View Full Version : سياوش کسرايي
Roshna
01-17-2006, 10:58 PM
آرش كمانگير
برف مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كارواني با صداي زنگ
بر نمي شد گر ز بام كلبه هاي دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد
رد پا ها گر نمي افتاد روي جاده هاي لغزان
ما چه مي كرديم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه اي روشن
روي تپه روبروي من
در گشودندم
مهرباني ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز
گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان ددين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست
پير مرد آرام و با لبخند
كنده اي در كوره افسرده جان افكند
چشم هايش در سياهي هاي كومه جست و جو مي كرد
زير لب آهسته با خود گفتگو مي كرد
زندگي را شعله بايد برفروزنده
شعله ها را هيمه سوزنده
جنگلي هستي تو اي انسان
جنگل اي روييده آزاده
بي دريغ افكنده روي كوهها دامن
آشيان ها بر سر انگشتان تو جاويد
چشمهها در سايبان هاي تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش اي جنگل انسان
زندگاني شعله مي خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هيمه بايد روشني افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاري بود
روزگار تلخ و تاري بود
بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره
دشمنان بر جان ما چيره
شهر سيلي خورده هذيان داشت
بر زبان بس داستانهاي پريشان داشت
زندگي سرد و سيه چون سنگ
روز بدنامي
روزگار ننگ
غيرت اندر بندهاي بندگي پيچان
عشق در بيماري دلمردگي بيجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان هاي خاموشي
مي تراويد از گل انديشه ها عطر فراموشي
ترس بود و بالهاي مرگ
كس نمي جنبيد چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خيمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهاي ملك
همچو سر حدات دامنگستر انديشه بي سامان
برجهاي شهر
همچو باروهاي دل بشكسته و ويران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هيچ سينه كينهاي در بر نمي اندوخت
هيچ دل مهري نمي ورزيد
هيچ كس دستي به سوي كس نمي آورد
هيچ كس در روي ديگر كس نمي خنديد
باغهاي آرزو بي برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپي نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رايزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر انديشند
نازك انديشانشان بي شرم
كه مباداشان دگر روزبهي در چشم
يافتند آخر فسوني را كه مي جستند
چشم ها با وحشتي در چشمخانه هر طرف را جست و جو مي كرد
وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد
آخرين فرمان آخرين تحقير
مرز را پرواز تيري مي دهد سامان
گر به نزديكي فرود آيد
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ايمان ؟
هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد
چشم ها بي گفت و گويي هر طرف را جست و جو مي كرد
پير مرد اندوهگين دستي به ديگر دست مي ساييد
از ميان دره هاي دور گرگي خسته مي ناليد
برف روي برف مي باريد
باد بالش را به پشت شيشه مي ماليد
صبح مي آمد پير مرد آرام كرد آغاز
پيش روي لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دريايي از سرباز
آسمان الماس اخترهاي خود را داده بود از دست
بي نفس مي شد سياهي دردهان صبح
باد پر مي ريخت روي دشت باز دامن البرز
لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحري بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردي چون صدف
از سينه بيرون داد
منم آرش
چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهي مردي آزاده
به تنها تير تركش آزمون تلختان را
اينك آماده
مجوييدم نسب
فرزند رنج و كار
گريزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ديدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در ميان دست مي گيرم
و مي افشارمش در چنگ
دل اين جام پر از كين پر از خون را
دل اين بي تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كينه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در اين پيكار
در اين كار
دل خلقي است در مشتم
اميد مردمي خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداري كمانگيرم
شهاب تيزرو تيرم
