PDA

View Full Version : هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)


nemesis
03-26-2005, 08:03 AM
هوشنگ ابتهاج در سال 1306 در شهر رشت زاده شد http://www.avayeazad.com/images/ebtehaj_small.jpg
دوره آموزش دبستاني را در همين شهر و آموزش دبيرستاني را در تهران پايان رساند
وي مدتي را به عنوان مدير كل شركت دولتي سيمان تهران به كار اشتغال داشت از سال 1350 تا 1356 نيز برنامه گلهاي تازه و گلچين هفته راديو ايران را سرپرستي مي كرد
او در دوران دبيرستان اولين دفتر شعر خود را به نام نخستين نغمه ها منتشر كرد
وي با سرودن شعر هاي عاشقانه آغاز كرد اما با كتاب شبگير خود كه حاصل سالهاي پر تب و تاب پيش از 1332 است به شعر اجتماعي روي آورد


نيلوفر

اي كدامين شب
يك نفس بگشاي
جنگل انبوه مژگان سياهت را
تا بلغزد بر بلور بركه شچشم كبود تو
پيكر مهتابگون دختري كز دور
با نگاه خويش مي جويد
بوسه شيرين روزي آفتابي را
از نوازشهاي گرم دستهاي من
دختري نيلوفرين شبرنگ مهتابي
مي تپد بي تاب در خواب هوسناك اميد خويش
پاي تا سر يك هوس آغوش
و تنش لغزان و خواهشبار مي جويد
چون مه پيچان به روي درههاي خواب آلود سپيده دم
بسترم را
تا بلغزد از طلب سرشار
همچو موج بوسه مهتاب
روي گندمزار
تا بنوشد در نوازشهاي گرم دستهاي من
شبنم يك عشق وحشي را
اي كدامين شب يك نفس بگشاي مژگان سياهت را

nemesis
03-26-2005, 08:04 AM
پشت اين كوه بلند
لب درياي كبود
دختري بود كه من
سخت مي خواستمش
و تو گويي كه گالي
آفريده شده بود
كه منش دوست بدارم پر شور
و مرا دوست يدارد شيرين ...
و شما مي دانيد
آه اي اختركان خاموش
كه چه خوشدل بوديم
من و او مست شكر خواب اميد
و چه خوشبختي پاك
در نگاه من و او مي خنديد ...
وينك اي دختركان غماز
گر نه لاليد و نه گنگ
بگشاييد زبان
و بگوييد كه از اين بهتان چون شد اين چشمه غبار آلوده
و ميان من و او اينك اين درشت بزرگ اينك اين راه دراز
اينك اين كوه باند ...

nemesis
03-26-2005, 08:05 AM
ز چشمي كه چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوي من آيد نگاهي ز دور
نگاهي كه با جان من آشناست
تو گويي كه بر پشت برق نگاه
نشانيده امواج شوق و اميد
كه باز اين دل مرده جاني گرفت
سرآفيمه گرديد و در خون تپيد
نگاهي سبك بال تر از نسيم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاكستر عشق من
شراري كه گرم است و روشن هنوز
يكي نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشيان
تو گويي نهفته ست در آن دو چشم
نواهاي خاموش سرگشتگان
ز چشمي كه نتوانم آن را شناخت
به سويم فرستاده آيد نگاه
تو گويي كه آن نغمه موسيقي ست
كه خاموش مانده ست از ديرگاه
از آن دور اين يار بيگانه كيست ؟
كه دزديده در روي من بنگرد
چو مهتاب پاييز غمگين و سرد
كه بر روي زرد چمن بنگرد
به سوي من آيد نگاهي ز دور
ز چشمي كه چون چشمه آرزوست
قدم مي نهم پيش انديشناك
خدايا چه مي بينم ؟ اين چشم اوست

nemesis
03-26-2005, 08:06 AM
ديدم و مي آمد از مقابل من دوش
خنده تلخي نهاده بر لب پر نوش
غم زده چون ماهتاب آخر پاييز
دوخته برروي من نگاه غم انگيز
من به خيال گذشته بسته دل و هوش
ماه درخشنده بود و دريا آرام
ساحل مرداب در خموشي و ابهام
شب ز طرب مي شكفت چون گل رويا
عكس رخ مه در آبگينه دريا
چون رخ ساقي كه واژگون شده در جام
او به بر مننشسته عابد ومعبود
دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
زورق ما مي گذشت بر سر مرداب
چهره او زير سايه روشن مهتاب
لذت اندوه بود و مستي غم بود
سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
زمزمه مي كرد و زلفش از نفس باد
بر لب من مي گذشت نرم و هوس خيز
چون مي شيرين بهبوسه هاي دل انگيز
هوش مرا مي ربود و سمتي مي داد
مست طرب بود و چون شكوفه سيراب
بر رخ من خنده مي زد آن گل شاداب
خنده او جلوه اميد و صفا بود
راحت جان بود عشق بود وفا بود
لذت غم مي نشست در دل بي تاب
ديدم و مي آمد از مقابل من دوش
خنده تلخي نهاده بر لب پر نوش
آه كز آن خنده آشكار شكفتم
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
غم زده چون ماهتاب آخر پاييز
دوخته بر روي من نگاه غم انگيز
ديگر در خنده اش اميد و صفا نيست
راحت جان نيست عشق نيست وفا نيست
ديگر اين خنده نيست نغز و دلاويز
مي نگرم در خيال و مي شنوم باز
مي رود و مي دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم

