PDA

View Full Version : سهراب سپهری


صفحات : 1 [2]

AteNa
05-07-2007, 12:14 PM
می مکم پستان شب را
وز پی رنگی به افسون تن نیالوده
چشم بر خکسترش را با نگاه خویش می کاوم
از پی نابودی ام دیری است
زهر می ریزد به رگهای خود این جادوی بی آزرم
تا کند آلوده با آن شیر
پس برای آن که رد فکر او گم کند فکرم
می کند رفتار با من نرم
لیک چه غافل
نقشه های او چه بی حاصل
نبض من هر لحظه می خندد به پندارش
او نمی داند که روییده است
هستی پر بار من در منجلاب زهر
و نمی داند که من در زهرمی شویم
پیکر هر گریه ‚ هر خنده
در نم زهر ‚ است کرم فکر من زنده
در زمین زهر می روید گیاه تلخ شعر من

AteNa
05-07-2007, 12:15 PM
مرغ مهتاب می خواند
ابری در اتاقم میگرید
گلهای چشم پشیمانی می شکفد
درتابوت پنجره ام پیکر مشرق می لولد
مغرب جان می کند
می میرد
گیاه نارنجی خورشید
در مرداب اتاقم می روید کم کم
بیدارم
نپنداریم درخواب
سایه شاخه ای بشکسته
آهسته خوابم کرد
کنون دارم می شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گلهای چشم پشیمانی را پر پر می کنم

AteNa
05-07-2007, 12:15 PM
روی علف ها چکیده ام
من شبنم خواب آلود یک ستاره ام
که روی علف های تاریکی چکیده ام
جایم اینجا نبود
نجوای نمنک علف ها را می شنوم
جایم اینجا نبود
فانوس
در گهواره خروشان دریا شست و شو می کند
کجامیرود این فانوس
این فانوس دریا پرست پر عطش مست ؟
بر سکوی کاشی افق دور
نگاهم با رقص مه آلود پریان می چرخد
زمزمه های شب در رگ هایم می روید
باران پرخزه مستی
بر دیوار تشنه روحم می چکد
من ستاره چکیده ام
از چشم ناپیدای خطا چکیده ام
شب پر خواهش
و پیکر گرم افق عریان بود
رگه سپید مر مر سبز چمن زمزمه می کرد
و مهتاب از پلکان نیلی مشرق فرود آمد
پریان می رقصیدند
و آبی جامه هاشان با رنگ افق پیوسته بود
زمزمه های شب مستم می کرد
پنجره رویا گشوده بود
و او چون نسیمی به درون وزید
کنون روی علفها هستم
و نسیمی از کنارم می گذرد
تپش ها خکستذ شده اند
ای پوشان نمی رقصند
فانوس آهسته پایین و بالا می رود
هنگامی که او از پنجره بیرون می پرید
چشمانش خوابی را گم کرده بود
جاده نفس مفس می زد
صخره ها چه هوسنکش بوییدند
فانوس پر شتاب
تا کی می لغزی
در پست و بلند جاده کف بر لب پر آهنگ ؟
زمزمه های شب پژمرد
رقص پریان پایانن یافت
کاش اینجا نچکیده بودم
هنگامی که نسیم پیکر او در تیرگی شب گم شد
فانوس از کنار ساحل به راه افتاد
کاش اینجا در بستر علف تاریکی نچکیده بودم
فانوس از من می گریزد
چگونه برخیزم ؟
به استخوان سرد علف ها چسبیده ام
و دور از من فانوس
درگهواره خروشان دریا شست و شو می کند

AteNa
05-07-2007, 12:16 PM
شب را نوشیده ام
و بر این شاخه های شکسته می گریم
مرا تنها گذار
ای چشم تبدار سرگردان
مرا با رنج بودن تنها گذار
مگذار خواب وجودم را پر پر کنم
مگذار ازبالش تاریک تنهایی سر بر دارم
و به دامن بی تار و پود رویا ها بیاویزم
سپیدی های فریب
روی ستون های بی سایه رجز می خوانند
طلسم شکسته خوابم را بنگر
بیهوده به زنجیر مروارید چشم آویخته
او را بگو
تپش جهنمی مست
او را بگو : نسیم سیاه چشمانت را نوشیده ام
نوشیده ام که پیوسته بی آرامم
جهنم سرگردان مرا تنها گذار

AteNa
05-07-2007, 12:16 PM
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت
می آمد می رفت
و من روی شن های روشن بیابان
تصویر خواب کوتاهم را می کشیدم
خوابی که گرمی دوزخ را نوشیده بود
و در هوایش زندگی ام آب شد
خوابی که چون پایان یافت
من به پایان خودم ذسیدم
من تصویر خوابم را می کشیدم
و چشمانم نوسان لنگر ساعت را در بهت خودش گم کرده بود
چگونه می شد در رگ های بی فضای این تصویر
همه گرمی خواب دوشین را ریخت ؟
تصویر را کشیدم
چیزی گم شده بود
روزی خودم خم شدم
حفره ای در هستی من دهان گشود
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
و من کنار تصویر زنده خوابم بودم
تصویری که رگ هایش در ابدیت می تپید
و ریشه نگاهم درتار و پودش می سوخت
این بار
هنگامی که سایه لنگر ساعت
از روی تصویر جان گرفته من گذشت
بر شن های روشن بیابان چیزی نبود
فریاد زدم
تصویر را بازده
و صدایم چون مشتی غبار فرو نشست
سایه دراز لنگر ساعت
روی بیابان بی پایان در نوسان بود
می آمد می رفت
می آمد می رفت
و نگاه انسانی به دنبالش می دوید

AteNa
05-07-2007, 12:17 PM
پنجره ام به تهی باز شد
و من ویران شدم
پرده نفس می کشید
دیوار قیر اندود
از میان برخیز
پایان تلخ صداههای هوش ربا
فرو ریز
لذت خوابم می فشارد
فراموشی می بارد
پرده نفس می کشد
شکوفه خوابم می پژمرد
تا دوزخ ها بشکافند
تا سایه ها بی پایان شوند
تا نگاهم رها گردد
در هم شکن بی جنبشی ات را
و از مرز هستی من بگذر
سیاه سرد بی تپش گنگ

Tabassom
06-15-2007, 11:04 PM
خیلی زیباست و ارزش دوباره نوشتن رو داره


پشت دریاها : سهراب سپهری
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه دربيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند
قايق از تور تهي
و دل از آرزوي مرواريد
همچنان خواهم راند
نه به آبي ها دل خواهم بست
نه به دريا- پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور بايد شد دور
.....
دور بايد شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم خواند
همچنان خواهم راند
پشت دريا ها شهري است

.....

پشت درياها شهري است
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند
پشت دريا ها شهري است
قايقي بايد ساخت

Samirra
06-16-2007, 12:23 AM
نام شعر : شيطان هم

از خانه بدر ، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده ، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه رها
مي رفت.
خار آمد، و بيابان ، و سراب.
كوه آمد و ، خواب.
آواز پري : مرغي به هوا مي رفت؟
- ني ، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

Samirra
06-16-2007, 12:24 AM
نام شعر : نه به سنگ

در جوي زمان ، در خواب تماشاي تو مي رويم.
سيماي روان ، با شبنم افشان تو مي شويم.
پرهايم ؟ پرپر شده ام. چشم نويدم ، به نگاهي تر شده ام.اين سو نه ، آن سويم.
و در آن سوي نگاه ، چيزي را مي بينم، چيزي را مي جويم.
سنگي ميشكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
برگ افتاد ، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت، من كوهم: مي پايم. من بادم: مي پويم.
در دشت دگر ، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي بويم.