ستيغ سر بلند كوه ماوايم
به چشم آفتاب تازه رس جايم
مرا نير است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و ليكن چاره را امروز زور و پهلواني نيست
رهايي با تن پولاد و نيروي جواني نيست
در اين ميدان
بر اين پيكان هستي سوز سامان ساز
پري از جان ببايد تا فرو ننشيند از پرواز
پس آنگه سر به سوي آفمان بر كرد
به آهنگي دگر گفتار ديگر كرد
درود اي واپسين صبح اي سحر بدرود
كه با آرش ترا اين آخرين ديداد خواهد بود
به صبح راستين سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بين سوگند
كه آرش جان خود در تير خواهد كرد
پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند
زمين مي داند اين را آسمان ها نيز
كه تن بي عيب و جان پاك است
نه نيرنگي به كار من نه افسوني
نه ترسي در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش
نفس در سينه هاي بي تاب مي زد جوش
ز پيشم مرگ
نقابي سهمگين بر چهره مي آيد
به هر گام هراس افكن
مرا با ديده خونبار مي پايد
به بال كركسان گرد سرم پرواز مي گيرد
به راهم مي نشيند راه مي بندد
به رويم سرد مي خندد
به كوه و دره مي ريزد طنين زهرخندش را
و بازش باز ميگيرد
دلم از مرگ بيزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمي خوار است
ولي آن دم كه ز اندوهان روان زندگي تار است
ولي آن دم كه نيكي و بدي را گاه پيكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شيرين است
همان بايسته آزادگي اين است
هزاران چشم گويا و لب خاموش
مرا پيك اميد خويش مي داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهي مي گيردم گه پيش مي راند
پيش مي آيم
دل و جان را به زيور هاي انساني مي آرايم
به نيرويي كه دارد زندگي در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرين مرگ خواهم كند
نيايش را دو زانو بر زمين بنهاد
به سوي قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ اي آفتاب اي توشه اميد
برآ اي خوشه خورشيد
تو جوشان چشمه اي من تشنه اي بي تاب
برآ سر ريز كن تا جان شود سيراب
چو پا در كام مرگي تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهريمني پرخاش جو دارم
به موج روشنايي شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو اي زرينه گل من رنگ و بو خواهم
شما اي قله هاي سركش خاموش
كه پيشاني به تندرهاي سهم انگيز مي ساييد
كه بر ايوان شب داريد چشم انداز رويايي
كه سيمين پايه هاي روز زرين را به روي شانه مي كوبيد
كه ابر آتشين را در پناه خويش مي گيريد
غرور و سربلندي هم شما را باد
امديم را برافرازيد
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر داريد
غرورم را نگه داريد
به سان آن پلنگاني كه در كوه و كمر داريد
زمين خاموش بود و آسمان خاموش
تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش
به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه خورشيد
هزاران نيزه زرين به چشم آسمان پاشيد
نظر افكند آرش سوي شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگين كنار در
مردها در راه
سرود بي كلامي با غمي جانكاه
ز چشمان برهمي شد با نسيم صبحدم همراه
كدامين نغمه مي ريزد
كدام آهنگ آيا مي تواند ساخت
طنين گام هاي استواري را كه سوي نيستي مردانه مي رفتند ؟
طنين گامهايي را كه آگاهانه مي رفتند ؟
دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پير مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پي او
پرده هاي اشك پي در پي فرود آمد
بست يك دم چشم هايش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رويا
كودكان با ديدگان خسته وپي جو
در شگفت از پهلواني ها
شعله هاي كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جوياني كه مي جستند آرش را به روي قله ها پي گير
باز گرديدند
بي نشان از پيكر آرش
با كمان و تركشي بي تير
آري آري جان خود در تير كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تيغه شمشير كرد آرش
تير آرش را سواراني كه مي راندند بر جيحون
به ديگر نيمروزي از پي آن روز
نشسته بر تناور ساق گردويي فرو ديدند
و آنجا را از آن پس
مرز ايرانشهر و توران بازناميدند
آفتاب
درگريز بي شتاب خويش
سالها بر بام دنيا پاكشان سر زد
ماهتاب
بي نصيب از شبروي هايش همه خاموش
در دل هر كوي و هر برزن