nemesis
03-26-2005, 08:07 AM
مي خواهمت سرود بت بذله گوي من
روي لبش شكفت گل آرزوي من
خنديد آسمان و فروريخت آفتاب
در ديه اميدم باران روشني
جوشيد اشك شادي ازين پرتو افكني
بخشيد تازگي به گل گلشن شباب
مي خواهمت شنفتم و پنداشتم كه اوست
پنداشتم كه مژده آن صبح روشن است
پنداشتم كه نغمه گم گشته من است
پنداشتم كه شاهد گمنام آرزوست
خواب فريب باز ز لالايي اميد
در چشم آزمايش من آشيانه ساخت
ناي اميد باز نواي هوس نواخت
باز بز براي بوسه دل خواهشم تپيد
مي خواهمت شنفتم و دنبال اين سرود
رفتم به آسمان فروزنده خيال
ديدم چو بازگشتم ازين ره شكسته بال
اين نغمه آه نغمه ساز فريب بود
مي خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعله فريب دم دلنشين خويش
تا نوكم اميد شكيب آفرين خويش
آري تو هم بگو كه درين حسرتم هنوز
پايان اين فسانه ناگفته تو را
نيرنگ اين شكوفه نشكفته تو را
مي دانم و هنوز ز افسون آرزو
در دامن سراب فريبننده اميد
در جست و جوي مستي اين جام ناپديد
مي خواهم از تو بشنوم اي دلربا بگو

khanoomi
03-26-2005, 10:46 AM
بانگ دريا

سينه بايد گشاده چون دريا
تا كند نغمه اي چو دريا ساز
نفسي طاقت آزموده چو موج
كه رود صد ره برآيد باز
تن طوفان كش شكيبنده
كه نفرسايد از نشيب و فراز
بانگ دريادلان چنين خيزد
كار هر سينه نيست اين آواز

khanoomi
03-26-2005, 10:47 AM
خيال دلكش پرواز در طراوت ابر
به خواب مي ماند
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند
پرنده در قفس خويش
به رنگ و روغن تصوير باغ مي نگرد
پرنده مي داند
كه باد بي نفس است
و باغ تصويري ست
پرنده در قفس خويش
خواب مي بيند

nemesis
03-27-2005, 05:30 AM
بسترم
صدف خالي يك تنهايي است
و تو چون مرواريد
گردن آويز كسان دگري ...

nemesis
03-27-2005, 05:31 AM
باز واشد ز چشمه نوشي
همچو باران زلال ناز و نگاه
باز در جام جان من سرداد
همچو مهتاب باده اي دلخواه
بازم از دست مي برد نگهي
نگهي چون شراب مستي بخش
چه نگاهي كه همچو بوي گلاب
مي شود در مشام جانم پخش
آه مي نوشمت چو شيره گل
چيستي ؟ اي نگاه نازآلود
تو گلابي گلاب شهد آگين
تو شرابي شراب گل پالود
چه شرابي كز آن پياله چشم
همچو لغزاب ساغر لبريز
مي چكد خوش به كام تشنه من
آتش افروز و آرزو انگيز
آه پيمانه اي دگر كه هنوز
مي گدازد ز تشنگي جگرم
چه شرابي تو ؟ وه چه شورانگيز
سركشيدم تو را و تشنه ترم

nemesis
03-27-2005, 05:31 AM
بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
وز لهيب آرزويي روشن و خوش تاب
شعله مي افراشت
وينك از خاكستري پوشيده
كز وي جز خموشي چشم نتوان داشت
مي چكد اشك نگاهم تلخ
مي چكد اشك نگاهم نيز در آن جام زهرآگين
كز شرنگ بوسه لبريز است
وز فسوني تازه مي خواند مرا هر دم كه
بازآ اين چه پرهيز است
وز نهيب گور سرد چشم او
كاندر آن هر گونه اميدي فرو مرده ست
پاي واپس مي نهم
بي نياز بوسه اي پرشور
كز فريبي تازه مي رقصد در آن لبخند
بي نياز از خنده اي دلبند
كز فسوني تازه مي جوشد در آن آواز
مي چكد اشك نگاهم باز
بر سر گوري كه روزي بود آتشگاه عشق من
وينك از خاكستر اندوه پوشيده ست
در ميان اين خموش آباد بي حاصل
در سكوت چيره اين شام بي فرجام
مي چكد اشك نگاهم بر مزار دل
مي سرايد قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمي كاندر دلم زد چنگ
وز پلاس هستي ام بگسيخت تار و پود
مي رود مي گويمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاييز ملال انگيز
مي گذارم بر مزار آرزوهايم گلي ويران
يادگار آن اميد گم شده آن عشق يادآويز

