل مي بندم .
به اين که بالاخره روزي تو را از نزديک خواهم ديد.
بخوان. بيشتر بخوان احساس تازه ی مرا ...
ميدوني عشق يعني چي ؟
عشق يعني ٬ يکي موندن و يکي رفتن .عشق يعني يکي از درد ديگري مردن .
عشق يعني ٬ يکي از دوري يارش ٬پرپر زدن و دق کردن و مردن .
عشق يعني ٬ رشک . عشق يعني کمبود . عشق يعني رقابت با رقابت .
عشق يعني ٬ مقاربت با مرگ .عشق يعني همبستر شدن با هستي .
عشق يعني ٬ مبارزه با خود .يعني براي ديدن يارت زخم زبون شنيدن و جنگيدن و مردن .
عشق يعني ٬ تلاش و همت .عشق يعني جسارت .عشق يعني در خود مردن .
عشق يعني ٬ حلاوت .عشق يعني درد بي درمون .عشق يعني ممارست .
عشق يعني ٬ ستم .عشق يعني دوري .عشق يعني جواب سر بالا .
عشق يعني ٬ شقاوت .عشق يعني نفرت .عشق يعني عبوديت .
عشق يعني ٬ صداقت .عشق يعني دروغ .عشق يعني صميميت .
عشق يعني ٬ غريبي .عشق يعني نزديکي و دوري .عشق يعني ريا .
عشق يعني ٬ پيدا و نهان .عشق يعني عبور .عشق يعني تباهي .
عشق يعني ٬ زندگي .عشق يعني مرگ .عشق يعني صدا .عشق يعني سکوت .
عشق يعني ٬ همه چيز .عشق يعني هيچ چيز .عشق يعني غروب .
عشق يعني ٬ طلوع .عشق يعني کلام .عشق يعني هويت .عشق يعني کمال .
عشق يعني ٬ جلال ٬عشق يعني نمادي از خشم .عشق يعني بودن ٬اومدن و موندن.
عشق يعني ٬ درود بر زنذگي .عشق يعني اعتماد .عشق يعني اعتقاد .
عشق يعني ٬ اعتياد .عشق يعني ظلمت .عشق يعني شهرت .عشق يعني رفاقت .
عشق يعني ٬ رويا .عشق يعني شب . عشق يعني روز .عشق يعني تب .
عشق يعني ٬ دوز .عشق يعني سوز ٬سوداي جان افروز .
عشق يعني ٬ روايت ٬داستان يک شکايت .عشق يعني درايت ٬دنياي بي نهايت .
عشق يعني ٬ ............................... عشق يعني ٬ ....................................
ميدوني در نهايت عشق يعني چي ؟!!!
عـــــشق يــــــعني ٬ خــــــــــــــــــــــــ دا ٬ از شعر من جدا .!!!
(( پرستا ))
Parandeh_18
04-27-2005, 05:57 AM
سلام بچه ها من فکر کنم فقط ۲ روز نبودم اينجا چه خبر شده بچه ها لطفا فقط نوشته هاي خودتون را بذاريد ( قابل توجه نيلوفر خانم ) و جواب ياسر : من از انتظار راضيم مي گم پايان داره اما ازش فراري نيستم منظورم از پايانش لحظه ي زيباي وصال هست ;)
Parandeh_18
04-28-2005, 05:59 AM
تا کی بی حضورت از حضورت بگم ؟ به دلتنگی هام گوش بده شاید دیر بشه شاید اشکم بریزه و راز دل شکسته ام را فاش کنه... به چی فکر می کنی ؟ حرف بزن از سکوت بی بهونه ات خسته شدم، نیستی و من از عشق می گم ... مجنون تر از مجنون دنبالت گشتم اما دریغ از رد پایی که بخوام گشتن را از سر بگیرم... نه صبرم تمام نشده فقط گفتم که حرف دلم را بدونی... بدونی که مدتهاست توی نگاهت پرواز می کنم بدون اینکه ادعایی داشته باشم... تا کی توی خلوتم برات گریه کنم؟
ebham
04-28-2005, 07:50 AM
روی شعر من هم نظر بدید به خصوص اگر حالت انتقادی داشته باشه خوشحال می شم
باد می آرد مرا با خود به شهر آرزو
خاطرات کودکی بدرود می گوید و من
می شوم خوشحال در کانون غم
حس بی حسی طنین انداز می گردد و من
می شوم زندانی زندان تن
آتشی در باورم آغاز می گردد و من
می سپارم قلب را در گوشه سنگی به چنگ
محو می گردد طنین آخرین لبخند من
باد می آرد مرا با خود به شهر آرزو
SeLeNa
04-28-2005, 08:15 PM
خلوت خاطره ها را ز تو می کاويدم،
با تو می خنديدم، از تو می رنجيدم، به تو می نازيدم...