Samirra
06-16-2007, 12:25 AM
صداي آب مي آيد ، مگر در نهر تنهايي چه مي شويند؟
لباس لحظه ها پاك است.
ميان آفتاب هشتم دي ماه
طنين برف ، نخ هاي تماشا ، چكه هاي وقت.
طراوت روي آجرهاست، روي استخوان روز.
چه مي خواهيم؟
بخار فصل گرد واژه هاي ماست.
دهان گلخانه فكر است.

سفرهايي ترا در كوچه هاشان خواب مي بينند.
ترا در قريه هاي دور مرغاني بهم تبريك مي گويند.

چرا مردم نمي دانند
كه لادن اتفاقي نيست ،
نمي دانند در چشمان دم جنبانك امروز برق آبهاي شط
ديروز است؟

چرا مردم نمي دانند
كه در گل هاي نا ممكن هوا سرد است؟ http://www.sohrabsepehri.com/images/pixel.gif

Samirra
06-16-2007, 12:26 AM
آه، در ايثار سطح ها چه شكوهي است !
اي سرطان شريف عزلت!
سطح من ارزاني تو باد!

يك نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد.
يك نفر آمد كه نور صبح مذاهب
در وسط دگمه هاي پيرهنش بود.
از علف خشك آيه هاي قديمي
پنجره مي بافت.
مثل پريروزهاي فكر، جوان بود.
حنجره اش از صفاف آبي شط ها
پر شده بود.
يك نفر آمد كتاب هاي مرا برد.
روي سرم سقفي از تناسب گل ها گشيد.
عصر مرا با دريچه هاي مكرر وسيع كرد.
ميز مرا زير معنويت باران نهاد.
بعد، نشستيم.
حرف زديم از دقيقه هاي مشجر.
از كلماتي كه زندگي شان ، در وسط آب مي گذشت.
فرصت ما زير ابرهاي مناسب
مثل تن گيج يك كبوتر ناگاه
حجم خوشي داشت.

نصفه شب بود، از تلاطم ميوه
طرح درختان عجيب شد.
رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت.
بعد
دست در آغاز جسم آب تني كرد.
بعد در احشاي خيس نارون باغ
صبح شد.

Samirra
06-16-2007, 12:27 AM
اي ميان سخن هاي سبز نجومي !
برگ انجير ظلمت
عفت سبز را مي رساند
سينه آب در حسرت عكس يك باغ
مي سوزد.
سيب روزانه
در دهان طعم يك وهم دارد.
اي هراس قديم !
در خطاب تو انگشت هاي من از هوش رفتند.
امشب
دست هايم از شاخه اساطيري
ميوه مي چينند.
امشب
هر درختي به اندازه ترس من برگ دارد.
جرات حرف در هرم ديدار حل شد.
اي سر آغاز هاي ملون!

چشم هاي مرا در وزش هاي جادو حمايت كنيد.
من هنوز
موهبت هاي مجهول شب را
خواب مي بينم.
من هنوز
تشنه آب هاي مشبك
هستم.
دگمه هاي لباسم
رنگ اوراد اعصار جادوست.
در علف زار پيش از شيوع تكلم
آخرين جشن جسماني ما بپا بود.
من در اين جشن موسيقي اختران را
از درون سفالينه ها مي شنيدم
و نگاهم پر از كوچ جادوگران بود.
اي قديمي ترين عكس نرگس در آيينه حزن !
جذبه تو مرا همچنان برد.
- تا هواي تكامل ؟
- شايد.

در تب حرف ، آب بصيرت بنوشيم.

زير ارث پراكنده شب
شرم پاك روايت روان است:
در زمان هاي پيش از طلوع هجاها
محشري از همه زندگان بود.
از ميان تمام حريفان
فك من از غرور تكلم ترك خورد.
بعد
من كه تا زانو
در خلوص سكوت نباتي فرو رفته بودم
دست و رو در تماشاي اشكال شستم.
بعد ، در فصل ديگر ،
كفش هاي من از "لفظ" شبنم
تر شد.
بعد، وقتي كه بالاي سنگي نشستم
هجرت سنگ را از جوار كف پاي خود مي شنيدم.
بعد ديدم كه از موسم دست هايم
ذات هر شاخه پرهيز مي كرد.

اي شب ارتجالي !
دستمال من از خوشه خام تدبير پر بود.
پشت ديوار يك خواب سنگين
يك پرنده از انس ظلمت مي آمد
دستمال مرا برد.
اولين ريگ الهام در زير پايم صدا كرد.
خون من ميزبان رقيق فضا شد.
نبض من در ميان عناصر شنا كرد.

اي شب ...
نه ، چه مي گويم،
آب شد جسم سرد مخاطب در اشراق گرم دريچه .
سمت انگشت من با صفا شد.

Tabassom
06-17-2007, 11:28 AM
صدا كن مرا ....
صداي تو خوب است ...
صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است
كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد ..........
( سهراب سپهري)

Samirra
06-17-2007, 11:32 AM
اي درخور اوج! آواز تو در كوه سحر، و گياهي به نماز.
غم ها را گل كردم، پل زدم از خود تا صخره دوست.
من هستم، و سفالينه تاريكي، و تراويدن راز ازلي.
سر بر سنگ، و هوايي كه خنك،‌و چناري كه به فكر،
و رواني كه پر از ريزش دوست.
خوابم چه سبك، ابر نيايش چه بلند، و چه زيبا بوته
زيست، و چه تنها من!
تنها من، و سر انگشتم در چشمه ياد،‌ كبوترها لب آب.
هم خنده موج، هم تن زنبوري بر سبزه مرگ، و شكوهي
در پنجه باد.
من از تو پرم، اي روزنه باغ هم آهنگي كاج و من و ترس!
هنگام من است، اي در به فاز، اي جاده به نيلوفر
خاموش پيام!

AteNa
06-17-2007, 11:39 AM
می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه
راهی بود از ما تا گل هیچ
مرگی در دامنه ها ابری سر کوه مرغان لب زیست
می خواندیم بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران وصدایی بهکویر
می رفتیم خک از ما می ترسید و زمان بر سر ما می بارید
خندیدم : ورطه پرید از خواب و نهان آوایی افشاندند
ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه
بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهایی و زمین ها پرخواب
خوابیدم می گویند : دستی در خوابی گل می چید

AteNa
06-17-2007, 11:40 AM
ای درخور اوج ! آواز تو در کوه سحر و گیاهی به نماز
غم ها را گل کردم پل زدم از خود تا صخره دوست
من هستم و سفالینه تاریکی و تراویدن راز ازلی
سر بر سنگ و هوایی که خنک و چناری که به فکر و روانی که پر از ریزش دوست
خوابم چه سبک ابر نیایش چه بلند و چه زیبا بوته زیست و چه تنها من
تنها من و سرانگشتم در چشمه یاد و کبوترها لب آب
هم خنده موج هم تن زنبوری بر سبزه مرگ و شکوهی در پنجه باد
من از تو پرم ای روزنه باغ هم آهنگی کاج و من و ترس
هنگام مناست ای در به فراز ای جاده به نیلوفر خاموش پیام

Tabassom
06-25-2007, 02:58 PM
پیغام ماهی ها




رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
ماهیان می گفتند
هیچ تقصیر درختان نیست
ظهر دم کرده تابستان بود
پسر روشن آب لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم

Hamid_38
06-25-2007, 03:19 PM
به سراغ من اگر مي‏آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من

قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب.
دور خواهم شد از اين خاك غريب
كه در آن هيچ كسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهي
و دل از آروزي مرواريد،
همچنان خواهم راند
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا ـ پرياني كه سر از آب بدر مي آرند
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
مي فشانند فسون از سر گيسوهاشان

همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
«دور بايد شد، دور.
مرد آن شهر، اساطير نداشت
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود
هيچ آئينه تالاري، سرخوشيها را تكرار نكرد
چاله آبي حتي، مشعلي را ننمود
دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست.»
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند

پشت درياها شهري ست
كه در آن پنجره ها رو به تجلي باز است
بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري مي نگرند
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است
مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند
كه به يك شعله، به يك خواب لطيف

خاك موسيقي احساس تو را مي شنود
و صداي پر مرغان اساططير مي آيد در باد

پشت دريا شهري ست
كه درآن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشني اند.

