PDA

View Full Version : احمد شاملو


Hemmati
02-09-2005, 11:52 AM
احمد شاملو (الف بامداد) شامگاه يكشنبه ۲ مرداد سال ۷۹ در بيمارستان ايرانمهر تهران و پس از يك دوره طولاني بيماري درگذشت.

شاملو يكي از تاثير گذارترين و نو آورترين شاعران پهنه ادب معاصر فارسي است.

شاملو از همراهان و نخستين گروندگان به شيوه شعري نيما يوشيج محسوب ميشود.
وي مدتي در زندان متفقين افتاد و اين آغاز آشنايي او با زبان روسي بود.
خيلي زود به شعر گفتن روي آورد و بسي زودتر با اشعار رمانتيك و شخصي وداع گفت
و به عرصه شعر اجتماعي وارد شد.
و همزمان به آموختن زبان هاي ديگر از جمله فرانسه همت گماشت
و از اين راه به طور مستقيم آثار نويسندگان و شاعران كشورهاي ديگر را مطالعه كرد.
پس از مدت كوتاهي پيروي شاملو از شيوه نيمايي ، او به سبك شخصي خود دست يافت
پيگيري او در اين راه منجر به پيدايش سبكي شد تحت عنوان شعر سپيد (يا شاملويي)
كه از وزن بيروني عاري اما سرشار از وزن دروني و هماوايي هاي حروف و كلمات (متناسب با مضمون شعر) بود.
شاملو براي مقلدان‌?‎ اين روش حرفي ناگفته باقي نگذاشت.
از وي ترجمه هاي گرانقدري نيز به جاي مانده كه انصافا جزو بهترين نمونه ترجمه ادبي در تاريخ معاصر ايران به شمار مي رود.
شاملو شعر سپيد را خلق كرد،
شعري كه توانست، در ادبيات معاصر ما جايي بزرگ براي خود بازكند.
شاملو با شعرهايش توانست شعر امروز را معنا و مفهومي خاص بخشد
او شاعري بود كه دهه چهل و پنجاه شمسي را توانست با شعرهايش در تاريخ ادبيات ايران برجسته نمايد

امروز سالگرد اوست ...

چاپ آثار شاملو در سالهاي پس از انقلاب با بي مهري مسئولان فرهنگي مواجه بود و حتي كتاب كوچه با عنوان يك پژوهش بزرگ فرهنگي تنها در سايه تحولات اخير سياسي امكان چاپ يافت .

و براي پايان نگاه كوتاهي به پانزده كتاب از كتابهايش مي اندازيم :

۱- آهنگ هاي فراموش شده (به قول خود شاملو مشتي رمانتيسم كم مايه)
۲- آهن ها و احساس (كه حس هرگز آهن اين شعرها را نرم نكرد)
۳- قطعنامه كه فقط قطعنامه بود
۴- هواي تازه
۵- باغ آينه (آينه كاري شاعر)
۶- آيدا در آينه
۷- آيدا درخت و خنجر و خاطره
۸- ققنوس
۹- مرثيه هاي خاك
۱۰- شكفتن در مه
۱۱- ابراهيم در آتش
۱۲- دشنه در ديس
۱۳- ترانه هاي كوچك غربت
۱۴- مدايح بي صله
۱۵- برآستانه

من‌?‎ چراغم‌?‎ در?‎ اين‌?‎ خانه‌?‎ مي‌سوزد?‎

Hemmati
02-09-2005, 11:54 AM
همه لرزش دست و دلم
از آن بــود
كه عشق
پناهي گردد
پــــروازي نــه
گريزگاهي گردد

آي عشق آي عشق
چهره ء آبي‌ات پيدا نيست
و خنكاي مرهمي
بر شعله ء زخمي
به شـور شـعــلــه
بـر سـرمـاي درون

آي عشق آي عشق
چهره ء سرخ ‌ات پيدا نيست
غبار تيره تسكيني بر حضور وهن
و دنج رهايي بر گريز حضور
سيـاهـي بـر آرامــش آبـي
و سبـزه ء بـرگچه بر ارغوان

آي عشق آي عشق
رنگ آشناي چهره‌ات
پـــــــــيـــــــــــــد ا نـــــــــيـــــــــســــ ــــــــت

Hemmati
02-11-2005, 12:10 AM
قناری گفت : کفره ی ما
کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چیی .

ماهی سرخ سفره ی هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد
که هر بهار
متبلور می شود.

کرکس گفت : - سیاره ی من
سیاره ی بی هم تایی که در آن
مرگ
مائده می آفریند .

کوسه گفت : - زمین
سفره ی برکت خیز اقیانوس ها .

انسان سخنی نگفت
تنها او بودکه جامه به تن داشت
و آستینش از اشک تر بود .

Niloufar
02-13-2005, 04:34 PM
شعله افزون ميکند گر سر به تيغش بر زنند

تيرگي گم ميشود چون شمع ها روشن کنند

(رو در روي سياهي)

Hemmati
02-14-2005, 03:06 PM
اشك رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود
قصه نيستم كه بگويي
نغمه نيستم كه بخواني
صدا نيستم كه بشنوي
يا چيزي چنان كه ببيني
يا چيزي چنان كه بداني......
من درد مشتركم
مرا فرياد كن..

درخت با جنگل سخن ميگويد
علف با صحرا
ستاره با كهكشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده

من ريشه هاي ترادريافته ام
با لبانت براي همه ي لبها سخن گفته ام
و دست هايت با دستان من آشناست...
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان ،
و در گورستان تاريك باتو خوانده ام
زيباترين سرودها را
زيرا كه مردگان اين سال
عاشق ترين زنده گان بوده اند...

دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته با تو سخن ميگويم
بسان ابر كه با طوفان
بسان علف كه با صحرا
بسان باران كه با دريا
بسان پرنده كه با بهار
بسان درخت كه با جنگل سخن ميگويد

زيرا كه من
ريشه هاي تو را دريافته ام
زيرا كه صداي من
با صداي تو آشناست....

Ashk
02-15-2005, 07:42 AM
من برگ را سرودي كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودي كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودي كردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل

Ashk
02-15-2005, 07:45 AM
دست بردار از اين هيکل غم

که ز ويرانی خويش است آباد

دست بردار که تاريکم و سرد

چون فرو مرده چراغ از دم باد .

دســت بـــردار ز تــو در عـجـبــم

به در بسته چـه می کوبی ســـر

نيست می دانــی در خـانه کسی

سر فــرو مـی کــوبــی بـــاز به در

زنده اينگونه به غم خــفــتــه ام در تــابــــوت

حــرفــها دارم در دل می گزم لب به سکوت

دست بردار که گر خاموشـم

با لبم هر نفسی فرياد اسـت.

به نظر هر شب و روزم سالی است

گر چه خود عمر به چشمم باد است

رانـده انـدم همه از درگــه خويش
پای پـر آبــلــه لــب پــر افسوس

می کشم پای در اين جاده ء پــرت
می زنم گـــام در این راه عبــوس

پـــای پــر آبلـــه دل پـر انــــــــدوه
از رهی می گذرم سـر در خويش

می خــزد هــيــکل مــن از دنـبــال
می دود ســايـه ء مــن پيشاپيش

مــی روم بـــا ره خـــود

سـر فرو چهره بـــه هـم

بــا کسـم کاری نــيسـت

سـد چه بــندی به رهـم

دســت بردار چــه سود آيـــد بار
از چراغی که نــه گرماش و نه نور

چــه امــيــد از دل تاريک کسـی
کــه نهادنــدش ســر زنــده بــه گور

مــی روم يــکه بـه راهی مطرود
کــه فــرو رفتــه بـــه آفـــاق سيـاه

دســت بــردار از اين عابر مسـت
يــکطرف شــو ، منشـين بر سـر راه

Raha
02-17-2005, 11:35 AM
کوه با نخستین سنگها اغاز می شود

و انسان
با نخستین درد
در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...:X ;)

Samira
02-17-2005, 03:09 PM
كسي هميشه در زندگي شاملو بوده اما دير رسيده ، هميشه تنها كمي دير رسيده . روزگاراني كه او در زندان رشت بوده ... تنها زندانياني كه ملاقاتي داشتند غذا داشتند و او كه تنها بود و غريب ، باقيمانده غذاي آنها سهمش بود . نمي دانم چند بار اين غربت را كنار پنجره سلول رو به شهر ، شعر كرده بود كه روزي غذايي رسيد براي او - از دختركي كه زنداني را از پشت پنجره هر روز مي ديده با غم سنگين دلش ودل بند شده .
اما خيلي زود شاملو را به اراك منتقل كردند و از اين روزهاي مه آلود رشت تنها خاطره اي با يك دستمال زنانه از او براي شاعر ماند . وقتي دخترك به دفتر مجله خوشه رفت تا دل عاشقش لابد از ديدار مجدد رنگي بگيرد شاملو از همسر اولش جدا شده و با دومي بود . و بعد بار ديگر .... آيدا آمده بود . اين دخترك ديگر خانم معلمي شده بود در آستانه باز نشستگي و همه نيروي عشقش او را ماهي يكبار از شمال به تهران مي آورد و ساعتها در دفتر مجله مي نشست ، شاهد زندگي شاعر .
همين . همه سهمش اين بود .
5 مرداد 79 جماعت با اشك و آه آمده اند براي وداع با شاعر در امام زاده طاهر «..رستم از شانومه رفت ..» پيرزني نشسته گوشه اي و زار زار مي گريد . تنها ، تنها ي تنها....چون باقي عمر .... .مردي نزديك مي شود و دستش را مي بوسد : «تسليت مي گويم خانم شاملو .»

Hemmati
02-19-2005, 02:05 PM
عاشقان
سرشکسته گذشتند ،
شرمسار ترانه های بی هنگام خویش .


و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .


سربازان شکسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشریح ،
و لته های بی رنگ غروری
نگونسار
بر نيزه های شان .





تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه نفرين شده نفرينت می کند ؟



تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس ها
به داس سخن گفته ای .

آنجا که قدم بر نهاده باشی
گیاه از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی .




فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازن تو بود
که از فتح قلعهء روسپيان
باز می آمدند .


باش تا نفرین دوذخ از تو چه سازد ،
که مادران سياهپوش
- داغداران زيباترين فرزندان آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سر بر نگرفته اند !




--------------------------------------------------------------------------------
نيلوفر ، رها ، اشک عزيز و سميرا گرامي . ممنون از همراهيتان
و منتظر ادامه حضورتان هستم.

سميرا عزيز ممنون از توضيحي که نوشتين درباره آيدا

و به زودي در تالار تاملي بر شعر ، شاعران و نگرشي ديگر ،
به بررسي اشعار شاملو و نقد ، خواهيم پرداخت ...

