View Full Version : سهراب سپهری
SeLeNa
03-15-2005, 07:30 AM
بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پاكی خوشه زیست
مادرم ریحان می چیند
نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیك لای گلهای حیاط
نور در كاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان كه از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست كه نمی دانم
می دانم سبزه ای را بكنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
پرم از راه از پل از رود از موج
پرم از سایه برگی در آب
چه درونم تنهاست...
Samira
03-17-2005, 07:06 AM
مي رفتيم و درختان چه بلند و تماشا چه سياه
راهي بود از ما تا گل هيچ
مرگي در دامنه ها ابري سر كوه مرغان لب زيست
مي خوانديم بي تو دري بودم به برون و نگاهي به كران وصدايي بهكوير
مي رفتيم خاك از ما مي ترسيد و زمان بر سر ما مي باريد
خنديدم : ورطه پريد از خواب و نهان آوايي افشاندند
ما خاموش و بيابان نگران و افق يك رشته نگاه
بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهايي و زمين ها پرخواب
خوابيدم مي گويند : دستي در خوابي گل مي چيد
khanoomi
03-17-2005, 02:07 PM
غمی غمنا ك
شب سردی است و من افسرده. http://www.sohrab-sepehri.org/poem/arrow.gif
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میكنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند زمن آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فكر تاریكی و این ویرانی.
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز كند پنهانی.
اندكی صبر، سحر نزدیك است.
هر دم این بانگ برآرم از دل :
وای ، این شب چقدر تاریك است !
خندهای كو كه به دل انگیزم ؟
قطرهای كو كه به دریا ریزم ؟
صخرهای كو كه بدان آویزم ؟
مثل این است كه شب نمناك است .
دیگران را هم غم هست به دل ،
غم من ، لیك ، غمی غمناك است.
نیست رنگی كه بگوید با من
khanoomi
03-17-2005, 02:08 PM
نیلوفر
از مرز خوابم میگذشتم .
سایه تاریك یك نیلوفر
روی همه این ویرانه فرو افتاده بود .
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
در پس درهای شیشهای رؤیاها ، در مرداب بی ته
آیینهها ، هر جا كه من گوشهای از خودم را مرده بودم
یك نیلوفر روییده بود .
گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت
و من در صدای شكفتن او
لحظه لحظه خودم را میمردم .
بام ایوان فرو میریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها میپیچد .
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد ؟
نیلوفر
ساقهاش از ته خواب شفافم سركشید .
من به رؤیا بودم ،
سیلاب بیداری رسید .
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم :
نیلوفر به همه زندگیام پیچیده بود .
در رگهایش من بودم كه میدودیم .
هستی اش در من ریشه داشت .
همه من بود .
كدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب آورد ؟
khanoomi
03-17-2005, 02:12 PM
بی روزها عروسك
این وجودی كه در نو ادارك
مثل یك خواب رعنا نشسته
روی پلك تماشا
واژههای تر و تازه میپاشد.
چشمهایش
نفی تقویم سبز حیات است.
صورتش مثل یك تكه تعطیل عهد دبستان سپید است.
سالها این سجود طراوت
مثل خوشبختی ثابت
روی زانوی آدینهها مینشست.
صبحها مادر من برای گل زرد،
یك سبد آب میبرد.
من برای دهان تماشا
میوه كال الهام میبردم.
این تن بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره میخفت.
فكر من از شكاف تجرد به او دست میزد.
هوش من پشت چشمان او آب میشد.
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست میرفت.
پشت شمشادها كاغذ جمعه ها را
انس اندازهها پاره میكرد.
این حراج صداقت
مثل یك شاخه تمر هندی
در میان من و تلخی شنبهها سایه میریخت.
یا شبیه هجومی لطیف
قلعه ترس های مرا میگرفت.
دست او مثل یك امتداد فراغت
در كنار «تكالیف» من محو میشد.
(واقعیت كجا تازهتر بود؟
من كه مجذوب یك حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوههای فروزان الهام را دیده بودم.
در نزول زبان خوشههای تكلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت.
نبض احساس من تند میشد.
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه میریخت.
شبنم ابتكار حیات
روی خاشاك
برق میزد.)
یك نفر باید از این حضور شكیبا
با سفرهای تدریجی باغ چیزی بگوید.
یك نفر باید این حجم كم را بفهمد،
دست او را برای تپشهای اطراف معنی كند،
قطرهای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد.
یك نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند.
یك نفر باید از پشت درهای روشن بیاید.
گوش كن، یك نفر میدود روی پلك حوادث:
كودكی رو به این سمت میآید.
در قير شب
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه اي نيست دراين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاري است دراين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد
مي كنم هر چه تلاش
او به من مي خندد
نقشهايي كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايي كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است
جنبشي نيست دراين خاموشي
دست ها پاها در قير شب است
SeLeNa
03-21-2005, 08:17 PM
Mamnun az hamatoon bekhatere sheraye zibatoon :*
Samira
03-22-2005, 08:50 PM
درتاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد
خودم رادر پس در تنها نهادم
و به درون نهادم
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد
پس من كجا بودم ؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسانداشت
و من انعكاسي بودم
كه بي خودانه همه خلوت ها را به هم مي زد
و در پايان همه روياها درسايه بهتي فرو مي رفت
من در پس در تنها مانده بودم
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود
در گنگي آن ريشه داشت
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود ؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من درتاريكي خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هوشياري خلوت خوابم را آلود
آيا اين هوشياري خطاي تازه من بود ؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بود
پس من كجا بودم ؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم
همه وجودم رادر روشني اين بيداري تماشا كردم
آيامن سايهگمشده خطايي نبودم ؟
دراتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت
پس من كجا بودم ؟
درتاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بود
چه شعرای قشنگی دم همتون گرم
SeLeNa
03-22-2005, 09:00 PM
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.
مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.
فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.
نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!
خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.
khanoomi
03-23-2005, 03:09 PM
در هواي دوگانگي، تازگي چهره ها پژمرد
بيائيد از سايه - روشن برويم
بر لب شبنم بايستيم، در برگ فرود آييم .
و اگر جا پايي ديديم، مسافر كهن را از پي برويم .
برگرديم، و نهراسيم، در ايوان آن روزگاران، نوشابه
جادو سر كشيم .
شب بوي ترانه ببوييم، چهره خود گم كنيم .
از روزن آن سوها بنگريم، در به نوازش خطر بگشاييم .
خود روي دلهره پرپر كنيم .
نياويزيم، نه به بند گريز، نه به دامان پناه .
نشتابيم، نه به سوي روشن نزديك، نه به سمت مبهم دور .
عطش را بنشانيم، و به خورشيد اشاره كنيم .
مانديم در برابر هيچ، خم شديم در برابر هيچ، پس نماز
مادر را نشكنيم .
برخيزيم، و دعا كنيم:
لب ما شيار عطر خاموشي باد!
نزديك ما شب بي دردي است، دوري كنيم .
كنار ما ريشه بي شوري است، بر كنيم .
و نلرزيم، پا در لجن نهيم، مرداب را به تپش درآرييم .
آتش را بشوئيم، ني زار همهمه را خاكستر كنيم .
قطره را بشوئيم، دريا را در نوسان آييم .
و اين نسيم، بوزيم و جاودان بوزيم
و اين خزنده، خم شويم، و بينا خم شويم
و اين گودال، فرود آئيم و بي پروا فرود آئيم .
بر خود خيمه زنيم، سايبان آرامش مائيم
ما وزش صخره ايم، ما صخره و زنده ايم
ما شب گاميم، ما گام شبانه ايم
پرواز و چشم به راه پرنده ايم
تراوش آبيم و در انتظار سبوئيم
در ميوه چيني بي گاه، رؤيا را نارس چيدند، و ترديد
از رسيدگي پوسيد
بيائيد از شوره زار خوب و بد برويم
چون جويبار، آئينه روان باشيم: به درخت، درخت را
پاسخ دهيم
و دو كران خود را هر لحظه بيافرينيم، هر لحظه رها سازيم
برويم، برويم و بيكراني را زمزمه كنيم .
SeLeNa
03-24-2005, 04:18 AM
Khanoomi Kheili ghashang bood, Merc ;)
Milad
03-25-2005, 01:34 PM
ظهر بود
ابتداي خدا بود
ريگزار عفيف
گوش مي كرد
حرفهاي اساطيري آب را مي شنيد
آب مثل نگاهي به ابعاد ادراك
لكلك
مثل يك اتفاق سفيد
بر لب بركه بود
حجم مرغوب خود را
در تماشاي تجريد مي شست
چشم
وارد فرصت آب مي شد
طعم پاك اشارت
روز ذوق نمكزار از ياد مي رفت
باغ سبز تقرب
تا كجاي كوير
صورت ناب يك خواب شيرين ؟
اي شبيه
مكث زيبا
درحريم علف هاي قربت
در چه سمت تماشا
هيچ خوشرنگ
سايه خواهد زد
كي
انسان
مثل آواز ايثار
در كلام فضا كشف خواهد شد؟
اي شروع لطيف
جاي الفاظ مجذوب خالي
اينجاهميشه تيه @};-
SeLeNa
03-25-2005, 09:14 PM
به تو دست می سایم وجهان را در می یابم،
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان.
می وزم،می بارم،می تابم.
آسمان
ستارگان و زمین،
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش.
از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب.ــ
می درخشم
و فرو می ریزم.
سهراب سپهری
Samira
03-26-2005, 05:25 AM
باغ باران خورده مي نوشيد نور
لرزشي در سبزه هاي تر دويد
او به باغ آمد درونش تابناك
سايه اش در زير و بم ها ناپديد
شاخه خم مي شد به راهش مست بار
او فراتر از جهان برگ و بر
باغ سرشار از تراوش هاي سبز
او درونش سبزتر سرشار تر
در سر راهش درختي جان گرفت
ميوه اش همزاد همرنگ هراس
پرتويي افتاد در پنهان او
ديده بود آن را به خوابي ناشناس
در جنون چيدن از خود دور شد
دست او لرزيد ترسيد از درخت
شور چيدن ترس را از ريشه كند
دست آمد ميوه را چيد از درخت
SeLeNa
03-26-2005, 05:48 AM
نام شعر : سراب
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
در پس پردهيي از گرد و غبار
نقطهيي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، ميبيند
آدمي هست كه ميپويد راه.
