View Full Version : رهی معیری
Hamseda
03-18-2005, 03:37 PM
رهی معیری در سال ۱۲۸۸ هجری شمسی در شهر تهران در خانواده مذهبی دیده به جهان گشود. رهی اولین شعر رسمی خود را در سن هفده سالگی سرود و بدین مناسبت وارد عرصه شعر ادب شد و در محضر بسیاری از استاید شاگردی کرد. و در سال ۱۳۴۷ پس از ابتلا به بیماری سرطان معده در یکی از بیمارستان های شهر لندن در سن ۵۸ سالگی به دیار باقی شتافت.
ساقی بده پیمانه ای، زآن می که بی خویشم کند
ب حسن شور انگیز تو، عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد
بر مسکنت، شاهی دهد، سلطان درویشم کند
شوزد مرا سازد مرا، در آتش اندازد مرا
و ز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را، دور از بد انیشم کند
از همین جا عید رو به همه تبریک میگم آرزومند آرزوهای شما در پناه حق باشید.... پری:)
Samira
03-19-2005, 03:52 PM
عزم وداع كرد جواني بروستاي
در تيره شامي از بر خورشيد طلعتي
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل درياي ظلمتي
زن گفت با جوان كه از اين ابر فتنه زاي
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتي
در اين شب سيه كه فرو مرده شمع ماه
اي مه چراغ كلبه من باش ساعتي
ليكن جوان ز جنبش طوفان نداشت باك
دريادلان ز وج ندارند دهشتي
برخاست تا برون بنهد جوان استوار ديد
افراخت قامتي كه عيان شد قيامتي
بر چهر يار دوخت به حسرت دو چشم خويش
چون مفلس گرسنه بخوان ضيافتي
با يك نگاه كرد بيان شرح اشتياق
بي آنكه از بان بكشد بار منتي
چون گوهري كه غلطد بر صفحه اي ز سيم
غلطان به سيمگون رخ وي اشك حسرتي
ز آن قطره سرشك فروماند پاي مرد
بكسر ز دست رفت گرش بود طاقتي
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتي ميان آتش و آب است نسبتي
اين طرفه بين كه سيل خروشان در او نداشت
چندان اثر كه قطره اشك محبتي
Milad
03-19-2005, 04:26 PM
نسيم عشق ز كوي هوس نميآيد
چرا كه بوي گل از خار و خس نميآيد
ز نارسايي فرياد آتشين فرياد
كه سوخت سينه و فريادرس نميآيد
به رهگذارطلب آبروي خويشتن مريز
كه همچو اشك روان باز پس نميآيد
ز آفشنايي مردم رميده ام رهي
كه بوي مردمي از هيچ كس نميآيد
Hamseda
03-20-2005, 09:18 PM
نداند رسم یاری، بیوفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد، دلازاری که من دارم
وگر دل را به صد خواری، رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید، دل زاری که من دارم
به خاک من نیفتد سایه ی سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا، گهی دستی زنم بر سر
به کوی دلفریبان، این بود کاری که من دارم
دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی
ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم
زپند همنشین، درد جگر سوزم فزون تر شد
هلاکم می کند آخر، پرستاری که من دارم
رهی، آن مه به سوی من به چشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسق، خریداری که من دارم
Samira
03-22-2005, 08:54 PM
عروس چمن مريم تابناك
گرو برده از نو عروسان خاك
كه او را به جز سادگي مايه نيست
نكو روي محتاج پيرايه نيست
به رخ نور محض و به تن سيم ناب
به صافي چو اشك و به پاكي چو آب
به روشندلي قطره شبنم است
به پاكيزگي دامن مريم است
چنان نازك اندام و سيمينه تن
كه سيمين تن نازك اندام من
سخنها كند با من از روي دوست
ز گيسوي او بشنوم بويدوست
به رخساره چون نازنين من است
نشاني ز ناز آفرين من است
بود جان ما سرخوش از جام او
كه ما را گلي هست همنام او
گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
كه پاكيزه دامان پاكيزه خوست
قضا چ.ن زند جام عمرم به سنگ
به داغم شودديده ها لاله رنگ
به خاك سيه چون شود منزلم
بود داغ آن سيمتن بر دلم
بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مريم از خاك من بردمد
نوازد دل و جان غمناك را
پر از بوي مريم كند خاك را
SeLeNa
03-22-2005, 09:20 PM
مردم از درد و نميآيي ببالينم هنوز
مرگ خود مي بينم و رويت نمي بينم هنوز
بر لب آمد جان و رفتند آشنايان از سرم
شمع را نازم كه مي گريد ببالينم هنوز
آرزو مرد وجواني رفت و عشق از دل گريخت
غم نمي گرددجدا ازجان مسكينم هنوز
روزگاري پا كشيد آن تازه گل از دامنم
گل بدامن ميفشاند، اشك خونينم هنوز
گرچه سر تا پاي من مشت غباري بيش نيست
درهوايش چون نسيم از پاي ننشينم هنوز
سيمگون شد موي و غفلت همچنان بر جاي ماند
صبحدم خنديد ومن در خواب نوشينم هنوز
خصم را از ساده لوحي دوست پندارم ، رهي
طفلم ونگشوده چشم مصلحت بينم هنوز
SeLeNa
03-22-2005, 09:22 PM
خيال انگيز و جان پرور ، چو بوي گل سراپائي
نداري غير از اين عيبي ، كه مي داني كه زيبائي
من از دلبستگي هاي تو با آئينه ، دانستم
كه بر ديدار طاقت سوز خود، عاشق تر ازمائي
بشمع وماه ، حاجت نيست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افروزي ، تو ماه مجلس ارائي
منم ابرو توئي گلبن ، كه مخندي چو مي خندي
توئي مهر ومن اختر، كه ميميرم چو ميآيي
مراد ما بخوئي ، ورنه رندان هوس جو را
بهار شادي انگيزي ، حريف باده پيمايي
مه روشن ، ميان اختران پنها ن نمي ماند
ميان شاخه هاي گل ، مشو پنهان كه پيدايي
كسي كه از داغ و درد من نپرسد تا نپرسي تو
دلي برحال زار من نبخشد تا نبخشاني
مراگفتي كه از پير خرد پرسم علاج خود
خردمنع من از عشق تو فرمايد، چه فرمائي
من آزرده دل را ، كس گره از كار نگشايد
مگر اي اشك غم امشب تو از دل عقده بگشائي
رهي ، تا وارهي از رنج هستي ترك هستي كن
كه با اين ناتواني ها ، بتر ك جان توانائي
Samira
03-26-2005, 07:14 AM
به ديماه كز گشت گردان سپهر
سحاب افكند پرده بر روي مهر
ز دم سردي ابر سنجاب پوش
رداي قصب كوه گيرد بهدوش
جهان پوشد از برف سيمين حرير
كشد پرده سيمگون آبگير
شود دامن باغ از گل تهي
چمن ماند از زلف سنبل تهي
دا آن فتنه انگيز طوفان مرگ
كه نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلي روشني بخش بستان شود
چراغ دل بوستانيان شود
صبا را كند مست گيسوي خويش
جهان را بر انگيزد از بوي خويش
گل بخ بخوانندش و اي شگفت
كزو باغ افسرده گرمي گرفت
ز گلها از آن سر بر افراخته است
كه با باغ بي برك و بر ساخته است
تو نيز اي گل آتشين چهر من
كه انگيختي آتش مهر من
ز پيري چو افسرد جان در تنم
تهي از گل و لاله شد گلشنم
سيه كاري اختر سيه فام
سيه موي من كرد چون سيم خار
سهي سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پيري به سرنشست
به دلجويم در كنار آمدي
ز مستان غم را بهار آمدي
گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشين لاله اي چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختي
كه با جان افسرده اي ساختي
nemesis
03-26-2005, 07:19 AM
شب چو بوسيدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زير گيسو كرد پنهان روي خويش
ماه را پئشيد با گيسوي خويش
گفتمش : اي روي تو صبح اميد
در دل شب بوسه ما را كه ديد ؟
قصه پردازي در اين صحرا نبود
چشم غمازي به سوي ما نبود
غنچه خاموش او چون گ ل شكفت
بر من از حيرت نگاهي كرد و گفت
با خبر از راز ما گرديد شب
بوسه اي داديم و آن را ديد شب
بوسه را شب ديد و با مهتاب گفت
ماه خنديد و به موج آب گفت
موج دريا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به ديگر سو شتافت
قصه را پارو به قايق باز گفت
داستان دلكشي ز آن راز گفت
گفت قايق هم به قايق بان خويش
مانده بود اين راز اگر در پيش او
دل نبود آشفته از تشويش او
ليك درد اينجاست كان ناپخته مرد
با زني آن راز را ابراز كرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهي طبل بلند آواز را
لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصه گويان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازي دهان وا مي كند
راز را چون روز افشا مي كند
nemesis
03-26-2005, 07:20 AM
روان پرور بود خرم بهاري
كه گيري پاي سروي دست ياري
و گر ياري ندارد لاله رخسار
بود يكسان به چشمت لاله و خار
چمن بي همنشين زندان جانست
صفاي بوستان از دوستان است
غمي در سايه جانان نداري
و گر جانان نداري جان نداري
بهار عاشقان رخسار يار است
كه هر جا نوگلي باشد بهار است
nemesis
03-26-2005, 07:21 AM
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي كه بي خويشم كند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم كند
زان مي كه در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل كند از بيش و كم فارغ تشويشم كند
نور سحرگاهي دهد فيضي كه مي خوهي دهد
با مسكنت شاهي دهد سلطان درويشم كند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم كند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما كند انديشه را دور از بد انديشم كند
nemesis
03-26-2005, 07:21 AM
همچو ني مي نالم از سوداي دل