Samira
02-20-2005, 08:41 AM
بي گاهان


به غربت

به زماني كه خود در نرسيده بود -


چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپيدن آغاز كرد

***

گهواره تكرار را ترك گفتم

در سرزميني بي پرنده و بي بهار



نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،

بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش

به راهي دور رفته باشم



نخستين سفرم

باز آمدن بود

***

دور دست

اميدي نمي آموخت

لرزان

بر پاهاي نوراه

رو در افق سوزان ايستادم

دريافتم كه بشارتي نيست

چرا كه سرابي در ميانه بود

***

دور دست اميدي نمي آموخت

دانستم كه بشارتي نيست:

اين بي كرانه

زنداني چندان عظيم بود

كه روح

از شرم ناتواني

دراشك

پنهان مي شد

Hemmati
02-21-2005, 05:59 PM
طرف ما شب نيست

صدا با سكوت آشتي نمي كند

كلمات انتظار مي كشند

......... من با تو تنها نيستم

............ هيچكس با هيچكس تنها نيست

شب از ستاره ها تنها تر است


طرف ما شب نست

چخماق ها كنار فتيله بي طاقت اند

خشم كوچه در مشت توست

..... بر لبان تو شعر روشن صيقل مي خورد

......... من تو را دوست مي دارم

و شب از ظلمت خود وحشت مي كند

Samira
02-23-2005, 04:39 AM
جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر اين پهنه نوميد فرود آمدند

كه كتاب رسالت شان

جز سياهه آن نام ها نبود

كه شهادت را

در سرگذشت خويش

مكرر كرده بودند

***

با دستان سوخته

غبار از چهره خورشيد سترده بودند

تا رخساره جلادان خود را در آينه هاي خاطره باز شناسند

تا در يابند كه جلادان ايشان، همه آن پاي در زنجيرانند

كه قيام در خون تپيده اينان

چنان چون سرودي در چشم انداز آزادي آنان رسته بود، -

هم آن پاي در زنجيرانند كه، اينك!

بنگريد

تا چه گونه

بي آسمان و بي سرود

زندان خود و اينان را دوستاقباني مي كنند،



بنگريد!

بنگريد!

***

جنگل آينه ها به هم درشكست

و رسولاني خسته بر گستره تاريك فرود آمدند

كه فرياد درد ايشان

به هنگامي كه شكنجه بر قالبشان پوست مي دريد

چنين بود:

« - كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا بلبل هاي بوسه بر شاخ ارغوان بسرايند



شور بختان را نيكفرجام

بردگان را آزاد و

نوميدان را اميدوار خواسته ايم

تا تبار يزداني انسان

سلطنت جاويدانش را

در قلمرو خاك

باز يابد



كتاب رسالت ما محبت است و زيبائي ست

تا زهدان خاك

از تخمه كين

بار نبندد »

***

جنگل آئينه فرو ريخت

و رسولان خسته به تبار شهيدان پيوستند،

و شاعران به تبار شهيدان پيوستند

چونان كبوتران آزاد پروازي كه به دست غلامان ذبح مي شوند

تا سفره اربابان را رنگين كنند

و بدين گونه بود

كه سرود و زيبائي

زميني را كه ديگر از آن انسان نيست

بدرود كرد



گوري ماند و نوحه ئي

و انسان

جاودانه پا دربند

به زندان بندگي اندر

بماند

Hemmati
02-25-2005, 06:04 AM
هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال ، شكننده تر بود.

هراس من - باري - همه از مردن در سرزميني است

كه مزد گوركن

............... از آزادي آدمي

.................... افزون تر باشد




جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با رويي پي افكندن ...


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم .

Milad
02-25-2005, 06:51 AM
سر دو راهی
یه قلعه بود
یه خشت از مهتاب و
یه خشت از سنگ

سر دوراهی یه قلعه بود
یه خشت از شادی و
یه خشت از جنگ

سر دوراهی
یه قلعه بود
دو خشت از اشک و
دو خشت از خنده

سر دو راهی یه قلعه بود
سه خشت از شغال و
یه خشت از پرنده

Samira
02-25-2005, 05:49 PM
در مرز نگاه من


از هرسو

ديوارها

بلند،

ديوارها

بلند،

چون نوميدي

بلندند.

آيا درون هر ديوار

سعادتي هست

وسعادتمندي

و حسادتي؟-

كه چشم اندازها

از اين گونه مشبـّكند

و ديوارها ونگاه

در دور دست هاي نوميدي

ديدار مي كنند،

و آسمان

زنداني است

از بلور؟

hasmik
02-27-2005, 05:13 AM
آثار من خوداتو بيوگرافي كاملي ست .
من به اين حقيقت معتقدم كه شعر ، برداشت هائي از زنده گي نيست ؛
بل كه يك سره خود زنده گي ست .
احمد شاملو

hasmik
02-27-2005, 05:21 AM
چشم هاي ديوار چشم هاي دريچه چشم هاي در
چشم هاي آب چشم هاي نسيم چشم هاي کوه
چشم هاي خير و چشم هاي شر

چشم هاي ريجه و رخت و پخت
چشم دريا و چشم ماهي
چشم هاي درخت

چشم هاي برگ و ريشه
چشم هاي برکه ني زار
چشم سنگ و چشم هاي شيشه
چشم رشک
چشم هاي نگراني
چشم هاي اشک
بهت زده در ما مي نگرند
نه از آن رو که تو را دوست دارم من
از آن رو که ما
جهان را دوست مي داريم .



احمد شاملو - ۱۱آذر ۱۳۶۸ - مدايح بي صله

hasmik
02-27-2005, 05:23 AM
مجال
بي رحمانه اندک بود و
واقعه
سخت
نا منتظر.

از بهار
حظ تماشايي نچشيديم ،
که قفس
باغ را پژمرده مي کند.

از آفتاب و نفس
چنان بريده خواهم شد
که لب از بوسه نا سيراب.

برهنه
بگو برهنه به خاکم کنند
سراپا برهنه
بدان گونه که عشق را نماز مي بريم ،_
که بي شايبه حجابي
با خاک عاشقانه
در آميختن ميخواهم.

شاملو

nemesis
02-28-2005, 05:07 AM
اين شعر از مجموعه هواي تازه احمد شاملو است:

در تلاش شب كه ابر تيره مي بارد

روي درياي هراس انگيز

و ز فراز برج باراند از خلوت، مرغ باران مي كشد فرياد خشم آميز

و سرود سرد و پر توفان درياي حماسه خوان گرفته اوج

مي زند بالاي هر بام و سرائي موج

و عبوس ظلمت خيس شب مغموم

ثقل ناهنجار خود را بر سكوت بندر خاموش مي ريزد، -

مي كشد ديوانه واري

در چنين هنگامه

روي گام هاي كند و سنگينش

پيكري افسرده را خاموش.

مرغ باران مي كشد فرياد دائم:

- عابر! اي عابر!

جامه ات خيس آمد از باران.

نيستت آهنگ خفتن

يا نشستن در بر ياران؟ ...

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به زير لب چنين مي گويد عابر:

- آه!

رفته اند از من همه بيگانه خو بامن...

من به هذيان تب رؤياي خود دارم

گفت و گو با يار ديگر سان

كاين عطش جز با تلاش بوسه خونين او درمان نمي گيرد.

***

اندر آن هنگامه كاندر بندر مغلوب

باد مي غلتد درون بستر ظلمت

ابر مي غرد و ز او هر چيز مي ماند به ره منكوب،

مرغ باران مي زند فرياد:

- عابر!

درشبي اين گونه توفاني

گوشه گرمي نمي جوئي؟

يا بدين پرسنده دلسوز

پاسخ سردي نمي گوئي؟

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه در نجواي خاموش است عار:

- خانه ام، افسوس!

بي چراغ و آتشي آنسان كه من خواهم، خموش و سرد و تاريك است.

***

رعد مي تركد به خنده از پس نجواي آرامي كه دارد با شب چركين.

وپس نجواي آرامش

سرد خندي غمزده، دزدانه از او بر لب شب مي گريزد

مي زند شب با غمش لبخند...

مرغ باران مي دهد آواز:

- اي شبگرد!

از چنين بي نقشه رفتن تن نفرسودت؟

ابر مي گريد

باد مي گردد

و به خود اين گونه نجوا مي كند عابر:

- با چنين هر در زدن، هر گوشه گرديدن،

در شبي كه وهم از پستان چونان قير نوشد زهر

رهگذار مقصد فرداي خويشم من...

ورنه در اين گونه شب اين گونه باران اينچنين توفان

كه تواند داشت منظوري كه سودي در نظر با آن نبندد نقش؟

مرغ مسكين! زندگي زيباست

خورد و خفتي نيست بي مقصود.

مي توان هر گونه كشتي راند بر دريا:

مي توان مستانه در مهتاب با ياري بلم بر خلوت آرام دريا راند

مي توان زير نگاه ماه، با آواز قايقران سه تاري زد لبي بوسيد.

Sedaydidar
02-28-2005, 09:55 AM
سلاخي ميگريست :

به قناري کوچکي دل باخته بود.

Parandeh_18
03-01-2005, 10:21 PM
(1)

در برابر بي كراني ساكن

جنبش كوچك گلبرگ

به پروانه ئي ماننده بود



زمان با گام شتا بناك بر خواست

و در سرگرداني

يله شد

در باغستان خشك

معجزه وصل

بهاري كرد



سراب عطشان

بركه ئي صافي شد

و گنجشكان دست آموز بوسه

شادي را

در خشكسار باغ

به رقص در آوردند

(2)

اينك چشمي بي دريغ

كه فانوس را اشكش

شور بختي مردمي را كه تنها بودم وتاريك

لبخند مي زند



آنك منم كه سرگرداني هايم را همه

تا بدين قله جل جتا

پيموده ام

آنك منم

ميخ صليب از كف دستان به دندان بركنده



آنك منم

پا بر صليب باژگون نهاده

با قامتي به بلندي فرياد

(3)

در سرزمين حسرت معجزهاي فرود آ مد

[ واين خود معجزه ئي ديگر گونه بود ]



فرياد كردم،:

«- اي مسافر!

با من از زنجيريان بخت كه چنان سهمناك دوست مي داشتم

اين مايه ستيزه چرا رفت؟

با ايشان چه مي بايد كرد؟»



«- بر ايشان مگير!»



چنين گفت و چنين كردم



لايه تيره فرو نشست

آبگير كدر

صافي شد

و سنگريزه هاي زمزمه

در ژرفاي زلال

درخشيد



دندانهاي خشم

به لبخندي

زيبا شد



رنج ديرينه

همه كينه هايش را

خنديد



پاي آبله در چمنزار آفتاب

فرود آمد

بي آنكه از شب نا آشتي

داغ سياهي بر جگر نهاده باشم

(4)

نه!

هرگز شب را باور نكردم

چرا كه

در فراسوهاي دهليزش

به اميد دريچه ئي

دل بسته بودم

(5)

شكوهي در جانم تنوره مي كشد

گوئي از پاك ترين هواي كوهستان

لبالب

قدحي در كشيده ام



در فرصت ميان ستاره ها

شلنگ انداز

رقصي ميكنم-

ديوانه

به تماشاي من بيا!

khanoomi
03-02-2005, 09:27 AM
چه لازم است بگويم
که چه مايه مي خواهم ات ؟
چشمان ات ستاره است و
دل ات شک .


جرعه ئي نوشيدم و خشکيد .

درياچه ي شيرين
با آن عطش که مرا بود
بر نمي آمد ،
مي دانستم .

چه لازم بود بگويم
که چه مايه مي خواستم اش ؟

Samira
03-02-2005, 10:06 AM
به جست و جوي تو

بر درگاه ف كوه ميگريم،

در آستانه دريا و علف.