سر به هر ايوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وين سراسر قله مغموم و خاموشي كه مي بينيد
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند
نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند
و نياز خويش مي خواهند
با دهان سنگهاي كوه آرش مي دهد پاسخ
مي كندشان از فراز و از نشيب جادهها آگاه
مي دهد اميد
مي نمايد راه
در برون كلبه مي بارد
برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاري كارواني با صداي زنگ
كودكان ديري است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
مي گذارم كنده اي هيزم در آتشدان
شعله بالا مي رود پر سوز
Roshna
01-18-2006, 10:59 AM
انسان
پايان گرفت دوري واينك من
با نام مهر لب به سخن باز مي كنم
از دوست داشتن
آغاز مي كنم
انگار آسمان و زمين جفت مي شوند
انگار مي برندم تا سقف آسمان
انگار مي كشندم بر راه كهكشان
در دشت هاي سبز فلك چشم آفتاب
گر ديده رهنما
در قصر نيلگون
فانوس ماهتاب افكنده شعله ها
با بالهاي عشق
پرواز مي كنم
با من ستارگان همه پرواز مي كنند
دستم پر از ستاره و چشمم پر از نگاه
آغوش مي گشايم
دوشيزگان ابر به من ناز مي كنند
پرواز مي كنم
در سينه مي كشم همه آبي آسمان
مي آمدم به گوش نواي فرشتگان
انسان مسيح تازه
انسان اميد پاك
در بارگاه مهر
اينكه خداي خاك
در مسجد مي شوند به هر سو ستارگان
پر مي كشم ز دامن شط شهاب ها
مي بينم آن چه بوده به رويا و خوابها
سرمست از نياز چو پروانه بهار
سر مي كشم به هر ستاره و پا مي نهم بر آن
تا شيره اي بپرورم از جست و جوي خويش
تاميوه اي بياورم از باغ اختران
چشم خداي بينم
بيدار مي شوم
دست گره گشايم در كار مي شود
پا مي نهم به تخت
سر مي دهم صدا
وا مي كنم دريچه جام جهان نما
تا بنگرم به انسان درمسند خدا
اين است عاشقان كه من امشب
دروازه هاي رو به سحر باز مي كنم
اين است عاشقان كه من امروز
از دوست داشتن
آغاز مي كنم
Roshna
01-18-2006, 11:01 AM
عمر كوتاه من و قرن و مرگ [I]
من از مراسم تدفين خويش مي آيم
كه تا نظاره كنم رونق تولد خويش
كنار راه مرا يافتند خاك آلود درون دست چپم آفتابگرداني
ميان كتفم يك خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پياده رو شب پيش
به هم در آمده با شاش عابران يك جا
نهال هاي جوان جرعه جرعه نوشيدند
نهالهاي كنار پياده رو اما
تمام شب نظري سوي من نياوردند
شدند شاپركان شگرف انديشه
ز بيشه هاي خيالم رها و آواره
كجا دوباره فراهم شوند و گرد آيند
بهارهاي بن خاك خفته مي دانند
تمام شب به زمين ماندم و به ره نگران
و از فراز پريشيده موي من در باد
شب شتابگري همچو اسب مست گريخت
شكافت پهلوي ديوار قرن و قلعه قرن
چو موم در بر آتش به خاك راه چكيد
ميان پنجه غولي كه سر كشيد از خاك
قد بلند عروس زمان عروسك شد
همه مشايعت مرده را پذيرفتند
كه بود در دل تابوت رازي از همگان
هزار چهره وحشت هزار گونه درد
به سوگ من چه گروهي فراهم آمده بود
نگاه كردم و ديدم كه قفلهاي گران
دريچ هاي گه را به چشمشان بسته است
دهان به ندبه ولي در دهان هيچ كدام
و پا به زير بدنها چو چرخ مي چرخيد
و دستهاي ورم آوريده همچو دو چشم
به هر طرف پي چيزي نجسته مي پوييد
به چهره ها همه تشويش ز آسمانها بود
زمين تو گويي از سقف خويش مي ترسيد
ولي توقف و گرما و تشنگي مي كشت
چه رفته بود ندانم كه در تمامي شهر
به جاي سبز درختان چراغ قرمز بود
به زير ديده خورشيد نيمروزي مرگ
كشنده بود به تابوت تنگ و راه دراز
زبان به شكوه گشودم كه صحن گورستان
چو جنگل تنكي از درخت آهن بود
دلم به سينه چو يك داركوب سرگردان
به هر درخت
درخت خاطره نوك با وداع مي كوبيد
مرا به خاك نهادند همچو دانه سبز
بود كه دايه مرگم دوباره بار دهد
چو ترمه و كفن از روي من كنار زدند
به جاي كالبد من زبان مردم بود
زمانه اي است چو افسانه ها شگفت آلود
كه عمر مرگ چو عمر حيات كوتاه است
به گرد من همه كودكان همبازي
پي گرفتن پروانه ها شتابانند
و من چو بيشه معصوم شاپرك خاموش
به نوك خنجري اكنون درون باغچه ام
به كار كشتن يك آفتاب گردانم
Roshna
01-18-2006, 11:02 AM
زندگي
به گورستان
تلاشي گنگ دارم نم نم باران
نمي دانم كه چيزي زير انگشتان سردش مي شود بيدار
و پا در پچ پچش با خاك
خبر مي آورد از سرگذشتي تيره و غمناك
به گورستان
كلاف درهمي وا مي شوذ با كوشش باران
