View Full Version : حافظ
Ehsane1366
01-22-2006, 08:58 AM
دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد
به زیر آن درختی رو که او گلهای تر دارد
نه هر کلکی شکر دارد نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد نه هر بحری گوهر دارد
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
بنال ای بلبل مستان
میان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
اثر دارد اثر دارد اثر دارد اثر دارد
به بوی نافه ای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش آی چه خون افتاده در دلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنان هایل
کجا دانند کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
الا یا ایها الساقی ادرکاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
Sati_soot
01-22-2006, 09:04 AM
سرحلقه رندان جهان حضرت حافظ عليه الرحمه
Samirra
01-23-2006, 04:46 AM
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را
از این خوش تر نمی گیرد
خدایا رحمی ای منعم
که درویش سر کویت
دری دیگر نمی داند
رهی دیگر نمی گیرد
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رواست او از راه دیگر اید
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را
از این خوشتر نمی گیرد
Samirra
01-23-2006, 04:46 AM
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشای
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو
حافظ متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
Samirra
01-23-2006, 04:47 AM
چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
نفس ببوی خوشش مشکبار خواهم کرد
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثار خاک ره آن نگار خواهم کرد
صبا کجاست که این جان خون گرفته چو گل
فدای نکهت گیسوی یار خواهم کرد
چو شمع صبحدمم شد ز مهر او روشن
که عمر در سر این کار و بار خواهم کرد
به یاد چشم تو خود را خراب خواهم کرد
بنای عهد قدیم استوار خواهم کرد
نفاق و زرق نبخشد صفای دل حافظ
طریق رندی و عشق اختیار خواهم کرد
*BaBak*
01-26-2006, 01:47 PM
شربتي از لب لعلش نچشيديم و برفت
روي مه پيکر او سير نديديم و برفت
گويي از صحبت ما نيک به تنگ آمده بود
بار بر بست و به گردش نرسيديم و برفت
بس که ما فاتحه و حسرزيماني خوانديم
وز پي اش سوره اخلاص دميديم و برفت
عشوه مي داد که از کوي ارادت نروم
ديدي آخر که چنين عشوه خريديم و برفت
همچو حافظ همه شب ناله و زاري کرديم
کاي دريغا به وداعش نرسيديم و برفت..
Hamid_38
07-20-2006, 06:11 AM
اگر آن طایر قدسی ز درم بازآیداگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
دارم امید بر این اشک چو باران که دگر
آن که تاج سر من خاک کف پایش بود
خواهم اندر عقبش رفت به یاران عزیز
گر نثار قدم یار گرامی نکنم
کوس نودولتی از بام سعادت بزنم
مانعش غلغل چنگ است وشکرخواب صبوح
آرزومند رخ شاه چو ماهم حافظ
عمر بگذشته به پیرانه سرم بازآید
برق دولت که برفت از نظرم بازآید
از خدا میطلبم تا به سرم بازآید
شخصم ار بازنیاید خبرم بازآید
گوهر جان به چه کار دگرم بازآید
گر ببینم که مه نوسفرم بازآید
ور نه گر بشنود آه سحرم بازآید
همتی تا به سلامت ز درم بازآید
Liliyome sefid
07-20-2006, 07:05 AM
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در این کار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از کرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هرمی لعل کزان دست بلورین ستدیم
اب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز اید و جاوید گرفتار بماند
Hamid_38
07-20-2006, 07:18 AM
هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وانکه این کار ندانست در این کار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
صوفیان واستدند از کرومی همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
هرمی لعل کزان دست بلورین ستدیم
اب حسرت شد و در چشم گهر بار بماند
جز دل من کز ازل تا به ابد عاشق رفت
جاودان کس نشنیدیم که در کار بماند
گشت بیمار که چون چشم تو گردد نرگس
شیوه تو نشدش حاصل و بیمار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا میپوشید
خرقه رهن می و مطرب شد و زنار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در درو دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که باز اید و جاوید گرفتار بماند
=D> =D> =D> @};- @};- @};- :M26: :M26: :M26: سپاس
KHATEREH
07-20-2006, 07:19 AM
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و نا ولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
Hamseda
07-20-2006, 01:33 PM
دست دعا برآرم
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
محراب ابرویت بنما تا سحرگهی
دست دعا برآرم و در گردن آرمت
گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی
صد گونه جادوئی بکنم تا بیارمت
خواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیب
بیمار بازپرس که در انتظارمت
صد جوی آب بسته ام از دیده برکنار
بر بوی تخم مهر که در دل بکارمت
خونم بریخت وز غم عشقم خلاص داد
منت پذیر غمزه ی خنجر گذارمت
می گریم و مرادم ازین چشم اشکبار
تخم محبت است که دردل بکارمت
بارم ده از کرم بر خود تا بسوز دل
در پات دمبدم گهر از دیده بارمت
حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع تست
فی الجمله می کنی و فرو می گذارمت
...
Hamid_38
07-20-2006, 02:07 PM
%%- در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم @};-
Kiarash
07-20-2006, 02:23 PM
ahsant liliyoom jan :D
Nemayan
07-20-2006, 09:05 PM
هر آنكه جانب اهل وفا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاي
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
سر و زر و دل وجانم فداي آن ياري
كه حق صحبت مهر ووفا نگه دارد
غبار راه گذارت كجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد
Tanha
07-20-2006, 09:06 PM
دوش خواب ميخانه ديدم
بقيش را بلد نيستم ....
Kiarash
07-20-2006, 09:59 PM
مستی ام درده منو دوا نمیکنه ( تکراری یه لامپم خاموش میشه :d)
Nemayan
07-20-2006, 10:12 PM
اي فروغ ماه حسن از روي رخشان شما
آبروي خوبي از چاه زنخدان شما
عزم ديدار تو دارد جان بر لب آمده
باز گردد يا برآيد چيست فرمان شما؟
كس به دور نرگست طرفي نبست از عافيت
به كه نفروشند مستوري به مستان شما
با صبا همراه بفرست از رخت گلدسته اي
بو كه بويي بشنويم از خاك بستان شما
دور دار از خاك وخون دامن چو بر مابگذري
كاندرين ره كشته بسيارند قربان شما %%-
Hamid_38
07-22-2006, 10:54 AM
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
دلی که با سر زلفین او قراری داد
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
بدان امید که آن شهسوار بازآید
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
Hamseda
07-22-2006, 03:58 PM
رواق منظر چشم من آشیانه ی توست
کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست
علاجضعف دل ما به لب حوالت کن
که آن مففرح یاقوت در خزانه ی توست
من آن نی ام که دهم نقد دل به هر شوخی
در خزانه به مفهر تو و نشانه ی توست.
Hamid_38
07-23-2006, 07:46 AM
%%- جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
هلال عید در ابروی یار باید دید
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید@};-
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
شبم به روی تو روشن چو روز میگردید
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید
Hamseda
07-23-2006, 03:22 PM
معاشران! ـ گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید.