به جستجوي تو

در معبر بادها مي گريم

در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئي

كه آسمان ابر آلوده را

قابي كهنه مي گيرد.

. . . . . . . . . . . .

به انتظار تصوير تو

اين دفتر خالي

تاچند

تا چند

ورق خواهد زد؟

***

جريان باد را پذيرفتن

و عشق را

كه خواهر مرگ است.-



و جاودانگي

رازش را

با تو درميان نهاد.



پس به هيئت گنجي در آمدي:

بايسته وآزانگيز

گنجي از آن دست

كه تملك خاك را و دياران را

از اين سان

دلپذير كرده است!

***

نامت سپيده دمي است كه بر پيشاني آفتاب مي گذرد

- متبرك باد نام تو -



و ما همچنان

دوره مي كنيم

شب را و روز را

هنوز را...

Hemmati
03-02-2005, 02:12 PM
پس از شعر بسيار زيباي که در سوگ و به یاد فروغ سروده شده،
که دوست عزيزمان سميرا نوشتند

این شعر رو تقدیم میکنم به روح بزرگانی چون خسرو گلسرخي
و به ياد احمد شاملو و به ياد خيلي ها ....


زاده شدن
بر نيزه ي تاريك
همچون ميلاد گشاده ي زخمي ،

سفر يگانه ي فرصت را
......................... سراسر
در سلسله پيمودن .


بر شعله ي خويش
...................... سوختن
تا جرقه ي واپسين ،
بر شعله خرمني
كه در خاك راهش
..................... يافته اند

بردگان
.......... اين چنين .

اين چنين سرخ و لوند
بر خار بوته ي خون
......................... شكفتن
وينچنين گردن فراز
بر تازيانه زار تحقير
......................... گذشتن
و راه را تا غايت نفرت
............................... بريدن .


آه ، از كه سخن مي گويم ؟
ما بي چرا زندگانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاهانند .

Milad
03-03-2005, 03:48 PM
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان

می وزم ، می بارم ، می تابم
آسمانم
ستاره گان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش

از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب

می درخشم
و فرو می ریزم

Samira
03-05-2005, 10:44 AM
قاضي تقدير

با من ستمي کرده است
.
به داوري

ميان ما را که خواهد کرد ؟


من همه ي خدايان را لعنت کرده ام

هم چنان که مرا

خدايان .

و در زنداني که از آن اميد گريز نيست

بد انديشانه

بي گناه بوده ام !

Hemmati
03-08-2005, 05:19 PM
آنچه به ديد مي آيد و
آنچه به ديده مي گذرد.

آنچنان كه سپاهيان
مشق قتال ميكنند
گستره چمني مي تواند باشد،
و كودكان
رنگين كماني
رقصنده و
پر فرياد.





اما آن
كه در برابر ف فرمان ف واپسين
لبخند مي گشايد،
نتها
مي تواند
لبخندي باشد
كه در برابر ف فرمان ف واپسين
لبخند مي گشايد
تنها
مي تواند
لبخندي باشد
در برابر« آتش!»

Samira
03-10-2005, 09:21 AM
ريشه در خاك

ريشه در آب

ريشه در فرياد



شب از ارواح سكوت سرشار است .

و دست هائي كه ارواح را مي رانند

و دست هائي كه ارواح را به دور، به دور دست، مي تارانند .



- دو شبح در ظلمات

تا مرزهاي خستگي رقصيده اند .



- ما رقصيده ايم .

ما تا مرزهاي خستگي رقصيده ايم .



- دو شبح در ظلمات

در رقصي جادوئي، خستگي ها را باز نموده اند .



- ما رقصيده ايم

ما خستگي ها را باز نموده ايم .



شب از ارواح سكوت سرشار است

ريشه از فرياد

و

رقص ها از خستگي .

Hemmati
03-14-2005, 05:37 AM
هرگز از مرگ نهراسيده ام

اگر چه دستانش از ابتذال ، شكننده تر بود.

هراس من - باري - همه از مردن در سرزميني است

كه مزد گوركن

............... از آزادي آدمي

.................... افزون تر باشد




جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با رويي پي افكندن ...


اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشد
حاشا حاشا كه هرگز از مرگ هراسيده باشم .

Aminkooklan
03-14-2005, 06:30 PM
در اعتبار سخنان دوست عزيز nemesis و هم ادامه مشاعره:


نام ف قبيله‌يي‌ام شرم‌سار ف تاريخ است

و نام ف کوچک‌ام را دوست نمي‌دارم

(تنها هنگامي که تواَم آواز مي‌دهي


اين نام زيباترين کلام ف جهان است
و آن صدا غمناک‌ترين آواز ف استمداد).



در شب ف سنگين ف برفي بي‌امان
بدين رفباط فرود آمدم
هم از نخست پيرانه خسته.



در خانه‌يي دل‌گير انتظار ف مرا مي‌کشيدند
کنار ف سقاخانه‌ی ف آينه

نزديک ف خانقاه ف درويشان.

(بدين سبب است شايد


که سايه‌ی ابليس را
هم از اول
همواره در کمين ف خود يافته‌ام).



در پنج‌ساله‌گي
هنوز از ضربه‌ی ناباور ف ميلاد ف خويش پريشان بودم



و با شغشغه‌ی لوک ف مست و حضور ف ارواحي خزنده‌گان ف زهرآگين
برمي‌باليدم
بي‌ريشه
بر خاکي شور
در برهوتي دورافتاده‌تر از خاطره‌ی غبارآلود ف آخرين رشته‌ی نخل‌ها
بر حاشيه‌ی آخرين خفشک‌رود.



در پنج‌ساله‌گي
باديه در کف
در ريگ‌زار ف عفريان به دنبال ف نقش ف سراب مي‌دويدم
پيشاپيش ف خواهرم که هنوز
با جذبه‌ی کهربايي مرد
بيگانه بود.

---------------------------------------- مدايح بي صله- در جدال با خاموشي-۲۰تير ۶۳

Samira
03-16-2005, 10:33 AM
بودن
يا نبودن...

بحث در اين نيست
وسوسه اين است.
***
شراب ف زهر آلوده به جام و
شمشير به زهر آب ديده
در كف دشمن.-

همه چيزي
از پيش
روشن است و حساب شده
و پرده
در لحظه معلوم
فرو خواهد افتاد.

پدرم مگر به باغ جتسماني خفته بود
كه نقش من ميراث اعتماد فريبكار اوست
وبستر فريب او
كامگاه عمويم!

[ من اين همه را
به ناگهان دريافتم،
با نيم نگاهي
از سر اتفاق
به نظاره گان تماشا]
اگر اعتماد
چون شيطاني ديگر
اين قابيل ديگر را
به جتسماني ديگر
به بي خبري لا لا نگفته بود،-
خدا را
خدا را !
***
چه فريبي اما،
چه فريبي!
كه آنكه از پس پرده نيمرنگ ظلمت به تماشا نشسته
از تمامي فاجعه
آگاه است
وغمنامه مرا
پيشاپيش
حرف به حرف
باز مي شناسد
***
در پس پرده نيمرنگ تاريكي
چشمها
نظاره درد مرا
سكه ها از سيم وزر پرداخته اند.
تا از طرح آزاد ف گريستن
در اختلال صدا و تنفس آن كس
كه متظاهرانه
در حقيقت به ترديد مي نگرد
لذتي به كف آرند.

از اينان مدد از چه خواهم، كه سرانجام
مرا و عموي مرا
به تساوي
در برابر خويش به كرنش مي خوانند،
هرچندرنج فمن ايشان را ندا در داده باشد كه ديگر
كلاديوس
نه نام عــّم
كه مفهومي است عام.

وپرده...
در لحظه محتوم...
***
با اين همه
از آن زمان كه حقيقت
چون روح ف سرگردان ف بي آرامي بر من آشكاره شد
و گندففف جهان
چون دود مشعلي در صحنه دروغين
منخرين مرا آزرد،
بحثي نه
كه وسوسه ئي است اين:
بودن
يا
نبودن

yasan
03-16-2005, 10:32 PM
با شاملو زندگي كرده ام.شاملو تاريخ سرزمين من است.حافظه ي ملتي كه تاريخ شان را فراموش كرده اند.من درد را / و رنج مردمم را / و خودم را در شعرهاي شاملو مي يابم.شاملو سرزمين فراموش شده ام را فرياد مي كند. مرا فرياد مي كند.من كه سرنوشتم را بتي رقم زد كه ديگرانش مي پرستيدند.

khanoomi
03-17-2005, 01:50 PM
بر مرمر سپيد



پس از من تا ايران زنده است بر مرگ من اشك مريزيد. با يك پرچم ايران

كفن ام كنيد و به سنگ مزارم بنويسيد



زير اين توده ي خاك ، ميان استخوان هائي كم و بيش پوسيده ، هنوز دلي به

عشق ايران مي تپد. پس اين جا تاملي كن و بر خفته به يادي منتي گذار



معبود من ايران ، ايمان من ايران ، خداي من ايران ، آري آري همه چيز من

ايران بود. - پس اگر مي خواهي براي آرامش روح من دعائي بخواني ، و

بدين گونه مرا تا زير بار سنگين معاصي خويش از پا در نيافتم نيروئي ببخشي ،

به عظمت ايران دعائي كن : بگو ((ايران پاينده باد!)) و بخواه كه ايران پاينده

بماند، تا چون خواستي بتواني كه براي پاينده گي ي ايران فداكاري كني



آري هميشه بگو ((پاينده باد ايران !))... با زبان بگو، با قلب بخواه ، و با عمل

بنما كه ايران را پاينده مي خواهي

Hemmati
03-17-2005, 11:33 PM
به چرك مي نشيند
خنده
به نوار ف زخمبنديش ار
ببندبي.
رهايش كن
رهايش كن
اگر چند
قيوله ديو
آشفته مي شود.




چمن است اين
چمن است
بالكه هاي آتشخون ف گل

بگو چمن است اين، تيماج ف سبز ف مير غضب نيسب
حتي اگر
ديري است
تا بهار
بر اين مسلخ
بر نگذشته باشد.



تا خنده مجروحت به چرك اندرر نشيند
رهايش كن
چون ما
رهايش كن

Milad
03-18-2005, 08:17 AM
آنک ، قصابان اند
برگذرگاه ها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی ست ، نازنین
و تبسم را بر لب ها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین
ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

Hiss
03-18-2005, 11:04 AM
فرياد و ديگر هيچ

فريادي و ديگر هيچ .
چرا كه اميد آنچنان توانا نيست
كه پا سر ياس بتواند نهاد.
***
بر بستر سبزه ها خفته ايم
با يقين سنگ
بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم
و با اميدي بي شكست
از بستر سبزه ها
با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم
***
اما ياس آنچنان توناست
كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !
فريادي
و ديگر
هيچ !