و بوي خاك در پيراهن جان مي دود چون عطر
و خواب خفتگان خاك مي بخشد به دل سامان
درون پرده اشكي كه از چشمم نمي افتاد
تو را در اشك مي ديدم
نه باران
نه ياران
نه حتي مردماني را كه روي جنگل انبوه خاموشان
نهال ديگري را غرس مي كردند
تو را مي ديدم اي گلبرگ
كه مي آيي و مي ريزد شكوه مرگ
چه غوغا مي كند گونههاي تازه ات باران
به گورستان
Roshna
01-18-2006, 11:03 AM
جامه اي بر آدميت
اي پري رو پرنياني يافت كن
تا نپوشد پيكر انديشه را
همچو مينا جامه اي كن پر شراب
تا ببيند خلق خون شيشه را
پيرهن هاييي كه سامان مي دهي
خدعه را در خويش پنهان ميكند
مي فريبد نقش هاشان چشم را
رنگ هاشان رخنه در جان مي كند
موج افكندن به هر نيلي پرند
دستكاري دلكش و بي حاصل است
نيل پوشان رنگ و آب مجلسند
دل ولي خواهان آن دريا دل است
با چنين سرما و يخبندان كه هست
ولي اگر خشكد نهال آرزو
نازك اندامان مسكين رابپوش
تا بماند باغ را اين رنگ وبو
رو گره برگير از پيچندگان
چين به روي پاكدامانان مخواه
عاشقان سر در گريبان غمند
پيچش سر در گريبانان مخواه
گل به روي سينه جانان مزن
خنده در لب هاي بي لبخند كن
ديده در راه جدايي ها مدوز
قلبهاي خسته را پيوند كن
بر تراش قامت سيمين تنان
اين برشهاي كجي آور ز چيست
جامه اي بر آدميت راست كن
كاين هنر در كار هر بي مايه نيست
Roshna
01-18-2006, 11:04 AM
غزل سياه
چو خواندي بر كف دست بني آدم خط رنج و خط غم را
چو ديدي بر سراسر تاق گيتي نقش درهم را
به دلداري صلا دادي
اگر غم لشگر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم بسازيم و بنيادش براندازيم
بيا اي پير روشن بين
دمي بر چشم من بنشين
نگه كن تركتاز لگشر غم را
به خون غلتيدن ساقي
به خاك افتادن عشاق عالم را
به فرش گل جهان مي خواستي در بزم و پايكوبي
فلك را سقف بشكستن
ستاره ز آسمان روبي
رسنهاي زمان را تار بگسستن
به طومار زمانه طرح نو بستن
دگر بنگر سيه پوشان
پريشانان مي از خون دل نوشان
شكسته پر و بالان قفس اين دورپروازان غمگين بين
فتاده پهلوانان را دگرخواهان اين نظم بدآيين بين
ببين اين برگريزان وفا وين فصل ماتم را
ببين بر دامن گل خون شبنم را
اگر مرد خراباتي
جهان خونين خرابات است
چه مي پرسي ز ميخانه زمين غمخانه خوف و خرابات است
شرابي نيست شمعي نيست جمعي نيست
درين خمخانه مرگ سندگدل ساقي است
نه ياري نيست
رفيق غمگساري نيست
از اينباغ و از اين بستان
بسي تابوت گل با كاروان رفته ست
پريشان خاطري مانده ست و يار مهربان رفته ست
تهمتن رفته از شهامه و اينجا
به چشم بسته هر سهراب بيند خاب مرهم را
بيا چشمي به سوگ رفتگان تر كن
بيا از برگ سوزان شقايق باز هم برگي به دفتر كن
غزل نبود اگر آينه دار ز عشق و زيبايي
غزل چون خانه هي ما سياه است و پر از آه است و درد ناشكيبايي
خوشا شعر تو شور و شيدايي
خوشا شعري كه در نوآفريني مردمي مي خواهد عالم را و آدم را
بيا حافظ تو اي باقي
به رحمت شو مرا ساقي
كه تنها مانده اي از بي شمار عاشقانم من
رسول مردگان نابه هنگام جهانممن
به دلداري فرود آ از فراز شب
به غربتگاه من با من بساز امشب
وز آن باده كه خون آفتاب و تاك مي ناي
از آن باده
كه تا برگيري از جان هول رستاخيز گهگاهي مي آشامي
بده جامي كه يك ره بشكنم غم را و آنگه دركشم دم را
Roshna
02-03-2006, 09:57 PM
خانه انسان
آسمان
لانه مرغ خيال
و زمين
خانه انسان است
آسمان با همه بازي خالي است
و زمين با همه تنگي ها پر
Roshna
02-03-2006, 10:02 PM
هزاردستان
نه
جار نزنيد
درها را باز كنيد
پنجه ها را فراختر بگشاييد
كوچه بدهيد
كوچه بدهيد
اوست كه مي آيد
من با هزار نشان مي شناسمش
مادربزرگ گفت
خروسخوان مي آيد
مي دانم
هم اوست كه مي آيد
نه پري بر كلاه
نه پيرايه اي بر تن
اين يل
پهلوان ماست
نامش !؟
هرچه بناميدش
چيزي با صفت كار مداوم
از دستانش مي شناسمش
هزاردستان است
ببينيد
چه خوب راهش را مي گشايد
چه استوار
گام برميدارد
بله خيلي ها مي شناسندش
بوسه ها
گل و گلاب
و چراغاني براي اوست
دور بوده اما
دير نكرده
خشن است اما روراست
نه نترسيد نه
هيچكس را
ياراي گستاخي با او
نيست
پيغامش را مي آورد
جواب همه را مي دهد
و كارش را
تمام و كمال مي كند
پس
راه را باز كنيد كوچه بدهيد
و آماده باشيد
اين اوست كه مي رسد
Roshna
02-03-2006, 10:06 PM
گرهبند خون
قامتت