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نوز
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور باده برافروز
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان
Hamseda
07-23-2006, 03:23 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به
Hamseda
07-23-2006, 03:24 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
مات
Hamseda
07-23-2006, 03:24 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما د
Hamseda
07-23-2006, 03:24 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله
Hamseda
07-23-2006, 03:24 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس
Hamseda
07-23-2006, 03:25 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ
Hamseda
07-23-2006, 03:25 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ا
Hamseda
07-23-2006, 03:25 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ایم
ای
Hamseda
07-23-2006, 03:25 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ایم
ای بی خبر
Hamseda
07-23-2006, 03:25 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت
Hamseda
07-23-2006, 03:26 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شفربف
Hamseda
07-23-2006, 03:26 PM
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
ما در پیاله عکس رفخ یار دیده ایم
ای بی خبر ز لذت شفربف مدام
Hamid_38
07-26-2006, 02:32 PM
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
معاشران ز حریف شبانه یاد آرید
به وقت سرخوشی از آه و ناله عشاق
چو لطف باده کند جلوه در رخ ساقی
چو در میان مراد آورید دست امید
سمند دولت اگر چند سرکشیده رود
نمیخورید زمانی غم وفاداران
به وجه مرحمت ای ساکنان صدر جلال
حقوق بندگی مخلصانه یاد آرید
به صوت و نغمه چنگ و چغانه یاد آرید
ز عاشقان به سرود و ترانه یاد آرید
ز عهد صحبت ما در میانه یاد آرید
ز همرهان به سر تازیانه یاد آرید
ز بیوفایی دور زمانه یاد آرید
ز روی حافظ و این آستانه یاد آرید
Hamid_38
07-27-2006, 06:25 AM
بیا که رایت منصور پادشاه رسید
جمال بخت ز روی ظفر نقاب انداخت
سپهر دور خوش اکنون کند که ماه آمد
ز قاطعان طریق این زمان شوند ایمن
عزیز مصر به رغم برادران غیور
کجاست صوفی دجال فعل ملحدشکل
صبا بگو که چهها بر سرم در این غم عشق
ز شوق روی تو شاها بدین اسیر فراق
مرو به خواب که حافظ به بارگاه قبول
نوید فتح و بشارت به مهر و ماه رسید
کمال عدل به فریاد دادخواه رسید
جهان به کام دل اکنون رسد که شاه رسید
قوافل دل و دانش که مرد راه رسید
ز قعر چاه برآمد به اوج ماه رسید
بگو بسوز که مهدی دین پناه رسید
ز آتش دل سوزان و دود آه رسید
همان رسید کز آتش به برگ کاه رسید
ز ورد نیم شب و درس صبحگاه رسید
Hamid_38
07-29-2006, 12:40 PM
معاشران گره از زلف یار باز کنید
معاشران گره از زلف یار باز کنید
حضور خلوت انس است و دوستان جمعند
رباب و چنگ به بانگ بلند میگویند
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
نخست موعظه پیر صحبت این حرف است
هرآن کسی که دراین حلقه نیست زنده به عشق
وگر طلب کند انعامی از شما حافظ
شبی خوش است بدین قصهاش دراز کنید
و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید
که گوش هوش به پیغام اهل راز کنید
گر اعتماد بر الطاف کارساز کنید
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
حوالتش به لب یار دلنواز کنید
Nemayan
07-29-2006, 09:26 PM
اي شاهد قدسي كه كشد بند نقابت ؟
وي مرغ بهشتي كه دهد دانه وآبت؟
خوابم بشد از ديده در اين فكر جگر سوز
كاغوش كه شد منزل آسايش وخوابت؟
درويش نميپرسي وترسم كه نباشد
انديشه آمرزش وپرواي ثوابت
هر ناله وفرياد كه كردم نشنيدي
پيداست نگارا كه بلند است جنابت %%-
Hamid_38
07-31-2006, 11:26 AM
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار
به شکر آن که شکفتی به کام بخت ای گل
حریف عشق تو بودم چو ماه نو بودی
جهان وهر چه دراو هست سهل ومختصر است
کنون که چشمه قند است لعل نوشینت
مکارم تو به آفاق میبرد شاعر
چو ذکر خیر طلب میکنی سخن این است
غبار غم برود حال خوش شود حافظ
وز او به عاشق بیدل خبر دریغ مدار
نسیم وصل ز مرغ سحر دریغ مدار
کنون که ماه تمامی نظر دریغ مدار
ز اهل معرفت این مختصر دریغ مدار
سخن بگوی و ز طوطی شکر دریغ مدار
از او وظیفه و زاد سفر دریغ مدار
که در بهای سخن سیم و زر دریغ مدار
تو آب دیده از این رهگذر دریغ مدار
Hamid_38
08-01-2006, 02:38 PM
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نكرد
ياد حريف شهر و رفيق سفر نكرد
يا بخت من طريق مروت فرو گذاشت
يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نكرد
شوخي نكن كه مرغ دل بي قرار من
سوداي دام عاشقي از سر به در نكرد
هر كس كه ديد روي تو بوسيد چشم من
كاري كه كرد ديده من بي نظر نكرد
حافظ
Aria gorizan
08-01-2006, 02:59 PM
chon man gedaye bi neshan moshkel bovad yari chenan
soltan koja yeshe nahan ba rende bazari kond
@};- @};- @};-
Nemayan
08-01-2006, 10:51 PM
دوش مي آمد ورخساره برافروخته بود
تا كجا باز دل غمزده اي سوخته بود
رسم عاشق كشي وشيوۀ شهر آشوبي
جامه اي بود كه بر قامت او دوخته بود
كفر زلفش ره دين ميزد وآن سنگين دل
در پي اش مشعلي از چهره برافروخته بود
گر چه ميگفت كه زارت بكشم ميديدم
كه نهانش نظري با من دلسوخته بود
Hamid_38
08-02-2006, 02:41 PM
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
شمهای از نفحات نفس یار بیار
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
Ali Agha
08-02-2006, 08:00 PM
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است
طمع خام بين که قصه فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است
شب قدری چنين عزيز و شريف
با تو تا روز خفتنم هوس است
وه که دردانهای چنين نازک
در شب تار سفتنم هوس است
ای صبا امشبم مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است
از برای شرف به نوک مژه
خاک راه تو رفتنم هوس است
همچو حافظ به رغم مدعيان
شعر رندانه گفتنم هوس است
Hamid_38
08-03-2006, 12:58 PM
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
ای شاه حسن چشم به حال گدا فکن
خوش میکنم به باده مشکین مشام جان
سر خدا که عارف سالک به کس نگفت
یا رب کجاست محرم رازی که یک زمان
اینش سزا نبود دل حق گزار من
محروم اگر شدم ز سر کوی او چه شد
ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند
ما باده زیر خرقه نه امروز میخوریم
ما می به بانگ چنگ نه امروز میکشیم
پند حکیم محض صواب است و عین خیر
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
از یار آشنا سخن آشنا شنید
کاین گوش بس حکایت شاه و گدا شنید
کز دلق پوش صومعه بوی ریا شنید
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید
دل شرح آن دهد که چه گفت و چهها شنید
کز غمگسار خود سخن ناسزا شنید
از گلشن زمانه که بوی وفا شنید