آتشي در سينه دارم جاي دل
من كه با هر داغ پيدا ساختم
سوختم از داغ نا پيداي دل
همچو موجم يك نفس آرام نيست
بسكه طوفان زا بود درياي دل
دل اگر از من گريزد واي من
غم اگر از دل گريزد واي دل
ما ز رسوايي بلند آوازه ايم
نامور شد هر كه شد رسواي دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والاي دل
گنج منعم خرمن سيم و زر است
گنج عاشق گوهر يكتاي دل
در ميان اشك نوميدي رهي
خندم از اميدواريهاي دل
nemesis
03-26-2005, 07:23 AM
به مهرو ماه چه نسبت فرشته روي مرا ؟
سخن مگو كه مرا نيست تاب گفت و شنيد
كجا به نرمي اندام او بود مهتاب ؟
كجا به گرمي آغوش او بود خورشيد ؟
nemesis
03-26-2005, 07:24 AM
از صحبت مردم دل ناشاد گريزد
چون آهوي وحشي كه ز صياد گريزد
پروا كند از باده كشان زاهد غافل
چون كودك نادان كه از استاد گريزد
درياب كه ايام گل و صبح جواني
چون برق كند جلوه و چون باد گريزد
شادي كن اگر طالب آسايش خويشي
كآسودگي از خاطر ناشاد گريزد
غم در دل روشن نزند خيمخ اندوه
چون بوم كه از خانه آباد گريزد
فرياد كه دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثير ز فرياد گريزد
گر چرخ دهدت قوت پرواز رهي را
چون بوي گل از گلشن ايجاد گريزد
nemesis
03-26-2005, 07:25 AM
من كيستم ز مردم دنيا رميده اي
چون كوهسار پاي به دامن كشيده اي
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته اي
وز اشك غم چو كشتي طفان رسيده اي
چون شام بي رخ تو بمانم نشسته اي
چون صبح از غم نو گريبان دريده اي
سر كن نواي عشق كه از هاي و هوي عقل
آزرده ام چو گوش نصيحت شنيده اي
رفت از قفاي او دل از خود رميده ام
بي تاب تر ز اشك به دامن دويده اي
ما را چو گردباد ز راحت نصيب نيست
راحت و كجا خاطر نا آرميده اي
بيچاره اي كه چاره طلب مي كند ز خلق
دارد اميد ميوه ز شاخ بريده اي
از بس كه خون فرو چكد از تيغ آفمان
ماند شفق به دامن در خون كشيده اي
با جان تابناك ز محنت سراي خاك
رفتيم همچو قطره اشكي ز ديده اي
دردي كه بهر جان رهي آفريده اند
يا رب مباد قسمت هيچ آفريده اي
nemesis
03-26-2005, 07:26 AM
گه شكايت از گلي گه شموه از خاري كنم
من نه آن رندم كه غير از عاشقي كاري كنم
هر زمان بي روي ماهي همدم آهي شوم
هر نفس با ياد ياري ناله زاري كنم
حلقه هاي موج بينم نقش گيسويي كشم
خنده هاي صبح بينم ياد رخساري كنم
گر سر ياري بود بخت نگونسار مرا
عاشقي ها با سر زلف نگونساري كنم
باز نشناسد مرا از سايه چشم رهگذار
تكيه چون از ناتوانيها به ديواري كنم
درد خود را ميبرد از ياد گر من قصه اي
از دل سرشگته با صيد گرفتاري كنم
نيست با ما لاله و گل را سر الفت رهي
مي روم تا آشيان در سايه خاري كنم
nemesis
03-26-2005, 07:26 AM
بي روي تو راحت ز دل زار گريزد
چون خواب كه از ديده بيمار گريزد
در دام تو يك شب دلم از ناله نياسود
آسودگي از مرغ گرفتار گريزد
از دشمن و از دوست گريزيم و عجب نيست
سرگشته نسيم از گل و از خار گريزد
شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار گريزد
اي دوست بيازار مرا هر چه تواني
دل نيست اسيري كه ز آزار گريزد
زين بيش رهي ناله مكن در بر آن شوخ
ترسم كه ز ناليدن بسيار گريزد
nemesis
03-26-2005, 07:27 AM
مستان خرابات ز خود بي خبرند
جمعند و ز بوي گل پراكنده ترند
اي زاهد خودپرست باما منشين
مستان دگرند و خودپرستان دگرند
nemesis
03-26-2005, 07:48 AM
يافتم روشندلي از گريه هاي نيمشب
خاطري چون صبح دارم از صفاي نيمشب
شاهد معني كه دل سر گشته از سوداي اوست
جلوه بر من كرد در خلوت سراي نيمشب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهر يافتم از گريه هاي نيمشب
ديگرم الفت به خورشيد جهان افروز نيست
تا دل درد آشنا شد آشناي نيمشب
نيمشب با شاهد گلبن درآميزد نسيم
بوي آغوش تو آيد از هواي نيمشب
نيست حالي در دل شاعر خيال انگيز تر
از سكوت خلوت انديشه زاي نيمشب
با اميد وصل از درد جدايي باك نيست
كاروان صبح آيد از قفاي نيمشب
همچو گل امشب از پاي تا سر گوش باش
تا سرايم قصه اي از ماجراي نيمشب
nemesis
03-26-2005, 07:49 AM
واي از اين افسرده گان فرياد اهل درد كو ؟
ناله مستانه دلهاي غم پرورد كو ؟
ماه مهر آيين كه ميزد باده با رندان كجاست
باد مشكين دم كه بوي عشق مي آورد كو ؟
در بيابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهي بايد مرا مجنون صحرا گرد كو ؟
بعد مرگم مي كشان گويند درميخانه ها
آن سيه مستي كه خم ها را تهي مي كرد كو؟
پبش امواج خوادث پايداري سهل نيست
مرد بايد تا نينديشد ز طوفان مرد كو ؟
دردمندان را دلي چون شمع مي بايد رهي
گرنه اي بي درد اشك گرم و آه سرد كو؟
nemesis
03-26-2005, 07:49 AM
يا عافيت از چشم فسون سازم ده
يا آنكه زبان شكوه پردازم ده
يا دردي و غمي كه داده اي بازش گير
يا جان و دلي كه برده اي بازم ده
nemesis
03-26-2005, 07:55 AM
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بي تو اي آرام جان يا ساختم يا سوختم
سردمهري بين كه هر كس بر آتشم آبي نزد
گرچه همچون برق از گرمي سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بين جمع
لاله ام كز داغ تنهايي به صحرا سوختم
همچو آن شمعي كه افروزند پيش آفتاب
سوختم در پيش مه رويان و بيجا سوختم
سوختم از آتش دل در ميان موج اشك
شوربهتي بين كه در آغوش دريا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله اي در آتشند
در ميان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهي خورشيد عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمي را سوختم
Samira
03-30-2005, 10:20 AM
پرنيان پوش
ز گرمي بي نصيب افتاده ام چون شمع خاموشي
ز دلها رفته ام چون ياد از خاطر فراموشي
منم با ناله دمسازي به مرخ شب هم آوازي
منم بي باده مدهوشي ز خون دل قدح نوشي
ز آرامم جدا از فتنه روي دلارامي
سيه روزم چو شب در حسرت صبح بناگوشي
بدانالم ز ناكامي كه تسكين مي دهم دل را
بهداغي از گل رويي به نيشي از لب نوشي
به دشواري توان ددين وجود ناتوانم را
بتار پرنيان مانم ز عشق پرنيان پوشي
به چشمت خيره گشتم كز دلت آگه شوم اما
چه رزي مي توان خواند از نگاه سرد خاموشي
چه مي پرسي رهي از داغ و درد سينه سوز من ؟
كه روز و شب هم آغوش تبم با ياد آغوشي
Nashenas
04-01-2005, 07:49 PM
نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچيده ام
شاخه تاكم بگرد خويشتن پيچيده ام
گرچه خاموشم ولي آهم بگردون مي رود
دود شمع كشته ام در انجمن پيچيده ام
مي دهم مستي به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوي آغوش بهارم در چمن پيچيده ام
جاي دل در سينه صد پاره دارم آتشي
شعله را چون گل درون پيرهن پيچيده ام
نازك اندامي بود امشب در آغوشم رهي
همچو نيلوفر بشاخ نسترن پيچيده ام
Nashenas
04-01-2005, 07:53 PM
بر جگر داغي ز عشق لاله رويي يافتم
در سراي دل بهشت آرزويي يافتم
عمري از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسيمي ره به كويي يافتم
خاطر از آيينه صبح است روشن تر مرا
اين صفا از صحبت پاكيزه رويي يافتم
گرمي شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حريف گرم خويي يافتم
بي تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
گنج را در زير پا بي جستجويي يافتم
تلخكامي بين كه در ميخانه دلدادگي
بود پر خون جگر هر جا سبويي يافتم
چون صبا در زير زلفش هر كجا كردم گذار
بك جهان دل بسته بر هر تارمويي يافتم
ننگ رسوايي رهي نامم بلند آوازه كرد
خاك راه عشق گشتم آبرويي يافتم
Nashenas
04-01-2005, 07:59 PM
ساقيا در ساغر هستي شراب ناب نيست
و آنچه در جام شفق بيني بجز خوناب نيست
زندگي خوشتر بود در پرده وهم خيال
صبح روشن را صفاي سايه مهتاب نيست
شب ز آه آتشين بكدم نياسايم چو شمع
در ميان آتش سوزنده جاي خواب نيست
مردم چشم فرومانده است در درياي اشك
مور را پاي رهايي از دل گرداب نيست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
كوه گردون ساي را انديشه ز سبلاب نيست
ما به آن گل از وفاي خويشتن دل بسته ايم
ورنه اين صحرا تهي از لاله سيراب نيست
آنچه ناياب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستي سرو و گل ناياب نيست
گر ترا با ما تعلق نيست ما را شوق هست
ور ترا بي ما صبوري هست ما را تاب نيست
گفتي اندر خواب بيني بعد ازين روي مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نيست
جلوه صبح و شكرخند گل و آواي چنگ
دلگشا باشد ولي چون صحبت احباب نيست
جاي آسايش چه مي جويي رهي در ملك عشق
موج را آسودگي در بحر بي پاياب نيست
Nashenas
04-01-2005, 08:02 PM
تا بد فروغ مهر و مه از قطره هاي اشك
باران صبحگاه ندارد صفاي اشك
گوهر به تابناكي و پاكي چو اشك نيست
روشندلي كجاست كه داند بهاي اشك ؟
ماييم و سينه اي كه بود آشناي اشك
گوش مرا ز نغمه ي شادي نصيب نيست