nemesis
03-27-2005, 05:33 AM
خبر كوتاه بود
اعدامشان كنيد
خروش دخترك برخاست
لبش لرزيد
دو چشم خسته اش از اشك پر شد
گريه را سر داد
و من با كوششي پر درد اشكم را نهان كردم
چرا اعدامشان كردند ؟
مي پرسد ز من با چشم اشك آلود
عزيزم دخترم
آنجا شگفت انگيز دنيايي ست
دروغ و دشمني فرمانروايي مي كند آنجا
طلا : اين كيمياي خون انسان ها
خدايي مي كند آنجا
شگفت انگيز دنيايي كه همچون قرنهاي دور
هنوز از ننگ آزار سياهان دامن آلوده ست
در آنجا حق و انسان و حرفهايي پوچ و بيهوده ست
در آنجا رهزني آدمكش خونريزي آزاد است
و دست و پاي آزادي ست در زنجير
عزيزم دخترم
آنان
براي دشمني با من
براي دشمني با تو
براي دشمني با راستي
اعدام شان كردند
و هنگامي كه ياران
با سرود زندگي بر لب
به سوي مرگ مي رفتند
اميدي آشنا مي زد چو گل در چشم شان لبخند
به شوق زندگي آواز مي خواندند
و تاپايان ره راه روشن خود با وفا ماندند
عزيزم
پاك كن از چهره اشكت را ز جا برخيز
تو در من زنده اي من در تو ما هرگز نمي ميريم
من و تو با هزاران دگر
اين راه را دنبال مي گيريم
از آن ماست پيروزي
از آن ماست فردا با همه شادي و بهروزي
عزيزم
كار دنيا رو به آبادي ست
و هر لاله كه از خون شهيدان مي دمد امروز
نويد روز آزادي ست

nemesis
03-27-2005, 06:14 AM
گفتمش
شيرين ترين آواز چيست ؟
چشم غمكينش به رويم خيره ماند
قطره قطره اشكش از مژگان چكيد
لرزه افتادش به گيسوي بلند
زير لب غمناك خواند
ناله زنجيرها بر دست من
گفتمش
آنگه كه از هم بگسلند
خنده تلخي به لب آورد و گفت
آرزويي دلكش است اما دريغ
بخت شورم ره برين اميد بست
و آن طلايي زورق خورشيد را
صخره هاي ساحل مغرب شكست
من به خود لرزيدن از دردي كه تلخ
در دل من با دل او مي گريست
گفتمش
بنگر در اين درياي كور
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
سر به سوي آسمان برداشت گفت
چشم هر اختر چراغ زورقي ست
ليكن اين شب نيز دريا يي ست ژرف
اي دريغا ش يروان !‌ كز نيمه راه
مي كشد افسون شب در خواب شان
گفتمش
فانوس ماه
مي دهد از چشم بيداري نشان
گفت
اما در شبي اين گونه گنگ
هيچ آوايي نمي آيد به گوش
گفتمش
اما دل من مي تپد
گوش كن اينك صداي پاي دوست
گفت
اي افسوس در اين دام مرگ
باز صيد تازه اي را مي برند
اين صداي پاي اوست
گريه اي افتاد در من بي امان
در ميان اشك ها پرسيدمش
خوش ترين لبخند چيست ؟
شعله اي در چشم تاركش شكفت
جوش خونن در گونهاش آتش فشاند
گفت
لبخندي كه عشق سربلند
وقت مردن بر لب مردان نشاند
من ز جا برخاستم
بوسيدمش

SeLeNa
03-28-2005, 03:06 AM
نگاهش كردم و دلتنگ شد گل
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل
سحرگه در چمن خوشرنگ شد گل
به دل گفتم كه نازست اين، مينديش

khanoomi
03-28-2005, 07:46 AM
من به باغ گل سرخ

در گشودند به باغ گل سرخ
و من دل شده را
به سراپرده رنگين تماشا بردند
من به باغ گل سرخ
با زبان بلبل خواندم
در سماع شب سروستان دست افشاندم
در پريخانه پر نقش هزار آينه اش
خويشتن را به هزاران سيما ديدم
با لب آينه خنديدم
من به باغ گل سرخ
همره قافله رنگ و نگار
به سفر رفتم
از خاك به گل
رقص رنگين شكفتن را
در چشمه نور
مژده دادم به بهار
من به باغ گل سرخ
زير آن ساقه تر
عطر را زمزمه كردم تا صبح
من به باغ گل سرخ
درتمام شب سرد
روشنايي را خواندم با آب
و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

khanoomi
03-28-2005, 07:47 AM
مرجان

سنگي است زير آب
در گود شب گرفته درياي نيلگون
تنها نشسته در تك آن گور سهمناك
خاموش مانده در دل آن سردي و سكون
او با سكوت خويش
از ياد رفته اي ست در آن دخمه سياه
هرگز بر او نتافته خورشيد نيم روز
هرگز بر او نتافته مهتاب شامگاه
بسيار شب كه ناله برآورد و كس نبود
كان ناله بشنود
بسيار شب كه اشك برافشاند و ياوه گشت
در گود آن كبود
سنگي است زير آب ولي آن شكسته سنگ
زنده ست مي تپد به اميدي در آن نهفت
دل بود اگر بهس ينه دلدار مي نشست
گل بود اگر به سايه خورشيد مي شكفت