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگياش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو ميپيمايد
ميكند فكر كه ميبيند خواب.
ميكند فكر كه ميبيند خواب
SeLeNa
03-28-2005, 02:46 AM
روشن شب:
روشني است آتش درون شب
و ز پس دودش
طرحي از ويرانه هاي دور.
گر به گوش آيد صدايي خشك:
استخوان مرده مي لغزد درون گور.
***
دير گاهي ماند اجاقم سرد
و چراغم بي نصيب از نور.
***
خواب دربان را به راهي برد.
بي صدا آمد كسي از در،
در سياهي آتشي افروخت.
بي خبر اما
كه نگاهي در تماشا سوخت.
***
گر چه مي دانم كه چشمي راه دارد با فسون شب،
ليك مي بينم ز روزن هاي خوابي خوش:
آتشي روشن درون شب
samin
03-28-2005, 12:21 PM
باغ اي باغ قشنگ .
باغ اي مادرگل، باغ اي رنگارنگ.
کاش مي دانستي .........
تک سواري هم ازاين باغ گذرخواهدکرد...
تک سواري که قدمهاش هراس انگيزاست ...
اسم او.......... پــــــــــــــايــــــــ ـــــــيــــــــــــــــز است .:O
SeLeNa
03-29-2005, 03:14 AM
مرگ رنگ :
رنگي كنار شب
بي حرف مرده است.
مرغي سياه آمده از راههاي دور
مي خواند از بلندي بام شب شكست.
سرمست فتح آمده از راه
اين مرغ غم پرست.
در اين شكست رنگ
از هم گسسته رشته هر آهنگ.
تنها صداي مرغك بي باك
گوش سكوت ساده مي آرايد
با گوشوار پژواك.
مرغ سياه آمده از راههاي دور
بنشسته روي بام بلند شب شكست
چون سنگ ، بي تكان.
لغزانده چشم را
بر شكل هاي درهم پندارش.
خوابي شگفت مي دهد آزارش:
گل هاي رنگ سر زده از خاك هاي شب.
در جاده هاي عطر
پاي نسيم مانده ز رفتار.
هر دم پي فريبي ، اين مرغ غم پرست
نقشي كشد به ياري منقار.
بندي گسسته است.
خوابي شكسته است.
روياي سرزمين
افسانه شكفتن گل هاي رنگ را
از ياد برده است.
بي حرف بايد از خم اين ره عبور كرد:
رنگي كنار اين شب بي مرز مرده است.
Nashenas
04-01-2005, 08:19 PM
تا انتهاي حضور
امشب
در يك خواب عجيب
رو بهسمت كلمات
باز خواهد شد
باد چيزي خواهد گفت
سيب خواهد افتاد
روي اوصاف زمين خواهد غلتيد
تا حضور وطن غايب شب خواهد رفت
سقف يك وهم فرو خواهد ريخت
چشم
هوش محزون نباتي را خواهدديد
پيچكي دور تماشاي خدا خواهد پيچيد
راز سر خواهد رفت
ريشه زهد زمان خواهد پوسيد
سر راه ظلمات
لبه صحبت آب
برق خواهد زد
باطن آينه خواهد فهميد
امشب
ساقه معني را
وزش دوست تكانخواهدداد
بهت پرپر خواهد شد
ته شب يك حشره
قسمت خرم تنهايي را
تجربه خواهد كرد
داخل واژه صبح
صبح خواهد شد
http://hozeh.tebyan.net/image/index.gif (http://hozeh.tebyan.net/Html/libfar/5008/index.htm)
Nashenas
04-01-2005, 08:28 PM
با سبد رفتم به ميدان صبحگاهي بود
ميوه ها آواز مي خواندند
ميوه ها در آفتاب آواز مي خواندند
در طبق ها زندگي روي كمال پوست ها خواب سطوح جاودان مي ديد
اضطراب باغ ها درسايه هر ميوه روشن بود
گاه مجهولي ميان تابش به ها شنا مي كرد
هر اناري رنگ خود را تا زمين پارسيان گسترش مي داد
بنيش هم شهريان افسوس
بر محيط رونق نارنج ها خط مماسي بود
من به خانه بازگشنم مادر پرسيد
ميوه از ميدان خريدي هيچ ؟
ميوه هاي بي نهايت را كجا مي شود ميان اين سبد جا داد ؟
گفتم از ميدان بخر يك انار خوب
امتحان كردم اناري را
انبساطش از كنار اين سبد سر رفت
به چه شد آخر خوراك ظهر
ظهر از آيينه ها تصوير به تا دوردست زندگي مي رفت
Nashenas
04-01-2005, 08:33 PM
گوش كن دورترين مرغ جهان مي خواند
شب سليس است و يكدست و باز
شمعداني ها
و صدا دار ترين شاخه فصل ‚ ماه را مي شنوند
پلكان جلو ساختمان
در فانوس به دست و در اسراف نسيم
گوش كن جاده صدا مي زند از دور قدمهاي تو را
چشم تو زينت تاريكي نيست
پلكها را بتكان كفش به پا كن و بيا
و بيا تا جايي كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام تو را مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند
پارسايي است در آن جا كه تو را خواهد گفت
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است
SeLeNa
04-01-2005, 10:09 PM
Mamnun az Hamatoon,Vaghean ziba boodan @};-
SeLeNa
04-02-2005, 03:41 AM
خواب تلخ
مرغ مهتاب
مي خواند.
ابري در اتاقم مي گريد.
گل هاي چشم پشيماني مي شكفد.
در تابوت پنجره ام پيكر مشرق مي لولد.
مغرب جان مي كند،
مي ميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي رويد كم كم
بيدارم
نپنداريد در خواب
سايه شاخه اي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل هاي پشيماني را پرپر مي كنم.
Hamseda
04-06-2005, 10:32 PM
من نمی دانم
که چرا می گویند اسب حیوان نجیبی است و کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
@};-
SeLeNa
04-10-2005, 03:26 AM
در دل من چيزی است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه
دورها آوايی است، که مرا می خواند....
Kooroosh56
05-12-2005, 06:28 AM
بي تو مهتاب شبي باز از ان کوچه گذشتم :X
Parandeh_18
05-23-2005, 07:35 PM
من توي يه سايت نامه هاي سهراب و خواندم...
شما هم بخوانيد...:) ;)
Parandeh_18
05-23-2005, 07:36 PM
نامه به محمود فيلسوفي
برادر مهربانم
اگر روزي دوستي را از ميان بردارند يعني اگر اين نيرو ، اين جاذبه ، اين حس و بالاخره اين آنچه را كه مي خواهيد اسمش بگذاريد را از ميان افراد بشر ، از قلب و روح ، از جسم و جان موجودات زنده برداشته و خلاصه از صفحه كائنات نابود سازند من نمي دانم چه باقي مي ماند. رفتار موجودات زنده به خصوص افراد بشر نسبت به يكديگر چگونه مي شود و آيا در آن صورت زندگي قابل دوام خواهد بود و آيا در چنين عالمي با اين شرايط و اين محيط طريق زندگي عوض خواهد شد ، يا اينكه نظام زندگي بر هم خورده و رفته رفته آثار زندگاني از صفحه كائنات محو و نابود خواهد شد.
به عقيده من تنها دوستي افراد نسبت به يكديگر است كه بنيان زندگي را مستحكم ساخته و هر فردي را وادار به كوشش در راه ادامه زندگي مي سازد.
البته دوستي مظاهر گوناگون داشته و به اشكال مختلف خود نمايي مي كند : دوستي فرزند نسبت به پدر و مادر و بالعكس . دوستي خواهر و برادر نسبت به يكديگر ، دوستي زن و شوهر ، دوستي يك فرد با خويشان خود .
ليكن اين دوستيها همه به يك شدت نيست و همان طور كه از لحاظ شكل مختلف و متفاوت است از حيث شدت و تاثير نيز گوناگون است.
من عقيده دارم پس از دوستي ، فرزند و پدر و مادر كه از حيث اهميت در مرتبه اول قرار دارد دوستي يك نفر با دوستان خود ، يعني با كساني كه اغلب هيچگونه نسبت با او ندارند و فقط شرايط و اوضاع و احوال و بيش از همه تصادف در ايجاد دوستي بين آنها موثر بوده قابل توجه است و ساير اشكال و صور دوستي را تحت الشعاع قرار مي دهد.
آري تنها دوست است كه از فشار با مصائب و مشكلات زندگي بر دوش انسان مي كاهد. تنها دوست است كه دست ياري به طرف ما دراز كرده و ما را از غرقاب تيره بختيها و ناكاميهاي حيات نجات مي دهد.
شاعر بزرگ ما سعدي شيرازي چه خوب اين نكته را دريافته و گفته است :
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
منظورم از نوشتن سطور فوق اين است ، كه شما در يابيد در قلب و روح من چه تاثيري مي نمايد، و من به داشتن دوستي چون شما چقدر خرسند و مفتخرم ، باري از اوضاع اينجا خواسته بوديد ليكن بايد گفت تازه اي در اينجا پيدا نميشود ، هوا بسيار گرم است و به جز مختصر باراني كه چند هفته پيش آمد ديگر اثري از برف و باران ديده نشده.
از اظهار لطف و مرحمت شما و از اينكه در عين گرفتاريهاي تحصيلي با نگاشتن نامه مرا ياد مي كنيد يك دنيا تشكر مي كنم . من هم مانند شما تشنه يك انقلاب بزرگ ، انقلابي كه به همه اين بدبختيها خاتمه داده و يك باره اساس ظلم و بيداد را واژگون سازد هستم ولي خدا مي داند اين آرزوي من چه روزي لباس عمل خواهد پوشيد .