چون جويبار ساخته ام با نواي اشك
از بسكه تن ز آتش حسرت گداخته است
از ديده خون گرم فشانم بجاي اشك
چون طفل هرزه پوي بهر سوي مي دويم
اشك از قفاي دلبر و من از قفاي اشك
ديشب چراغ ديده منتا سپيده سوخت
آتش افتاد بي تو بماتم سراي اشك
خواب آور است زمزمه جويبارها
در خواب رفته بخت من از هايهاي اشك
بس كن رهي كه تاب شنيدن نياوريم
از بسكه دردناك بود ماجراي اشك
Nashenas
04-01-2005, 08:04 PM
با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم كه در ويرانه ها افتاده ام
سايه پرورد بهشتم از چه گشتم صيد خاك ؟
تيره بختي بين كجا بودم كجا افتاده ام
جاي در بستان سراي عشق ميابد مرا
عندليبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پايمال مردمم از نارسايي هاي بخت
سبزه ي بي طالعم در زير پا افتاده ام
خار ناچيزم مرا در بوستان مقفدار نيست
اشك بي قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا كجا راحت پذيرم يا كجا يابم قرار ؟
برگ خشكم در كف باد صبا افتاده ام
بر من اي صاحبدلان رحمي كه از غمهاي عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهي بي روي گلچين و امير
در فراق همنوايان از نوا افتاده ام
SeLeNa
04-02-2005, 03:38 AM
دل زود باورم را ، بكرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد، تو بناز خود فزودي
بهم الفتي گرفتيم ، ولي رميدي از ما
منو و دل همان كه بوديم وتو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت ، كه ترا نيازمردم
تو چرا زمن گريزي ، كه وفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ، ولي ازلب خموشم
نه حكايتي شنيدي ، نه شكايتي شنودي
چمن از تو خرم اي اشك روان ، كه چويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي ، كه زنده رودي
Samira
04-04-2005, 09:16 AM
از خون دل چو غنچه گل پاك دامنان
مستانه مي كشيده و مستور بوده اند
گر ماه من ز مهر بود دور نيست
تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده اند
Hamseda
04-06-2005, 09:58 PM
آرزو
کاش امشبم آن شمع طرب می آمد
و این روز مفارقت به شب می امد
آن لب که چون جان ماست، دور از لب ماست
کو همنفسی که بوی درد آید از او
صد پاره دلی که بوی درد آید از او
می سوزم و لب نمی گشایم که مباد
آهی کشم و دلی به درد آید از او
گل نیست چنین سرکش و رعنا که توئی
مه نیست بدین گونه فریبا که توئی
غم بر سر غم ریخته آنجه که منم
دل بر سر دل ریخته آنجا که توئی
اخرین سروده رهی معیری در بستر بیماری که به گلرخ معیری دیکته شده است.
در پناه حق باشید @};-
SeLeNa
04-06-2005, 10:03 PM
ندانم كان مه نامهربان ، يا دم كند يا نه ؟
فريب انگيز من ، با وعده اي شادم كند يانه ؟
خرابم آنچنان ، كز باده هم تسكين نمي يابم
لب گرمي شود پيدا كه آبادم كند يانه ؟
صبا ا زمن پيامي ده ، با آن صياد سنگين دل
كه تا گل درچمن باقي است ، آزادم كند يا نه ؟
من از ياد عزيزان ، يك نفس غافل نيم اما
نمي دانم كه بعد از من ، كسي يادم كند يا نه ؟
رهي ، از نالم خون مي چكد ، اما نمي دانم .
كه آن بيداگر ، گوشي بفريادم كند يا نه ؟
SeLeNa
04-06-2005, 10:05 PM
گر بچشم دل جانا ، جلوه هاي ما بيني
در حريم اهل دل ، جلوه خدا بيني
راز آسمانها را ، درنگاه ما خواني
نورصبحگاهي را ، بر جبين ما بيني
در مصاف مسكينان ، چرخ را زبون يابي
با شكوه درويشان ، شاه راگدا بيني
گر طلب كني از جان ، عشق ودردمندي را
عشق را هنر يابي ، درد را دوابيني
چو صبا زخار وگل ، ترك آشنايي كن
تا بهر چه روي آري ، روي اشنا بيني
ني زنغمه واماند، چون ز لب جدا ماند
واي اگر دل خود را ، از خدا جدا بيني
تا روپود هستي را سوختيم و خرسنديم
رند عافيت سوزي ، همچو ما كجا بيني
تابد از دلم شبها، پرتوي چو كوكبها
صبح روشنم خواني ، گر شبي مرا بيني
ترك خودپرستي ، عاشقي ومستي كن
تا زدام غم خود را ، چون رهي رها بيني
Hamseda
04-06-2005, 10:15 PM
پشیمانی
دل زود باورم را، به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد، تو به ناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم، ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی
من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
زدرون بود خروشم، ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی، نه شکایتی شنودی
چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی
@};-
Bahare jon
04-07-2005, 12:15 AM
پشیمانی
دل زود باورم را، به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد، تو به ناز خود فزودی
به هم الفتی گرفتیم، ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی
من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی
زدرون بود خروشم، ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی، نه شکایتی شنودی
چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی
@};-
يه روز دلم گرفته بود مثه روزاي باروني
از اون هواها که خودت حالو هواشو ميدوني
اگه بشه با واژه ها حالمو تعريف بکنم
تو منو شعر منو با همه حست ميخوني
Hamseda
04-07-2005, 08:49 PM
جدائی
ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدائی چونم
باز آی که سرگشته تر از فرهادم
دریاب، که دیوانه تر از مجنونم
@};-
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:29 AM
مكتب عشق
هر شب فزايد تاب وتب من
واي از شب من واي از شب من
با من رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشين و بر خوان
درس محبت در مكتب من
رسم دورنگي آيينمانيست
يكرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهي را كامشب چه خواهي ؟
گفت آنچه خواهد نوشين لب من
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:30 AM
سيه مست
واي از اين افسرده گان فرياد اهل درد كو ؟
ناله مستانه دلهاي غم پرورد كو ؟
ماه مهر آيين كه ميزد باده با رندان كجاست
باد مشكين دم كه بوي عشق مي آورد كو ؟
در بيابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهي بايد مرا مجنون صحرا گرد كو ؟
بعد مرگم مي كشان گويند درميخانه ها
آن سيه مستي كه خم ها را تهي مي كرد كو؟
پبش امواج خوادث پايداري سهل نيست
مرد بايد تا نينديشد ز طوفان مرد كو ؟
دردمندان را دلي چون شمع مي بايد رهي
گرنه اي بي درد اشك گرم و آه سرد كو؟
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:31 AM
زبان اشك
چون صبح نودميده صفا گستر است اشك
روشنتر از ستاره روشنگر است اشك
گوهر اگر ز قطره باران شود پديد
با آفتاب و ماه ز يك گوهر است اشك
با اشك هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشك
بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
چون گوي سينه بت سيمين بر است اشك
خاطر فريب و گرم و دلاويز و تابناك
همرنگ چهره تو پري پيكر است اشك
از داغ آتشين لب ساغر نواز تو
در جان ماست آتش و در ساغر است اشك
با دردمند عشق تو همخانه است آه
با آشناي چشم تو هم بستر است اشك
لب بسته اي ز گفتن راز نهان رهي
غافل كه از زبان تو گوياتر است اشك
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:31 AM
در ماتم صبحي
دردا كه بهار عيش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد
شب طي شد و رفت صبحي از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:32 AM
نوشين لب
گلبرگ به نرمي چو بر و دوش تو نيست
مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نيست
پيمانه به تاثير لب نوش تو نيست
آتشكده را گرمي آغوش تو نيست
Yatha'ahu
10-10-2005, 03:33 AM
فرياد بي اثر
از صحبت مردم دل ناشاد گريزد
چون آهوي وحشي كه ز صياد گريزد
پروا كند از باده كشان زاهد غافل
چون كودك نادان كه از استاد گريزد
درياب كه ايام گل و صبح جواني
چون برق كند جلوه و چون باد گريزد
شادي كن اگر طالب آسايش خويشي
كآسودگي از خاطر ناشاد گريزد
غم در دل روشن نزند خيمخ اندوه
چون بوم كه از خانه آباد گريزد
فرياد كه دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثير ز فرياد گريزد
گر چرخ دهدت قوت پرواز رهي را
چون بوي گل از گلشن ايجاد گريزد
Hamseda
05-18-2006, 02:09 PM
از یاد رفته
به غیر غم که بود یار و آشنای رهی؟
ز دسوتان که نهد پای در سرای رهی؟
از آن به کوی تو چون سایه گشت خاک نشین
که سنگ حادثه این جا شکست پای رهی
به جای دشمن خود، غیر دوستی نکند
به دوستی که مکن دشمنی به جای رهی
تو خواه بر سراو گل فشان و خواه آتش
رضای خاطر یاران بود رضای رهی
مگو که حرمت افتادگان که دارد پاس؟
که خار بادیه سر می نهد به پای رهی
فغان که اهل دلی نیست در جهان ، ورنه
همه نوای محبت بفود نوای رهی
اجل بفود که از او دیده بر نمی گیرد
وگرنه چشم کسی نیست در قفای رهی
رهی ز ناله ی جانسوز شکوه ای نکند
که هست گرمی دل ها، به ناله های رهی
...