تکهء سرخ دلم را،
چه معصوم برای تو نوشتم،
غزل ساده ای از عشق،
چه دلتنگ برای تو سرودم،
قطعه ای پاک تر از ياس،
ز رؤيای تو گفتم.
هم در آن سوگ قسم خوردهء شب، عمق هر ثانيه از آنف تو بود،
همهء زندگی ام تا لبف آن ثانيه هم مال تو بود.
taksetare
04-30-2005, 05:21 AM
ای زمین و آسمان عرصة شهودتان
مرگ هم نمیکند رخنه در وجودتان
رفتهاید و ماندهایم ، رستهاید و بستهایم
خالی از طراوت است شهر در نبودتان
سوختید و ساختید ، لالهگون گداختید
دیده میشود هنوز شعلةْ صعودتان
درهوای پرهوس سینه شد پر از نفس
پاک و تازه میشود در پی ورودتان
گم شده دلم در این ، شهر پر زشور و شر
گوئیا نهفته در ، سینة کبودتان
در میان اشک و آه این بود سرودمان
بچههای فاطمه تا ابد درودتان !
Ye Jigare
04-30-2005, 12:32 PM
به او گفتم با بيقراري
به غير از من کسي را دوست داري؟؟
۲ چشمش بر هم اورد از خجالت
ميان گريه ي خود گفت :اري :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:34 PM
از زبان يک اقا: تمام دنيا رو به پات ميريزم و ماه و ستارگان را به مقدمت قرباني ميکنم فقط از من نخواه که غرورم را بشکنم و بهت بگم
:دوست دارم:
Ye Jigare
04-30-2005, 12:37 PM
از زبان يک خانم: تمام دنيا رو از من بگير و طلا و جواهر برايم هديه نيارمن به زندگي با تو در چادر هم راضيم فقط بگو:
:دوست دارم:
Ye Jigare
04-30-2005, 12:40 PM
از من نخواه که برايت قصه بسارم حقيقت ماجرا اين است که ديگه حس و حال عاشقي ندارم
همين و بس :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:43 PM
يادته هميشه برام ميخوندي تويي تو بهترينم
فراموش کن اونا شوخي بود
خب بيا دوباره با هم شوخي کنيم
زندگي نه بازيه نه شوخي
پس چيه؟؟؟؟
دروغه :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:47 PM
يادته يه زماني بهت گفتم دنيا سه روزه:
يه روز ميايم و يه روز هم ميمونيم و يه روز هم ميريم
و تو جه پسر حرف گوش کني بودي
افسوس که امروز امدي و چند روز هم موندي و......................فرداش هم رفتي
حالا ميتونم بفهمم که چرا بعضي از حرف ها نگفتنش بهتر از گفتنشه....! :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:50 PM
ديروز که دفتر نا نوشته هايم را ورق زدم در ميان صفحه هايم جملات زير را خواندم دليل زندگيم تويي......امروز هم به ياد تو سپري شد .....امروز نديدمت.....عذاب اور بود...دلم برايت لک زده.....هزاران جمله ي عاشقانه ي ديگر و من حتي يه جمله از خودم هم ننوشتم امروز ديگه روزه منه....کسي که عاشقانه دوست داره...من...من...من..
Ye Jigare
04-30-2005, 12:52 PM
روزي فکر ميکردم اگه کنارت هم نباشم هيچکس را نميبيني جز من.....!