به اميد آنروز
Parandeh_18
05-25-2005, 08:15 PM
توكيو ، 12 اكتبر
نامه به دوستان
در ماه آوريل يك نامه از تو داشتم و حالا ماه اكتبر است ، هر چه بد و بيراه بگويي بجاست ، در نامه ات از من خواسته بودي كه زودتر نامه بنويسم ، مي بيني حرف شنوي تا كجاست ، با اينهمه ، من هيچ وقت نتوانسته ام فكر كنم كه دوستي مثل تو ندارم ، نتوانسته ام انكار كنم كه در زندگي با تو برخورد نكرده ام ، اين را براي خوشامد نمي گويم ، اختلاف عقيده يا روش زيست هيچگاه نمي تواند پيوند عميقي را كه در ميان ما است ، از بين ببرد. تو هر جور فكر كني و هر روشي داشته باشي ، براي من يك چهره پذيرفتني و پا برجا هستي ، و بي تعارف بايد بگويم دلم مي خواهد تو را ببينم ، و صدايت را بشنوم ، اينجا جاي تو را خالي مي بينم ، اين را صادقانه مي گويم ، بارها فكر كرده ام اگر اينجا بودي زندگي جوري داشتيم ، اما مثل اينكه راه زيادي در ميان است.
باري ، سر انجام بار سفر بستيم ، و به اين طرف آمديم. سرزمين خوبي است ، با مردمي مهربان و كار و كوششي زياد ، و چيزهايي ديدني ، آدم خودش را بيگانه نمي بيند. هر چه نباشد شرق است (مي ترسم به اين حرف بخندي) ، اينجا همه دنبال كار را گرفته اند ، نقاش كار خودش را مي كند ، دانشمند و سپور هم. در كشور ما نقاش به همين دلخوش است كه سالي دو يا سه كار از خود به يادگار بگذارد ، نه كوششي مي كند و نه مطالعه اي ، فرق بزرگي در ميان است ، ژاپني آنچه را خوب است از ديگران مي گيرد ، و با چيزهاي خودش در هم مي آميزد ، و چيز تازه اي مي آفريند ،هنر و صنعت اين كشور رو به پيشرفت است ، گروههاي هنري در ايجا بسيار است. براي هر چيز انجمن و گروه دارند ، نمايشگاههاي بزرگ نقاشي ، هميشه رو به راه است.
باري ، زندگي در اينجا بد نمي گذرد ، گاهي نقاشي ، هفته يي يكي دو روز هم در آتليه آقاي هيرانسوكا حكاكي ، چه مي شود ، اما اينكه تا كي خواهم توانست اينجا بمانم ، با خداست ، نمي دانم زياد تر بمانم بهتر است يا برگردم به جاي خودمان ، مي دانم خنده ات مي گيرد، اما من براي يك طرز زندگي ديگر ساخته شده ام ، كدام طرز ؟ به ياد تينا مي افتم و كوچه هاي تهران ، و روزهايي كه من و تو و يحيي با هم بوديم ، تو و او با هم در كوچه هاي رم مي كرديد و به تنهايي من مي خنديديد.
چند روز پيش "تابلوهاي يك نمايشگاه " اثر موسوركسكي را مي شنيدم ، به ياد تو بودم ، و اطاقت و آفتاب رم . رم را هميشه دوست خواهم داشت ، نه مثل شهر خودم ، مثل يك خواب دم صبح .
شايا قاسمي
07-06-2005, 09:27 AM
دوست خوبم كارت حرف نداره :X :D كاش منم اين همه اطلاعات داشتم :)
Shadmehr UK
07-07-2005, 12:11 PM
خیلی عالیه ;) ;) ;) ;)
JH198604
07-10-2005, 12:43 AM
خیلی عالیه ;) ;) ;) ;)
منم;) موافقم با تو داداش شادمهر
samim
07-13-2005, 11:41 AM
منهم متشکــــرم
جواد عشقي
07-13-2005, 11:57 AM
ممنون . :X ;)
او رفته من رفته
ما بی ما شده بود
هر رودی دریا
هر بودی بودا شده بود
مغربی اس و پاس
07-13-2005, 04:03 PM
مرسي محشر بود
.................................................
Tanaz
07-13-2005, 04:21 PM
ممنون پرنده جون خيلي خوب بود :P
sevda_102
07-16-2005, 04:23 AM
زندگي
کسي نيست بيا تنهايي را بدزديم وبين دو ديدار تقسيم کنيم بيا از حالت سنگ چيزي بفهميم بيا آب شو مثل يک واژه در سطر خاموشيم بيا ذوب کن در کف من جرم نوراني عشق را ياد من باش تنها هستم ماه بالا سر تنهايي است ...
Nasir
07-18-2005, 09:54 PM
تعبير عاشقانه
Nasir
07-18-2005, 09:56 PM
يک بغل زندگي
Nasir
07-18-2005, 10:05 PM
سلام
سهراب دوست من
چه زيبا گفته اي
دلم از غربت سنجاقک پر
مدتي است که فکر مي کنم
که دل من نه تنها از غربت سنجاقک
بلکه از دنيا پر است
خصوصاٌ در اين روزاهاي سرد دوري و بي خبري
Samirra
07-18-2005, 10:59 PM
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد
چترها را بايد بست
زير باران بايد رفت
فكر را، خاطره را، زير باران بايد برد
با همه مردم شهر ، زير باران بايد رفت
دوست را، زير باران بايد ديد
عشق را، زير باران بايد جست
هر كجا هستم ، باشم
آسمان مال من است
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
اب را گل نکنيم............
Parandeh_18
07-21-2005, 10:37 PM
دهلي ، 2 فروردين
نامه به مادر
مادر عزيزم :
پريشب با هواپيما وارد شدم يعني شب عيد به خاك هندوستان رسيدم. در توكيو بالاخره توانستم يك سفر بروم به كيوتو و نارا. اين دو شهر سابقا پايتخت ژاپن بوده اند . بهترين آثار هنري در همين دو شهر است . بدون ديدن آنها ، انگار ژاپن را نديده ام . يك سفر هم رفتم به كاما كورا كه از توكيو دور نيست ، خلاصه ژاپن را آنطور كه مي خواستم ديدم ....
... قصد من اين است سه ماه در هند بمانم .. بعد از راه كشمير و پاكستان و افغانستان به ايران مي آيم . خوشبختانه به ايران نزديك شده ام . اولا نامه زود مي رسد .،ثانيا از راه هوا يا زمين مسافرت آسان است . با هواپيماي جت تا تهران سه ساعت راه است بنابراين غصه اي ندارد ، (تا پول هست مي شود ماند ).
اما راجع به اين سرزمين ، هنوز چيزي نمي توانم بنويسم ، چون بيش از يك روز نيست كه در اينجا هستم . دهلي شهر بزرگي است . ديروز همه اش در شهر گشتم.
هيچ كجا به اين اندازه باغهاي بزرگ نديده ام ، خيال دارم دو چرخه كرايه كنم و همه جا را بگردم . اينجا همه سحر خيز هستند ، حتي گنجشكها . صبح هنوز هوا تاريك بود كه گنجشكها جير جير مي كردند ، رنگ كلاغها يك كمي با رنگ كلاغهاي ما فرق دارد ، يعني سر آنها دم به بنفشي مي زند ، البته مهم نيست ، بايد يك كمي گذشت داشت ، يك موش الان دارد وسط اطاق راه مي رود.
اينجا موجودات عجيب و غريب پيدا مي شود ، مار فراوان است ، ولي من هنوز نديده ام. گاوها وسط كوچه و خيابان هستند و هيچ كس حق ندارد آنها را كنار بزند ...
دهلي قديم وضع بسيار بدي دارد. به قدري مردم بد بخت و گرسنه و مريض هستند كه تماشاي آن اسفناك است.
الان صبحانه آوردند و من خوردم. اين كارها فداكاري لازم دارد... باري من خيال دارم يك چند وقت در اينجا بمانم . من با جديت مشغول ياد گرفتن انگليسي هستم . جون بدون دانستن اين زبان نمي شود در اينجا زندگي كرد ، شايد يك اكسپوزيسيون ترتيب بدهم ، امروز مي روم چند گالري را ببينم ...
Parandeh_18
07-21-2005, 10:39 PM
كيهان ورزشي
نامه به كيهان ورزشي
به مجله شما علاقمندم ، تنها نشريه فارسي است كه مي خوانم ، به اندازه كافي با كتابها و محلات فرهنگي سر و كار دارم . آنچه مي خوانم به قلمروي ديگر مربوط است ، چون كارم چيزي ديگر است ، حاشيه نروم ، حرفهايي دارم ، از حرفها شروع كنم آن هم به ترتيب و در پي ارقام :
1- كلمه فوتباليست را از كجا آورده ايد ؟ در فارسي كلماتي ساخته ايم مثل "فيلمساز" ، در اين جا ريشه يك فعل را گرفته ايم و دنبال يك واژه فرنگي گذاشته ايم. اما در تركيب اين كلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ايم. شما "فوتباليست" را از فرنگي ها گرفته ايد و يا با ابتكار خود ساخته ايد ؟ براي ما ساخته ايد و يا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوري ؟ همينظور واژه "كلر" را ؟
2- آيا بهتر نيست پاره اي را با حروف لاتيني هم بنويسيد ؟ البته خوانندگان شما مي دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ كنند . اما
"Everton" را چطور ؟ بارها شنيديم كه اين نام را ارتون (به ضم الف و سكون را) تلفظ كرده اند.
3- نويسندگان شما گاه مي نويسند "سنتر فوروارد" و گاهي "سانترفوروارد" . يك بار "بريان كيد" و بار ديگر "بارايان كيد" . آيا تلفظ كلمه اي واحد آن هم در اين گونه موارد هميشه همان نيست ؟
4- صبح شنبه در كيهان ورزشي مي خوانيم كه روز پيش تماشاگران امجديه بيست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشي روزنامه كيهان ، سخن از بيست هزار نفر در ميان است. آيا براي تعيين ارقام درست راهي نيست؟ مگر تعداد بليت هاي فروش رفته را نمي توان پرسيد ؟
5- قيمت بليتهاي امجديه بر چه مبنايي بالا و پايين مي رود ؟ يك روز پنج شنبه بهاي بليت زير جايگاه صد ريال است و درست فرداي آن روز قيمت آن به دويست ريال مي رسد ، چه حسابي در كار است ؟ اگر اهميت مسابقه مطرح باشد پس با اين همه تيم كه بازي هركدام در سطح خاصي است ، قيمت بليت زير جايگاه بايد پنج ريال و پانصد ريال نوسان پيدا كند ، نكند عوامل جدي هم موثر باشد ، خودتان مي دانيد كه در سرزمين هاي ديگر بهاي بليت مسابقات نمي تواند چنين نوسان هاي تند و نا به هنگامي داشته باشد.