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:10 PM
پشيماني
دل زود باورم را به كرشمه اي ربودي
چو نياز ما فزون شد تو بناز خود قزودي
به هم الفتي گرفتيم ولي رميدي از ما
من و دل همان كه بوديم و تو آن نه اي كه بودي
من از آن كشم ندامت كه ترا نيازمودم
تو چرا ز من گريزي كهوفايم آزمودي
ز درون بود خروشم ولي از لب خموشم
نه حكايتي شنيدي نه شكايتي شندودي
چمن از تو خرم اي اشك روان كه جويباري
خجل از تو چشمه اي چشم رهي كه زنده رودي
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:11 PM
سيه مست
واي از اين افسرده گان فرياد اهل درد كو ؟
ناله مستانه دلهاي غم پرورد كو ؟
ماه مهر آيين كه ميزد باده با رندان كجاست
باد مشكين دم كه بوي عشق مي آورد كو ؟
در بيابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهي بايد مرا مجنون صحرا گرد كو ؟
بعد مرگم مي كشان گويند درميخانه ها
آن سيه مستي كه خم ها را تهي مي كرد كو؟
پبش امواج خوادث پايداري سهل نيست
مرد بايد تا نينديشد ز طوفان مرد كو ؟
دردمندان را دلي چون شمع مي بايد رهي
گرنه اي بي درد اشك گرم و آه سرد كو؟
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:14 PM
حصار عافيت
نسيم وصل به افسردگان چه خواهد كرد ؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد كرد ؟
به من كه سوختم از داغ مهرباني خويش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد كرد ؟
سراي خانه بدوشي حصار عافيت است
صبا به طاير بي آشيان چه خواهد كرد ؟
ز فيض ابر چه حاصل گياه سوخته را ؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد كرد ؟
مكن تلاش كه نتوان گرفت دامن عمر
غبار باديه با كاروان چه خواهد كرد ؟
به باغ خلد نياسود جان علوي ما
به حيرتم كه در اين خاكدان چه خواهد كرد ؟
صفاي باده روشن ز جوش سينه اوست
تو چاره ساز خودي آسمان چه خواهد كرد ؟
به من كه از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهي ملامت اهل جهان چه خواهد كرد ؟
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:16 PM
دریا دل
دور از تو هر شب تا سحر گريان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلي از گريه بي حاصلم ؟
چون سايه دور از روي تو افتاده ام در كوي تو
چشم اميدم سوي تو واي از اميد باطلم
از بسكه با جان و دلم اي جان و دل آميختي
چون نكهت از آغوش گل بوي تو خيزد از گلم
لبريز اشكم جام كو ؟ آن آب آتش فام كو ؟
و آن مايه آرام كو ؟
تا چاره سازد مشكلم
در كار عشقم يار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نيم از كار دل وز كار دنيا غافلم
در عشق و مستي داده ام بود و نبود خويشتن
اي ساقي مستان بگو ديوانه ام يا غافلم
چون اشك مي لرزد از موج گيسويي رهي
با آنكه در طوفان غم دريا دلم دريا دلم
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:18 PM
ستاره شعله اي از جان دردمند من است
سپهر آيتي از همت بلند من است
به چشم اهل نظر صبح روشنم ز آنروي
كه تازه رويي عالم ز نوشخند من است
چگونه راز دلم همچو ني نهان ماند ؟
كه داغ عشق تو پيدا ز بند بند من است
در آتش از دل آزاده ام ولي غم نيست
پسند خاطر آزادگان پسند من است
رهي به مشت غباري چه التفات كنم ؟
كه آفتاب جهانتاب در كمند من است
Yatha'ahu
05-18-2006, 11:21 PM
محنتسرای خاک
من كيستم ز مردم دنيا رميده اي
چون كوهسار پاي به دامن كشيده اي
از سوز دل چو خرمن آتش گرفته اي
وز اشك غم چو كشتي طفان رسيده اي
چون شام بي رخ تو بمانم نشسته اي
چون صبح از غم نو گريبان دريده اي
سر كن نواي عشق كه از هاي و هوي عقل
آزرده ام چو گوش نصيحت شنيده اي
رفت از قفاي او دل از خود رميده ام
بي تاب تر ز اشك به دامن دويده اي
ما را چو گردباد ز راحت نصيب نيست
راحت و كجا خاطر نا آرميده اي
بيچاره اي كه چاره طلب مي كند ز خلق
دارد اميد ميوه ز شاخ بريده اي
از بس كه خون فرو چكد از تيغ آفمان
ماند شفق به دامن در خون كشيده اي
با جان تابناك ز محنت سراي خاك
رفتيم همچو قطره اشكي ز ديده اي
دردي كه بهر جان رهي آفريده اند
يا رب مباد قسمت هيچ آفريده اي
ravra
07-10-2006, 07:52 PM
محمد حسن رهي معيري متخلص به رهي مدتي پس از وفات پدر خود محمد حسن خان معيري که در کار ديواني بود به هنر و شعر توجه و علاقه تمام داشت؛ در تاريخ دهم ارديبهشت 1288 خورشيدي در اواخر حکومت احمد شاه قاجار ديده به جهان گشود. رهي دوران کودکي خويش را در دامان مادر که نقش پدر را نيز بر عهده داشت رشد کرد؛ او که آموزشهاي مقدماتي و آشنايي ابتدايي با هنر را از مادر آموخته بود و تلمذ کرده بود به مدرسه رفت و ضمن تحصيل، موسيقي و نقاشي را که پيش از اين زمينه هاي آنها از جانب مادر در او فراهم شده بود، فرا گرفت. او از همان دوران نوجواني دل به شعر و سرود سپرد؛ و علاقه وافري نسبت به اشعار شعراي متقدم ايران چون سعدي، حافظ، ملاي روم و عراقي پيدا کرد. رهي پس از پايان تحصيلات دبيرستاني به استخدام دولت درآمد و در مشاغل چندي انجام وظيفه کرد. او در دهه 20 از اوايل شعر و ترانه سرايي خود به انجمن ادبي حکيم نظامي که جلسات و نشست هاي آن با حضور مديريت مرحوم وحيد دستگردي، مدير مجله ارمغان که انتشارات آن تا سال 1350 ادامه داشت، تشکيل ميشد، رفت و آمد مي کرد و بعدها از اعضاي سخت کوش و فعال آن انجمن گرديد. رهي که اشعار و ترانه هايش در بيشتر جرايد و مجلات آن ايام چاپ و منتشر مي شد، مورد توجه آهنگسازان و نوازندگان و خوانندگان پر آوازه دهه بيست و سالهاي بعد قرار گرفت، که در نتيجه آقايان زنده ياد مرتضي محجوبي، علينقي وزيري و روح الله خالقي و عده ديگري از مصنفين روي ترانه هاي او آهنگهايي خلق و اجرا کردند. که اين امر بر آوازه و شهرت او افزود و ترانه هاي او که بر صفحه ضبط شده بود، نام او را به آنسوي مرزهاي افغانستان، تاجيکستان و هندوستان برد. شعر و ترانه خزان که با صداي زنده ياد جواد بديع زاده خوانده شده بود، بر روي صفحه ضبط و پخش گرديد. رهي در سالهاي دهه سي که چون دستي قوي در نوشتن نظم طنز و فکاهيات نيز داشت، اشعار طنزآلود و پر نيش و نوش انتقادي سياسي و اجتماعي خود را با نامها و امضاهاي راغچه و شاه پريون و چند اسم مستعار ديگر در روزنامه هاي توفيق و بابا شمل و ساير جرايد به مناسبت ها و ضرورتهاي مختلف چاپ و منتشر مي کرد که مورد توجه و استقبال روزنامه ها و طنز پردازان معاصر و مردم قرار گرفت. رهي در سال 1336 خورشيدي در معيت جمعي از اديبان و صاحبان جرايد به ترکيه دعوت شد که مدت يک ماه در آن کشور بود. در سال 1337 به دعوت اتحاد جماهير شوروي براي شرکت در جشن چهلمين سالگرد انقلاب سوسياليستي اکتبر به آن کشور رفت. در سال 1338 به ايتاليا و فرانسه رفت و مدت زماني در آنجا اقامت نمود. در مهرماه 1341 به دعوت حکومت وقت افغانستان براي شرکت در نهصدمين سال وفات خواجه عبدالله انصاري به کابل عزيمت کرد؛ او مجدداً در سال 1346 که آخرين سفر فرهنگي و هنري او بود، براي شرکت در جشن سالگرد افغانستان به آنجا رفت و مورد استقبال دکتر محمد خليلي و جمعي ديگر قرار گرفت. او در سال 1346 به سرطان مبتلا شد و براي مداوا به لندن رفت، اما مداوا مؤثر واقع نشد و در 24 آبان ماه 1347 خورشيدي از دنيا رفت. مردم پيکرش را که در مسجد سپهسالار به امانت نهاده شده بود، طي مراسم باشکوهي به گورستان ظهير الدوله تجريش مشايعت کردند و در آنجا به خاک سپرده شد.