درداربست شعرم نمي گنجد
نمي نشيند
آرام نمي نشيند تا
طرحي برآورم
شاياي ماندگاري و تاريخ
كدامين خاراي آتش زنه
خرد كنم
خمير كنم و
در كوره دماوندي روشن
بگدازم
تا پولادت را بپردازم ؟
من چگونه مهرباني و خشم را
با هم آورم ؟
من چگونه تيغ بر آفتاب بر كشم ؟
آري چگونه
شطي از سوسوي ستارگان جاري كنم ؟
آخر
من اميد را چگونه سپيده وار
در قلب اين شب ظلماني بنشانم ؟
من چگونه
چشمان تو را حك كنم ؟
بگذار خاموشانه بنشينم
صبورانه در كمين
و آيند و روند امواج را
بنگرم
باشد كه موج ماهيي يگانه
در دام من افتد و از آن
نقشي
از خستگي ناپذير خاطرت
بنگارم
اي رود ستيزنده
اي جويا
اي شتابگر اندكي بهل
تا زمانه در خود
جواني خويش را بيارايد
بمان
تا همسر مسافر
سرخ گل اندوهگينش را
با تو
به شادابي برساند
بمان تا فرزند
پا به پاي تو به دريا رسد
بمان تا چون مني
بتواند
حكمت دگرگوني آتش را
بر آب بنويسد
نمي گنجي
نمي نشيني
نمي ماني اما اي آزاد
و من
يادت را
بر بوم خون بفت دلم
با عطر عصر آهن و بيداد
به رنگ ناشكننده فلز رنج
يادي
چون حرير صبح فروردين
و قامت توفان
و هلهله هاي هزاران هزاري دستمالها و چشم ها
و رضامندي چهره شاليكاري
بر فراز پشته
كه شير و عسل مي نوشد
نانت را با ما
به دو نيم كردي و نامت را
گرهبند ابروي ما
اينك اي جواني سالخورده
شراب جاودانه باش
در كام ياران
Roshna
02-03-2006, 10:12 PM
شهادت شمع
قطره قطره
مردن
و شب جمع را به سحر آوردن
روشنانه زيستن
خاموشانه مردن
مردن با لبخند
و پايان بخشيدن
به دود ترديدي تاريخي
بودن يا نبودن
Roshna
02-03-2006, 10:18 PM
اسير
كسي در انتظار او نبود
ولي براي او نمي تپيد
نگاه هيچ كس به خودش دلي به روي او نمي نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههاي ناشناس بي پناه
هواي سرد سوز مي خليد
و پاره هاي جامه اش به جان او
و دشنه اي نهفته مي بريد
تكه تكه از توان او
هنوز نارسيده كال بود
جوانكي هنوز خردسال بود
به او نگاه مي كنم
به من نگاه مي كند
و هر دو آه مي كشيم
چه دشمني ميان ما است؟
عدوي راستين ما
همان يگانه غول سود و زر در كمين توده هاست
اسير بي نوا برادري غريب مانده و گم است
رها و بسته هر چه هست
يكي ز خيل بي شمار مردم است
Roshna
02-03-2006, 10:21 PM
افسوس
باران مي بارد باران
باران فراوان
دريا در جوش
جنگل خاموش
نيست كسي پيدا در راه بيابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهي همچون مه پيچان
مي خواهم حرفي گفتن
مي خواهم راهي جستن
اندر غم ياران
افسوس كه نقشم را
بر پنجره مي شويد باران
صحرا غمگين
دريا لبريز
جنگل گريان
Roshna
02-03-2006, 10:22 PM
افسوس
باران مي بارد باران
باران فراوان
دريا در جوش
جنگل خاموش
نيست كسي پيدا در راه بيابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهي همچون مه پيچان
مي خواهم حرفي گفتن
مي خواهم راهي جستن
اندر غم ياران
افسوس كه نقشم را
بر پنجره مي شويد باران
صحرا غمگين
دريا لبريز
جنگل گريان
Roshna
03-30-2006, 12:53 AM
ما برمي گرديم
ما روزي عاشقانه بر مي گرديم
بر درد فراق چاره گر مي گرديم
از پا نفتاده ايم و تا سر داريم
در گرد جهان به درد سر مي گرديم
خندان ما را دوباره خواهي ديدن
هرچند كه با ديده تر مي گرديم
خاكستر ما اگر كه انبوه كنند
ما در دل آن توده شرر مي گرديم
گر طالع ما غروب غمگيني داشت
اي بار سپيده سحر مي گرديم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر مي گرديم
نايافتني نيست كليد دل تو
نا يافته ايم ؟ بيشتر مي گرديم
از رفتن و بدرود سخن ساز مكن
اي خوب ! بگو بگو كه بر مي گرديم
Roshna
03-30-2006, 12:56 AM
19 دلو سالروز بي بازگشت شاعر حماسه ها يا شاعر " اميد و انقلاب " مردم ايران سياوش کسرايي است . او در سال ۱۳۰۴ خورشيدی در تهران متولد شده بود، قلب او سحرگاه 19 دلو سال 1374 خورشيدی در پي يک عمل جراحي قلب ،دور از ميهني که قلب او پيوسته برايش مي طپيد،از حرکت باز ماند.او شاعر سه نسل انقلابيون ايران و منطقه بود.بسياری ها با شعر او به رزم و به شکنجه گاه رفتند،سروده های او که در ده مجموعه در دسترس دوستداران شعرش قرار دارد،بمثابه گنج شايگاني است که همواره آنان را در نبرد به خاطر آزادی و شگوفايي ميهن شان الهام بخشيده و دير يا زود با شعر او مارش ظفر را خواهند سرود.
يادش گرامي باد .