کان کس که گفت قصه ما هم ز ما شنید
صد بار پیر میکده این ماجرا شنید
بس دور شد که گنبد چرخ این صدا شنید
فرخنده آن کسی که به سمع رضا شنید
دربند آن مباش که نشنید یا شنید
Hamid_38
08-05-2006, 01:41 PM
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
دوش میگفت به مژگان درازت بکشم
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
مزد اگر میطلبی طاعت استاد ببر
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر
Hamid_38
08-05-2006, 02:37 PM
شب وصل است و طی شد نامه هجر
شب وصل است و طی شد نامه هجر
دلا در عاشقی ثابت قدم باش
من از رندی نخواهم کرد توبه
برآی ای صبح روشن دل خدا را
دلم رفت و ندیدم روی دلدار
وفا خواهی جفاکش باش حافظ
سلام فیه حتی مطلع الفجر
که در این ره نباشد کار بی اجر
و لو آذیتنی بالهجر و الحجر
که بس تاریک میبینم شب هجر
فغان از این تطاول آه از این زجر
فان الربح و الخسران فی التجر
Hamid_38
08-06-2006, 07:39 AM
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
در هر طرف که ز خیل حوادث کمینگهیست
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
روز فراق را که نهد در شمار عمر
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
Nemayan
08-06-2006, 10:14 PM
فكر بلبل همه آنست كه گل شد يارش
گل در انديشه كه چون عشوه كند در كارش
دلربايي همه آن نيست كه عاشق بكشند
خواجه آنست كه باشد غم خدمتكارش
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش
صحبت عافيتت گر چه خوش افتاد اي دل
جانب عشق عزيز است فرو مگذارش
دل حافظ كه به ديدار تو خوگر شده بود
ناز پرورد وصال است مجو آزارش
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و نا ولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
دادا منم اینو چند جا گفتم:M26:
خداییش حافظ رو خدا رحمت کنه@};-
Hamid_38
08-07-2006, 12:49 PM
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
از دست غیبت تو شکایت نمیکنم
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
حافظ شکایت از غم هجران چه میکنی
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
با بلبلان بیدل شیدا مکن غرور
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
ما را غم نگار بود مایه سرور
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور
Hamid_38
08-09-2006, 07:55 AM
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
ز وصل روی جوانان تمتعی بردار
نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی
معاشری خوش و رودی بساز میخواهم
بر آن سرم که ننوشم می و گنه نکنم
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند
چو لاله در قدحم ریز ساقیا می و مشک
بیار ساغر در خوشاب ای ساقی
به عزم توبه نهادم قدح ز کف صد بار
می دوساله و محبوب چارده ساله
دل رمیده ما را که پیش میگیرد
حدیث توبه در این بزمگه مگو حافظ
هر آن چه ناصح مشفق بگویدت بپذیر
که در کمینگه عمر است مکر عالم پیر
که این متاع قلیل است و آن عطای کثیر
که درد خویش بگویم به ناله بم و زیر
اگر موافق تدبیر من شود تقدیر
گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
که نقش خال نگارم نمیرود ز ضمیر
حسود گو کرم آصفی ببین و بمیر
ولی کرشمه ساقی نمیکند تقصیر
همین بس است مرا صحبت صغیر و کبیر
خبر دهید به مجنون خسته از زنجیر
که ساقیان کمان ابرویت زنند به تیر
Hamid_38
08-12-2006, 01:53 PM
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
منم که دیده به دیدار دوست کردم باز
نیازمند بلا گو رخ از غبار مشوی
ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل
طهارت ار نه به خون جگر کند عاشق
در این مقام مجازی بجز پیاله مگیر
به نیم بوسه دعایی بخر ز اهل دلی
فکند زمزمه عشق در حجاز و عراق
چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز
که کیمیای مراد است خاک کوی نیاز
که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز
به قول مفتی عشقش درست نیست نماز
در این سراچه بازیچه غیر عشق مباز
که کید دشمنت از جان و جسم دارد باز
نوای بانگ غزلهای حافظ از شیراز
Hamid_38
08-20-2006, 01:06 PM
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس
منزل سلمی که بادش هر دم از ما صد سلام
محمل جانان ببوس آن گه به زاری عرضه دار
من که قول ناصحان را خواندمی قول رباب
عشرت شبگیر کن می نوش کاندر راه عشق
عشقبازی کار بازی نیست ای دل سر بباز
دل به رغبت میسپاردجان به چشم مست یار
طوطیان در شکرستان کامرانی میکنند
نام حافظ گر برآید بر زبان کلک دوست
بوسه زن بر خاک آن وادی و مشکین کن نفس
پرصدای ساربانان بینی و بانگ جرس
کز فراقت سوختم ای مهربان فریاد رس
گوشمالی دیدم از هجران که اینم پند بس
شب روان را آشناییهاست با میر عسس
زان که گوی عشق نتوان زد به چوگان هوس
گر چه هشیاران ندادند اختیار خود به کس
واز تحسر دست بر سر میزند مسکین مگس
از جناب حضرت شاهم بس است این ملتمس
Hamid_38
08-21-2006, 03:49 PM
http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/poet07.jpg (http://www.behtarinkala.com/??4ir)
Hamid_38
08-24-2006, 08:53 AM
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
ای سرو ناز حسن که خوش میروی به ناز
فرخنده باد طلعت خوبت که در ازل
آن را که بوی عنبر زلف تو آرزوست
پروانه را ز شمع بود سوز دل ولی
صوفی که بی تو توبه ز می کرده بود دوش
از طعنه رقیب نگردد عیار من
دل کز طواف کعبه کویت وقوف یافت
هردم به خون دیده چه حاجت وضوچو نیست
چون باده باز بر سر خم رفت کف زنان
عشاق را به ناز تو هر لحظه صد نیاز
ببریدهاند بر قد سروت قبای ناز
چون عود گو بر آتش سودا بسوز و ساز
بی شمع عارض تو دلم را بود گداز
بشکست عهد چون در میخانه دید باز
چون زر اگر برند مرا در دهان گاز
از شوق آن حریم ندارد سر حجاز
بی طاق ابروی تو نماز مرا جواز
حافظ که دوش از لب ساقی شنید راز
Hamid_38
08-27-2006, 08:51 AM
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
به دور لاله قدح گیر و بیریا میباش
نگویمت که همه ساله می پرستی کن
چو پیر سالک عشقت به می حواله کند
گرت هواست که چون جم به سرغیب رسی
چو غنچه گر چه فروبستگیست کار جهان
وفا مجوی ز کس ور سخن نمیشنوی
مرید طاعت بیگانگان مشو حافظ
به بوی گل نفسی همدم صبا میباش
سه ماه می خور و نه ماه پارسا میباش
بنوش و منتظر رحمت خدا میباش
بیا و همدم جام جهان نما میباش
تو همچو باد بهاری گره گشا میباش
به هرزه طالب سیمرغ و کیمیا میباش
ولی معاشر رندان پارسا میباش
Hamid_38
08-28-2006, 01:38 PM
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش
شکنج زلف پریشان به دست باد مده
گرت هواست که با خضر همنشین باشی
زبور عشق نوازی نه کار هر مرغیست
طریق خدمت و آیین بندگی کردن
دگر به صید حرم تیغ برمکش زنهار
تو شمع انجمنی یک زبان و یک دل شو
کمال دلبری و حسن در نظربازیست
خموش حافظ و از جور یار ناله مکن
حریف خانه و گرمابه و گلستان باش
مگو که خاطر عشاق گو پریشان باش
