PDA

View Full Version : سيمين بهبهاني


Nashenas
04-08-2005, 08:50 AM
ناشناس

آه ، اي ناشناس ناهمرنگ
بازگو ، خفته در نگاه تو چيست ؟
چيست اين اشتياق سرکش و گنگ
در پس ديده ي سياه تو چيست ؟
چيست اين ؟ شعله يي ست گرمي بخش
چيست اين ؟ آتشي ست جان افروز
چيست اين ، اختري ست عالمتاب
چيست اين ؟ اخگري ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشي ي تو
گرچه نقشي ز خنده پيدا نيست
ليک در ديده ي تو لبخندي ست
که چو او ، هيچ خنده زيبا نيست
شوق دارد ، چو خواهش عاشق
از لب يار شوخ دلبندش
شور دارد ، چو بوسه ي مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، اي ناشناس ناهمرنگ
نگهي سخت آشنا داري
دل ما با هم است پيوسته
گرچه منزل زما جدا داري
آه ، اي ناشناس ! مي دانم
که زبان مرا نمي داني
ليک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر مي خواني

Nashenas
04-08-2005, 08:54 AM
لبخند

بر لب يار شوخ دلبندم
خفته لبخند گرم زيبايي
خنده نه ، بر کتاب عشق و اميد
هست ديباچه ي فريبايي
خنده نه دعوتي ست ، عقل فريب
بهر آغوش آرزومندي
قصه ي محرمانه يي دارد
ز خوشي هاي وصل و پيوندي
چون شراب خنک به جام بلور
هوس انگيز و تشنگي افزاست
جام اول ز مي نگشته تهي
جام هاي دوباره بايد خواست
نقش يک خواهش است و مي ريزد
زان لبان درشت افسون ريز
گرمي و لذتي به جان بخشد
همچو خورشيد نيمه ي پاييز
پيش اين خنده هاي مستي بخش
دامن عقل مي دهم از دست
چه عجيب از خطا و لغزش من ؟
مست را لغزش و خطا بايست

Nashenas
04-08-2005, 08:57 AM
سنگ صبور

امشب به لوح خاطر مغشوشم
يادي از آن گذشته ي دور آيد
از قصه هاي دايه به ياد من
افسانه يي ز سنگ صبور آيد
زان دختري که قصه ي ناکامي
بر سنگ سخت تيره فرو مي خواند
ياران دل سياه ، کم از سنگند
زين رو فسانه ، در بر او مي خواند
ليکن مرا چو دختر پندارم
هم صحبتي و سنگ صبوري نيست
سنگ صبور پيشکش دوران
سنگ سياه خانه ي گوري نيست
ياري چه چشم دارم از اين ياران ؟
کاينان هزار صورت و صد رنگند
در روي من به ياوريم کوشند
پنهان ز من ، به خصم هماهنگند
اشکم ز ديده رفت و نمي دانم
کاين اشک ها نثار که م يبايد
وين نيمه جان خسته ز ناکامي
بر لب به انتظار که مي بايد

Nashenas
04-08-2005, 11:03 AM
چه مي بينم ؟ خدايا ! باورم نيست
تويي : همرزم من ! هم سنگر من
چه مي بينم پس از يک چند دوري
که مي لرزد ز شادي پيکر من
تو را مي بينم و مي دانم امروز
همان هستي که بودي سال ها پيش
درين چشم و درين چهر و درين لب
نشاني نيست از ترديد و تشويش
تو رامي بينم و مي لرزم از شوق
که دامان ت را ننگي نيالود
پرندي پرتو خورشيد ، آري
نکو دانم که با رنگي نيالود
تو را مي دانم اي همگام ديرين
که چون کوه گران و استواري
نه از توفان غم ها مي هراسي
نه از سيل حوادث بيم داري
غروري در جبينت مي درخشد
نگاهت را فروغي از امديست
تو مي داني ، به هر جاي و به هر حال
شب تاريک را صبحي سپيدست
ز شادي مي تپد دل در بر من
به چشمم برق اشکي مي نشيند
بلي ، اشکي که چشمانم به صد رنج
فرو مي بلعدش تا کس نبيند

Nashenas
04-08-2005, 12:07 PM
اي عشق ، دير آمدي

هنگام ناشناس دلي
دارم بگو ، بگو چه کنم ؟
پرهيز عاشقي نکند
پرواي آبرو چه کنم ؟
اين ساز پر شکايت من
يک لحظه بي زبان نشود
اي خفتگان ، درين دل شب ، با ناله هاي او چه کنم ؟
گويد که وقت ديدن او دست تو باد و دامن او
گويم که مي کشد ز کفم
با آن ستيزه جو چه کنم ؟
گريد چنين خموش ممان
از عمق جان برآر فغان
گويم که گوش کرده گران
بيهوده هاي و هو چه کنم ؟
جوشيده و گذشته ز سر
صهباي اين سبو ، چه کنم ؟
معشوق کور باطن من
پرواي رنجشم نکند
من نرم تر ز برگ گلم
با اين درشت خو چه کنم ؟
اي عشق ، دير آمده اي
از فقر خويشتن خجلم
در خانه نيست ما حضري
بيهوده جست و جو چه کنم ؟

Nashenas
04-08-2005, 12:10 PM
سبز و بنفش و نارنجي

سبز و بنفش و نارنجي
زرد و کبود و گلناري
آويز لاله ها لرزان
جو بار رنگ ها جاري
رقص هزار پروانه
بر سبزه هاي پر شبنم
نقش هزار نيلوفر
بر موج هاي زنگاري
با پلک نيمه باز امشب
خيل سياه مژگانم
نخ ها کشيده در سوزن
از جنس خواب و بيداري
از نور پيکري دارم
با پاي نرم چابک پو
سرگرم سرسرک بازي
در پهنه ي سبکباري
اي عشق ، نوجوان بودم
هفده بهار گل با من
هفده بهار يغما شد
در ترکتاز تاتاري
مردي ز راه دور آمد
پوزار قرن ها با او
هفده بهار با او شد
هفتاد سال بيزاري
من چند ساله ام امشب
مي دانم و نمي دانم
با اين شراب مي بايد
دفع بلاي هشياري
اي عشق جاي رويا کن
اين پلک نيمه بازم را
تا ماه و تيله هايش را
از آسمان فرود آري
اي تليه باز سرگردان
من بکر خانه پروردم
ميناي سر به مهرم را
سر ناگشوده نگذاري
اي عشق در سرم امشب
گرداب نور مي چرخد
سبز و بنفش و نارنجي
زرد و کبود و گلناري

Nashenas
04-08-2005, 12:12 PM
صداي تو

صداي تو گرم است و مهربان
چه سحر غريبي درين صداست
صداي دل مرد عاشق است
که اين همه با گوشم آشناست
صداي تو همچون شراب سرخ
به گونه ي زردم دوانده خون
چنين که مرا مست مي کني
نشاني ي ميخانه ات کجاست ؟
به قطره ي شبنم نگاه کن
نشسته به گلبرگ مخملي
به مخمل آن نيمتخت سرخ
اگر بنشاني مرا به جاست
صداي تپش هاي قلب من
به گوش تو مي گويد اين سخن
که عاشقم و درد عاشقي
چگونه نداني که بي دواست ؟
ز جک جک گنجشک هاي باغ
تداعي صد بوسه مي کنم
بيا و ببين در خيال من
چه شور و چه هنگامه يي به پاست
چه بي دل و بي دست و پا منم
چنين که شد از دست دامنم
چرا به کناري نيفکنم
ز چهره حجابي که از حياست
دلم همه شد آب آب آب
که سر بگذارم به شانه ات
مگر بنوازي و دل دهي
که فاش کنم آنچه ماجراست
به زمزمه گويد زمان عمر
که پاي منه در زمين عشق
به غير هواي تو در سرم
زمين و زمان پاي در هواست

Leily
05-06-2005, 07:03 AM
ديدار سيمين بهبهانی به دعوت دانشکده پژوهش های آسيايی و آفريقايی دانشگاه لندن (SOAS) و سازمان هنرمندان بدون مرز و انجمن سخن، برای برگزاری يک شب شعر و چند ديدار و گفتگو صورت گرفته است. البته ما هم از اين ديدار و گفتگو بی نصيب نمانديم و بعد از ۷ سال مجدداً با سيمين در استوديو روز هفتم ديداری تازه کرديم!
http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218123259behbahani11.jpg


با خوش آمد به سيمين، ميکروفن را در اختيارش می گذارم تا از زندگی، فعاليت های ادبی و انتشاراتی و يا هر آنچه دوست دارد به شما درميان بگذارد سخن بگويد.

سيمين بهبهانی : من اون سالی که از اينجا رفتم، به تهران که رسيدم به فاصله يک هفته در بيمارستان خوابيدم و دو عمل جراحی سخت به علت سرطان روده داشتم. هنوز خوب نشده بودم که انتخابات دوم خرداد پيش آمد و مردم با چه شوقی رفتند پای صندوق ها و آقای خاتمی رو انتخاب کردند. متاسفانه اون اميدی که درباره آزادی ها می رفت به یأس بدل شد.

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218121041behbahani4.jpg

اتفاقاتی افتاده که خيلی ناگوار بوده. از قبيل قتل فروهرها، قتل مختاری و پوينده دو عضو برجسته کانون نويسندگان و همين طور قتل مجيد شريف و دوانی، زالزاده، غفار حسينی، محمود تفضلی و خيلی اتفاقات ناگوار مثل ۱۸ تير که واقعاً يک نقطه عطفی در شکل گرفتن آمال دانشجويی بود که همه رو نا اميد کرد و يک ضربتی بود که رشته بسياری از اميدها را بريد. طی اين چند سال می تونم بگم که اعتياد و تورم و فحشا و خيلی چيزها در ايران پيش آمد که خوب البته پيش تر هم بود اما کمتر بود! ولی الان به خاطر فقر بيشتر شده.

ممکنه لطفاً مختصری درباره فعاليت های ادبی خودتون بگين؟ سروده های جديد يا يکی دو مجموعه شعری که می دونيم طی اين سال های اخير منتشر کرديد.