Roshna
03-30-2006, 12:57 AM
شهر ما
خورشيد پيله اي است تب آورده
تن در گليم ابر فرو كرده
دل مرده است روز
دم كرده است افق
زهر هوا كشنده و سوزان است
شهر گدا گردسنه باران است
خاك است روي برگ
خاك است روي گل
خاك است روي چهره هر ديوار
تا روي پلك پنجره ها خاك است
پوك است ناودان كهنه و در استخوان او
باد است مي وزد
لب چاك و سينه مال
له له زن و گداخته راه است مي خزد
داغ است سايه هاي به سنگ اوفتاده داغ
كند است گامهاي به راه اوفتاده كند
Roshna
03-30-2006, 01:02 AM
شقايق
فرياد سرخ فام بهارانم
سركش
گرهاي قلب خاك
گيرانده شب چراغ پريشانم
فرياد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه مي دانم
آري كه دير نمي مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوي مجروح
بر هر ستيغ سهم مي افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهاي مهاجم
تا ذهن دشتهاي گمشده مي رانم
Hamid_38
07-06-2006, 11:56 AM
آرش كمانگیر
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه های دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن كار كردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشك و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پاك نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تكان گهواره رنگین كمان را
در كنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
Hamid_38
07-06-2006, 12:00 PM
ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
كنده ای در كوره افسرده جان افكند
چشم هایش در سیاهی های كومه جست و جو می كرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می كرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افكنده روی كوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
كودكانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
كس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملك
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشكسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه كینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ كس دستی به سوی كس نمی آورد
هیچ كس در روی دیگر كس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشك ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در كار
انجمن ها كرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری كه در ناپاك دل دارند
هم به دست ما شكست ما بر اندیشند
نازك اندیشانشان بی شرم
Hamid_38
07-06-2006, 12:02 PM
نازك اندیشانشان بی شرم
كه مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را كه می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می كرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می كرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیكی فرود آید
خانه هامان تنگ
آرزومان كور
ور بپرد دور
تا كجا ؟ تا چند ؟
آه كو بازوی پولادین و كو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می كرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می كرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام كرد آغاز
پیش روی لشكر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشكر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یكدیگر
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
كم كمك در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز كرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر تركش آزمون تلختان را
اینك آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و كار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارك باد آن جامه كه اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده كه اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارك باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از كین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
كه تا نوشم به نام فتحتان در بزم
كه تا بكوبم به جام قلبتان در رزم
كه جام كینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
Hamid_38
07-06-2006, 12:02 PM
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیكار
در این كار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
كمان كهكشان در دست
كمانداری كمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند كوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیكن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیكان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آفمان بر كرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر كرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
كه با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پاك بین سوگند
كه آرش جان خود در تیر خواهد كرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افكند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
كه تن بی عیب و جان پاك است
نه نیرنگی به كار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم باك است
درنگ آورد و یك دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گام هراس افكن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال كركسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به كوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
كه مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم كه ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم كه نیكی و بدی را گاه پیكاراست
فرو رفتن به كام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیك امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می آیم
Hamid_38
07-06-2006, 12:04 PM
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی كه دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم كند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز كن تا جان شود سیراب
چو پا در كام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سركش خاموش
كه پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
كه بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
كه سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می كوبید
كه ابر آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها كه از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی كه در كوه و كمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال كوه ها لغزید كم كم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افكند آرش سوی شهر آرام
كودكان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین كنار در
مردها در راه
سرود بی كلامی با غمی جانكاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
كدامین نغمه می ریزد
كدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را كه سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را كه آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سكوتی ریشخند آمیز
راه وا كردند
كودكان از بامها او را صدا كردند
مادران او را دعا كردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا كردند
آرش اما همچنان خاموش
از شكاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشك پی در پی فرود آمد
بست یك دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
كودكان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های كوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی كه می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیكر آرش
با كمان و تركشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر كرد آرش
كار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر كرد آرش
تیر آرش را سوارانی كه می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پاكشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر كوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
Hamid_38
07-06-2006, 12:06 PM
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی كه می بینید
وندرون دره های برف آلودی كه می دانید
رهگذرهایی كه شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل كهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای كوه آرش می دهد پاسخ
می كندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون كلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
كوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری كاروانی با صدای زنگ
كودكان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم كنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز
باشد كه چون آرش
پهلوان و جوانمرد و دلير
باشيم .
تيرگان خجسته باد@};-
Hamseda
08-22-2006, 11:06 PM
سیاوش کسرایی (۱۳۰۵-۱۳۷۵) در اصفهان متولد شد و پس از دوره دبیرستان به تهران آمد و ضمن فعالیتهای سیاسی و ادبی در دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران به تحصیلات خود ادامه داد و سپس در وزارت مسکن به کار پرداخت سالهای آخر عمر خویش را در خارج از ایران از جمله افغانستان ، اتحاد جماهیر شوروی سابق و اطریش به سر برد و در این کشور زندگی را بدرود گفت. شعر سیاوش کسرایی از برجسته ترین نمونه های شعر اجتماعی و سیاسی در قالبهای جدید است و بعضی از آثار او به مانند منظومه ی .آرش کمانگیر. در چهل سال اخیر همواره در کمال شهرت بوده است.
...
دریا دلی کجا و دل تنگ من کجا!
گفتمکه بعد از این
در جان نهان کنم همه شور و شتاب ها.
آرام همچو بحر
توفان درون سینه ی جوشان فروکشم
پنهان کنم ز غیر همه التهاب ها.
بگذارم این غمان.
تا آب ها بیفتد از آسیاب ها.
اما
با موج درد دوست
دریا دلی کجا و دل تنگ من کجا!؟
چون اشک پرده در
می شویم ز دیده ی بی خواب خواب ها
باز این منم به جای و همان پیچ و تاب ها...
کابل، آذر 1363
Hamseda
08-22-2006, 11:07 PM
ای جان آفتابی عشق
آری شبی ست شسته به تاریکی و به خون
در خاطرم، ولی
شمعی چراغداری خود را
در راه سرخ صبحدم آغاز می کند.