6- چه مي شد اگر ما بهاي اشتراك بليتهاي مسابقات را به فدراسيون و يا باشگاهها مي پرداختيم و آنها بليت مسابقه را براي ما مي فرستادند ، چه موانعي در سر راه موضوع اشتراك هست ؟ در كشورهاي پيشرفته چه مي كنند؟
7- چرا بلندگوي امجديه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه كم اهميت) اسامي بازيكنان و داوران را اعلام نمي كند ، مگر اين كار چقدر وقت گوينده را مي گيرد؟ اين را چطور بايد ياد آوري كرد؟
8- جمعه ها درست در همان وقتي كه در امجديه مسابقه فوتبال در جريان است ، تلويزيون ملي فيلم مسابقات فوتبال را پخش مي كند. آيا مسئول برنامه ورزشي تلويزيون تا اين حد از آن چه در زمينه ورزشي مي گذرد بي خبر است ؟ و نمي داند كه علاقه مندان واقعي برنامه او همان تماشاگران امجديده اند ؟ اگر ميسر است اين را از مجله گوشزد كنيد.
9- آيا بهتر نيست كيهان ورزشي هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ اين كاري بود كه در گذشته ها مي كرد و كاري درست بود ، انگار جواب خود را بايد در بي نظمي كار فدراسيون جستجو كنم؟
10- مفسرين ورزشي كه زير جايگاه مي نشينند تا آن جا كه ما ديده ايم ، كمتر به جريان بازي توجه دارند ، حرف مي زنند ، شوخي مي كنند ، مي خندند. تفسير و گزارش آنان تا چه ميزان مي تواند دقيق باشد ؟ وقتي تمام دقايق بازي را در مجله اي شرح مي دهند ، جز اين كه فكر كنم از روي نوار مسابقه نوشته اند چاره اي ندارم. آيا چنين نيست ؟ و يا اين كه من قادر نبودم در جمع پر هياهوي خبرنگاران ، نويسندگان دقيق و تيزبين را هم زير نظر داشته باشم؟
11- چرا هيچ وقت كار يك داور را بررسي نمي كنيد و همه جنبه هاي خوب و بد آن را باز نمي ماييد؟ مگر انتقاد درست داوري مجاز نيست ؟ چه كس بايد داور را به خوب و بدش آگاه كند ؟ اگر باز نمودن لغزش هاي يك داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست مي كند ، چه بهتر كه اين اعتقاد سستي گيرد. چرا بايد مردم به داور بد ، اعتقاد بي جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضيه را هم در نظر بايد گرفت. شايد انتقاد اصولي شما مددكار داور بود و قدرت داوري اش را افزوني دهد ، هميشه اين تماشاگران نيستند كه در سر راه داوري خوب ، سنگ مي اندازند . مگر همين داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجديه به بازي نگرفت . از شما مي پرسم ، اگر همين داور باز هم داوري يك مسابقه را به عهده بگيرد و سطح داوري اش همان باشد ، واكنش كيهان ورزشي چه خواهد بود ؟ تعبير "داوري ضعيف" و يا "داوري پر سوت " ارزش انتقادي ندارد ، اين را قبول كنيد.
12- جزو مباني انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نيك رفتاري ، نيز به حساب آورده ايد . اما فكر نمي كنيد مرد فوتبال نمي تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟
چه بهتر كه يك بازيكن خوب خصايص اخلاقي خوب هم داشته باشد ، اما شما مي خواهيد در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب كنيد. توجه به شايستگي اخلاق انتخاب شما را مشكوك مي كند. درست مثل اين خواهد بود كه تابلوي بد يك نقاش را به خاطر اخلاق پسنديده نقاش آن در خور ستايش بدانيد ، با معيار هاي اخلاقي ، نه هنر را مي توان سنجيد و نه ورزش را ، خود بهتر مي دانيد كه چه بسيارند بازيكنان خوب كه خشن و عاصي و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملايم و نيك رفتار نيست. با اين همه توپ طلايي مي گيرد. وقتي كه در چند شماره كيهان ورزشي نظريات مربيان و داوران را براي انتخاب مرد فوتبال مي خواندم ، چند سوال را براي خود مطرح كردم : اين آقايان متخصصان تا چه پايه در جريان مسابقات هستند ؟ آيا بستگي آنان به باشگاه خاص و يا دوستي شان با افرادي معين در اظهار نظرشان بي تاثير بوده
است ؟ آيا توجه به عامل اخلاقي نيز سابقه ورزشي پايه هاي اين انتخاب را تا حدي سست نكرده است ؟ هيچ كدام از اين آقايان به بازي خوب اكبر افتخاري توجه نداشته اند اما از مصطفي عرب نام برده اند كه بازيكني است متوسط ولي با انضباط و يا همايون بهزادي كه در شرايط امروزي بازي اش ضعيف است . اگر انتخاب مرد فوتبال "سال" مطرح است ، انگار نبايد روي سوابق يك بازيكن تكيه كرد.
13- با تعصب بي پايه چه بايد كرد؟ هم راننده تاكسي طرفدار تيم پرسپوليس است . هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم كارمند اداره . بسيار خوب ، هر كس مي تواند علاقه اش را به چيزي ببندد، اما علاقه داشتن هم دليل منطقي مي خواهد. اهالي منچستر حق دارند طرفدار تيم هاي شهر خود باشند، مردم ليدز بجاست كه تيم خود را دوست بدارند، ساكنان چلسي طبيعي است كه بيش تر از تيم خود دفاع كنند . اما در شهر شما و من ، يك بت همگاني پيدا مي شود، دلبستگي مسري است و طرفداري، اتفاقي و بي دليل صورت مي گيرد. خواهيد گفت: چه اشكالي دارد؟ حرفي ندارد، اما وقتي كه در امجديه نشسته ايد ، اين طرفداري و تعصب محيطي نا مطلوب ايجاد مي كند . و شما نمي توانيد به دلخواه تماشا كنيد . من هم مثل شما از تيم پرسپوليس بازي هاي خوبي ديده ام . اما سرانجام- مثل كسان ديگري كه مي شناسم - تصميم گرفتم روزهايي كه تيم پرسپوليس بازي دارد به امجديه نروم. شور و
و هيجان تماشاگر چيزي گيرا و پسنديده است و اگر نباشد ميدان ورزشي نه جان دارد و نه معني ، تشويق بي حساب تماشاگران ، بچه هاي پرسپوليس را نمايشگر و شايد خود نما بار آورده است. اينان از تماشاگران آشناي خود كمبودي بزرگ دارند ، انگار احساس غريبي مي كنند. وقتي كه قيافه گريان همايون بهزادي را پس از مسابقه در مسجد سليمان روي صفحه كيهان ورزشي ديدم ، با خودم گفتم چه چيز جز تر و خشك كردن تماشاگران تهراني ، اين بچه را چنين عزيز دردانه بار آورده است؟ زياد نوشتم اين را مي دانم ، اما اگر بگويم اين تنها نامه اي است كه در تمامي عمرم به يك نشريه ورزشي نوشته ام ، شايد مرا از اين اطناب معذور داريد.
Parandeh_18
07-21-2005, 10:52 PM
http://www.sohrabsepehri.com/sohrabgallery.asp?path=/PHOTOGALLERY/041125122518.JPG&sq=90&dob=1 (http://www.sohrabsepehri.com/picture.asp?status=showpic&picid=33)http://www.sohrabsepehri.com/sohrabgallery.asp?path=/PHOTOGALLERY/041125120530.JPG&sq=90&dob=1 (http://www.sohrabsepehri.com/picture.asp?status=showpic&picid=8)http://www.sohrabsepehri.com/sohrabgallery.asp?path=/PHOTOGALLERY/041125121710.JPG&sq=90&dob=1 (http://www.sohrabsepehri.com/picture.asp?status=showpic&picid=21)...................
Dj Fati
07-23-2005, 07:13 AM
مرسي پرنده جونم :X :X :X
محسن خان
07-23-2005, 07:14 AM
نامه به محمود فيلسوفي
برادر مهربانم
اگر روزي دوستي را از ميان بردارند يعني اگر اين نيرو ، اين جاذبه ، اين حس و بالاخره اين آنچه را كه مي خواهيد اسمش بگذاريد را از ميان افراد بشر ، از قلب و روح ، از جسم و جان موجودات زنده برداشته و خلاصه از صفحه كائنات نابود سازند من نمي دانم چه باقي مي ماند. رفتار موجودات زنده به خصوص افراد بشر نسبت به يكديگر چگونه مي شود و آيا در آن صورت زندگي قابل دوام خواهد بود و آيا در چنين عالمي با اين شرايط و اين محيط طريق زندگي عوض خواهد شد ، يا اينكه نظام زندگي بر هم خورده و رفته رفته آثار زندگاني از صفحه كائنات محو و نابود خواهد شد.
به عقيده من تنها دوستي افراد نسبت به يكديگر است كه بنيان زندگي را مستحكم ساخته و هر فردي را وادار به كوشش در راه ادامه زندگي مي سازد.
البته دوستي مظاهر گوناگون داشته و به اشكال مختلف خود نمايي مي كند : دوستي فرزند نسبت به پدر و مادر و بالعكس . دوستي خواهر و برادر نسبت به يكديگر ، دوستي زن و شوهر ، دوستي يك فرد با خويشان خود .
ليكن اين دوستيها همه به يك شدت نيست و همان طور كه از لحاظ شكل مختلف و متفاوت است از حيث شدت و تاثير نيز گوناگون است.
من عقيده دارم پس از دوستي ، فرزند و پدر و مادر كه از حيث اهميت در مرتبه اول قرار دارد دوستي يك نفر با دوستان خود ، يعني با كساني كه اغلب هيچگونه نسبت با او ندارند و فقط شرايط و اوضاع و احوال و بيش از همه تصادف در ايجاد دوستي بين آنها موثر بوده قابل توجه است و ساير اشكال و صور دوستي را تحت الشعاع قرار مي دهد.
آري تنها دوست است كه از فشار با مصائب و مشكلات زندگي بر دوش انسان مي كاهد. تنها دوست است كه دست ياري به طرف ما دراز كرده و ما را از غرقاب تيره بختيها و ناكاميهاي حيات نجات مي دهد.