SeLeNa
03-28-2005, 07:57 AM
مرگ ديگر :

مرگ در هر حالتي تلخ است
اما من
دوستتر دارم كه چون از ره در آيد مرگ
درشبي آرام چون شمعي شوم خاموش
ليك مرگ ديگري هم هست
دردناك اما شگرف و سركش و مغرور
مرگ مردان مرگ در ميدان
با تپيدن هاي طبل و شيون شيپور
با صفير تير و برق تشنه شمشير
غرقه در خون پيكري افتاده در زير سم اسبان
وه چه شيرين است
رنج بردن
پافشردن
در ره يك ‌آرزو مردانه مردن
وندر اميد بزرگ خويش
با سرود زندگي بر لب
جان سپردن
آه اگر بايد
زندگاني را به خون خويش رنگ آرزو بخشيد
و به خون خويش نقش صورت دلخواه زد بر پرده اميد
من به جان و دل پذيرا ميشوم اين مرگ خونين را

SeLeNa
03-28-2005, 07:58 AM
سرگذشت :

بازباران است و شب چون جنگلي انبوه
از زمين آهسته مي رويد
با نواهايي به هم پيچيده زير ريزش باران
با خود او را زير لب نجواست
سرگذشتي تلخ مي گويد
كوچه تاريك است
بانگ پايي مي شود نزديك
شاخه اي بر پنجره انگشت مي سايد
اشك باران مي چكد بر شيشه تاريك
من نشسته پيش آتش در اجاقم هيمه مي سوزد
دخترم يلدا
خفته در گهواره مي جنباندش مادر
شب گران بار است و باران همچنان يكريز مي بارد
سايه باريك اندام زني افتاده بر ديوار
بچه اش را مي فشارد در بغل نوميد
در دلش انگار چيزي را
مي كنند از ريشه خون آلود
لحظه اي مي ايستد خم مي شود آهسته با ترديد
رعد مي غرد
سيل مي بارد
آخرين انديشه مادر
چه خواهي شد ؟
آسمان گويي ز چشم او فرو مي بارد اين باران
باز باران است و شب چون جنگلي انبوه
بر زمين گسترده هر سو شاخ و برگش را
با صداهايي به هم پيچيده دارد زير لب نجوا
من نشسته تنگ دل پيش اجاق سرد
دخترم يلدا
خفته در گهواره اش آرام

samin
03-28-2005, 12:08 PM
عمري به سردويدم درجستوجوي يار،جزدسترس به وصال ويم آرزونبود.
دادم دراين هوس دل ديوانه رابه باد، اين جستوجونبود.
........................
..................
...........
بيچاره من که ازپس اين جستوجوهنوز، مي پرسدازمن اين دل شيدا که:
<<يارکو؟.... بنماکجاست او>> :-/

Hamseda
04-06-2005, 10:40 PM
قصه ی درد

رفتم و زحمت بیگانگی از کوی تو بردم
آشنای تو دلم بود و به دست تو سپردم
اشک دامان مرا گیرد و در پای من افتد
که دل خون شده را هم ز چه همرا نبردم
شرمم از آینه ی روی تو می آید اگر نه
آتش آه به دل هست نگویی که فسردم
تو چو پروانه ام آتش بزن ای شمع و بسوزان
من بی دل نتوانم که به گرد تو نگردم
می برندت دگران دست به دست ای گل رعنا
حیف من بلبل خوشن خوان که همه خار تو خوردم
تو غزالم نشدی رام که شعر خوشت آرم
غزلم قصه ی دردست که پرورده ی دردم
خون من ریخت به افسونگری و قاتل جان شد
سایه آن را طبیب دل بیمار شمردم
@};-

Hamseda
04-06-2005, 10:44 PM
مرغ پرده

هنوز چشم مرادم رخ تو سیر ندیده
هوا گرفتی و رفتی ز گف چو مرغ پریده
تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم
که این فرشته برای من از بهشت رسیده
بیا که چشم و چراغم تو بودی از همه عالم
خدای را به کجا رفتی از فروغ دو دیده
هزار بار گذشتی به ناز و هیچ نگفتی
که چونی ای به سر راه انتظار کشیده
چه خواهی از سر من ای سیاهی شب هجران
شپید کردی چشمم در انتظار سپیده
به دست کوته من دامن تو کی رسد ای گل
که پای خسته ی من عمری از پی تو دویده
ترانه ی غزل دلکشم مگر نشنفتی
که رام من نشدی اخر ای غزال رمیده
خموش سایه که شعر تو را دگر نپسندم
که دوش گوش دلم شعر شهریار شنیده.
@};-