نهان ز چشم سکندر چو آب حیوان باش
بیا و نوگل این بلبل غزل خوان باش
خدای را که رها کن به ما و سلطان باش
و از آن که با دل ما کردهای پشیمان باش
خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
به شیوه نظر از نادران دوران باش
تو را که گفت که در روی خوب حیران باش
Hamid_38
08-29-2006, 11:17 AM
فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش
دلربایی همه آن نیست که عاشق بکشند
جای آن است که خون موج زند در دل لعل
بلبل از فیض گل آموخت سخن ور نه نبود
ای که در کوچه معشوقه ما میگذری
آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست
صحبت عافیتت گر چه خوش افتاد ای دل
صوفی سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
دل حافظ که به دیدار تو خوگر شده بود
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
خواجه آن است که باشد غم خدمتگارش
زین تغابن که خزف میشکند بازارش
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
بر حذر باش که سر میشکند دیوارش
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
جانب عشق عزیز است فرومگذارش
به دو جام دگر آشفته شود دستارش
نازپرورد وصال است مجو آزارش
Nemayan
08-29-2006, 09:41 PM
اي پيك راستان خبر يار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو
ما محرمان خلوت انسيم غم مخور
با يار آشنا سخن آشنا بگو
هر كس كه گفت خاك در دوست توتياست
گو اين سخن معاينه در چشم ما بگو
هر چند ما بديم تو مارا بدان مگير
شاهانه ماجراي گناه گدا بگو
جان پرورست قصۀ ارباب معرفت
رمزي برو بپرس حديثي بيا بگو
حافظ گرت به مجلس اوراه ميدهند
مي نوش و ترك زرق زبهر خدا بگو
Nemayan
08-29-2006, 11:12 PM
دو يار زيرك و از بادۀ كهن دو مني
فراغتي و كتابي و گوشۀ چمني
من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم
اگر چه در پي ام افتند هر دم انجمني
بيا كه رونق اين كارگاه كم نشود
به زهد همچو تويي يا به فسق همچو مني
به صبر كوش تو اي دل كه حق رها نكند
چنين عزيز نگيني به دست اهرمني
مزاج دهر تبه شددراين بلا حافظ
كجاست فكر حكيمي و راي برهمني
Masieh
08-30-2006, 02:13 AM
sadiya marde nekonam namirad hargez
agar ham mord ......................hafeza
KHATEREH
08-30-2006, 05:04 AM
الا يا ايها الساقي ادر كاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
Hamid_38
08-30-2006, 12:05 PM
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
ای دل اندربند زلفش از پریشانی منال
رند عالم سوز را با مصلحت بینی چه کار
تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام
نازها زان نرگس مستانهاش باید کشید
ساقیا در گردش ساغر تعلل تا به چند
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
بر جفای خار هجران صبر بلبل بایدش
مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
کار ملک است آن که تدبیر و تامل بایدش
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
هر که روی یاسمین و جعد سنبل بایدش
این دل شوریده تا آن جعد و کاکل بایدش
دور چون با عاشقان افتد تسلسل بایدش
عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش
Hamid_38
08-31-2006, 11:05 AM
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورش
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بودزورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
کمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظ
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
که من پیمودم این صحرانه بهرام است ونه گورش
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
ولیکن خنده میآید بدین بازوی بی زورش
Hamid_38
09-03-2006, 08:54 AM
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
میسپارم به تو از چشم حسود چمنش
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
جای دلهای عزیز است به هم برمزنش
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
سفله آن مست که باشد خبر ازخویشتنش
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
Hamid_38
09-05-2006, 11:19 AM
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
شد آن که اهل نظر بر کناره میرفتند
به صوت چنگ بگوییم آن حکایتها
شراب خانگی ترس محتسب خورده
زکوی میکده دوشش به دوش میبردند
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
محل نور تجلیست رای انور شاه
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
که از نهفتن آن دیگ سینه میزد جوش
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
امام شهر که سجاده میکشید به دوش
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش
Hamid_38
10-03-2006, 11:12 AM
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع
وان گهم درداد جامی کز فروغش بر فلک
با دل خونین لب خندان بیاور همچو جام
تا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنوی
گوش کن پند ای پسر و از بهر دنیا غم مخور
در حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنید
بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست
ساقیا می ده که رندیهای حافظ فهم کرد
و از شما پنهان نشاید کرد سر می فروش
سخت میگردد جهان بر مردمان سختکوش
زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش
نی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروش
گوش نامحرم نباشد جای پیغام سروش
گفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوش
زان که آن جا جمله اعضا چشم باید بود و گوش
یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش
آصف صاحب قران جرم بخش عیب پوش
Hamid_38
10-11-2006, 11:34 AM
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع
برکشد آینه از جیب افق چرخ و در آن
در زوایای طربخانه جمشید فلک
چنگ در غلغله آید که کجا شد منکر
وضع دوران بنگر ساغر عشرت برگیر
طره شاهد دنیی همه بند است و فریب
عمر خسرو طلب ار نفع جهان میخواهی
مظهر لطف ازل روشنی چشم امل
شمع خاور فکند بر همه اطراف شعاع
بنماید رخ گیتی به هزاران انواع
ارغنون ساز کند زهره به آهنگ سماع
جام در قهقهه آید که کجا شد مناع
که به هر حالتی این است بهین اوضاع
عارفان بر سر این رشته نجویند نزاع
که وجودیست عطابخش کریم نفاع
جامع علم وعمل جان جهان شاه شجاع
Hamid_38
10-12-2006, 06:24 AM
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
به جلوه گل سوری نگاه میکردم
چنان به حسن و جوانی خویشتن مغرور
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم
زبان کشیده چو تیغی به سرزنش سوسن
یکی چو باده پرستان صراحی اندر دست
نشاط و عیش و جوانی چو گل غنیمت دان
که تا چو بلبل بیدل کنم علاج دماغ
که بود در شب تیره به روشنی چو چراغ
که داشت از دل بلبل هزار گونه فراغ
نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
دهان گشاده شقایق چو مردم ایغاغ
یکی چو ساقی مستان به کف گرفته ایاغ
که حافظا نبود بر رسول غیر بلاغ