شاعر بزرگ ما سعدي شيرازي چه خوب اين نكته را دريافته و گفته است :
گر مخير بكنندم به قيامت كه چه خواهي
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را
منظورم از نوشتن سطور فوق اين است ، كه شما در يابيد در قلب و روح من چه تاثيري مي نمايد، و من به داشتن دوستي چون شما چقدر خرسند و مفتخرم ، باري از اوضاع اينجا خواسته بوديد ليكن بايد گفت تازه اي در اينجا پيدا نميشود ، هوا بسيار گرم است و به جز مختصر باراني كه چند هفته پيش آمد ديگر اثري از برف و باران ديده نشده.
از اظهار لطف و مرحمت شما و از اينكه در عين گرفتاريهاي تحصيلي با نگاشتن نامه مرا ياد مي كنيد يك دنيا تشكر مي كنم . من هم مانند شما تشنه يك انقلاب بزرگ ، انقلابي كه به همه اين بدبختيها خاتمه داده و يك باره اساس ظلم و بيداد را واژگون سازد هستم ولي خدا مي داند اين آرزوي من چه روزي لباس عمل خواهد پوشيد .
به اميد آنروز
=D> عاليه مثل گل قاليه=D>
محسن خان
07-23-2005, 07:16 AM
دهلي ، 2 فروردين
نامه به مادر
مادر عزيزم :
پريشب با هواپيما وارد شدم يعني شب عيد به خاك هندوستان رسيدم. در توكيو بالاخره توانستم يك سفر بروم به كيوتو و نارا. اين دو شهر سابقا پايتخت ژاپن بوده اند . بهترين آثار هنري در همين دو شهر است . بدون ديدن آنها ، انگار ژاپن را نديده ام . يك سفر هم رفتم به كاما كورا كه از توكيو دور نيست ، خلاصه ژاپن را آنطور كه مي خواستم ديدم ....
... قصد من اين است سه ماه در هند بمانم .. بعد از راه كشمير و پاكستان و افغانستان به ايران مي آيم . خوشبختانه به ايران نزديك شده ام . اولا نامه زود مي رسد .،ثانيا از راه هوا يا زمين مسافرت آسان است . با هواپيماي جت تا تهران سه ساعت راه است بنابراين غصه اي ندارد ، (تا پول هست مي شود ماند ).
اما راجع به اين سرزمين ، هنوز چيزي نمي توانم بنويسم ، چون بيش از يك روز نيست كه در اينجا هستم . دهلي شهر بزرگي است . ديروز همه اش در شهر گشتم.
هيچ كجا به اين اندازه باغهاي بزرگ نديده ام ، خيال دارم دو چرخه كرايه كنم و همه جا را بگردم . اينجا همه سحر خيز هستند ، حتي گنجشكها . صبح هنوز هوا تاريك بود كه گنجشكها جير جير مي كردند ، رنگ كلاغها يك كمي با رنگ كلاغهاي ما فرق دارد ، يعني سر آنها دم به بنفشي مي زند ، البته مهم نيست ، بايد يك كمي گذشت داشت ، يك موش الان دارد وسط اطاق راه مي رود.
اينجا موجودات عجيب و غريب پيدا مي شود ، مار فراوان است ، ولي من هنوز نديده ام. گاوها وسط كوچه و خيابان هستند و هيچ كس حق ندارد آنها را كنار بزند ...
دهلي قديم وضع بسيار بدي دارد. به قدري مردم بد بخت و گرسنه و مريض هستند كه تماشاي آن اسفناك است.
الان صبحانه آوردند و من خوردم. اين كارها فداكاري لازم دارد... باري من خيال دارم يك چند وقت در اينجا بمانم . من با جديت مشغول ياد گرفتن انگليسي هستم . جون بدون دانستن اين زبان نمي شود در اينجا زندگي كرد ، شايد يك اكسپوزيسيون ترتيب بدهم ، امروز مي روم چند گالري را ببينم ...
=D> عاليه مثل گل قاليه=D>
محسن خان
07-23-2005, 07:21 AM
كيهان ورزشي
نامه به كيهان ورزشي
به مجله شما علاقمندم ، تنها نشريه فارسي است كه مي خوانم ، به اندازه كافي با كتابها و محلات فرهنگي سر و كار دارم . آنچه مي خوانم به قلمروي ديگر مربوط است ، چون كارم چيزي ديگر است ، حاشيه نروم ، حرفهايي دارم ، از حرفها شروع كنم آن هم به ترتيب و در پي ارقام :
1- كلمه فوتباليست را از كجا آورده ايد ؟ در فارسي كلماتي ساخته ايم مثل "فيلمساز" ، در اين جا ريشه يك فعل را گرفته ايم و دنبال يك واژه فرنگي گذاشته ايم. اما در تركيب اين كلمه تابع دستور زبان خودمان بوده ايم. شما "فوتباليست" را از فرنگي ها گرفته ايد و يا با ابتكار خود ساخته ايد ؟ براي ما ساخته ايد و يا به خاطر آنان؟ و تابع چه دستوري ؟ همينظور واژه "كلر" را ؟
2- آيا بهتر نيست پاره اي را با حروف لاتيني هم بنويسيد ؟ البته خوانندگان شما مي دانند " جرج بست " را چگونه تلفظ كنند . اما
"Everton" را چطور ؟ بارها شنيديم كه اين نام را ارتون (به ضم الف و سكون را) تلفظ كرده اند.
3- نويسندگان شما گاه مي نويسند "سنتر فوروارد" و گاهي "سانترفوروارد" . يك بار "بريان كيد" و بار ديگر "بارايان كيد" . آيا تلفظ كلمه اي واحد آن هم در اين گونه موارد هميشه همان نيست ؟
4- صبح شنبه در كيهان ورزشي مي خوانيم كه روز پيش تماشاگران امجديه بيست و پنج هزار نفر بوده اند ، عصر در صفحه ورزشي روزنامه كيهان ، سخن از بيست هزار نفر در ميان است. آيا براي تعيين ارقام درست راهي نيست؟ مگر تعداد بليت هاي فروش رفته را نمي توان پرسيد ؟
5- قيمت بليتهاي امجديه بر چه مبنايي بالا و پايين مي رود ؟ يك روز پنج شنبه بهاي بليت زير جايگاه صد ريال است و درست فرداي آن روز قيمت آن به دويست ريال مي رسد ، چه حسابي در كار است ؟ اگر اهميت مسابقه مطرح باشد پس با اين همه تيم كه بازي هركدام در سطح خاصي است ، قيمت بليت زير جايگاه بايد پنج ريال و پانصد ريال نوسان پيدا كند ، نكند عوامل جدي هم موثر باشد ، خودتان مي دانيد كه در سرزمين هاي ديگر بهاي بليت مسابقات نمي تواند چنين نوسان هاي تند و نا به هنگامي داشته باشد.
6- چه مي شد اگر ما بهاي اشتراك بليتهاي مسابقات را به فدراسيون و يا باشگاهها مي پرداختيم و آنها بليت مسابقه را براي ما مي فرستادند ، چه موانعي در سر راه موضوع اشتراك هست ؟ در كشورهاي پيشرفته چه مي كنند؟
7- چرا بلندگوي امجديه قبل از هر مسابقه (چه بزرگ و چه كم اهميت) اسامي بازيكنان و داوران را اعلام نمي كند ، مگر اين كار چقدر وقت گوينده را مي گيرد؟ اين را چطور بايد ياد آوري كرد؟
8- جمعه ها درست در همان وقتي كه در امجديه مسابقه فوتبال در جريان است ، تلويزيون ملي فيلم مسابقات فوتبال را پخش مي كند. آيا مسئول برنامه ورزشي تلويزيون تا اين حد از آن چه در زمينه ورزشي مي گذرد بي خبر است ؟ و نمي داند كه علاقه مندان واقعي برنامه او همان تماشاگران امجديده اند ؟ اگر ميسر است اين را از مجله گوشزد كنيد.
9- آيا بهتر نيست كيهان ورزشي هرهفته برنامه مسابقات فوتبال را به اطلاع خوانندگان خود برساند ؟ اين كاري بود كه در گذشته ها مي كرد و كاري درست بود ، انگار جواب خود را بايد در بي نظمي كار فدراسيون جستجو كنم؟
10- مفسرين ورزشي كه زير جايگاه مي نشينند تا آن جا كه ما ديده ايم ، كمتر به جريان بازي توجه دارند ، حرف مي زنند ، شوخي مي كنند ، مي خندند. تفسير و گزارش آنان تا چه ميزان مي تواند دقيق باشد ؟ وقتي تمام دقايق بازي را در مجله اي شرح مي دهند ، جز اين كه فكر كنم از روي نوار مسابقه نوشته اند چاره اي ندارم. آيا چنين نيست ؟ و يا اين كه من قادر نبودم در جمع پر هياهوي خبرنگاران ، نويسندگان دقيق و تيزبين را هم زير نظر داشته باشم؟
11- چرا هيچ وقت كار يك داور را بررسي نمي كنيد و همه جنبه هاي خوب و بد آن را باز نمي ماييد؟ مگر انتقاد درست داوري مجاز نيست ؟ چه كس بايد داور را به خوب و بدش آگاه كند ؟ اگر باز نمودن لغزش هاي يك داور اعتقاد مردم را نسبت به او سست مي كند ، چه بهتر كه اين اعتقاد سستي گيرد. چرا بايد مردم به داور بد ، اعتقاد بي جهت داشته باشند ؟ اما جنبه مثبت قضيه را هم در نظر بايد گرفت. شايد انتقاد اصولي شما مددكار داور بود و قدرت داوري اش را افزوني دهد ، هميشه اين تماشاگران نيستند كه در سر راه داوري خوب ، سنگ مي اندازند . مگر همين داور مسابقه تاج - عقاب (در روز جمعه اول بهمن ماه) اعصاب همه ما را در امجديه به بازي نگرفت . از شما مي پرسم ، اگر همين داور باز هم داوري يك مسابقه را به عهده بگيرد و سطح داوري اش همان باشد ، واكنش كيهان ورزشي چه خواهد بود ؟ تعبير "داوري ضعيف" و يا "داوري پر سوت " ارزش انتقادي ندارد ، اين را قبول كنيد.