Hamseda
04-06-2005, 10:49 PM
همیشه بهار

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی
چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی
به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم
برو که کام از دور اسمان بستانی
گذاشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم
به کام من که نماندی به کام خویش بمانی
بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش
که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی
تو را چه غم که سری پایمال عشق تو گردد
که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی
چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی
چگونه پیر پسندی مرا که بخت جوانی
کنون غبار غمم برفشان ز چهره که فردا
چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی
چه سالها که به پای تو شاخ گل بنشستم
که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی
تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم
کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی
به پای عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم
هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی
چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم
چو دیدمت که چو گل سر سودنم چو شاهد مهتاب
ولی تو سایه برانی ز خود که سرو روانی.
@};-

Hamseda
04-06-2005, 10:53 PM
ازلی

چو شب به راه تو ماندم که ماه من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان پریشان سر گذشت شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مراد دل بی قرار من باشی
تو را به آینه داران چه التفات بود
چنین که شیفته ی حن خویشتن باشی
دلم ز نازکی خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دشکن باشی
وصال آن لب شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت، هر چند
به حسن یوسف و تدبیر تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل ز خامی ست
چو شمع سوخته آن به که بی سخن باشی.
@};-

molla
06-13-2005, 08:37 AM
امروز نه اغاز و نه انجام جهان است دي بس غم وشادي که پس پرده نهان است باشد که يکي هم به نشاني بنشيند بس تير که در چله اين کهنه کمان است

Tabassom
12-08-2005, 07:42 PM
احساس.............!!

بسترم

صدف خالي يك تنهايي است

و تو چون مرواريد

گردن آويز كسان ديگري ...

Tabassom
12-08-2005, 07:45 PM
من خودم این شعرشو خیلی دوست دارم!!!!!!:X


http://www.iranmania.com/poetry/poetry_images/geryehshab.gif

Tabassom
12-16-2005, 04:14 PM
پرواز خاكستر



به جز باد سحرگاهي كه شد دمساز خاكستر

به پاي شعله رقصيدند وخوش دامن كشان رفتند

تو پنداري هزاران ني در آتش كرده انداين جا

سمندرها در آتش ديدي و چون باد بگذشتي

هنوز اين كنده را روياي رنگين بهاران است

من و پروانه را ديگر به شرح وقصه حاجت نيست

چه بس افسانه هاي آتشينم هست و خاموشم

كه هر دم مي گشايد پرده اي از راز خاكستر

كسي زان جمع جمع دست افشان نشددمساز خاكستر

چه خوش پر سوز مينالد زهي آواز خاكستر

كنون در تسخير عشق بين پرواز خاكستر

خيال گل نرفت از طبع آتشباز خاكستر

حديث هستي ما بشنو از ايجاز خاكستر

كه بانگي بر نيايد از دهان باز خاكستر

Hamseda
12-22-2006, 09:37 PM
بسترم
صدف خالی یک تنهایی ست.
و تو چون مروارید
گردن آویز کسان دگری ...

Hamseda
12-22-2006, 09:39 PM
دیر است، گالیا!
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه ی شوریدگی مخواه!
دیر است، گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ ... آه
این هم حکایتی ست.
اما، در این زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. ...
دیر است، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان.
هنگامه ی رهایی لب ها و دست هاست
عصیان زندگی ست.

Sheidajoooooon
12-24-2006, 08:21 AM
به نظرم خیلی حیفه که اینجا این شعرو کامل نداشته باشیم

کاروان

دیراست گالیا
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه
دیر است گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو ؟ آه
این هم حکایتی است
اما درین زمانه که درمانده هر کسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
شاد و شکفته در شب جشن تولدت
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک
امشب هزار دختر هم سال تو ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت روی خاک
زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشت های شان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انان گرفته رنگ
در تار و پود هر خط و خالش هزار رنج
در آب و رنگ هر گل و برگش هزار ننگ
اینجا به خک خفته هزار آرزوی پک
اینجا به باد رفته هزار آتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان
دیر است گالیا
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان
هنگامه رهایی لبها ودست هاست
عصیان زندگی ست
در روی من مخند
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد
بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق
بر من حرام باد تپش های قلب شاد
یاران من به بند
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا
در گوش من فسانه دلداگی مخوان
کنون ز من ترانه شوریدگی مخواه
زود است گالیا ! نرسیده ست کاروان
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هرچه دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران هم نبرد
رنگ نشاط و خنده گم گشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من

Mohsen1650
12-24-2006, 09:56 PM
من با کمند سرکش و جادویی شراب.

تا مرز پرستاره ی اندیشه های اندیشه های ژرف . رفته ام.

اکنون شراب هم . جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد.