Hamid_38
10-22-2006, 07:11 AM
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
صلاح ما همه دام ره است و من زین بحث
بود که یار نرنجد ز ما به خلق کریم
ز خون که رفت شب دوش از سراچه چشم
رواست نرگس مست ار فکند سر در پیش
تویی که خوبتری ز آفتاب و شکر خدا
حجاب ظلمت از آن بست آب خضر که گشت
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل
نیم ز شاهد و ساقی به هیچ باب خجل
که از سوال ملولیم و از جواب خجل
شدیم در نظر ره روان خواب خجل
که شد ز شیوه آن چشم پرعتاب خجل
که نیستم ز تو در روی آفتاب خجل
ز شعر حافظ و آن طبع همچو آب خجل
Hamseda
10-23-2006, 10:52 PM
ای شام ز کوی ما گذر کن
وی صبح بحال ما نظر کن
از ظلمت شب تنم بفرسود
يـارب شب ظلمتم سحر کن
ای باد سحر بگوی با يـار
خود را بر تيغ او سپر کن
گر کفشته شوم به داغ هجرت
بر کفشته ی خويـشتن نظر کن
حافظ اگرت هوای وصلست
برخيز هلا و ترک سر کن
از زلف کمانکشش بپرهيز
وز ناوک غمزه اش حذر کن
چون يــار سر وفا ندارد
از دست جفای او سفر کن
ای دل چو نمی رسی به مقصود
دم درکش و قصه مختصر کن
Nemayan
10-24-2006, 10:39 PM
عيد است و آخر گل و ياران در انتظار
ساقي به روي شاه ببين ماه و مي بيار
دل بر گرفته بودم از ايام گل ولي
كاري بكرد همت پاكان روزه دار
جز نقد جان به دست ندارم شراب كو ؟
كان نيز بر كرشمه ساقي كنم نثار
گر فوت شد سحور چه نقصان ؟ صبوح هست
از مي كنند روزه گشا طالبان يار
مي خور به شعر بنده كه زيبي دگر دهد
جام مرصع تو بدين در شاهوار
حافظ چو رفت روزه وگل نيز ميرود
ناچار باده نوش كه از دست رفت كار
Hamid_38
10-28-2006, 08:33 AM
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
ساقی شکردهان و مطرب شیرین سخن
شاهدی از لطف و پاکی رشک آب زندگی
بزمگاهی دل نشان چون قصر فردوس برین
صف نشینان نیکخواه و پیشکاران باادب
باده گلرنگ تلخ تیز خوش خوار سبک
غمزه ساقی به یغمای خرد آهخته تیغ
نکته دانی بذله گو چون حافظ شیرین سخن
هر که این عشرت نخواهد خوشدلی بر وی تباه
مجلس انس و حریف همدم و شرب مدام
همنشینی نیک کردار و ندیمی نیک نام
دلبری در حسن و خوبی غیرت ماه تمام
گلشنی پیرامنش چون روضه دارالسلام
دوستداران صاحب اسرار و حریفان دوستکام
نقلش از لعل نگار و نقلش از یاقوت خام
زلف جانان از برای صید دل گسترده دام
بخشش آموزی جهان افروز چون حاجی قوام
وان که این مجلس نجوید زندگی بر وی حرام
Hamid_38
11-01-2006, 07:42 AM
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
هر نکتهای که گفتم در وصف آن شمایل
تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول
حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید
گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم
دل دادهام به یاری شوخی کشی نگاری
در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت
از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم
ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است
هر کو شنید گفتا لله در قائل
آخر بسوخت جانم در کسب این فضایل
از شافعی نپرسند امثال این مسائل
گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل
مرضیه السجایا محموده الخصائل
و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مایل
و از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زایل
یا رب ببینم آن را در گردنت حمایل
Hamid_38
11-02-2006, 06:01 AM
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست
هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت
عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم
می خورکه عاشقی نه به کسب است و اختیار
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
دورم به صورت از در دولتسرای تو
حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم
تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم
کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم
در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم
Hamid_38
11-06-2006, 10:09 AM
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تا کی
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
تو خوش میباش با حافظ برو گو خصم جان میده
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
Hamid_38
11-07-2006, 07:39 AM
سالها پیروی مذهب رندان کردم
سالها پیروی مذهب رندان کردم
من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه
سایهای بر دل ریشم فکن ای گنج روان
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون
در خلاف آمد عادت بطلب کام که من
نقش مستوری و مستی نه به دست من وتوست
دارم از لطف ازل جنت فردوس طمع
این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت
صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ
گر به دیوان غزل صدرنشینم چه عجب
تا به فتوی خرد حرص به زندان کردم
قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم
که من این خانه به سودای تو ویران کردم
میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
آن چه سلطان ازل گفت بکن آن کردم
گر چه دربانی میخانه فراوان کردم
اجر صبریست که در کلبه احزان کردم
هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم
سالها بندگی صاحب دیوان کردم
Hamid_38
11-08-2006, 07:10 AM
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
دیشب به سیل اشک ره خواب میزدم
ابروی یار در نظر و خرقه سوخته
هر مرغ فکر کز سر شاخ سخن بجست
روی نگار در نظرم جلوه مینمود
چشمم به روی ساقی وگوشم به قول چنگ
نقش خیال روی تو تا وقت صبحدم
ساقی به صوت این غزلم کاسه میگرفت
خوش بود وقت حافظ و فال مراد و کام
نقشی به یاد خط تو بر آب میزدم
جامی به یاد گوشه محراب میزدم
بازش ز طره تو به مضراب میزدم
وز دور بوسه بر رخ مهتاب میزدم
فالی به چشم وگوش دراین باب میزدم
بر کارگاه دیده بیخواب میزدم
میگفتم این سرود و می ناب میزدم
بر نام عمر و دولت احباب میزدم
Hamid_38
11-21-2006, 05:10 AM
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
کمان ابرویت را گو بزن تیر
غم گیتی گر از پایم درآرد
برآی ای آفتاب صبح امید
به فریادم رس ای پیر خرابات
به گیسوی تو خوردم دوش سوگند
بسوز این خرقه تقوا تو حافظ
وگر تیرم زند منت پذیرم
که پیش دست و بازویت بمیرم
بجز ساغر که باشد دستگیرم
که در دست شب هجران اسیرم
به یک جرعه جوانم کن که پیرم
که من از پای تو سر بر نگیرم
که گر آتش شوم در وی نگیرم
Farshiid
11-21-2006, 05:15 AM
hamid agha mishe begid ina ro chetori mishe khond mer30 mamanon
Hamid_38
11-21-2006, 05:26 AM
hamid agha mishe begid ina ro chetori mishe khond mer30 mamanon
( سركار مي گزاري) يكي بالا يكي پايين:cowboy:
Farshiid
11-21-2006, 05:49 AM
na jane khodam akhe khondam mani nadad
bhar hal mer30
Baran e Del
11-21-2006, 05:19 PM
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
یا حق...