پشت درياها شهري ست!

AteNa
06-25-2007, 03:53 PM
می رفتیم و درختان چه بلند و تماشا چه سیاه
راهی بود از ما تا گل هیچ
مرگی در دامنه ها ابری سر کوه مرغان لب زیست
می خواندیم بی تو دری بودم به برون و نگاهی به کران وصدایی بهکویر
می رفتیم خک از ما می ترسید و زمان بر سر ما می بارید
خندیدم : ورطه پرید از خواب و نهان آوایی افشاندند
ما خاموش و بیابان نگران و افق یک رشته نگاه
بنشستم تو چشمن پر دور من دستم پر تنهایی و زمین ها پرخواب
خوابیدم می گویند : دستی در خوابی گل می چید

AteNa
06-25-2007, 03:54 PM
آبی بلند را می اندیشم و هیاهوی سبز پایین را
ترسان از سایه خویش به نی زار آمده ام
تهی بالا نی ترساند و خنجر برگ ها به روان فرو می رود
دشمنی کو تا مرا از من بر کند ؟
نفرین به زیست : تپش کور
دچار بودن گشتم و شبیخونی بود نفرین
هستی مرا بر چین ای ندانم چه خدایی موهوم
نیزه من مرمر بس تا را شکافت
و چه سود که این غم را نتواند سینه درید
نفرین به زیست دلهره شیرین
نیزه ام یار بیراهه های خطرر را تن می شکنم
صدای شکست در تهی حادثه می پیچد نی ها به هم می ساید
ترنم سبز می کشافد
نگاه زنی چون خوابی گوارا به چشمانم می نشیند
ترس بی سلاح مرا از پا می فکند
من نیزه دار کهن آتش می شوم
او شمن زیبا شبنم نوازش می افشاند
دستم را می گیرد
و ما دو مردم روزگاران کهن می گذریم
به نی ها تن می ساییم و به لالایی سبزشان گهواره روان را نوسان می دهیم
آبی بلند خلوت ما را می آراید

AteNa
06-25-2007, 03:54 PM
بام را بر افکن و بتاب که خرمن تیرگی اینجاست
بشتاب درها را بشکن وهم را دو نیمه کن که منم هسته این بار سیاه
اندوه مرا بچین که رسیده است
دیری است که خویش را رنجانده ایم وروشن آشتی بسته است
مرا بدان سو بر به صخره برتر من رسان که جدا مانده ام
به سرچشمه ناب هایم بردی نگین آرامش گم کردم و گریه سر دادم
فرسوده راهم چادری کو میان شعلهو باد دور از همهمه خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود که آبشخور جاندار من است
و مبادا غم فروریزد که بلند آسمانه ریبای من است
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد پرنده هوای فراموشی کند
ترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفت
و بیندیش که سودایی مرگم کنار تو زنبق سیرابم
دوست من هستی ترس انگیز است
به صخره من ریز مرا در خود بسای که پوشیده از خزه نامم
بروی که تری تو چهره خواب اندود مرا خوش است
غوغای چشم و ستاره فرو نشست بمان تا شنوده آسمان ها شویم
بدرآ بی خدایی مرا بیاگن محراب بی آغازم شو
نزدیک ای تا من سراسر من شوم

AteNa
06-25-2007, 03:55 PM
نور را پیمودیم دشت طلا را درنوشتیم
افسانه را چیدیم و پلاسیده فکندیم
کنار شن زار آفتابی سایه بار ما را نواخت
درنگی کردیم
بر لب رود پهناور رمز رویاها را سر بریدیم
ابری رسید و ما دیده فرو بستیم
ظلمت شکافت زهره را دیدیم و به ستیغ برآمدیم
آذرخشی فرود آ‚د و ما را در نیایش فرو دید
لرزان گریستیم خندان گریستیم
رگباری فرو کوفت : از در همدلی بودیم
سیاهی رفت سر به آبی آسمان سودیم در خور آسمان ها شدیم
سایه را به دره رها کردیم لبخند را به فراخنای تهی فشاندیم
سکوت ما به هم پیوست وما ما شدیم
تنهایی ما تا دشت طلا دامن کشید
آفتاب از چهره ما ترسید
دریافتیم و خنده زدیم
نهفتیم و سوختیم
هر چه بهم تر تنهاتر
از ستیغ جداشدیم
من به خک آمدم و بنده شدم
تو بالا رفتی و خدا شدی

AteNa
06-25-2007, 03:55 PM
دریچه باز قفس بر تازگی باغ ها سرانگیز است
اما بال از جنبش رسته است
وسوسه چمن ها بیهوده است
میان پرنده و پرواز فراموشی بال و پر است
در چشم پرنده قطره بینایی است
ساقه به بالا می رود میوه فرو می افتد دگرگونی غمنک است
نور آلودگی است نوسان آلودگی است رفتن آلودگی
پرنده در خواب بال و پرش تنها مانده است
چشمانش پرتو میوه ها را می راند
سرودش بر زیر و بم شاخه ها پیشی گرفته است
سرشاری اش قفس را می لرزاند
نسیم هوا را می شکند : دریچه قفس بی تاب است

AteNa
06-25-2007, 03:56 PM
انجیر کهن سر زندگی اش رامی گسترد
زمین باران را صدا می زند
گردش ماهی آب را می شیارد
باد میگذرد چلچله می چرخد و نگاه من کم می شود
ماهی زنجیری آب است و من زنجیری رنج
نگاهت خک شدنی لبخندت پلاسیدنی است
سایه را بر تو فرو افکنده ام تا بت من شوی
نزدیک تو می ایم بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم تنها می شوم
کنار توتنهاتر شدهام
از تو تا اوج تو زندگی من گسترده است
از من تا من تو گسترده ای
با تو بر خوردم به راز پرستش پیوستم
از تو براه افتادم به جلوه رنج رسیدم
و با اینهمه ای شفاف
با این همهای شگرف
مرا راهی از تو بدر نیست
زمین باران را صدا می زند من ترا
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم تا زمان را زندانی کنم
باد می دود و خکسترش تلاشم را می برد
چلچله می چرخد گردش ماهی آب را می شیارد فواره می جهد :‌ لحظه من پر می شود

AteNa
06-25-2007, 03:57 PM
دریا کنار از صدفهای تهی پوشیده است
جویندگان مروارید به کرانه های دیگر رفته اند
پوچی جست و جو بر ماسه ها نقش است
صدا نیست دریا پریان مدهوشند آب از نفس افتاده است
لحظه من در راه است و امشب بشنوید از من
امشب آب اسطوره ای را به خک ارمغان خواهد کرد
امشب سری از تیرگی انتظار بدر خواهد آمد
امشب لبخندی به فراتر ها خواهد ریخت
بی هیچ صدا زورقی تابان شب آب ها را خواهد شکافت
زورق ران توانا که سایه اش بر ر فت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پاروزنان از آن سوی هراس من خواهد رسید
گریان به پیشبازش خواهم شتافت
در پرتو یکرنگی مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد

AteNa
06-25-2007, 03:57 PM
پنجره را به پهنای جهان می گشایم
جاده تهی است درخت گرانبار شب است
نمی لرزد آب از رفتن خسته است تو نیستی نوسان نیست
تو نیستی و تپیدن گردابی است
تو نیستی و غریو رودها گویا نیست و دره ها ناخواناست
می ایی :‌ شب از چهره ها بر می خیزد راز از هستی می پرد
میروی : چمن تاریک می شود جوشش چشمه می کشند
چشمانت را می بندی ابهام به علف می پیچد
سیمای تو می وزد و آب بیدار می شود
می گذری و ایینه نفس می کشد
جاده تخی است تو بار نخوای گشت و چششم به راه تو نیست
پگاه دروگران از جاده روبرو سر می رسند رسیدگی خوشه هایم را به رویا دیده اند

AteNa
06-25-2007, 03:58 PM
لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمنکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود

Hamid_38
06-25-2007, 04:00 PM
دشت هايي چه فراخ !