AteNa
05-03-2007, 10:22 AM
عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
وز خویش می ربود
از دور می فریفت دل تشنه مرا
چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
بنما کجاست او

AteNa
05-03-2007, 10:22 AM
صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
می گشاید مژه و می شکند مستی خواب
آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
آتش انگیخته در سینه افسرده آب
آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو
آتشین نیزه برآورده سر از سینه کوه
صبح می اید ازین آتش جوشنده به تاب
باغ می گیرد ازین شعله گل گونه شکوه
آه دیری ست که من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به اندیشه خویش
مانده در بسترم و هر نفس از تیشه فکر
می زنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش
چیست اندیشه من ؟ عشق خیالی آشوبی
که به بازویم گرفته ست به بیداری و خواب
می نماید به من شیفته دل رخ به فریب
می رباید ز تن خسته من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خیالی که ز دور
چهر برتافته در اینه خاطر من
همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ
دور از دست تمنای من و در بر من
می کنم جامه به تن می دوم از خانه برون
می روم در پی او با دل دیوانه خویش
پی آن گم شده می گردم و می ایم باز
خسته و کوفته از گردش روزانه خویش
خواب می اید و در چشم نمی یابد راه
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد
آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال
چشم ها دوخته بر بستر من سحرآمیز
خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی سیاه
آه از خویش تهی می شوم آرام آرام
می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه
بانگ برمی زنم از شوق که : آنا آنا
ناگهان می پرم از خواب گشاده آغوش
می شود باز دو دست من و می افتد سست
هیچ کس نیست به جز شب که سیاه است و خموش

AteNa
05-03-2007, 10:23 AM
ز چشمی که چون چشمه آرزو
پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من اید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
سرایمه گردید و در خون تپید
نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
به سویم فرستاده اید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
که دزدیده در روی من بنگرد
چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من اید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشنک
خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست

Hamseda
05-03-2007, 04:07 PM
چه غریب ماندی ای دل! نه غمیف نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین زکار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فروخلید خاری
سحرم کشیده خنجر که: چرا شبت نکفشته ست
تو بکفش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سربرآرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیگر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری...

Fattima
05-04-2007, 01:03 PM
امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی معروف به «ه.الف سایه» و متخلص به سایه (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87&action=edit) شاعر غزلسرای ایرانی

او در سال ۱۳۰۶ در رشت (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D8%B4%D8%AA) متولد شد و پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. هوشنگ ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالیا (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%DA%AF%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7&action=edit) شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. و بعد هم که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد در شعری سرود: "دیریست، گالیا! / هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. / هرچیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. / هنگامه رهایی لبها و دستهاست / عصیان زندگی است." (شعر «کاروان») (http://www.geocities.com/kabuli.geo/saya.htm)
او در آغاز از شاگردان و پیروان نیما (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7) بود، اما به راه دیگر رفت و غزل سرود. وی را در غزلسرایی بعد از حافظ (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8) بهترین غزلسرا می‌‌دانند.
سایه در سال 1325 مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، كه شامل اشعاری به شیوهٔ كهن است، منتشر كرد. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه می‌توان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار می‌رود.
سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخ‌گوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید می‌آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.
غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه می‌گوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوش‌تركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی كنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»
اشعار نو او نیز دارای درون‌مایه‌ای تازه و ابتكاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درون‌مایهٔ ابتكاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده است.
وی علاوه بر شاعری موسیقی‌شناس (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB% 8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3&action=edit)ی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی (http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C_%D8%A7%DB%8C% D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C) است و مدتی مسئول برنامه گل‌ها (http://fa.wikipedia.org/w/index.php?title=%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9% 87_%DA%AF%D9%84%E2%80%8C%D9%87%D8%A7&action=edit) در رادیوی ایران بود و تعدادی از غزل‌های او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده است.
هم اکنون در آلمان زندگی می‌کند. برخی از معروف‌ترین غزل‌های او با ابیات زیر آغاز شده اند:
- ای عشق همه بهانه از توست/من خامشم این ترانه از توست
- مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا/همدم او گشتم و او برد به خورشید مرا
- در این سرای بی کسی، کسی به در نمی‌زند/ به دشت پرملال غم پرنده پر نمی‌زند
- نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
در شعر پس از نیما در حوزه ی غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در ان زمان حضور داشته اند انجام داده اند که در این بین نام هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ ممحمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می خورد.که دراین بین پل « سایه » ( اشاره به استاد ابتهاج ) به عنوان رابط بین زل کهن با غزل امروز محسوب می شود

Tabassom
06-30-2007, 05:33 PM
صبوحی

برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید
آنگاه
خورشید در تمام وجودش طلوع کرد ...

..Kavir..
06-30-2007, 05:57 PM
حسرت پرواز

چند یاد چمن و حسرت پرواز کنم
بشکنم این قفس و بال و پری باز کنم
بس بهار آمد و پروانه و گل مست شدند
من هنوز آرزوی فرصت پرواز کنم
خار حسرت زندم زخمه به تار دل ریش
چون هوای گل و مرغان هم آواز کنم
بلبلم ، لیک چو گل عهد ببندد با زاغ
من دگر با چه دلی لب به سخن باز کنم
سرم ای ماه به دامان نوازش بکذار
تا در آغوش تو سوز غزلی ساز کنم
به نوایم برسان زان لب شیرین که چو نی
شکوه های شب هجران تو آغاز کنم
با دم عیسوی ام گر بنوازی چون نای
از دل مرده بر آرم دم و اعجاز کنم
بوسه می خواستم از آنمه و خوش می خندید
که نیازت بدهم آخر اگر ناز کنم
سایه خون شد دلم از بس که نشستم خاموش
خیز تا قصه ی آن سرو سرافراز کنم