12- جزو مباني انتخاب مرد فوتبال سال ، اخلاق و نيك رفتاري ، نيز به حساب آورده ايد . اما فكر نمي كنيد مرد فوتبال نمي تواند لزوما مرد اخلاق هم باشد ؟
چه بهتر كه يك بازيكن خوب خصايص اخلاقي خوب هم داشته باشد ، اما شما مي خواهيد در عرصه فوتبال قهرمان اسطوره انتخاب كنيد. توجه به شايستگي اخلاق انتخاب شما را مشكوك مي كند. درست مثل اين خواهد بود كه تابلوي بد يك نقاش را به خاطر اخلاق پسنديده نقاش آن در خور ستايش بدانيد ، با معيار هاي اخلاقي ، نه هنر را مي توان سنجيد و نه ورزش را ، خود بهتر مي دانيد كه چه بسيارند بازيكنان خوب كه خشن و عاصي و پر خاشگرند . جرج بست چندان ملايم و نيك رفتار نيست. با اين همه توپ طلايي مي گيرد. وقتي كه در چند شماره كيهان ورزشي نظريات مربيان و داوران را براي انتخاب مرد فوتبال مي خواندم ، چند سوال را براي خود مطرح كردم : اين آقايان متخصصان تا چه پايه در جريان مسابقات هستند ؟ آيا بستگي آنان به باشگاه خاص و يا دوستي شان با افرادي معين در اظهار نظرشان بي تاثير بوده
است ؟ آيا توجه به عامل اخلاقي نيز سابقه ورزشي پايه هاي اين انتخاب را تا حدي سست نكرده است ؟ هيچ كدام از اين آقايان به بازي خوب اكبر افتخاري توجه نداشته اند اما از مصطفي عرب نام برده اند كه بازيكني است متوسط ولي با انضباط و يا همايون بهزادي كه در شرايط امروزي بازي اش ضعيف است . اگر انتخاب مرد فوتبال "سال" مطرح است ، انگار نبايد روي سوابق يك بازيكن تكيه كرد.
13- با تعصب بي پايه چه بايد كرد؟ هم راننده تاكسي طرفدار تيم پرسپوليس است . هم شاگرد بقال ، هم دانشجو و هم كارمند اداره . بسيار خوب ، هر كس مي تواند علاقه اش را به چيزي ببندد، اما علاقه داشتن هم دليل منطقي مي خواهد. اهالي منچستر حق دارند طرفدار تيم هاي شهر خود باشند، مردم ليدز بجاست كه تيم خود را دوست بدارند، ساكنان چلسي طبيعي است كه بيش تر از تيم خود دفاع كنند . اما در شهر شما و من ، يك بت همگاني پيدا مي شود، دلبستگي مسري است و طرفداري، اتفاقي و بي دليل صورت مي گيرد. خواهيد گفت: چه اشكالي دارد؟ حرفي ندارد، اما وقتي كه در امجديه نشسته ايد ، اين طرفداري و تعصب محيطي نا مطلوب ايجاد مي كند . و شما نمي توانيد به دلخواه تماشا كنيد . من هم مثل شما از تيم پرسپوليس بازي هاي خوبي ديده ام . اما سرانجام- مثل كسان ديگري كه مي شناسم - تصميم گرفتم روزهايي كه تيم پرسپوليس بازي دارد به امجديه نروم. شور و
و هيجان تماشاگر چيزي گيرا و پسنديده است و اگر نباشد ميدان ورزشي نه جان دارد و نه معني ، تشويق بي حساب تماشاگران ، بچه هاي پرسپوليس را نمايشگر و شايد خود نما بار آورده است. اينان از تماشاگران آشناي خود كمبودي بزرگ دارند ، انگار احساس غريبي مي كنند. وقتي كه قيافه گريان همايون بهزادي را پس از مسابقه در مسجد سليمان روي صفحه كيهان ورزشي ديدم ، با خودم گفتم چه چيز جز تر و خشك كردن تماشاگران تهراني ، اين بچه را چنين عزيز دردانه بار آورده است؟ زياد نوشتم اين را مي دانم ، اما اگر بگويم اين تنها نامه اي است كه در تمامي عمرم به يك نشريه ورزشي نوشته ام ، شايد مرا از اين اطناب معذور داريد.
=D> عاليه مثل گل قاليه=D>
محسن خان
07-23-2005, 07:28 AM
توكيو ، 12 اكتبر
نامه به دوستان
در ماه آوريل يك نامه از تو داشتم و حالا ماه اكتبر است ، هر چه بد و بيراه بگويي بجاست ، در نامه ات از من خواسته بودي كه زودتر نامه بنويسم ، مي بيني حرف شنوي تا كجاست ، با اينهمه ، من هيچ وقت نتوانسته ام فكر كنم كه دوستي مثل تو ندارم ، نتوانسته ام انكار كنم كه در زندگي با تو برخورد نكرده ام ، اين را براي خوشامد نمي گويم ، اختلاف عقيده يا روش زيست هيچگاه نمي تواند پيوند عميقي را كه در ميان ما است ، از بين ببرد. تو هر جور فكر كني و هر روشي داشته باشي ، براي من يك چهره پذيرفتني و پا برجا هستي ، و بي تعارف بايد بگويم دلم مي خواهد تو را ببينم ، و صدايت را بشنوم ، اينجا جاي تو را خالي مي بينم ، اين را صادقانه مي گويم ، بارها فكر كرده ام اگر اينجا بودي زندگي جوري داشتيم ، اما مثل اينكه راه زيادي در ميان است.
باري ، سر انجام بار سفر بستيم ، و به اين طرف آمديم. سرزمين خوبي است ، با مردمي مهربان و كار و كوششي زياد ، و چيزهايي ديدني ، آدم خودش را بيگانه نمي بيند. هر چه نباشد شرق است (مي ترسم به اين حرف بخندي) ، اينجا همه دنبال كار را گرفته اند ، نقاش كار خودش را مي كند ، دانشمند و سپور هم. در كشور ما نقاش به همين دلخوش است كه سالي دو يا سه كار از خود به يادگار بگذارد ، نه كوششي مي كند و نه مطالعه اي ، فرق بزرگي در ميان است ، ژاپني آنچه را خوب است از ديگران مي گيرد ، و با چيزهاي خودش در هم مي آميزد ، و چيز تازه اي مي آفريند ،هنر و صنعت اين كشور رو به پيشرفت است ، گروههاي هنري در ايجا بسيار است. براي هر چيز انجمن و گروه دارند ، نمايشگاههاي بزرگ نقاشي ، هميشه رو به راه است.
باري ، زندگي در اينجا بد نمي گذرد ، گاهي نقاشي ، هفته يي يكي دو روز هم در آتليه آقاي هيرانسوكا حكاكي ، چه مي شود ، اما اينكه تا كي خواهم توانست اينجا بمانم ، با خداست ، نمي دانم زياد تر بمانم بهتر است يا برگردم به جاي خودمان ، مي دانم خنده ات مي گيرد، اما من براي يك طرز زندگي ديگر ساخته شده ام ، كدام طرز ؟ به ياد تينا مي افتم و كوچه هاي تهران ، و روزهايي كه من و تو و يحيي با هم بوديم ، تو و او با هم در كوچه هاي رم مي كرديد و به تنهايي من مي خنديديد.
چند روز پيش "تابلوهاي يك نمايشگاه " اثر موسوركسكي را مي شنيدم ، به ياد تو بودم ، و اطاقت و آفتاب رم . رم را هميشه دوست خواهم داشت ، نه مثل شهر خودم ، مثل يك خواب دم صبح .
=D> عاليه مثل گل قاليه=D>
قايق خواهم ساخت خواهم انداخت به اب
دورخواهم شد از اين خاک غريب
که در ان هيچ کسي نيست که در بيشه ي عشق
قهرمانان را بيدارکند @};- :S33:
Mahdi
08-29-2005, 03:09 AM
تقديم به سلنا
نگاهها را بايد ديد
دلها را بايد شناخت
عکس رخ يار توان ديد
در نگاه اوست که ماييم
ور نه ما کدامين شاعر عاش سخنيم
Shietonak_13
08-29-2005, 12:19 PM
پاسخ سهراب آرام است
پاسحي به صداي آب به بوي شب بو
و چه آرام قلمو در دست رفت تا بدانيم
قايق ساختن سخت نيست
باور ان که در بيشه عشق هم هنوز بيداراني هستند
و فواره هاي هوش بشري هنوز ديدني است
Samirra
09-19-2005, 01:15 AM
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...
صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...
و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه كودكی باد را صدا می كرد...
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد...
برای ما یك شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل یك لهجه یك سطل آب تازه شدیم ...
و بارها دیدیم
كه با چه قدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت...
ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چه قدر تنها ماندیم...
Samirra
09-19-2005, 01:16 AM
آسمان آبی تر
آب آبی تر
من درایوانم رعنا سر حوض
رخت می شوید رعنا
برگ ها می ریزد
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
زن همسایه در پنجره اش تور می بافد می خواند
من ودا می خوانم گاهی نیز
طرح می ریزم سنگی ‚ مرغی ‚ ابری
آفتابی یكدست
سارها آمده اند
تازه لادن ها پیدا شده اند
من اناری را می كنم دانه به دل می گویم
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود
می پرد در چشمم آب انار : اشك می ریزم
مادرم می خندد
رعنا هم...
Sara Khanom
09-19-2005, 02:56 PM
پشت کاجستان,برف
برف,يک دسته کلاغ
جاده يعني غربت
باد,آواز,مسافر, و کمي ميل به خواب
شاخ پيچک, و رسيدن, و حياط
من, و دلتنگ, و اين شيشه خيس
مي نويسم, و فضا
مي نويسم, و دو ديوار, و چندين گنجشک
يک نفر دلتنگ است
يک نفر مي بافد
يک نفر مي شمرد
يک نفر مي خواند
زندگي يعني:يک سار پريد
از چه دلتنگ شدي؟
دلخوشيها کم نيست:مثلا اين خورشيد,
کودک پس فردا,
کفتر آن هفته.
يک نفر ديشب مرد
و هنوزنان گندم خوب است
و هنوز,آب مي ريزد پايين,اسبها مي نوشند
قطره ها در جريان,
برف بر دوش سکوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.
Sara Khanom
09-23-2005, 07:38 AM
تهي بود و نسيمي
سياهي بود و ستاره اي
هستي بود و زمزمه اي
لب بود و نيايشي
"من" بود و "تو" يي:
نماز و محرابي.