ولي حالا به من ثابت شده وقتي که روبرويت هم ميايستم همه را ميبيني..........جز من :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:56 PM
هرگز اشتباه نکن.....اگه اشتباه کردي تکرار نکن.....اگر تکرار کردي اعتراف نکن.....اگر اعتراف کردي التماس نکن .....و اگر التماس کردي ديگر تکرار نکن :(
Ye Jigare
04-30-2005, 12:57 PM
تو تنها کسي بودي که در قلب تنهايم جا گرفتي و تنها کسي نيستي که تنهايم گذاشتي و رفتي!!!!!!!!!!!!
Ye Jigare
04-30-2005, 01:00 PM
چشمانت سرسبز ترين مزرعه عشق است که پرنده ي سرگردان نگاهم بر مترسک قلبت مينشيند و پشيمان بر ميخيزد :(
Ye Jigare
04-30-2005, 01:04 PM
نشاني تو را اينگونه به من دادند:چاق و تنبل و بيکلاس و کچل و بي پول و فقير و بي سواد وقد کوتاه و........اما دل پاک!!!!
جواب من که نه هست اما دلم خيلي پاکه!!!!
Ye Jigare
04-30-2005, 01:05 PM
بين خط خطي هاي دفتر تقدير فقط اسم تو ميرقصه...................................... ...اما با ساز مخالف!!!!!!!!!!!۱
Ye Jigare
04-30-2005, 01:06 PM
انقدر با گذشت بودي که از من هم گذشتي!!!!!!!!!واقعا نمونه اي!!!!!!!!!
انتظار ٬
فضاي خانه بوي تو را دارد٬ درو ديوار اين خانه انتظار تو .
چشمان خسته ام بر در٬ دوخته نگاهم به آستانه .
گلهاي گلدان پژمرده و گريان ٬ ماهيهاي تنگ بلورمان حيران و نالان .
بلورهاي اشکم غلطان بروي گونه ٬ ميدود هر دم فکرت در زير پوست تنم .
افسرده و خموده و پژمرده٬ يک گوش تيز کرده به زنگ تلفن ٬ يک چشم خيره به در ٬
باري دگر تنهاي تنها مينشينم کنار پنجره اما .........
اينبار تنهايي مرگبار ٬ اينبار دگر تنهايي که تنها نيست و هست .
ناله هاي ممتد دل بيمارم از يک سو ٬ انسجام مفصلهاي روحم از طرفي ٬
تارهاي سپيد مو يکي پس از ديگري خود نمايي ميکند بر سرم ٬
گويي آنها هم ميدانند پيروز است سپيدي بر سياهي .
آينه اينبار رنجبارترين سخنان زندکي را بازگو ميکند هر دم ٬
هر بار تلنگري ٬ هر بار نگاهي تلخ تر از پيش ٬
هر بار سرزنش و از من ميپرسد ٬ چرا ؟! چرا؟!
چرا گذاشتي برود ؟ تو که ميدانستي خواهي مرد
تو که ميدانستي وجودت بسته به اوست ٬ چرا گذاشتي برود ؟!
فرياد بر مي آورم ..............
طوري سخن ميگوئي که ديگر بازگشتي او را نيست ٬
چنان سرکوفتم ميزني که در خود ميلرزم ...............
تو را به جان او سوگندت ميدهم ٬ دگر هيچ مگوي .
بيش از اين عذابم مده ٬که خود ميدانم ٬
اما اينبار دگر ميماند ٬ ميماند و ميداند که مرگ است رفتنش .
ميماند و ميداند اينبار دگر آينه اي نيست تا سرزنش کند مرا .
گويند روزهاي خوشيست پس از روزهاي سخت ٬
اما تابي خواهد ماندن دراين روزهاي سخت و تنها توان ماندنم چيزي نيست جز اميد آمدنت .
تو مي آيي . آري تو باز................... مي آيي .
بهمن ماه / ۱۳۸۲
( دوستت دارم را با او بسيار بگو )
(( پرستا ))
فردا مي آيي .
قصر زيباي رؤياهايم که با آمدنت ساخته بودم ٬ با رفتنت در هم شکست .