..Kavir..
06-30-2007, 05:58 PM
صبح آرزو

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
به آغوش تو از بستر گریزم
گشایم در به رویت شادمانه
رخت بوسم ، به پایت گل بریزم

..Kavir..
06-30-2007, 05:59 PM
می خواهم از تو بشنوم

می خواهمت سرود بت ِ بذله گوی من
روی لبش شکفت گل ِ آرزوی من
خندید آسمان و فرو ریخت آفتاب
در دیده ی امیدم باران ِ روشنی
جوشید اشک ِ شادی ازین پرتوافکنی
بخشید تازگی به گل ِ گلشن ِ شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده ی آن صبح ِ روشن است
پنداشتم که نغمه ی گم گشته ی من است
پنداشتم که شاهد ِ گمنام آرزوست !
خواب ِ فریب باز ز لالایی امید
در چشم ِ آزمایش ِ من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز از برای بوسه دل ِ خواهشم تپید
می خواهمت شنفتم و دنبال ی این سرود
رفتم به آسمان ِ فروزنده ی خیال
دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه ، آه ! نغمه ی ساز ِ فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
در شعله ی فریب ِ دم دلنشین خویش
تا نو کنم امید ِ شکیب آفرین ِ خویش
آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ی ناگفته ی تو را
نیرنگ این شکوفه ی نشکفته ی تو را
می دانم و هنوز ز افسون ِ آرزو
در دامن ِ سراب ِ فریبنده ی امید
در جست و جوی مستی ِ این جام ناپدید
می خواهم از تو بشنوم ، ای دلربا ، بگو

Tabassom
06-30-2007, 09:33 PM
درس وفا



ای آتش افسرده ی افروختنی
ای گنج هدر گشته ی اندوختنی
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی

MOSAFER KOCHOLO
06-30-2007, 09:41 PM
هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

Tabassom
06-30-2007, 09:46 PM
شاید


در بگشایید

عود بسوزید
پرده به یکسو زنید از رخ مهتاب
شاید
این از غبار راه رسیده
آن سفری همنشین گم شده باشد

..Kavir..
07-01-2007, 09:54 AM
خواب و خیال

نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

..Kavir..
07-01-2007, 09:55 AM
آزادی

ای شادی !
آزادی !
ای شادی ِ آزادی !
روزی که تو بازآیی
با این دل ِ غم پرورد
من با تو چه خواهم کرد ؟
غم هامان سنگین است
دل هامان خونین است
از سر تا پامان خون می بارد
ما سر تا پا زخمی
ما سر تا پا خونین
ما سر تا پا دردیم
ما این دل ِ عاشق را
در راه ِ تو آماج ِ بلا کردیم
وقتی که زبان از لب می ترسید
وقتی که قلم از کاغذ شک داشت
حتی ، حتی حافظه از وحشت ِ در خواب سخن گفتن می آشفت
ما نام ِ تو را در دل
چون نقشی بر یاقوت
می کندیم
وقتی که در آن کوچه ی تاریکی
شب از پی ِ شب می رفت
و هول سکوتش را
بر پنجره ی بسته فرو می ریخت
ما بانگ ِ تو را با فوران ِ خون
چون سنگی در مرداب
بر بام و در افکندیم
وقتی که فریب ِ دیو
در رخت ِ سلیمانی
انگشتر رایک جا با انگشتان می برد
ما رمز ِ تو را چون اسم ِ اعظم
در قول و غزل قافیه می بستیم
از می از گل از صبح
از آینه از پرواز
از سیمرغ از خورشید
می گفتیم
از روشنی از خوبی
از دانایی از عشق
از ایمان از امید
می گفتیم
آن مرغ که در ابر سفر می کرد
آن بذر که در خاک چمن می شد
آن نور که در آینه می رقصید
در خلوت ِ دل با ما نجوا داشت
با هر نفسی مژده ی دیدار ِ تو می آورد
در مدرسه در بازار
در مسجد در میدان
در زندان در زنجیر
ما نام ِ تو را زمزمه می کردیم
آزادی!
آزادی !
آزادی !
آن شب ه، آن شب ها ، آن شب ها
آن شب های ظلمت ِ وحشت زا
آن شب های کابوس
آن ش های بیداد
آن شب های ایمان
آن شب های فریاد
آن شب های طاقت و بیداری
در کوچه تو را جُستیم
بر بام تو را خواندیم
آزادی !
آزادی !
آزادی !
می گفتم :
روزی که تو بازآیی
من قلب ِ جوانم را
چون پرچم ِ پیروزی
بر خواهم داشت
وین بیرق ِ خونین را
بر بام ِ بلند ِ تو
خواهم افراشت
می گفتم :
روزی که تو باز آیی
این خون ِ شکوفان را
چون دسته گل ِ سرخی
در پای تو خواهم ریخت
وین حلقه ی بازو را
در گردن ِ مغرورت
خواهم آویخت
ای آزادی !
بنگر !
آزادی !
این فرش که در پای تو گسترده ست
از خون است
این حلقه ی گل خون است
گل خون است ...
ای آزادی !
از ره ِ خون می آیی
اما
می آیی و من در دل می لرزم :
این چیست که در دست ِ تو پنهان است ؟
این چیست که در پای تو پیچیده ست ؟
ای آزادی !
آیا
با زنجیر
می آیی ؟ ...