Milad
03-18-2005, 11:32 AM
دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوست می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبست ،نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بندان
تازیانه می زنند.
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد

Hiss
03-18-2005, 11:43 AM
مه

بيابان را، سراسر، مه فرا گرفته است
چراغ قريه پنهان است
موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته
لب بسته
نفس بشكسته
در هذيان گرم عرق مي ريزدش آهسته
از هر بند
***
بيابان را سراسر مه گرفته است مي گويد به خود عابر
سگان قريه خاموشند
در شولاي مه پنهان، به خانه مي رسم گل كو نمي داند مرا ناگاه
در درگاه مي بيند به چشمش قطره
اشكي بر لبش لبخند، خواهد گفت:
بيابان را سراسر مه گرفته است... با خود فكر مي كردم كه مه، گر
همچنان تا صبح مي پائيد مردان جسور از
خفيه گاه خود به ديدار عزيزان باز مي گشتند
***
بيابان را
سراسر
مه گرفته است
چراغ قريه پنهانست، موجي گرم در خون بيابان است
بيابان، خسته لب بسته نفس بشكسته در هذيان گرم مه عرق مي ريزدش
آهسته از هر بند...

Milad
03-18-2005, 12:13 PM
غم
این جا نه
که آن جاست

دل
اما
در سرمای این سیاه خانه می تپد

در این غربت ناشاد
یاسی ست اشتیاق
که در فراسوهای طاقت می گذرد

بادام بی مغزی می شکنیم
یاد یاران را

و تلخای دوزخ
در هر رگمان می گذرد.

khanoomi
03-18-2005, 12:22 PM
من فكر مي كنم

هرگز نبوده قلب من

اين گونه

گرم و سرخ:



احساس مي كنم

در بدترين دقايق اين شام مرگزاي

چندين هزار چشمه خورشيد

در دلم

مي جوشد از يقين؛

احساس مي كنم

در هر كنار و گوشه اين شوره زار ياس

چندين هزار جنگل شاداب

ناگهان

مي رويد از زمين.

***

آه اي يقين گمشده، اي ماهي گريز

در بركه هاي آينه لغزيده تو به تو!

من آبگير صافيم، اينك! به سحر عشق؛

از بركه هاي آينه راهي به من بجو!

***

من فكر مي كنم

هرگز نبوده

دست من

اين سان بزرگ و شاد:

احساس مي كنم

در چشم من

به آبشر اشك سرخگون

خورشيد بي غروب سرودي كشد نفس؛



احساس مي كنم

در هر رگم

به تپش قلب من

كنون

بيدار باش قافله ئي مي زند جرس.

***

آمد شبي برهنه ام از در

چو روح آب

در سينه اش دو ماهي و در دستش آينه

گيسوي خيس او خزه بو، چون خزه به هم.



من بانگ بر گشيدم از آستان ياس:

(( - آه اي يقين يافته، بازت نمي نهم! ))

Milad
03-18-2005, 03:05 PM
تلخ
چون قریابه ی زهری
خورشید از خراش خونین گلو می گذرد

سپیدار
دلقک دیلاقیست
بی مایه

با شلوار ابلق و شولای سبزش
که سپیدی خسته خانه را
مضمونی دریده کوک می کند

مرمر خشک آبدان بی ثمر
آئینه ی عریانی ی شیرین نمی شود
و تیشه ی کوه کن
بی امان ترک اکنون
پایان جهان را
در نبضی بی رویا تبیره می کوبد

کند
همچون دشنه ئی زنگار بسته
فرصت
از بریده گی های خون بار عصب می گذرد.

Samira
03-19-2005, 03:17 PM
گر بدين سان زيست بايد پست
من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم
بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

گر بدين سان زيست بايد پاك
من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه
يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

khanoomi
03-28-2005, 07:58 AM
فريادي و ديگر هيچ .

چرا كه اميد آنچنان توانا نيست

كه پا سر ياس بتواند نهاد.

***

بر بستر سبزه ها خفته ايم

با يقين سنگ

بر بستر سبزه ها با عشق پيوند نهاده ايم

و با اميدي بي شكست

از بستر سبزه ها

با عشقي به يقين سنگ برخاسته ايم

***

اما ياس آنچنان توناست

كه بسترها و سنگ ها زمزمه ئي بيش نيست !

فريادي

و ديگر

هيچ !

SeLeNa
03-28-2005, 08:01 AM
ميلاد آنكه عاشقانه بر خاك مرد
(1)
نگاه كن چه فرو تنانه بر خاك مي گسترد
آنكه نهال نازك دستانش
از عشق
خداست
و پيش عصيانش
بالاي جهنم
پست است.
آن كو به يكي « آري » مي ميرد
نه به زخم صد خنجر،
مگر آنكه از تب وهن
دق كند.

قلعه يي عظيم
كه طلسم دروازه اش
كلام كوچك دوستي است.

(2)
انكار ف عشق را
چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي
دشنه مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.

(3)
نگاه كن
چه فرو تنانه بر در گاه نجابت
به خاك مي شكند
رخساره اي كه توفانش
مسخ نيارست كرد.
چه فروتنانه بر آستانه تو به خاك مي افتد
آنكه در كمر گاه دريا
دست
حلقه توانست كرد.
نگاه كن
چه بزرگوارانه در پاي تو سر نهاد
آنكه مرگش
ميلاد پر هيا هوي هزار شهرزاده بود.
نگاه كن

SeLeNa
03-28-2005, 08:03 AM
آغاز:

بي گاهان
به غربت
به زماني كه خود در نرسيده بود -

چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،
و قلبم
در خلاء
تپيدن آغاز كرد
***
گهواره تكرار را ترك گفتم
در سرزميني بي پرنده و بي بهار

نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،
بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش
به راهي دور رفته باشم

نخستين سفرم
باز آمدن بود
***
دور دست
اميدي نمي آموخت
لرزان
بر پاهاي نوراه
رو در افق سوزان ايستادم
دريافتم كه بشارتي نيست
چرا كه سرابي در ميانه بود
***
دور دست اميدي نمي آموخت
دانستم كه بشارتي نيست:
اين بي كرانه
زنداني چندان عظيم بود
كه روح
از شرم ناتواني
دراشك
پنهان مي شد

khanoomi
03-28-2005, 08:14 AM
من از اين دونان شهرستان نيم

خاطر پر درد كوهستانيم
كز بدي بخت، در شهر شما

روزگاري رفت و هستم مبتلا!

هر سري با عالم خاصي خوش است

هر كه را كه يك چيزي خوب و دلكش است ،

من خوشم با زندگي كوهيان

چون كه عادت دارم از طفلي بدان .

*****

به به از آنجا كه ماواي من است،

وز سراسر مردم شهر ايمن است!

اندر او نه شوكتي ، نه زينتي

نه تقليد، نه فريب و حيلتي .

به به از آن آتش شبهاي تار

در كنار گوسفند و كوهسار!

*****

به به از آن شورش و آن همهمه

كه بيفتد گاهگاهي در رمه :

بانگ چوپانان، صداي هاي هاي،

بانگ زنگ گوسفندان ، بانگ ناي !

زندگي در شهر، فرسايد مرا

صحبت شهري بيازارد مرا ...

زين تمدن، خلق در هم اوفتاد

آفرين بروحشت اعصار باد ...

(( حوت 1299 ))

Samira
03-30-2005, 09:54 AM
انكار ف عشق را

چنين كه بر سر سختي پا سفت كرده اي

دشنه مگر

به آستين اندر

نهان كرده باشي.-

كه عاشق

اعتراف را چنان به فرياد آمد

كه وجودش همه

بانگي شد.

Samira
04-12-2005, 09:11 AM
با ما گفته بودند :

آن کلام مقدس را

با شما خواهيم آموخت

ليکن به خاطر آن

عقوبتي جان فرساي را

تحمل مي بايدتان کرد .

عقوبت جان کاه را چندان تاب آورديم

آري !

که کلام مقدس مان

باري !

از خاطر

گريخت !

Milad
04-12-2005, 04:17 PM
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم
و زمان را لمس می کنم
معلق و بی انتها
عریان.

می وزم ، می بارم ، می تابم.

آسمانم
ستاره گان و زمین
و گندم عطر آگینی که دانه می بندد
رقصان
در جان سبز خویش .


از تو عبور می کنم
چنان که تندری از شب.

می درخشم
و فرو می ریزم.


چه بگویم ....
امشب دلم گرفته :(

molla
06-13-2005, 08:25 AM
غافلان هم سازند تنهاطوفان کودکان ناهمگون ميسازد همساز سايه سانانند محتاط در موزه هاي پاي افتاب در هياءت زتدگان مردارانند

arman_javid
06-27-2005, 11:14 AM
هرگز از مرگ نهراسيدم اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود. باري ترس من از مردن در سرزميني ست که مزد گورکن از آزادي آدمي افزون باشد.

babak_shabgard
07-11-2005, 08:50 PM
عاشقانه آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر ف غم‌گيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.


ای کاش عشق را
زبان ف سخن بود


هزار کاکفلي شاد
در چشمان ف توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من.


عشق را
ای کاش زبان ف سخن بود


آنکه مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل ف اندفه‌گين ف شبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.


ای کاش عشق را
زبان ف سخن بود


هزار آفتاب ف خندان در خرام ف توست
هزار ستاره‌ی گريان
در تمنای من.


عشق را
ای کاش زبان ف سخن بود

Hamed.n
07-13-2005, 01:00 PM
انان جلادانند بر سر گذر گاه ها با کنده ساتر خون الود

وتبس را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر زبان می اورند

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد X(

Dr.sara
07-14-2005, 06:56 AM
براي زيستن دو قلب لازم است قلبي که دوست بدارد قلبي که دوستش بدارند
قلبي که هديه کند قلبي که جواب بدهد قلبي براي من قلبي براي انساني که دوستش دارم تا انسان را در کنار خود حس کنم

Samirra
07-14-2005, 05:29 PM
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌ی عظيم کرکسی گشوده‌بال
بر سراسر ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است


و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.


من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب‌ام با يک حلقه به آواره‌گان کابل می‌پيوندد.
نام کوچک‌ام عربی‌ست
نام قبيله‌يی‌ام ترکی
کنيت‌ام پارسی.
نام قبيله‌يی‌ام شرمسار تاريخ است
و نام کوچک‌ام را دوست‌نمی‌دارم
( تنها هنگامی که توام آوازمی‌دهی
اين نام زيباترين کلام جهان است
و آن صدا غمناک‌ترين آواز استمداد).



در شب سنگين برفی بی‌امان
بدين رباط فرودآمدم
هم از نخست پيرانه خسته.


در خانه‌يی دل‌گير انتظار مرا می‌کشيدند
کنار سقاخانه‌ی آينه
نزديک خانقاه درويشان
( بدين سبب است شايد
که سايه‌ی ابليس را
هم از اول
همواره در کمين خود يافته‌ام).



در پنج ساله‌گی
هنوز از ضربه‌ی ناباور ميلاد خويش پريشان بودم
و با شقشقه‌ی لوک مست و حضور ارواحی‌ی خزنده‌گان زهرآگين برمی‌باليدم
بی ريشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده‌تر از خاطره‌ی غبارآلود آخرين رشته‌ی نخل‌هابرحاشيه‌ی آخرين خشک‌رود.


در پنج‌ساله‌گی
باديه بر کف
در ريگ‌زار عريان به دنبال نقش سراب می‌دويدم
پيشاپيش خواهرم که هنوز
با جذبه‌ی کهربايی‌ی مرد
بيگانه بود.


نخستين بار که در برابر چشمان‌ام هابيل مغموم از خويشتن تازيانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرايش خاموش پياده‌گان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگين‌رقص
و داردار شيپور و رپ‌رپه‌ی فرصت‌سوز طبل
تا هابيل از شنيدن زاری‌ی خويش زردرويی نبرد.