چون رؤيايي در خواب آمدي و در اوج ابهام و نابا وري پر کشيدي و رفتي
و من آنگاه پر پرواز خيالم را گشودم .
اينک نوبت من است .
درد بي کسي مي آزارد مرا و بالهايم را براي پروازي خيالي ميگشايد ٬
پروازي در اوج ٬ با تو ٬ براي تو .
روح من آماده پرواز و جسم تکيده و بيمارم در انتظار آمدنت .
بغض گلويم را ميفشارد و ديده گانم در حسرت چکيدم يک قطره اشک .
چشمانم را ديگر ياراي گريستن نيست .
چه بيرحمانه آواز سفر کردي و چه دلفريبانه روحم رامحياي پرواز .
اما ميماند . ميماند جسم خسته ام وميداند که اين رفتن مقدمه ايست بهر آمدنت .
پس ميماند ٬ خسته و تنها ٬ يکه و تکيده ٬ بيزار و نزار با نگاهي خيره به در و
ميداند که خورشيد زندگي تنها با تو طلوع خواهد کرد و بس .
شمارش مآ کوس آغاز ميشود ٬ ( ۱۸۰ روز ۱۷۹ روز ۱۷۸ روز .............. ۱ روز ) .
آه ............ انتظاري طاقت فرسا بسر رسيد ٬ فردا باز بر بام کوچک خوانه دلم ٬
مينشيند پرستوي زيباي رؤياهايم .
فردا خورشيد زيباي خيالم گرما ميدهد خانه سرد و محقرم را باز .
آري فردا مي آيي و مي خوانيم سرود هستي را .
مي آيي و فردا تجربه ميکنيم ٬ با هم زيستن را ٬ با هم خواندن را ٬ با هم ماندن را .
فردا مي آيي و پايان ميدهي شبهاي سرد تنها ئيم را .
آري فردا ميآ يي .
دوستت دارم را با او بسيار بگو .
(( پرستا )) ۲۰ / بهمن ماه / ۱۳۸۲
همچنين سروده هاي تو دوست عزيز م ٬ سلنا .
بسيار با احساس و سنگين .
اينو با اطمينان کامل ميگم . باور کن عزيزم .
طوري که گاهي اوقات شک ميکنم که خودت گفته باشي ٬
ولي مطمئن هستم که از اعماق وجودت اونارو ميگي .
اميدوارم بيش از پيش پيروز باشي .;)
متشکرم .. (( پرستا ))
Parandeh_18
05-04-2005, 07:57 PM
خوابم نمی بره ... بهار اما دریغ از بهار عشقت... من هستم اما دریغ از بودنت... امشب همه چیز بی صداست حتی نفسهام، از دلتنگیم انگار زمان ایستاده... انگار همه چیز به من نگاه می کنه به چشمهای پر از اشکم که هنوز مقاومت می کنه و صبوره.... آروم صدات می کنم صدای شکستن چینی سکوت دلم را می لرزاند... حالا نوبت تو هست که سکوت و بشکنی و تنهایی دستم را از بین ببری...
نميخواهم بميرم .
نميخواهم ٬ در حسرت کامي از محبت نا کام بميرم .
نميخواهم ٬ نه نميخواهم براي آخرينبار دستان گرمت را در دستانم نگيرم و بميرم .
نميخواهم تمناي چشمان گريانت را ببينم و بميرم .
نميخواهم ٬ نه نميخواهم قبل از شنيدن آخرين جمله (دوستت دارم) بميرم .
نميخواهم سرود نيم خوانده پر شور عشق را نخوانده بميرم .
نميخواهم ٬ نه نميخواهم بميرم .
نميخواهم با هم بودن را صدا باشم و تنها بميرم .
نميخواهم ٬ گر چنين است هرگز نميخواهم بميرم .
( دوستت دارم را با او بسبار بگو )
(( پرستا )) فروردين ماه / ۱۳۸۳
با توام ٬ براي تو ٬
خسته ام ٬ خسته از تنهايي ٬ از بودن و نبودن .
ديگر نميخوا