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218121144behbahani7.jpg



بله. من طی اين ۷ سال دو مجموعه نثر منتشر کردم. يکی به نام "با قلب خود چه خريدم؟" و يکی به نام "کليد و خنجر". هر دو مقداری از مقالات من هستند و چند داستان و مقداری از خاطرات من از زندگی. غير از اين دو مجموعه، يک مجموعه خيلی حجيم در حدود ۹۰۰ صفحه به نام "ياد بعضی نفرات" منتشر کردم از دوستان شاعر و نويسنده که باهاشون حشر و نشر داشتم و نقدی روی کارهای آنها.

از جمله اخوان، سايه، آتشی، دولت آبادی و سيمين دانشور. تا اونجايی که در حيطه قدرت من بوده اين نقدها رو نوشتم، جمع آوری و کتاب کردم. چند مصاحبه هم در اين کتاب هست. غير از اون مجموعه اشعارم رو که چند سال بود جمع نکرده بودم، در يک مجموعه ۱۲۰۰ صفحه ای جداگانه به اسم "مجموعه اشعار" جمع کردم و توسط انتشارات "نگاه" منتشر کردم.

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218121114behbahani5.jpgخانم بهبهانی، "يکی مثلاً اينکه" عنوان مجموعه شعر جديد شماست که در واقع تاريخ منظومی است از حوادث سال های اخير. لطفا چند بيتی از اين اشعار رو به انتخاب خودتون بخونيد؟

اين شعر رو در دوره ای گفتم که ليست های مختلفی داير بر کشتن نويسنده های مختلف منتشر می شد. يک شب زجرآوری بود که من در اون فکرهای مختلفی می کنم و منتظر خبر صبح راديو بی بی سی هستم!
اسم شعر هست "يکی مثلاً اينکه" ...

هميشه همين طور است کمی به سحر مانده که دلهره می ريزد در اين دل درمانده
چگونه؟ چه می دانم! يکی مثلاً اينکه از آنچه که بايد کرد هزاره دگر مانده

يکی مثلاً اينکه چگونه نگه دارم امانت ياران را به چنگ خطر مانده
يکی مثلاً اينکه به خاک فرو خفتند و خون قلم هاشان به کوی و گذر مانده

چه سرخ و چه عطر آگين، شکفته ولی خونين، گلی که جدا از بن کنار تبر مانده
خشونت اين آزار، اگر کم اگر بسيار، چو خنجرتان سوزند ميان جگر مانده

بود که برآرد سر قيامت از اين مجمر، که در دل خاکستر هنوز شرر مانده
دريچه که روشن شد اميد کرم دارم، ز کتری جوشانی که زمزمه گر مانده

ز چای که می ريزم نصيب نمی يابم، خيال پريشانم به جای دگر مانده
پر از شکرش کردم، حواس کجا دارم، دقايق معدودی به وقت خبر مانده

خبر همه وحشت بود، سياهی مواجش فشرده چو کابوسی به پيش نظر مانده
هجوم خبر در سر، هراس خطر در دل، چنان که به فنجانم رسوب شکر مانده

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218113234behbahani1.jpg

Leily
05-06-2005, 07:22 AM
خانم بهبهانی يادتون مياد هفت سال پيش با ما درباره نادر نادرپور و اسماعيل خويی صحبت هايی کرديد. از جمله از مقامات جمهوری اسلامی خواستيد که اجازه انتشار آثار اين قبيل هنرمندان را در ايران بدهند. سخنان شما به مهمترين خبر روز در جام جهان نما و دومين خبر مهم بخش جهانی ما مبدل شد و متاسفانه در اين فاصله نادر نادرپور از دست رفت. می خواستم ببينم پس از اين مدت آيا به نکاتی که عنوان کرديد توجهی شد؟

توی کتاب خود من از نادرپور صحبت شده و روی شعرهاش بحث شده. دوستان نادرپور به ندرت شعری می آوردند و می تونم بگم اشعار کمی از نادرپور به طور رسمی چاپ شده. دريغ ديگه ای دارم و می خواستم اين رو درميان بگذارم.

کسانی مثل نادرپور و غلام حسين ساعدی در خارج مرده اند و دفن شده اند. جای بسيار تاسف است که ما نمی تونيم جنازه های اون ها رو به ايران ببريم. ولی دلم می خواست که اقلاً جايی باشه، حتی ستونی باشه که دور اون رو گلکاری بکنند و روی اون ستون نام اين ها در ايران نوشته بشه و اون غربتی که کشيدند و رنجی که تحمل کردند از ياد نبريم.

من نمی دونم کدام حکومت با انصافی حاضر خواهد شد اين کار رو بکنه. اين ها فرهنگ ما هستند، اگرچه عقايد مخالفی داشتند اما بايستی حکومت ها اونقدر منصف باشند که عقايد مخالف رو بپذيرند و فرهنگ خودشون رو از بين نبرند و اگر در زمان يک حکومتی فرهنگی از بين بره، ننگ اون حکومت خواهد بود

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218123250behbahani10.jpgخانم بهبانی. بحث جدی رو کنار می گذاريم چون اين برنامه در عين حال به مناسبت روز ولنتاين يا روز عشاق درست شده، از شما که بانوی غزل ايران هستيد، اولاً خواهش می کنم که تعريف خودتون رو از واژه عشق برای خوانندگان ما بگين و در ثانی برای حسن ختام اين گفتگو يکی از اشعار زيبای خودتون رو که متناسب با حال و هوای چنين روزی برای ما بخونيد. خيلی متشکرم.

قلم به اينجا رسيد و سر به شکست! هاهاها ... عشق اصلاً تعريف کردنی نيست. عشق چيزی هست که بعضی ها ميگن از گرمای وجود ذات آدم و از فيزيک آدم تاثير می پذيره و پيدا ميشه.

خوب تا حدی درسته. ولی من الان در سنينی هستم که ديگه اون فيزيک رو بايستی کنار گذاشته باشم ولی باز هم عاشق هستم! عاشق چيزهايی که مادی نيستند. عاشق تصورات خودم. عاشق ايده های خودم. عاشق بعضی از دوستان خودم و عاشق زندگی!

برای حسن ختام اين گفتگو شعر "گفتگو" رو براتون می خونم...

گفتی که می بوسم تو را، گفتم تمنا می کنم
گفتی اگر بيند کسی، گفتم که حاشا می کنم
گفتی ز بخت بد اگر ناگه رقيبت آيد ز در
گفتم که با افسون گری او را ز سر وا می کنم

گفتی که تلخی های می گر ناگوار افتد مرا
گفتم با نوش لبم آن را گوارا می کنم
گفتی چه می بينی بگو در چشمت چون آيينه ام
گفتم که من خود را در او عريان تماشا می کنم

گفتی که از بی طاقتی دل قصد يغما می کند
گفتم که با يغماگران باری مدارا می کنم
گفتی که پيوند تو را با نقد هستی می خرم
گفتم که ارزان تر از اين من با تو سودا می کنم

گفتی اگر از کوی خود روزی تو را گويم برو
گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم
گفتی اگر از پای خود زنجير عشقت وا کنم
گفتم ز تو ديوانه تر دانی که پيدا می کنم

http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2005/02/20050218121157behbahani9.jpg

Leily
05-18-2005, 07:26 PM
يعني هيچكسي خانم بهبهاني رو دوست نداره :O :-s

Nashenas
05-20-2005, 01:03 PM
چرا من خيلي دوستش دارم .

اشعارشون خيلي زيباست .

Hamid_38
07-19-2006, 12:43 PM
غرور
سالها پيش به من مي گفتي
كه مرا هيچ دوست مي داري
گونه ام گرم شد ز سرخي شرم
شاد و سر مست گفتمت آري

باز ديروز جهد مي كردي
تا زعهد قديم ياد آرم
سرد و بي اعتنا تو را گفتم
كه دگر دوستت نمي دارم

ذره هاي تنم فغان كردند
كه خدا را دروغ مي گويد
جز تو كامي ز كس نمي خواهد
جز تو ياري ز كس نمي جويد

دوستت دارم و نمي گويم
تا غرورم كشد به بيماري
گر چه مي دانم اين حقيقت را
كه دگر دوستم نمي داري

شعر از سيمين بهبهاني

Hamseda
07-19-2006, 01:47 PM
خیال منی!
چه گویمت؟ که تو خود باخبر ز حال منی:
چو جان، نهان شده در جسم پر ملال منی.

چنین که می گذری تلخ بر من از سر قهر
گمار بزم که غم انگیز ماه و سال منی.

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام؟
لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی؟

ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم؟
سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی.

چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و، حیف
که آرزوی فریبنده ی محال منی.

هوای سرکشی ای طبع من، مکن! که دگر
اسیر عشقی و مرغ شکسته بال منی.

ازین غمی که چنین سینه سوز «سیمین» است،
چه گویمت؟ که تو خود باخبر زه حال منی...

Hamid_38
07-24-2006, 08:03 AM
فعل مجهول
بچه ها –صبحتان به خیر سلام
درس امروز،فعل مجهول است
فعل مجهول چیست ؟می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است.....
در دهانم زبان چو آویزی
در تهیگاه زنگ ،میلغزید
صوت ناسازم آنچنان که مگر
شیشه بر روی سنگ می لغزید
ساعتی داد آن سخن دادم
حق گفتار را ادا کردم
تا ز اعجاز خود شدم آگاه
ژاله را زان میان صدا کردم
ژاله از درس چه فهمیدی ؟
پاسخ من سکوت بود و سکوت.......
" د جوابم بده !کجا بودی ؟
رفته بودی به عالم هپروت ؟........."
خنده ی دختران و غرش من
ریخت بر فرق ژاله ،چون باران
لیک او بود غرق حیرت خویش
غافل از اوستاد و یاران
خشمگین و انتقام جو گفتم :
بچه ها گوش ژاله سنگین است !
دختری طعنه زد که نه خانم!
درس در گوش ژاله یاسین است
باز هم خنده ها و همهمه ها
تند و پیگیر میرسید به گوش
زیر آتشفشان دیده من
ژاله ارام بود و سرد و خموش
رفته تا عمق چشم حیرانم،
آن دومیخ نگاه خیره ی او
موج زن ،در دو چشم بیگنهش
رازی از روزگار تیره ی او
آنچه در آن نگاه میخواندم
قصه ی غصه بود و حرمان بود
ناله ای کرد و در سخن آمد
با صدایی که سخت لرزان بود:
فعل مجهول،فعل آن پدری است
که دلم را زدرد ،پر خون کرد
خواهرم را به مشت و سیلی کوفت
مادرم را ز خانه بیرون کرد
شب دوش از گرسنگی تا صبح
خواهر شیر خوار من نالید
سوخت در تاب تب برادر من
تا سحر در کنار من نالید
در غم آن دو تن ،دو دیده ی من
آن یکی اشک بود و آن خون بود
مادرم را دگر نمیدانم
که کجا رفت و حال او چون بود
گفت و نالید و آنچه باقی ماند
هق هق گریه بود ناله ی او
شسته میشد به قطره ها ی سرشک
چهره ی همچو برگ لاله ی او
ناله ی من به نا له اش آمیخت
که غلط بود آنچه من گفتم :
درس امروز ،قصه ی غم تو ست .
تو بگو با من چرا سخن گفتم
فعل مجهول فعل آن پدری است
که تو را بی گناه میسوزد
آن حریق هوس بود که در او
مادری بی پناه می سوزد
شعر ازسیمین بهبهانی