Hamid_38
11-30-2006, 10:12 AM
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
مهر بر لب زده خون میخورم و خاموشم
تو مرا بین که در این کار به جان میکوشم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
این قدرهست که گه گه قدحی می نوشم
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
پردهای بر سر صد عیب نهان میپوشم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم
Hamid_38
12-02-2006, 10:50 AM
چل سال بیش رفت که من لاف میزنم
چل سال بیش رفت که من لاف میزنم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
در شان من به دردکشی ظن بد مبر
شهباز دست پادشهم این چه حالت است
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
پیوسته صدر مصطبهها بود مسکنم
کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
کز یاد بردهاند هوای نشیمنم
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
شد منت مواهب او طوق گردنم
Hamid_38
12-03-2006, 11:37 AM
عمریست تامن درطلب هرروز گامی میزنم
عمریست تامن درطلب هرروز گامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
گلبانگ عشق ازهر طرف برخوش خرامی میزنم
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم
این آه خون افشان که من هرصبح و شامی میزنم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم
به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات
******
بخواست جام مي و گفت عيب پوشيدن
Hamseda
12-04-2006, 11:24 PM
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
ای درد توام درمان در بستر بیماری
وی یا توام مونس در گوشه ی تنهایی
حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد
شادی ت مبارک باد ای عاشق شیدایی
Arvin
12-07-2006, 09:56 AM
صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
تا بکی در غم تو ناله شبگیر کنم
دل دیوانه از آن شد که نصیحت شنود
مگرش هم زسر زلف تو زنجیر کنم
آنچه در مدت هجر تو کشیدم هیهات
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجا لی که سراسر همه تقریر کنم
Hamid_38
12-10-2006, 05:46 AM
حاشا که من به موسم گل ترک می کنمحاشا که من به موسم گل ترک می کنم
مطرب کجاست تا همه محصول زهد و علم
از قیل و قال مدرسه حالی دلم گرفت
کی بود در زمانه وفا جام می بیار
از نامه سیاه نترسم که روز حشر
کو پیک صبح تا گلههای شب فراق
این جان عاریت که به حافظ سپرد دوست
من لاف عقل میزنم این کار کی کنم
در کار چنگ و بربط و آواز نی کنم
یک چند نیز خدمت معشوق و می کنم
تا من حکایت جم و کاووس کی کنم
با فیض لطف او صد از این نامه طی کنم
با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
روزی رخش ببینم و تسلیم وی کنم
Arvin
12-10-2006, 02:40 PM
دیده دریا کنم صبر به صحرا فکنم
وندرین کار دل خویش بدریا فکنم
از دل تنگ کنه کار برآرم آهی
کاتش آندر کنه آدم وحوا فکنم
Hamid_38
12-13-2006, 09:55 AM
صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم**** به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
در میخانه ام بگشا که هیچ از خانقه نگشود ***** گرت باور بود ورنه سخن این بود و ما گفتیم
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن ****** بلایی کز حبیب آمد هزارش مرحبا گفتیم
قدت گفتم که شمشاد است و بس خجلت سار آورد *** که این نسبت چرا کردیم و این بهتان چرا گفتیم
اگر بر من نبخشایی پشیمانی خوری آخر ******* به خاطر دار این معنی که در خدمت کجا گفتیم
جگر چون نافه ام خون گشت و کم زنیم نمی باید ***** جزای آن که با زلف سخن از چین خطا گفتیم
تو آتش گشتی ای حافظ ولی با یار در نگرفت ******* زبد عهدی گل گوی حکایت با صبا گفتیم
(http://www.iranmatch.org/blogs/green1356)
Hamid_38
12-14-2006, 07:29 AM
گرمی فروش حاجت رندان روا کند --*-- ایزد گنه ببخشد و دفع بلا کند
ساقی بجام عدل بده باده تا گدا --*-- غیرت نیاورد که جهان پر بلا کند
Hamid_38
12-16-2006, 12:01 PM
گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینمگرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم
شراب تلخ صوفی سوز بنیادم بخواهد برد
مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز
لبت شکر به مستان داد و چشمت می به میخواران
چو هر خاکی که باد آورد فیضی برد از انعامت
نه هر کو نقش نظمی زد کلامش دلپذیر افتد
اگر باور نمیداری رو از صورتگر چین پرس
وفاداری و حق گویی نه کار هر کسی باشد
رموز مستی و رندی ز من بشنو نه از واعظ
ز جام وصل مینوشم ز باغ عیش گل چینم
لبم بر لب نه ای ساقی و بستان جان شیرینم
سخن با ماه میگویم پری در خواب میبینم
منم کز غایت حرمان نه با آنم نه با اینم
ز حال بنده یاد آور که خدمتگار دیرینم
تذرو طرفه من گیرم که چالاک است شاهینم
که مانی نسخه میخواهد ز نوک کلک مشکینم
غلام آصف ثانی جلال الحق و الدینم
که با جام و قدح هر دم ندیم ماه و پروینم
Hamid_38
12-23-2006, 01:04 PM
خرم آن روز کز این منزل ویران برومخرم آن روز کز این منزل ویران بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تازیان را غم احوال گران باران نیست
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
به هواداری آن سرو خرامان بروم
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
همره کوکبه آصف دوران بروم
Hamseda
12-30-2006, 11:29 PM
معاشران! ـ گره از زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصلتش دراز کنید
میان عاشق و معضوق فرق بسیار است
چو یار ناز نماید شما نیاز کنید
Hamid_38
01-06-2007, 08:44 AM
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم
نذر و فتوح صومعه در وجه مینهیم
فردا اگر نه روضه رضوان به ما دهند
بیرون جهیم سرخوش و از بزم صوفیان
عشرت کنیم ور نه به حسرت کشندمان
سر خدا که در تتق غیب منزویست
کو جلوهای ز ابروی او تا چو ماه نو
حافظ نه حد ماست چنین لافها زدن
وین نقش زرق را خط بطلان به سر کشیم
دلق ریا به آب خرابات برکشیم
غلمان ز روضه حور ز جنت به درکشیم
غارت کنیم باده و شاهد به بر کشیم
روزی که رخت جان به جهانی دگر کشیم
مستانهاش نقاب ز رخسار برکشیم
گوی سپهر در خم چوگان زر کشیم
پای از گلیم خویش چرا بیشتر کشیم
Negar Heidarzade
01-11-2007, 12:01 PM
از دیده خون دل همه بر روی ما رود
بر روی ما ز دیده چه گویم چها رود
ما در درون سینه هوایی نهفته ایم
بر باد اگر رود دل ما زان هوارود
بر خاک راه یار نهادیم روی خوش
بر روی ما رواست اگر آشنا رود
سیل است آب دیده و بر هر که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود
ما را به آب دبده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سر کویش چرا رود
خورشید خاوری کند از رشک جامه چاک
گر ماه مهر پرور من در قبا رود
حافظ به کوی میکده دایم به صدق دل
چون صوفیان صومعه دار از صفا رود
Kouresh
01-12-2007, 12:44 AM
من از آن که گردم به مستی هلاک
به آیین مستان بریدم به خاک
Hamid_38
01-20-2007, 01:57 PM
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
دل آزرده ما را به نسیمی بنواز
ماه و خورشید به منزل چو به امر تو رسند
دیدهها در طلب لعل یمانی خون شد
برو ای طایر میمون همایون آثار
سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات
آن که بودی وطنش دیده حافظ یا رب
وان سهی سرو خرامان به چمن بازرسان
یعنی آن جان ز تن رفته به تن بازرسان
یار مه روی مرا نیز به من بازرسان
یا رب آن کوکب رخشان به یمن بازرسان
پیش عنقا سخن زاغ و زغن بازرسان
بشنو ای پیک خبرگیر و سخن بازرسان
به مرادش ز غریبی به وطن بازرسان
Hamid_38
01-21-2007, 01:16 PM
خدا را کم نشین با خرقه پوشان
خدا را کم نشین با خرقه پوشان
در این خرقه بسی آلودگی هست
در این صوفی وشان دردی ندیدم
تو نازک طبعی و طاقت نیاری
چو مستم کردهای مستور منشین
بیا و از غبن این سالوسیان بین
ز دلگرمی حافظ بر حذر باش
رخ از رندان بیسامان مپوشان
خوشا وقت قبای می فروشان
که صافی باد عیش دردنوشان
گرانیهای مشتی دلق پوشان
چو نوشم دادهای زهرم منوشان
صراحی خون دل و بربط خروشان
که دارد سینهای چون دیگ جوشان
Hamid_38
01-21-2007, 02:26 PM
حافظ
تولد
سال تولد : در فاصله سالـهـاي 712 تا 727 هـجري شمسي
محـل تولد : شيراز
نام در زمان تولد : شمس الدين محـمد
خـانواده
تخـلص : حـافـظ (منظور کـسي است که قـرآن را از بر مي خواند. گـفـته
شده حافظ به 14 شيوهً مخـتـلف قرآن مي خوانده است).
نام پـدر : بـها الدين
تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود
تعـداد فرزند : يک
تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با يار و معـشوقه اش " شاخ نـبات " ازدواج کرد.