بامدادم من
خسته از باخويش‌جنگيدن
خسته‌ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌ی کوير و تازيانه و تحميل
خسته‌ی خجلت‌ازخودبردن هابيل.


ديری است تا دم‌برنياورده‌ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فريادی‌برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست‌می‌گشايد.


صف پياده‌گان سرد آراسته‌است
و پرچم
با هيبت رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذروه‌ی کمال است و بی‌نقصی
راست درخور انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتيله‌ی پردود شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچينند.


در برابر صف سردم واداشته‌اند
و دهان‌بند زردوز آماده‌است
بر سينی‌ی حلبی
کنار دسته‌يی ريحان و پيازی مشت‌کوب.


آنک نشمه‌ی نايب که پيش‌می‌آيد عريان
با خال پرکرشمه‌ی انگ وطن بر شرم‌گاه‌اش


وينک رپ‌رپه‌ی طبل:
تشريفات آغازمی‌شود.
هنگام آن است که تمامت نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تف‌کنم.
من بامداد نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکوی تحقير
شرف کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌ی خويش
که آتش سياه اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعت ناچيزش شرمسار می‌کند

Samirra
07-14-2005, 05:29 PM
در بيمارستانی که بستر من در آن به جزيره‌يی در بی‌کرانه‌گی می‌ماند
گيج و حيرت‌زده به هر سويی چشم‌می‌گردانم:


اين بيمارستان از آن خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی‌نشاط‌اند.
جذاميان آزادانه می‌خرامند، با پلک‌های نيم‌جويده
و دو قلب در کيسه‌ی فتق
و چرکابه‌يی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری‌ی ويرانه.


راهروها با احساس سهم‌گين حضور سايه‌يی هيولا که فرمان سکوت می‌دهد
محور خواب‌گاه‌هايی‌ست با حلقه‌های آهن در ديوارهای سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار.


اسهاليان
شرم را در باغچه‌های پرگل به‌قناره‌می‌کشند
و قلب عافيت در اتاق عمل می‌تپد
در تشتک خلاب و پنبه
ميان خرناسه‌ی کفتارها زير ميز جراح.


اين‌جا قلب سالم را زالو تجويزمی‌کنند
تا سرخوش و شاد هم‌چون قناری‌ی مستی
به شيرين‌ترين ترانه‌ی جان‌ات نغمه‌سردهی تا آستان مرگ
که می‌دانی
امنيت
بلال شيردانه‌يی‌ست
که در قفس به نصيب می‌رسد،


تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کف‌ات نهد
و قوتی‌ی مسکن‌ها را در جيب روپوش‌ات:
ــيکی صبح يکی شب، با عشق!



اکنون شب خسته از پناه شمشادها می‌گذرد
و در آشپزخانه
هم‌اکنون
دستيار جراح
برای صبحانه‌ی سرپزشک
شاعری گردن‌کش را عريان‌می‌کند
(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود
مرده‌گان رسمی هنوز تقلايی‌دارند
ونبض‌ها و زبان‌ها را هنوز
از تب خشم کوبش و آتشی هست.


عريان بر ميز عمل چاربندم
اما بايد نعره‌يی برکشم:
شرف کيهان‌ام آخر


هابيل‌ام من
و در کدوکاسه‌ی جمجمه‌ام
چاشت سرپزشک را نواله‌يی هست.


به غريوی تلخ
نواله را به کام‌اش زهر افعی خواهم‌کرد،
بامدادم آخر
طليعه‌ی آفتاب‌ام.

Milad
07-17-2005, 04:54 PM
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی ست ، نازنین

ابلیس پیروز مست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد

Samirra
07-18-2005, 07:52 PM
دهانت را ميبويند
مبادا که گفته باشی دوستت ميدارم
دلت را ميبويند
روزگار غريبيست نازنين
و عشق را کنار تیرک راه بند تازیانه میزنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
اتش را به سوخت بار سرود و شعر فروزان میدارند

Tabassom
09-10-2005, 08:03 PM
[QUOTE]
کاش ميامد کاش ميماند کاش فرياد مي کردم دل را.

سیاوش راد
09-10-2005, 08:07 PM
امیرشون میگه
گلدونای اطلسی توی حیاط خشکیده بی تو :D

Samirra
09-21-2005, 05:06 PM
http://www.iransong.com/images/singers/ahmad-shmlou_dar-astaneh.JPG


مطرب درآمد
با چکاوک ف سرزنده‌ئي بر دسته‌ي سازش.
مهمانان ف سرخوشي
به پاي‌کوبي برخاستند.

از چشم ف ينگه‌ي مغموم
آن‌گاه
ياد سوزان ف عشقي ممنوع را
قطره‌ئي
به زير غلتيد.

عروس را
بازوي ف آز با خود برد.
سرخوشان ف خسته پراکندند.
مطرب بازگشت با ساز و
آخرين زخمه‌ها در سرش
شاباش ف کلان در کلاه‌اش.

تالار آشوب تهي ماند
با سفره‌ي چيل و
کرسي‌ي باژگون و
سکّوب خاموش ف نوازنده‌گان
و چکاوکي مفرده
بر فرش سرد آجفرش

Samirra
09-21-2005, 05:06 PM
با خوشه‌هاي ياس آمده بودي
تاءييد حضورت
کس را باري به شانه نمي‌نهاد.

بلور سرانگشتان‌ات که ده هفلالَک ماه بود
در معرض خورشيد از حکايت مردي مي‌گفت
که صفاي مکاشفه بود
و هراس ف بيشه‌ي غفربت را
هجا به هجا دريافته بود.

مي‌خفتي
مي‌آمديم و مي‌ديديم
که جان‌ات
ترنم بي‌گناهي‌ست
راست هم‌چون سازي در توفان ف سازها
که تنها
به صداي خويش
گوش نمي‌دهد:
کلافي سردرخويش
گشوده مي‌شود،
نغمه‌يي هوش‌رفبا
که جز در استدراک همه‌گان
خودي نمي‌نمايد.

نگاه‌ات نمي‌کرديم، دريغا!
به مايه‌ئي شيفته بوديم که در پس پفشت حضور ف
حيات را
به کنايه درمي‌يافت.

کي چنين برباليده بودي اي هفلالک ناخن‌هاي‌ات ده‌بار بلور حيات!
به کدام ساعت ف سعد
برباليده بودي؟

Samirra
09-21-2005, 05:07 PM
ظلمات مطلق نابينائي.
احساس مرگ‌زاي تنهائي.

چه ساعتي‌ست؟ (از ذهن‌ات مي‌گذرد)

چه روزي
چه ماهي
از چه سال ف کدام قرن ف کدام تاريخ ف کدام سياره؟»

تک‌سفرفه‌ئي ناگاه
تنگ از کنار تو.

آه، احساس رهائي‌بخش هم‌چراغي!

Samirra
09-21-2005, 05:08 PM
حجم قيرين ف نه‌درکجائي،
نادَرکجائي و بي‌درزماني.

و آن‌گاه
احساس سرانگشتان ف نياز ف کسي را جفستن

در زمان و مکان
به مهرباني:
«ــ من هم اين‌جا هستم!»

پچپچه‌ئي که غلتاغلت تکرار مي‌شود
تا دوردست‌هاي لامکاني.

کشف سحابي‌ي مرموز هم‌داستاني
در تلنگر زودگذر ف شهابي انساني

Samirra
09-21-2005, 05:09 PM
حجم قيرين ف نه‌درکجائي،
نادَرکجائي و بي‌درزماني.

و آن‌گاه
احساس سرانگشتان ف نياز ف کسي را جفستن

در زمان و مکان
به مهرباني:
«ــ من هم اين‌جا هستم!»

پچپچه‌ئي که غلتاغلت تکرار مي‌شود
تا دوردست‌هاي لامکاني.

کشف سحابي‌ي مرموز هم‌داستاني
در تلنگر زودگذر ف شهابي انساني

Samirra
09-21-2005, 05:10 PM
من تمامي‌ مرده‌گان بودم:
مرده‌ي پرنده‌گاني که مي‌خوانند
و خاموش‌اند،
مرده‌ي زيباترين جانوران
بر خاک و در آب،
مرده‌ي آدميان
از بد و خوب.

من آن‌جا بودم
در گذشته
بي‌سرود.
با من رازي نبود
نه تبسمي
نه حسرتي.

به‌مهر
مرا
بي‌گاه
در خواب ديدي

و با تو
بيدار شدم

Samirra
09-21-2005, 05:10 PM
به تو دست مي‌سايم و جهان را در مي‌يابم،
به تو مي‌انديشم
و زمان را لمس مي‌کنم
معلق و بي‌انتها
عريان.

مي‌وزم، مي‌بارم، مي‌تابم.
آسمان‌ام
ستاره‌گان و زمين،
و گندم عطرآگيني که دانه مي‌بندد
رقصان
در جان سبز خويش.

از تو عبور مي‌کنم
چنان که تندري از شب.

مي‌درخشم
و فرو مي‌ريزم

Samirra
09-21-2005, 05:11 PM
یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، کوچه به کوچه
باغ انگوری ، باغ آلوچه
دره به دره ، صحرا به صحرا
اونجا که شبا ، پشتف بیشه ها
یه پری میاد ، ترسون و لرزون
پاشو می ذاره ، تو آبف چشمه
شونه می کنه ، موی پریشون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، تهف اون دره
اونجا که شبا ، یکه و تنها
تک درخت بید ، شاد و پرامید
می کنه به ناز ، دستشو دراز
که یه ستاره ، بچکه مثف
یه چیکه بارون ، به جای میوه ش
نوکف یه شاخه ش ، بشه آویزون

یه شب مهتاب ، ماه میاد تو خواب
منو می بره ، از توی زندون
مثف شب پره ، با خودش بیرون
می بره اونجا ، که شبف سیا
تا دم سحر ، شهیدای شهر
با فانوسف خون ، جار می کشن
تو خیابونا ، سر میدونا :
عمو یادگار ، مردف کینه دار
مستی یا هشیار ؟ خوابی یا بیدار ؟
مستیم و هشیار ، شهیدای شهر
خوابیم و بیدار ، شهیدای شهر
آخرش یه شب ، ماه میاد بیرون
از سر اون کوه ، بالای دره
روی این میدون ، رد میشه خندون

Samirra
09-21-2005, 05:12 PM
وطن کجاست که آواز آشناي تو
چنين دور مي‌نمايد؟
اميد کجاست

تا خود
جهان
به قرار
بازآيد؟

هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادي مقدر نيست!

معشوق در ذره‌ذره‌ي جان توست
که باور داشته‌اي،
و رستاخيز
در چشم‌انداز هميشه‌ي تو
به کار است.