Hamid_38
07-26-2006, 06:13 AM
!تیک... تاک

:تیک... تاک! تیک... تاک! لحظه، آه، می رود
.ناگزیر، سر به زیر، پا به راه می رود
!عمر من، بمان، بمان، مهلتی... خدای را-
.بی وداع، بی کلام، بی نگاه می رود
قطره قطره، چشمه وار، لحظه لحظه می چکد؛
.ماه و سال می شود، سال و ماه می رود
با پگاه زرنشان، آفتاب می دمد؛
.با پسین خونفشان، سوی چاه می رود
،تا حریرخواب را بر خیال می کشم
.یک سپید می رسد، یک سیاه می رود
،پرده وار عمر من، زین سپید و زان سیاه
.راه راه می شود، راه راه می رود
-این که می رود منم، نیست بازگشتنم
.وای من! به او بگو نابگاه می رود

،کوبه های نبض من از شمار خسته شد
...لحظه لحظه، عمر من، آه، آه، می رود

از سیمین بهبهانی

Hamseda
07-26-2006, 10:53 PM
سـلام خان داداش امیدوارم خوب خو باشی ...
خواستم اطلاع بدم که با اجازه ت تاپیک شما با تاپیک سیمین بهبهانی (http://www.tabadolnazar.com/forum/showthread.php?t=1705) ادغام میشه :) والا از وقتی که یکی از دوستان نازنین ادعا کردن تاپیکشون دزدیده شده تصمیم گرفتم موقع ادغام کردن قبلش به استارتر تاپیکها اطلاع بدم تا احیانا سوءتفاهمی پیش نیاد
همیشه شاد باشی خان داداش...:X

Yatha'ahu
07-26-2006, 11:40 PM
صبر کن ماهی دیگر

ترانه يي تازه براي داستاني نه تازه
مزد كار سخت طاقت سوز را
از پي يك ماه، آوردم به چنگ
با دلي از آرزو سرشار و گرم
سوي منزل، روي كردم بي درنگ،
ليك - آوخ - كار مزد اندكم
جملگي، با دست بستانكار، رفت!
تا گشودم ديده را، ديدم كه آه
آنچه بود از درهم ودينار، رفت!
كودكم آمد به چشمم خيره ماند-
آن دو چشم چون دو الماس سياه.
شعله هاي سينه سوز آرزو
سر كشيد از آن نگاه بي گناه:
«- آه، مادر! گفته بودي ماه پيش
جامه يي بهرم فراهم آوري.
وعده را تمديد كردي، بي گمان
بايد اينك هر چه خواهم آوري
جامه هايم پاره شد، آخر كجاست
جامه هاي نغز و دلخواه دگر؟
شرمگين، آهسته، گفتم زير لب:
«صبركن فرزند من! ماه دگر...»

Hamid_38
07-27-2006, 05:16 AM
سـلام خان داداش امیدوارم خوب خو باشی ...
خواستم اطلاع بدم که با اجازه ت تاپیک شما با تاپیک سیمین بهبهانی (http://www.tabadolnazar.com/forum/showthread.php?t=1705) ادغام میشه :) والا از وقتی که یکی از دوستان نازنین ادعا کردن تاپیکشون دزدیده شده تصمیم گرفتم موقع ادغام کردن قبلش به استارتر تاپیکها اطلاع بدم تا احیانا سوءتفاهمی پیش نیاد
همیشه شاد باشی خان داداش...:X

سلام خواهرم ،سرورم، صاحب اختيارم:X

شما هرچه را لازم است انجام دهيد از طرف من صاحب اختياريد وبه من لطف مي كنيد@};-

ارادتمند تمام عزيزان در تبادل حميد:M26:

Hamseda
07-28-2006, 11:43 PM
سلام خواهرم ،سرورم، صاحب اختيارم:X

شما هرچه را لازم است انجام دهيد از طرف من صاحب اختياريد وبه من لطف مي كنيد@};-

ارادتمند تمام عزيزان در تبادل حميد:M26:

سـلام خان داداش خجالتم نده این چه حرفیه من کی باشم ::>
بازم ببخشیدا به خدا مجبورم میبینید که تالار خیلی شلوغ شده .:X
همیشه شاد باشید بـــدرود:M26:

Hamid_38
08-02-2006, 07:18 AM
هو

دندان مرده

دودل، لرزان، هراسان، چهره پربیم
به گور سرد وحشتزا نظر دوخت؛
شرار حرص آتش زد به جانش؛
.طمع در خاطرش صد شعله افروخت

به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب، رنگ؛
،نه غوغایی به جز نجوای ارواح
.نه آوایی مگر بانگ شباهنگ

به نرمی زیر لب تکرار می کرد
سخنهای عجیب مرده شور را
که: « با این مرده دندان طلا هست؛
.نمایان بود چون می شستم او را

فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش؛
،ولی - آوخ - به چنگ من نیفتاد
«.که اندیشیدم از خشم کسانش

کنون او بود و گنج خفته در گور
،به کام پیکر بیجان سردی
به چنگ افتد اگر این گنج، ناچار
.تواند بود درمان بهر دردی

به دست آرد گر این زر، می تواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس، کودک بیمار خود را
.پزشکی آرد و دارو ستاند

چه حاصل زین زر افتاده درگور»
که کس کام دل از وی بر نگیرد؟
زر اینجا باشد و ، بیماری آنجا
«!به بیدرمانی و سختی بمیرد

کلنگ گورکن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
.عرق از چهره بیرنگ او ریخت

،ولی، با آن همه آشفته حالی
کلنگ می زد از پشت کلنگی
دگر این او نبود و حرص او بود
.که می کاوید شب در گور تنگی

شراری جست از چشم حریصش
چو آن گنج نهانی شد پدیدار
دلش با ضربه های تند می زد
به شوق دیدن زر در شب تار

دگر این او نبود و حرص او بود
که ضعف و ترس را پست و زبون کرد؛
کفن را پاره کرد و انگشت خشکش
به بیرحمی سری از آن برون کرد؛

سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود، آری، طلا بود؛
طلایی کز پی اش جان عرضه می کرد
اگر همراه با صدها بلا بود


دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را خونسرد وا کرد
وزان فک کثیف نفرت انگیز
طلا را، با همه سختی، جدا کرد

سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
«که : « بنگر چیست این کالا، بهایش؟
: محک زد زرگر و بی اعتنا گفت
«طلا رنگ است و پنداری طلایش »

از سیمین بهبهانی

Hamd
08-02-2006, 07:37 AM
آن زن كه شعر ش همه رنگين كماني است
سيمين بود كه زني بهبهاني است

Hemmati
10-06-2006, 10:11 PM
بــهار! بـاز هـم سـبــزی؟
تــو آشـــكـار و مـــن بـیـنا؛

بـهــار! بــاز گــلــپوشــی؛
چه‌قصه رفته با چشمم؟؟
بنــفــشه چــشــم‌ورو دارد،
غـــمـــم هـــزار تـــــو دارد

عـقـاب آهــنـیـن‌پـــیــكر
فــكــنده زآســمان بــر سر،،
كـــجــا ‌ تــگـرگ‌ مـي‌بــارد!
نــصـیـبف عــالــم از بــالا

در آتـــــش دو دیـــــوانــه
روانــه خــون خـــلــقی را
مـــگر بــدان نـــظـردوزی
كــه مــن جفز این دو پیــروزی

بــهار! رنـــگ خــون داری؛
كــه مرگف كــم‌تــر از بَــرگت

----------------------------
این شعر، همان شعری است که چندی پیش، باعث بسته شدن مجله نامه، به دلیل چاپ آن در شماره اسفند ماه سال پیش، گردید. هیات نظارت بر مطبوعات انتشار این شعر را تـوهـیـن به مـقــامـات كـشـور تـلـقــی كـرده اسـت!

AteNa
04-23-2007, 01:56 PM
سیمین بهبهانی در سال 1306 خورشیدی در تهران چشم به جهان گشود
آموزشهای دبستانی و دبیرستانی را در همین شهر به پایان رساند و پس از گذراندن دوره دانشسرای عالی شغل آموزگاری را برگزید و دبیر دبیرستانهای تهران شد در سال 1325 ازدواج کرد که جدایی انجامید چند گاهی بعد برای بار دوم ازدواج کرد اما همسرش درگذشت او 3 فرزند دارد و هم کنون در تهران به سر می برد.


http://www.avayeazad.com/images/behbahani_small.jpg

AteNa
04-23-2007, 01:57 PM
بده آن قوطی سرخاب مرا
رنگ به بی رنگی ی خویش
روغن ، تا تازه کنم
پژمرده ز دلتنگی خویش
بده آن عطر که میشکین سازم
گیسوان را و بریزم بر دوش
بده آن جامه ی تنگم که مسان
تنگ گیرند مرا در آغوش
بده آن تور که عریانی را
در خمش جلوه دو چندان بخشم
هوس انگیزی و آشوبگری
ه سر و سینه و پستان بخشم
بده آن جام که سرمست شوم
خنی خود خنده زنم
چهره ی ناشاد غمین
هره یی شاد و فریبنده زنم
وای از آن همنفسی دیشب من ه روانکاه و توانفرسا بود
لیک پرسید چو از من ،‌ گفتم
ندیدم که چنین زیبا بود
وان دگر همسر چندین شب پیش
او همان بود که بیمارم کرد
آنچه پرداخت ، اگر صد می شد
درد ، زان بیشتر آزارم کرد
پر کس بی کسم و زین یاران
غمگساری و هواخواهی نیست
لاف دلجویی بسیار زنند
جز لحظه ی کوتاهی نیست
نه مرا همسر و هم بالینی
که کشد ست وفا بر سر من
نه مرا کودکی و دلبندی
که برد زنگ غم از خاطر من
آه ، این کیست که در می کوبد ؟
همسر امشب من می اید
کاین زمان شادی او می باید
لب من ای لب نیرنگ فروش
بر غمم پرده یی از راز بکش
تا مرا چند درم بیش دهند
خنده کن ، بوسه بزن ، ناز بکش