AteNa
07-03-2007, 09:20 AM
عمری ست تا از جان و دل ، ای جان و دل می خوانمت
تو نیز خواهان منی ، می دانمت ، می دانمت
گفتی اگر دانی مرا ایی و بستانی مرا
ای هیچکاه نکجا ! گو کی ، کجا بستانمت
آواز خاموشی ، از آن در پرده ی گوشی نهان
بی منت گوش و دهان در جان جان می خوانمت
منشین خمش ای جانخوش این سکنی ها را بکش
گر تن به آتش می دهی چون شعله می رقصانمت
ای خنده ی نیلوفری در گریه ام می آوری
بر گریه می خندی و من در گریه می خندانمت
ای زاده ی پندار من پوشیده از دیدار من
چو کودک ناداشته گهواره می جنبانمت
ای من تو بی من کیستی چون سایه بی من نیستی
همراه من می ایستی همپای خود می رانمت

AteNa
07-03-2007, 09:20 AM
نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
پرده ی خلوت اینغمکده بالا زد و رفت
کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت
درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت
خرمن سوخته ی ما به چه کارش می خورد
که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت
رفت و از گریه ی توفانی ام اندیشه نکرد
چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت
بود ایا که ز دیوانه ی خود یاد کند
آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت
سایه آن چشم سیه با تو چه می گفت که دوش
عقل فریاد برآورد و به صحرا زد و رفت

AteNa
07-03-2007, 09:21 AM
آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود بع تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

Tabassom
11-28-2007, 12:52 PM
سنگ



نگاهش كردم و دلتنگ شد گل
سحرگه در چمن خوشرنگ شد گل
چو دستي پيش بردم، سنگ شد گل
به دل گفتم كه نازست اين، مينديش

MaryaM
12-14-2007, 06:20 PM
تنهايي
سپهر تيره دامان زرافشاند
چه شبها رفت و آغوشم تهي ماند

سپيده سر زد و مرغ سحر خواند
شبي گفتي به آغوش تو آيم

MaryaM
12-14-2007, 06:22 PM
فلق

اي صبح، اي بشارت فرياد!
امشب، خروس را
در آستان آمدنت سر بريده اند!

MOSAFER KOCHOLO
02-19-2008, 08:03 PM
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارت نظر نامه رسان من و توست
گوش کن ، با لب خاموش سخن می گوییم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

Tabassom
03-19-2008, 09:59 PM
بسترم
صدف ِ خالی ِ یک تنهایی ست
و تو چون مروارید
گردن آویز ِ کسان ِ دگری

MOSAFER KOCHOLO
04-10-2008, 10:52 PM
هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

shorideh
07-10-2008, 07:33 PM
درس وفا

ای آتش افسرده ی افروختنی !
ای گنج هدر گته ی اندوختنی !
ما عشق و وفا را ز تو آموخته ایم
ای زندگی و مرگ تو آموختنی !

shorideh
11-10-2008, 07:43 PM
ارغوان
ارغوان ! شاخه ی هم خون ِ جدامانده ی من
آسمان ِ تو چه رنگ است امروز ؟
آفتابی ست هوا ؟
یا گرفته ست هنوز ؟
من در این گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
آه ، این سخت ِ سیاه
آن چنان نزدیک است
که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پروازِ نگه
در همین یک قدمی می ماند
کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز ِ شبِ ظلمانی ست
نفسم می گیرد
که هوا هم اینجا زندانی ست
هر چه با من اینجاست
رنگ ِ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه ی چشمی هم
بر فراموشی ِ این دخمه نینداخته است
اندرین گوشه ی خاموش ِ فراموش شده
کز دم ِ سردش هر شمعی خاموش شده
یاد ِرنگینی در خاطر ِ من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل ِ من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان !
این چه رازی ست که هر بار بهار
با عزای دل ِ ما می آید
که زمین هر سال از خون ِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگر سوختگان
داغ برداغ می افزاید
ارغوان ، پنجه ی خونین ِ زمین !
دامن ِ صبح بگیر
وز سواران ِ خرامنده ی خورشید بپرس
کی بر این دره ی غم می گذرند
ارغوان ، خوشه ی خون !
بامدادان که کبوترها
بر لب ِ پنجره ی باز ِ سحر غلغله می آغازند
جان ِ گل رنگ ِ مرا
بر سر ِ دست بگیر
به تماشاگه ِ پرواز ببر
آه ، بشتاب که همپروازان
نگران ِ غم ِ همپروازند
ارغوان ، بیرق ِ گلگون ِ بهار !
تو برافراشته باش
شعر ِ خونبار ِ منی
یاد ِ رنگین ِ رفیقانم را
بر زبان داشته باش
تو بخوان نغمه ی ناخوانده ی من
ارغوان ، شاخه ی همخون ِ جدامانده ی من !