آثار: -اشعار//معروفترين اشعار وي عبارتند از:بايد و نيست ، نقدجواني، نغمه حسرت،سايه عمر، داغ تنهايي، غباري در بياباني، شب زنده دار
ravra
07-10-2006, 07:53 PM
باده فروش
بنگر آن ماه روي باده فروش
غيرت آفتاب و غارت هوش
جام سيمين نهاده بر كف دست
زلف زرين فكنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند كه بيا
نرگسش جام مي دهد كه بنوش
غير آن نوش لب كه مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
ديده اي آفتاب ما به دست
ديده اي ماه آفتاب فروش ؟
ravra
07-10-2006, 07:53 PM
ماه قدح پوش
هوشم ربوده ماه قدح نوشي
خورشيد روي زهره بناگوشي
زنجير دل ز جعد سيه سازي
گلبرگ تر به مشك سيه پوشي
از غم بسان سوزن زرينم
در آرزوي سيم بر و دوشي
خون جگر به ساغر من كرده
ساغر ز دست مدعيان نوشي
بينم بلا ز نرگس بيماري
دارم فغان ز غنچه خاموشي
دردا كه نيست ز آن بت نوشين لب
ما را نه بوسه اي و نه آغوشي
بالاي او به سرو سهي ماند
مژگان او بخت رهي ماند
اي مشكبو نسيم صبحگاهي
از من بگو بدان مه خرگاهي
آه و فغان من به قلك برشد
سنگين دلت نيافته آگاهي
با آهنين دل تو چه داند كرد ؟
آه شب و فغان سحرگاهي
اي همنشين بيهوده گو تا چند
جان مرا به خيره همي كاهي ؟
راحت ز جان خسته چه مي جويي ؟
طاقت ز مرغ بسته چه ميخواهي ؟
بيني گر آن دو برگ شقايق را
داني بلاي خاطر عاشق را
ravra
07-10-2006, 07:54 PM
سايه گيسو
اي مشك سوده گيسوي آن سيمگون تني ؟
يا خرمن عنبري يا بار سوسني ؟
سون نه اي كه بر سر خورشيد افسري
گيسو نه اي كه بر تن گلبرگ جوشني
زنجير حلقه حلقه آن فتنه گستري
شمشاد سايه گستر آن تازه گلشني
بستي به شب ره من مانا كه شبروي
بردي ز ره دل من مانا كه رهزني
گه در پناه عارض آن مشتري رخي
گه در كنار ساعد آن پرنيان تني
گر ماه و زهره شب به جهان سايه افكنند
تو روز و شب به زهره و مه سايه افكني
دلخواه و دلفريبي دلبند و دلبري
پرتاب و پر شكنجي پر مكر و پر فني
دامي تو يا كمند ؟ ندانم براستي
دانم همي كه آفت جان و دل مني
از فتنه ات سياه بود صبح روشنم
اي تيره شب كه فتنه بر آن ماه روشني
همرنگ روزگار مني اي سياه فام
مانند روزگار مرا نيز دشمني
اي خرمن بنفشه و اي توده عبير
ما را به جان گدازي چون برق خرمن ي
ابر سيه نه اي ز چه پوشي عذار ماه ؟
دست رهي نه اي ز چه او را بگردني ؟
ravra
07-10-2006, 07:55 PM
بنفشه سخنگوي
بنفشه زلف من اي سر و قد نسرين تن
كه نيست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زي تو فرستادم و خجل ماندم
كه گل كسي نفرستد بهديه زي گلشن
بنفشه گرچه دلاويز و عنبر آميز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشك ختن
چو گيسوي تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چين و شكن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوي
كجاست اي رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نكند كاروان دل منزل
به شاخ اين نكند شاهباز جان مسكن
بنفشه در بر مويت فكنده سر درجيب
گل از نظاره رويت دريده پيراهن
كه عارض تو بود از شكوفه يك خروار
كه طره تو بود از بنفشه يك خرمن
بنفشه سايه ز خورشيد افكند بر خاك
بنفشه تو به خورشيد گشته سايه فكن
ترا به حسن و طراوت جز اين نيارم گفت
كه از زمانه بهاري و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
درون سينه چونگل دلي است از آهن
اگر چه پيش دو زلفت بنفشه بي قدراست
بسان قطره به دريا و سبزه در گلشن
بنفشه هاي مرا قدر دان كه بوده شبي
بياد موي تو مهمان آب ديده من
بنفشه هاي من از من ترا پيام آرند
تو گوش باش چو گل تا كند بنفشه سخن
كه اي شكسته بهاي بنفشه از سر زلف
دل رهي را چون زلف خويشتن مشكن
Nemayan
07-11-2006, 10:59 PM
سايه اندام او در اشك من آيد به رقص
در ميان موج ماه سيمتن آيد به رقص
گر برقصد شعله بي تاب از آهنگ نسيم
اشك من از هاي هاي خويشتن آيد به رقص
فتنه ها از انجمن خيزد چو آن نازك بدن
مست وخندان لب ميان انجمن آيد به رقص
هر شب ازاندام اوهنگامه اي خيزد رهي
خاصه هنگامي كه در آغوش من آيد به رقص
Nemayan
07-11-2006, 11:04 PM
سراينده اي پيش داننده اي
فغان كرد از جور خونخواره دزد
كه از نظم ونثرم دو گنجينه بود
ربود از سرايم ستمكاره دزد
بناليد مسكين كه بيچاره من
بخنديد دانا كه بيچاره دزد
Hamseda
07-13-2006, 10:31 PM
نگاه گرم
لرزه بر جانم فتاد از چشم سحرآمیز او
واز نگاه گرم و لبخند فریب انگیز او
وادی عشق از گل شادی تهی باشد ولی
خار محنت روید از صحرای محنت خیز او
گردن افرازد حباب از خوپرستی ها ولی
از نسیمی نیست گردد مستی ناچیز او
مرغ شب با سایه ی مهتاب اگر سرخوش بود
من خوشم با سایه ی زلف خیال انگیز او
همچو مهمان عزیزی گر درآید بی خبر
گرم در دل می نشیند ناوک خونریز او
ساقیا فکر دگر کن بهر تسکین رهی
تا شود خالی دل از درد و غم لبریز او
...