AteNa
04-23-2007, 01:57 PM
مطرب دوره گرد باز آمد
نغمه زد ساز نغمه پردازش
سوز آوازه خوان دف در دست
شد هماهنگ ناله سازش
ای کوبان و دست افشان شد
دلقک جامه سرخ چهره سیاه
شیزی ز جمع بستاند
سر خویش بر گرفت کلاه
گرم شد با ادا و شوخی ی او
رامشگران بازاری
چشمکی زد به دختری طناز
خنده یی زد به شیخ دستاری
کودکان را به سوی خویش کشید
که : بهار است و عید می اید
مقدم فرخ است و فیروز است
شادی از من پدید می اید
این منم ، پی نوبهار منم
که به شادی سرود می خوانم
لیک ، آهسته ، نغمه اش می گفت
که نه از شادیم پی نانم
مطرب دوره گرد رفت و ، هنوز
نغمه یی خوش به یاد دارم از او
می دوم سوی ساز کهنه ی خویش
که همان نغمه را برآرم از او

AteNa
04-23-2007, 01:58 PM
ابرو به هم کشید و مرا گفت
دیگر شکار تازه نداری ؟
اینان ،‌ تمام ، نقش و نگارند
جز رنگ و بوی غازه نداری ؟
دوشیزه یی بیار که او را
حاجت به رنگ و بوی نباشد
وان آب و رنگ ساختگی را
با رنگش آبروی نباشد
دوشیزه یی بیار دل انگیز
زیبا و شوخ کام نداده
بر لعل آبدار هوس ریز
از شوق کس نشان ننهاده
افسون به کار بستم و نیرنگ
تا دختری به چنگ من افتاد
یک باغ ، لطف و گرمی و خوبی
ز انگشت پای تا به سرش بود
دیگر چه گویمت که چه آفت
پستان و سینه و کمرش بود
بزمی تمام چیدم و آنگاه
آن مرد را به معرکه خواندم
مشکین غزال چشم سیه را
نزدیک خرس پیر نشاندم
گفتم ببین !‌ که د همه ی عمر
هرگز چنین شکار ندیدی
از هیچ باغ و هیچ گلستان
اینسان گل شمفته نچیدی
زان پس به او سپردم و رفتم
مرغ شکسته بال و پری را
پشت دری نشستم و دیدم
رنج تلاش بی ثمری را
پاسی ز شب گذشت و برون شد
شادان که وه !‌ چه پرهنری تو
این زر بگیر کز پی پاداش
شایان مزد بیشتری تو
این گفت و گو نرفته به پایان
بر دخترک مرا نظر افتاد
زان شکوه ها که در نگهش بود
گفتی به جان من شرر افتاد
آن گونه گشت حال که گفتم
کوبم به فرق مرد ، زرش را
کای اژدها !‌ بیا و زر خویش
بستان و باز ده گهرش را
دیو درون نهیب به من زد
کاین زر تو را وسیله ی نان است
بنهفتمش به کیسه و بستم
زیرا زر است و بسته به جان است

AteNa
04-23-2007, 01:59 PM
همنفس ، همنفس ، مشو نزدیک
خنجرم ،‌ آبداده از زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
کینه ام ، خشم سرکشم ، قهرم
لب منه بر لبم !‌ که همچون مار
نیش در کام خود نهان دارم
گره بغض و کینه یی خاموش
پشت این خنده در دهان دارم
سینه بر سینه ام منه !‌ که در آن
آتشی هست زیر خکستر
ترسم آتش به جانت اندازم
سوزمت پای تا به سر یکسر
مهربانی امید داری و ، من
سرد و بی رحم همچو شمشیرم
مار زخمین به ضربت سنگم
ببر خونین ز ناوک تیرم
یادها دارم از گذشته ی خویش
یادهایی که قلب سرد مرا
کرده ویرانه یی ز کینه و خشم
که نهان کرده داغ و در مرا
یاد دارم ز راه و رسم کهن
که دو ناساز ابه هم پیوست
من شدم یادگار این پیوند
لیک چون رشته سست بود ، گسست
خیرگی های مادر و پدرم
آن دو را فتنه در سرا افکند
کودکی بودم و مرا ناچار
گاه از این ،‌گاه از آن ، جدا افکند
کینه ها خفته گونه گونه بسی
در دل رنجدیده ی سردم
گاه از بهر نامرادی ی خویش
گه پی دوستان همدردم
کودکی هر چه بود زود گذشت
دیده ام باز شد به محنت خلق
دست شستم ز خویش و خاطر من
شد نهانخانه ی محبت خلق
دیدم آن رنج ها که ملت من
می کشد روز و شب ز دشمن خویش
دیدم آن نخوت و غرور عجیب
که نیارد فرود ، گردن خویش
دیدم آن قهرمان که چندین بار
زیر بار شکنجه رفت از هوش
لیک آرام و شادمان ، جان داد
مهر نگشوده از لب خاموش
دیدم آن چهره ی مصمم سخت
از پس میله های سرد و سیاه
آه از آن آخرین ز لبخند
وای از آن واپسین ز دیده نگاه
ددیم آن دوستان که جان دادند
زیر زنجیر ، با هزار امید
دیدم آن دشمنان که رقصیدند
در عزای دلاوران شهید
همنفس ، همنفس ،‌ مشو نزدیک
خنجرم ، آبداده زهرم
اندکی دورتر !‌ که سر تا پا
کینه ام ،‌ خشم سرکشم ، قهرم
خنجرم ، خنجرم که تیزی خویش
بر دل خصم خیره بنشانم
آتشم ، آتشم که آخر کار
خرمن جور را بسوزانم

AteNa
04-23-2007, 02:00 PM
و دل ، لرزان ، هراسان ،‌ چهره پر بیم
به گور سرد وجشت زا نظر دوخت
شرار حرص آت زد به جانش
طمع در خاطرش صد شعله افروخت
به هر لوح و به هر سنگ و به هر گور
زده تاریکی و اندوه شب ،‌ رنگ
نه غوغایی ، به جز نجوای ارواح
نه آوایی ، مگر بانگ شباهنگ
به نرمی زیر لب تکرار می کرد
سخن های عجیب مرده شو را
که : با این مرده ، دندان طلا هست
نمایان بود چون می شستم او را
فروغ چند دندان طلا را
به چشم خویش دیدم در دهانش
ولی ، آوخ ! به چنگ من نیفتاد
که اندیشیدم از خشم کسانش
کنون او بود و گنج خفته در گور
به کام پیکر بی جان سردی
به چنگ افتد اگر این گنج ، ناچار
تواند بود درمان بهر دردی
به دست آرد گر این زر ، می تواند
که سیمی در بهای او ستاند
وزان پس کودک بیمار خود را
پزشکی آرد و دارو ستاند
چه حاصل زین زر افتاده در گور
که کس کام دل از وی بر نگیرد ؟
زر اینجا باشد و بیماری آنجا
به بی درمانی و سختی بمیرد ؟
کلنگ گور کن بر گور بنشست
سکوت شب چو دیواری فرو ریخت
به جانش چنگ زد بیمی روانکاه
عرق از چهره ی بی رنگ او ریخت
ولی با آن همه آشفته حالی
کلنگی می زد از پشت کلنگی
دگر این ، او نبود و حرص او بود
که می کاوید شب در گور تنگی
شراری جست از چشم حریصش
چو آن کالای مدفون شد نمودار
دلش با ضربه های تند می زد
به شوق دیدن زر در شب تار
دگر این او نبود و حرص او بود
که شعف و ترس را پست و زبون کرد
کفن را پاره کرد انگشت خشکش
به بی رحمی سری از آن برون کرد
سری کاندر دهان خشک و سردش
طلای ناب بود ... آری طلا بود
طلایی کز پیش جان عرضه می کرد
اگر همراه با صدها بلا بود
دگر این او نبود و حرص او بود
که کام مرده را ونسرد ، وا کرد
وزان فک کثیف نفرت انگیز
طلا را با همه سختی جدا کرد
سحرگاهان به زرگر عرضه اش کرد
که : بنگر چیست این کالا ، بهایش؟
محک زد زرگر و بی اعتنا گفت
طلا رنگ است و پنداری طلایش

AteNa
04-23-2007, 02:13 PM
هیچ دانی ز چه در زندانم ؟
دست در جیب جوانی بردم
ناز شستی نه به چنگ آورده
ناگهان سیلی ی سختی خوردم
من ندانم که پدر کیست مرا
یا کجا دیده گشودم به جهان
که مرا زاد و که پرورد چنین
سر پستان که بردم به دهان
هرگز این گونه ی زردی که مراست
لذت بوسه ی مادر نچشید
پدری ، در همه ی عمر ، مرا
دستی از عاطفه بر سر نکشید
کس ، به غمخواری ، بیدار نماند
بر سر بستر بیماری من
بی تمنایی و بی پاداشی
کس نکوشید پی یاری ی من
گاه لرزیده ام از سردی ی دی
گاه نالیده ام از گرمی ی ی تیز
خفته ام گرسنه با حسرت نان
گوشه ی مسجد و بر کهنه حصیر
گاهگاهی که کسی دستی برد
بر بناگوش من و چانه ی من
داشتم چشم ، که آماده شود
نوبتی شام شبی خانه ی من
لیک آن پست ،‌ که با جام تنم
می رهید از عطش سوزانی
نه چنان همت والایی داشت
که مرا سیر کند با نانی
با همه بی سر و سامانی خویش
باز چندین هنر آموخته ام
نرم و آرام ز جیب دگران
بردن سیم و زر آموخته ام
نیک آموخته ام کز سر راه
ته سیگار چسان بردارم
تلخی ی دود چشیدم چو از او
نرم ، در جیب کسان بگذارم
یا به تیغی که به دستم افتد
جامه ی تازه ی طفلان بدرم
یا کمین کرده و از بار فروش
سیب سرخی به غنیمت ببرم
با همه چابکی اینک ، افسوس
دیرگاهی است که در زندانم
بی خبر از غم نکامی ی خویش
روز و شب همنفس رندانم
شادم از اینکه مرا ارزش آن
هست در مکتب یاران دگر
که بدان طرفه هنرها که مراست
بفزایند هزاران دگر