كوههايي چه بلند !


در گلستانه چه بوي علفي مي آمد !


من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم :


پي خوابي شايد،


پي نوري، ريگي، لبخندي .



پشت تبريزي ها


غفلت پاكي بود، كه صدايم مي زد .


پاي ني زاري ماندم، باد مي آمد، گوش دادم :


چه كسي با من، حرف ميزد ؟


سوسماري لغزيد


راه افتادم .


يونجه زاري سر راه،


بعد جاليز خيار، بوته هاي گل رنگ


و فراموشي خاك



لب آبي


گيوه ها را كندم، و نشستم، پاها در آب :


من چه سبزم امروز


و چه اندازه تنم هشيار است !


نكند اندوهي، سر رسد از پس كوه .


چه كسي پشت درختان است !


هيچ، مي چرد گاوي در كرد .


ظهر تابستان است .


سايه ها ميدانند، كه چه تابستاني است .


سايه هايي بي لك ،


گوشه اي روشن و پاك


كودكان احساس! جاي بازي اينجاست .


زندگي خالي نيست :


مهرباني هست، سيب هست، ايمان هست .


آري


تا شقايق هست، زندگي بايد كرد .



در دل من چيزي است، مثل يك بيشه نور، مثل خواب دم صبح


و چنان بي تابم، كه دلم مي خواهد


بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه .


دورها آوايي است، كه مرا مي خواند

Tabassom
06-27-2007, 10:16 PM
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
راه می بينم در ظلمت من پر از فانوسم
من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
و پر از راه پر از پل پر از رود از موج
پر از سايه ی برگی در آب
چه درونم تنهاست

http://www.dowdani.net/weblog/fotos/blmng.gif

Mahdiah
06-28-2007, 09:04 AM
منم تازگیا کتاب هشت کتاب سهرابو هدیه گرفتم

Baran
06-28-2007, 09:50 AM
http://i7.tinypic.com/6fra06d.gif

Tabassom
07-08-2007, 07:35 PM
نزديك آي

بام را برافكن، و بتاب، كه خرمن تيرگي اينجاست
بشتاب، درها را بشكن، وهم را دو نيمه كن، كه منم
هسته اين بار سياه .
اندوه مرا بچين، كه رسيده است .
ديري است، كه خويش را رنجانده ايم، و روزن آشتي
بسته است .
مرا بدان سو بر، به صخره برترمن رسان، كه جدا
مانده ام .
به سر چشمه « ناب » هايم بردي، نگين آرامش گم كردم، و
گريه سر دادم .
فرسوده راهم، چادري كوميان شعله و باد، دور از همهمه
خوابستان ؟
و مبادا ترس آشفته شود، كه آبشخور جاندار من است .
و مبادا غم فرو ريزد، كه بلند آسمانه زيباي من سات .
صدا بزن، تا هستي بپا خيزد، گل رنگ بازد، پرنده
هواي فراموشي كند.
ترا ديدم، از تنگناي زمان جستم. ترا ديدم، شور عدم
در من گرفت .
و بينديش، كه سودايي مرگم. كنار تو زنبق سيرابم.
دوست من، هستي ترس انگيز است.
به صخره من ريز، مرا در خود بساي، كه پوشيده از خزه
نامم .
بروي، كه تري تو، چهره خواب اندود مرا خوش است.
غوغاي چشم و ستاره، فرو نشست، بمان، تا شنوده
آسمان ها شويم
بدرآ، بي خدايي مرا بيا گن، محراب بي آغازم شو
نزديك آي، تا من سراسر « من » شوم...

Tabassom
07-22-2007, 11:03 AM
از مجموعه شرق اندوه

از خانه بدر، از كوچه برون، تنهايي ما سوي خدا مي رفت.
در جاده، درختان سبز، گل ها وا، شيطان نگران: انديشه
رها مي رفت.
خار آمد، و بيابان، وسراب.
كوه آمد و، مرغي به هوا مي رفت؟
- ني، همزاد گياهي بود، از پيش گيا مي رفت.
شب مي شد و روز.
جايي، شيطان نگران: تنهايي ما مي رفت.

Tabassom
10-09-2007, 10:11 PM
سهراب سپهري پانزدهم مهرماه 1307 در كاشان متولد شد !!!!

به بهانه تولد این شاعر

به سراغ من اگر مي‏آييد
نرم و آهسته بياييد، مبادا كه ترك بردارد
چيني نازك تنهايي من!!!

AteNa
10-19-2007, 09:44 AM
صبح است
گنجشک محض می خواند
پاییز روی وحدت دیوار
اوراق می شود
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند
یک سیب درفرصت مشبک زنبیل می پوسد
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد
بین درخت و ثانیه سبز
تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد
اما ای حرمت سپیدی کاغذ
نبض حروف ما
در غیبت مرکب مشاق می زند
در ذهن حال جاذبه شکل از دست می رود
باید کتاب رابست
باید بلند شد
درامتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف

AteNa
10-19-2007, 09:44 AM
سال میان دو پلک را
ثانیه هایی شبیه راز تولد
بدرقه کردند
کم کم در ارتفاع خیس ملاقات
صومعه نور
ساخته می شد
حادثه از جنس ترس بود
ترس
وارد ترکیب سنگ ها می شد
حنجره ای در ضخامت خنک باد
غربت یک دوست را
زمزمه می کرد
از سر باران
تاته پاییز
تجربه های کبوترانه روان بود
باران وقتی که ایستاد
منظره اوراق بود
وسعت مرطوب
از نفس افتاد
قوس قزح در دهان حوصله ما
آب شد