Davod
09-24-2005, 02:31 PM
@};-selena جان دست شما درد نكنه@};-
بهار افرینش
11-25-2005, 08:09 PM
یاد من باشد کاری نکنم ،که به قانون زمین بربخورد
یادمن باشد تنها هستم
ماه بالای سر تنهایی است.........
police_mehraboon
11-25-2005, 08:43 PM
:D اينم عکسه عمو سهراب :D
http://pics.ir/0rh.jpg
Tabassom
12-03-2005, 05:03 PM
http://www.iranpoetry.com/weblog/archives/sepehri.jpgاينم عكسي از ايشون!!
مرغ مهتاب
ميخواند.
ابري در اتاقم ميگريد.
گلهاي چشم پشيماني ميشكفد.
در تابوت پنجرهام پيكر مشرق ميلود.
مغرب جان ميكند،
ميميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم ميرويد كم كم
بيدارم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخهاي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهاي چشم پشيماني را پرپر ميكنم.
Tabassom
12-03-2005, 05:05 PM
مرز گمشده
ريشه روشني پوسيد و فرو ريخت.
و صدا در جاده بي طرح فضا ميرفت.
از مرزي گذشته بود
در پي مرز گمشده ميگشت،
كوهش سنگين نگاهش را بريد.
صدا از خود تهي شد
و به دامن كوه آويخت:
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
و كوه از خوابي سنگين پر بود.
خوابش طرحي رها شده داشت.
صدا زمزمه بيگانگي را بوييد،
برگشت،
فضا را از خود گذر داد
و در كرانه ناديدني شب بر زمين افتاد.
كوه از خواب سنگين پر بود.
ديري گذشت،
خوابش بخار شد.
طنين گمشدهاي به رگهايش وزيد
پناهم بده، تنها مرز آشنا، پناهم بده.
سوزش تلخي به تار و پودش ريخت.
خواب خطاكارش را نفرين فرستاد
و نگاهش را روانه كرد.
انتظاري نوسان داشت.
نگاهي در راه مانده بود
و صدايي در تنهايي مي گريست.
Tabassom
12-03-2005, 05:06 PM
جهنم سرگردان
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم.
مگذار از بالش تاريك تنهايي سربردارم
و به دامن بي تار و پود رؤياها بياويزم.
سپيديهاي فريب
روي ستونهاي بي سايه رجز ميخوانند.
طلسم شكسته خوابم را بنگر
بيهوده به زنجير مرواريد چشمم آويخته.
او را بگو
تپش جهنمي مست!
او را بگو: نسيم سياه چشمانت را نوشيدهام.
نوشيدهام كه پيوسته بي آرامم.
جهنم سرگردان!
مرا تنها گذار
فریادخاموش
12-03-2005, 05:08 PM
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود اینهمه نیلوفر وارونه چتر
مانده تا سنی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
...
تشنه زمزمه ام
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچهه فصل
تشنه زمزمه ام
پس چه باید بکنم
بهتر آنست
که رنگ را بر دارم
و روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
Tabassom
12-03-2005, 05:08 PM
ديوار
زخم شب ميشد كبود.
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را ميسود
نه صداي پاي من همچون دگر شبها
ضربهاي بر ضربه ميافزود.
تا بسازم گرد خود ديوارهاي سر سخت و پا برجاي،
با خود آوردم ز راهي دور
سنگهاي سخت و سنگين را برهنه پاي.
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند.
از نگاهم هر چه ميآيد به چشمان پست
و بنندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان ميبست.
روز و شبها رفت.
من بجا ماندم از اين سو، شسته ديگر دست از كارم.
نه مرا حسرت به رگها ميدوانيد آرزويي خوش
نه خيال رفتهها ميداد آزارم.
ليك پندارم، پس ديوار
نقش ها تيره ميانگيخت
و به رنگ دود طرحها از اهرمن ميريخت.
تا شبي مانند شبهاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار:
حسرتي با حيرتي آميخت
Tabassom
12-03-2005, 05:09 PM
از کتاب آوار آفتاب
بي تار و پود
در بيداري لحظهها
پيكرم كنار نهر خروشان لغزيد.
مرغي روشن فرود آمد
و لبخند گيج مرا برچيد و پريد.
ابري پيدا شد
و بخار سرشكم را در شتاب شفافش نوشيد .
نسيني برهنه و بي پايان سر كرد
و خطوط چهرهام را آشفت و گذشت.
درختي تابان
پيكرم را در سايه سياهش بلعيد.
طوفاني سر رسيد.
و جاپايم را ربود.
نگاهي به روي نهر خروشان خم شد:
تصويري شكست.
خيالي از هم گسيخت.
Samirra
12-03-2005, 05:39 PM
پشت دريا شهری است که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهايي است که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر ، شاخه معرفتی است
مردم شهر به يک چينه چنان می نگرند که به يک شعله ،
به يک خواب لطيف
خاک موسيقی احساس ترا می شنود
و صدای پر مرغان اساطير می آيد در باد
پشت دريا شهريست
که در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است
پشت دريا شهری است ، قايقی بايد ساخت
قايقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب
قايق از تور تهی ، و دل از آرزوی مرواريد
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ،
دور بايد شد از اين خاک غريب
شب سرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند
Samirra
12-03-2005, 05:40 PM
بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید...
صداش به شكل حزن پریشان واقعیت بود
و پلك هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش
هوای صاف سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما كوچاند...
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه تفسیر كرد ...
و او به شیوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه كودكی باد را صدا می كرد...
همیشه رشته صحبت را
به چفت آب گره می زد...
برای ما یك شب
سجود سبز محبت را
چنان صریح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشیدیم
و مثل یك لهجه یك سطل آب تازه شدیم ...
و بارها دیدیم
كه با چه قدر سبد
برای چیدن یك خوشه بشارت رفت...
ولی نشد
كه روبروی وضوح كبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز كشید
و هیچ فكر نكرد
كه ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یك سیب
چه قدر تنها ماندیم...
Samirra
12-03-2005, 05:41 PM
دشت هایی چه فراخ
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند ...
نيروانا
12-04-2005, 06:51 AM
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود
صورت طلايي مرگ
نيروانا
12-04-2005, 06:55 AM
صبح
شوري ابعاد عيد
ذائقه را سايه كرد
عكس من افتاد در مساحت تقويم
در خم ان كودكانه هاي مورب
داد زدم
به چه هوايي
در ريه هايم وضوح بال تمام پرنده هاي جهان بود
ان روز
اب چه تر بود
باد به شكل لجاجت متواري بود
من همه مشقهاي هندسي ام را
روي سطح زمين چيده بودم
ان روز
چند مثلث در اب
غرق شدند
من
گيج شدم
جست زدم روي كوه نقشه جغرافيا
اي هلي كوپتر نجات!
حيف
طرح دهان در عبور باد بهم ريخت
اي وزش شور
سايه ليوان اب را
تا عطش اين صداقت متواري
راهنمايي كن
سهراب دوستت داريم :D
نيروانا
12-04-2005, 06:56 AM
اي سرطان شريف عزلت !
سطح من ارزاني تو باد
Tabassom
12-05-2005, 04:53 PM
http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/gardeshe_sayeha.gif. . . . .
Tabassom
12-07-2005, 09:06 PM
ناياب!!!!!!!
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چار چوب پنجره من.
سر تا به پاي پرسش ، اما
انديشناك مانده وخاموش:
شايد
از هيچ سو جواب نيايد.
***
ديري است مانده يك جسد سرد
در خلوت كبود اتاقم.
هر عضو آن ز عضو دگر دور مانده است،
گويي كه قطعه، قطعه ديگر را
از خويش رانده است.
از ياد رفته در تن او وحدت.
بر چهره اش كه حيرت ماسيده روي آن
سه حفره كبود كه خالي است
از تابش زمان.
بويي فساد پرور و زهر آلود
تا مرزهاي دور خيالم دويده است.
نقش زوال را
بر هر چه هست، روشن و خوانا كشيده است.
در اضطراب لحظه زنگار خورده اي
كه روزهاي رفته درآن بود ناپديد،
با ناخن اين جسد را
از هم شكافتم،
رفتم درون هر رگ و هر استخوان آن
اما از آنچه در پي آن بودم
رنگي نيافتم.
***
شب ايستاده است.
خيره نگاه او
بر چارچوب پنجره من.
با جنبش است پيكر او گرم يك جدال.
بسته است نقش بر تن لب هايش
تصوير يك سؤال
Roshna
12-07-2005, 10:09 PM
و پيامي در راه
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
و صدا در داد اي سبدهاتان پر خواب سيب آوردم سيب سرخ خورشيد
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
روي پل دختركي بي پاست دب اكبر را بر گردن او خواهم آويخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه زنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتي در راه من مگس هايش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت
Roshna
12-07-2005, 10:12 PM
او آمد...
با واژه هايي همه از جنس بلور
آمد تا به گلدانهايمان آب دهد.
آمد تا سر هر پنجره اي شعري بخواند.
آمد و ماند و هيچ وقت نرفت.