در زيج جست‌وجو
ايستاده‌ي ابدي باش
تا سفر بي‌انجام ستاره‌گان بر تو گذر کند،

که زمين
از اين‌گونه حقارت بار نمي‌مانْد
اگر آدمي
به هنگام
ديده‌ي حيرت مي‌گشود

زيستن
و ولايت والاي انسان بر خاک را
نماز بردن;
زيستن
و معجزه کردن;

ورنه
ميلاد ف تو جز خاطره‌ي دردي بي‌هوده چيست
هم از آن دست که مرگ‌ات،
هم از آن دست که عبور قطار عقيم اَستران تو
از فاصله‌ي کويري‌ي ميلاد و مرگ‌ات؟
معجزه کن معجزه کن

که معجزه
تنها
دست‌کار توست
اگر دادگر باشي;

که در اين گستره
گرگان‌اند
مشتاق بردريدن ف بي‌دادگرانه‌ي آن
که دريدن نمي‌تواند.

و دادگري
معجزه‌ي نهائي‌ست.

و کاش در اين جهان
مرده‌گان را
روزي ويژه بود،
تا چون از برابر اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دست‌مالي برابر بيني نگيريم:

اين پفرآزار
گند جهان نيست
تعفن بي‌داد است.

و حضور گران‌بهاي ما
هر يک
چهره در چهره‌ي جهان

(اين آيينه‌ئي که از بود خود آگاه نيست
مگر آن دَم که در او درنگرند)

تو يا من،
آدمي‌ئي
انساني
هر که خواهد گو باش
تنها
آگاه از دست‌کار عظيم نگاه خويش

تا جهان
از اين دست
بي‌رنگ و غم‌انگيز نماند
تا جهان
از اين دست
پلشت و نفرت‌خيز نماند.

يکي
از دريچه‌ي ممنوع خانه
بر آن تلّف خشک خاک نظر کن:

آه، اگر اميد مي‌داشتي
آن خشک‌سار
کنون اين‌گونه
از باغ و بهار
بي‌برگ نبود
و آن‌جا که سکوت به ماتم نشسته
مرغي مي‌خوانْد.

نه
نوميدْمردم را
معادي مقدّر نيست.
چاووشي‌ي اميدانگيز توست
بي‌گمان
که اين قافله را به وطن مي‌رساند

Samirra
09-21-2005, 05:13 PM
آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
خنياگر غمگيني‌ست
که آوازش را از دست داده است.

اي کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار کاکلي‌ي شاد
در چشمان توست
هزار قناري‌ي خاموش
در گلوي من.

عشق را
اي کاش زبان سخن بود

آن که مي‌گويد دوست‌ات مي‌دارم
دل اندفه‌گين فشبي‌ست
که مهتاب‌اش را مي‌جويد.

اي کاش عشق را
زبان سخن بود

هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره‌ي گريان
در تمناي من.

عشق را
اي کاش زبان سخن بود.



بيتوته‌ي کوتاهي‌ست جهان
در فاصله‌ي گناه و دوزخ
خورشيد
هم‌چون دشنامي برمي‌آيد
و روز
شرم‌ساري جبران‌ناپذيري‌ست.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

درخت،
جهل معصيت‌بار نياکان است
و نسيم
وسوسه‌ئي‌ست نابه‌کار.
مهتاب پائيزي
کفري‌ست که جهان را مي‌آلايد.

چيزي بگوي
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
چيزي بگوي

هر دريچه‌ي ف نغز
بر چشم‌انداز عقوبتي مي‌گشايد.

عشق
رطوبت چندش‌انگيز پلشتي‌ست
و آسمان
سرپناهي
تا به خاک بنشيني و
بر سرنوشت خويش
گريه ساز کني.

آه
پيش از آن که در اشک غرقه شوم چيزي بگوي،
هر چه باشد

چشمه‌ها
از تابوت مي‌جوشند
و سوگ‌واران ژوليده آب‌ْروي جهان‌اند.
عصمت به آينه مفروش
که فاجران نيازمندتران‌اند.

خامفش منشين
خدا را
پيش از آن که در اشک غرقه شوم
از عشق
چيزي بگوي

Samirra
09-21-2005, 05:13 PM
دهانت را مي‌بويند
مبادا که گفته باشي دوستت مي‌دارم.
دلت را مي‌بويند

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و عشق را
کنار تيرک راه‌بند
تازيانه مي‌زنند.

عشق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

در اين بن‌بست کج‌وپيچ سرما
آتش را
به سوخت‌بار سرود و شعر
فروزان مي‌دارند.
به انديشيدن خطر مکن.

روزگار غريبي‌ست، نازنين

آن که بر در مي‌کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است.

نور را در پستوي خانه نهان بايد کرد

آنک قصابان‌اند
بر گذرگاه‌ها مستقر
با کفنده و ساتوري خون‌آلود

روزگار غريبي‌ست، نازنين

و تبسم را بر لب‌ها جراحي مي‌کنند
و ترانه را بر دهان.

شوق را در پستوي خانه نهان بايد کرد

کباب قناري
بر آتش سوسن و ياس

روزگار غريبي‌ست، نازنين

ابليس پيروزْمست
سور عزاي ما را بر سفره نشسته است.

خدا را در پستوي خانه نهان بايد

Samirra
09-21-2005, 05:21 PM
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرم‌سار ترانه‌هاي بي‌هنگام خويش.

و کوچه‌ها
بي‌زمزمه ماند و صداي پا.

سربازان
شکسته گذشتند،
خسته بر اسبان تشريح،
و لَتّه‌هاي بي‌رنگ ف غروري
نگون‌سار
بر نيزه‌هاي شان.

تو را چه سود
فخر به فلک بَر فروختن

هنگامي که
هر غبار راه ف لعنت‌شده نفرين‌ات مي‌کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با ياس‌ها
به داس سخن گفته‌اي.

آن‌جا که قدم برنهاده باشي
گياه از رستن تن مي‌زند
چرا که تو
تقواي خاک و آب را
هرگز
باور نداشتي.

فغان! که سرگذشت ما
سرود بي‌اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه‌ي روسبيان
بازمي‌آمدند.

باش تا نفرين دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سياه‌پوش
ــ داغ‌داران زيباترين فرزندان آفتاب و باد ــ

هنوز از سجاده‌ها
سر برنگرفته‌اند!

Samirra
09-21-2005, 05:23 PM
http://www.iransong.com/images/singers/shamloo-madayeh_bi_saleh.jpg


پس آن‌گاه زمين به سخن درآمد
و آدمي، خسته و تنها و انديش‌ناک بر سر ف سنگي نشسته بود پشيمان از
کردوکار خويش
و زمين ف به سخن درآمده با او چنين مي‌گفت:
ــ به تو نان دادم من، و علف به گوسفندان و به گاوان ف تو، و برگ‌هاي ف
نازک ف تَرَّه که قاتق ف نان کني.
انسان گفت: ــ مي‌دانم.
پس زمين گفت: ــ به هر گونه صدا من با تو به سخن درآمدم: با نسيم و
باد، و با جوشيدن ف چشمه‌ها از سنگ، و با ريزش ف آب‌شاران; و با
فروغلتيدن ف بهمنان از کوه آن‌گاه که سخت بي‌خبرت مي‌يافتم، و
به کوس ف تفندر و ترقه‌ي ف توفان.
انسان گفت: ــ مي‌دانم مي‌دانم، اما چه‌گونه مي‌توانستم راز ف پيام ف تو را
دريابم؟
پس زمين با او، با انسان، چنين گفت:
ــ نه خود اين سهل بود، که پيام‌گزاران نيز اندک نبودند.
تو مي‌دانستي که من‌ات به پرستنده‌گي عاشق‌ام. نيز نه به گونه‌ي ف
عاشقي بخت‌يار، که زرخريده‌وار کنيزککي براي ف تو بودم به رايف
خويش. که تو را چندان دوست مي‌داشتم که چون دست بر من
مي‌گشودي تن و جان‌ام به هزار نغمه‌ي ف خوش جواب‌گوي ف تو
مي‌شد. هم‌چون نوعروسي در رخت ف زفاف، که ناله‌هاي ف
تن‌آزردگي‌اش به ترانه‌ي ف کشف و کام‌ياري بدل شود يا چنگي
که هر زخمه را به زير و بَمي دل‌پذير ديگرگونه جوابي گويد. ــ
آي، چه عروسي، که هر بار سربه‌مفهر با بستر ف تو درآمد! (چنين
مي‌گفت زمين.) در کدامين باديه چاهي کردي که به آبي گوارا
کامياب‌ات نکردم؟ کجا به دستان ف خشونت‌باري که انتظار ف
سوزان ف نوازش ف حاصل‌خيزش با من است گاوآهن در من
نهادي که خرمني پفربار پاداش ندادم؟
انسان ديگرباره گفت: ــ راز ف پيام‌ات را اما چه‌گونه مي‌توانستم دريابم؟
ــ مي‌دانستي که من‌ات عاشقانه دوست مي‌دارم (زمين به پاسخ ف او
چنين گفت). مي‌دانستي. و تو را من پيغام کردم از پس ف پيغام به
هزار آوا، که دل از آسمان بردار که وحي از خاک مي‌رسد.
پيغام‌ات کردم از پس ف پيغام که مقام ف تو جاي‌گاه ف بنده‌گان نيست،
که در اين گستره شهرياري تو; و آن‌چه تو را به شهرياري
برداشت نه عنايت ف آسمان که مهر ف زمين است. ــ آه که مرا در آن
مرتبت ف خاک‌ساري‌ي ف عاشقانه، بر گستره‌ي ف نامتناهي‌ي ف کيهان
خوش سلطنتي بود، که سرسبز و آباد از قدرت‌هاي ف جادوئي‌ي ف
تو بودم از آن پيش که تو پادشاه ف جان ف من به خربنده‌گي
دست‌هابر سينه و پيشاني به خاک برنهي و مرا چنين زار به
خواري درافکني.
انسان، انديش‌ناک و خسته و شرم‌سار، از ژرفاهاي ف درد ناله‌ئي کرد. و
زمين، هم ازآن‌گونه در سخن بود:
ــ به‌تمامي از آن ف تو بودم و تسليم ف تو، چون چارديواري‌ي ف خانه‌ي ف
کوچکي.
تو را عشق ف من آن‌مايه توانائي داد که بر همه سَر شوي. دريغا، پنداري
گناهف من همه آن بود که زير ف پاي ف تو بودم!
تا از خون ف من پرورده شوي به دردمندي دندان بر جگر فشردم
هم‌چون مادري که درد ف مکيده شدن را تا نوزاده‌ي ف دامن ف خود را
از عصاره‌ي ف جان ف خويش نوشاکي دهد.
تو را آموختم من که به جفست‌وجوي ف سنگ ف آهن و روي، سينه‌ي ف
عاشق‌ام را بردري. و اين همه از براي ف آن بود تا تو را در نوازش ف
پفرخشونتي که از دستان‌ات چشم داشتم افزاري به دست داده
باشم. اما تو روي از من برتافتي، که آهن و مس را از سنگ‌پاره
کفشنده‌تر يافتي که هابيل را در خون کشيده بود. و خاک را از
قربانيان ف بدکنشي‌هاي ف خويش بارور کردي.
آه، زمين ف تنهامانده! زمين ف رهاشده با تنهائي‌ي ف خويش!
انسان زير ف لب گفت: ــ تقدير چنين بود. مگر آسمان قرباني‌ئي
مي‌خواست.
ــ نه، که مرا گورستاني مي‌خواهد! (چنين گفت زمين).
و تو بي‌احساس ف عميق ف سرشکسته‌گي چه‌گونه از «تقدير» سخن
مي‌گوئي که جز بهانه‌ي ف تسليم ف بي‌همتان نيست؟
آن افسون‌کار به تو مي‌آموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دريغا که
اگر عشق به کار مي‌بود هرگز ستمي در وجود نمي‌آمد تا به عدالتي
نابه‌کارانه از آن‌دست نيازي پديد افتد. ــ آن‌گاه چشمان ف تو را بر
بسته شمشيري در کف‌ات مي‌گذارد، هم از آهني که من به تو
دادم تا تيغه‌ي ف گاوآهن کني!
اينک گورستاني که آسمان از عدالت ساخته است!
دريغا ويران ف بي‌حاصلي که من‌ام!
شب و باران در ويرانه‌ها به گفت‌وگو بودند که باد دررسيد،
ميانه‌به‌هم‌زن و پفرهياهو.
ديري نگذشت که خلاف در ايشان افتاد و غوغا بالا گرفت بر سراسر ف
خاک، و به خاموش‌باش‌هاي ف پفرغريو ف تفندر حرمت نگذاشتند.
زمين گفت: ــ اکنون به دوراهه‌ي ف تفريق رسيده‌ايم.
تو را جز زردروئي کشيدن از بي‌حاصلي‌ي ف خويش گزير نيست; پس
اکنون که به تقدير ف فريب‌کار گردن نهاده‌اي مردانه باش!
اما مرا که ويران ف توام هنوز در اين مدار ف سرد کار به پايان نرسيده است:
هم‌چون زني عاشق که به بستر ف معشوق ف ازدست‌رفته‌ي ف خويش
مي‌خزد تا بوي ف او را دريابد، سال‌همه‌سال به مقام ف نخستين
بازمي‌آيم با اشک‌هاي ف خاطره.
ياد ف بهاران بر من فرود مي‌آيد بي‌آن که از شخمي تازه بار برگرفته باشم
و گسترش ف ريشه‌ئي را در بطن ف خود احساس کنم; و ابرها با
خس و خاري که در آغوش‌ام خواهند نهاد، با اشک‌هاي ف عقيم ف
خويش به تسلاي‌ام خواهند کوشيد.
جان ف مرا اما تسلائي مقدر نيست:
به غياب ف دردناک ف تو سلطان ف شکسته‌ي ف کهکشان‌ها خواهم انديشيد که
به افسون ف پليدي از پاي درآمدي;
و ردّف انگشتان‌ات را
بر تن ف نوميد ف خويش
در خاطره‌ئي گريان
جفست‌وجو
خواهم کرد.