AteNa
10-19-2007, 09:47 AM
دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادرک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را ‚ باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می کرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد می زد خود را
مسافر از اتوبوس
پیاده شد
چه آسمان تمیزی
و امتداد خیابان غربت او را برد
غروب بود
صدای هوش گیاهان به گوش می آمد
مسافر آمده بود
و روی صندلی راحتی کنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
تمام راه به یک چیز فکر می کردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره های عجیبی
و اسب ‚ یادت هست
سپید بود
و مثل واژه پکی ‚ سکوت سبز چمنزار را چرا می کرد
و بعد غربت رنگین قریه های سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجیب گرفته است
و هیچ چیز
نه این دقایق خوشبو که روی شاخه نارنج می شود خاموش
نه این صداقت حرفی که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست
نه هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند
و فکر میکنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روی میز افتاد
چه سیبهای قشنگی
حیات نشئه تنهایی است
و میزبان پرسید
قشنگ یعنی چه ؟
قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص کسیر می دهد این نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنکه تنهایی
چه قدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی
..........عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
و چه فکر نازک غمنکی
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه وصل ممکن نیست
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز
و او و ثانیه ها روی نور می خوابند
و او ؤ ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گره رودخانه را نگشود
و نیمه شب ها با زورق قدیمی اشراق
در آب های هدایت روانه می گردند
و تا تجلی اعجاب پیش می رانند
هوای حرف تو آدم را
عبور می دهد از کوچه باغ های حکایات
و در عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی
حیاط روشن بود
و باد می آمد
و خون شب جریان داشت در سکوت دو مرد
اتاق خلوت پکی است
برای فکر چه ابعاد ساده ای دارد
دلم عجیب گرفته است
خیال خواب ندارم
کنار پنجره رفت
و روی صندلی نرم پارچه ای
نشست
هنوز در سفرم
خیال می کنم
در آبهای جهان قایقی است
و من ‚ مسافر قایق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دریانوردهای کهن را
به گوش روزنه های فصول می خوانم
و پیش می رانم
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند کفش به انگشت های نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن
و گوش دادن به
صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
و در کدام بهار درنگ خواهی کرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب باید خورد
و در جوانی روی یک سایه راه باید رفت
همین
کجاست سمت حیات ؟
من از کدام طرف میرسم به یک هدهد ؟
و گوش کن که همین حرف در تمام سفر
همیشه پنجره خواب را به هم میزد
چه چیز در همه ی راه زیر گوش تو می خواند ؟
درست فکر کن
کجاست هسته پنهان این ترنم مرموز؟
چه چیز پلک ترا می فشرد
چه وزن گرم دل انگیزی ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت کم می کرد
و در مصاحبه باد و شیروانی ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمی گشت
در آن دقیقه که از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه می کردی
چه اتفاق افتاد
که خواب سبز ترا سار ها درو کردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
و با نشستن یک سار روی شاخه یک سرو
کتاب فصل ورق خورد
و سطر اول این بود
حیات غفلت رنگین یک دقیقه حوا ست
نگاه می کردی
میان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جریان بود
به یادگاری شاتوت روی پوست فصل
نگاه می کردی
حضور سبز قبایی میان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت کرد
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس
همیشه چیزی انگار هوشیاری خواب
به نرمی قدم مرگ می رسد از پشت
و روی شانه ما دست می گذارد
و ما حرارت انگشتهای روشن او را
بسان سم گوارایی
کنار حادثه سر می کشیم
ونیز یادت هست
و روی ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمین
که وقت از پس منشور دیده می شد
تکان قایق ذهن ترا تکانی داد
غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست
همیشه با نفس تازه را باید رفت
و فوت باید کرد
که پک پک شود صورت طلایی مرگ
کجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت یک درخت می ایم
که روی پوست آن دست های ساده غربت
اثر گذاشته بود
به یادگار نوشتم خطی ز دلتنگی
شراب را بدهید
شتاب باید کرد
من از سیاحت در یک حماسه می ایم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خک افتادم
و بار دیگر در زیر ‌آسمان مزامیر
در آن سفر که لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نوای بربط خاموش بود
و خوب گوش که دادم صدای گریه می آمد
و چند بربط بی تاب
به شاخه های تر بید تاب می خوردند
و درمسیر سفر راهبان پک مسیحی
به سمت پرده خاموش ارمیای نبی
اشاره می کردند
و من بلند بلند
کتاب جامعه می خواندم
و چند زارع لبنانی
که زیر سدر کهن سالی
نشسته بودند
مرکبات درختان خویش رادر ذهن شماره می کردند
کنار راه سفر کودکان کور عراقی
به خط لوح حمورابی
نگاه می کردند
و در مسیر سفر روزنامه های جهان را مرور می کردم
سفر پر از سیلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سیاه
و بوی روغن می داد
و روی خک سفر شیشه های خالی مشروب
شیارهای غریزه و سایه های مجال
کنار هم بودند
میان راه سفر از سرای مسلولین
صدای سرفه می آمد
زنان فاحشه در آسمان آبی شهر
شیار روشن جت ها را
نگاه می کردند
و کودکان پی پر پرچه ها روان بودند
سپورهای خیابان سرود می خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ های مهاجر نماز می بردند
و راه دور سفر از میان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگی میرفت
به غربت تریک جوی آب می پیوست
به برق سکت یک فلس
به آشنایی یک لحن
به بیکرانی یک رنگ
سفر مرا به زمین های استوایی برد
و زیر سایه آن بانیان سبز تنومند
چه خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد
وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت
من از مصاحبت آفتاب می ایم
کجاست سایه ؟
ولی هنوز قدم ‚ گیج انشعاب بهار است
و بوی چیدن از دست باد می اید
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بیهوشی است
در این کشکش رنگین کسی چه می داند
که سنگ عزلت من در کدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بی شمار خودش را
نمی شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چیزی به آب می گوید
و در ضمیر چمن جوی یک مجادله جاری است
و در مدار درخت
طنین بال کبوتر حضور مبهم رفتار آدمی زاد است
صدای همهمه می اید
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم
و رودهای جهان رمز پک محو شدن را
به من می آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس
کنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار ای سرود صبح ودا ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم
و ای تمام درختان زیت خک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید
به این مسافر تنها که از سیاحت اطراف طور می اید
و ازحرارت تکلیم درتب و تاب است
ولی مکالمه یک روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاهپرک های انتشار حواس
سپید خواهد کرد
برای این غم موزون چه شعر ها که سرودند
ولی هنوز کسی ایستاده زیر درخت
ولی هنوز سواری است پشت باره شهر
که وزن خواب خوش فتح قادسیه
به دوش پلک تر اوست
هنوز شیهه اسبان بی شکیب مغول ها
بلند می شود از خلوت مزارع ینجه
هنوز تاجر یزدی ‚ کنار جاده ادویه
به بوی امتعه هند می رود از هوش
و در کرانه هامون هنوز می شنوی
بدی تمام زمین را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صدای آب تنی کردنی به گوش نیامد
و عکس پیکر دوشیزه ای در آب نیفتاد
و نیمه راه سفر روی ساحل جمنا
نشسته بودم
و عکس تاج محل را در آب
نگاه می کردم
دوام مرمری لحظه های کسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ
ببین ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشیه روح آب در سفرند
جرقه های عجیبی است در مجاورت دست
بیا و ظلمت ادرک را چراغان کن
که یک اشاره بس است
حیات ‚ ضربه آرامی است
به تخته سنگ مگار
و در مسیر سفر مرغهای باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت یک سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشنی حال
کنار تال نشستم و گرم زمزمه کردم
عبور باید کرد
و هم نورد افق های دور باید شد
و گاه در رگ یک حرف خیمه باید زد
عبور باید کرد
و گاه از سر یک شاخه توت باید خورد
من از کنار تغزل عبور می کردم
و موسم برکت بود
و زیرپای من ارقام شن لگد می شد
زنی شنید
کنار پنجره آمد نگاه کرد به فصل
در ابتدای خودش بود
ودست بدوی او شبنم دقایق را
به نرمی از تن احساس مرگ برمیچید
من ایستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخیر خواب ها بودم
و ضربه های گیاهی عجیب رابه تن ذهن
شماره می کردم
خیال می کردیم
بدون حاشیه هستیم
خیال می کردیم
میان متن اساطیری تشنج ریباس
شناوریم
و چند ثانیه غفلت حضور هستی ماست
در ابتدای خطیر گیاه ها بودیم
که چشم زنی به من افتاد
صدای پای تو آمد خیال کردم باد
عبور می کند از روی پرده های قدیمی
صدای پای ترا در حوالی اشیا
شنیده بودم
کجاست جشن خطوط ؟
نگاه کن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از کدام طرف می رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر لیوان
پر از سطوح عطش کن
کجا حیات به اندازه شکستن یک ظرف
دقیق خواهد شد
و راز رشد پنیرک را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد کرد ؟
و در ترکم زیبای دست ها یک روز
صدای چیدن یک خوشه رابه گوش شنیدیم
و در کدام زمین بود
که روی هیچ نشستیم
و در حرارت یک سیب دست و رو شستیم ؟
جرقه های محال از وجود برمی خاست
کجا هراس تماشا لطیف خواهد شد
و ناپدیدتر از راه یک پرنده به مرگ ؟
و در مکالمه جسم ها ‚ مسیر سپیدار
چه قدر روشن بود
کدام راه مرا می برد به باغ فواصل ؟
عبور باید کرد
صدای باد می اید عبور باید کرد
و من مسافرم ای بادهای همواره
مرابه وسعت تشکیل برگ ها ببرید
مرا به کودکی شور آب ها برسانید
و کفش های مرا تا تکامل تن انگور
پر از تحرک زیبایی خضوع کنید
دقیقه های مرا تا کبوتران مکرر
در آسمان سپید غریزه اوج دهید
و اتفاق وجود مرا کنار درخت
بدل کنید به یک ارتباط گمشده پک
و در تنفس تنهایی
دریچه های شعور مرا به هم بزنید
روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید
حضور هیچ ملایم را
به من نشان بدهید