حوادث مهـم زندگـي حافظ
دوران جـواني : با شنـيدن تـلاوت آيات قرآن بوسيله پـدرش، آن را به حافـظه سپرد.
در ضمن اينکه بسياري از آثـار بزرگـان ادب را، هـمچـون سعـدي، عـطار، نظامي
و مولوي را حـفظ کرده بود. بعـد از مرگ پـدر که ذغـال فروش بود، حافظ به اتـفاق مادر،
نزد عـموي خود ( که نامش سعـدي بود ) رفـتـند. سپس مدتي در پرده دوزي و خـميرگـيري
در نانوايي به کار مشغـول شد.
بـيست و يک سالگي : به هـنگام تحـويل نان در محـلهً اعـيان شيراز با دخـتري زيـبا رو به نام
" شاخ نـبات " آشنا شد. تعـدادي از شعـرهـايش نيز خـطاب به اوست. براي آن که به
وصال محـبوب خـود برسد، چـهـل شبانه روز بر مزار باباکـوهـي شب زنده داري کـرد
تا به خـواسته اش دست يابد.
بـيست تا سي سالگـي : در دربار شاه ابواسحـاق ايـنجو حـضور يافت و آوازه شهـرتـش
شيـراز را فرا گـرفت. اينجو که خـود اهـل ذوق و شعـر بود، مـقام حافظ را بس گرامي
داشت و حافظ نيز او را بمدح گـفت. مشخـصهً شعـر حافظ در اين دوره رمانيتم است.
امير مبارزالدين محـمد با شکـست ابواسحـاق به قدرت رسيد و حافظ را از مقام و منـصبـش
برکـنار و از تدريس عـلوم قـرآني نيز محـروم کـرد. در اين دوره حافظ به سرودن اشعـا
اعـتراض آميز سياسي روي آورد.
سي و هـشت سالگـي : شاه شجاع پـسر مبارزالدين محـمد، پدرش را خـلع کـرد
و دوباره حافظ را به مقام و مرتـبت پـيشين خـود بازگـرداند. حافظ کـه از تجـربهً
روزگار عـبرت گـرفته بود، به سرودن اشعـار روحـاني و اخـلاقي روي آورد
اوايل 40 سالگـي : حـافظ عـليرغـم مقام و جايگـاهـش در دربار شاه شجـاع
از حق گـويي و انصاف بدور نبود و بدليل صراحت و حق طلبي گاه به دردسر مي افـتاد.
چـهـل و هـشت سالگـي : حافظ براي حـفظ جان و امـنيت شيراز را ترک گـفت،
و به اصـفهـان نـقـل مکـان کرد. در شعـرهـاي اين دوره، دلتـنگي و ناراحـتي
حـافظ از دوري از شاخ نـبات و شهـر شيراز و عـطار شيرازي منعـکـس شده است.
پـنجاه و دو سالگـي : حافظ به دعـوت شاه شـجاع به تـبعـيد خـود خـواسته پايان داد
و به شـيراز بازگـشت و دوباره مقام و رتـبهً پـيشين خـود را در مراکـز عـلـوم ديـني بازيافت.
شـصت سالگـي : براي آنکـه به خـداي خـود نـزديکـتر شود، چـهـل شبانه روز به زاري
و تضرع پـرداخت؛ و صبح روز چـهـلم به محـضر عـطار شيرازي رفت و با نوشيدن
جامي از دست او به مراد خـود رسيد.
وفات حافظ
حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـي در شيراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلي،
در کـنار نهـر رکن آباد شيراز به خـاک سپـردند، محـلي که امروزه به نام حافظيه خـوانده
مي شود. روحـانيون مـتعـصب و قـشري زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئين اسلام
کـفن و دفـن کـنند، ولي حـمايت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامي
در شيراز شد. چاره انديـشيدند، که براي حـل مـشکـل به ديوان حافظ تـفاًل زنـند، که
نـتيجه آن اين بيت شد :
قدم دريغ مدار که جـنازه حافظ
که گـر چـه غـرق گـناهـست مي رود بهـشت
حافظ در کـلام بزرگـان
گـوته : حافظ در شعـر خويش حـقيقت غـير قابل انکـار را به شيـوه اي محـو ناشدني بـيان کرده
است. حافظ يگانه و بي نظير است.
امرسون : حافظ هـمواره از اين که در جايگـاهي نامناسب و ناجـور قرارش دهـند ابا داشت،
از هـيچ چـيز در بـيم و هـراس نـبود. حافظ ماوراء را مي ديد، و ديدش نافـذ بود. او تـنها انساني
است که من آرزوي ديدارش را دارم و دلم مي خـواست جاي او مي بودم.
ادوارد فـيتـز جـرالد : حافظ بهـترين آهـنگـساز واژه هاست.
گـرترود بل : گـويي چـشم بـصيرت حافظ، آنچـنان نافذ و تـيزبـين است که به قـلمروهـايي
از تـفـکر و انديشه اي سر مي کشد، که حتي نسل هاي بعـد از ورود به آن مـمنوع شده اند.
آربريچ : حافظ در نگـاه هـموطنانش، هـمان جايگـاه و مرتـبتي را دارد که شـکسپـير
براي ما، و شايسته مطالعـه دقيق ماست.