Samirra
09-21-2005, 05:24 PM
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خويشتن به جنگ برخاسته‌باشم.
هرچند جنگی از اين فرساينده‌تر نيست،
که پيش از آن که باره برانگيزی
آگاهی
که سايه‌ی عظيم کرکسی گشوده‌بال
بر سراسر ميدان گذشته‌است:
تقدير از تو گدازی خون‌آلوده در خاک کرده‌است


و تو را
از شکست و مرگ
گزير
نيست.


من بامدادم
شهروندی با اندام و هوشی متوسط.
نسب‌ام با يک حلقه به آواره‌گان کابل می‌پيوندد.
نام کوچک‌ام عربی‌ست
نام قبيله‌يی‌ام ترکی
کنيت‌ام پارسی.
نام قبيله‌يی‌ام شرمسار تاريخ است
و نام کوچک‌ام را دوست‌نمی‌دارم
( تنها هنگامی که توام آوازمی‌دهی
اين نام زيباترين کلام جهان است
و آن صدا غمناک‌ترين آواز استمداد).



در شب سنگين برفی بی‌امان
بدين رباط فرودآمدم
هم از نخست پيرانه خسته.


در خانه‌يی دل‌گير انتظار مرا می‌کشيدند
کنار سقاخانه‌ی آينه
نزديک خانقاه درويشان
( بدين سبب است شايد
که سايه‌ی ابليس را
هم از اول
همواره در کمين خود يافته‌ام).



در پنج ساله‌گی
هنوز از ضربه‌ی ناباور ميلاد خويش پريشان بودم
و با شقشقه‌ی لوک مست و حضور ارواحی‌ی خزنده‌گان زهرآگين برمی‌باليدم
بی ريشه
بر خاکی شور
در برهوتی دورافتاده‌تر از خاطره‌ی غبارآلود آخرين رشته‌ی نخل‌هابرحاشيه‌ی آخرين خشک‌رود.


در پنج‌ساله‌گی
باديه بر کف
در ريگ‌زار عريان به دنبال نقش سراب می‌دويدم
پيشاپيش خواهرم که هنوز
با جذبه‌ی کهربايی‌ی مرد
بيگانه بود.


نخستين بار که در برابر چشمان‌ام هابيل مغموم از خويشتن تازيانه‌خورد شش‌ساله بودم.
و تشريفات
سخت درخور بود:
صف سربازان بود با آرايش خاموش پياده‌گان سرد شطرنج،
و شکوه پرچم رنگين‌رقص
و داردار شيپور و رپ‌رپه‌ی فرصت‌سوز طبل
تا هابيل از شنيدن زاری‌ی خويش زردرويی نبرد.


بامدادم من
خسته از باخويش‌جنگيدن
خسته‌ی سقاخانه وخانقاه و سراب
خسته‌ی کوير و تازيانه و تحميل
خسته‌ی خجلت‌ازخودبردن هابيل.


ديری است تا دم‌برنياورده‌ام اما اکنون
هنگام آن است که از جگر فريادی‌برآرم
که سرانجام اينک شيطان که بر من دست‌می‌گشايد.


صف پياده‌گان سرد آراسته‌است
و پرچم
با هيبت رنگين
برافراشته.
تشريفات در ذروه‌ی کمال است و بی‌نقصی
راست درخور انسانی که برآن‌اند
تا هم‌چون فتيله‌ی پردود شمعی بی‌بها
به مقراض‌اش بچينند.


در برابر صف سردم واداشته‌اند
و دهان‌بند زردوز آماده‌است
بر سينی‌ی حلبی
کنار دسته‌يی ريحان و پيازی مشت‌کوب.


آنک نشمه‌ی نايب که پيش‌می‌آيد عريان
با خال پرکرشمه‌ی انگ وطن بر شرم‌گاه‌اش


وينک رپ‌رپه‌ی طبل:
تشريفات آغازمی‌شود.
هنگام آن است که تمامت نفرت‌ام را به نعره‌يی بی‌پايان تف‌کنم.
من بامداد نخستين و آخرين‌ام
هابيل‌ام من
بر سکوی تحقير
شرف کيهان‌ام من
تازيانه‌خورده‌ی خويش
که آتش سياه اندوه‌ام
دوزخ را
از بضاعت ناچيزش شرمسار می‌کند.


۲

در بيمارستانی که بستر من در آن به جزيره‌يی در بی‌کرانه‌گی می‌ماند
گيج و حيرت‌زده به هر سويی چشم‌می‌گردانم:


اين بيمارستان از آن خنازيريان نيست.
سلاطونيان و زنان پرستارش لازم و ملزوم عشرتی بی‌نشاط‌اند.
جذاميان آزادانه می‌خرامند، با پلک‌های نيم‌جويده
و دو قلب در کيسه‌ی فتق
و چرکابه‌يی از شاش و خاکشی در رگ
با جاروهای پر بر سرنيزه‌ها
به گردگيری‌ی ويرانه.


راهروها با احساس سهم‌گين حضور سايه‌يی هيولا که فرمان سکوت می‌دهد
محور خواب‌گاه‌هايی‌ست با حلقه‌های آهن در ديوارهای سنگ
و تازيانه و شمشير بر ديوار.


اسهاليان
شرم را در باغچه‌های پرگل به‌قناره‌می‌کشند
و قلب عافيت در اتاق عمل می‌تپد
در تشتک خلاب و پنبه
ميان خرناسه‌ی کفتارها زير ميز جراح.


اين‌جا قلب سالم را زالو تجويزمی‌کنند
تا سرخوش و شاد هم‌چون قناری‌ی مستی
به شيرين‌ترين ترانه‌ی جان‌ات نغمه‌سردهی تا آستان مرگ
که می‌دانی
امنيت
بلال شيردانه‌يی‌ست
که در قفس به نصيب می‌رسد،


تا استوار پاسدارخانه برگ امان در کف‌ات نهد
و قوتی‌ی مسکن‌ها را در جيب روپوش‌ات:
ــيکی صبح يکی شب، با عشق!



اکنون شب خسته از پناه شمشادها می‌گذرد
و در آشپزخانه
هم‌اکنون
دستيار جراح
برای صبحانه‌ی سرپزشک
شاعری گردن‌کش را عريان‌می‌کند
(کسی را اعتراضی هست؟)
و در نعش‌کشی که به گورستان می‌رود
مرده‌گان رسمی هنوز تقلايی‌دارند
ونبض‌ها و زبان‌ها را هنوز
از تب خشم کوبش و آتشی هست.


عريان بر ميز عمل چاربندم
اما بايد نعره‌يی برکشم:
شرف کيهان‌ام آخر


هابيل‌ام من
و در کدوکاسه‌ی جمجمه‌ام
چاشت سرپزشک را نواله‌يی هست.


به غريوی تلخ
نواله را به کام‌اش زهر افعی خواهم‌کرد،
بامدادم آخر
طليعه‌ی آفتاب‌ام.