بابل | بهار 1345

Tabassom
11-28-2007, 12:34 PM
دست خط سهراب....


http://jav1366.googlepages.com/dastkhat-e-sohrab.JPG

Tabassom
11-28-2007, 12:35 PM
http://jav1366.googlepages.com/ghabr-e-sohrab-s.JPG


آرامگاه سهراب سپهري (دانلود (http://jav1366.googlepages.com/ghabr-e-sohrab.JPG))

Tabassom
11-28-2007, 12:37 PM
صداي سهراب سپهري :

قسمت اول (http://jav1366.googlepages.com/seday-e-sohrab1.wma)

قسمت دوم (http://jav1366.googlepages.com/seday-e-sohrab2.wma)

قسمت سوم (http://jav1366.googlepages.com/seday-e-sohrab3.wma)

بشنوید.

Tabassom
11-28-2007, 12:38 PM
فيلم سهراب سپهري :
قسمت اول (http://jav1366.googlepages.com/film-e-sohrab1.wmv)

ببینید.

Tabassom
11-28-2007, 12:39 PM
فيلم سهراب سپهري :


قسمت دوم (http://jav1366.googlepages.com/film-e-sohrab2.wmv)

ببینید.

Tabassom
11-28-2007, 12:42 PM
فيلم سهراب سپهري :

قسمت سوم (http://jav1366.googlepages.com/film-e-sohrab3.wmv)

و

قسمت چهارم (http://jav1366.googlepages.com/film-e-sohrab4.wmv)


تشکر از وبلاگ گردشگران و آثار تاریخی کاشان.

MaryaM
12-14-2007, 06:14 PM
از مجموعه زندگي خوابها
باران نور
كه از شبكه دهليز بي پايان فرو مي ريخت
روي ديوار كاشي گلي را ميشست .
مار سياه ساقه اين گل
در رقص نرم و لطيفي زنده بود .
گفتي جوهر سوزان رقص
در گلوي اين مار سيه چكيده بود .
گل كاشي زنده بود
در دنياي راز دار،
دنيا به ته نرسيدني آبي .
هنگام كودكي
در انحناي سقف ايوان ها،
درون شيشه هاي رنگي پنجره ها،
ميان لك هاي ديوارها
هر جا كه چشمانم بيخودانه در پي چيزي ناشناس بود
شبيه اين گل كاشي را ديدم
و هر بار رفتم بچينم
رؤيايم پرپر شد.
***
نگاهم به تار و پود سياه ساقه گل چسبيد
و گرمي رگ هايش را حس كرد:
همه زندگي ام در گلوي گل كاشي چكيده بود:
گل كاشي زندگي ديگر داشت .
آيا اين گل
كه در خاك همه رؤياهايم روييده بود
كودك ديرين را مي شناخت
و يا تنها من بودم كه در او چكيده بودم .
گم شده بودم ؟
***
نگاهم به تاروپود شكننده ساقه چسبيده بود .
تنها به ساقه اش مي شد بياويزد .
چگونه مي شد چيد
گلي را با خيالي مي پژمراند ؟
دست سايه ام بالا خزيد .
قلب آبي كاشي ها تپيد .
باران نور ايستاد:
رؤيايم پرپر شد .

MaryaM
12-14-2007, 06:15 PM
از مجموعه آوار آفتاب
غبار لبخند
مي تراويد آفتاب از بوته ها.
ديدمش در دشت هاي نم زده
مست اندوه تماشا، يار باد،
مويش افشان، گونه اش شبنم زده.
***
لاله اي ديديم - لبخندي به دشت -
پرتويي در آب روشن ريخته.
او صدا را در شيار باد ريخت:
(( جلوه اش با بوي خاك آميخته.))
***
رود، تابان بود و او موج صدا:
(( خيره شد چشمان ما در رود وهم.))
پرده روشن بود، او تاريك خواند:
(( طرح ها در دست دارد دود وهم.))
***
چشم من بر پيكرش افتاد، گفت:
(( آفت پژمردگي نزديك او.))
دشت: درياي تپش، آهنگ، نور.
سايه مي زد خنده تاريك او

MaryaM
12-14-2007, 06:18 PM
از مجموعه ما هيچ، ما نگاه
صبح
شور ابعاد عيد
ذايقه را سايه كرد.
عكس من افتاد در مساحت تقويم:
در خم آن كودكانه هاي مورب،
روي سرازيري فراغت يك عيد
داد زدم:
(( به، چه هوايي! ))
در ريه هايم وضوح بال تمام پرندهاي جهان بود.
آن روز
آب، چه تر بود!
باد به شكل لجاجت متواري بود.
من همه مشق هاي هندسي ام را
روي زمين چيده بودم.
آن روز
چند مثلث در آب
غرق شدند.
من
گيج شدم،
جست زدم روي كوه نقشه جغرافي:
(( آي، هليكوپتر نجات! ))
حيف:
طرح دهان در عبور باد بهم ريخت.
***
اي وزش شور، اي شديدترين شكل!
سايه ليوان آب را
تا عطش اين صداقت متلاشي
راهنمايي كن.

Tabassom
12-28-2007, 07:46 AM
باقي در صدا

.
نوري بيرنگ و سبك بر من وزيد .
آيا من خود بدين باغ آمده بودم
و يا باغ اطراف مرا پر كرده بود ؟
هواي باغ از من مي گذشت
و شاخ و برگش در وجودم مي لغزيد.
آيا اين باغ
سايه روحي نبود
كه لحظه اي بر مرداب زندگي خم شده بود ؟
ناگهان صدايي باغ را در خود جا داد .
صدايي كه به هيچ شباهت داشت .
گويي عطر خودش را در آيينه تماشا مي كرد .
هميشه از روزنه اي ناپيدا
اين صدا در تاريكي زندگي ام رها شده بود.
سرچشمه صدا گم بود :
من ناگاه آمده بودم .
خستگي در من نبود :
راهي پيموده نشد .
آيا پيش از اين زندگي ام فضايي ديگر داشت ؟
***
ناگهان رنگي دميد :
پيكري روي علف ها افتاده بود .
انساني كه شباهت دوري با خود داشت .
باغ در ته چشمانش بود
و جا پاي صدا همراه تپش هايش .
وجودش بيخبري شفافم را آشفته بود .
وزشي برخاست
دريچه اي بر خيرگي ام گشود :
روشني تندي به باغ آمد .
باغ مي پژمرد
و من به درون دريچه رها مي شدم

white silence
01-13-2008, 08:11 PM
khaneye doost kojast
dar falagh bood ke porsid savar
aseman maksi kard
rahgozar shakheye noori ke be lab dasht be tarikie shenha bakhshid
va be angosht neshan dad sepidario goft
nareside be derakht kooche baghist ke dar an eshgh be andazeye parhaye sedaghat abist
miravi ta tahe an kooche ke oo posht boloogh sar be dar miavarad
pas be samte gole tanhayi mipichi
do ghadam mande be gol paye favvareye javide asatire zamin mimani
va tora tarsi shaffaf fara migirad
dar samimiate sayyale faza kheshkheshi mishenavi
koodaki mibini
rafte az kaje bolandi bala jooje bardarad az laneye noor
va az oo miporsi khaneye doost kojast