اینجا سرای بسته ی خاموشی ست
اما
در من پرنده ای ست که آزادی تو را
یک ریز در ترانه اش آواز می کند.
پاییز قلب هاست
اما دلم به حوصله مندی درین هوا
پروردن بهار دگر ساز می کند.
با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار
حبسم به یک قفس.
ای جان آفتابی عشق، ای سپید فام
دست بلند تو
کی تیغ می کشد
کی در به بستگان غمت باز میکند!؟
کابل، شهریور 1363
Hamseda
08-22-2006, 11:07 PM
ریشه و جنگل
من، شاخه ای ز جنگل خلقم.
از ضربه ی، تبر
بر پیکر سلاله ی من یادگارهاست.
با من مگو سخن ز شکستن!
هرگز شکستگی به بر ما شگفت نیست.
بر ما، عجب، شکفتگی اندر بهارهاست.
صدبار اگر به خاک کشندم
صدبار اگر که استخوان شکنندم
گاه نیاز باز
آن هیمه ام که شعله برانگیزد
آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد
آبان1362
Hamseda
08-22-2006, 11:08 PM
اشکی به عطر و نغمه در آمیز
برخیز و می بریز، که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار، که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی به هوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس، باده، خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست، جمله حریفند و هم نفس
هنگام رزم، کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه در آمیز می رسد
گر میوه ی، امید نیامد به دست ما
دست شما به درّ دل آمیز می رسد
برخیز و موج را به نگون ساری اش ببین
دریا دلا! که نوبت آن خیز می رسد
مهر 1362
Hamseda
08-22-2006, 11:08 PM
عشق را و درد را
شبنم سحر ندیده بود
گاه رفتنش نبود و رفت.
شعله می نمود
پر کشید خامشانه در نگاه ما
دود بود و رفت.
زورقی سپید بود
سوی بحر بی کرانه در شبی چنین
بادبان گشود و رفت.
نازنین ما
عشق را و درد را
در تنی فشرده آزمود و رفت.
مسکو، خرداد1367
Hamseda
08-22-2006, 11:09 PM
شبنم و آه...
برای فروغ فرخزاد
آی گل ها فراموشی باغ!
مرگ از باغچه ی خلوت ما می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند
می برد از برما.
سیب این بود، آری
راه را گر گره افتاد به پای
باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست
آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
گل یخ را پرها ریخت اگر.
در تک روز، آری
روشنایی می مرد
شبنمی با همه جان می شد آه...
اختران را با هم
پیچ پیچی بود شب پیش که می دیدم من.
ابرها با تشویش
هودجی را در تاریکی ها می بردند
و دعاهایی چون شعله و دود
از نهانگاه زمین بر می شد.
شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت
زشتی از بند، رها می گردید
دختر عاصی و زیبای گناه
ماند با سنگ صبورش تنها:
او نخواهد آمد
«او نخواهد آمد» اینک آن آوازی ست
که بیابان را در بر دارد
«او نخواهد آمد»
عطر تهنهایی دارد با خویش.
همره قافله ی شاد بهار
که به دروازه رسید ست کنون
او نخواهد آمد
و درین بزم که چتری زده یادش برما
باده ای نیست که بتواند شستن از یاد
داغ این سرخ ترین گل، فریاد.
کودکی را که درین مه سوی صحرا رفته ست
تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان
یا که برگیرد پروانه ی رنگینی از بیشه ی غم
با چه نقل و سخنی
بفریبیمش آیا
بکشانیمش تا آبادی؟
پای گهواره ی خالی چه عبث خواهد بود
پس از این لالایی.
خواب او سنگین است
و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید.
شعر در پنجره ی مهتابی
گریه سر داد و غریبانه نشست.
كودكي ام باداستان عمو نوروز او شكل گرفت
وحال هم منتظرم تا عمونوروز بيايد حيف هر سال خواب چشمانم را به روي حقيقت او مي بندد.
Hamseda
12-22-2006, 12:55 AM
تو قامت بلند تمنایی ای درخت.
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت.