AteNa
04-23-2007, 02:13 PM
باز کن ! این در به رویم باز کن
باز کن ! کان دیگران را بسته اند
خستگی بر خاطرم کمتر فزای
زانکه بیش از حد کسانش خسته اند
باز کن !‌ این در به رویم باز کن
تا بیاسایم دمی از رنج خویش
در همی در کیسه ام شایان توست
باز کن تا عرضه دارم گنج خویش را
ریزم امشب یک به یک بر بسترت
و آن چه با من پنجه های جور کرد
من به پاداش آن کنم با پیکرت
امشب از آزار کژدم سیرتان
سوی تو ، ای زن ! پناه آورده ام
گفتمت زن لیک تو زن نیستی
رو سوی ماه سیاه آورده ام
دخمه یی در پشت این دهلیز هست
از تو ، وان بیچاره همکاران تو
بر در و دیوار آن بنوشته اند
یادگاری بی وفا یاران تو
باز کن تا این شب تاریک را
با تو ای نادیده دلبر !‌ سر کنم
دامن ننگین تو آرم به دست
تا به کام خویش ننگین تر کنم
باز کن کان غنچه ی پژمرده را
پایمال عشق کوتاهم کنی
وز فراوان درد و بیماری سحر
یادبودی نیز همراهم کنی
باز کن ... اما غلط گفتم ، مکن
کاین در محنت به رویم بسته به من
درد خود بر رنج من افزون مساز
کاین دل رنجیده ، تنها خسته به

AteNa
04-23-2007, 02:14 PM
چه می بینم ؟ خدایا ! باورم نیست
تویی : همرزم من !‌ هم سنگر من
چه می بینم پس از یک چند دوری
که می لرزد ز شادی پیکر من
تو را می بینم و می دانم امروز
همان هستی که بودی سال ها پیش
درین چشم و درین چهر و درین لب
نشانی نیست از تردید و تشویش
تو رامی بینم و می لرزم از شوق
که دامان ت را ننگی نیالود
پرندی پرتو خورشید ، آری
نکو دانم که با رنگی نیالود
تو را می دانم ای همگام دیرین
که چون کوه گران و استواری
نه از توفان غم ها می هراسی
نه از سیل حوادث بیم داری
غروری در جبینت می درخشد
نگاهت را فروغی از امدیست
تو می دانی ، به هر جای و به هر حال
شب تاریک را صبحی سپیدست
ز شادی می تپد دل در بر من
به چشمم برق اشکی می نشیند
بلی ، اشکی که چشمانم به صد رنج
فرو می بلعدش تا کس نبیند

AteNa
04-23-2007, 02:16 PM
نیمه شب در بستر خاموش سرد
ناله کرد از رنج بی همبستری
سر ، میان هر دو دست خور فشرد
از غم تنهایی و بی همسری
رغبتی شیرین و طاقت سوز و تند
در دل آشفته اش بیدار شد
گرمی خون ، گونه اش را رنگ زد
روشنی ها پیش چشمش تار شد
آرزویی ، همچو نقشی نیمه رنگ
سر کشید و جان گرفت و زنده شد
شد زنی زیبا و شوخ و ناشناس
چهره اش در تیرگی تابنده شد
دیده اش در چهره ی زن خیره ماند
ره ، چه زیبا و چه مهر آمیز بود
چنگ بر دامان او زد بی شکیب
لیک رویایی خیال انگیز بود
در دل تاریک شب ، بازو گشود
وان خیال زنده را در بر گرفت
اشک شوقی پیش پای او فشاند
دامنش را بر دو چشم تر گرفت
بوسه زد بر چهره ی زیبای او
بوسه زد ،‌اما به دست خویش زد
خست با دندان لب او را ، ولی
بر لبان تشنه ی خود نیش زد
گرمی شب ، زوزه ی سگ های شهر
پرده ی رؤیای او را پاره کرد
سوزش جانکاه نیش پشه ها
درد بی درمان او را چاره کرد
نیم خیزی کرد و در بستر نشست
بر لبان خشک سیگاری نهاد
داور اندیشه ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته ی مغشوش او
پیش او ، بنوشته طوماری نهاد
وندر آن طومار ، نام آن کسان
کز ستم ها کامرانی می کنند
دسترنج خلق می سوزند و ، خویش
فارغ از غم زندگانی می کنند
نام آنکس کز هوس هر شامگاه
در کنار آرد زنی یا دختری
روز ، کوشد تا شکار او شود
شام دیگر ،‌ دلفریب دیگری
او درین بستر به خود پیچید مگر
رغبتی سوزنده را تسکین دهد
وان دگر هر شب به فرمان هوس
نو عروسی تازه را کابین دهد
سردی ی تسکین جانفرسای او
چون غبار افتاد بر سیمای او
زیر این سردی ، به گرمی می گداخت
اخگری از کینه ی فردای او

AteNa
04-23-2007, 02:20 PM
ای شرمگین نگاه غم آلود
پیوسته در گریز چرایی ؟
با خنده ی شکفته ز مهرم
آهسته در ستیز چرایی ؟
شاید که صاحب تو ، به خود گفت
در هیچ زن عمیق نبیند
تا هیچگه ز هیچ پری رو
نقشی به خاطرش ننشیند
اما ز من گریز روا نیست
من ، خوب ، آشنای تو هستم
اینسان که رنج های تو دانم
گویی که من به جای تو هستم
باور نمی کنی اگر از من
بشنو که ماجرای تو گویم
در خاطرم هر ن چه نشانی است
یک یک ، ز تو ، برای تو گویم
هنگام رزم دشمن بدخواه
بی رحم و آتشین ، تو نبودی ؟
گاه ز پا فتادن یاران
کین توز و خشمگین ، تو نبودی ؟
هنگام بزم ، این تو نبودی
از شوق ، دلفروز و درخشان ،
جان بخش چون فروغ سحرگاه
رخشنده چون ستاره ی تابان ؟
در تنگی و سیاهی زندان
سوزنده چون شرار تو بودی
آرام و بی تزلزل و ثابت
با عزم استوار تو بودی
اینک درین کشکش تحقیر
خاموش و پر غرور تویی ، تو
از افترا و تهمت دشمن
آسوده و به دور تویی ،‌ تو
ای شرمگین نگاه غم آلود
دیدی که آشنای تو هستم ؟
هنگام رستخیز ثمربخش
همرزم پا به جای تو هستم ؟

Hamid_38
04-23-2007, 02:29 PM
@};- سپاس آتنا جان مثل هميشه گل گاشتي:36:
http://www.leblover.com/vb/images/avatars/43.gif

AteNa
04-23-2007, 02:30 PM
دهقان کنار کلبه ی خود بنشست
در آفتاب و گرمی بی رنگش
در دیده اش تلاطم رنجی بود
در سینه می فشرد دل تنگش
چرخید در فضا و فرود آمد
پژمرده و خزان زده برگی زرد
بر آب برکه چین و شکن افتاد
دامن بر او کشید نسیمی سرد
از پاره پاره جامه ی فرزندش
سرما به گرد پیکر او پیچید
بازو کنار سینه فشرد آرام
لرزید و عر دو شانه ی خود برچید
دهقان نگاه خویش به صحرا دوخت
صحرای خفته در غم و خاموشی
بر جنب و جوش زنده ی تابستان
پاییز داده رنگ فراموشی
یک روز گاو آهن و خرمن کوب
در کشتزار ، شور به پا می کرد
با جی جیر دانه ی گندم را
از ساقه های کاه جدا می کرد
یک سال انتظار پر از امید
پایان گرفت و کشته ثمر آورد
خون خورد و رنج برد ، ولی ، هیهات
شایان نبود آن چه به بر آورد
آفت افتاده بود به حاصل ، سخت
شاید گناه و معصیت افزون شد
گر این چنین نبود چه بود آخر ؟
آن سال های پر برکت چون شد ؟
مالک رسید و برد از او سهمی
وز بهر او چه ماند ؟ نمی داند
اما یقین بهموسم یخبندان
اهل و عیال ، گرسنه می ماند
گویند شهر چاره ی او دارد
در شهر کار هست و فراوان هست
آنجا کسی گرسنه و عریان نیست
غم نیست رنج نیست ولی نان هست
فردا سه رهنورد ، ره خود را
سوی امید گمشده پیمودند
این هر سه رهنورد اگر پرسی
دهقان و همسر و پسرش بودند
در پیش سر نوشت پر از ابهام
در پی ، غم گذشته ی محنت بار
شش پای پینه بسته ی بی پاپوش
می کوفت روی جاده ی ناهموار

AteNa
04-23-2007, 02:30 PM
هدیه ات ، ای دوست !‌دیشب تا سحر
ارم بود و با من راز گفت
بی زبان با صد زبان شیرین و گرم
قصه ها در گوش جانم بز گفت
قصه ها از آرزو های دراز
کز تباهی شان کسی آگه نشد
نقل ها از اشک ها کاندر خفا
جز نثار خک سر در ره نشد
من ، درین نقش و نگار دلفریب
رازتلخ زندگانی دیده ام
چشم های خسته از اندوه و رنج
چهره های استخوانی دیده ام
ددیه ام آن کارگاه تیره را
با فضای تنگ دود آلود او.
رنگ دارد نفرت آور دود او
درد دل ها ناله ها تک سرفه ها
همصدای تق تق ابزار کار
می کند برپا هیاهوی عجیب
سینه سوز و جانگداز و مرگبار
ددیه ام آن قطره ی خونی که ریخت
بر درخشان نقره یی از سینه یی
پاره یی دل بود و خونش کرده بود
بیم فردایی ،‌ غم دوشینه یی
سایه ی ترسی به چهری نقش بست
وای !‌ اگر دانند از بیماریم
کودکان را از کجا نانی برم
روزگار تنگی و بیکاریم ؟
دیده ام آن طفل کارآموز را
با رخ در کودکی پژمرده اش
گاه ، همچون اخگری سوزان شود
چهر از استاد سیلی خورده ا ش
اشک ریزد اشک دردی جانگداز
زان دو چشم چون دو الماس سیاه
بیم عمری زندگی با درد و رنج
می تراود زان توانفرسانگاه
آب و رنگ هدیه ات ای نازنین
از سرشک دیده و خون دل است
بازگرد و بازش از من بازگیر
زانکه بهر من قبولش مشکل است
گرچه بود این هدیه زیبا و ظریف
چشم ظاهر بین سیمین کور بود
وانچه را با چشم باطن دید او
آوخ آوخ ، از ظرافت دور بود