Tabassom
02-13-2008, 02:54 PM
خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار
آسمان مكثي كرد
رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن ها بخشيد
و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
مي روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ سر بدر مي آرد
پس به سمت گل تنهايي مي پيچي
دو قدم مانده به گل
پاي فواره جاويد اساطير زمين مي ماني
و ترا ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
كودكي مي بيني
رفته از كاج بلندي بالا جوجه بردارد از لانه نور
و از او مي پرسي
خانه دوست كجاست؟

Fattima
02-13-2008, 02:56 PM
ماه بالای سر آبادی است،
اهل آبادی در خواب
روی این مهتابی، خشت غربت را می بویم
باغ همسایه چراغش روشن،
من چراغم خاموش
ماه تابیده به بشقاب خیار، به لب کوزه آب

غوک ها می خوانند
مرغ حق هم گاهی

کوه نزدیک من است: پشت افراها، سنجدها
و بیابان پیداست
سنگ ها پیدا نیست، گلچه ها پیدا نیست
سایه هایی از دور، مثل تنهایی آب، مثل آواز خداست

نیمه شب باید باشد
دب اکبر آن است: دو وجب بالاتر از بام
آسمان آبی نیست، روز آبی بود

یاد من باشد فردا، بروم باغ حسن گوجه و قیسی بخرم
یاد من باشد فردا لب سلخ، طرحی از بزها بردارم
طرحی از جاروها، سایه هاشان در آب
یاد من باشد، هرچه پروانه که می افتد در آب، زود از آب درآرم
یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد
یاد من باشد فردا لب جوی، حوله ام را هم با چوبه بشویم
یاد من باشد تنها هستم

ماه بالای سر تنهایی است

Tabassom
02-24-2008, 10:19 AM
مرداب اتاقم کدر شده بود
و من زمزمه ی خود را در رگهایم می‌شنیدم.
زندگی‌ام در تاریکی ژرفی می‌گذشت .
این تاریکی، طرح وجودم را روشن می کرد.
در باز شد
و او با فانوسش به درون وزید .
زیبایی رها شده‌ای بود
و من دیده به راهش بودم:
رؤیای بی شکل زندگی‌ام بود .
عطری در چشمم زمزمه کرد .
رگ هایم از تپش افتاد .
همه رشته‌هایی که مرا به من نشان می‌داد .
در شعله ی فانوسش می‌سوخت:
زمان در من نمی‌گذشت .
شور برهنه‌ای بودم.
او فانوسش را به فضا آویخت.
مرا در روشن‌ها می‌جست.
تار و پود اتاقم را پیمود
و به من ره نیافت.
نسیمی شعله ی فانوس را نوشید.
وزشی می گذشت
و من در طرحی جا می گرفتم،
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا می‌شدم.
پیدا ، برای که؟
او دیگر نبود .
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت؟
عطری در گرمی رگهایم جابجا می‌شد .
حس کردم با هستی گمشده‌اش مرا می‌نگرد
و من چه بیهوده مکان را می‌کاوم:
آنی گم شده بود.

Samirra
05-11-2008, 09:49 AM
................

Samirra
05-11-2008, 09:50 AM
به سراغ من اگر می آیید،
پشت هیچستانم .
پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ های هوا ،
پر قاصد ها ییست که خبر می آرند،
از گل واشده ی دورترین بوته ی خاک .
روی شنها هم نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است
که صبح،به سر تپهی معراج شقایق رفتم

پشت هیچستان ، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می آید.
آدم اینجا تنهاست
و در این تنهایی، سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .
به سراغ من اگر می آیید،
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

.Behrooz.
05-18-2008, 05:43 PM
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه ی عشق
قهرمانان را بیدار کند.

قایقی از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند
نه به آبی دل خواهم بست
نه به دریا - پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوهاشان
همچنان خواهم راند

پشت دریاها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است
بامها جای کبوترهای است
که به فواره ی هوش بشری می نگرد
دست هر کودک ده ساله ی شهر،شاخه ی معرفتی است
مردم شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله،به یک خواب لطیف
خاک،موسیقی احساس تو را می شنود
و صدای پر مرغان اساطیرمی آید در باد

پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه ی چشمان سحر خیزان است
شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت........

shorideh
07-10-2008, 07:52 PM
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه ی چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
وطلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ی برف
تشنه ی زمزمه ام
مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ی زمزمه ام
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ی مرغی بکشم

iranemanl
08-15-2008, 04:30 PM
گفتي كه:«كاش چون تو مرا، اي دوست
گويا، زبان شعرو سخن مي بود
تا قصه ساز آتش پنهانم
شعر شكفته بر لب من مي بود
گويم به پاسخ تو كه: آيا هست
شعري ز چشم هاي تو زيبا تر
يا من شنيده ام ز كسي هرگز
حرفي از آن نگاه، فريباتر
درياي سركشي ز غزل خفته است
در آن نگاه خامش دريا رنگ
يك گوشه از دو چشم كبود تست
اي آسمان روشن مينا رنگ
اي كاش بود پيكر من شعري
تا قصه ساز بزم شبت مي شد
مي خواندي و چو بر دو لبت مي رفت
سرمست بوسه هاي لبت مي شد
مي مرد كاش بر لب من آن شعر
كاو شرح بيقراري ي ف من مي گفت
اما چو ديدگان تو چشمانم
در يك نگه هزار سخن مي گفت

shorideh
09-05-2008, 12:50 PM
سایه شدم ،و صدا کردم :
کو مرز پریدن ها،دیدن ها؟کو اوج ((نه من ))،دره ی ((او))؟
وندا آمد: لب بسته بپو.
مرغی رفت ، تنهابود، پر شد جام شگفت.
و ندا آمد: بر تو گوارا باد، تنهایی تنها باد !
دستم در کوه سحر ((او)) می چید،((او))می چید.
و ندا آمد : وهجومی از خورشید.
از صخره شدم بالا.در هر گام ،دنیایی تنهاتر،زیباتر.
و ندا آمد: بالاتر، بالاتر!
آوازی از ره دور: جنگل ها می خوانند؟
و ندا آمد:خلوت ها می آیند.
و شیاری ز هراس.
و ندا آمد:یادی بود،پیداشد ،پهنه چه زیبا شد!
((او))آمد،پرده ز هم وا باید، درهاهم.
و ندا آمد: پرها هم .