Samirra
09-21-2005, 05:25 PM
مرد ف مصلوب
ديگر بار به خود آمد.
درد
موجاموج از جريحه‌ي ف دست و پاي‌اش به درون‌اش مي‌دويد
در حفره‌ي ف يخ‌زده‌ي ف قلب‌اش
در تصادمي عظيم
منفجر مي‌شد
و آذرخش ف چشمک‌زن ف گفدازه‌ي ف ملتهب‌اش
ژرفاهاي ف دور از دست‌رس ف درک ف او از لامتناهي‌ي ف حيات‌اش را
روشن مي‌کرد.
ديگربار ناليد:
«ــ پدر، اي مهر ف بي‌دريغ،
چنان که خود بدين رسالت‌ام برگزيدي چنين تنهاي‌ام به
خود وانهاده‌اي؟
مرا تاقت ف اين درد نيست
آزادم کن آزادم کن، آزادم کن اي پدر!»
و درد ف عفريان
تفندروار
در کهکشان ف سنگين ف تن‌اش
از آفاق تا آفاق
به نعره درآمد:
«ــ بي‌هوده مگوي!
دست من است آن
که سلطنت ف مقدرت را
بر خاک
تثبيت
مي‌کند.
جاودانه‌گي‌ست اين
که به جسم ف شکننده‌ي ف تو مي‌خَلَد
تا نام‌ات اَبَدفالاباد
افسون ف جادوئي‌ي ف نسخ بر فسخ ف اعتبار ف زمين شود.
به جز اين‌ات راهي نيست:
به درد ف جاودانه شدن تاب آر اي لحظه‌ي ف ناچيز!»
و در آن دم در بازار ف اورشليم
به راسته‌ي ف ريس‌بافان پيچيد مرد ف سرگشته.
لبان ف تاريک‌اش بر هم فشرده بود و
چشمان ف تلخ‌اش از نگاه تهي:
پنداري به اعماق ف تاريک ف درون ف خويش مي‌نگريست.
در جان ف خود تنها بود
پنداري
تنها
در جان ف خود
به تنهائي‌ي ف خويش مي‌گريست.
مرد ف مصلوب
ديگربار
به خود آمد.
جسم‌اش سنگين‌تر از سنگيناي ف زمين
بر مفسمار ف جراحات ف زنده‌ي ف دستان‌اش آويخته بود:
«ــ سَبفک‌ام سبک‌سارم کن اي پدر!
به گذار ف از اين گذرگاه ف درد
ياري‌ام کن ياري‌ام کن ياري‌ام کن!»
و جاودانه‌گي
رنجيده خاطر و خوار
در کهکشان ف بي‌مرز ف درد ف او
به شکايت
سر به کوه و اقيانوس کوفت نعره‌کشان
که: «ــ ياوه منال!
تو را در خود مي‌گفوارم من تا من شوي.
جاودانه شدن را به درد ف جويده‌شدن تاب آر!»
و در آن هنگام
برابر ف دکه‌ي ف ريس‌فروش ف يهودي
تاريک ايستاده بود مرد ف تلخ، انبانچه‌ي ف سي‌پاره‌ي ف نقره در مفشت‌اش.
حلقه‌ي ف ريسمان ف از سبد بر داشته را مقاومت آزمود
و انبانچه‌ي ف نفرت را
به دامن ف مرد ف يهودي پرتاب کرد.
مرد ف مصلوب
از لفجّفه‌ي ف سياه ف بي‌خويشي برآمد ديگربار:
«ــ به ابديت مي‌پيوندم.
من آبستن ف جاودانه‌گي‌ام، جاودانه‌گي آبستن ف من.
فرزند و مادر ف تواَمان‌ام من،
اَب و افبن‌ام
مرا با شکوه ف تسبيح و تعظيم از خاطر مي‌گذرانند
و چون خواهند نام‌ام به زبان آرند
زانوي ف خاک‌ساري بر خاک مي‌گذارند:
El Cristo Rey! »
«Viva, Viva el Cristo Rey!
و درد
در جان ف سايه
به تبسمي عميق شکوفيد.
مرد ف تلخ که بر شاخه‌ي ف خشک ف انجيربفني وحشي نشسته بود سري
جنباند و با خود گفت:
«ــ چنين است آري.
مي‌بايست از لحظه
از آستانه‌ي ف زمان
بگذرد
و به قلم‌رو ف جاودانه‌گي قدم بگذارد.
زايش ف دردناکي‌ست اما از آن گزير نيست.
بار ف ايمان و وظيفه شانه مي‌شکند، مردانه باش!»
حلقه‌ي ف تسليم را گردن نهاد و خود را
در فضا رها کرد.
با تبسمي.
سايه‌ي ف مصلوب در دل گفت:
«ــ جسمي خفرد و خونين
در رواق ف بلند ف سلطنت ف ابدي...
اينک، من‌ام اين!
شاه ف شاهان!
حفکم ف جاودانه‌ي ف فسخ‌ام بر نسخ ف اعتبار ف زمين!»
درد و جاودانه‌گي به هم در نگريستند پيروزشاد
و دست در دست ف يک‌ديگر نهادند
و شبح ف مصلوب در تلخاي ف سرد ف دل‌اش انديشيد:
«ــ اما به نزديک ف خويش چه‌ام من؟
ابديت ف شرم‌ساري و سرافکنده‌گي!
روشنائي‌ي ف مشکوک ف من از فروغ ف آن مرد ف
اسخريوتي‌ست که دمي پيش
به سقوط ف در فضاي ف سياه ف بي‌انتهاي ف ملعنت گردن نهاد.
انساني برتر از آفريده‌گان ف خويش
برتر از اَب و افبن و روحف‌القدس.
پيش از آن‌که جسم‌اش را فديه‌ي ف من و خداوند ف پدر کند
فروتنانه به فروشدن تن‌درداد
تا کَفّفه‌ي ف خدائي‌ي ف ما چنين بلند برآيد.
نور ف ابديت ف من
سربه‌زير
در سايه‌سار ف گردن‌فراز ف شهامت ف او گام بر خواهد
داشت!»
با آهي تلخ
کوتاه و تلخ
سر ف خارآذين ف شبح بر سينه شکست و
«مسيحيت»
برآمد.
درد
کام‌ياب و سير
شتابان گذشت و
جاودانه‌گي
درمانده و حيران
سر به زير افکند.
زمين بر خود بلرزيد
توفان به عصيان زنجير برگسيخت
و خورشيد
از شرم‌ساري
چهره در دامن ف تاريک ف کسوف نهان کرد.
زير ف خاک‌پفشته‌ي ف خاموش
سوگ‌واران به زانو درآمدند
و جاودانه‌گي
سربند ف سياه‌اش را بر ايشان گسترد.

Samirra
09-21-2005, 05:25 PM
کجا بود آن جهان
که کنون به خاطره‌ام راه بربسته‌است؟ــ
آتش‌بازی‌ی بی‌دريغ شادی و سرشاری
در نه‌توهای بی‌روزن آن فقر صادق.
قصری از آن دست پرنگار و بآيين
که تنها
سرپناهکی بود و
بوريايی و
بس.


کجا شد آن تنعم بی‌اسباب و خواسته؟


کی گذشت و کجا
آن وقعه‌ی ناباور
که نان‌پاره‌ی ما برده‌گان گردن‌کش را
نان‌خورشی نبود
چرا که لئامت هر وعده‌ی گمج
بی‌نيازی‌ی هفته‌يی بود
که گاه به ماهی می‌کشيد و
گاه
دزدانه
از مرزهای خاطره
می‌گريخت،
و ما را
حضور ما
کفايت بود؟


دودی که از اجاق کلبه برنمی‌آمد
نه نشانه‌ی خاموشی‌ی ديگ‌دان
که تاراندن شورچشمان را
کلکی بود
پنداری.


تن از سرمستی‌ی جان تغذيه‌می‌کرد
چنان که پروانه از تراوت گل.


و ما دو
دست در انبان جادويی شاه‌سليمان
بی‌تاب‌ترين گرسنه‌گان را
در خوان‌چه‌های رنگين‌کمان
ضيافت‌می‌کرديم.





هنوز آسمان از انعکاس هلهله‌ی ستا يش ما
(که بی‌ادعاتر کسان‌ايم)
سنگين است.


اين آتش‌بازی‌ی بی‌دريغ
چراغان حرمت کيست؟


ليکن خدای را
با من بگوی کجا شد آن قصر پرنگار ب‌آيين
که کنون
مرا
زندان زنده‌بيزاری‌ست
و هر صبح و شام‌ام
در ويرانه‌های‌اش
به رگبار نفرت می‌بندند.





کجايی تو؟
که‌ام من؟
و جغرافيای ما
کجاست؟

Samirra
09-21-2005, 05:26 PM
دل‌ام کپک زده آه
که سطری بنويسم از تنگی‌ی دل
هم‌چون مهتاب‌زده‌يی از قبيله‌ی آرش برچکاد صخره‌يی
زه جان کشيده تا بن گوش
به رها کردن فرياد آخرين.


کاش دل‌تنگی نيز نام کوچکی می‌داشت
تا به جان‌اش می‌خواندی:
نام کوچکی
تا به مهر آوازش‌می‌دادی،


هم‌چون مرگ
که نام کوچک زندگی‌ست
و بر سکوب وداع‌اش به‌زبان‌می‌آوری
هنگامی که قطاربان
آخرين سوت‌اش را بدمد
و فانوس سبز
به تکان درآيد:
نامی به کوتاهی‌ی آهی
که در غوغای آهنگين غلتيدن سنگين پولاد بر پولاد
به لب‌جنبه‌يی بدل‌می‌شود:
به کلامی گفته و ناشنيده‌انگاشته
يا ناگفته‌يی شنيده‌پنداشته.


سطری
شطری
شعری
نجوايی يا فريادی گلودر
که به گوشی برسد يا نرسد


و مخاطبی بشنود يا نشنود
و کسی دريابد يا نه که «چرا فرياد؟»
يا «با چه مايه از نياز؟»
و کسی دريابد يا نه که «مفهومی بود اين يا مصداقی؟
صوت‌واژه‌يی بود اين در آستانه‌ی زايشی يا فرسايشی؟
ناله‌ی مرگی بود اين يا ميلادی؟
فرمان رحيل قبيله‌مردی بود اين يا نامردی؟
خانی که به وادی‌ی برکت راه‌می‌نمايد
يا خائنی که به کج‌راهه‌ی نامرادی می‌کشاند؟»


و چه برجای می‌ماند آن‌گاه
که پيکان فرياد
از چله
رها شود؟ــ:


نيازی ارضا شده؟
پرتابه‌يی به در ازخويش
يا زخمی ديگر به آماج خويشتن؟


و بگو با من بگو با من:
که می‌شنود
و تازه
چه تفسيرمی‌کند؟


۲

غريوی رعدآسا
از اعماق نهان‌گاه تاقت‌زده‌گی:
غريو شوريده‌حال‌گونه‌يی گريخته از خويش
از برج‌واره‌ی بامی بی‌حفاظ...


غريوی
بی‌هيچ مفهوم آشکار در گمان
بی‌هيچ معادلی در قاموسی، بی‌هيچ اشارتی به مصداقی.
به يکی «نه»
غريوکش شوريده‌حال را غربت‌گيرتر می‌کنی
به يکی «آری» اما
ــچون با غرور هم‌زبانی در او نظرکنی‌ــ
خود به پژواک غريوی رهاتر از او بدل‌می‌شوی:


به شيهه‌واره‌ی دردی بی‌مرزتر از غريو شوريده‌سر به‌بام و باروگريخته‌ــ:
و بيگار دلتنگی را
به مشغله‌ی جنون‌اش
ميخ‌کوب می‌کنی.

Samirra
09-21-2005, 05:27 PM
پرتوي كه مي تابد از كجاست ؟
يكي نگاه كن
در كجاي كهكشان مي سوزد اين چراغ ستاره تا ژرفاي
پنهان ظلمات را به اعتراف بنشاند :
انفجار خورشيد آخرين
به نمايش اعماق غياب
در ابعاد دلهره .
آن
ماه نيست
دريچه ي تجربه است
تا يقين كني كه در فراسوي اين جهاز شكسته سكان
نيز
آنچه مي شنويد ساز كج كوك سكوت است .

تا
يقين كني .

تنها
ماييم
ـ من و تو ـ
نظارگان خاموش اين خلا’
دل افسردگان پا در جاي
حيران دريچه هاي انجماد هم سفران .

دستادست ايستاده ايم
حيران ايم اما از ظلمات سرد جهان وحشت نمي كنيم
نه
وحشت نمي كنيم .

تو را من در تابش فروتن اين چراغ مي بينم . آنجا كه
تويي ،
مرا تو در ظلمت كده ي ويران سراي من درمي يابي
اين جا كه من ام .

Samirra
09-21-2005, 05:27 PM
ای‌کاش آب بودم
گر می‌شد آن باشی که خود می‌خواهی.ــ
آدمی بودن
حسرتا!
مشکلی‌ست در مرز ناممکن. نمی‌بينی؟


ای‌کاش آب بودم‌ــبه خود می‌گويم‌ــ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را (ــ تا به زخم تبر بر خاک