AteNa
04-23-2007, 02:31 PM
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
دختر رقاص تا به رقص در آمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
پولک زر بر پرند جامه ی او بود
پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
رقص به پایان رسید و باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند
گل به سر آن گل شکفته فشاندند
سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
دختر رقاص لیک چون شب پیشین
شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
شادی ی عشاق خسته را نپسندید
دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دلش شادمان دمی نتپیده
اوست که عمری چشانده باده ی لذت
خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
آه که باید ازین گروه ستمگر
داد دل زار و خسته را بستاند
شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
پای به زنجیر بسته را برهاند
بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه ی خون شما منم ، منم آری
گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
مستی ی او امشب از حساب فزون است
آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
باز خروشید دخترک که : بگویید
کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
پاسخ او زان گروه می زده این بود
از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند

Hamid_38
04-23-2007, 02:36 PM
فریاد شکسته

گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
کی گفتم آفت خرد و خوش من شوی ؟
فریاد را به سینه شکستم که خوشترست
آگه به دردم از لب خاموش من شوی
سوزد تنم در آتش تب ای خیال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی
بنگر به شمع سوخته از شام تا به صبح
تا باخبر ز حال شب دوش من شوی
ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی
شاید ز راه لطف ، خطا پوش من شوی
می نوشمت به عشق قسم ای شرنگ غم
کز دست او اگر برسی ،‌نوش من شوی
گر سر نهد به شانه ی من آفتاب من
ای آفتاب ،‌جلوه گر از دوش من شوی
سیمین ز درد کرده فراموش خویش را
اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟

Hamid_38
04-23-2007, 02:37 PM
نگاه تو

این نگاهی که آفتاب صفت
گرم و هستی ده و دل افروزست
باز در عین حال چون مهتاب
دلفریب و عمیق و مرموزست
لیک با این همه دل انگیزی
همچو تیز از چه روی دلدوزست ؟
با چنان دلکشی که می دانم
از نگاهت چرا گریزانم ؟
چشم های سیاه چون شب تو
بی خبر از همه جهانم کرد
حال گمگشتگان به شب دانی ؟
چشم های تو آن چنانم کرد
محو و سرگشته ی نگاه تو ام
این نگاهی که ناتوانم کرد
ناچشیده شراب مست شدم
بی خبر از هر آنچه هست شدم
چون زبان عاجز ایدت ز کلام
نگه از دیده ی سیاه کنی
رازهای نهان مستی و عشق
آشکارا به یک نگاه کنی
لب ببند از سخن که می ترسم
وقت گفتار اشتباه کنی
کی زبان تو این توان دارد ؟
چشم مست تو صد زبان دارد

AteNa
04-23-2007, 02:40 PM
نیمی از شب می گذشت و خواب را
ره نمی افتاد در چشم ترم
جانم از دردی شررزا می گداخت
خار و سوزن بود گفتی بسترم
بر سرشکم درد و غم می بست راه
می شکست اندر گلو فریاد من
بی خبر از رنج مادر ، خفته بود
در کنارم کودک نوزاد من
خیره گشتم لحظه یی بر چهره اش
بر لب و بر گونه و سیمای او
نقش یاران را کشیدم در خیال
تا مگر یابم یکی مانای او
شرمگین با خویش گفتم زیر لب
با چه کس گویم که این فرزند توست ؟
وز چه کس نالم که عمری رنج او
یادگار لحظه یی پیوند توست ؟
گر به دامان محبت گیرمش
همچو خود آلوده دامانش کنم
ننگ او هستم من و او ننگ من
ننگ را بهتر که پنهانش کنم
با چنین اندیشه ها برخاستم
جامه و قنداق نو پوشاندمش
بوسه یی بر چهر بی رنگش زدم
زان سپس با نام مینا خواندمش
ساعتی بگذشت و خود را یافتم
در گذرگاهش و در پشت دری
شسته روی چون گل فرزند را
با سرشک گرم چشمان تری
از صدای پای سنگینی فتاد
لرزه بر اندام من ، سیماب وار
طفل را افکندم و بگریختم
دل پر از غم ، شانه ها خالی ز بار
روز دیگر کودکی بازش خبر
می کشید از عمق جان فریاد را
داد می زد : ای ! فوق العاده ای
خوردن سگ ، کودک نوزاد را

AteNa
04-23-2007, 02:40 PM
بانگ برداشتم : آه دختر
وای ازین مایه بی بند و باری
بازگو ، سال از نیمه بگذشت
از چه با خود کتابی نداری ؟
می خرم ؟
کی ؟
همین روزها
آه
آه ازین مستی و سستی و خواب
معنی ی وهده های تو این است
نوشدارو پس از مرگ سهراب
از کتاب رفیقان دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و اینک
این تویی کاین چنین باز ماندی
دیده ی دختران بر وی افتاد
گرم از شعله ی خود پسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زینهمه دردمندی
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پر آب خود را
پا ،‌ پی پا نهاد و نهان کرد
پارگی های جوراب خود را
بر رخش از عرشق شبنم افتاد
چهره ی زرد او زردتر شد
گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک ، تر شد
اشک نه ، آن غرور شکسته
بی صدا ، گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش می کرد
آن چه دختر نمی گفت با من
چند گویی کتاب تو چون شد ؟
بگذر از من که من نان ندارم
حاصل از گفتن درد من چیست
دسترس چون به درمان ندارم ؟
خواستم تا به گوشش رسانم
ناله ی خود که : ای وای بر من
وای بر من ، چه نامهربانم
شرمگینم ببخشای بر من
نی تو تنها ز دردی روانسوز
روی رخسار خود گرد داری
اوستادی به غم خو گرفته
همچو خود صاحب درد داری
خواستم بوسمش چهر و گویم
ما ، دو زاییده ی رنجچ و دردیم
هر دو بر شاخه ی زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم
لیک دانستم آنجا که هستم
جای تعلیم و تدریس پندست
عجز و شوریدگی از معلم
در بر کودکان ناپسندست
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله ها را شکستم
دیده می سوخت از گرمی ی اشک
لیک بر اشک وی راه بستم
با همه درد و آشفتگی باز
چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست
در درونم چه محشر به پا بود

Hamid_38
04-23-2007, 02:43 PM
ایینه ی دل

مگر هنوز به خاطر ،‌ تو را خیال من است
که هر کجا به زبان تو شرح حال من است ؟
عجب ز اینه ی قلب تو ، که در آن نقش
ز بعد رفتن من ، باز هم خیال من است
رضا و مهر تو نارم که جام زهر فراق
برابر تو ، به از شربت وصال من است
رسید شعر تو و گوشم آشنایی داشت
به نغمه یی که ز مرغ شکسته بال من است
اگرچه سوخت چو پروانه بال تو ای دوست
چو شمع سوخته تا صبح نیز حال من است
شنیده ام که ز دوری ، هنوز رنجوری
اگر چه رنج و غمت مایه ی ملال من است
ولی نهفته نماند که ضمن دلتنگی
خوشم که باز به خاطر ،‌ تو را خیال من است

AteNa
04-23-2007, 02:44 PM
آرام بگیر طفل من ، آرام
وین شادی ی کودکانه را بس کن
بنگر که ز درد ، پیکرم فرسود
بیدردی بیکرانه را بس کن
آرام بگیر ،‌طفل من ،‌آرام
آففته و بی قرار و دلتنگم
دیوانه و گیج و مات و سرگردان
در ماتم دوستان یکرنگم
امروز دمی کنار من بنشین
بر سینه ی من بنه سر خود را
بازوی ظریف و خرد رابگشای
در بر بفشار مادر خود را
اشکش بزدا به نرمی انگشت
با دست ظریف خویش بنوازش
با دیده ی کنجکاو خود ، بنگر
بر دیده ی او ،‌ که دانی از رازش
ای کودک نازنین ، چنین روزی
اوراق کتاب عشق را کندند
اوراق کتاب عشق را آن روز
در آتش خشم وکینه افکندند
ای کودک نازنین ، چنین روزی
بس غنچه ی عشق و آرزو ، پژمرد
بس غنچه ی عشق و آرزو را باد
با خود به مزار ناشناسی برد
امروز هزار حیف !‌ حتی باد
یک لحظه شمیمشان نمی آرد
ای کودک نازنین ، نمی دانی
کاین درد به جان من ،چه سنگین است
می میرم و ناله بر نمی آرم
لب دوخته ام چه چاره جز این است ؟
این کینه که خوانده یی ز چشمانم
بر گیر و به قلب خویش بسپارش
از بود و نبود دهر این میراث
از من به تو می رسد .... نگهدارش

AteNa
04-23-2007, 02:44 PM
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
بازگو ، خفته در نگاه تو چیست ؟
چیست این اشتیاق سرکش و گنگ
در پس دیده ی سیاه تو چیست ؟
چیست این ؟ شعله یی ست گرمی بخش
چیست این ؟ آتشی ست جان افروز
چیست این ، اختری ست عالمتاب
چیست این ؟‌ اخگری ست محنت سوز
بر لبان درشت وحشی ی تو
گرچه نقشی ز خنده پیدا نیست
لیک در دیده ی تو لبخندی ست
که چو او ، هیچ خنده زیبا نیست
شوق دارد ،‌ چو خواهش عاشق
از لب یار شوخ دلبندش
شور دارد ، چو بوسه ی مادر
به رخ نازدانه فرزندش
آه ، ای ناشناس ناهمرنگ
نگهی سخت ‌آشنا داری
دل ما با هم است پیوسته
گرچه منزل زما جدا داری
آه ، ای ناشناس !‌ می دانم
که زبان مرا نمی دانی
لیک چون من که خواندم از نگهت
از رخم نقش مهر می خوانی