Hamid_38
01-22-2007, 04:35 PM
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
سرم خوش است و به بانگ بلند میگویم
عبوس زهد به وجه خمار ننشیند
شدم فسانه به سرگشتگی و ابروی دوست
گرم نه پیر مغان در به روی بگشاید
مکن در این چمنم سرزنش به خودرویی
تو خانقاه و خرابات در میانه مبین
غبار راه طلب کیمیای بهروزیست
ز شوق نرگس مست بلندبالایی
بیار می که به فتوی حافظ از دل پاک
که من نسیم حیات از پیاله میجویم
مرید خرقه دردی کشان خوش خویم
کشید در خم چوگان خویش چون گویم
کدام در بزنم چاره از کجا جویم
چنان که پرورشم میدهند میرویم
خدا گواه که هر جا که هست با اویم
غلام دولت آن خاک عنبرین بویم
چو لاله با قدح افتاده بر لب جویم
غبار زرق به فیض قدح فروشویم
Khanomy
01-22-2007, 05:19 PM
هزار شکر که ديدم به کام خويشت باز
ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز گفت و گوی رقيب
که نيست سينه ارباب کينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغنيست
من آن نيم که از اين عشقبازی آيم باز
چه گويمت که ز سوز درون چه میبينم
ز اشک پرس حکايت که من نيم غماز
چه فتنه بود که مشاطه قضا انگيخت
که کرد نرگس مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس که مجلس منور است به دوست
گرت چو شمع جفايی رسد بسوز و بساز
غرض کرشمه حسن است ور نه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزل سرايی ناهيد صرفهای نبرد
در آن مقام که حافظ برآورد آواز
Varzi
03-24-2007, 06:01 PM
بشنو این نکته که خود از غم ازاده کنی
خون خوری گرطلب روزی ننهاده کنی
آخر الامر گل کوزه گران خواهی شد
حالیا فکر سبوکن که پرازباده کنی
گرازآن آدمیانی که بعشتت هوس است
عیش باآدمی چندپری زاده کنی
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف
مگراسباب بزرگی همه آماده کنی
کارخود گربه کرم باز گذاری حافظ
ای بسا عیش که بابخت خداداده کنی
AteNa
03-27-2007, 11:25 AM
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندران ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب
مستحق بودم و اینها به زکاتم دادند
هاتف آنروز بمن مژده ی این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
AteNa
03-27-2007, 11:26 AM
چندانکه گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
یارب امان ده تا بازبینند
چشم محبان روی حبیبان
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
عاشق چه نالی گر وصل خواهی
خون بایدت خورد در گاه و بیگاه
آیین تقوا ما نیز دانیم
اما چه چاره با بخت گمراه
چندانکه گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
یارب امان ده تا بازبینند
چشم محبان روی حبیبان
جانا چه گویم شرح فراقت
چشمی و صد نم جانی و صد آه
مهر تو عکسی بر ما نیفکند
آیینه رویا آه از دلت آه
گر تیغ بارد در کوی آن ماه
گردن نهادیم الحکم لله
شوق لبت برد از یاد حافظ
درس شبانه ورد سحرگاه
چندانکه گفتم غم با طبیبان
درمان نکردند مسکین غریبان
یارب امان ده تا بازبینند
چشم محبان روی حبیبان
AteNa
03-27-2007, 11:31 AM
عشق تو نهال حیرت آمد وصل تو کمال حیرت آمد
بس غرقه حال وصل کخر هم بر سر حال حیرت آمد
یک دل بنما که در ره او بر چهره نه خال حیرت آمد
نه وصل بماند و نه واصل آن جا که خیال حیرت آمد
از هر طرفی که گوش کردم آواز سال حیرت آمد
شد منهزم از کمال عزت آن را که جلال حیرت آمد
سر تا قدم وجود حافظ در عشق نهال حیرت آمد
AteNa
03-27-2007, 11:32 AM
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت
گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد
گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید
گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید
گفتا که شب رو است او از راه دیگر آید
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید
گفتا مگوی با کس تا وقت آن درآید
گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سر آید
AteNa
03-27-2007, 11:34 AM
برو به کار خود ای واعظ این چه فریادست
مرا فتاد دل از ره تو را چه افتادست
میان او که خدا آفریده است از هیچ
دقیقهایست که هیچ آفریده نگشادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
به کام تا نرساند مرا لبش چون نای
نصیحت همه عالم به گوش من بادست
گدای کوی تو از هشت خلد مستغنیست
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
دلا منال ز بیداد و جور یار که یار
تو را نصیب همین کرد و این از آن دادست
برو فسانه مخوان و فسون مدم حافظ
کز این فسانه و افسون مرا بسی یادست
AteNa
03-27-2007, 11:34 AM
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
ناموس عشق و رونق عشاق میبرند
عیب جوان و سرزنش پیر میکنند
جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطل در این خیال که اکسیر میکنند
گویند رمز عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتیست که تقریر میکنند
ما از برون در شده مغرور صد فریب
تا خود درون پرده چه تدبیر میکنند
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر میکنند
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید
خوبان در این معامله تقصیر میکنند
قومی به جد و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر میکنند
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانهایست که تغییر میکنند
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر میکنند
AteNa
03-27-2007, 11:37 AM
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
مخمور آن دو چشمم ساقی کجاست جامی
بیمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی
در انتظار رویت ما و امید روزی
در عشوه وصالت ما و خیال و خوابی
در انتظار رویت ما و امید روزی
وز چشمه ی لبانت ما و خیال و خوابی
شد حلقه قامت ما تا بعد از این رقیبان
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
Sarvenaz
04-03-2007, 07:33 AM
دست از طلب ندارم تا کام من براید
یا تن رسد به جانان یا جان ز تن دراید
Arvin
04-07-2007, 03:48 PM
درم از یار است ودرمان نیز هم
دل فدای اوشدو جان نیز هم
این که میگویند آن خوشترزحسن
یار ما این داردو آن نیز هم
داستان در پرده میگویم ولی
گفته خواهد شد به دستان نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست
گفتمت پیدا وپنهان نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما
زلف را بشکست و پیمتن نیز هم
اعتماد نیست بر کار جهان
بلکه بر گردون گردان نیزهم
چون سر آمد دولت شبهای وصل
بگذرد ایام وحجران نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است
وآصف ملک سلیمان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار
بلکه از یرغو ی دیوان نیز هم
Varzi
04-07-2007, 09:57 PM
رسیدمژده که ایام غم نخواهد ما ند
چنان نماند چنین نیز هم نخوا هد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار بشمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت زنقش نیک و بداست
چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته اند این بود
که جام باده بیارور که جم نخواهد ماند:36:
Hamid_38
04-09-2007, 12:20 PM
ساقيا باده که اکسير حيات است بيار
تا تن خاکی من عين بقا گردانی
چشم بر دور قدح دارم و جان بر کف دست
به سر خواجه که تا آن ندهی نستانی
همچو گل بر چمن از باد ميفشان دامن
زانکه در پای تو دارم سر جانافشانی
بر مثانی و مثالث بنواز ای مطرب
وصف آن ماه که در حسن ندارد ثانی
Varzi
04-09-2007, 05:55 PM
چراغ روی تراشمع گشت پروانه
مرا زحل تو با حال خویش پروانه
خرد که قید مجا نین عشق می فرمود
ببوی سنبل زلف تو گشت دیوانه
ببوی زلف تو گر جان بباد رفت چه شد
هزار جان گرامی فدای جانا نه
من رمیده زغیرت زپا فتادم دوش
نگار خویش چو دیدم بدست بیگانه
حدیث مدرسه وخانقه مگوی که باز
فتاددر سر حافظ هوای میخانه
Baran e Del
04-10-2007, 01:44 AM
ای غایب از نظر به خدا میسپارمت
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت
تا دامن کفن نکشم زیر پای خاک
باور مکن که دست ز دامن بدارمت
یا حق...
Varzi
04-10-2007, 05:26 PM
دوش از مسجد سوی میخانه امد پیرما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیرما
ما مریدان روی سوی قبله چون اریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
درخرا بات طریقت ما بهم منزل شویم
کاین چنین رفتست در عهد ازل تقدیر ما
Samirra
04-12-2007, 07:44 PM
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را
از این خوش تر نمی گیرد
خدایا رحمی ای منعم
که درویش سر کویت
دری دیگر نمی داند
رهی دیگر نمی گیرد
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سراید
گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر اید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شب رواست او از راه دیگر اید
چه خوش صید دلم کردی
بنازم چشم مستت را
که کس مرغان وحشی را
از این خوشتر نمی گیرد
Varzi
04-13-2007, 01:38 PM
ساقی بنور باده برافروزجام ما
مطرب بگو که کار جهان شدبکام ما
مادر پیاله عکس رخ یار دیده ایم
ای بیخبر زلذت شرب ندام ما
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد بعشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
ای باد اگر به گلشن احباب بگذری
زنهار عرضه ده بر جانان پیام ما_
________________________________
خدایا چنان کن سر انجام کار
تو خشنود باشی وما رستگار
shorideh
07-10-2008, 08:03 PM
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش ببالین من آمد بنشست
سر فراگوش من آورد و به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده ی شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر درد کشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه بما روز الست
آنچه او ریخت به پیمانه ی ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است و گر باده ی مست
خنده ی جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه ی حافظ بشکست
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.