ASEMONI
09-05-2008, 01:49 PM
قصه‌ام ديگر زنگار گرفت

با نفسهاي شبم پيوندي است

پرتوي لغزد اگر بر لب او

گويدم دل هوس لبخندي است

خيره چشمانش با من گويد

كو چراغي كه فروزد دل ما

هر كه افسرد به جان با من گفت

آتشي كو كه بسوزد دل ما

خشت مي‌افتد از اين ديوار

رنج بيهوده نگهبانش برد

دست بايد نرود سوي كلنگ

سيل اگر آمد آسانش برد

باد نمناك زمان مي‌گذرد

رنگ مي‌ريزد از پيكر ما

خانه را نقش فساد است به سقف

سرنگون خواهد شد بر سر ما

گاه مي‌لرزد با روي سكوت

غولها سر به زمين مي‌سايند

پاي در پيش مبادا بنهيد

چشمها در ره شب مي‌پايند

تكيه‌گاهم اگر امشب لرزيد

بايدم دست به ديوار گرفت

با نفس‌هاي شبم پيوندي است

قصه‌ام ديگر زنگار گرفت

shorideh
09-05-2008, 02:07 PM
در نهفته ترین باغ ها دستم میوه چید
و اینک شاخه نزدیک از سر انگشتم پروا مکن
بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست عطش آشنایی است
درخشش میوه درخشان تر
وسوسه چیدن در فراموشی دستم پوسید
دورترین آب
ریزش خود را به راهم فشاند
پنهان ترین سنگ
سایه اش رابه پایم ریخت
و من شاخه نزدیک
از آب گذشتم از سایه به در رفتم
رفتم غرورم را بر ستیغ عقاب شکستم
و اینک در خمیدگی فروتنی به پای تو مانده ام
خم شو شاخه نزدیک

Hamseda
11-04-2008, 10:07 PM
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.

Tabassom
11-06-2008, 07:00 AM
دير گاهي است در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است.

بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.

Tabassom
11-06-2008, 07:01 AM
لب ها مي لرزند، شب مي تپد. جنگل نفس مي كشد.
پرواي چه داري، مرا در شب بازوانت سفر ده.
انگشتان شبانه ات را مي فشارم، و باد شقايق دور دست را پرپر مي كند

Hamseda
11-07-2008, 08:05 PM
دیار من آن سوی بیابان هاست.
یادگارش در آغاز سفر همراهم بود.
هنگامی که چشمش بر نخستین پرده ی بنفش نیمروز افتاد
از وحشت غبار شد
و من تنها شدم.
چشمک افق ها چه فریب ها که به نگاهم نیاویخت!
و انگشت شهاب ها چه بیراهه ها که نشانم نداد!
به پاس این همه راهی که آمدم
زهر دوزخی ات را با نفسم آمیختی،
به پاس این همه راهی که آمدم.

Hamseda
11-07-2008, 08:14 PM
همراه

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم.
دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود.
همه ی ستاره هایم به تاریکی رفته بود.
مشت من ساقه ی تپش ها را می فشرد.
لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود.
تنها می رفتم، می شنوی؟ تنها.
من از شادابی باغ زمرد کودکی براه افتاده بودم.
آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند،
درها عبور غمناک مرا می جستند.
و من می رفتم، می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم.
ناگهان، تو از بیراهه ی لحظه ها، میان دو تاریکی، به من پیوستی.
صدای نفس هایم با طرح دوزخی اندامت آمیخت:
همه ی تپش هایم از آن تو باد، چهره ی به شب پیوسته!
همه ی تپش هایم.
من از برگریز سرد ستاره ها گذشته ام
تا در خط های عصیانی پیکرت شعله ی گمشده را بربایم.
دستم را به سراسر شب کشیدم،
زمزمه ی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید.
خوشه ی فضا را فشردم،
قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید.
و سرانجام
در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم.


میان ما سرگردانی بیابان هاست.
بی چراغی شب ها، بستر خاکی غربت ها، فراموشی آتش هاست.
میان ما «هزار و یک شب» جست و جو هاست.

atrin24
11-08-2008, 07:45 AM
دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

atrin24
11-08-2008, 07:47 AM
سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

shorideh
11-14-2008, 07:20 PM
پیشه ام نقاشی است
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود
چه خیالی چه خیالی ... می دانم
پرده ام بی جان است
خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است ...

shorideh
11-14-2008, 07:24 PM
چیزها دیدم در روی زمین
کودکی دیدم ماه را بو می کرد
قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد
نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت
من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید
ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود
من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست
و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز
بره ای را دیدم بادبادک می خورد
من الاغی دیدم ینجه را می فهمید
در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر
شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما
من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور
کاغذی دیدم از جنس بهار
موزه ای دیدم دور از سبزه
مسجدی دور از آب
سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال
قاطری دیدم بارش انشا
اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال
عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو
من قطاری دیدم روشنایی می برد
من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد
و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود

Hamseda
11-17-2008, 10:30 PM
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدم بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه ی خود را به کلاغ.

زندگی مجذور آینه است.
زندگی گل به توان ابدیت.
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما،
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهایت.

من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد.

مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه ی یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقای جاری است.

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ

کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.

atrin24
11-17-2008, 10:49 PM
دشت‌هایی چه فراخ!
کوه‌هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
پی خوابی شاید،
پی نوری،
ریگی،
لبخندی.

پشت تبریزی‌ها
غفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.

پای نی‌زاری ماندم،
باد می‌آمد،
گوش دادم:
چه کسی با من، حرف می‌زند؟
سوسماری لغزید.
راه افتادم.
یونجه‌زاری سر راه.
بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
و فراموشی خاک.

لب آبی
گیوه‌ها را کندم،
و نشستم،
پاها در آب:
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است!
نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
ظهر تابستان است.
سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
سایه‌هایی بی‌لک،
گوشه‌یی روشن و پاک،
کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
زندگی خالی نیست:
مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
آری
تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است،
مثل یک بیشه نور،
مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است

که مرا می‌خواند

shorideh
11-20-2008, 08:23 PM
باز آمدم از چشمه خواب، کوزه تر دردستم .
مرغانی می خواندند. نیلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم ،
در بستم
و در ایوان تماشای تو بنشستم.

Tanha
11-21-2008, 08:21 PM
پشت دریاها شهری است
که در ان شاعران وارث اب و خرد و روشنایی اند

iranemanl
01-06-2009, 02:38 PM
در هوای دوگانگی، تازگی ها پژمرد
بیایید از سایه _ روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم، در برگ فرود آییم
و اگر جا پایی دیدیم، مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم، و نهراسیم، در ایوان آن روزگاران، نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم، چهره خود گم کنیم
از روزن آن سو ها بنگریم، در به نوازش خطر بگشاییم
خود روی دلهره پرپر کنیم
نیاویزیم، نه به بند گریز، نه به دامان پناه
نشتابیم، نه به سوی روشن نزدیک، نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانیم، پس به چشمه رویم
دم صبح، دشمن را بشناسیم، و به خورشید اشاره کنیم
ماندیم در برابر هیچ، خم شدیم در برابر هیچ، پس نماز ما را در نشكنيم
برخیزیم، و دعا کنیم:
لب ما شیار عطر خاموشی باد!
نزدیک ما شب بی دردی است، دوری کنیم
کنار ما ریشه بی شوری است، بر کنیم
و نلرزیم، پا در لجن نهیم، مرداب را به تپش درآییم
آتش را بشوییم، نیزار همهمه را خاکستر کنیم
قطره را بشوییم، دریا را در نوسان آییم
و این نسیم، بوزیم، و جاودان بوزیم
و این خزنده، خم شویم، و بینا خم شویم
و این گودال، فرو آییم، و بی پروا فرود آییم
بر خود خیمه زنیم، سایبان آرامش ما، ماییم
ما وزش صخره ایم، ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم، ما گام شبانه ایم
پروازیم، و چشم براه پرنده ایم
تراوش آبیم، و در انتظار سبوییم
در میوه چینی بی گاه، رویا را نارس چیدند، و تردید از رسیدگی پوسید
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار، آیینه روان باشیم:
به درخت، درخت را پاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم، هر لحظه رها سازیم
برویم، برویم، و بیکرانی را زمزمه کنیم