Hamid_38
04-23-2007, 02:53 PM
لبخند

بر لب یار شوخ دلبندم
خفته لبخند گرم زیبایی
خنده نه ، بر کتاب عشق و امید
هست دیباچه ی فریبایی
خنده نه دعوتی ست ،‌ عقل فریب
بهر آغوش آرزومندی
قصه ی محرمانه یی دارد
ز خوشی های وصل و پیوندی
چون شراب خنک به جام بلور
هوس انگیز و تشنگی افزاست
جام اول ز می نگشته تهی
جام های دوباره باید خواست
نقش یک خواهش است و می ریزد
زان لبان درشت افسون ریز
گرمی و لذتی به جان بخشد
همچو خورشید نیمه ی پاییز
پیش این خنده های مستی بخش
دامن عقل می دهم از دست
چه عجیب از خطا و لغزش من ؟
مست را لغزش و خطا بایست

AteNa
04-24-2007, 10:10 AM
وه !‌ که یک اهل دل نمی یابم
که به او شرح حال خود گویم
محرمی کو که ،‌ یک نفس ، با او
قصه ی پر ملال خود گویم ؟
هر چه سوی گذشته می نگرم
جز غم و رنج حاصلم نبود
چون به اینده چشم می دوزم
جز سیاهی مقابلم نبود
غمگساران محبتی !‌ که دگر
غم ز تن طاقت و توانم برد
طاقت و تاب و صبر و آرامش
همگی هیچ نیمه جانم برد
گاه گویم که : سر به کوه نهم
سیل آسا خروش بردارم
رشده ی عمر و زندگی ببرم
بار محنت ز دوش بردارم
کودکانم میان خاطره ها
پیش ایند و در برم گیرند
دست القت به گردنم بندند
بوسه ی مهر از سرم گیرند
پسرانم شکسته دل ،‌پرسند
کیست آخر ، پس از تو ، مادر ما ؟
که ز پستان مهر ، شیر نهد
بر لب شیرخوار خواهر ما ؟
کودکان عزیز و دلبندم
زندگانی مراست بار گران
لیک با منتش به دوش کشم
که نیفتد به شانه ی دگران

AteNa
04-24-2007, 10:11 AM
مرا امشب ای زن ،‌دمی همزبان شو
که تا قصه ی درد خود بازگویم
تو را گویم آن غم که با کس نگفتم
که گر راز گویم به همراز گویم
تو را دانم ای زن گر افتد گزندی
پناهی نداری مگر بازوانم
دریغا !‌ از این ماجرا شرمگینم
که خود بی پناهم که خود ناتوانم
چه دردی ست ، آوخ ، چه درد گرانی
پی لقمه یی نان ، به هر سو دویدن
بر نکسان دغل ایستادن
به پای فرومایه مردم خمیدن
بسا روزگاران که طی شد ز عمرم
که با خون دل خنده بر لب نهادم
دریغا که با سفلگی خو گرفتم
ز بس سفلگان را به پای اوفتادم
رییس است او کارمندویم من
غلط رفت ! من بنده ی پست اویم
که غیر از خطایش صوابی نبینم
که غیر از رضایش رضایی نجویم
ندانم خطا ، باز ، از من چه سر زد
که امروز بار دگر خشمگین شد
ز جا جست ناگه خروشان و جوشان
دو چشمش پر از خون رخش پر ز چین شد
چنان ناسزا گفت کز خویش رفتم
پریشان شدم زان همه هرزه گویی
به نرمی نگاهی به هر سو فکندم
گرینده از بیم آبرویی
نهانی ز رحم و ز رقت نشانی
به چشمان یاران همکار دیدم
سراپای من شعله ی خشم و کین شد
ز دل ناله یی آتشین برکشیدم
لبم باز شد تا به فریاد گویم
چه نازی که این منصب و پایه داری؟
از آن در چنین پایه یی استواری
که از پستی و سفلگی مایه داری
کدامین هنر داری از من فزونتر
مگردزدی و ژاژخایی و پستی ؟
ترا گر نبود این هنرها که گفتم
نبودی در این پایه کامروز هستی
ولی زان همه گفته ها برنیامد
ز لبهای خشکم مگر دود آهی
که دانسته بودم که نان خواهد از من
زن خسته ی ،‌ کودک بی گناهی
چو دل بسته بودم بدین زندگانی
ز آزادی و بی نیازی گسستم
فرومایگی بین که طبع غنی را
به پای فرومایه مردم شکستم
کنون بهرت آورده ام نان چه نانی
ز خواری و از بندگی حاصل من
خورش گر ندارد مکن ناسپاسی
که آغشته ، ای زن !‌ به خون دل من

AteNa
04-24-2007, 10:11 AM
مرکبی از توانگری مغرور
آفتی شد به جان طفلی خرد
طفل در زیر چرخ سنگینش
جان به جان آفرین خویش سپرد
پدر و مادر فقیرش را
خلق از این ماجرا خبر دادند
آن دو بدبخت روزگار سیاه
شیون و آهو ناله سر دادند
مادر از جانگدازی آن داغ
بر سر نعش طفل رفت از هوش
خشک شد اشک دیدگان پدر
خیره در طفل ماند ،‌ لال و خموش
وان توانگر پیام داد چنین
که : به در شما دوا بخشم
غرق خون شد اگر چه طفل شما
غم چه دارید ؟ خون بها بخشم
ئای از این سفلگان که اندیشند
زر به هر درد بی دواست ،‌ دوا
زر به همراه داغ می بخشند
داغ را زر ، دوا کجاست ، کجا ؟
بار اول ،‌ جواب آن پیغام
بود پیدا که غیر عصیان نیست
لیک معلوم شد ضعیفان را
پنجه با زورمند ، آسان نیست
عاقبت خون بها قبول افتاد
زانکه جز آن چه رفت ، چاره نبود
که به رد عطیه و انعام
طفل را هستی ی دوباره نبود
روزی آن داغدیده مادر را
دوستی بی خبر ز یار و دیار
فارغ از ماجرای محنت دوست
آمد از بهر پرسش و دیدار
نگهی خیره ، هر طرف ،‌ افکند
خانه را با گذشته کرد قیاس
با گلیمی اتاق زینت داشت
روی در بود پرده یی کرباس
در زوایای فقر ، این ثروت
سخت در چشم زن بعید آمد
نگهش زیرکانه می پرسید
کاین تجمل چسان پدید آمد ؟
مادر داغدیده گفتی خواند
که چه پرسش به دیدگان زن است
کرد دیوانه وار ناله و گفت
وای !‌این خون بهای طفل من است

AteNa
04-24-2007, 10:15 AM
سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بند بر دست و مهر بر لب داشت
در نگاه غمین دردآمیز
گله ها از سیاهی شب داشت
سال ها پیش از این ، فرشته ی من
بود نالان میان پنجه ی دیو
پیکرش نیلگون ز داغ و درفش
چهره اش خسته از شکنجه ی دیو
دیو ، بی رحم و خشمگین ،‌او را
نیزه در سینه و گلو کرده
مشتی از خون او به لب برده
پوزه ی خود در آن فرو کرده
زوزه از سرخوشی برآورده
که درین خون ، چه نشئه ی مستی ست
وه ، که این خون گرم و سرخ ،‌ مرا
راحت جان و مایه ی هستی ست
زان ستم های سخت طاقت سوز
خون آزادگان به جوش آمد
ملتی کینه جوی و خشم آلود
تیغ بگرفت و در خروش آمد
مردمی ، بند صبر بگسسته
صف کشیدند پیش دشمن خویش
تا سر اهرمن به خک افتد
ای بسا سر جدا شد از تن خویش
نوجوان جان سپرد ومادر او
جامه ی صبر خویش چک نکرد
پدرش اشک غم ز دیده نریخت
بر سر از درد و رنج خک نکرد
همسرش چهره را به پنجه نخست
ناشکیبا نشد ز دوری ی دوست
زانکه دانسته بود کاین همه رنج
پی آزادی فرشته ی اوست
اینک اینجا فتاده لاشه ی دیو
ناله از فرط ضعف بر نکشد
لیک زنهار !‌ ای جوانمردان
که دگر دیو تازه سر نکشد

AteNa
04-24-2007, 10:21 AM
به زیبنده و نازنین کودکی
پلیدان نکس نظر دوختند
ربودند او را به افسون و رنگ
به نکس تر از خویش بفروختند
پدر رنج برد و به هر سوی گشت
ز گمگشته اما نشانی ندید
ببارید مادر بسی خون ز چشم
بسی جامه از تاب دوری درید
بر این داستان روزگاری گذشت
پژوهیدن و جستن از یاد رفت
که خویشان گمگشته پنداشتند
که آن نوگل تازه بر باد رفت
در آن ناامیدی در آمد کسی
که دارم ز گمگشته کودک نشان
بتابید از این مژده از نو فروغ
به غمخانه ی تیره ی خامشان
پدر ، شادمان ،‌ همره رهنما
شتابان به دیدار کودک دوید
به بیغوله یی دید فرزند را
چه دیدن !‌ که ای کاش هرگز ندید
پسر ، لیک چون دختران ، دلفریب
دو رخ پرز گلگونه ، چون دلبران
دو لب بوسه جوی و ز نخ بوسه بخش
دو گیسو فروهشته چون دختران
پسر را نگه بر پدر اوفتاد
در آن تیره روزی پدر را شناخت
برافروخت رخسارش از تاب شرم
ولی آشنایی هویدا نساخت
پدر را مگر خوار و ننگین نخواست
که بر خورد او با پدر سرد بود
نگاهش ، ولی داستان ها سرود
که جانسوز ، از نغمه ی درد بود
مرا تا برقصم بر نکسان
به مشت و به سیلی فرو کوفتند
مرا ،‌ تا بخوانم به بزم خسان
به دشنام و تندی برآشوفتند
به خون دلم ، بر رخ زدند
که سوی فرومایگان رو کنم
مرا خار کردند بستر ، مگر
به همبستری با خسان خو کنم
پدر خواند افسانه ی درد را
ز چشمان افسانه پرداز او
دلش خون شد از رنج آن داستان
که انجام او بود ،‌ آغاز او
به او مهر او گفت :‌ چهرش ببوس
از این دام ننگین ، رهاییش ده
دگر باره بیگانه اش کن ز بند
به آزادگی آشناییش ده
به او خشم او گفت :‌ خونش بریز
که این مایه ی زردی ی روی توست
گواهت به پستی بر دشمنان
همین کودک روسبی خوی توست
پدر خسته جان ،‌ شرمگین ،‌ دردمند
نه یارای مهر و نه پروای خشم
نبینند تا اشک اندوه او
بتابید روی و بگرداند چشم
پسر را همان گونه بر جا نهاد
وز آنجا غمش را به همراه برد
به آن رهنما گفت : فرزند من
نه این است .... او دیرگاهی ست ... مرد