و چه مهماني از او عزيزتر در ضيافت پاييز هميشگيمان
خوش به حال برگهاي پانزدهمين روز مهر
خوش به حال گلدانها و بادبادكها
Roshna
12-07-2005, 10:17 PM
پشت درياها
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
مرد آن شهر اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آينهتالاري سرخوشي ها را تكرار نكرد
چاله ابي حتي مشعلي را ننمود
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است
بام ها جاي كبوترهايي است كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف
خاك موسيقي احساس ترا مي شنود
و صداي پر مرغان اساطير مي آيد در باد
پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت
Roshna
12-07-2005, 10:20 PM
http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/041125120530.JPG (http://www.sohrabsepehri.com/picture.asp?status=showgallery&gallery=9)مهرماه سال 1327
http://www.sohrabsepehri.com/images/pixel.gif
Roshna
12-07-2005, 10:22 PM
نشاني
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟
Roshna
12-07-2005, 10:26 PM
سهراب و خانواده - Sohrab & Family
http://www.sohrabsepehri.com/0_sohrabsepehri_com/PHOTOGALLERY/FAMILY/041125010959.JPG (http://www.sohrabsepehri.com/picture.asp?status=showgallery&gallery=10)قريه برزك، كاشان - تيرماه سال 1351
http://www.sohrabsepehri.com/images/pixel.gif
Roshna
12-07-2005, 10:32 PM
http://www.sohrabsepehri.com/symbolnew/25.jpg
http://www.sohrabsepehri.com/symbolnew/03.jpg
http://www.sohrabsepehri.com/symbolnew/11.jpg
http://www.sohrabsepehri.com/symbolnew/14.jpg
http://www.sohrabsepehri.com/symbolnew/19.jpg
Hemaseh
02-07-2006, 05:12 PM
خانه ای خواهم ساخت آسمانش آبی
باز باشد پنجره هایش به پذیرایی نور
ساحت باغچه اش پر ز نسیم
حوض ماهی پر آب
قامت پاک درختانش سبز
و تو را خواهم خواند که در این خانه کنارم باشی
سینه آینه تصویر تو را می جوید
که در آیی چون نور
تو بدین خانه بیا
در خیابان امید
کوچه باور سبز
نبش میدان صبوری
آن جا
خانه ای خواهی یافت
سردر خانه چراغی روشن
روی سکویش گلدان گلی
در دل خانه اجاقی دلگرم
با حضور تو در این خانه چه جشنی بر پاست
آسمان شب این خانه پر از چشمک و مهتاب و نسیم
ناودانش پر از موسیقی آب
ای سرآغاز امید
تو بدین خانه درآ
من به دیدار تو می اندیشم
و به آرامش بودن با تو
Nasir
02-10-2006, 10:18 PM
مسافر خانه دوست . رسيدن به کوچه باغي که از خواب خدا سبز تر است . مسافري با چمداني که به اندازه يک پيراهن تنهايي جا دارد . مسافري که تنهاست . چقدر هم تنهاست . و تنهايي او شبيخون حجم معشوق را پيش بيني نکرد . [B]
شهاب*
03-02-2006, 02:51 PM
http://www.sohrab-sepehri.org/photo/thumbs/t1.jpg
شيطان هم
از خانه بدر از كوچه
برون تنهايي ما سوي خدا مي رفت
در جاده درختان سبز گل ها وا شيطان نگران : انديشه رها مي رفت
خار آمد و بيابان و سراب
كوه آمد و خواب
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت ؟
ني همزاد گياهي بود از پيش گيا مي رفت
شب مي شد و روز
جايي شيطان نگران : تنهايي مامي رفت
Samirra
03-02-2006, 02:54 PM
نام شعر : سپيده
در دور دست
قويی پريده بی گاه از خواب
شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد
لبهای جويبار
لبريز موج زمزمه در بستر سپيد
در هم دويده سايه و روشن.
لغزان ميان خرمن دوده
شبتاب میفروزد در آذر سپيد
همپای رقص نازك نيزار
مرداب میگشايد چشم تر سپيد.
خطی ز نور روی سياهی است:
گويی بر آبنوس درخشد رز سپيد
ديوار سايهها شده ويران
دست نگاه در افق دور
كاخی بلند ساخته با مرمر سپيد.
شهاب*
03-02-2006, 02:57 PM
http://www.sohrab-sepehri.org/photo/thumbs/t27.jpg
ديوار
زخم شب مي شد كبود
در بياباني كه من بودم
نه پر مرغي هواي صاف را مي سود
نه صداي پاي من همچون دگر شب ها
ضربه اي بر ضربه مي افزود
تا بسازم گرد خود ديواره اي سرسخت و پا برجاي
با خود آوردم ز راهي دور
سنگهاي سخت و سنگين را برهنه پاي
ساختم ديوار سنگين بلندي تا بپوشاند
از نگاهم هر چه مي آيد به چشمان پست
و ببندد راه را بر حمله غولان
كه خيالم رنگ هستي را به پيكرهايشان مي بست
روز و شب ها رفت
من به جا ماندم دراين سو شسته ديگر دست از كارم
نه مرا حسرت به رگها مي دوانيد آرزوي خوش
نه خيال رفته ها مي داد آزارم
ليك پندارم پس ديوار
نقشهاي تيره مي انگيخت
و به رنگ دود
طرح ها از اهرمن مي ريخت
تا شبي مانند شبهاي دگر خاموش
بي صدا از پا درآمد پيكر ديوار
حسرتي با حيرتي آميخت
شهاب*
03-02-2006, 02:59 PM
http://www.sohrab-sepehri.org/photo/thumbs/t18.jpg
با مرغ پنهان
حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي؟
در كجاهستي نهان اي مرغ
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخ هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر ؟
هر كجا هستي بگو با من
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن
آفتابي شو
رعد ديگر پانمي كوبد به بام ابر
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا
روز خاموش است آرام است
از چه ديگر مي كني پروا ؟
شهاب*
03-03-2006, 09:57 PM
بی گمان در ده بالا دست ؛ چینه ها کوتاه است
مردمش میدانند ، که شقایق چه گلی ست
بی گمان آنجا آبی ، آبی است
غنچه ای میشکفد ، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد.
کوچه باغش پر موسیقی باد!
شهاب*
03-03-2006, 09:58 PM
من به مهمانی دنیا رفتم
من به دشت اندوه
من به باغ عرفان
من به ایوان چراغانی دانش بالا رفتم
رفتم از پله مذهب بالا
تا ته کوچه شک
تا هوای خنک استغنا
تا شب خیس محبت رفتم
شهاب*
03-03-2006, 09:59 PM
من پر از نورم و روشن
و پر از دار و درخت
و پرم از را ، پل ، از رود، از موج
پرم از سایه برگی در آب
من اناری را میکنم دانه، به دل میگویم:
خوب بود این مردم
دانه های دلشان ، پیدا بود.
شهاب*
03-03-2006, 10:10 PM
http://i2.tinypic.com/qnw8qe.gif
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید اینست
که در"افسون" گل سرخ شناور باشیم
Samirra
03-04-2006, 03:03 AM
سهراب سپهري نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در كاشان متولد شد.
خود سهراب ميگويد :
... مادرم ميداند كه من روز چهاردهم مهر به دنيا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صداي اذان را ميشنديده است... (هنوز در سفرم - صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهري، كارمند اداره پست و تلگراف كاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتي سهراب خردسال بود، پدر به بيماري فلج مبتلا شد.
... كوچك بودم كه پدرم بيمار شد و تا پايان زندگي بيمار ماند. پدرم تلگرافچي بود. در طراحي دست داشت. خوش خط بود. تار مينواخت. او مرا به نقاشي عادت داد... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبين، اهل شعر و ادب كه در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همايوندخت، پريدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگي در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنين ميگويد :
... خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. براي يادگرفتن، وسعت خوبي بود. خانه ما همسايه صحرا بود . تمام روياهايم به بيابان راه داشت... (هنوز در سفرم - صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خيام (مدرس) كاشان.
... مدرسه، خوابهاي مرا قيچي كرده بود . نماز مرا شكسته بود . مدرسه، عروسك مرا رنجانده بود . روز ورود، يادم نخواهد رفت : مرا از ميان بازيهايم ربودند و به كابوس مدرسه بردند . خودم را تنها ديدم و غريب ... از آن پس و هربار دلهره بود كه به جاي من راهي مدرسه ميشد.... (اتاق آبي - صفحه 33)
... در دبستان، ما را براي نماز به مسجد ميبردند. روزي در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روي بام مسجد بخوانيد تا چند متر به خدا نزديكتر باشيد.
مذهب شوخي سنگيني بود كه محيط با من كرد و من سالها مذهبي ماندم.
بي آنكه خدايي داشته باشم ... (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم كلاس اولش چنين ميگويد :
... آدمي بي رويا بود. پيدا بود كه زنجره را نميفهمد. در پيش او خيالات من چروك ميخورد...
خرداد سال 1319 ، پايان دوره شش ساله ابتدايي.
... دبستان را كه تمام كردم، تابستان را در كارخانه ريسندگي كاشان كار گرفتم. يكي دو ماه كارگر كارخانه شدم . نميدانم تابستان چه سالي، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زيانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در يكي از آباديها شدم. راستش، حتي براي كشتن يك ملخ نقشه نكشيدم. اگر محصول را ميخوردند، پيدا بود كه گرسنه اند. وقتي ميان مزارع راه ميرفتم، سعي ميكردم پا روي ملخها نگذارم.... (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصيل در دوره متوسطه در دبيرستان پهلوي كاشان.
... در دبيرستان، نقاشي كار جدي تري شد. زنگ نقاشي، نقطه روشني در تاريكي هفته بود... (هنوز در سفرم - صفحه 12)
از دوستان اين دوره : محمود فيلسوفي و احمد مديحي
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه اي در محله سرپله كاشان نقل مكان كردند.
سال 1322، پس از پايان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسراي مقدماتي شبانه روزي تهران ثبت نام كرد.
... در چنين شهري [كاشان]، ما به آگاهي نميرسيديم. اهل سنجش نميشديم. در حساسيت خود شناور بوديم. دل ميباختيم. شيفته ميشديم و آنچه مياندوختيم، پيروزي تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسراي مقدماتي. به شهر بزرگي آمده بودم. اما امكان رشد چندان نبود... (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسراي مقدماتي به پايان رسيد و سهراب به كاشان بازگشت.
... دوران دگرگوني آغاز ميشد. سال 1945 بود. فراغت در كف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمينه براي تكانهاي دلپذير فراهم ميشد... (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پيشنهاد مشفق كاشاني (عباس كي منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) كاشان استخدام شد.
... شعرهاي مشفق را خوانده بودم ولي خودش را نديده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن كشيد. الفباي شاعري را او به من آموخت... (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگي، منظومه اي عاشقانه و لطيف از سهراب، با نام "در كنار چمن يا آرامگاه عشق" در 26 صفحه منتشر شد.
...دل به كف عشق هر آنكس سپرد
جان به در از وادي محنت نبرد
زندگي افسانه محنت فزاست
زندگي يك بي سر و ته ماجراست
غير غم و محنت و اندوه و رنج
نيست در اين كهنه سراي سپنج...
مشفق كاشاني مقدمه كوتاهي در اين كتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هيچگاه از اين سروده ها ياد نميكرد.
سال 1327، هنگامي كه سهراب در تپه هاي اطراف قمصر مشغول نقاشي بود، با منصور شيباني كه در آن سالها