AteNa
05-03-2007, 10:18 AM
به قعر شب سفری می کنیم در تابوت
هوا بد است
تنفس شدید
جنبش کم
و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش
و شیهه های سمندی که دور میگردد
میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان
نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد
و راه بسته نماید ز رخنه تابوت
به قعر شب سفری می کنیم با کندی
چه می کنیم ؟
کجاییم ؟
شهر مامن کو ؟
شهاب شب زده ای در مدار تاریکی
هجوم از چپ و از راست دام در هر راه
عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه
بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست
نمی کشند کسی را نمی زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام
نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون
شهید در وطن ما کبود می میرد
بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر
بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب
بگو بگو به سفر می رویم بی سردار
بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب
بگو به دوست که دارد اگر سر یاری
خشونتی برساند به گردش تبری
هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای
رفیق همنفس ! اینک نفس که بی دم تو
نشاید از بن این سینه بر شود نفسی
نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم
نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون
بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان
نهفته جسم نحیف امید در آغوش
به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت
AteNa
05-03-2007, 10:19 AM
آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من ایا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
در کوچه های دور
در شاهراه خلق به او درآورید
دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند
AteNa
05-03-2007, 10:19 AM
مثل آب
مثل آب خوردنی
سنگ های پایه را به باد می دهند
اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند
مثل آب خوردنی
خون سالیان سال را
بی حساب خرج می کنند
و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند
مثل آب
مثل آب خوردنی
می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار
می پرکنند
مهربانترین دل زمین داغ را به سرب
آن چه زیر چشم ماست
حسرت است و ظلمت است و تشنگی
و آن چه روی رمل های سوخته
جای پاست
طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب
خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند
مثل آب
مثل آب خوردنی
AteNa
05-03-2007, 10:20 AM
وقتی که دست می طلبد جان موافق است
بر کنده دل ز همهمه ها و گفت و گوی ها
مردی که رای دیگر دارد
می ایستد به پا
گلدان به روی طاقچه
دفتر به روی میز
چایی درون فنجان جان در میان مشت
در سنگری چنان
یک مرد در محاصره می ماند
تا آخرین فشنگ
با آخرین توان
در زیر چشم ما
یک مرد با هزار گلوله
می اوفتد ز پا
AteNa
05-03-2007, 10:20 AM
وقتی که آمدی
بی آشتی پلنگ
وقتی که چشمهای تو می گردید
با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم
وقتی که استوار نشستی و پر غرور
همچون عقاب قله نظر دوخته به دور
انگشت تو خواب سبیلت
وقتی دست می کشیدی در رویا
بر گیسوی دامون پسرت تنها
وقتی که زیر بارش طعن منافقان
می غریدی
یا در فضای یخ زده تالار
عطر خوش وفا را پرسان
در پیکر یکایک یاران
می بوییدی
آن گاه
وقتی نگاه تو
برق نگاه کرامت را آغوش می گشود
آن گاه
وقتی که دادگاه
مقهور کین کرامت بود
وقتی که تو درآمدی از جامه
شیر بدون بیشه
شمشیر بی غلاف
در حلقه مسلسل و سرنیزه
وقتی که ایستاده صلا دادی
وقتی درآمد خسن ات شعر سرخ بود
صدها هزار غنچه نا سیراب
آب از کلام تو می خوردند
رنگ از لبان تو می بردند
وقتی که گفته های تو کوته بود
اما بلند زنگ خطرهایت
وقتی نفس نفس
تنها سرود ما
در آن سکوت بود هم آوایت
لبخند با شکوه تو چون پیشواز کرد
در واژه نظامی اعدام
مهمان جلف مرگ
وقتی که قامتت
قد می کشید در دل آویز اشک من
وقتی بهار بود گلی سرخ در قفس
میعادگاه عشق
وقتی که هر سپیده و هر صبح
میدان تیر بود
AteNa
05-03-2007, 10:21 AM
عطر طراوت بود باران
آغوش خالی بود خک پک دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
واندر لبان خورشید لبخند
آن یک درودی گفت بردوست
این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خک سرخ دامان
Tabassom
02-12-2008, 07:36 AM
مجسمه فرودسی
تناور صخره ای بر ساحل امید
ستون کرده است پا داده است سینه بر ره توفان
پی افکنده میان قرن ها طغیان
دو چشمان خیره بر گهواره خورشید
ستیز جزر و مد ها پیکر او را تراشیده
ز برف روزگاران بر سرش دستار پیچیده
غروب زندگی بر چهره اش بسیار تابیده
که تا رنگی مسین در متن پاشیده
بود دیری که برکنده است با چنگال در چشمان
عقابی آشیانه
که مانده جای آن چنگال ها بر روی کوهستان
چو جای تازیانه
نگاهش رنگ قهر پادشاهان دارد و فتح غلامان
نگاه خیره بر دریا
نگاه یخ زده بر روی اقیانوس و صحرا
نگاهی رنگ پاییز و شراب و رنگ فرمان
به زیر بام بینی بر فراز گنبد لب ها
فراهم برده سر گل سنگهای بی بر کوتاه
شیار افکنده همچون آبکندی بر جدار راه
خزیده روی گونه همچو مه بر دامن شب ها
شبی اینجا درون یک شب سوزان
زمین لرزیده که بشکسته ساییده
دهان بگشوده و یک چشمه زاییده
برش بگرفته یک لب یک لب جوشان
لبی کز بیخ
افکنده تناور ریشه دشمن
لبی آشتفشان جاوید رویین تن
لب تاریخ
لبی گور پلیدی ها ی اهریمن
لبی چون کهکشان مشعل کش شب ها
لبی سردار فاتح در بر لب ها
لبی چون گل گل آهن
خدای قهرمانی ها بر این لب خورده بس سوگند
تن عریان شده این جا ستایشگر
اگر چه چشمه زاینده ای باشد که دیگر نیست نوش آور
ولی در عمق جانش حک شده خورشید یک لبخند
MOSAFER KOCHOLO
02-17-2008, 10:47 PM
.......
...... کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
و برش بگرفت و مردی چون صدف از
سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش ، سپاهی مرد آزاده
به تنها تیر ترکش ، آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب ................................
vBulletin® v3.6.8, Copyright ©2000-2008, Jelsoft Enterprises Ltd.