AteNa
04-24-2007, 10:32 AM
همراز من !‌ ز ناله ی خود هر چند
چشم تو را نخفته نمی خواهم
یک امشبم ببخش که یک امشب
نالیدن نهفته نمی خواهم
بر مرغ شب ز ناله ی جانسوزم
امشب طریق ناله بیاموزم
تب ، ای تب !‌ از چه شعله کشی در من ؟
آتش به خرمنم ز چه اندازی؟
شب ،‌ ای شب !‌ از سیاهی تو آوخ
من رنگ بازم و تو نمی بازی
مردم ز درد ، رنجه مرا بس کن
بس کن دگر ، شکنجه مرا بس کن
عمری به سر رسید ، سراسر رنج
حاصل ز عمر رفته چه دارم ؟ هیچ
امشب اگر دو دیده فرو بندم
از بهرکودکان چه گذارم ، هیچ
این شوخ چشم دختر گل پیکر
فردا که را خطاب کند مادر ؟
راز درون تیره ی من داند
این سایه یی که بر رخ دیوار است
این سایه ی من است و به خود پیچد
او هم ، چو من ،‌ دریغ که بیما است
آن پنجه های خشک ، چه وحشت زاست
وان گیسوی پریش ، چه نازیباست
پاشدیه ام به خک و ، نمی دانم
شیرین شراب جام چه کس بودم
بس ‌آرزو که در دل من پژمرد
آهنگ ناتمام چه کس بودم ؟
در عالمی ز نغمه ی پر دردم
آشوب دردخیز به پا کردم
حسرت نمی برم که چرا جانم
سرمست از شراب نگاهی نیست
یا از چه روی ، این دل غمگین را
الفت به دیدگان سیاهی نیست
شد خک ، این شرار و به دل افسرد
وان خک را نسیم به یغما برد
زین رنج می برم که چرا چون من
محکگوم این نظام فراوان است
بندی که من به گردن خود دارم
دیگر سرش به گردن ایشان است
آری !‌ به بند بسته بسی هستیم
از دام غم نرسته بسی هستیم
همبندی های خسته و رنجورم
پوسیدنی است بند شما ، دانم
فردا گل امید بروید باز
در قلب دردمند شما ،‌ دانم
گیرم درخت رنگ خزان گیرد
تا ریشه هست ، ساقه نمی میرد

AteNa
10-26-2007, 03:18 PM
ای مرد! یار بوده ام و یاورت شدم
شیرین نگار بوده و شیرین ترت شدم
بی من نبود اوج فلک سینه سای تو
پرواز پیش گیر که بال و پرت شدم
یک عمر همسر تو شدم، لیک در مجاز؛
اینکه حقیقت است اگر همسرت شدم
هم دوش نیز هستم و هم گام و هم طریق
تنها گمان مدار که هم بسترت شدم
بی من ترا، قسم به خدا، زندگی نبود
جان عزیز بودم و در پیکرت شدم
یک دست بوده ای تو و یک دست بی صداست
دست دگر به پیکر نام آوردت شدم
بیرون ز خانه، همره و همگام استوار
در خانه، غمگسار و نوازشگرت شدم
دیگر تو در مبارزه بی یار نیستی
یار ظریف و یاور سیمین برت شدم.

AteNa
10-26-2007, 03:18 PM
از میان خبرها
آبشار بلند، چون مسوک
تن به دندان صخره ها می زد
رشته های سپید سیمینش
بر تن صخره ها جلا می زد
سنگ ها چون شکسته دندان ها:
نامرتب، سیاه، افتاده
بستر آبشار، چون دهنی
از غریبی به زجر جان داده
ماه چون شمع بی فروغ عزا
دشت چون مرده خفته در نورش
مرده شو بود و دمبدم می ریخت
بر تن دشت، گـَرد کافورش
رود مجروح وار، در بستر
گریه می کرد و ناله سر می داد
محتضروار، پیچ و تاب تنش
گویی از مردنش خبر می داد
در دل سخت کوه، مردی چند
در پی صخره یی گران کندن
سنگشان سخت و کارشان سنگین
کوه کندن نه... بلکه جان کندن
نه همه روز بلکه شب ها نیز
کوه کاویده سنگ ساییده
هر کجا بازمانده بیل و کلنگ
ناخن و مشت و چنگ ساییده
کارْ بسیار و مزدْ بی مقدار
نه فراخورد کارشان پاداش
به تمنّای نان بی خورشی
روز در التهاب و شب به تلاش
در دل کوه، کنده دالانی
سخت بی انتها و سخت دراز
تا از آن ره، گروه رهگذارن
سوی دریا برند راه به ناز
لیک ایام، سفله کیشی کرد
کوه لرزید و صخره ها افتاد
چند فریاد و بعد... خاموشی
زندگی مُرد و از صدا افتاد
چند پیکر، شکسته سینه و سر
خکشان تخت و سنگ بالین بود
مرده ریگی که ماند از آنان
کاسه و کوزه ی سفالین بود

AteNa
10-26-2007, 03:19 PM
تا شکستِ ‌قانون ِ زن شکن
آه، ای پیک، پیک شادی بخش!
نامه آورده ای ز همسر من
نامه از او، که روزگاری داشت
سایه ی لطف و مهر بر سر من
نامه از اوست، او که از تن او
بسترم گرم بود و رؤیایی
او که از بوسه بر رخم می زد
نقش صدگونه عشق و شیدایی
او که می گفت: «دوستت دارم»
او که می گفت: «نگسلم پیوند»
او که می گفت: «با وفای توأم»
او که می گفت: «نشکنم سوگند»
نامه از اوست، او که رفت و شکست
عهد و پیمان مهر و یاری را
او که در گوش دیگران سر داد
نغمه ی عشق و بیقراری را
او که آگه نشد که همسر او
از کجا می خورد، چه می پوشد
او که آگه نشد که کودک او
خون ز پستان رنج می نوشد
نامه از اوست، او که سوی رهش
با ز هم چشم انتظار من است
آه! می بخشمش که با همه عیب
پدر طفل شیرخوار من است
نامه از اوست، ای خدا! از اوست
بی وفا بر سر وفا آمد
او که بیجا ز کوی یاران رفت
عاقبت آمد و به جا آمد
می تپد دل درون سینه ی من
نامه را وکنم؟ بگو... چه کنم؟
نامه واشد ببوسمش یا نه؟
با خط دلفریب او چه کنم؟
چه؟ در این نامه چیست؟ هان! این چیست؟
وای... فرمان افتراق من است
مهر واخوردگی، خط بطلان
بر من و هستیم، طلاق من است.

AteNa
10-26-2007, 03:19 PM
آمدی و آمدی و آمدی
نرم گشودی در کاشانه را
خنده به لب؟ بوسه طلب شوخ چشم
شیفته کردی دل دیوانه را
سایه صفت آمدی و بیقرار
خفت سراپای تو در بسترم
نرگس من بودی و جای تو شد
جام بلورین دو چشم ترم
یک شرر از مجمر لب های تو
جست و سراپای مرا سوخت... سوخت
بوسه ی دیگر ز لبت غنچه کرد
غنچه ی لب های مرا دوخت... دوخت
گرمی ی ِ آغوش ترا می چشید
اطلس سیمابی ی ِ اندام من
عطر نفس های ترا می مکید
مخمل گیسوی سیه فام من
مست ز خود رفتم و باز آمدم
دیده ی من دید که تر دامنم
عشق تو را یافت که چون خون شرم
از همه سو ریخته بر دامنم
رعد خروشید و زمین ها گداخت
کلبه ی تاریک، دهان باز کرد
سینه ی من ساز نواساز شد
نغمه ی نشنیده یی آغاز کرد
رقص کنان پیکر اهریمنی
جست و برافشاند سر و پای و دست
خنده ی او تندر توفنده شد
در دل خاموشی و ظلمت شکست
نعره برآورد که دیدی چه خوب
خرمن پرهیز ترا سوختم؟
شعله ی شهوت شدم و بی دریغ
عشق دل انگیز ترا سوختم؟
دیده ی من باز شد و بازتر
دیدمت آنگاه که شیطان تویی!
در پس آن چهره ی اهریمنی
با رخ افروخته پنهان تویی!
ناله برآمد ز دلم کای دریغ
از تو چنین تر شده دامان من؟
وای خدایا ز پی سرزنش
رقص کنان آمده شیطان من...

AteNa
10-26-2007, 03:20 PM
خدایا چوبه ی دار است جسمم
چه پیکر ها به بالایم درآویخت
چه آتش ها به خاموشی گرایید
چه گرمی ها که با سردی در آمیخت
چه دل ها کز هوس می سوخت پنهان
چو با من آشنا شد سرد شد، مُرد
بَرَم هر نغمه ی شیرین که خواندند
به گوشم ناله یی از درد شد، مُرد
دو چشمم مستی ی ِ مینای می داشت
چه سود آخر به کس جامی نبخشید
لبم آشفتگان دربدر را
ندانم از چه فرجامی نبخشید؟
چه شب ها مرغکان در نور مهتاب
نوای شادی از دل برکشیدند
سحر سرمست غوغای شب دوش
به سوی دشت و صحرا پر کشیدند
من آزرده تنها خفته بودم
به چشمم اشک و بر لب هام آهی
کنارم دفتری همچون دلم ریش
به تشویش شب دوشم گواهی
تن من چوب دار عشق ها بود
هوس ها را به پای مرگ بردم
اگر کس بوسه از لب های من خواست
گلویش را به بند غم فشردم
خدایا در سکوت صبحدم باز
به بندم بینوایی اوفتاده
ز ما بر سنگفرش جاده ها باز
به نرمی سایه هایی اوفتاده
خدایا چوب دارم، کاش ناگاه
به طوفان بلایی می شکستم
مرا ای دوستان یک شب بسوزید
که من از خویشتن در بیم هستم.

Tabassom
11-20-2007, 03:25 PM
ترسم چو باز ایی و پرسم ز عشق خویش
گویی چو شور مستیم از سر پرید و رفت
سیمین! اگر چه رفت و تو تنها شدی ولیک
این بس که در دلت شرری آفرید و رفت.


گزیده ای از شعر// شهاب طلایی