Nemayan
07-14-2006, 12:07 AM
هر شبم از اشك خونين گل به دامان بادوهست
هر نفس چون غنچه ام سر در گريبان بادوهست
موج اين دريا نجويد ساحل آرام را
طاقت وآسودگي از من گريزان بادوهست
دل ندامتها كشداز ترك مستيهاي عشق
مي پرست از توبه بيجا پشيمان بادوهست
خاطر بدخواه از ناسازي گردون رهي
همچو گيسوي نكورويان پريشان باد وهست
Yatha'ahu
07-14-2006, 12:34 AM
هر شب فزايد تاب وتب من
واي از شب من واي از شب من
با من رسانم لب بر لب او
يا او رساند جان بر لب من
استاد عشقم بنشين و بر خوان
درس محبت در مكتب من
رسم دورنگي آيينمانيست
يكرنگ باشد روز و شب من
گفتم رهي را كامشب چه خواهي ؟
گفت آنچه خواهد نوشين لب من
Yatha'ahu
07-14-2006, 12:35 AM
راز داری
خويشتن داري و خموشي را
هوشمندان حصار جان دانند
گر زيان بيني از بيان بيني
ور زبون گردي از زبان دانند
راز دل پيش دوستان مگشاي
گر نخواهي كه دشمنان دانند
Yatha'ahu
07-14-2006, 12:36 AM
همت مردانه
در دام حادثات ز كس ياوري مجوي
بگشا گره به همت مشكل گشاي خويش
سعي طبيب موجب درمان درد نيتس
از خود طلب دواي مبتلاي خويش
گفت آهويي به شير سگي در شكارگاه
چون گرم پويه ديدش اندر قفاي خويش
كاي خيره سر بگرد سمندم نمي رسي
راني و گر چو برق به تك بادپاي خويش
چون من پي رهايي خود مي كنم تلاش
ليكن تو بهر خاطر فرمانرواي خويش
با من كجا به پويه برابر شوي از آنك
تو بهر غير پويي و من از براي خويش
Yatha'ahu
07-14-2006, 12:39 AM
پاس ادب
پاس ادب به حد كفايت نگاه دار
خواهي اگر ز بي ادبان يابي ايمني
با كم ز خويش هر كه نشيند به دوستي
با عز و حرمت خود خيزد به دشمني
در خون نشست غنچه كه شد همنشين خار
گردن فراخت سرو ز بر چيده دامني
افتاده باش ليك نه چندان كه همچو خاك
پامال هر نه بهره شوي از فروتني
Nemayan
07-17-2006, 10:52 PM
در عشق تو پرواي بد انديشم نيست
سرمستم و انديشه وتشويشم نيست
تا چند زياران خبر از من پرسي؟
اي بي خبر ازمن خبر از خويشم نيست
Hamid_38
07-29-2006, 03:46 PM
ناز چشمان تو وامروز و فردا کردنت
می کشد اخر مرا این ﭙا وآن ﭙا کردنت
می ﭙسندی بی تو بنشینم در آتش روز وشب
یا که یادت رفته با عاشق مدارا کردنت
می دهی دلتنگیم را در شب مستی به باد
غنچه های باغ لبها را شکوفا کردنت
هر کجا باشد دلم را با تو تقسیم می کنم
خوش ندارم بیش از این اینجا و انجا کردنت
گرچه رسوای توام ناچار بنشین با دلم
تا ببینی نیستم در بند رسوا کردنت
چشم هایم را بدست اور نگاهم را ببین
سرد مهری هاست حتی در تماشا کردنت
AteNa
10-22-2007, 09:56 AM
بنفشه زلف من ای سر و قد نسرین تن
که نیست چون سر زلف بنفشه و سوسن
بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن
بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن
چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن
گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من
به جعد آن نکند کاروان دل منزل
به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن
بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
گل از نظاره رویت دریده پیراهن
که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
که طره تو بود از بنفشه یک خرمن
بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خک
بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن
ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
که از زمانه بهاری و از بهار چمن
نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
درون سینه چونگل دلی است از آهن
اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن
بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
بیاد موی تو مهمان آب دیده من
بنفشه های من از من ترا پیام آرند
تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن
که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن
AteNa
10-22-2007, 09:56 AM
ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی ؟
یا خرمن عنبری یا بار سوسنی ؟
سون نه ای که بر سر خورشید افسری
گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی
زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری
شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی
بستی به شب ره من مانا که شبروی
بردی ز ره دل من مانا که رهزنی
گه در پناه عارض آن مشتری رخی
گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی
گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند
تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی
دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری
پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی
دامی تو یا کمند ؟ ندانم براستی
دانم همی که آفت جان و دل منی
از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم
ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی
همرنگ روزگار منی ای سیاه فام
مانند روزگار مرا نیز دشمنی
ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر
ما را به جان گدازی چون برق خرمن ی
ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه ؟
دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی ؟
AteNa
10-22-2007, 09:57 AM
هوشم ربوده ماه قدح نوشی
خورشید روی زهره بناگوشی
زنجیر دل ز جعد سیه سازی
گلبرگ تر به مشک سیه پوشی
از غم بسان سوزن زرینم
در آرزوی سیم بر و دوشی
خون جگر به ساغر من کرده
ساغر ز دست مدعیان نوشی
بینم بلا ز نرگس بیماری
دارم فغان ز غنچه خاموشی
دردا که نیست ز آن بت نوشین لب
ما را نه بوسه ای و نه آغوشی
بالای او به سرو سهی ماند
مژگان او بخت رهی ماند
ای مشکبو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی
آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی
با آهنین دل تو چه داند کرد ؟
آه شب و فغان سحرگاهی
ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی ؟
راحت ز جان خسته چه می جویی ؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی ؟
بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را
AteNa
10-22-2007, 09:58 AM
بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش
جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش
غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش
غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورده ز چشمه نوش
دیده ای آفتاب ما به دست
دیده ای ماه آفتاب فروش ؟
AteNa
10-22-2007, 09:58 AM
عزم وداع کرد جوانی بروستای
در تیره شامی از بر خورشید طلعتی
طبع هوا دژم بد و چرخ از فراز ابر
همچون حباب در دل دریای ظلمتی
زن گفت با جوان که از این ابر فتنه زای
ترسم رسد به گلبن حسن تو آفتی
در این شب سیه که فرو مرده شمع ماه
ای مه چراغ کلبه من باش ساعتی
لیکن جوان ز جنبش طوفان نداشت بک
دریادلان ز وج ندارند دهشتی
برخاست تا برون بنهد جوان استوار دید
افراخت قامتی که عیان شد قیامتی
بر چهر یار دوخت به حسرت دو چشم خویش
چون مفلس گرسنه بخوان ضیافتی
با یک نگاه کرد بیان شرح اشتیاق
بی آنکه از بان بکشد بار منتی
چون گوهری که غلطد بر صفحه ای ز سیم
غلطان به سیمگون رخ وی اشک حسرتی
ز آن قطره سرشک فروماند پای مرد
بکسر ز دست رفت گرش بود طاقتی
آتش فتاد در دلش از آب چشم دوست
گفتی میان آتش و آب است نسبتی
این طرفه بین که سیل خروشان در او نداشت
چندان اثر که قطره اشک محبتی
AteNa
10-22-2007, 09:59 AM
فقیر کوی با گیتی آفرین می گفت
که ای ز وصف تو الکن زبان تسحینم
به نعمتی که مرا داده ای هزاران شکر
که من نه در خور لطف و عطای چندینم
خسی گرفت گریبان کور و با وی گفت
که تا جواب نگویی ز پای ننشینم
من ار سپاس جهان آفرین کنم نه شگفت
که تیز بین و قوی پنجه تر ز شاهینم
ولی تو کوری و نا تندرست و حاجتمند
نه چون منی که خداوند جاه و تمکینم
چه نعمتی است ترا تا به شکر آن کوشی ؟
به حیرت اندر از کار چو تو مسکینم
بگفت کور کزین به چه نعمتی خواهی ؟
که روی چون تو فرومایه ای نمی بینم
AteNa
10-22-2007, 10:00 AM
دیگران از صدمه اعدا همی نالند و من
از جفای دوستان گریم چو ابر بهمنی
سست عهد و سرد مهرند این رفیقان همچو گل
ضایف آن عمری که با این سست عهدان سر کنی
دوستان را می نپاید الفت و یاری ولی
دشمنان را همچنان بر جاست کید و ریمنی
کاش بودند به گیتی استوار دیرپای
دوستان در دوستی چون دشمنان در دشمنی
AteNa
10-22-2007, 10:00 AM
تو ای بی بها شاخک شمعدانی
که بر زلف معشوق من جا گرقتی
عجب دارم از کوکب طالع تو
که بر فرق خورشید ماوا گرفتی
قدم از بساط گلستان کشیدی
مکان بر فراز ثریا گرفتی
فلک ساخت پیرایه زلف خودت
دل خود چو از خکیان واگرفتی
مگر طایر بوستان بهشتی ؟
که جا بر سر شاخ طوبی گرفتی
مگر پنجه مشک سای نسیمی ؟
که گیسوی آن سرو بالا گرفتی
مگر دست اندیشه مایی ای گل ؟
کخ زلفش به عجز و تمنا گرفتی
مگر فتنه بر آتشین روی یاری
که آتش چو ما در سراپا گرفتی
گرت نیست دل از غم عشق خونین
چرا رنگ خون دل ما گرفتی ؟
بود موی او جای دلهای مسکین
تو مسکن در آنحلقه بیجا گرفتی
از آن طره پر شکن هان به یک سو
که بر دیده راه تماشا گرفتی
نه تنها در آن حلقه بویی نداری
که با روی او آبرویی نداری
AteNa
10-22-2007, 10:01 AM
از نکسان امید مدار
ای که با خوی زشت یار نه ای
سگذلان لقمه خوار یکدیگرد
خون خوری گر از آن شمار نه ا ی
صبح وارث شود گریبان چک
ای که چون شب سیاهکار نه ای
پایمال خسان شوی چون خک
گر جهانسوز چون شرار نه ای
ره نیابی به گنج خانه بخت
جانگزا گر بسان مار نه ای
تا چو گل شیوه ات کم آزاری است
ایمن از رنج نیش خار نه ای
روزگارت به جان بود دشمن
ای که همرنگ روزگار نه ای
AteNa
10-22-2007, 10:01 AM
رهی بگونه چون لاله برگ غره مباش
که روزگارش چون شنبلید گرداند
گرت به فر جوانی امیدواری هاست
جهان پیر ترا نا امید گرداند
گر از دمیدن موی سپید بر سر خلق
زمانه ایت پیری پدید گرداند
دریغ و درد که مویی نماند بر سر من
که روزگار به پیری سپید گرداند
AteNa
10-22-2007, 10:02 AM
اعرابئی به دجله کنار از قضای چرخ
روزی به نیستانی شد ره سپر همی
نا گه کینه توزی گردون گرگ خوی
شیری گرسنه گشت بدو حمله ور همی
مسکین ز هول شیر هراسان و بیمنک
شد بر قراز نخلی آسیمه سر همی
چون بر فراز نخل کهن بنگریست مرد
ماری غنوده دید در آن برگ و بر همی
گیتی سیاه گشت به چشمش که شیر سرخ
بودش به زیر و مار سیه بر زبر همی
نه پای آنکه اید ز آن جایگه فرود
نه جای آن که ماند بر شاخ همی
خود را درون دجله فکند از فراز نخل
کز مار گرزه وارهد و شیر نر همی
بر شط فر نیامده آمد به سوی او
بگشاده کام جانوری جان شکر همی
بیچاره مرد ز آن دو بلا گرچه برد جان
درماند عاقبت به بلای دگر همی
از چنگ شیر رست و ز چنگ قضا نرست
القصه گشت طعمه آن جانور همی
جادوی چرخ چون کند آهنگ جان تو
زاید بلا و حادثه از بحر و بر همی
کام اجل فراخ و تو نخجیر پای بند
دام قضا وسیع و تو بی بال و پر همی
ور ز آنکه بر شوی به فلک همچو آفتاب
صیدت کند کمند قضا و قدر همی
AteNa
10-22-2007, 10:03 AM
من نگویم ترک ایین مروت کن ولی
این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند
تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت
هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند
گفت با صاحبدلی مردی که به همام در نهفت
قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند
نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک
من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند
میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان
آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند
دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی
دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند
منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین
گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند
AteNa
10-22-2007, 10:03 AM
خویشتن داری و خموشی را
هوشمندان حصار جان دانند
گر زیان بینی از بیان بینی
ور زبون گردی از زبان دانند
راز دل پیش دوستان مگشای
گر نخواهی که دشمنان دانند
AteNa
10-22-2007, 10:04 AM
در دام حادثات ز کس یاوری مجوی
بگشا گره به همت مشکل گشای خویش
سعی طبیب موجب درمان درد نیتس
از خود طلب دوای مبتلای خویش
گفت آهویی به شیر سگی در شکارگاه
چون گرم پویه دیدش اندر قفای خویش
کای خیره سر بگرد سمندم نمی رسی
رانی و گر چو برق به تک بادپای خویش
چون من پی رهایی خود می کنم تلاش
لیکن تو بهر خاطر فرمانروای خویش
با من کجا به پویه برابر شوی از آنک
تو بهر غیر پویی و من از برای خویش
AteNa
10-22-2007, 10:05 AM
سراینده ای پیش داننده ای
فغان کرد از جور خونخواره دزد
که از نظرم ونثرم دو گنجینه بود
ربود از سرایم ستمکاره دزد
بنالید مسکین : که بیچاره من
بخندید دانا : که بیچاره دزد
AteNa
10-22-2007, 10:06 AM
پاس ادب به حد کفایت نگاه دار
خواهی اگر ز بی ادبان یابی ایمنی
با کم ز خویش هر که نشیند به دوستی
با عز و حرمت خود خیزد به دشمنی
در خون نشست غنچه که شد همنشین خار
گردن فراخت سرو ز بر چیده دامنی
افتاده باش لیک نه چندان که همچو خک
پامال هر نه بهره شوی از فروتنی
AteNa
10-22-2007, 10:07 AM
کسیم من دردمند ناتوانی
اسیری خسته ای افسرده جانی
تذروی ایان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته
دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد
بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار
نه دمسازی که با وی راز بگویم
نه یاری تا غم دل باز گویم
درین محفل چون من حسرت کشی نیست
بسوز سینه من آتشی نیست
الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی بروز من نیفتی
میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دلازاری بآزار دل من
دلم از خوی او دمساز درد است
زن بد خو بلای جان مرد است
زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش ز یک جنسند گویی
نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد
نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن پارسا زن
زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند
چو زن یار کسان شد ما را زوبه
چون تر دامن بود گل و خار از او به
حذر کن ز آن بت نسرین برودوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش
منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه ای گیرد سراغی
میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی
وفاداری مجوی از زن که بیجاست
کزین بر بط نخیزد نغمه راست
درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سری با غیر دارد
جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشهها کرد
مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را
ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی
تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی
ز اواج خروشان تندخویی
ز روز و شب دورنگی ودورویی
صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از ن ی
ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه بالا نشینی
ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب
گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبکروحی ز مرغان بهاری
فریب مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور
ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ
ز گرگ تیز دندان کینه جویی
ز طوطی حرف نا سنجیده گویی
ز باد هرزه پو نا استواری
ز دور آسمان نا پایداری
جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد
ندارد در جهان همتای دیگر
بهدنیا در بود دنیای دیگر
ز طبع زن به غیر از شرر چه خواهی ؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی ؟
اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است ؟
چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی
چنین خواندم زمانی درکتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی
دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد
یکی آن شب که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی
دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خک اندر نهد گنجینه خویش
AteNa
10-22-2007, 10:07 AM
چشم فروبسته اگر وا کنی
درتو بود هر چه تمنا کنی
عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تونیست
از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو
همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی
غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست
بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش
چشم بصیرت نگشایی چرا ؟
بی خبر از خویش چرایی چرا ؟
صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو
خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی
از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود ایی به خدایی رسی
پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای
روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم
گنج زری بود در آن خکدان
چون پری از دیده مردم نهان
پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
ای شده نالان ز غمو رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو
مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را
غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه د لی رابدلی راه نیست
خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن
AteNa
10-22-2007, 10:08 AM
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نیفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او
AteNa
10-22-2007, 10:08 AM
به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر
ز دم سردی ابر سنجاب پوش
ردای قصب کوه گیرد بهدوش
جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر
شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی
دا آن فتنه انگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ
گلی روشنی بخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود
صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را بر انگیزد از بوی خویش
گل بخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت
ز گلها از آن سر بر افراخته است
که با باغ بی برک و بر ساخته است
تو نیز ای گل آتشین چهر من
که انگیختی آتش مهر من
ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم
سیه کاری اختر سیه فام
سیه موی من کرد چون سیم خار
سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست
به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی
گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست
ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسرده ای ساختی
AteNa
10-22-2007, 10:09 AM
شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او
زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پئشید با گیسوی خویش
گفتمش : ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید ؟
قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود
غنچه خاموش او چون گ ل شکفت
بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت
با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب
بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت
موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت
قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت
گفت قایق هم به قایق بان خویش
مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او
لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد
گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را
لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصه گویان قصه ها خواهند گفت
زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند
AteNa
10-22-2007, 10:09 AM
روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد
بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد
زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست ؟
حیف ایدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست
شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست
هر سنگ بد گوهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است ؟
گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست
ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست
وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گرنسنگ من بود
روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها
این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریزه کرد از می عشرت ایاغها
ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد
آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او
بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او
دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است
من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش
شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابهبوسه لبهای گرم خویش
وین گوهری که در نظر سنگ سادهاست
برپای آن پری چو رهی بوسه داده است
AteNa
10-22-2007, 10:10 AM
آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او
ساز او در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها
بانگی از آوای بلبل گرم تر
وز نوای مرغ چمن جان پرور است
لیک دراین ساز سوزی دیگر است
آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند
خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را
هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست
دیگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهی دیگرند
شرح این معنی ز من باید شنید
رز عشق از کوهکن باید شنید
حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس
من شناسم آه آتشنک را
بانگ مستان گریبان چک را
چیستم من ؟ آتشی افروخته
لاله ای داغ از حسرت سوخته
شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت کس به روز منمباد
سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست
خسته از پیکان محرومی پرم
مانده بر زانوی خاموشی سرم
عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت
نغمه شادی مرا از یاد رفت
گر چه غم درسینه حکم برد
ساز محجوبی بر افلکم برد
شعله ای چون وی جهان افروز نیست
مرتضی از مردم امروز نیست
جان من با جان او پیوسته است
زانکه چون من از دو عالم رسته است
ما دوتن در عاشقی پاینده ایم
تا محبت زنده باشد زنده ایم
AteNa
10-22-2007, 10:11 AM
عروس چمن مریم تابنک
گرو برده از نو عروسان خک
که او را به جز سادگی مایه نیست
نکو روی محتاج پیرایه نیست
به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به صافی چو اشک و به پکی چو آب
به روشندلی قطره شبنم است
به پکیزگی دامن مریم است
چنان نازک اندام و سیمینه تن
که سیمین تن نازک اندام من
سخنها کند با من از روی دوست
ز گیسوی او بشنوم بویدوست
به رخساره چون نازنین من است
نشانی ز ناز آفرین من است
بود جان ما سرخوش از جام او
که ما را گلی هست همنام او
گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
که پکیزه دامان پکیزه خوست
قضا چ.ن زند جام عمرم به سنگ
به داغم شوددیده ها لاله رنگ
به خک سیه چون شود منزلم
بود داغ آن سیمتن بر دلم
بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مریم از خک من بردمد
نوازد دل و جان غمنک را
پر از بوی مریم کند خک را
AteNa
10-22-2007, 10:11 AM
روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری
و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار
چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است
غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری
بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است
AteNa
10-22-2007, 10:12 AM
چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی
من خکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلکی در مستی و در پکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم سمتوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من و دارد دل
دلغی که نمی بینی دردی که نمی دانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت ؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
AteNa
10-22-2007, 10:13 AM
اشکم ولی بپای عزیزان چکیده ام
خارم ولی بسایه گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر بگریبان کشیدهام
چون خک در هوای تو از پا افتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویدهام
من جلوه شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام
AteNa
10-22-2007, 10:13 AM
ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند
AteNa
10-22-2007, 10:14 AM
با دل روشن در ان ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام
سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خک ؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام
جای در بستان سرای عشق میابد مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام
پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام
خار ناچیزم مرا در بوستان مقفدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام
تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام
بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام
لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام
AteNa
10-22-2007, 10:14 AM
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجلل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگ.ن باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نههمراهی
گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی
AteNa
10-22-2007, 10:15 AM
این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موج گریه سیل خروشان نداشته است
آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که ر.وزگار پریشان نداشته است
از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است
ما را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
سر بر نکرد پک نهادی ز جیب خک
گیتی سری سزایی گریبان نداشته است
جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است
دریا دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای بی کران غم طوفان نداشته است
آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است
غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این سیمگون ستاره بدامان نداشته است
AteNa
10-22-2007, 10:15 AM
آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین که هر کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربهتی بین که در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر کدام شعله ای در آتشند
در میان پکبازان من نه تنها سوختم
جان پک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم
AteNa
10-22-2007, 10:16 AM
نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
شاخه تکم بگرد خویشتن پیچیده ام
گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام
می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام
جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام
نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام
AteNa
10-22-2007, 10:17 AM
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
AteNa
10-22-2007, 10:17 AM
در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم
در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم
اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم
آنرو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم
از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم
روشنگری افلکیم چون آفتاب از پکیم
خکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم
غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم
دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم
AteNa
10-22-2007, 10:18 AM
ندانم رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
دلم کوشد دلازاری که من دارم
وگر دل را به خدای رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم
به خک من نیفتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم
گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر
بکوی دلفریبان این بود کاری کهمن دارم
دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی
ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم
ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلکم می کند آخر پرستاری که من دارم
رهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم
AteNa
10-22-2007, 10:18 AM
تا بد فروغ مهر و مه از قطره های اشک
باران صبحگاه ندارد صفای اشک
گوهر به تابنکی و پکی چو اشک نیست
روشندلی کجاست که داند بهای اشک ؟
ماییم و سینه ای که بود آشنای اشک
گوش مرا ز نغمه ی شادی نصیب نیست
چون جویبار ساخته ام با نوای اشک
از بسکه تن ز آتش حسرت گداخته است
از دیده خون گرم فشانم بجای اشک
چون طفل هرزه پوی بهر سوی می دویم
اشک از قفای دلبر و من از قفای اشک
دیشب چراغ دیده منتا سپیده سوخت
آتش افتاد بی تو بماتم سرای اشک
خواب آور است زمزمه جویبارها
در خواب رفته بخت من از هایهای اشک
بس کن رهی که تاب شنیدن نیاوریم
از بسکه دردنک بود ماجرای اشک
AteNa
10-22-2007, 10:19 AM
گر به چشم دل جانا
جلوه های ما بینی
در حریم اهل دل جلوه خدا بینی
راز آسمانها را در نگاه ما خوانی
نور صبحگاهی را بر جبین ما بینی
در مصاف مسکینان چرخ را زبون یابی
با شکوه درویشان شاه را گدا بینی
گر طلب کنی از جان عشق و دردمندی را
عشق را هنر یابی درد را دوا بینی
چون صبا ز خار و گل ترک آشنایی کن
تا بهر چه روی آری روی آشنا بینی
نی ز نغمه واماند چون ز لب جدا ماند
وای اگر دل خود را از خدا جدا بینی
تار و پود هستی را سوختیم و خرسندیم
رند عاقبت سوزی همچو ما کجا بینی
تا بد از دلم شبها پرتوی چو کوکبها
صبح روشنم خوانی گر شبی مرا بینی
ترک خودپرستی کن عاشقی و مستی کن
تا ز دام غم خود را چون رهی رها بینی
AteNa
10-22-2007, 10:19 AM
زبون خلق ز خلق نکوی خویشتنم
چو غنچه تنگدل از رنگ و بوی خویشتنم
بعیب من چه گشاید زبان طعنه حسود
که بسا هزار زبان عیبجوی خویشتنم
مرا بساغر زرین مهر حاجت نیت
که تازه روی چو گل از سبوی خویشتنم
نه حسرت لب ساقی کشد نه منت جام
بحیرت از دلبسی آرزوی خویشتنم
بخواب از آن نرود چشم خسته ام تا صبح
که همچو مرغ شب افسانه گوی خویشتنم
بروزگار چنان رانده گشتم از هر سوی
که مرگ نیز نخواند بسوی خویشتنم
به تابنکی من گوهری نبود رهی
گهر شناسم و در جستجوی خویشتنم
AteNa
10-22-2007, 10:20 AM
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر ازین عیبی که میدانی که زیبایی
من از دلبستگی های تو با ایینه دانستم
که بر دیدار طاقت سوز خود عاشق تر از مایی
بشمع و ماه حاجت نیست بزم عاشقانت را
تو شمع مجلس افرو.زی تو ماه مجلس آرایی
منم ابر و تویی گلبن که می خندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که م یمیرم چو می ایی
مراد ما نجویی ورنه رندان هوس جو را
بهار شادی انگیزی حریف باده پیمایی
مه روشن میان اختران پنهان نمی ماند
میان شاخه های گل مشو پنهان که پیدایی
کسی از داغ و درد من نپرسد تا نپرسی تو
دلی بر حال زار من نبخشد تا نبخشایی
مرا گفتی : که از پیر خرد پرسم علاج خود
خرد منع من از عشق تو فرماید چه فرمایی
من آزرده دل را کس گره از کار نگشاید
مگر ای اشک غم امشب تو از دل عقده بگشایی
رهی تا وارهی از رنج هستی ترک هستی کن
که با این ناتوانی ها بترک جان توانایی
AteNa
10-22-2007, 10:21 AM
تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیست
غم تو هست ولی غمگسار باید و نیست
اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم
فغان که در کف من اختیار باید و نیست
چو شام غم دلم اندوهگین نباید و هست
چو صبحدم نفسم بی غبار باید و نیست
مرا ز باده نوشین نمی گشاید دل
که م ی بگرمی آغوش یار باید و نیست
درون آتش از آنم که آتشین گل من
مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست
بسرد مهری باد خزان نباید و هست
به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست
چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق
ترا چو لاله دلی داغدار باید و نیست
کجا به صحبت پکان رسی ؟ که دیده تو
بسان شبنم گل اشکبار باید و نیست
رهی بشام جدایی چه طاقتی است مرا ؟
که روز وصل دلم را قرار باید و نیست
AteNa
10-22-2007, 10:21 AM
بر جگر داغی ز عشق لاله رویی یافتم
در سرای دل بهشت آرزویی یافتم
عمری از سنگ حوادث سوده گشتم چون غبار
تا به امداد نسیمی ره به کویی یافتم
خاطر از ایینه صبح است روشن تر مرا
این صفا از صحبت پکیزه رویی یافتم
گرمی شمع شب افروز آفت پروانه شد
سوخت جانم تا حریف گرم خویی یافتم
بی تلاش من غم عشق تو ام در دل نشست
گنج را در زیر پا بی جستجویی یافتم
تلخکامی بین که در میخانه دلدادگی
بود پر خون جگر هر جا سبویی یافتم
چون صبا در زیر زلفش هر کجا کردم گذار
بک جهان دل بسته بر هر تارمویی یافتم
ننگ رسوایی رهی نامم بلند آوازه کرد
خک راه عشق گشتم آبرویی یافتم
AteNa
10-22-2007, 10:22 AM
ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
و آنچه در جام شفق بینی بجز خوناب نیست
زندگی خوشتر بود در پرده وهم خیال
صبح روشن را صفای سایه مهتاب نیست
شب ز آه آتشین بکدم نیاسایم چو شمع
در میان آتش سوزنده جای خواب نیست
مردم چشم فرومانده است در دریای اشک
مور را پای رهایی از دل گرداب نیست
خاطر دانا ز طوفان حوادث فارغ است
کوه گردون سای را اندیشه ز سبلاب نیست
ما به آن گل از وفای خویشتن دل بسته ایم
ورنه این صحرا تهی از لاله سیراب نیست
آنچه نایاب است در عالم وفا و مهر ماست
ورنه در گلزار هستی سرو و گل نایاب نیست
گر ترا با ما تعلق نیست ما را شوق هست
ور ترا بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد ازین روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
جلوه صبح و شکرخند گل و آوای چنگ
دلگشا باشد ولی چون صحبت احباب نیست
جای آسایش چه می جویی رهی در ملک عشق
موج را آسودگی